چپ دست نوشته های راست راستکی
لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)
باور نمیکنید الان گریم گرفته ازینکه چرا مدیریت نظرات وبم باز نمیشه نه؟ یا مثلا اینکه دو ساعته منتظرم یه صفحه باز شه بیام دو کلوم حرف بزنم ولی نمیشه :( یه عالمه انرژی مثبت و حرفهای درست حسابی داشتم که بزنم. ولی الان انقدر که حرص خوردم میترسم تایپ کنم کلا سر درد بگیرید از موجِ منفی ِمن :| الان اونوقت مدیریت مرکزیِ همه مشکل داره یا فقط منم؟ خب. بحث رو سوییچ میکنیم رو یه مساله دیگه اصلا. چند وقتیه که تصمیم گرفتم یه خورده دور و برم و خلوت کنم. چیزهای اضافه ارو بریزم دور. امروز از صبح داشتم فایل ها و فولدرها و فیلم هامو مرتب میکردم... اصلا آشفته بازاری بود واسه خودش! هنوز هم چشمام درد میکنه! طبقِ تخمیناتی که زدم یه دویست، سیصدتایی دی وی دی لازم دارم واسه جمع و جور کردنشون :| امروز زنگ زدم به موسسه ای که آزمون تافل داده بودم. خانومِ منشی فرمودن که با نمره ی بالایی قبول شدم. گفتم واقعا بعد از یه هفته من خودم باید باهاتون تماس بگیرم که بهم خبر بدید؟ پس اون سه تا شماره تماس رو من واسه چی بهتون دادم واقعا؟! مفتکی که نیومدم امتحان بدم. پولشم ازم گرفتید. مشکلتون چیه واقعا؟ منشیه فقط هار هار خندید. شماره مدیر موسسه ارو داد زنگ زدم، گفت معرفیتون میکنم به فلان جا. انگار مثلا مزاحمش هم شده بودم و خیلی هم داشت بهم لطف میکرد :| خدایا کارِ هیچ کسی رو لنگِ یه مشت آدمِ بی مسئولیت نکن. آمین. دارم یه کتابی میخونم به اسمِ "قدرت" که خاله م واسه مامانم خریده. ورژنِ تکمیل شده ی کتابِ "رازِ". ازینا که یاد میده چه جوری به هدفمون برسیم و دیدِ مثبت داشته باشیم و این چیزا. اومده بودم با ذوق و شوق هی انرژی مثبت بدم. هی خوبی جذب کنم! هی خوشبخت بشم! هی خوشبخت بشید! ولی نت گند زد به حالم. الانم خیلی متاسفم که دارم اینهمه کلمه ی منفی پخش میکنم! خودم هم عذاب وجدان دارم واقعا، اصلا شاید شب خوابم هم نبره :)) خب، طبقِ محاسباتی که همین الان تو چند صدم ثانیه انجام دادم معلوم شد که من اگه نتونم شب بخوابم پوستم که داغون میشه! شایدم اصلا جوش هم بزنم! پس اصلا بیا از اول: خدایا، شکرت به خاطرِ اینکه چشمام میبینه که مدیریت وبلاگم باز نمیشه! دستام حرکت میکنه که پشتِ سرِ هم صفحه ارو ریلود کنم! که بلدم چه جوری هم حرص بخورم هم لبخند بزنم! خدایا شکرت که اصلا مدیریت وبلاگم باز نمیشه و نمیتونم نظرای دوستامو بخونم. چون اینجوری فهمیدم که واقعا چقدر برام عزیز و مهمن و وقتی نمیتونم جوابشون رو بدم چقدر ناراحن میجم :) که قدرِ وقتهایی که مدیریت وبلاگم راحت باز میشه ارو میدونم! آخیش چه لحظه های خوبی رو دارم سپری میکنم. چقدر من شکرگزارم. چقدرهمه چی زیباست! چقدر رویایی! خب! چه روزِ خوبی بود واقعا امروز! به به! چقدر من سرِ حالم! برم یه دوش بگیرم شاید بهتر هم شدم! آخه به غیر از این مساله ی ساده ی مدیریت وبلاگ و تافلِ خنده دارم هیـــــــــــــــــــــچ ملالی نیست جز دوریِ شما! تراست می! اصلا بی درد و بی مشکل ترین آدم دنیا منم. باور کنید. همه چی عالیه! من هیچم هیچ مشکلی ندارم این روزها. هار هار هار :^O + چند تا از نظرها رو تونستم تایید کنم بقیه اش گیرکرده. غصه نخوریدا. درست میشه. ببینید! همه چی صورتیه و زندگی چه زیباست! به به! مثبت بیاندیشید! زندگی به شما لبخند خواهد زد! (خب شاید همین الان ناز کنه لبخند نزنه، ولی بالاخره که خواهد زد!) این بچه هایی هستن که تا گریه میکنن یا جیغ میزنن مادرهاشون یا دور و بری هاشون تو سه سوت هر کاری رو که میخوان براشون انجام میدن :| واقعا چرا خیلی راحت به بچه یاد میدن که وقتی چیزی رو میخوای و لج کنی من برات انجامش میدم، حتی اگه اشتباه باشه؟! ینی بهش میفهمونن که یا خودم اعصابِ شنیدنِ جیغ جیغ های تو رو ندارم یا دلم نمیاد که تو اینجوری خودتو به درو دیوار بزنی :| که در هر دو صورت هم بچه میفهمه که با جیغ و داد میتونه هر چی رو که بخواد به دست بیاره. یکی از بدترین روشهای تربیتی. من اگه بچه داشته باشم، اولین باری که خواست اینکارو کنه، نمیذارم کسی دخالت کنه، میذارمش تو اتاقش حتی تا یه روز هم گریه زاری کنه، ولی بهش میگم تا مودبانه ازم نخوای برات کاری انجام نمیدم :| جمعه بعد از ظهر این نوه ی همسایه امون هر پنج دقیقه یه بار جیغ میکشید مامانه هرکاری که میخواست براش انجام میداد، اگه میگفت نه، مادربزرگه دست به کار میشد! مادربزرگه اگه نبود خاله هه گوش به فرمان بود! بعدشم که باباهه :| ینی کلا این بچه هه یاد گرفته بود که اگه دلش بخواد که برهِ تهِ چاه، یکی هست که این کارو براش انجام بده :| یه فرایندِ کاملا رو اعصاب. حاضر بودم تا شب جیغ جیغ کنه و ساکت نشه ولی یه بار، فقط یه بار مادره محکم بگه نه، باید اول درست حرف بزنی. اجازه ی دخالت هم به کسی نده. :| مناسبتی! : صبح به بابا sms زدم که برای روزِ مادر چی میخواد بخره واسه مامان (که مثلا مشاوره بهش بدم و بگم که من فلان چی خریدم، تو نخر و یا مثلا مامان فلان چی لازم داره و اینا :|) یه ربع گذشت جواب نداد. بهش زنگ زدم دوباره پرسیدم. ها ها ها داشت میخندید. گفتم چی شده؟ با سرخوشیِ فراوان گفت جوابِ sms تو دادم! برو بخون :)))) منم ذوق کردم تند تند گفتم باشه پس خدافظ. رفتم گوشیمو برداشتم، دیدم نوشته : سلامتی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم :)) :| (البته به غیر از سلامتی، کادو هم براش خرید ولی من نمیدونم الان خیلی فان بود که منو بذاره سر کار آیا؟!) معمولا آدم دلش میخواد که وقتی یه خواسته ای داره سریع و سه سوته بهش برسه. آرزوی بهترین رتبه تو فلان آزمون. بهترین شغل تو فلان شرکت. آرزوی داشتنِ بهترین خونه و بهترین زندگی. بهترین پوست! بهترین اندام! بهترین... بالاترین... عالی ترین... ولی! همیشه برای رسیدن به همه ی چیزهای خوب باید تلاش کرد. مگه اینکه خب ارثِ بابای آدم بهش برسه! یا ژنتیک و این حرفها (که اونم ارث باباست البته!). ولی هیچوقت هیچ خوشبختی ای لذتِ اون دستاوردهایی که به سختی و با زحمتِ خودِ آدم به دست اومدن رو نداره. موافقید دیگه هوم؟ خب. اینا رو گفتم که بگم ورزش کنید! منظم ورزش کنید. حالا هم که دارید ورزش میکنید درست ورزش کنید. سه چهار ماه بعدش که دیدید وای! بازوهام خط افتاده یا وای عضله های پاهام چه سفت شده و یا وای بووووق! نتیجه ی همون روزهاییه که عشقتون نمیکشیده رختخوابتون رو ول کنید ولی بلند شدید و رفتید ورزش کردید. نتیجه ی اون وقتهاییه که شبا هندز فری به گوش وزنه میزدید! بعله! وقت ندارم و این حرفهام بهانست. ینی واقعا کسی نمیتونه تو یک روز یه ربع واسه خودش وقت بذاره؟ حتی تو محلِ کار؟ حتی تو مسیرِ رفت و آمد؟ حتی موقع درس خوندن؟ یا تو خونه وقتی داره سبزی پاک میکنه مثلا نمیتونه پاهاشو صاف کنه ده ثانیه نگه داره؟ اصلا باشگاه و غیرِ باشگاهم نداره. من خودم الان چند ماهِ که نمیرم باشگاه. تو خونه ورزش میکنم. انقدر حرکتهای نشستنی واسه عضله و اینا هس... آدم فقط باید بره دنبالش و ببینه که مثلا با شریط زندگی و کاریش کدوم حرکت مناسبشه. از من گفتن. همین الانم اگه شروع کنید به ورزش کردن، از دو روزِ دیگه خیلی زودتره! اصلا چرا نباید هرکسی با خودش فکر کنه که من باید بهترین و زیباترین باشم؟ پتانسیلش تو همه هست. شورشو در آوردم ولی باید در این مورد غر بزنم! نق بزنم! امروز بعد از ظهر مهمونی ام :| از صبح هر کاری کردم نتونستم یه کاری کنم که چتری هام درست شن :( هر لحظه که میگذره انگار کوتاه ترم میشن :( بعد الان که خوب نگاه میکنم میبینم که حتی یه جاهاییشو کوتاه بلندم زده :( خودم اگه میزدم بهتر بود حتی :( خوبیش اینکه که دو سه تا نی نی تو مهمونی هستن امروز. قابلِ تحمل میکنه این جمع رو برام. درسته که گاهی خوشم نمیاد تو بعضی از مهمونی ها و جمع ها دور و برم بچه بپلکه و هی خودشو بهم بچسبونه و رو اعصاب باشه، ولی بچه ها رو خیلی دوس دارم. البته از اون مدلهاش که وقتی باهاشون خوبی پر رو نمیشن و اذیت نمیکنن. آره... اینکه دو سه تا نی نی امروز قراره اونجا باشه خیلی خوبه... خوبه که مجبور نمیشم تو جمعِ انرژی منفی دهنده ی یه سری خانوم بشینم و به حرفهاشون درباره ی اینکه هر کدوم چقدر بدبخت تر از اون یکی هستن گوش بدم! بچه ها خوبن :) بچه ها همیشه انرژی منفی محیط رو برام تعدیل میکنن. هرچی هم که نباشه حداقلش اینه که میتونم وقتی یکی داره غر میزنه یا یه بحثِ مسخره ی تکراری درباره ی چگونگیِ نشان دادنِ خودمان به شکلِ افسرده ترین و بیمار ترین آدمِ دنیا شکل میگیره، یا یه دونه از اون بدجنس ها داره مثلا از مدلِ چتری هام ایراد میگیره، دستِ یه دونه اشون رو بگیرم و بهونه اش کنم و برم باهاش بازی کنم و بگم اصلا تو باغ نیستم. منو وارد بحث نکنید. نظری ندارم اصلا. کلی طول کشید انرژی منفی زدایی کنم از خودم بعد اونوقت تو یه بعد ازظهرِ خنده دار همه اشو میخواید به باد بدید آیا؟! به هیچ جامم نباشه که چقدر موهام زشت شده. اصلا به درک که زشت شده. خیلی هم خوبه که زشت شده. ازین خوشگلترم مگه میشه بود؟! :)))))) (اسمایلی دلداری دادن به خود!) + دیروز برای چندمین بار داستانِ The Lottery نوشته ی Shirely Jackson رو میخوندم... نمیدونم خوندینش یا نه. یک داستانِ کوتاهِ فوق العاده ست. از اونهایی که تامدت ها آدم تو ذهنش میخواد که تجزیه و تحلیلش کنه و آخرش مجبوره که برگرده و داستان رو با یه دیدِ جدید از اول بخونه... گشتم لینکِ اینترنتیشو براتون یافتم :) حتما بخونیدش. حتما. اهم اهم. با سلام خدمتِ حضارِ محترم! ازتون خواهش میکنم خونسردیِ خودتون رو حفظ کنید! نترسید! قوی باشید! بالاخره اتفاقیه که افتاده! گندیه که زده شده! من همونم! همون مریِ سابق! ایناهاش اینم اثرِ انگشت! به دورانِ کودکی برنگشتم فقط اندکی کودک نما شدم! امروز در کمالِ خنگولِیشِن! رفتم چتری هامو به صورتِ کاملا انتحاریک عروسکی کوتاه کردم و الان نمیتونید حدس بزنید ابعاد سوختگیِ بنده تا چه حدی هستش! طبقِ گزارش های رسیده خیلی وسیعه! فقط تا همین اندازه در جریانم! بعله! از اونجایی که همه میدونید که تا چه حد جوگیر میتونم باشم باید به عرضتون برسونم که نه که خیلی baby face شدم! بعد اومدم موهامم دوگوش -خرگوشی- بستم و تو این لحظه که دارم گزارشِ دسته گلِ امروزم رو خدمتتون تایپ میکنم، به سانِ کودکِ چشم درشتی هستم که انگار الان از مهدِ کودک برگشته! بعله. - تازَشَم! کشِ موهامم عروسک داره. دلِ همه آب! صورتی هم هس :))) خب دیگه بچه های گلم. دیگه زبان از توصیفِ گندی که زده شده قاصره! پس بیاید همگی دعا کنیم! "خداوندگارا! معبودا! عاشختم، خب؟ بیا و یه کاری کن تا یه ماهِ دیگه که من به سن و سالِ طبیعیم برگردم هیشکی مهمونی نگیره :( هیشکی عروسی نکنه :( هیشکی منو جایی دعوت نکنه :( . یا اینا یا یه آپشنِ دیگه هم داری البته! اینکه یه کاری کن چتری هام زودتر بلند شه من هم سن و سالِ خودم بشم! قول میدم دیگه ازین جلافتا انجام ندم. قول میدم :( باجه؟ باجه؟ اینم بوس :* آمیـــــــــن!" + آقا این کارا چیه؟! کودکم مگه من! 24 سالمه ها :| شکلات تعارف میکنه به آدم! دِهه! :| دوباره صبح شده! چرا انقدر زود به زود صبح میشه :( یه ساعت واسه خودم وقت تلف کردم هی به زور چشمامو به هم فشار دادم که خوابم ببره دوباره بیدار نشم، نشد... آخه الان مثلا صبح شده که چی؟ الان بیدار شم چیکار کنم؟ واسه امروز نه برنامه ای دارم، نه ترجمه دارم، نه پول دارم، نه کاری هس که فعلا به دردش بخورم، نه کسی قراره بیاد، نه جایی قراره برم. کلا امروز از اون روزهای درِ پیتِ مسخره ی وقت تلف کنیه که فقط باید خوابید :| آقا اصلا اعتراف میکنم من پولم که داره تموم میشه اصلا نه اعصاب دارم نه حوصله دارم نه اعتماد به نفس دارم. بمیرم هم از حسابم برنمیدارم، یه خاکِ سیاه بشینم هم به بابا نمیگم پول بده :| خودش اگه اصرار کنه میگیرم ولی اونجوری نه! 10 تومن بیشتر تو کیفم ندارم الان :|. اعتماد به نفسم هم در حدِ چیز پایینه. اونوقت مامان هر روز که میره بیرون میگه مری فلان چیزو دیدم خوشم اومد برات خریدم! مری از فلان جا رد میشدم فلان چیزِ فلان رنگی دیدم واسه فلان لباست که بهش میاد! برات خریدم! ... محضِ نمونه اینکه یه دستبندِ جینگیلی مستان دارم ازینا که خعلی وقته مد شده بوده، شومصد مدلش هم موجوده، ولی هنوز همیشه بهِم وصله! بعد پریروزا میاد اینو میده بهم میگه مری دیدم ستِ دستبندته برات خریدم هورررا! منم مات و متحیر! یه روز بعدش میگه مری این پارچه خوشگل بود متری فلان قد تومن برات خریدم! این لباسه خوشگل بود گفتم بهت میاد برات خریدم :| ولی کلا بیشتر رو ست کردنِ دستبند گوشواره ها و اینام احتمام/اهتمام میورزه! هی ست پیدا میکنه برام میخره بدونِ اینکه با خودم مشورت کنه :( مامانی، عسیسم، عجقم، قُبونِ اون دل مهربونت بجم من. الهی من پیشمرگت بشم اصلا که اینهمه دوکسم دالی، من یه میلیون تا گوشواره و اینا دارم بسه دیگه باشه؟ جاش بیا مهربونی کن پولشو انفاق کن بده به خودم، بدبختم نیاز دارم جونِ ریزعلی :( منو با این کارها غافلگیر نکن قربونت برم :( خُ؟ ... کجا بودم اصلا؟ از اصلِ موضوع منحرف شدم! آهان. همیجوری که خوابیده بودم گوشامو تیز کردم دیدم سر و صدای کسی هم که نمیاد... کسی خونه نیس. یه کلیپس ورداشتم موهامو جمع کردم، با همون قیافه ی زامبی ای بلند شدم اومدم تو هال دیدم مامان برام نوت گذاشته که من رفتم فلان جا... برادره هم زیرش امضا کرده، رفته بیرون. میدونه حرصم میگیره که از امضام تقلید میکنه، دقیقا شکلِ امضای خودم امضا میزنه بیشهور، جلوش هم یه دونه ازین شکلکها گذاشته ":))" . خندم میگیره. میرم تو آشپزخونه... لیوانمو برمیدارم آبجوش و عسل و لیموترش قاطی پاتی میکنم که بخورم. تلویزیون رو روشن میکنم... هوووف! ما که اون موقع ها جودی آبوت و هاکلبری فین و خانواده دکتر ارنست میدیدیم این شدیم! این بچه های این دوره زمونه که این چیز میزهاو خاله شا/دونه! میبینن خدا به دادشون برسه! خاموشش کردم. اومدم تو آشپزخونه دوباره... اعصاب که ندارم کلا تو آشپز خونه پلاسم و در یخچال رو هم به فنا میدم انقدر که باز و بسته میکنمش :|(وای به روزی هم که هیچی نباشه بخورم! کلا اعصاب تعطیل!) یه لیوان آبمیوه ریختم واسه خودم با یه لقمه نون پنیر اومدم نشستم رو مبل پامو انداختم رو میز. کوفتم شد اصلا. از اول تا آخرش داشتم فکر میکردم الان آب انار با پنیر آیا برای پوست ضرر نداره؟ عسل و پنیر چی؟! الان که آبجوش عسل خوردم با لیموترش نباید نون پنیر بخورم آیا؟! لیوانمو بردم انداختم تو سینک... خدایا اینجا چرا اینجوریه؟! ریخت و پاش. خریدهای دیشبِ بابا رو کابینتها پخش و پلا... میزِ صبحانه جمع نشده... اصلن یه وضعی... اومدم تو هال... همه میزها خاک گرفته... فرشها پرِ آت و آشغال... چرا اینجوریه؟! یه خانومه هس یه هفته درمیون خودش یه روزی میاد خونه ارو کامل گردگیری میکنه... دیروز اومد دمِ در... مامان خونه نبود... منم حوصله نداشتم درو باز نکردم :| خدایا منو ببخش! خودم شروع کردم میوه هارو شستم، ظرفها رو جا به جا کردم، صبحونه ارو جمع کردم، گردو خاک و پاک کردم از همه جا... همه چیو گذاشتم همونجایی که باید باشه... ناهارو گذاشتم رو گاز، آهنگ هم گذاشته بودم در حینِ انجامِ کار حرکاتِ موزون و این جلافتا... بعد کلا فراموش کردم که از صبح اعصاب نداشتم و قرار بود امروز روزِ گندی باشه... تا رسیدم به غولِ اصلی! اتاقِ خودم! به به الان که نگاش میکنم کیف میکنم واقعا! الانم که در خدمتِ شمام اینجا! تو یه صبح تا ظهر چقدرکارها که نمیشه کرد! :)) کلا کارهای خدا بی حکمت نیستش، دیروز که درو واسه خانومه باز نکردم قرار بود که فرداش ینی امروز خودم مجبور شم که همه جارو تمیز کنم که سرگرم شم به چیزهای چرت و پرت فکر نکنم تا یه خورده اعصابم آروم شه، روزم نارنجی شه. بعدش که مامان میاد اصلا از کیف کردنش من خودم دلم غنج/قنج بره که وای چه مفید بودم امروز حداقل یه کاری کردم مامان خوشحال شد! اسمایلی مری انجل! + بعد دیدی میری یه دستمال کاغذی میخری فقط به خاطرِ اینکه رنگش صورتیه ولی بازش که میکنی جای اینکه صورتی باشه یا حداقل سفید باشه آبیه؟! بابا دمِ شما جیز! اینهمه پزِ اسمتو میدی چیه این آخه؟! الان من کجای اتاقم آبیه که اینو بذارم رو میزم؟! :| ++ پروردگارا! ببین چه خوبم. ببین چه گلم، دارم از دست میرم! آی نیید اِ فول تایم جاب! ارحمنی! زودتر! +++ مامان عاشختم. عـــــــــــــــــــاشخ :*** یه وقتهایی هم هست که واسه یه روزی لحظه شماری میکنی، ولی درست تو همون لحظه که فکر میکردی قراره فوق العاده باشه، مجبور میشی با عصبانیت ظرف غذاتو برداری بری جایی که از "اون" بیشترین فاصله ارو داشته باشی که نشنوی حرفهاشو و نبینه چشمهاتو که هر لحظه ممکنه خیس بشه :| 5 دقیقه بعدش به خودت میای میبینی از عصبانیت اونقدر غذا فرو کردی تو حلقت و تند تند داری گاز میزنی که همین الاناست که خفه شی. فکِت هم داغون شده :| + اگه قرار باشه که ازدواج کنم فقط میتونم مردی رو تحمل کنم که فوق العاده منطقی باشه و این قابلیت رو داشته باشه که بشه بدونِ تنش باهاش درباره ی هر موضوعی تو صلح و صفا بحث کرد. حتی درباره ی ساندویچ مثلا :| لطفا در انتخابِ عکس، برای پروفایل پیجِ فیض بوق یا هر صفحه ی عمومیِ دیگه ای که دارید دقت کنید. بعضی از عکسها این قابلیت رو دارن که اشکِ ex gf/bf تون رو دربیارن. خیلی شدید تر از اونی که تصور میشه :| پ.ن اینقدر خبیث نباشید. ممکنه؟ هر کاری میکنم نمیتونم این زن ها و دخترهایی که آویزونِ مردهای متاهل میشن رو درک کنم. اون زن هایی که رابطه های خیلی جدی برقرار میکنن با این مردها... واقعا این هاله ی دورِ بدنشون رو نمیبینن؟ هاله ی انرژی ای که از احساسِ زنِ خودش رو تنش باقی مونده. چی رو میخواید ثابت کنید؟ که مثلا خیلی دلبرید؟ که میتونید دلِ هر مردی رو به دست بیارید؟ که مثلا از زنِ خودش بهترید؟ :| عقده هاتون برطرف میشه با این کار؟ نمیفهمم که چه جوری میتونن به بدنش دست بزنن وقتی رو تک تکِ سلول هاش ردِ دست های یه زنِ دیگه جا مونده... وقتی چشماش مالِ یکی دیگست، وقتی همون حرفهای عاشقانه ارو به یه نفرِ دیگه هم میگه. وقتی اون آغوشی که الان تو توش هستی شاید یه ساعتِ دیگه مالِ فردِ دیگه ای باشه... نمیفهممشون. شراکت رو نمیفهمم. کسی که ازدواج میکنه وارد یه رابطه ای میشه که مقدسه... حتی رابطه های دوستی اینقدر هاله ی پر رنگی ندارن... اون زنی که داره باهات زندگی میکنه، اونی که بهت اعتماد کرده، اونی که داره همه ی سعیشو میکنه که برات بهترین باشه، اونی که با کلی امید و آرزو اومده توی خونت، همونیه که خودت انتخابش کردی. کسی مجبورت نکرده باهاش ازدواج کنی ولی جسمت رو بین چند نفر تقسیم کنی. که بهونه ات این باشه که مردها این قابلیت رو دارن که همزمان چند نفر رو بتونن دوس داشته باشن... ازدواج معامله نیست که بری فقط اسمِ یک نفر رو توی شناسنامه ات ثبت کنی به اسمِ همسر. وقتی نمیتونی وفادار باشی چرا همچین کاری میکنی؟ از کی داری فرار میکنی؟ از چی داری فرار میکنی؟ به کجا میخوای برسی؟ جسمِ تو پناهِ همسرته... چرا آلوده اش میکنی... بی لیاقت. انگل. بی شعور. - تازه همین مردها اگه طرفشون یک صدمِ همین کار رو باهاشون کنه زمین و زمان رو به هم میدوزن که طلاقت میدم و این حرفها... پ.ن ببخشید. برای یک میلیونیوم بار تو امروز و با ریتم هر چند ثانیه یک بار به صورت بیمار گونه ی محسوسی دارم پیج فیض بوق یک نفر رو چک میکنم که ببینم واسه تولدش کیا بهش تبریک میگن :| (البته مسخرگیش اینجاست که همه قسمت هاش قفله، من هم فرند ریکوئستش رو رد کردم، پس کوششم برای کشف چیزهایی که دنبالشم بی حاصله ولی متاسفانه دارم به صورت خستگی ناپذیری به کارم ادامه میدم :|) خب شاید یکی از فانتزی های بزرگسالیِ من این باشه که یک روز، فقط و فقط یک روز خودم از خواب بیدار شم. نه با صدای تلفنِ خونه :| روزهایی که کسی خونست حداقل لازم نیس بلند شم جواب بدم. اما روزهایی که تنهام یا باید جواب بدم یا پتومو بکشم رو سرم انقدر چشمامو به هم فشار بدم تا طرف قطع کنه. :| البته این حالتِ خوش بینانه ی ماجراست! چون کسی که زنگ میزنه ممکنه خیلی خوشحال باشه! و دلش بخواد که انقدر زنگ بزنه تا کسی بیاد خونه گوشی رو برداره! :| (اتفاق افتاده ها:|) اصلا فکر نکنید که ممکنه کسی که پشتِ خطه کارِ مرگ و زندگی و اینا داشته باشه ها. حتی یک درصد هم همچین خیالی نکنید چون اون فرد یا یکی از خاله هامه یا یکی از دوستهای مامان :| که تنها کارِ مهمشون اینه که زنگ میزنن آمارِ کارهای امروزِ همدیگرو میگیرن و حالِ هم رو میپرسن. اونم روزی چند بار :| مخلصِ کلوم اینکه در هر صورت با مامان کار دارن این تلفن های کله ی سحری :| الان دقیقا تنها حسی که به صدای زنگِ تلفنِ خونمون دارم همون حسیه که شما به صدای آلارم موبایلتون یا ساعت کوکی و ایناتون دارید. یه صدای کاملا رو اعصاب که آدم رو فقط و فقط یادِ بیدار شدن از خواب میندازه :| ... امشب پسر عموهه یه مهمونی داره. قراره با چند تا از استادهاش برن م/که. ازین مدلهای دانشجویی و نمیدونم همین تیریپیها... حالا تو بیای نگاش کنی میگی کلا این تا به حال اسمِ همچین جایی رو شنیده آیا؟! بگذریم. :| بعدش مادربزرگه چند وقتِ پیشا یه هنر نمایی کرده بود، با مامان صحبت کرد که: "من پیشِ خودم فکر کردم که خیلی خوب میشه که مری و فلانی -همین پسر عموی مذکور- باهم ازد/واج کنن!!!" :| مامانِ داغ کرد و یه صحبتهایی شد که کلا اصلا موضوعِ بحثِ من نیس. (این پسر عموهه همبازیِ بچیگام بود مثلا :|) خب بالاخره پیرن دیگه آرزو دارن دستِ خودشون نیس :| بعدش الان سرِ همی حرفها من اصلا دلم نمیخواد که امشب برم اونجا. منی که همیشه خیلی خوشحال میشدم برم و خیلی هم خوش میگذشت. ببین واقعا به چه صورتِ مسخره ای یک حرفِ خاله زنکِ بدونِ تفکر میتونه رابطه های خانوادگی رو خراب کنه :| تو فامیلِ مادریم هم یه بار همچین اتفاقی افتاده بود تا بالاخره این پسرخاله هه ازدواج کرد ما یه آبِ خوش از گلومون پایین رفت :| نمیگم ازدواجِ فامیلی بده ها. ولی من به هیچ عنوان نمیتونم به پسرهای فامیلمون، حتی پسرها ی دوست و آشنامون همچین نگاهی داشته باشم. خودشون هم مطمئنا همین فکر رو دارن، داریم خیلی دوستانه خواهر برادری زندگی میکنیم بعد یهو یه مادر بزرگ واسه خودش میشینه فانتزی درست میکنه. بدونِ اینکه حتی پدر و مادرِ دختره و پسره بدونن شونصد نفر رو هم در جریان میذاره، بعد کلِ روابطِ دو تا خانواده به هم میریزه. نکنید این کار رو. :| عزیزم الان عهدِ اقدس السلطنه بزرگِ خاندان اینا نیس که شما واسه خودت دو نفر رو عروس و دوماد کنی که. :| پ.ن => با تشکر از اسمایلیِ " :| " برای همکاریِ همه جانبه در نوشتنِ این پست! ای کسانی که باید فراموش شوید، لطفا هی خودتان را یادآوری نکنید برای کسانی که باید شما را فراموش کنند. هی راه به راه از راه های مختلف خودتان را جلوی چشمش ظاهر نکنید. اصلا شما ملتفت هستید که قضیه چقدر پیچیده است آیا؟ نیستید آیا؟ هستید و خودتان را به بی التفاتی میزنید آیا؟ هیچکدام؟ پس چه؟! اصلا گیریم او که باید شما را فراموش کند، حسی به شما نداشته باشد این روزها. به هیچ کجایش هم حساب نکند این منت کشی های زیر پوستی را. ولی این حضور های گاه و بی گاهِ بی حرف و کلامِ شما، مغزِ نداشته اش را دچارِ چالش میکند. اعصاب برایش نمیگذارد. نمیتواند تمرکز کند روی زندگیِ لعنتیِ خودش. نه که بدش بیاید ها... نه! اتفاقا اگر به او انگِ بدذات بودن و انتقام گیر بودن و نامهربان بودن و اینها نزنید، بسیار هم لذت میبرد از این موس موس کردنِ شما. که میداند شما مدتهاست که دوزاریتان افتاده که اشتباه کردید. که لگد زده اید به بختِ خودتان. که به او احتیاج دارید. که توی چاهی افتاده اید بس عمیییییق. بخورید نوشِ جانتان. دندتان هم نرم. بالاخره این همان قضیه ی خربزه و لرزش است دیگر... راهِ گریزی نیست. آممما! خب او هم آدم است دور ازجانش! خب او هم خاطره دارد، دل دارد. حساس است کمی خیرِ سرش. نمیگویید شاید دلش برایتان بسوزد که انقدر بدبخت شده اید؟ نمیگویید بالاخره او هم شاید دارد زندگی جدیدی را تجربه میکند بی شما، دوره ی گذاری را طی میکند، نباید مزاحمش شد؟ با خودتان نمیگویید الان من که خودم یک زندگیِ تازه دارم با یک آدمِ تازه ی زشت، چرا باید بروم هی خودم را بیندازم جلوی پای او؟ که چه بشود؟ که آخرش به کجا برسد؟ که فوقِ فوقش اسمِ خودتان را بگذارید سوشال فرندز؟! که چه؟! مسخره و احمقانه تا به حال برایتان مفهومی داشته؟! خب. این همان وضعِ شماست الان. رفته بودیم یه مرکزِ خرید. من و مامان و "ن" و مامانش. تو همون طبقه ی اول "ن" دست منو کشید برد تو یه فروشگاهی که جین های صورتیش رو نشونم بده. که مسئول فروشش یه پسری بود، بور و تقریبا 20 ساله شاید، با جینِ برفی و تیشرت سفید. مدلها رو نگاه میکردیم و باهم حرف میزدیم و میخندیدیم. که اومد و ازمون پرسید چه سایزی میخوایم. من گفتم فلان مثلا. گفت اینا تک سایزن. من که واقعا یه دونه از اونها رو میخواستم ازش اجازه گرفتم و یه دونه اشو برداشتم رفتم امتحان کنم... "ن" برای خودش این ور و اونور میچرخید... برگشتم پیشِ همون مسئولِ فروش. یه لبخندِ مهربون زد که مثلا انگار صد ساله همو میشناسیم! گفت چطور بود. با ناراحتی گفتم اندازم نبود... همین. ینی تنها کاری که کردم، تنها حرفی که زدم همین بود. حتی یک لبخند هم نزدم. تشکر کردم رفتم پیشِ "ن" که با مامان داشتن چند متر اون طرف تر لباسها رو نگاه میکردن... و از اون لحظه به بعد تو همه ی لحظه هایی که توی اون فروشگاه با "ن" میچرخیدیم، همون شلواره باعث شد اون چشمای هی/زش رو یک لحظه هم از روی پاهای من برنداشت. منی که کتونی پوشیده بودم و شال و مانتوی مشکی. نه مثل خیلی ها آرایشم جلف بود، نه لباسم، نه خودمو لوس کرده بودم و نه هیچ چیزِ تابلوی خاصی که بخواد توجه یه پسرِ بیست ساله ارو جلب کنه. حتی به نظر خودم خیلی ساده و معمولی و اسپرت بودم... به "ن" گفتم این پسره فقط خیره شده به ... من. از فروشگاه رفتیم بیرون. از اون به بعد هر جای مرکز خرید که میرفتیم اینم به صورتِ کاملا! تصادفی! اونجا پیداش میشد، با همون لبخندِ مسخره اش. تا آخرش که بالاخره از پهلو اومد محکم بهم تنه زد و رفت. و کرمش خوابید فکر کنم. چون دیگه ندیدیمش. نمیدونم اینجا دقیقا باید برای کی ابراز تاسف کنم. یه اپسیلن امنیت اجتماعی و حریم شخصی نداریم. حتی تو جاهایی که مثلا خیلی ادعای اسم و کلاس دارن. البته این اتفاق نسبت به خیلی چیزها خیلی ساده و معمولی بودا. ولی نباید اینطور باشه. که ما این چیزها رو اینقدر ساده تلقی کنیم. که تعرضِ دیگران رو به حریمِ شخصیمون عادی بدونیم. که عادت کنیم به این نگاه های مریض که شاید بهترین لحظه هامون رو کوفتمون کنن. که... دلم میخواس یه مسائلی رو به چالش بکشم بحثو اجتماعی-روانشناختی کنم، ولی دیدم اعصابشو ندارم. ازینام که زیاد همه جا هست و خیلی انواعِ بدترش هم هر روز واسه خانوما پیش میاد و همه خودشون در جریانن. من هم دیگه با این سوات اندکم ازین بحثا پیش نکشم هی تکرارِ مکررات نشه. کلا این پست در حدِ یه خاطره نویسی و افسوس خوردن واسه اون جین صورتی خوشگلا باقی بمونه کافیه فکر میکنم. خب من ازون جین صورتی چرکها میخوام که اون شکلی بود، خوجکل بووووودددد عینک آفتابی که بخوام بخرم میرم دنبالِ اون بزرگها. همونا که تا روی گونه ها میان... بیشترِ صورتِ آدمو میپوشونن... سویشرت که بخوام انتخاب کنم اونهایی رو میپسندم که کلاه داشته باشن. کلاه های خیلی بزرگ. که وقتی میپوشمشون بتونم راحت تو کلاهش قایم شم. چتری هام هیچوقت نباید اونقدری کوتاه باشن که نتونم بریزمشون روی چشمام. کلاه هام باید تا زیر ابروهام بیان حداقل... درِ اتاقم همیشه باید بسته باشه. جاهایی که برام امن به نظر میرسه جاهاییه که یه گوشه باشه. وسط نباشه. بتونم به جایی تکیه بدم... تو تاریکی و نورِ کم که اصلا عشق میکنم واقعا! اگه شنل نامرئی وجود داشت اولین کسی که همیشه میپوشیدش من بودم. مطمئنم. این خصوصیت ها و کلی چیزهای دیگه از نشونه های دختریه که همیشه سعی میکنه خودشو پنهان کنه از دیدِ همه. ولی! این فقط یه نیمه ی منه. من همیشه اینجوری نیستم. من عاشقِ دیده شدن هم هستم خیلی اوقات. من دوس دارم تو هر جمعی که هستم خیلی هایلایت تر از همه به چشم بیام. همیشه تو لباس هام سعی میکنم یه چیزِ خاصی وجود داشته باشه. که جلب توجه کنه. تو مهمونی ها باید از همه خوشگلتر باشم. عادت کردم همه ازم تعریف کنن. تو بحث ها همیشه باید حرفی برای گفتن داشته باشم. هیچ کاری رو انجام نمیدم مگه اینکه مطمئن باشم به نحو احسن از پسش برمیام. همیشه دنبالِ خاص بودن و دیده شدن هستم. یه جورایی شاید این خصوصیتهام خودخواهانه به نظر بیاد ولی من اینم که هستم. خب این مقدمه ای بود واسه ادامه ی مطلب! یه نفر بعد از قرنی زنگ میزنه: -سلام چطوری؟ -مرسی شما خوبین؟ چه خبرا؟ -ممنون. راستی! چند صفحه ترجمه دارم برات فکس کنم میتونی تا فردا! برام آماده کنی؟! - یه نفر دیگه بعد از قرنی منو میبینه: -به سلام چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود! -مرسی منم همینطور. -ببین راستی! من تو یه موسسه استخدام شدم واسه تد/ریس زب/ان. وقت داری برام کلاس خصوصی بذاری بیام باهام کار کنی؟! - یکی دیگه بعد از قرنی میل میزنه: -یه دونه از این مقاله هارو به انتخاب خودت برام ترجمه و تلخیص! کن. -دوس ندارم! (آخیش! زورم فقط به همین یکی میرسه آخه!) ... اینا مالِ روزهای معمولیِ سال بود. البته مشکلی هم با این قضیه ندارم. دوس دارم وقتی کاری از دستم برمیاد برای دیگران انجام بدم. به هر حال رشته ایه که خودم انتخابش کردم و به صورت تخصصی ادامه دادم. ولی قسمتِ بدِ قضیه اینجاست که هر سال عید من بی برو برگرد تو همون دید و بازدیدهای اولیه به رشته ی تخصصیم یه ربطی pیدا میکنه. قسمتِ بدترِ قضیه هم اینجاس که طرف داره میاد خونمون عید دیدنی، یا من رفتم خونشون عید دیدنی، بعد یه جزوه ی قطور یا یه کتابی مثلا میده دستم، میگه میتونی اینو تا آخر تعطیلات برام ترجمه کنی؟؟؟ بعدش هم جلوی جمع هی بهت بگه واقعا تعارف نکنیا! اگه نمیتونی یا وقت نداری اشکالی نداره! حالا یه فکری براش میکنم! بعد اونوقت آدم چی باید بگه؟ (حالا شمام تصور کن طرف فامیل نزدیک. کلی هم همیشه بهت لطف داره و هواتو همه جا داشته و اینا، حالام بعدِ عهدی اومده یه کاری ازت خواسته منم که وقتی یه کارِ ترجمه دارم تا تمومش نکنم استرس دارم و باید زودتر جمع و جورش کنم تا خیالم راحت شه. ینی کلا شما تعطیلات عیدِ هر سالِ منو اینجوری تصور کن که همون روز اول کلی ترجمه میدن دستم! منم تموم این چند روز رو جای خوش گذروندن و بی خیالی طی کردن، با استرس و شب دیر خوابیدن و سردرد و جوشِ عصبی -گاها- میگذرونم. حکمِ pیک نوروزی رو داره اساسا. (البته کاملا مفتکی و فی سبیل الله) حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم اصلا نگران نباشید! برای سهمیه ی ترجمه های تعطیلاتِ عید امسالم هم از همین چند روزِ قبل زنبیل گذاشته شده. که اینطور! فکر نمیکردم سالِ 90 اینهمه منت کشی بلد باشه! اصلا این روزها همش میخواد اون همه بدی که بهم کرده از دلم در بیاره! منم که بخشنده! این دمِ آخری تازه داره مهربون میشه مثلا! فکر کرده با کودک طرفه! اما من هرگز از تو به خوبی یاد نخواهم کرد! آهای 90 جان! چی فکر کردی با خودت آیا؟ من که نمیخوام یادم بیاد چیکارا با من کردی، ولی این دمِ آخری پسرِ خوبی شدی! ادامه بده. هنوز چند روز وقت داری! ببین بیا یه قراری بذاریم اصلا! اگه من سالِ دیگه ارشد قبول شدم، فراموش میکنم که چقد بدی! اگه قبول نشدم، پس به همون مزخرفی ای که فکر میکنم بودی، هستی! دیگه خود دانی! با داداش کوچیکه (91) هماهنگ کن معجزه بشه! من صلاحِ خودت رو میخوام پسرم! ------------- میخواستم آخرین پستِ 90 ام، یا در واقع اولین پستِ آخرِ اولین سالِ شروعِ کارِ! وبلاگم، یه چیزِ خاص باشه... درباره ی تحلیلِ آنچه بر من گذشت و این حرفها... ولی فکر میکنم تو ذهنم کندوکاو نکنم خیلی بهتره. دلم نمیخواد خیلی چیزها یادم بیاد یا روشون متمرکز بشم. تازه حالم یه خورده خوب شده :) ولی اگه بخوام خلاصه آنالیز کنم، سالِ 90 برام بیشتر بدی داشت تا خوبی. اگه هم بخوام مثبت نگاه کنم، از این بدی ها کلی تجربه بدست آوردم... (کلا نیمه ی پرِ لیوان همیشه جواب میده!) واسه 91 هم یه عالمه امید و آرزو دارم. مطمئنم که بهترین سالِ زندگیم میشه :) مطمئنم. (تلقینِ مثبت!) شمارش معکوس هم که شروع شده... این روزها خیلی سریع میگذره... هیچوقت دوس نداشتم یه تاریخِ خاصی رو الکی بزرگ کنم. ولی خب بالاخره سالِ جدید قراره بیاد و این جنب و جوش رو همه تاثیر میذاره. سر منم این روزها خیلی شلوغ شده. شاید این آخرین پستِ 90 ام باشه. برای همتون آرزوی بهترین روزها رو دارم. خداحافظی نمیکنم آخه هر وقت گفتم تا فلان موقع پست نمیذارم همون روز یا فرداش دلم خواسته یه پستِ جدید بذارم! روزهای آخر حتما از حال و احوالم پست میذارم. یا شایدم همون صبح... (پیشاپیش عذر میخوام اگه شاید نتونم به همه سر بزنم این روزهای آخر - از عواقبِ موکول کردنِ همه ی کارها به دقایق واپسین!) برای مراسمِ دیروز، ساعتِ 5:30 از یه آرایشگاهی که تا حالا نرفتم وقت گرفته بودم. فقط و فقط هم به خاطرِ اینکه خیلی به خونمون نزدیک بود و مجبور نبودم کلی وقت تلف کنم برای رفت و آمد... روزِ قبل بهش زنگ زده بودم و هماهنگ کرده بودم و چون آدمِ حساسی هستم و قبل از هر کاری سعی میکنم براش برنامه ریزیِ دقیق کنم، هزار بار ازش قول گرفتم که به موقع کارمو تموم میکنه. فقطم میخواستم موهامو براشینگ مجلسی کنه و یه طرفشو جمع کنه. همین. شاید نیم ساعتم طول نمیکشید. ساعتِ 5 از حموم اومدم. موهام هنوز خیس بود. هرچی زنگ زدم به گوشیش خاموش بود. با خونمون دو دقیقه هم فاصله نداره. تند تند با ترس و دلهره لباس پوشیدم رفتم دیدم در آرایشگاهشم قفلِ! اومدم خونه. اونقدر که بهم استرس وارد شده بود نشستم رو تختِ مامان اینا مثلِ نی نی ها شروع کردم گریه کردن!!! آخه غروبِ پنج شنبه دیگه من کدوم آرایشگری رو میتونستم پیدا کنم که هم نزدیک باشه هم وقت داشته باشه؟ زنیکه ی فلان فلان شده. هی آدم میخواد فحش نده نمیشه. اصلا به این فکر نمیکنن که وقتی به کسی قول میدن ینی اون طرف رو حرفشون حساب کرده، برنامه ریزی کرده. داشتم از استرس میمردم. سریع زنگ زدم به یکی از دوستام که آرایشگره... اونم خوشبختانه بیکار بود و گفت بیا... ساعت تقریبا 6 بود که رسیدم... بهش گفتم نیم ساعته لطفا سرهمش کن! خوشبختانه هم موهام به موقع آماده شد و هم خودم! دیگه نمیگم تو خودِ عروسی چی شد و همه چیا گفتن و اینا. بازم متهم میشم به خودشیفتگی و این حرفها فقط دلم میخواد اون آرایشگرِ بی فکرِ فلان رو ببینم تک تکِ موهاشو به ناخونای پاهاش گره بزنم. نکرده یه زنگ بهم بزنه من زودتر یه گِلی به سرم بگیرم. چِندِش. نتیجه ی اخلاقی: وقتی داری تلفنی از یه آرایشگری وقت میگیری و بعد از خداحافظی به مامانت میگی: "چقدر بی شخصیت بود، چرا اینجوری حرف میزنه؟" مطمئن باش که واقعا درست برداشت کردی و اون آرایشگره اونقدر پتانسیلِ بی شخصیت بودگی! رو داره که اون روز و ساعتی که بهت وقت داده اصلا نیاد آرایشگاه و گوشیش رو هم خاموش کنه. :| + اصلا من خاله زنک شدم این روزا؟! اصلا معلومه؟؟ ن ه ه ه ه! + خُ اینارو اینجا ننویسم چیکار کنم خُ :( واقعیم اینقدر نق نقو نیس بوخودا :( + اینو: کلیک / اصلا معلوم نیس مشابه جنسِ خارجیشه، نه؟! هفته ی خیلی شلوغی بود. هنوز هم هست. خیلی اتفاقها افتاد و خیلی کارها کردم. ینی اونقدری وقتم پره که دیروز کلا فقط وقت پیدا کردم یه دونه پنکیک بخورم. و صد البته شونصد تا لیوان آب در راستای حفظِ طراوتِ پوست! امروزم که از دیروز بدتر! همون پنکیک رو هم نخوردم! اصلا من تو کار خدا موندم! یهویی یه هفته انقدر بیکارم که میرم واسه اسمم هزارتا آهنگ دانلود میکنم! یه هفته هم اونقدر سرم شلوغ میشه که حتی وقت پیدا نمیکنم که غذا بخورم! (الان اینکه من چه جوری هنوز زنده ام برام سواله واقعا!) خیلی خستم. حتی با اینکه دیشب از خستگی ساعت نه و نیم خوابیدم هنوز چشمام میسوزه. این عروسیِ فامیلمون هم قوز بالا قوز شده. به هزار بهونه ی الکی هر روز باید بلند شیم بریم اونجا. البته خب خوش میگذره ولی من جنبه ی اینهمه خوشی ندارم شاید! خسته شدم بس که هی آرایش کردم. پاک کردم. دوباره آرایش کردم. روزی صد بار دوش گرفتم. روزی صد بار موهامو درست کردم. تموم انگشتای پاهام درد میکنه بس که هی راه رفتم. هی کفش عوض کردم. هی اتاقمو مرتب میکنم بعد از دو ساعت پر از لباسهای به هم ریخته و لوازم آرایش و جینگیل پینگیل و گیره مو و این چیزا میشه. تازه همه ی اینا یه طرف! خودِ مراسمِ اصلی مونده هنوز! نمیدونم خودِ عروس خانوم! رمقی براش میمونه با این رفت و آمدهای خسته کننده آیا؟! چقدر همه چی قاطی پاتی میشه این روزهای قبل از مراسم. من خودم به شخصه ظرفیت اینهمه استرس و بی برنامگی و این طرف اون طرف رفتنِ بدونِ استراحت رو ندارم. چه برسه به اینکه دخالت و اعمالِ نظرِ اطرافیان رو هم بهش اضافه کنیم! دیگه منفجر میشم تو اون لحظه. عطای شوهرم! و مراسم رو به لقاش میبخشم و میگم یکی بیاد منو از تو اینهمه شلوغی نجات بده! پلیز! خُ الان اعصابمم کمی تا قسمتی خورده. از کفشی که برای لباسِ فردا شبم خریدم اصلا راضی نیستم -ینی اصلاِ اصلا که نه! یه خورده راضی نیستم!- اون مدلی رو که میخواستم پیدا نکردم. قهوه ای سوخته و پلنگی با سگک های طلایی میخواستم :( تازه اینی که خریدم پاشنش فقط 10 سانته. من بلندتر میخواستم :( دیگه هول هولکی تو این شلوغ پلوغی رفتم خریدمش. فکر کنم از سرمم زیاد باشه البته :| لیستِ پ.