چپ دست نوشته های راست راستکی
لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)
یکی از بزرگترین لذتهای دنیا اینه که نشسته باشی رو تختت، یهو یه نی نی بدوئه بیاد دستاشو بذاره رو پاهاتو بهت بگه: "خاله مریم ناخونامو بلام لاک میزنی؟" دوتا دختر داره. 4 ساله و 7 ساله. ریتم زندگیشون اینه که ظهر ساعت 1 بیدار میشن. بعد از ظهر ساعت 5 میخوابن 7 بیدار میشن. شب ساعت 3 میخوابن. دوباره فرداش روز از نو روزی از نو... دیروز ظهر زنگ خونمون رو زدن. مامانم درو وا کرد. دوتا دخترا بودن. (سوال هوش: به نظرتون تو خونه ی ما کسی هم سن این دوتاست که هفته ای چند بار میان خونه ی ما؟ راهنمایی: کوچیکترین فرد خانواده ی ما 18 سالشه!) مامانشون از اون طرف دیوار داد میزنه: خونه هستن؟! دختر بزرگه از اینور داد میزنه: آره ه ه ه ه! بعد دیگه خبری از مامانه نیست... (احترام گذاشتن رو حال میکنی؟) طبق معمول بعد از وارد شدن اولین جمله ای که به زبون میارن: مریم جون کجاست؟! (ای جان تا میان خونمون مستقیم تو اتاق منن. قبلنا کاملا به صورت پسر خاله یهو وارد اتاق من میشدن. موفق شدم بهشون یاد بدم که در بزنن! وقتی میان تو اتاق به همه چیز کار دارن. آمار تموم وسایلمو دارن: -چرا اینو از اونجا ورداشتی؟ -دیروز کجا بودی؟! -اون عروسکو بهم بده! -میخوام آهنگ! گوش بدم! -وسایل نقاشی بده حوصله ام سر رفت! -میخوام رژ بزنم!! (به لحن امری تمام جمله ها دقت شود!) تنها بدیش اینه که مثل بچه های 5-6 سال پیش نیستن که بتونی بهشون دستور بدی. کلی خانوم هستن واسه خودشون عرضم به حضورتون که سیستمشون اینجوریه که اغلب تا وقتی که مایل باشن در خونه ی ما قرار دارن! یعنی اگه صبح بیان ناهار میمونن! اگه بعد از ظهر بیان شام میمونن! و اگه خیلی بهشون خوش بگذره فقط واسه خوابیدن میرن خونشون! کلا با وجود اینا ما یه خانواده ی 6 نفری هستیم تا اینجا کل مساله قابل تحمله. یعنی خوبه. چون جو بزرگسالیه خونمون عوض میشه (البته اگه خنگول بازی های منو فاکتور بگیریم!) کلی شیطونی و شیرین زبونی میکنن. وقتایی که حوصله داشته باشم خیلی خوبه. خوش میگذره. آخه من عاشق بچه هام (البته از نوع غیر کنه و مودبش) مامانم هم همینطور. یکی از آرزوهامم این بود که مربی مهد کودک باشم. (ولی از وقتی فهمیدم که پوشکشون رو هم باید عوض کنم نظرم عوض شد مامانه معمولا قبلش زنگ نمیزنه بپرسه: 1-که خونه هستیم یا نه! 2-که قرار بوده جایی بریم یا نه! 3-که کار خاصی داریم یا نه! 4-شاید یه مهمون خصوصی! داشته بوده باشیم! (مثلا خواستگارای من! 5-شاید در حال انجام یک قتل در خونه امون هستیم! 6-شاید یک جنازه انداخته باشیم وسط حال و پذیرایی که کسی نباید سرزده وارد بشه! 7-شاید من تنها باشم و کلی درس یا ترجمه داشته باشم و وقت اجرای اوامر دوتا دخمل کوچولو رو نداشته باشم! 8-شاید اصلا داریم یه کاری میکنیم که کسی نباید فردا خبرشو بذاره کف دست کل فامیل! 9-شاید مهم تر از همه حوصله نداشته باشیم!!! وااااااای -نمیشه اول زنگ بزنی؟ خواهش میکنم ****چرا بعضی از مردمی که ادعای روشنفکریشون میشه تو بدیهی ترین موارد اخلاقی کمیتشون لنگ میزنه؟ اوشون خانوم که معرف حضورتون هستن؟ چند شب پیشا دوباره در خدمتشون بودیم. راستش کم کم دارم کشف میکنم موجودیت این نوگل نوشکفته ارو! که چقد جالبه! دارم حرف میزنم یهو بهم میگه: گوشیتو بده! گفتم: چی میخوای؟ گفت: میخوام عکساتو ببینم! (فکر کن!) من: ( یه نیم ساعتی گذشت... حالا اینم پسر خاله شده بود مداد گوشیمم در آورده بود مثل پتک میزد رو صفحه اش ( 2 بارم گوشیم زنگ خورده بود و خودش واسه خودش قطع کرده بود ( بهش گفتم: کسی زنگ نزد؟ گفت: نه میس کال بود! بعدش رفت سراغ کلیپ ها و آهنگا و .... منم سعی میکردم خونسرد باشم. یعنی من همش منتظر بودم بگه یه ظرف تخمه بیار بشینیم دور همی sms هاتو بخونیم! تا این حد یعنی پسر خاله شده بود. بعدش که حوصله اش سر رفت گوشیمو مثل چی! انداخت رو مبل رفت! یعنی گوشیه من قلب دوم منه! چرا اینطوری میکنی؟ بی فرهنگ اینجوریا بود که تصمیم گرفتم دیگه رم گوشیمو خالی کنم برم مهمونی به خاطر اینکه زورم نمیرسه که کسیو بزنم له کنم یا خسیس باشم یا خونسردیمو حداقل بتونم حفظ کنم جونمون براتون بگه دیشب تشریف برده بودیم خونه ی دوستمون من: خب آره این کرمه خوبه ولی وقتی پوستت حسا... دوباره: فلانی داره میگه: نه من فلان دکتر رفتم واسه فلان چیز.... دوباره: من: .... .... .... ...و ما چند دقیقه ای بدون اینکه روی اعصابمون پیاده روی بشه تنفس میکردیم! نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت وسط حرف بزرگترت نپر وگرنه میفرستنت دنبال نخود سیاه دیشب خونه ی مادر جونم نشستم رو مبل خواهر بزرگترش که هفت سالشه موهاش بلند شده و گرمش میشه که همش موهاش میریزه دور و بر صورتش... یه کلیپسم دستشه. بهش میگم ... جون بیا موهاتو برات درست کنم اینقد اذیت نشی. با خوشحالی میاد جلو پاهام میشینه و منم کلی با دقت موهاشو براش میبندم... اونم داره نگامون میکنه... به دستای من... به موهای خواهرش... کارم که تموم شد خندیدم و به ... گفتم حالا خوشگل شدی. خندید و بلند شد رفت... خواهر کوچولو که از اول داشت نگاهمون میکرد رفت تو یه اتاق دیگه و با یه کلیپس گنده! برگشت. نشونم داد و گفت مریم جون کلیپس منو دیدی؟ خال خالیه... ای جان. انقد خندیدم. غیر مستقیم داشت بهم میفهموند که موهاشو براش مرتب کنم! بهش گفتم دوس داری بزنمش به موهات توام خوشگل شی؟ جواب داد: اوهوم! موهاش کوتاهه کوتاه بود به هر زحمتی بود کلیپس و زدم به موهاش و اونم با کللی ذوق و شوق رفت با خواهرش بازی کنه... اتفاقای امشبو فردا مینویسم. دیروز نشسته رو مبل. پاشو انداخته رو پاش. چشمام به چشماشه که همیشه از مدل آرایشش خوشم می اومد داره از تربیت بچه هاش حرف میزنه *** امروز نشسته رو مبل. پاشو انداخته رو پاش. به بچه ی 4 ساله اش نگاه میکنم که داره به وسائل تزئینی خونمون دس میزنه و من حرص میخوردم که با چه وسواسی چیده بودمشون چشمام به چشماشه که بی تفاوت با لبخند میگه: "نمیدونم چیکار کنم! اصلا به حرفام گوش نمیکنه!" با همون آرامشی که نشسته فقط یه بار بهش میگه: "عزیزم بیا بغل مامان بشین!" (بچه بدتر میکنه) دیدم الانه که هرچی رو میزه بریزه رو سرش. بلند شدم با یه لبخند مصنوعی براش توضیح دادم که اگه دست بزنه میریزه رو سرش - اومد کنار با یه میز دیگه سرگرم شد که خطرش کمتر بود...!! تو دلم خدا خدا میکردم که زودتر برن از خونمون... همین. کسی که از حرص خوردن جوش نزده خب. بدون مقدمه توضیح میدم این نقاشی چیه. البته نقاشی نیست! یه جورایی داستانه! اون