هی میام غر میزنم میرم!

چند وقتیه که احساسِ نا امنی میکنم اینجا... همش فکر میکنم یه چشم های آشنایی منو میخونن... از رو کلمه های سرچ شده ای که رسیدن به وبلاگم و حسِ شیشم ام. خیلی قویه حسِ شیشم ام... این بود که پریروز دوباره نشستم یه سری از پست هامو خصوصی کردم... حالا نه که خیلی مهم باشنا... ولی اینجوری یه خورده خیالم راحت تره.

دلم میخواست از دیشبِ رو اعصاب بنویسم... از دغدغه هام برای مراسمِ عقدِ امشب و استرسم برای جشنِ اصلیِ فردا شب... به این نتیجه رسیدم که همیشه عروسیِ آدمهایی که خیلی به آدم نزدیکن اصلا خوش نمیگذره... من از این رفت و آمدها و اینهمه دغدغه واسه اینکه چی بپوشم و کی بریم و کیا قراره باشن و اینکه باید در صحنه باشم! و این حرفها، درسته که گاهی خیلی خوشم میاد، ینی همیشه خوشم میاد، ولی اگه اینهمه کش پیدا کنه و تعدادِ مهمونی ها اینهمه زیاد باشه خوشم نمیاد. خب آدم خسته میشه یه جورهایی... دلزده میشه در واقع. بیشتر خوشم میاد از آدمها فاصله داشته باشم... که همه چی همیشه شیک و رسمی باشه. اینجوری که اینهمه مهمونی پشتِ سر هم باشه واسه یه عقدِ ساده، باعث میشه که آدمها خیلی باهم خودمونی بشن! شاید از همینش خوشم نمیاد! از بین رفتنِ رابطه های شیک و محافظه کارانه ارو دوست ندارم. یه وقتهایی با یه آدمهایی همیشه باید رسمی بود. با همه کس نباید خودمونی شد. یه حریم هایی باید حفظ بشه. من همیشه این حریم ها رو واسه خودم نگه میدارم. حالا نه که یه آدمِ نجوشِ غیر اجتماعی باشم و اینا. ولی همیشه یه جوری برخورد میکنم با دیگران که احترامِ خودم حفظ بشه. تا حالا اینهمه از نزدیک شاهد پشتِ پرده های یه مراسمِ عقد و ازدواج نبودم. چقدر رو اعصاب و خسته کننده ست... فکر میکنم که "ن" بیچاره تو این یه هفته ی اخیر چند کیلو لاغر شده و نتونسته باشه یه شبم به موقع بخوابه و یا راحت بخوابه... شبا بعدِ 3 میخوابید... صبحام که ساعت 7 باید بیدار میشد و میرفتن دنبالِ کارهای مراسم... و آخرِ شب برمیگشتن دوباره... تنها جای قابل تحملش اینه که خب پسره خیلی دوسش داره و خودش هم متقابلا پسره ارو دوست داره. ینی اگه من بخوام ازدواج کنم و ازدواجم هم عاشقانه نباشه از اولش -که نیست- اصلا نمیتونم به خاطر جمالِ یه پسره که فقط اومده زن بگیره! اینهمه استرس و کارِ رو اعصاب و حرف ها و رفتارِ آزار دهنده و دخالت های بعضی از اطرافیان رو تحمل کنم. ولی خب این پسره خیلی از لحاظ عاطفی و مالی و همه چی ساپورتش میکنه و چیزی براش کم نمیذاره و سعی میکنه که آرومش کنه یا خودش عمدنی کاری نمیکنه که "ن" اذیت بشه. (الان دقت کردم دیدم چقدر خنده داره که اسمِ بهترین دوستمو اینجوری مینویسم : "ن"! :|) ینی میخوام بگم تو این روزها که آدم کلی استرس داره و اینا، بالاخره اگه همراه آدم پایه باشه و اذیت نکنه و گیرِ الکی به تصمیم های آدم نده، خیلی راحت تر میشه تحمل کرد این چند روزِ پر فشارو. چقدر دارم زر زر میکنم الکی. میبینید؟ الان مثلا حرفهای مهمم ایناست... !