ن ها: 1. کلِ بدنم درد میکنه. دلم ماساژ میخواد 2. :( چشمام میسوزه. 3. ماشالله چقدر نق داشتم! 4. سالِ 90 خیلی سالِ بدی بود برام. میگن سالِ 91 سالِ نهنگ/اژدهاست... سالِ منه! مطمئنم خیلی بهتر از امسال میشه برام. 5. هر سال بدترین اتفاقایی که قراره برام بیفته تو کلِ سال، یهو تو زمستون آوار میشه رو سرم. خدایا؟ نمیشه این سیلِ مصائب رو پخش کنی تو فصل های مختلفِ سال یهو همشون تو زمستون اتفاق نیفتن آیا؟! 6. اینو: کلیک (لطفا پس از ورود به وبلاگ مذکور، روی "پروفایل نویسنده کلیک کنید!) (توضیح: من تو زندگیِ خودم موندم، بعدش این خانوم اینهمه وبلاگ داره همشونم شونصد تا پست دارن! وااااای! ماشالله! اگه روزانه 24 ساعتِ اضافه هم به من اشانتیون بدن از پسِ اینهمه وبلاگ برنمیام!) 1. دو ساعت و نیمه که نشستم اینجا (شایدم بیشتر) یه چیزی بنویسم ولی حرفم نمیاد :| 2. یه وقتهایی هست که دلت یه چیزیو میخواد که نداری. از هیچ راهی هم نمیشه که بدستش بیاری. ینی اصلا راه نداره. اونجاس که بنده به شخصه گزینه ی "سرتو بکوب به دیوار" رو تجویز میکنم. بدونِ در نظر گرفتنِ عوارضِ پوستی و ایناش! 3. این اواخر مکالماتِ درونیِ من با خودم سیرِ صعودی داشته. مکالماتم با اطرافیانم سیرِ نزولی تر از قبل! دارم برای خودم نگران میشم. نگران تر از قبل! 4. دارم یه چک لیست از مردِ ایده آلم تهیه میکنم! یکی از گزینه هاش اینه که همه ی اینا رو برام بخره، بدونِ اینکه خودم حتی اشاره ای بهش کنم یا بگم ازشون خوشم اومده! خودش باید حدس بزنه (لطفا به مارکِ کفش ها دقت شود) 5. امروز باید برم یه سری خرت و پرت و کرم و لوازم آرایشِ تکمیلی! بخرم در راستای آماده شدنِ کافی! دیگه وقت ندارم. آخر هفته عروسیه ایناست: این - این الان قشنگ معلومه که چه حسی دارم دیگه. نه؟ 6. حوصله ندارم آماده شم برم بیرون. نمیشه چیزایی رو که لازم دارم با تستر ها و نمونه های مختلف و ایناش برام بیارن تو اتاقم از بینشون انتخاب کنم آیا؟ 7. هوووووووووووووووووووووووووووفففف 8. اون آهنگ قبلیه از سرم افتاد! از دیشب خودمو با این آهنگ خفه کردم. صداشو بلللند کردم به حدِ گوش کر شدگی. بعدش باهاش میرقصیدم. یه حسِ ریلکس شدگی بهم دس میداد! واقعا با این آهنگه میرقصیدم! چرا آیا؟؟ الانم رو ریپیته. (منظورم رقصِ ایرانی نیستا! نخند بچه جون. نفرینت میکنم توام به این روز دچار بشیااا! 9. از عدد 8 خوشم نمیاد. اینم نوشتم که بشه 9 تا بعدش برم! :دی از اون روزایی هس که میری دوش بگیری با آبِ داغِ داغ. که همه جا پر از بخار شه... که هیچ جا رو نتونی ببینی... که به هیچ چیز نتونی فکر کنی... بعدش میخوای همونجا بمونی... اصلا نمیخوای بیای بیرون با دنیا رو به رو بشی. از همون روزا. پ.ن: دلم انقققدر یه بغل میخواد که شاید حتی به خاطر نبودنش گریه هم کنم. :) (نکته: این یک لبخندِ مصنوعی بود، صرفا برای تزیین :|) اینایی هستن که تا وقتی مجردی میان میگن: "قصدِ ازدواج نداری؟ پس کی میخوای ازدواج کنی؟ دیر نشه یه وقت!" همونایی هستن که بعد از ازدواج هر روز میان ازت میپرسن: "چه خبر از نی نی؟ برنامه ی خاصی ندارین براش؟ دیر نشه یه وقت!" هوووووووف. تقریبا کمتر از یه ساعت دیگه باید شروع کنم به آماده شدن. اعتراف میکنم که یهویی خیلی استرس پیدا کردم. درسته که اصلا هیچی درس نخوندم ولی امیدوارم این استرسِ بیخودی باعث نشه همونایی رو هم که بلدم فراموش کنم. کاش استرس داشتنم آهسته و پیوسته بود و مثلا از دیروز استرس داشتم ولی حداقل کم استرس داشتم. اما یهویی یه استرس با حجم خیلی بالایی بهم وارد شده و واقعا همین الان داره گریم میگیره. هرچی تکنیکِ آرام بخش بلدم دارم به کار میگیرم که حالم بهتر شه... میدونم دیگه زیادی دارم شورشو در میارم و قضیه ارو بزرگ میکنم و پستهای چرت و پرت میذارم ولی امیدوارم با این کار حداقل کمی آروم شم. مثلا من همونی هستم که میگفتم ارشد مهم نیس برام و این حرفها! ظاهرا اصلا جنبه ی فشارِ روحی ندارم تو این زمینه ها! هوووووووووف. احساس میکنم تو خالی شدم! فشارم افتاده شاید... خوبی بدی اگه دیدید از من، با این حال لطفا برام دعا کنید! بسیار محتاجم. سر جلسه ی آزمون هم با دیدنِ رنگِ مدادهام به یاد همتون هستم خدایا کی تموم میشه. اوکی. من برم الکی سر خودم رو گرم کنم استرسم کم شه. فهلا. دو ساعتی میشه که اومدم بخوابم. حالم خوب نیس. سرم درد میکنه. مماخم فس فس میکنه! گلوم میسوزه :( گشنمم هس فکر میکنم! دارم سرما میخورم. هیشکدوم از روشهای پیشگیری از سرما خوردگی هم جواب نداد. یه عالمه نغ دارم و لوسم. تبم دارم فکر میکنم. هیشکی هم نیس نازمو بخره :( هیشی دیگه. الان فقط زورم به وبلاگم میرسه! یهنی اگه فردا صبح بیدار شم بعد ببینم تو این مدتی که خواب بودم شومصد نفر اومدن تو وبم و هیشکدومشون هم نازم نکردن و حالمو نپرسیدن بدتر میشمااااا. گفته باشم:( حالا کمپوت اینام اگه نیاوردین اجکال نداله. آی من دالم ملیض میشم. هعععی خداااا صبح اضافه شد: به نام خدا. اینجا ایران است. صدای من رو از هیچ جا نمیشنوید! چون گلوم میخاره نمیتونم حرف بزنم + یکی از کارهای بسیار مود علاقم اینه که هر روز که میام سراغِ وبلاگم، میرم کامنت دونی هارو باز میکنم شونصد بار کامنتهارو میخونم، خیلی حالمو خوب میکنه که اینهمه دوستِ خوب دارم. امروز که دوباره باز کردم یه نگاه کردم دیدم وااای! چقد کله ی اسمایلی اینجاس! ینی مردم از خنده! (انقذه دوس دارم این اسمایلی هارو چهارشنبه نوشت: بعدازظهر میخوام برم دکتر. خوبی بدی دیدید حلال کنید مارو! از دیروز بهترم البته! برم بهش بگم: هی مشتی! یه چی بده ما دوپینگ کنیم فس فسمون قطع شه! کرتیم به مولا هی سلام! وای فردا چه روزِ مشمئز کننده ی زیباییه! چه تاریخِ بی مناسبتیه فردا! البته هیچ خبرِ خاصی نیستا! الکی شلوغش کردن!! بی جنبه ها!! روزِ مزخرف و شادی بخشی برای خودکشی به نظر میرسه! wow خدای من چقدر همه چیز به طرزِ فرح انگیزی بورینگ و آوفوله! چققققدر من از این رمانتیک بازی ها متنفرم! (اوغ!) من واقعا افسرده نیستم که تو ولنتاین بیست و چهارمین سالِ زندگیم آل الون هستم! خیلی هم خوبم! من چقدر خوشحالم! من چقدر خوشبختم! آیا معلومه که افسرده نیستم یا بیشتر تلاش کنم واسه نشون دادنش؟! خب... فردا کجا برم.... تو اتاقم خودمو حبس کنم؟ برم زیر تختم قایم شم به روش های بدونِ دردِ خودکشی فکر کنم؟ با صدای کر کننده ای به آهنگِ "من و خودِ من تا آخرش با همیمِ " امید گوش بدم؟ کلا همه ی رسانه های جمعی رو از دسترس خودم دور کنم و به خودم تلقین کنم که همچین روزی تو تقویم وجود نداره و ولنتاینی در کار نخواهد بوده باشد؟! برم واسه خودم کادو بخرم پست کنم به آدرس خونمون روش بنویسم: "از طرف عاشق دلباخته!" و یه هفته مخ خودمو کار بگیرم که فرستنده ی این کادو ها کی بوده؟! ... م م م... ببین خدایا! من رو به این روش های نابودگر مورد آزمایش قرار نده پلیز! خودت که میدونی من اصولا جنبه ی این قضایا رو ندارم. خیله خب. اصلا چه بهتر. اگه امسال ولنتاین داشتم باید کلی پیاده میشدم! اصلا خیلی خوب شد که ندارم! پس فردا میرم با همه ی پولام واسه خودم یه عالمه کادو میخرم. اوم. دل همه آب + صبح به مامان گفتم مامان اگه فردا بعد از ظهر کسی با من کاری داشت بگو نمیدونم کجا رفته! بگو یه آقایی اومد دنبالش با هم رفتن بیرون (آره دیگه! آدم باید حفظ ظاهر کنه! اصلا چه معنی میده که دختر بچه تو روز ولنتاین تو خونه باشه! خیلی ضایعست جونِ ریزعلی ) + البته در گوشی به شما میگم، اگه کاری باهام داشتین میتونید منو فردا زیر تختم پیدا کنید که دارم واسه خودم آهنگ گوش میدم! + بله؟ شما عاشقِ منید؟ ای بابا! جدی؟ نمیدونی برام کادو چی بخری؟ کاری نداره که عزیزم! من اصولا خیلی کم توقع هستم. یه دونه از این شکلات ها برام بخر. بذار تو ازین ماشینا سوییچشو بهم هدیه بده خوب نیستم. حرفم نمیاد. لال شدم گویا به طرزِ وحشتناکی آرومم. همین ببخشید به کامنتا ج ندادم. مرسی که هستین. + کارت آزمونمو گرفتم. جمعه بعد از ظهر. بعدا نوشت: من تحمل ندارم که به کامنتهایی که با علاقه برام مینویسید جفاب ندم دارم به همشون جفاب میدم از صبح که بیدار شدم، هی همش ته دلم استرس داشتم هی خودمو گول میزدم که بیا ببرمت برات صبحونه درست کنم! به به! ببین چقدر خوشمزست! بیا بریم خونه ی عزیز جون! بیا خودمونو خوشگل کنیم! بیا کر کر بخندیم! ... ولی بازم همش استرس داشتم. تقصیرِ خودم نیستا. یه جورایی یه دلشوره ی خاصی دارم واسه روزِ امتحانم. نه که خیلی خونده باشم و اینا! نه! اصلا چون نصفه نیمه درس خوندم و یه خورده در جریانِ امور هستم و میدونم که خیلی چیزا رو بلد نیستم و اینا یه جورایی دلشوره آوره. برام مهم نیس که قبول شم یا نشم. چون میدونم واقعا حقم نیس که قبول شم! اصلا خوش به حالمم میشه اگه قبول نشم چون واقعا حوصله ی درس خوندن ندارم دیگه. دلم میخواد کارهای دیگه انجام بدم. مثلا از صبح تا غروب برم باشگاه. کار کنم. نقاشی بکشم. کارای هنری انجام بدم. کتابی که خیلی وقته تو ذهنمه بنویسم. به صورت خیلی تخصصی تر فیلم ببینم... ینی کلا کارایی انجام بدم که ازشون لذت ببرم. ولی بازم استرس دارم. حتی برای این آزمونِ جامعِ درِ پیتی که فردا دارم هم استرس پیدا کردم! بوخودا! البته میدونم که گذراست و خوب میشه. احتمالا از محیط بهم وارد شده! الان تنها چیزی که آرومم میکنه و ندارمش، اینه که یکی بشینه اینجا، بغلم کنه (یه بغلِ گرمِ امنِ قویِ ترجیحا خیلی خوشبو! به مدتِ نامحدود) موهامو بزنه کنار، با ازون صداهای درِ گوشی که انگار تازه از خواب بیدار شده (که عاشقشم) بهم بگه: "اصلا گورِ بابای ارشد. ببین اصلا مدیونی بهم اگه از آخر اول نشیا. اگه مجاز شی دیگه دوستت ندارم. روزِ آزمونِ ارشدتم فقط حق داری بری سرِ جلسه کیک و ساندیسِت رو برداری بیای بیرون. سالِ دیگه هم عمرا اگه اجازه بدم تو این آزمونهای چرت و پرت شرکت کنی! الانم همینجا تو بغلم بخواب، خودم فردا میرم سوالا و جوابیه آزمونِ جامعِت رو برات میگیرم میارم در حالِ حاضر که این نامه! را مینگارم، دو روز مانده به آخرین آزمونِ جامعم و شاید یک هفته به آزمونِ ارشدم. من اینجا در این جزیره! (منظورم خونمونه) بینِ سه عدد فردِ خطرناکِ سرما خورده ی آنفولانزا گرفته گیر افتاده ام. بنده تمامی سعیِ خودم را نمودم و در این سال سی (منظور فصلِ سرماست) سرما نخورده ام. چگونه تاب آورم سرماخوردگی و فس فس در جلسه ی امتحان را؟ اولین قربانی پدرمان بود... او که اصولا پایش را در مطب نمیگذاشت و اینها، ولی یک شب با کمالِ میل و عجله رفت ویزیت شد و حتی آمپول هم زد! (پدرمان اصولا از آمپول خوشش نمی آید! نه که فکر کنید میترسد ها! نهههههههه!) یعنی منظورمان از اشاره به آمپول زدن، گوشزد نمودنِ وخامتِ اوضاست. دومین قربانی برادرمان بود... او بسیار در برابرِ بیماری مقاوم است، مخلصِ کلام اینکه در نوعِ خودش پوست کلفتی به شمار میرود! ولی سرما خورد... بسی خفن... مادرمان آخرین فردِ قربانیست... او که همیشه از همه مراقبت مینمود، الان همی در بسترِ بیماریست... ما هی میخواهیم از او مراقبت کنیم هی الکی میگوید که نه من خوب میباشم... هی همه ی کارها را خودش انجام میدهد... (بسیار به تلقینِ مثبت اعتقاد دارد مادرمان دیروز بلند شده کله ی سحر بخور داده، دوش گرفته دارد گرد گیری میکند برای خودش خانه را! (تا این حد ینی!) و ما هم از ترسِ اینکه بیمار شویم تمامیه روشهای پیشگیری از سرماخوردگی را مطالعه نموده و انجام میدهیم و هر 5 دقیقه یک بار هم هی دستمان و اتاقها را ضد عفونی میکنیم... تا به اکنون که موفق بوده میباشیم. بدبختی که یکی دو تا نیست! ما میخواستیم در این روزهای آخر کمی نیم نگاهی به کتابهایمان که رویشان یک وجب خاک جمع شده بیندازیم ولی صد دریغ و افسوس! کلا این هفته هایمان پر است! کلی خریدِ انجام نداده داریم. (که صد البته خرید و مهمانی بسیار واجب تر از کنکورِ کذایی میباشد!) 22 بهمن تفلدِ پدرمان میباشد... هیچ غلطی ننمودیم تا الان. فقط صبح رفتیم با مادرمان برایش کادو خریدیم. تصمیم هم گرفتیم امر خطیرِ کیک پزان را خودمان انجام بدهیم ولاغیر. شاید هم چند تا از دوستان خانوادگی را جمع کنیم شب ببریمشان بیرون. هفته ی بعد هم یک مهمانی دعوتیم. تولد دوستمان هم هست. 11 اسفند هم جشن ازدواجِ یکی از فامیل هاست... البته ما لباسهایمان را زود آماده کردیم ولی جینگیل پینگیل و جزییات را کامل نکرده ایم هنوز... نمیخواستیم این خرید ها بیفتد به اسفند... یعنی مشکلاتِ ما بسیییاار بزرگ هستند واقعا!! مستحضر هستید که! نمیدانیم چه گِلی به سرمان بگیریم... درس که تعطیل است! حداقل تلاش کنیم سرما نخوریم + و در بین آنها دیوانگانی هستند که از ساعتِ 11 تا 1 شب مینشینند آرشیوِ وبلاگِ خودشان را با کنجکاویِ فراوان میخوانند و احمقانه از خود میپرسند: ینی اینا رو من نوشتم واقعا؟! پُستِ بیخودی بیش نبود خودمان میدانیم. یک غلطی نمودیم برای یک عدد جنسِ مذکر مو/بر گذاشتیم. ینی این بشر اعصاب برای ما نذاشت: نقطه ی شروع: ببین داره میسوزه فکر میکنم!! احساس میکنم البته! من: 30 ثانیه بعد: مطمئنی که الان نباید بشورم؟ فکر میکنم دیگه خیلی داره میسوزه! من: دقیقه ی اول: ببین اگه چیزیم بشه تقصیر توئه ها! من: 30 ثانیه بعد: تو واقعا میخوای منو بکشی؟ خیلی طولانی شدا! فکر میکنم از 10 دقیقه هم بیشتر شده!!! یه نگاه به ساعت کن! من: دقیقه ی دوم: ول کن بابا من اصلا نمیخوام، برم بشورم دیگه نه؟؟ من: 30 ثانیه بعد: نگاه کن، فکر میکنم دیگه الان داره میسوزه! من: دقیقه ی سوم: ولش کن اصلا، یه ربع گذشته دیگه نزدیکای مردنمه دیگه!! من: اصلا به من چه! برو بشور! خفم کردی! چرا اینقدر جون عزیزید شما مردا آخه؟ واقعا برام سواله. ... دیروز غروب شروع کردم به مرتب کردن اتاقم... خورده ریزه هام همه جا پخش و پلا بودن. از همه سخت تر مرتب کردن لباساییه که رو لبه ی پایینیه تختم جا خوش کردن. عادتم اینه که لباسهای دم دستیمو که هر روز عوض میکنم رو میندازم همونجا. اگه مثلا یه هفته کاری به کارِ اون ناحیه از اتاقم نداشته باشم باید کلی برای جا به جا کردنشون وقت بذارم... بین همین کارا بود که با خودم فکر کردم واسه دورِ همیِ فردا چی بپوشم؟ دو ساعت و نیم طول کشید که انتخاب کنم... به سختی هم انتخاب کردم. با وسواس و دقت. یه بلوز و دامن انتخاب کردم گذاشتم بیرون از کمدم... ... ولی متاسفانه صبح که بیدار شدم از اون روزهای "هیس" بود برام. از دنده ی سکوت بیدار شده بودم. ینی دلم نمیخواست حتی یک کلمه هم حرف بزنم... نمیخواستم چیزی بشنوم. کلاهمو میکشم تا روی چشمام... تو خودم قایم میشم. سویشرتمو میپوشم رو تاپم. میرم به مامان کمک کنم... روزهایی که من سکوت میخوام مامان همیشه بیشتر باهام حرف میزنه... شاید فکر میکنه که حالم بده و میخواد خوبم کنه... با سر و ایما و اشاره جوابشو میدم... هی ازم نظر میخواد... با حداقلِ کلمه ای که میشه جواب میدم... وقتایی که توی ذهنم خیلی شلوغه اصلا حوصله ی حرف زدن ندارم... نمیتونم بهش بگم: مامان! هییییس! لطفا چیزی نگو! لطفا تلاش نکن حالمو خوب کنی! لطفا ازم نظر نخواه، لطفا لطفا لطفا بذار فکر کنم، بذار امروز فقط با مریم باشم... امروز فقط فکر کنم... کلاهمو میکشم پایین تر... این ینی از من فاصله بگیرید! تو افکارم غرق میشم... تو تاریخها... تو آدمهای گذشته و حال و آینده... کارا زود تموم میشه... کاش امروز نامرئی میشدم... میرم دوش بگیرم... کلاهمو که بر میدارم، میترسم... احساس میکنم با برداشتنِ کلاهم همه ی فکرایی که تو سرم جمع شده بودن پخش و پلا شدن و یه جا جمع کردنشون سخت میشه... (اگه روزی کسی خواست منو شکنجه کنه تنها راهش اینه که منو به جایی تبعید کنه که حموم نداشته باشه! مطمئنا بعد از دو روز میمیرم.) لوسیون بدنم یکی از امیدهای زندگیِ منه! حاضرم به خاطرش روزی ده بار هم دوش بگیرم... فوق العاده خوش بو... دارم موهامو خشک میکنم... ناخونامو نگاه... شاید زیاد که فکر میکنم، زیاد که ساکت میشم، زیاد که تنهایی میخوام، اونام کبود میشن... لاکِ سبزمو ورداشتم تند تند لاک زدم به ناخونام... به لباسی که انتخاب کرده بودم نگاه میکنم... نه... دامن نمیخوام... یه لباسی میخوام که توش قایم شم... که معلوم نشه یه عالمه فکر تو سرم میچرخه... جین بهتره... یه نگاه به ناخونای سبزم میندازم و تاپِ لیموییمو انتخاب میکنم... چتری هامو اتو میکنم و میریزم رو پیشونیم... که چشمام معلوم نباشه... که کسی از تو چشمام نخونه که چقدر فکر تو سرمه... چقدر تنهایی میخوام... اه... امروز یکی از معدود روزاییه که حوصله ی آرایش کردن ندارم... کلِ بعد از ظهر باید خودِ واقعیمو قایم کنم و الکی بخندم... ... امروز یه دختری با ناخونای سبز و تاپِ لیمویی و جینِ قهوه ای سوخته، با گردنبندِ بلندِ ستاره ایش که عاشقشه... با چتری هایی که همش چشماشو پشتش قایم میکنه اینجاست که باید الکی بخنده و به مهموناش نشون بده که وای! من چقدر خوشحالم که اومدید تنهاییمو خراب کردید. مجبور شدم به خاطر شما کلاهمو بردارم و فکرهای دوست داشتنی و خاطره های قشنگی رو که میخواستم امروزم رو باهاشون بگذرونم پخش و پلا کنم. بفرمایید، این دِسِر، پر از فکرهایِ منه. فکرهایی که تو سرم میچرخیدن، وقتی داشتم درستش میکردم... بیاید باهم قاه قاه بخندیم و حرفای خاله زنکی بزنیم و گیر بدیم به مدل ابرو آرایشِ همدیگه. بیاید از اول تا آخر پشتِ سر همه حرف بزنیم. وای امروز حتما خیلی فان میشه! دیر شد... برم آرایش کنم. باید پشتش قایم شم. + غروب نوشت: من بسیار آدم بی شعوری هستم. پستمو خوندم حالم از خودم بد شد! مهمونی خیلی خوش گذشت. خیلی خوب بود. حالمو خوب کرد. من دیگه غلط بکنم قبلِ مهمونی درباره ی بعدش نظر بدم! + امروز چقد کامنت تبلیغاتی vpn و تبادل لینک زیاد بود، خبریه آیا؟ اندر احوالاتمان همین بس که امروز صبح که دیده بر جهان گشودیم و یک جفت خورشیدِ تابان به جهان میهمان نمودیم با وحشت دریافتیم که الاربعاء است (اینهمه دادِ سخن راندم و گفتم فی دورانِ راهنمایی-دبیرستان یوخده عربی یاد بفرمای آری... عرض میکردیم... ناگهان پرده از جلوی چشمانمان کنار رفت و جمالِ حقیقتِ ترسناکی را به حورالعینِ مان مشاهده فرمودیم... دیدیم که امروز چهارشنبه است و دو روز دیگر ما آزمون داریم و هیچ... هیییییییییییییییچ... هیییییییییییییییییییییییییچ چیزی مطالعه نفرمودیم. یعنی یک "هیییییییییییییییچ" میگویم، یک "هیچ" مینیوشی الان به سانِ ابرِ بهاری میمانیم که منتظرِ اندک تلنگری است که اشک بریزد ولی اشک هم ندارد خیرِ سرش! هی جمعه را در ذهنمان صحنه سازی میکنیم و خودِ بیسوادمان را میبینیم که درآن میانِ جمع به مانندِ یک عدد بادمجانِ بَم بِم بُم! نشسته ایم و فقط به کفشهای آزمونندگان (آزمون دهندگان) نگاه میکنیم و آنها را مورد آنالایز قرار میدهیم و با توجه به درصد خاک و خلِ بنشسته بر روی آنها میزانِ دوری و نزدیکیِ مسافت، میزانِ تنبلی و سهل انگاری در نظافت (النظافتُ منِ الایمان! -بر دیفالِ مکتبخانه ی ابتداییمان نبشته بوده گردیده بود)، و حتی رتبه ی کسب خواهد شده در آزمونِ اصلیِ آنها را نیز تخمین میزنیم ولی دریغ از یک دایره ی سفید که بتوانیم به صورت correct با مدادِ آبی نفتیِ خوشگلمان پُر کنیم... (البته شاید مدادِ آبی نفتیمان را نبریم چون اگر بخواهیم کتِ ذغالی بپوشیم به هم نمیآیند... شاید مدادِ قرمز ببریم با خودمان...) الان که فکر میکنیم میبینیم که حتی آن ویفری هم که به عنوانِ قوتِ غالب/قالب میدهند هم به کاممان زهرِ تلخی بیش نخواهد بود... آه، بیچاره ای بیش نیستم در این میانه! ... خُب ما الان خیلی غصه ناک هستیم. داریم با خودمان فکر میکنیم که احتمالا برای آزمونِ اصلی هم همین حسِ ویرانگر را خواهیم داشت دیگر... کمی متنبه گشتیم حدِاقَلِ کَندِش! احتمالش میرود که از این پس روزی یک پیج درس بخوانیم... جای دوری نمیرود احیانا... یا میرود توی مغزمان یک چیزی یاد میگیریم... یا از این گوش میرود از آن گوش در میاید فوقَش... خوبی اش این است که به دستِ اس/تعمارگرِ پیر و آقای فرارِ مغزها و inside توط/ئه گران و ر/وباهِ مکار و خانوم تناردیه و اقوامِ محترمه و اینها نمی افتد ذخایرِ علمیِ م/ملکت! الان از فشار و استرس وارده گفتیم که دست به دامنِ پروردگار هم بشویم شاید یک نظری انداخت و یک فرجی شد در کارِ ما... خداونداگارا! معبودا!! کسی به عیبِ من از خویشتن نپردازد-که هر که مینگرم با تو عشق میبازد! ما تنبلی هستیم از تنبل های روزگار... -اصلاح میکنیم پروردگارا، از آن تنبل های خفن هستیم- گوشه چشمی فرموده، موردِ عنایت قرار دهید مارا، کمی انگیزه و اراده در ما تقویت نموده، از دریای فضل و کَرَمِ خود ما را بهره مند بفرمااااااااااااااااید. آمین یا رب العالمین! شما هم نخند جانم! نخند! از بهرِ این نادمِ مفلوک دعایی کن شاید از آبرو ریزی های آتی نجات پیدا کرده و درصدهایمان زیرِ پنجاه نشده و موردِ استهزاء رقبا و دوستانِ به ظاهر دوست قرار نگیریم... دعا کن جانم! دعاااااا! گلِ سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم نکن تا میتوانی :( ... نمیدونم دیروز بود یا پریروز... راستش برای یادآوری اتفاقایی که دیروز و پریروز افتاد یه خورده ذهنم کار نمیکنه چون همش آرامبخش میخوردم که بخوابم... آهان... طبق قرارم با شکوفه قرار بود که ترجمه ها رو سه شنبه تحویل بدم... با همه ی دردی که داشتم و حالِ بدم شروع کردم ترجمه ها رو انجام دادن... همون روز ساعت 10 اینای شب بهم زنگ زد که فلان ترجمه ارو میتونی فردا برام آماده کنی؟؟! (از اینکه کسی بد قولی کنه یا طبق قراری که با هم داشتیم عمل نکنه یا باعث شه سورپرایز شم متنفرم یه جورایی) گفتم قرارمون برای سه شنبه بود. من نمیتونم زودتر از اون برات بیارم... گفت طرف زنگ زده لازم داره. راستش اون ترجمه ارو از یه ماه پیش بهم داده بود! گفتم خب دیوونه تو که میدونستی اون لازم داره چرا زودتر تحویلش ندادی؟ حالا چرا دادی به من؟؟ گفت فردا بهم برسون! گقتم نصفه کارست... همون قدری که انجام دادم میفرستم برات. گفت باشه... از بد قولیش و این که تو کارش مدیریت نداره اعصابم خورد شد... از همون اولش متوجه شدم این آدمی نیس که بتونم راحت باهاش تو یه زمان طولانی کار کنم... تصمیم گرفتم همه ی سفارشها رو براش پس بفرستم با آژانس... صبح زنگ زدم بهش گفتم دارم پس میفرستم... گفت خودت نمیای؟ گفتم نه... گفت پس هزینه ی ترجمه هایی که انجام دادی چه جوری بهت برسونم؟ گفتم کرایه آژانسو باهاش حساب کن بی حساب شیم... من دیگه کار نمیگیرم... یخ کرد... شروع کرد به داد و بیدا که: بابا شما چرا اینقدر گ.ش.ا.د.ین؟ چرا جربزه ندارین؟ تا یه اتفاقی می افته کارو ول میکنید. یه خورده از خودتون کار بکشید... من تازه دو روزه که اومدم اینجا مدیره اینجا بهم میکه تو چقدر بی عرضه ای (تو دلم گفتم خب هستی لابد) اه. مریم اینجوری نکن دیگه. گفتم حالم خوب نیس... گفت باشه خدافظ... لازم به ذکره که در تمامی لحظه های فحش خوردن زبان در کام کشیده بودم و حرف نمیزدم... راستش حالم اونقدر خوب نبود که بتونم حرف بزنم حتی... زنگ زدم آژانس... آدرس اونجا و شماره تلفن خونه ارو بهش دادم و گفتم اگه مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیره... کلی سفارش کردم که مراقب باشه و خودم هم نصف کرایه اشو دادم و گفتم بقیه اشو وقتی تحویل داد بگیره. گفت باشه... نیم ساعت... نه بیشتر بود... 45 مین بعد راننده زنگ زد و گفت که این خانوم میگن چون کارها رو پس فرستادن دستمزدی بهشون تعلق نمیگیره و باقی کرایه ارو نمیدن!! گفتم من شرمنده شما شدم. اگه زحمتی نیس تشریف بیارید در خونه من پرداخت میکنم... ینی از خجالت مردم جلو پسره... دوستِ ما داریم؟؟ خوب شد نصفشو خودم داده بودم... راستش کرایه اصلا مهم نبود ولی این کارش واقعا زشت بود. حداقل باید تلفنی بهم میگفت، نه این که اینجوری تلافی کنه. راننده رسید در خونه و من بدو بدو (با اون حالم!) رفتم کرایه اشو بدم... کلی عذر خواهی کردم و خواستم برگردم که یهو گفت: ببخشید شما تو کارِ ترجمه هستید؟؟ فکر کردم لابد دانشجوئه و کارِ ترجمه داره... به زور یه لبخند زدم و گفتم بله... منتظر بودم الان یه جمله ی خیلی خاص بگه و اینا... قلبم تند تند میزد... گفت خیلی عذر میخوام... "جغدِ شاخدار" به انگلیسی چی میشه؟؟؟ ینی من نزدیک بود از خنده همونجا تو خیابون پخش و پلا بشم :دی! با اون اعصابِ خط خطی و کلا اوضاعِ داغونم به زور سرپا وایساده بودم مغزمم کار نمیکرد، اصلا حتی یادم نمی اومد که جغد به انگلیسی چی میشه! سریع گفت راستش من خودم میدونم که جغد میشه owl و شاخدار میشه horned ولی نمیدونم که جاگذاریشون چه جوریه! خندیدم گفتم صفت اول میاد... گفت ینی میشه horned owl... گفتم آره :) ... بعدش که برگشتم خونه کلی عذابِ وجدان گرفتم که نکنه جغدِ شاخدار یه گونه ی خاصی از نژاد جغد باشه و اصلا یه ترکیب معناییه جدا واسه خودش داشته باشه؟؟ (به این میگن وجدانِ کاری! ول نمیکنه آدمو لا مصب (پیش نیاز: خواندن این و این پست!) صبح که بیدار شدم از همون اولش معده ام درد میکرد و دست چپم تیر میکشید :( اصلا حالت تهوع هم داشتم... به روی خودم نیاوردم و بلند شدم به کارام برسم... ولی واقعا احساس ضعف میکردم... این تیر کشیدنا ادامه پیدا کرد و به پاهام و نوکِ انگشتامم رسید... (الان کفِ پام گز گز هم میکنه حتی...) بازم به روی خودم نیاوردم... نتونستم از صبح تا ظهر غذا بخورم... ناهارم یکی دو قاشق برنج خوردم... موقع ناهار بابا خان تازه شروع کردن به پیشنهاد دادن: خب چرا خودت یه دارالترجمه نمیزنی؟؟ اگه بخوای میتونی چند تا از دوستاتو جمع کنی برید دنبال مجوز و ایناش من خودم کمکتون میکنم!!! خیلی خوب میشه... روش فکر کن!! منم همینجوری با دهن باز نگاش میکردم! گفتم کسیو نمیشناسم که به کارش اعتماد داشته باشم... خودمم اعصابِشو ندارم که همش درگیرِ این کارا باشم... مامان خانوم گفت خب تو بشو مدیر اونجا! اصلا نمیخواد ترجمه کنی... بشین فقط سفارش تحویل بگیر، بده به بقیه انجام بدن... منم حالم بد بود تو اون لحظه کلِ جونم درد میکرد اصلا حوصله ی حرف زدن و دلیل آوردن نداشتم... گذاشتم هرچی نقشه و اینا خواستن بکشن واسه خودشون! والله! اصلا تو یه دنیای خماری بودم واس خودم! آخرشم چیزِ خاصی تصویب نشد! منتظرن تا من اوکی بدم!! بعد از ظهر یه قرص خوردم (دیگه حدس بزن چقدر درد داشتم که قرص خوردم، منی که با قرص مخالفم) و آماده شدم با بابا بریم پیش شکوفه... رفتیم... ساختمونِ اون کافی نت ازونایی بود که یه در باریک سر پیاده رو داره و پله میخوره میره بالا. خیلی شلوغ بود... از خانوم منشیِ بیریخت -با موهای فشنِ زشت و کرم پودرِ درِ پیتی که زده بود و کاملا مثلِ ماسک بود رو صورتش- پرسیدم خانوم فلانی رو کجا میتونم پیدا کنم... گفت فلان جا درِ دوم اتاقِ ایشونه... با بابا رفتیم... در بسته بود، در زدیم (کاش قبلش بهش خبر میدادم که رسیدیم!) بابا درو فشار داد متوجه شدیم که قفله! گوشیمو درآوردم که زنگ بزنم بهش... یهو صدای کلید اومد و در باز شد... آه خدای من کاش بهش زنگ میزدم قبلش! با کمال تعجب دیدیم که با یه پسره تو اتاق بودن! omg! انقدر که حول شدم بابا و شکوفه ارو به هم معرفی نکردم! (الان عذاب وجدان دارم که چقدر بی ادبی بود کارم) اصلا به ریخت اون پسرم نگاه نکردم! (البته نه رژِ شکوفه پاک شده بود و نه چیزِ غیر طبیعی ای مشاهده کردیم... ولی خیلی عجیب بود قفل بودنِ در...) شکوفه سریع گفت ببخشید من تنها کار میکنم واسه همین در همیشه قفله! شروع کرد به توضیح دادانِ کار و اینا به بابام! (بیچاره بچم ترسیده بود از بابام شاید!) بابا خندید و گفت چرا به من توضیح میدی؟؟ -منو نشون داد و گفت به این توضیح بده!- شکوفه خندش گرفت! تازه یادمون افتاد که روبوسی نکردیم! اصلا کلا یه بلبشویی بود اون لحظه! بابا نشست رو یه صندلی و من رو به روی میز وایسادم... هیچی دیگه یه شونصد صفحه ترجمه در آورد گفت اینارو باید تا سه شنبه آماده کنم واقعا خیلی برام سنگینه... دیگه دارم میمیرم و اینا... خب من یه مقدارشو برداشتم و بهش قول دادم که آن تایم براش آماده میکنم و میارم... تنها حرفی که بابا زد این بود که: شما فکس ندارید ترجمه هارو با فکس بفرستید؟ که شکوفه گفت نه... یه خورده صحبت کردیم و با بابا اومدیم پایین... تو خیابون جای پارک نبود و بابا خیلی جلوتر پارک کرده بود... یه پنج دقیقه ای پیاده رفتیم تا رسیدیم به ماشین... تو کلِ مسیر مثلِ همیشه حرفِ خاصی رد و بدل نشد... (بابا از من هم کم حرف تره!) فقط گفت مسیرش برات طولانیه... چرا با پیک و آژانس ترجمه ها رو نمیفرستین واسه هم؟؟ الان همه جای دنیا مردم دارن رفت و آمدهای الکی رو کاهش میدن...! گفتم اینجوری که کلِ درآمدم رو باید بدم واسه کرایه آژانس... دیگه حرفی نزدیم... فکر میکنم حدودا ساعت 4/5 رسیدم خونه... همون لحظه شروع کردم به ترجمه کردن تا به اکنون! واقعا حالم هم بده... مچ دست چپمم به جاهای دردناکم اضافه شده و پاهام تواناییه راه رفتن ندارن فعلا... نمیدونم چرا یهو اینقدر ضعیف شدم. من حتی سابقه ی معده درد هم نداشتم تا چند وقت پیشا... این بود خلاصه ی اخبار! من دیگه غلط بکنم ترجمه انجام بدم! اگه فردا پوستم خراب شه کلِ ترجمه ها رو میبرم میندازم همونجا میام! (اسمایلی مریمِ شجاع!) +همین الان داداشم اومده بود پیشم که مثلا بهم امیدواری بده که میتونم به موقع ترجمه هارو تحویل بدم... گفت: الان استرس داری نه؟ گفتم: آره. اولاش خیلی کند پیش میره... منم خیلی زیاد برداشتم... گفت: نگران نباش! کم کم سرعت عملت زیاد میشه!!! تو میتونی! (ینی این بشر تا حالا یه بارم مثلِ آدم جدی حرف نزده بود واسه همین خیلی تعجب کردم که اومده داره امیدوارم میکنه) گفتم: چی شده تو به فکر من افتادی؟ گفت: آخه قیافت خیلی داغونه، معلومه که استرس داری! گفتم: نه بابا واسه اینه که الان همه جام درد میکنه. گفت: غصه نخور همه ی معتادا موقع ترک اولش درد دارن! ( اووووووه چه پستِ قاراش میشی شد! تبریک میگم بهتون که تا اینجا مقاومت کردید! + من اگه میدونستم که هر چی بگم خدا برعکسشو برام انجام میده تا حالا خیلی کارهای نکرده داشتم که بگم برام ردیفشون کنه و یه سر و سامونی پیدا کنم! صبح یکی از دوستام بهم زنگ زد و بهم یه پیشنهادِ کار داد! قراره باهم دارالترجمه بزنیم! :دی! گفته بودم یه کارِ یَدی! میخوام، یه کارِ فکری و پر از استرس برام جور شد! شکوفه (دوستم) دو ساله که با یه کافی نت خیلی معروف که هر روز داره تعداد شعبه هاشو بیشتر میکنه کار میکنه. چون تعداد سفارشها خیلی زیاد شده تصمیم گرفتن که در کنارِ کافی نت یه دار الترجمه هم باز کنن و دوستم قراره چند تا از شاگرد زرنگای! دوره ی تحصیلمون رو دور هم جمع کنه و این دار الترجمه افتتاح بشه... با اینکه میدونم این کار خیلی استرس فوله و اینا ولی قبول کردم! هوراا! نی دونم چرا! با اینکه خودم هم کارهای ترجمه انجام میدادم تک و توک، ولی میخوام که برم اونجا و باهم کار کنیم. چون اینجوری نمیتونم از زیر کار در برم و هی بهونه بیارم و کارها رو رد کنم... فکر میکنم خیلی برای روحیم خوب باشه. با یه حساب سر انگشتی تخمین زدم که چون اوایل کارمه هفته ای -منهای جمعه ها- حداقل 100 تومن در آمد داره... خیلی عالی نیس ولی خوبه. وقتِ زیادی هم برام نمیمونه که بشینم حرص بخورم و به چیزای بد فکر کنم... احتمالا شنبه میرم که باهم صحبت کنیم. خب اینم از خبرِ خوب. البته اگه بابا خان موافقتشون رو اعلام کنن! چون این بابای ما فکر میکنه که من هر جایی که بخوام کار کنم باید برام کارتِ دعوتِ طلایی بفرستن و بشم مدیر عاملِ فلان شرکت و اینا! فکر میکنه تحفه ام آخه! خب، میخواستم تو این خوشحالیو انگیزه ای که امروز یهو برام جور شد، شما رو هم شریک کنم :) حسِ خوبی به این تصمیمم دارم. + میگن امشب شبِ یلداست احیانا! من که حس خیلی خاصی ندارم بهش، به غیر از خوراکی ها و ایناش! ما معمولا شبهای یلدا رو با خانواده ی پدری و مادری و اینا نمیگذرونیم. چهار تا خانواده هستیم که رفیقِ گرمابه گلستانِ همیم! همیشه هم سی امِ هر ماه خونه ی یه کدومِمون هستیم... شبِ یلدام سی امِ دیگه! شبِ یلداهامون باهمه همیشه. خوش میگذره. امیدوارم شمام امشب هر جا که هستین خوش باشین :) خدایا؟! میشه به صورت منطقی و با ذکر مثال برام توضیح بدی که هدفت از خلقت من دقیقا چی بوده؟! -خودم هنوز نفهمیدم آخه، فکر میکنم داره دیر میشه!- + راستی! خودت که میدونی، من ازاینکه پرنده آواز بخونه و باد بِوَزه و درخت شکوفه بزنه منظورتو نمیگیرما! یا بیا این پایین با هم چای بنوشیم شفاهی صحبت کنیم! یا اگه سرت خیلی شلوغه call me دیگه فوقش آخر شب بهم میل بزن فردا صبح چِک میکنم! ساعت 00:00 شده و من الان خیلی خیلی خستم... کلی مهمون داشتیم امشب و خیلی خوش گذشت (مهمونی خاصی نبود یه وقت فکرای بد بد نکنید! خاله ها و دختر خاله ها و اینام بودن!) دلم برای وبلاگم تنگ شده. برای همتون تنگ شده. پستهاتون رو میخونم. به شدت منتظر 16ام هستم تا با فراغ بال! بیام همه ی نظرهای خوشگلتون رو تایید کنم و کلی براشون جواب بنویسم و بیام هر روز پست بذارم و غر بزنم و به قول جاوید چرت و پرت بنویسم. الانم دارم میخوابم و تند تند دلم میخواد همه ی حرفامو بنویسم. من از همینجا حسادت خودم رو به همه ی شما اینترنت دار ها! اعلام میکنم. ایییش! چقدر من ازتون بدم میاد با اون ای دی اس ال های بیریختتون. با اون اینترنتتون. حتی به اون دیال آپتون. اه اه اه. کلا شما که الان اینترنت دارید خیلی چیز بیخودی دارید! اصلا اینترنت تا حالا به درد کی خورده! الان مثلا من که نت ندارم الان مگه چمه!! به این خوبی!!! اصلا شما خیلی بدید فقط من خوبم! ؛ـ) آخیش. همینقدر نوشتنم کلی بهم فاز داد. داشتم میترکیدم جون ریزعلی :) اصلا در شرایط منطقه ی محرومی و بدون تکنولوژی به سر بردن روحیه آدمو تضعیف میکنه اصلا یه وضعی! اوففف! وبلاگ خونم کم شده بود در حد چی! شب به خیر :) پ.ن راستی ترمه جونم اصلا قضیه ازدواج نیس. هر چی با خودم کلنجار میرم میبینم که هنوز آمادگیشو ندارم کسیو به خاک سیاه بنشونم ؛ـ) (اسمایلی مریم نینجای خونه خراب کن!) بعله! کلا از روزانه نویسی زیاد خوشم نمیاد. یعنی نی تونم خوب روزانه نویسی کنم. یه پست دیگه آماده کرده بودم ولی چون در جریان امتحان امروزم بودید گفتم یه پست بذارم دربارش. امتحانام معمولا ساعت 9 صبح شروع میشن ولی امروز استثتاعا؟! اثتسنائا؟! استثناءا؟! ساعت 10 آزمون داشتم و خیلی خوش به حالم بود در واقع. چون دیروز تبلد بچه ی دختر خالم بود ( این ساختمونِ موسسه ای که بنده توش واسه آزمون های آزمایشی ارشدم ثبت نام کردم یه چیزی تو مایه های یه آپارتمان کوچیکه و صندلی ها توی یه اتاقش مرتب شدن و معمولا قبل رفتن ما پاسخنامه ها رو دسته های صندلی ها آماده شده و دفترچه های سوالام کنار صندلی رو زمینه... مثل همه ی آزمونا. تعدادمون هم فعلا 10-15 نفره و احتمالا واسه دوتا آزمون جامع بیشتر میشیم. خانوم منشی امروز نیومده بود. دفترچه عمومی رو که تا نصفه هاش جواب داده بودم دیدم اون خانمی که مسئول اونجاس رفت بیرون و جاش یه آقا پسر! ی اومد داخل که مثلا ناظر جلسه مون باشه! توجه داشته باشید که "مثلا!" یعنی این بشر اومد سیخ وایساد جلو در کلاس، هر بار سرمو بلند میکردم داشت منو نگاه میکرد! کلا تمرکزمو به هم ریخت بیشهور خانوما در جریان هستن، واسه آقایون میگم که ما خانوما میتونیم نوع نگاه رو تشخیص بدیم. یا مثلا حتی اگه سرمون پایین باشه مبتونیم سنگینی نگاه رو حس کنیم. کلا خیلی استعدادهای پنهان داریم که شما بیخبرید ازشون هی از سر کلاس قدم میزد می اومد تو نیم سانتی متری من می ایستاد! زل میزد تو برگه هام. دوباره میرفت رو صندلی خالی پشت سرم مینشست. دوباره میرفت بیرون از کلاس رو مبل تو اتاق انتظار رو به روی من مینشست! (ابروهاش از ابروهای زن عموم نازکتر بود جون ریزعلی یعنی این انسان اونقدر زل زد به من که فکر میکنم اگه با 10 نوع گریم مختلف از 1 کیلومتری تو خیابون منو بین 2065 نفر ببینه بتونه تشخیص بده که کی هستم! اصلا یه وضعی! چند بار سرمو بلند کردم زل بزنم به ریختش از رو بره دیدم خودش شرمنده میشد با دستپاچگی میرفت کنار! آخه من چی بگم به این موجود! دوباره میرفتم تمرکز کنم رو این reading های مزخرفی که ایندفعه تو آزمون داده بودن که هی با اون کفشای صدا دارش! تق تق تق مثل استادای هاروارد! قدم میزد می اومد مثل جالباسی کنار صندلی من وامیستاد! یعنی آدم قحط بوده اونجا؟! یا مثلا نکنه فکر میکرده من قصد تقلبی! بمب گذاری! حمله انتحاری! چیزی! داشتم هی منو تحت نظر داشت؟! کلا خونسردی خودمو در تمام مراحل آزمون حفظ کردم پاچشو نگرفتم. بچه ی آبرو داری بود! گناه داشت چیزی بش بگم بعد از این طرف این پسره پشت سریم هی از دختر عمم (اونم تو همین موسسه ثبت نام کرده) پاک کن میگرفت. بعد اونوقت تو هر 124 باری که ازش پاک کن گرفت این مکالمه تکرار میشد: -خانوم ببخشید پاک کن تون رو لطف میکنید؟ -بفرمایید -خیلی ممنون بعد از پاک کردن: -بفرمایید خانوم. -خواهش میکنم! من جای دختر عمم بودم پاک کنمو میکوبیدم تو فرق سرش میگفتم بگیر پسرجان! مال خودت! انقدر منو صدا نزن! جدا از حواشی، به نظرم این آزمون از دفعه ی قبلی بهتر بود. با اینکه کلی از بودجه بندی عقب بودم... ولی تنها بدیش این بود که دفعه ی قبلی بهمون کیک شکلاتی دادن ایندفعه ویفر من اصلا ویفر دوس ندارم. مخصوصا از نوع پرتقالی! تازه اگه گرسنتم بشه بخوای سر جلسه بخوری انقدر خش خش صدا میکنه و خورده هاش میریزه رو مانتو و مقنعه ات که پشیمون میشی از عملی که انجام دادی! فکر میکنم هنوز تو کیفم باشه... وایسا ببینم... آره هستش. عکسشو میذارم ببینید جون مریم نگاه کن ببین این ویفر بی نام و نشون کجا و کیک شکلاتی محبوبم کجا مخلص کلوم اینکه الان یه خورده دپرسم! + دقیقا همین امروز بود که به حکمت جدا برگذار سازیِ آزمون هایِ مهمِ سراسریِ دختر ها و پسر ها پی بردم! (رجوع شود به عرایضی که در پست مطرح شد!) بعدا عکس اضافه شد: (دفترچه های سوال آزمون) یعنی من خراب این دقت نظرم! رشته ی من زبانه. دیشب در هنگام صرف شام، به همراه خانواده ی گرام! در حال مشاهده ی پخش مراسم زنده ی مسابقات وزنه برداری نمیدونم چی از رسانه ی ملی بودیم. بعد اونوقت طرف 100 تن وزنشه، اومده لباس پوشیده به چه تنگی. والله به خدا! بعد هی میاد با فیگورهای مختلف ژستم میگیره واسه ما. من نمیدونم کسی به فکرش نمیرسه یه لباس جدید برای کشتی گیرها و وزنه بردارا طراحی کنه؟! منم که ماخوذ به حیا! کلمو کردم تو بشقابم شام میخوردم مثلا! بعد میان با افتخار این مسابقات رو پخش میکنن نمیگن خانواده نشسته پای تلویزیون! والله. بعد اونوقت خانوما که میان مدالها رو میارن هی صحنه آهسته نشون میدن و تکرار لحظات افتخار آفرینی ورزشکاران، دلاوران! چرا؟! چون خانومه لباس دکلته ی قرمز پوشیده! زشته پسر مردم داره نگاه میکنه، یه وقت خدایی نکرده یه اتفاقایی شاید بیفته از راه راست منحرف شه احیانا! (پسرای ما هم که همه چشم و گوش بسته!! در جریان هستید که!) حالا این گزارشگر بدبختم هی میگه: "بعله! به زودی تصاویری از صحنه ی انداختن مدال بر گردن وزنه برداران پر افتخارمون رو شاهد خواهیم بود!!" بعد هی صحنه آهسته ی تسبیح زدن رضازاده رو نشون میدن! (یعنی ما مردیم از خنده!) یه اپسیلن فکر نمیکنن شاید ملت منتظر نشسته این صحنه ی پر افتخار مدال انداختن رو ببینه خب خانوم جون، تو کل دنیا فقط تلویزیون ایرانه که داره این مراسم رو پخش میکنه! میمردی چادر سرت میکردی جوانانمون منحرف نشن؟!!! آقا جون، شما هم با افتخار تمام اعضاء و جوارحتو در معرض دید عموم قرار بده، خانومای این مملکت این مسائل براشون حل شدست! نتیجه ی اخلاقی: +در این دیار گل و بلبل فقط آقایون تلویزیون تماشا میکنن. +خانوم حجابتو رعایت کن. +آقا شما هم همین که افتخار آفرینی کافیه، هر چی دوس داری بپوش. +خانوم مگه باشما نیستم؟ رعایت کن دیگه، وگر نه میبرمت تعهد بدیا! قبل تر ها علاقه ی شدیدی به بلند کردن ناخن هایمان داشتیم... کلا بلند بودن ناخن ها را از مظاهر دخترانگی میدانستیم... کمی بعد جو گیر شدیم و خوشمان می آمد ناخن هایمان را از ته بگیریم... کیف میکردیم که دستمان شبیه دست بچه ها میشود. مخصوصا وقتهایی که لاک میزدیم و ناخن های کوتاهمان شبیه دختران شلخته به نظر می آمد... یکی دو سالی است که با هیچ مدلی حال نمیکنیم. یعنی میگذاریم خودشان برای خودشان بلند شوند... کوتاه شوند... کلا برای همه چیز وقت میگذاریم جز کوتاه کردن ناخنهایمان... ولی وقتی از یک حد خاصی بلند تر میشوند اعصابمان را به هم میریزند. نمیتوانیم کاری انجام دهیم با دستهایمان... آن وقت است که مینشینیم و کوتاهه کوتاه میکنیم ناخنهایمان را. اصلا هم برایمان مهم نیست که شاید دلمان بخواهد روزی آویز ناخن به آنها وصل کنیم... یا دلمان مانیکور بخواهد... چون زود بلند میشوند ناخنهایمان... مثل موهایمان... مثل مژه هایمان... ولی اخیرا عصبی که میشویم، استرس که پیدا میکنیم، در حال فکر کردن که میباشیم، سریع شروع میکنیم به جویدن گوشه های ناخن دستهایمان. ناخن نمیخوریم ها... فقط میجویم گوشه های انگشتاننمان را... تیک جدیدمان است گویا. بله بله میدانیم کار خیلی بدی میباشد. کلا ناخن جویدن کار اطفال غرغرو میباشد و بس! پریروز کلا کلافه شدیم دوباره ناخنهایمان را از ته کوتاه کردیم... و به صورت غیر عمد هی ناخن هایمان را میجویدیم... دیشب وقت خواب این گوشه های انگشتانمان انقدر حساس شده بود که حتی به جایی نمیتوانستیم دست بزنیم... انقدر درد میکرد که انگار ناخنهایمان را از ته کشیده اند... از جایمان بلند شدیم... رفتیم محموله ی عظیم چسب زخمهایمان را پیدا کردیم! و دور انگشتانمان پیچیدیم... کمی آرام شدیم چون میتوانستیم حداقل پتویمان را روی خودمان بکشیم و انگشتانمان درد نگیرند! همانجا بود که فهمیدیم حکمت خریدن چسب زخم به جای گرفتن باقی پولمان از دارو خانه ها چه بود! این جور که از شواهد امر بر می آید ناخن های بیشتری باید چسب کاری شوند! بعدا نوشت: همین الان هم داریم گوشه ی این چسب ها را تند تند گاز میزنیم. عکس نوشت در ادامه ی مطلب (ناخن) در حال حاضر از همه چی حالم به هم میخوره. از اولین ثانیه ی امروزم تا به حال. از تک تک مولکولهای اطرافم متنفرم. از همه ی صداهایی که میشنوم. از همه ی وابستگی هایی که دارم. از همه ی ذررررات هستی گله مندم. صبحم با دیسترکشن شروع شد. با افرادی که چشم دیدنشون رو ندارم مزین شد. با تماسهای تلفنی طولانیه حال به هم زن و نقش بازی کن ادامه پیدا کرد و ... مخلص کلوم اینکه من الان کاملا هیستریک هستم. در این لحظه ی احمقانه ای که دارم، کسی نباید بهم گیر بده. کسی نباید باهام حرف بزنه. کسی نباید بهم امر و نهی کنه. کسی نباید بیاد تو اتاقم. کسی نباید وقتمو بگیره. کسی نباید ازم چیزی بخواد. کسی نباید بهم زنگ بزنه. کسی نباید منو قضاوت کنه. کسی نباید بر خلاف میلم عمل کنه. کسی نباید صدام کنه حتی. کسی نباید وجود داشته باشه. فقط نیاز به یه جرقه ی کوچیک دارم برای منفجر شدن، از خشم، از حرس، از بغض، از ناراحتی، از یه دلیل گنگ که خودمم نمیدونم چیه... شایدم میدونم... خیلی خوب هم میدونم... ولی نمیخوام به روی خودم بیارم... آره همینه. بازم دارم فرار میکنم. از هرچی آدمه متنفففرم. از هر چی که همین دور و برمه حالم بد میشه. از اتاقم. از گوشیم. از ریزعلی که چشم دیدنشو ندارم و پشت و رو گذاشتمش که چشمم به ریختش نیفته. از این کتابای مسخره ی مزخرفه به درد سطل آشغال خور. از این دیکشنری های عذاب آور. از این دفترچه ی تنظیم ساعتهای درسیم که روز به روز کاهش بازدهیمو نشون میده. از این لباسام. از این سویشرتم. از این دوتا روفرشی که باهم پوشیدمشون. از این موهام. از این انگشتای سرد با لاک بی رنگ، که دارن تند تند بدون فکر تایپ میکنن. از این شمع ها... از همه ی این چیزای مسخره ای که دارم باهاشون زندگی میکنم. من امروز یه جزیره ی تاریک تنهایی میخوام با یه عالمه پفک و کیک شکلاتی و یه لیوان بزرگ قهوه با یه LCD بززززرررگ که بشینم از صبح تا شب فقططط فیلم های مزخرفه فانتزی نگاه کنم و به همه ی دنیا بخندم. اعتراف میکنم. یکی از احمقانه ترین تصمیمهای زندگیم بعد از اون 30-40 تای قبلی، تصمیم برای شرکت کردن تو ارشد 90 بوده - است - خواهد بود. چند ساعتی هست که احساس میکنیم باید نق بزنیم به عالم و آدم. ولی هنوز این نق داشتگیمان را ریشه یابی نکرده ایم. نمیدانیم امروز چه اتفاقی افتاده که یک نق مبهم داریم! که دلمان میخواهد غر بزنیم. البته نه از آن غرهای در پیتی! که همیشه میزدیم! یک غر که زیاد برای فکر کردن به آن زحمت نکشیم! یک غر که یک جمله ای باشد! یک غر که طولانی نباشد تا انرژی زیادی برایش صرف نکنیم! یک غر درست و درمان! یک غر که همچین فاز بدهد به ما! *رفتیم جلوی آینه... بزنیم به تخته روز به روز خوشگلتر! میشویم دیگر به ریخت و قیافه مان نمیتوانیم گیر بدهیم! *هوا هم که خنک (سرد!) شده همچین ملس است. به این هم نمیشود گیر داد. *سری به آشپزخانه زدیم... مامان خانوم هم که یک شام خوشمزه درست نموده اند... *ظرفهای ناهار را هم که مامان خانوم شسته فرموده اند! *در و همسایه هم که سر و صدا نمیکنند... *در صحت و سلامت هم که به سر میبریم خدارو شکر... *برادرمان هم که چند وقتی است به پر و پای ما نمیپیچد و بسیار! با شخصیت شده است! *اتاقمان هم که مرتب است... *جوش هم که نداریم... *به غیر از بودجه بندی درسهایمان ترجمه و کار عقب مانده هم که نداریم... *شکلات خونمان هم که کم نشده است... *هوس بستنی هم که نکرده ایم... *اعصابمان هم که به یمن استراتژی "نیمه ی پر لیوان" آرام است... وقایع امروز را مرور کردیم تا رسیدیم به این حادثه ی جانگداز: (اگه تحملشو نداری و جیگرت کباب میشه نخون!) مشرف شده بودیم به لوازم آرایش فروشی مورد علاقه مان لاک پاک کن! بخریم. ناخودآگاه! و بی اراده! رفتیم سراغ تسترهای Flormar... پس از کمی گشت و گذار و فضولی (مودباش بخونن: کنجکاوی!)... وای خدای من! رژ مورد علاقه مان را پیدا کردیم! صد سال بود که دنبال این رنگ میگشتیم! انگار فرزندمان را یافته بودیم! انگار "لنج طلا" را برده بودیم! با شعف به آقای فروشنده گفتیم: رفتند بعد از نیم ساعت جستجو -که هر ثانیه اش برای ما یک سال میگذشت!- عرض کردند: این شماره را نداریم! فلان شماره را دوست ندارید؟ نزدیک بود اشک در چشمانمان حلقه بزند... با نگرانی فرمودیم: نمیشود کمی بگردید؟! شاید داشته باشید!! دوباره با قفسه ها سرو کله زدند و باز هم عرض کردند: دارا نمیباشیم... الان سفارش میدهیم 10 ! بسته از همین رنگ را برایمان بیاورند! ما با نق فراوان فرمودیم: چرا ندارید آخر خندیدند و گفتند: شما فردا تشریف بیاورید، حتما داریم. ما هم به همان لاک پاک کن بسنده نمودیم و یک لبخند الکی هم بر لبانمان نشاندیم (که یعنی مثلا ما با جنبه هستیم! مثل این نی نی ها ناراحت نمیشویم اگر چیزی را که میخواهیم، شما تمام کرده باشید!) و مودبانه راهمان را کشیدیم و آمدیم خانه... اورکا! ما موفق شدیم! ما به تنهایی نق امروزمان را رمزگشایی نمودیم! جمله ای را که به دنبالش بودیم برای ابراز نق به این بزرگی که ته دلمان بود، یافتیم! یادداشت بفرمایید، نق امروز این میباشد: ما رژ آن رنگی میخواهیم! همین الان! (100 مرتبه!) آهنگ و عکس نوشت در ادامه ی مطلب (گوگوش) - (رنگین کمون) بهش sms زدم که بعداز ظهر فرصت ندارم بیام. خودش با بچه ها هماهنگ کنه برن. البته قولی هم نداده بودم بهش. گوشیمو خاموش کردم دراز کشیدم. کلا اعصاب نداشتم. 5 دقیقه بعد مامانم صدام کرد که بیا تلفن! گوشیو برداشتم. دعوا داشت باهام که چرا نمیای؟ گفتم: دیروز مهمون داشتیم از برنامه ام عقب افتادم. گفت: نه باید بیای. یعنی همین یه امروز باید درسخون بشی؟!! گفتم: واقعا نمیتونم بیام. گفت: من نمیدونم. بیا دیگه. اینهمه وقت داشتی حالا یه 3 ساعت نمیتونی بیای؟! گفتم: 3 ساعت نیس. 1ساعت باید برم حموم. 1ساعت باید آماده شم. 1ساعت باید تو راه رفت و برگشت باشم. حداقل 4 ساعتم باید اونجا باشم. کل امروزم میره.... گفت: ای بابا حموم چرا؟!! تو که موهات چرب نیس! همیشه هم خوشبویی! (ربط اینجاشو نفهمیدم!) آماده شدنم که سه سوت! ... اصلا خیلی زشته که نیای! ... خسته شدم از چک و چونه زدن. منم روان پریش! خواستم ردش کنم. گفتم: خیله خب. ببینم چی میشه. سعی میکنم بیام. (الکی!) گفت: میخوای منو دست به سر کنی؟ (چقد تیزم هست! (اای بابا. هزار تا وکیل وصی پیدا کردیم. بی حوصله گفتم: باشه میام.... و کاملا واضح و مبرهن بود که نمیخواستم برم و نخواهم رفت ... کلا اینو نوشتم که بگم بابا نکنید اینکارو. فضولی نکنید تو کار هم. چرا دوستاتونو تو این موقعیت قرار میدین؟ چرا یه کاری میکنید که مجبور شه دروغ بگه بهتون؟ مثلا اگه میگفتم مهمون دارم یا مریضم ولم میکردی. یعنی الان تو بهتر میدونی که چه جوری برنامه هامو تنظیم کنم؟ یعنی الان من دلم نمیخواست که بیام باهاتون؟ مرض که ندارم عزیز دلم. بعد اونوقت مینالید که چرا ما ایرانیا اینقد تعارفی هستیم. خب بابا وقتی رک و راست جوابتو میده ولی تو میای درسته قورتش میدی مجبوره انقد تعارف کنه و دروغ ببافه که دست از سرش برداری. یعنی تو یه بار دیگه اینکارو با من بکن. میزنم لهت میکنم. افتااااد یا بلند تر داد بزنمم؟!!! (آخیییش! حرصم خالی شد! داشتم میمردم باور کن!) مریم شناسی: کلا آدمی هستم که تا خودم تشخیص ندم که دوس دارم یه کاری رو انجام بدم یا یه چیزی بخرم با فلان رنگ و فلان شکل و از فلان جا, حرف هیچکس روم تاثیر نداره.