مستطیل (درست نوشتم؟!) قرمز یه دختر چهار چشمه که اسمش شنگوله! اون بیضی و اون چشم و ابرو باباشه که اومده بغلش کرده و و باهمدیگه منتظر منگول و حبه ی انگور هستن به هرکسی که بتونه حدس بزنه این نقاشی چیه شونصد میلیارد میلیارد جایزه میدم لطفا نظراتونو بنویسید تو پست بعدی برنده ارو معرفی میکنم توضیح: ی ا س م ن اسم نقاش این اثره. ولی اگه من مامان بودم اول از همه یه بابای خوب و با شخصیت و با کمالات واسه نی نیم پیدا میکردم (البته من آدم سختگیری نیستم! خیلی کم توقع و بی آلایشم! یه بابایی که بتونه: -غذای بچه درست کنه -روزی 30 بار my baby عوض کنه -به چند زبان زنده ی دنیا لالایی بخونه -هزار و یک (1001) عدد داستان باتربیتی کودک بلد باشه! -قابلیت نخوابیدن به مدت حداقل یک هفته رو داشته باشه (بدون نیاز به شارژ مجدد!) -ببرتش حموم (بدون سر وصدای اضافه) -وقتی من خوابم و نی نی گریه میکنه -محض حفظ جون خودشم که شده- سریع ساکتش کنه که بیدار نشم (من کلا اعصاب گریه ی نی نی ندارم. اونم نصفه شب وسط خوابم. یهو دیدی از پنجره جفتشونو پرت کردم بیرون -ببره واکسناشو بزنه -بهش یاد بده که اول از همه بگه مامان -بزرگتر که شد روزی 3 وعده ببرتش پارک -جواب همه ی سوالاشو که با چرا و چگونه شروع میشه بده! -بهش دوچرخه سواری یاد بده (با ضمانت 10 ساله) -براش اسباب بازیهای استاندارد بخره (اگه استاندارد نباشه تو سرش خورد میکنم همونجا -شونصد جور کلاس شنا و زبان و موسیقی و یوگا و ازدواج موفق و چگونه جذابتر شویم و ... اینا ثبت نامش کنه (واسه آیندش خوبه -تو بهترین مدرسه ها ثبت نامش کنه -ریاضیش خوب باشه -بهش املا شب بگه -تو جلسات اولیا و مربیان مدرسش شرکت کنه -ببره سفر بچه ی نانازمو تا حال و هواش عوض شه -هر غذایی بچم هوس کرد درست کنه براش (البته منم میخورم یه خورده -یه روز درمیون ببرتش خرید -بزرگتر که شد جواب همه ی سوالاشو که با چرا دخترا... و چرا پسرا... شروع میشه بده -براش 1 هواپیما و 4تا خرگوش و 1 پارک آبی و 2 تا شهر بازی و 1 کارخونه شکلات سازی ( -یه شوهر خوب که مثل خودش تنبل و بی کار و مفت خور نباشه براش پیدا کنه -جهیزیشو تمام و کمال براش بخره (از گوش پاک کن گرفته تا یه در مغازه نقلی تو شانزه لیزه و یه ویلای ساحلی تو جزایر قناری -تو جشن عروسیش -به صورت خستگی ناپذیر- براش حرکات موزون انجام بده ( -اگه شوهرش جیک اضافه زد ببرتش زندان ابوغریب 4 روز تنبیهش کنه آدم که شد برش گردونه -نوه ی خوشگلم (الهی مامانی فداش بشه -و... خلاصه... از همین کارای پیش پا افتاده ای که هر بابای یه لا قبایی ( البته من آدم فروتنی هستم مامان نویسنده ی زحمت کش و فروتن آینده: خودم مدیر نوشت: لطفا دیگه نظر خصوصی ندید و باهم دعوا نکنید وگر نه تایید نمیشه نظرتون. سلام یکی دو روزی مریض بودم نمیتونستم up کنم اما الان خوبم شاید قدیمی باشه ولی چند وقت پیشا که تو نت میگشتم دیدم که این نی نی که عکسش پایینه تو کتاب گینس خوشگلترین بچه ی دنیا شده! (یعنی هرکی بلونده خوشگله؟! به نظر منم خوشگله ولی خداییش بچه های خوشگلتر از این جیگرم داریم. نداریم؟! (مثل عکسی که پایینترش گذاشتم مثلا این یکی (مامانی به قربونش شما چی فکر میکنید؟
پ.ن: این نی نی امروز مهمون ماست. بچه ی دختر خالمه 
نگاه چقد دوسم دارن
)