یه جورهایی گیج و منگم و به شدت از رفتارهای بعضی از آدمهای دور و برم دارم آزار میبینم... همیشه وقتی یکی ازدواج میکنه همین بساط برپاست... تا حدی این حرفها و برخوردها آزار دهندست که منی که کلا از چیزی ناراحت نمیشم، ینی میذارم که آدمها در حدِ فهمشون رفتار کنن، رو تا پای بغض کردن پیش میبره... نمیخوام وارد جزییات بشم. ولی دلم میخواد که امروز و فردا، زودتر تموم شه و بگذره. خدایا نمیشد یه خورده به آدمها یاد بدی که تو زندگیِ دیگران دخالت نکنن؟ باور کن دنیا بهشت میشد اصلا.

صبح رفته بودم پیشِ دندون پزشکم برای سفید کردنِ دندونام. بعد یه ویزیت کرد و گفت که خب واسه دندون عقلت هم باید بری عکس بگیری و شاید لازم باشه با جراحی - :( - بکشمش و فلان و بذار این سفید کردن رو هم بعدِ اون انجام بدم... بعد من که هول شده بودم و در اصل واسه مراسمِ امشب و فردا شب میخواستم که اینکارو کنم، گفتم راستش آخرِ هفته عروسی داریم! واسه همین امروز اومدم... بعد دکترم شروع کرد به خندیدن و مبارکــــــــــــــــــه مبارکه گفتن و اینا... یه خورده فکر کردم دیدم جمله ام ایهام داشت! مثلِ خنگا گفتم که عروسیِ خودم نیست! ینی عروسیِ یکی از دوستهامه :))) دکترم هم خودشو جمع کرد و با خوشحالیِ بیشتری گفت بازم مبارکه :))))) از اول تا آخرشم داشت میخندید :| ینی من هر دفعه که میرم اونجا باید سوتی بدم آبروی خاندان رو ببرم! :| احساس میکنم شعورم در حدِ نخود کاهش یافته!

آخرشم هر کاری کردم منشیش ازم نه ویزیت گرفت نه پولِ سفید کردن و اینا... گفت دکتر گفته لازم نیست! :دی ها ها!

 

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ضعیفه ای از اندرونی

دایورت کن آبجی!!! [نیشخند]

پریا

ینی من اگه جای تو بودم برا این آخری کلی ذوق میکردم[زبان]

بهاره

دلم یه عروسیه فامیل نزدیک خواست [افسوس]

جاوید

خسته نباشی دختر. این نیز میگذرد. عجب دکتر خوبی داری ها[چشمک]

نیلو

[ابرو] ببینم این همون دکتره نیست که از مژه هاش تعریف کرده بودی[متفکر] داری مشکک میزنی ها[زبان] الان حس نمیکنم اینجوری[ابله] شدی ایشالا عروسی خودتون بانو[نیشخند]

لیلا

سلام مری جونم [بغل][ماچ] اینقد به خودت فشار نیار عزیزم. سعی کن به حرف دیگران توجه نکنی. هرچند که می دونم واقعا سخته... بعضی وقتا دیگه صبر آدم تموم میشه[ناراحت] ولی اینقد حرفات حرف دلمه تو بعضی پستات که انگار داری از زبون من حرف میزنی[نیشخند] مثل همین پست![لبخند]

ستاره

[نیشخند] منم ازین دکترا می خوام....یعنی چی آخه؟ یه دکی جووون هم پیدا نمیشه تو شهرمون![افسوس][نیشخند]

افسون

نه باع! ما از این شانسا نداریم! نوش جونت!

zizi

:( ول کن حرفارو دخترجان!!! :)))) میگم یه وقت به دکترت نگی من دخترخالتما؟!؟؟! میترسم دیگه ویزیتت نکنه!!! :))))) ندیدمت بهت بگم چه سوتیایی دادم راستی تو وبم نوشتم تونستی بیا بخون... مریممممممممممممممم من عاشق خنگ بازیهای خودم شدم!!!!!!! :))))))

جاوید

یعنی چی اولین باره؟ مگه من چه جوری حرف میزنم!!!!!!!!!!! یه کم ناراحت شدم انگار من یه جوری باشم که تو اونجوری گفتی.[نیشخند] اولین باره اعتراف میکنم به این جمله که تو ضعییف نیستی فقط خیلی خیلی زیاد احساسی هستی. البته فعلا ضعیف نیستی بعدا ببینیم چه قد قوی هستی[زبان]