عنوان خاصی نداره!

اصلا نمیدونم کجای کار میلنگه واقعا! من هر وقت به یکی میگم که مثلا شبا خوب میخوابم و خیلی وقته که کابوس ندیدم، دقیقا همون شبش ماجرا دارم من! دیشب خیلی با شخصیت همه ی کرم لوسیون اینامو زدم. حرکات کششی و نمیدونم ماساژ و کلا همه کارهای قبل خواب. رفتم بخوابم. بعد تیریپ انگیزه و انرژی مثبت و قانون جذب و اینام گل کرد با ریلکس کردن و فکر کردن به آینده ی روشن! خوابم برد. ینی قبلش با خودم گفتم امشب دیگه لابد خیلی خوب میخوابم با اینهمه تدابیر امنیتی و فردا صبح کلی خوشگلم!!!! یهو نصفِ شب هزار تا خوابِ مختلف دیدم... اینکه با چند تا از دوستام که اتفاقا دوتاشون هم وبلاگی بودن! رفتیم سفر و بعد من مسئولِ دو تا نی نی هستم و بعد یهو همه چی قاراش میش میشه و یه جسمی... روحی، چیزی افتاده دنبالِ منِ بدبختُ میخواد لت و پارم کنه... منم هیچی دستم نبود از خودم دفاع کنم... (تو خوابهام همیشه دارم از چیزی-کسی-اتفاقی فرار میکنم در حالی که باید از چند نفر دیگه هم حمایت کنم و نگرانِ اونام هستم) شبم بود و اینا. حالا طول و تفصیل نمیدم که چی شد ولی خوابم خیلی ترسناک بود. خوابهام هم همیشه خیلی خیلی واقعی هستن و معمولا هم ادامه ی اتفاقهایی هستن که تو واقعیت برام افتاده. که حتی یه درصد هم فکر نمیکنم که مثلا این خوابه! بدبختیش اینه که بیدارم که میشم هنوزم هستن باهام! بعد که قلبم همینجور داشت تالاپ تالاپ میکرد از خواب پریدم... اصلا همه جا سیاه. کولر اتاقمم خاموش شده بود... همه فکرم درگیرِ این شده بود که کی خاموش کرده؟! همه جا ساکت... هی یه سایه هایی هم میدیدم که در رفت و آمدن دور و بر تختم! اولش فکر کردم کور شدم دور از جونم. اصلا خیلی تار و داغون بود همه ویژن ها! جراتم نداشتم دست بذارم کنار تختم یه موبایلی چیزی پیدا کنم روشن شه ببینم دور و برم چه خبره! بعد یهو تو اون سکوت مثلا درِ کمد صدا میکرد! دیوار رو به رو صدا میکرد! (آدم توهم میزنه دیگه! اصلا شبا همه چی ترسناک تر هم میشه گاهی) بعد فکر کن چقدر اوضاع وخیم بود که همه جراتمو جمع کردم تند تند بلند شدم که چراغ اتاقو روشن کنم دیدم که روشن نمیشه! (منو تصور کن اون لحظه!) برق رفته بود آخه! کولرم واسه این خاموش شده بود!!! فکر کن! دقیقا همون موقع که من خواب بد دیده بودم و همه چی اینهمه وحشتناک شده بود! :| خواستم از تو اتاقم برم تو هال بخوابم دیدم که لباس تنم نیست! چیکار کنم چیکار نکنم... پتومو ورداشتم پیچیدم دور خودم تند تند رفتم تو هال رو کاناپه خوابیدم... ینی نخوابیدم! آخه اون چیز میزها که تو اتاقم بودن ایندفعه تا آخرش دنبالم اومده بودن! تو هالم بودن! دیگه چاره نداشتم خب! چشمامو بستم سعی کردم بخوابم... نمیدونم چقدر بعدش یهویی بیدار شدم دیدم که همه جا تاریکِ چراغ اتاقِ من فقط روشنِ! گفتم خب برق اومده لابد... اومدم تو اتاقم گفتم چیکار کنم این اشباح دوباره نیان اینجا جلسه تشکیل ندن! چراغ خوابِ اتاقم یه جور صورتی خیلی پر رنگه. کلا هیچوقت روشنش نمیکنم خیلی ترسناک میکنه محیط رو! ومپایری میشه همه چی! یه چراغ خواب دارم ازین پلاستیکی ها که دو شاخه داره وصل میشه به پریز و چند رنگه و اینا... اونو روشن کردم خوابیدم دیگه! فکر کن! من وقتی میخوام بخوابم همه جا باید تاریک باشه! دیگه چقد حاد بود قضیه که من چراغ خواب روشن کردم! ولی خب بازم راحت نبودم. حضور اشباح مزاحم رو در اطرافم حس میکردم! گفتم بالاخره باید همزیستی مسالمت آمیز وجود داشته باشه دیگه!! یه شب که هزار شب نمیشه بذار راحت باشن اصلا! :)) صبحم که بیدار شده بودم چراغ خوابه خاموش بود :| فکر کنم منتظر شده بودن من خوابم ببره، چراغ خوابُ خاموش کردن رفتن! :|