نباید بهشون بگی بالای چشمت ابرویی قرار داره! تو سیستم تربیتی که مامانشون ازش استفاده میکنه به بچه نباید گفت نکن! باید کلی به مغزم فشار بیارم از روش های روانشناسی پیشرفته برای توجیه چراییه دلیلم برای انجام ندادن کاری بهشون استفاده کنم. 


) اینا اصلامشکلی نیست. من مشکلم با رفتار مادرشونه.
)


(باور کن!)
) بیا. ایناست فقط. (اگه نمیدادم میگفت حالا نوبرشو آورده!
(باور کن!) )
) (فکر کن!)
باور کن!)

(فکر کن!)
(باور کن!)
(فکر کن!)
(اول باور کن بعد فکر کن! چون ترتیبشون به هم میخوره
)
غرغروی درونم میگفت: یعنی که چی اونوقت؟ 

شیطونه میگفت: بزن لهش کن... بزن لهش کن...
فرشته هه میگفت: نه... تو زورت نمیرسه....! تو زورت نمیرسه....! 

. 3-4 نفری بودیم و داشتیم باهم صحبت میکردیم (چی میگفتیم به هم؟ وا! بلا به دور حرفای دخترونه دیگه: بییییییب!) و اینا. 
از قضا این دوست جون ما یه خواهر داره که حدودا 12-13 سالشه. خیلی هم ادعای کمالات و ایناش میشه ها
. یعنی شونصد جور غذا بلده بپزه و از هر انگشتش یه هنر میباره و اینا.
ما تو زوایای مختلف اتاق : روی تخت. کنار تخت. پایین تخت و دوباره روی تخت! -چون دو نفر روی تخت نشسته بودن (یکیشونم من بودم
) - پراکنده بودیم و اوشون (خواهر محترم میزبان!) هم پشت کامپیوتر نشسته بودن واسه خودشون فیلم و عکس و اینا میدیدین.
بععله. ما تازه فکمون گرم شده و بود داشتیم بحثای تخصصی (
) انجام میدادیم که اوشون شروع کردن به پارازیت انداختن...
به یه تیکه از مکالمه توجه کنید:
اوشون: مریم جون مریم جون مریم جون....
(یعنی تا جواب ندی ول نمیکنه ها)
من: جونم؟ 
اوشون: انقد از این بازیگره خوشم میاد! 
من: راستی؟ منم دوسش دارم (
)
اوشون:فلانی فلانی فلانی...
فلانی:بععععععله؟
اوشون: این فیلمو دیدی؟!
فلانی: نه عزیزم. (
)
اوشون: مریم جون مریم جون مریم جون
من: بله؟ (
)
اوشون: از این آهنگه خوشت میاد؟ تا آخرش گوش کن!
من:
اوهوم خیلی قشنگه. (
)
.
.
.
و این قصه 129658437291 بار تکرار شد!
یعنی این بشر نذاشت ما دو کلوم حرف بزنیم که! هی میپرید وسط کلام گهر بارمون.