اینجوریاس دیگه... آدم نباید هی بگه من شبا خوابِ راحتی دارم و اینا! ممکنه شبیخون بزنن بهش این خوابهای مزاحم!

صبح رفته بودم خرید. بعد بین راه رفتم داروخونه مولتی ویتامین بخرم. (در راستای برنامه ی فشرده ی زیبا سازی ای که چیدم واسه خودم تا 14 ام و مراسم "ن" و اینا!) بعد آقاهه نمیداد قرصُ بهم :| گفت الکی اینا رو نخور مریض میشی :| (من نمیدونم چرا هر چی میخوام از داروخونه، میگن نه خانوم ضرر داره و بهتره نخرید اینو! همه ملت هم دارن میخورن ازین مولتی ویتامین ها :|) گفت اصلا واسه من تشریح کن که این مولتی ویتامینُ واسه چی میخوای، من راهنماییت! کنم! (حالا چند نفر دیگه هم وایسادن اونجا! :|) من گفتم واسه پوست و اینا. چی میگفتم خب؟ میخوام واسه عروسی "ن" خوشگل بشم؟؟!! :))) بعد گفت اگه به خاطر جوش هاتون! میخواید من یه محلول بهتر بهتون معرفی میکنم! :| ینی اعتماد به نفس منو با خاک یکسان کرد این جمله :| "جوشهاتوننننن؟؟؟؟؟؟" یعنی چی؟؟ ینی پوستم اینقدر داغون بود؟! حالا یه دونه جوش کوچولو رو گونه ام زده بود اونم عصبی بود که خوب میشه دیگه :( هیچی دیگه با عزتِ نفسی سرکوب شده، اون محلول رو ازش گرفتم. الانم زدم به صورتم. انقدر که بوی علف میده احساس میکنم همین الان یونجه خوردم از طویله اومدم بیرون! :دی اون مولتی ویتامینم به جاش بهم "مولتی دیلی!" داد! واسه تغذیه و اشتها و اینا! :| تازه نفازولین هم میخواستم، گفتم اگه اونم بگم دیگه میاد میگه خانوم شما باید اصلا بری عینک بگیری چشات 10 نمره ضعیفه! :| والله! :|

خدارو شکر همین چیزها رو فقط مجبورم خودم برم از داروخونه بخرم! چیزهای دیگه ارو بعدنا اگه پارتنر! پیدا کردم میگم خودش قبول زحمت کنه بره بخره! تو اونام لابد میخوان اعمال نظر کنن که اینو نخر، اون طعمو! بخر، این مارکو بخر، 5 تا بخر، 10 تا ببر! :|

/ 23 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجنون

سلام عزیزم وااای که چقدر زجریدی اون شب!گوناه داشتی.. من انقدرررر اعصابم خورد میشه قصد خرید ی وسایلی رو دارم مثلا از همین داروخونه..منصرفم میکنن یا بهم نمدن میگن فلانه[ناراحت][عصبانی]

آنا

آخ آخ خدا نکنه آدم شبا از این ترسا بیاد سراغش من که بچگیام وقتی این جوری میشدم، فقط تو یه حالت می خوابیدم تا صبح، که مثلا نکنه پشتمو بکنم به درو روحه بیاد تو یه دفعه، یا منو بگیره ببره و من نبینمش. اصلاً غلط نمی زدم. تازه تا میومد چشمام بسته بشه نمیذاشتم. چون می ترسیدم با چشم بسته بخوابم، اطرافمو نبینم. خلاصه عذابی بود تا صبح. [اوه]

مهندس بیسکوئیت خور

یکی 22 ساعت خوابیده بود، گفتم چطور 22 ساعت خوابیدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفت یکی از اجدادم خرس بود [قهقهه] بعدش گفت اگه توم 3 شب نخوابیده بودی بعدش اینجوری میشدی منم با کمال افتخار گفتم من اگه چندشبم نخوابم 22 ساعت خوابم نمیاد[مغرور] چشمت روز بد نبینه، تا 24 ساعت عین یه مرده بودم، خواب از سرم نمیپرید [خنده] احساس میکردم دارم از بیخوابی میمیرم [نیشخند] از دکترای داروخونه خوشم نمیاد، یه بار یکیشون برای هردارو توضیح کامل میداد، برای هر چیزی ها!!!! [نیشخند] فکر نمیکرد بابا ملت خجالت میکشن پیش بقیه، شکر خدا مال من قرص ضدحساسیت بود فقط [قهقهه]

vafa

che darokhanechiye mehrabooni[نیشخند]hatman khobitoo khaste hla vase hame injoriyan ya only vase to?

مهشاد

سلام دوســــت عزیز! به من هم سَر بزن! خوشحال میشم... [گل] [فرشته][گل]

بامیشی

خواب.... پدیده ی جالبیه اگر نبود حتی از نوع ترسناکش دنیای آدما خیلی بدون هیجان سپری می شد شکر نعمت فراموشمون نشه مری همین هم واسه خودش یه هیجانه

فریبا

آها! باریج.. می شناسم محصولاتشو... برم بخرم ببینم روی من اثر می کنه یا نه[سوال]

فریبا

واقعا؟!! خب پس اون نی نی هم رایین بوده!!! وای چه سفری می شد اگه خوابت تبدیل به کابوس نمی شد[رویا] فکر کن[خوشمزه]

vafa

che axe khoshmelii!!

مینا

[نیشخند] پارتنر یه چیز طعم دار که مارک دار هم هست تازه تعداد هم داره[متفکر] آدامس که نمی فروشن ولی از اون قرص بدمزه ها که اون دفعه خریدی هست من اعتراف می کنم ته این پست این مدلی بودم [قهقهه] آخه خعلی منفی هستم[نیشخند] اصلا هم فکر خوشبو کننده نبودم :دیییییییییییییییییی من دو سال پیش آنفلانزا گرفته بودم شدید خلاصه رفته بودیم داروخونه همین طور که منتظر بودیم داشتیم به جعبه های خوش رنگ نگاه می کردیم که عکس هایی هم داشت و در راستای ضعف بینایی نمی دیدمشون یه آقایی هم کنار دستم نشسته بود به این حالت به من نگاه می کرد[تعجب] منم یه نگاه بهش انداختم که این یارو حتما مشکل داره و به برانداز کردن جعبه های رنگارنگ ادامه دادم و رسیدم به بالای اون ویترین کوچولو (اسمشُ بلد نیستم) بزرگ یه چیزی نوشته بود برق از سرم پرید تازه فهمیدم چرا بهم چپ چپ نگاه می کردن[قهقهه] درس عبرت گرفتم که هرچیزی که زیبایی ظاهری داره واقعا زیبا نیست[خرخون] حتی شاید آبروت رو ببره[خرخون] نخند خانوم آخه بچه مثبت تر از من دیدی؟ اما راست میگی پارتنرت رو بفرست واست قرص خوش بو کننده دهان بخره