هی میپرید. هی میپرید. یعنی راه نداشت کم توجهی کردن یا اینکه وانمودکردن به اینکه داری با دقت و تمرکز زیاد به حرف یکی دیگه گوش میدی! یعنی وقتی اراده کرد که صدات کنه و یه چیزی بگه باید نگاهش میکردی وگرنه قابلیت اینو داشت که به صورت خستگی ناپذیر 10342754 بار اسمتو با تمام القاب احترام آمیز (مریم جون!) صدا کنه. و صد البته من اعصاب اینو نداشتم که هم به حرف بقیه گوش بدم و هم این پارازیت رو نادیده بگیرم. بنابر این با لبخند! حرف فلانی رو قطع میکردم تا اوشون حرفشونو بزنن 
اما من که کوتاه بیا نبودم! بالاخره باید یه راهی پیدا میکردم! 
بهش گفتم فکر میکنم کامپیوترت ویروس داره! اسکنش کردی جدیدا؟ یه خورده ترسید گف نه... بلد نیستم آخه...
گفتم ببین اینجوری....
و بعد در تمام مدتی که کامپیوترش داشت فول اسکن! میشد (یه عااالمه هم فایل و فولدر عکس و فیلم و آهنگ داشت!
) ساکته ساکت نشسته بود ببینه آخرش چی میشه 

و در انتها بر و بچ به روم نیاوردن که چقدر قدر دان محبت من هستن ولی کاملا از نگاهشون مشهود بود


.
. میگه: "اصلا نمیتونم به بچه هام بگم اینکارو نکن اون کارو نکن. دلم میخواد هر کاری دلشون خواست انجام بدن. دوس ندارم محدودشون کنم...." 
. هرچقدرم بهش بگی بیا اینجا و خرش کنی ! و فلان و بهمان بدتر میکنه
.
: خودم
به خدا!


یکی از آرزو های دست نیافتنی من این بود که تو دهه ٢٠ زندگیم مامان بشم که با توجه به اهداف بلند مدت خودم و ملاک های والدین محترم میسر نشد
(بالاخره آدم دختر گوگولی مگولیشو که دست هر ننه قمری نمیده!)
) که عسلم خوب تربیت شه.
)

)
)
)
یاد چارلی افتادم) و 1 اسب آبی و یه بچه فیل با داداشش و 1 دریای متلاطم و 7تا آسمون همراه رنگین کمونش (توضیح: بچه ام یه خورده رمانتیکه آخه
) بخره و بده 4 تا خیابون و یه بزرگراه رو به اسمش کنن تا گره روحی! پیدا نکنه عسلکم
)
)
(بچمو از سر راه که نیاوردم. والله
)
) که به دنیا اومد براش سیسمونی و اینا آماده کنه (از my baby واسه مصرف دو سالش گرفته تا یه bmw آخرین مدل نا قابل واسه جشن تولد 18 سالگیش)
) میتونه از پسش بربیاد دیگه.
. اگه بچم ناخلف
از آب در اومد اینهمه زحمتی! که براش کشیدم و خون دلی که واسه بزرگ شدنش خوردم (به موارد فوق رجوع کنید) رو به روش نمیارم و نمیگم شیرمو حلالت نمیکنم مامی! میگم تقصیر این بابای مفت خورته که اینقد لوست کرده 

باریکللا ننه! 




)
-ای جان
-)


) 