حتی اگه یه چیزی رو دوس داشته باشم که همه بدشون بیاد اصلا برام مهم نیس. تا خودم تایید نکنم کسی نمیتونه به کاری مجبورم کنه. به جز موارد استثنایی که پای سیاست و محبت درمیون باشه. آهنگ نوشت در ادامه ی مطلب (Demi Lovato-Inna) صبح که طبق معمول با صدای زنگ تلفن بیدار شدم -مادر بزرگ محترمم بودن و میخواستن بگن که ناهار تشریف میارن خونمون- مثل هر روز سریع پریدم جلو آینه! قققررررررررممزززز... (اصلا یه وضعی!) ... بذار تعریف کنم چی شد که این ریختی شدم جونم براتون بگه که جدیدا مژه هام کم شده دنبال دوا درمون گشتم که خوب شه. (آخه من مژه خیلی دوست میدارم... مژه های پر پشت و بلند... و اندر احوالات دستور العمل ها اینارو پیدا کردم: -با برس مخصوص مژه هاتو هر روز شونه کنی. (خب این که خوبه... -یه خورده روغن زیتون بمالی به ریشه ی مژه هات هر روز. (این هم خوبه -قرص LD رو پودر کنی با آب خمیرش کنی بذاری رو مژه هات تعجب ( که صد البته اگه کل مژه هامو از دست بدم چیزای هورمونی به چشمم نمیزنم دیدم خیلی جاها نوشته که سرمه خیلی برای چشم خوبه و باعث نور چشم و ضخیم شدن مژه و ... اینا میشه. که حتی یه جایی نوشته بود سرمه برای چشم مثل کود! عمل میکنه. هرچی درد و بلاست از چشم خارج میکنه حالا دیگه خودتون حدس بزنید که من دیشب موقع خواب چیکار کردم و صبح چرا چشمم قرمز بود! (جای شکرش باقیه بلا ملا سر چشمم نیومد یه وقت توهم نزنید که زود باور و ساده لوحمااا! نه ه ه ه. آخه چند جا با منابع معتبر خوندم اینو. فقط میمونه اصالت! سرمه ای که خودم ازش استفاده کردم! که بعید میدونم سرمه ی خوبی نبوده باشه البته اینم اضاف کنم که من خیلی به تغذیه و ورزش و اینا اهمیت میدم و مشکل از سوء تغذیه و کمبود ویتامین خاصی نیست. مژه های من قبلا پر پشت بود و الان کم شده اونقدم وقت ندارم که یه روز کاملو اختصاص بدم که برم دکتر 4 ساعت تو اتاق انتظارش معطل شم توجه! توجه! خانوما و آقایون دکتر! کسی نظری نداره واسه پر پشت و ضخیم شدن مژه ها؟ (هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم عکس نوشت: این چشم من نیست چشم آیشواریاست پ.ن مهم. راستی به همه ی iPhone, iPad, iPod و Apple دارها درگذشت میلیاردر عزیز "استیو جابز" رو تسلیت عرض میکنم. این اواخر بسیار بهمان حال میدهد که اینگونه عصر حجری بنویسیم و خودمان را جمع ببندیم! نا خواسته دچار نوعی رضایت از خود میشویم که به خودمان احترام میگذاریم! عرضمان به حضورتان که میخواهیم تا خاطرات دو عروسیه مذکور وارد آرشیو زندگیمان نشده و از خاطر مبارک آلزایمری مان پاک نشدند به رشته ی تحریرشان در آوریم. باشد که در تاریخ ماندگار شویم! ... برمیگردیم به زمان حال! اونطوری خیلی سخیف میشه. شاید یکی مثل من باثواط! نباشه متوجه نشه اون سبک نوشتاری رو! (الان توهم زدم که مثلا من پروفسورم!) اون دوتا عروسیه 24 ام یادتونه؟ رفتم عروسیه دوست پیش دانشگاهیم... یعنی خدارو شکر که رفتم اونجا! چون از اونهمه دوستش فقط و فقط منو دعوت کرده بود... فکر کن... بسیار بسیار خودمان را خوشگل کردیم (البته اگه محض رعایت موازین اسلامی و کشوری و ف.یلترینگ و اینا نبود حتما عکسمو میذاشتم که ببینید تا چشماتون در آد!- دور از جونتون البته) قربونش برم دوستم انقذه خوجکل شده بوووود. انقذه وقتی با شوهرش میرقصید ذوق میکردم از خوشحالیشوووون. (آخه اینا قبلش خیلی همدیگرو دوس داشتن و الان که با هم ازدواج کرده بودن خیلی خوشحال بودم.) اگه از ترس حرف مردم نبود و فرداش پشت سرم حرف نمیزدن که: "الهی بمیرم! دختره بیچاره شوهر نداره غصه میخوره!" حتما از خوشحالی گریه میکردم. (والله به خدا! آدم ابراز احساساتم نمیتونه کنه.) البته های لایت این عروسی این بود که: سرجام نشسته بودم حرکات موزون! تماشا میکردم یکهو یه خانومه گنده با لباس فرم سالن اومد بهم گفت (چی گفت؟ در گوش من گفت! چی گفت؟ عه الان میگم دیگه!) که این کولری که من کنارش نشستم مشکل فنی داره و هر چند دقیقه یه بار خودش خاموش میشه! و ازم خواست که هر وقت دیدم خاموش شده روشنش کنم! (یعنی از اونهمه کولر حتما همین که کنار منه باید خراب باشه! والله به خدا! اونوقت میگن چقد غر میزنی!) فکر کن! با اون دک و پز نشستم اونجا هر یه ربع یه ربع باید بلند شم کولر تنظیم کنم واسه ملت! منم مهربووووون! گفتم چشم! حالا هی ما داریم با بغل دستیمون حرف میزنیم یه خانومه ار 4 تا میز اونطرفتر با حرکات دست و سر ما رو صدا میکنه... نگاش میکنم... اشاره میکنه به کولر! میگه روشنش میکنی؟! (ای بابا. کار درست کردی واسه ما خانوم.) یه ربع دیگه یه خانوم دیگه دست و پا میزنه که نگاش کنم. بعدشم کولرو نشون میده. . . . بعععله بچه های گلم... اون شب یه دخمل خوشگل! و غرغرو! به کادر خدمه ی اون سالن اضافه شده بود ولی اصلا غر نمیزد و با لبخند از جونش برای آسایش مردم مایه میذاشت...! من در همین جا جو گیر میشم و از همین تریبون اعلام میکنم که ای تویی که تنبلی! ای تویی که از صبح تا غروب چرت میزنی و فقط بلدی وبلاگ بخونی: برو کار میکن مگو چیست کار! یعنی من از اون شب تاحالا تو فکرم که اگه من میرفتم عروسیه اون دوستم اونوقت کی سر جای من مینشست که هم به اندازه ی من خوشگل باشه! و هم وجدان کاری! داشته باشه و بتونه از پس این مسئولیت با سربلندی بیرون بیاد؟! پ.ن1. اون شب باعث شد که یک ملاک به ملاک های همسر ایده آلم! اضافه بشه: یا بتونه خوب برقصه و شلنگ تخته نندازه یا اصلا نرقصه. آبروی منو نبره جلو فک و فامیل. میزنم لهش میکنم بچه پررو رو! پ.ن2. قبل از انتخاب سالن از سالم بودن کولرهای آن اطمینان حاصل فرمایید. پ.ن3.دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید که غرغر تو این پست به اندازه ی کافی زیاد نبود! آخه عروسیه دوستم بود! خیلی هم خوش گذشته بود! پ.ن 3+1. چند تا سوژه ی غر بود ولی به خاطر اینکه اینجا پابلیکه اززدن غر در برخی موارد معذوریم! پ.ن4. لباس عروس کاملا ساده هم خوب چیزیه هااا. اطلاعیه: کولر روشن کن حرفه ای با وجدان کاری و با سابقه ی کار جهت روشن نگه داشتن کولر سالن در مراسم: ازدواج, ولیمه, مولودی!, دور همی!, ... , غیبت کنان, خواستگاری, فلان, بیسار, بهمان, موجود میباشد! به خاطر دارید که عرض کرده بودم کافی است فقط یه عروسی یا مهمونی دعوت شده باشی؟! صورتمان به طرزی غیر قابل پیش بینی 3 عدد جوش زده است که به هیچ روش درمانی پاسخ مثبت نمیدهد! پنج شنبه هم دو عدد عروسی دعوتیم نمیدانیم چه گلی به سرمان بگیریم 1-به خاطر جوش های مبارکمان 2-هر دوتایش عروسیه دوستان نزدیکمان است و نمیدانیم به کدام برویم *************************************** دیشب شبی بسیار فرخنده و مبارک بود! تصمیم گرفتیم به علت بهتر شدن پوستمان زودتر بخوابیم! ساعت 11 شروع کردیم به خوابیدن! ناگهان متوجه شدیم بسیار دلشوره و اضطراب داریم (دلیلش را نمیدانیم) بسیار ته دلمان خالی شده بود ناگهان. و فکر میکردیم همین امشب است که سقف خانه بر سرمان فرو بریزد سیم ثانیه بعد تمام مفصل های بدنمان شروع به درد گرفتن نمود و دست چپمان رو به بی حسی رفت... بی خیالش شدیم دیدیم معده مبارکمان کمر به قتلمان بسته و بسسسسیار درد میکند و تیر میکشد و بقیه اعضای بدنمان نیز به صورت ریتمیک! شروع به همکاری با معده و مفصل هایمان نمودند! همه باهم سوزن سوزن میشدند و تیر میکشیدند. این وسط معده مان از همه بیشتر خودش را لوس میکرد... (البته من همیشه جای قلب و معده را اشتباهی میگیرم شاید هم قلبمان بود نمیدانیم) خودمان را مچاله کردیم و جنینکی خوابیدیم بدتر شد حالت تهوع هم بهمان دست میداد با این مدل. طاقباز خوابیدیم دست نیمه هوشیارمان! را گذاشتیم روی معده مان بیشتر درد نمود! دمر خوابیدیم. گردنمان هم درد گرفت! دیدیم که نه! این بدنمان امشب بسیار بی تربیت شده و نمیخواهد بگذارد پوستمان خودش را ترمیم کند! دو زانو روی تختمان نشستیم و بالشمان را محکم بغل کردیم... دیدیم دارد اشک در چشمهایمان جمع میشود. تعجب کردیم. با خودمان گفتیم خیلی نازک نارنجی شده ای مریم. اما در آن لحظه نفهمیدیم که به علت اینهمه درد که معلوم نیست از کجا پیدایشان شده اشک میریزیم یا یه علت اینکه یکهو احساس غربت کردیم و دلمان میخواست برویم خودمان را برای مادرمان لوس کنیم ولی دلمان نمی آید الکی نگرانش کنیم... هی با خودمان درگیر بودیم که چه کار کنیم که حداقل خوابمان ببرد راحت شویم هیچ به فکرمان نرسید. ناگهان لامپی بالای سرمان روشن شد و تصمیم گرفتیم مطالعه کنیم. توان بلند شدن از جایمان و روشن کردن چراغ و برداشتن کتاب را نداشتیم... موبایلمان را از زیر دست و پایمان پیدا کردیم و شروع کردیم به وبلاگ خوانی... (کاری که بسیار معتادش شده ایم) اول رفتیم وبلاگ تمام همسایه هایمان در لینکستان را خواندیم بعد دیدیم که حالمان دارد بهتر میشود. رفتیم وبلاگ همسایه های همسایه هایمان را هم خوانیدیم. دیدیم که خوبتر شدیم! و نمیدانیم که چه وقتی خوابمان برد. صبح که بیدار شدیم به این نتیجه رسیدیم که چون ما به وبلاگ و وبلاگ خوانی معتاد شده بودیم آن لحظات دردناک شب گذشته مربوط به دردهای دوران خماری و اینها بوده و وبلاگ خونمان کم شده بوده است! (ولی جدا از شوخی و مزاح! چند روزیست تا استرس میگیریم کل بدنمان سوزن سوزن میشود. دستمان هنوز هم درد میکند بدون مقدمه: ما دیشب دعوت شده بودیم به یک عدد عروسی در زیر لیستی تهیه کردیم که مشاهده میفرمایید: -نگاه های دزدکی و بی شرمانه به نوامیس مردم. -قهقهه زدن تا آنجایی که آپاندیسش هم معلوم بود! (خب خوشحالی که باش چرا اینجوری میخندی -سبیل های چخماقی خیلی وحشتناک با موهای نیم سانتی. (خیلی میترسیدم ازش وقتی نگاه میکرد -نگاه نکردن به زنش هنگام صحبت کردن با او. -خودش برای خودش بلند میگشت میرفت با همه میرقصید بدون اینکه از زنش دعوت کند. -آخرش هم با همه رقصید جز زنش -بلند بلند هوار زدن و صدا کردن این و آن در طی مراسم. -بالا کشیدن شلوارش به مانند لات ها! -عدم تناسب رنگ پیراهن با کراوات محترمشان. -لبخند ناجور زدن به هر کس و ناکس به جز همسر عزیزش -نشستن به صورت کاملا ناجور! و ولو شدن روی صندلی به طرز فجیع. -نگاه عشقولانه نکردن به عروس خانوم -جلو جلو راه رفتن و منتظر عروس خانوم نشدن. -تنها گذاشتن عروس خانوم و ول گشتن در محیط! -جواب ندادن به سلام و احولپرسی های مهمانان تازه وارد شده. - و و و... دیگر چشمانمان را بستیم تا بیشتر حرس نخوریم و پوستمان خراب نشود. چون در طی این هفته 2 عدد عروسیه دیگر نیز دعوتیم ***در همان دقایق بدو ورودمان با مشاهده ی این رفتارهای منافی عفت آقای داماد در همان محل مبارک! از مادرمان شانصد عدد قول راست راستکی گرفتیم که اگر خدایی نکرده زبانم لال پس از 120 سال آینده به صورت کاملا تصادفی! تصمیم به ازدواج گرفتیم با مشاهده ی هر کدام از این رفتارهای ذکر شده در لیست بالا از طرف آقای داماد, دست ما را بگیرد از جشن ببرد بیرون تا خودمان را با کراوات داماد خوشبختمان حلق آویز نکردیم همان وسط مجلس! پ.ن 1. فقط دلمان به حال خودمان سوخت که برای این عروسیه بی بخار یک ساعت نشستیم موهایمان را فر کردیم پ.ن 2. دلمان به 2 عروسیه باقی مانده خوش است که چون همه اشان دوستان خوشگل خودم هستند یحتمل خوش میگذرد. پ.ن 3. مگر اینها میگذارند آدم بنشیند درسش را بخواند پ.ن 4. اگه من ارشد قبول نشدم تقصیر اینهاست که همه اشان یکهویی در یک هفته عروسی کرده اند. گفته باشیم پ.ن 5. منتظر خاطرات 2 عروسیه دگیر نیز باشید پ.ن 6. ذوق نمیکنید که من اینقد خجسته ام که همش راجع به ازدواج و همسر داری و اینا مینویسم؟ پ.ن 7. وای چقد پ.ن نوشتن حال میده پ.ن 8. پ.ن 9. این پ.ن واقعیه: میخواستم بگم... چیز... یادم رفت. یادم اومد میگم پ.ن 10. اینم محض الکی نوشتم تا 10 تا بشه خیالم راحت شه دیگه هیچ توجه کردی؟ 1-دقیقا همون شبی که فرداش قراره بری مهمونی بد خواب میشی و پوستت خراب میشه. 2-تو یه مکان به اندازه ی زمین فوتبالم که باشی اگه یه سوسک پشت و رو شده باشه تو روش لگد میکنی. 3-اگه یه روز تصمیم بگیری تا ظهر بخوابی از ساعت 6 صبح کاملا هوشیار! میشی و دیگه خوابت نمیبره. 4-اگه یه روز تصمیم بگیری صبح زود بیدار شی شب خوابت نمیبره و فرداش تا ظهر میخوابی. 5-منتظر یه تماس تلفنی هستی. 3 ساعت کنار موبایلت نشستی. 30 ثانیه میری آب بخوری برمیگردی میبنی طرف 10 بار زنگ زده و بعدش هر چی زنگ میزنی گوشیش خاموشه. 6-کافیه که بگی من دو ساله سرما نخوردم! فرداش بیا و تماشا کن. 7-پوستت عالیه عالیه... فرداش یه عروسی دعوتی. صبح که بیدار میشی اصلا به آینه نگاه نکن! 8-خیلی مرتب و تر و تمیزی... خونه سوت و کوره. فرداش حوصله ی شستن دست و صورتت رو هم نداری... هرچی فک و فامیل و دوست و آشنا داری به صورت غیر مترقبه میان دیدنت! 9-داری یه چیز خیلی مهمی دانلود میکنی. وقتی به 99% رسید منتظر باش! یا dc میشی یا برقی که 2 ساله حتی یه بارم قطع نشده به صورت تصادفی قطع میشه. 10-جلو تلویزیون نشستی. از خواب چشمات باز نمیشه. تا میری تو رختخواب چشمات اندازه ی نعلبکی باز میشه و هر کاری میکنی دیگه خوابت نمیاد. 11-یه روز یادت میره کیف پولتو برداری از جلو هر مغازه ای که رد میشی یادت می افته فلان چیزو لازم داشتی باید میخریدی. 12-خونه ریخت و پاش. قیافه داغون. چشما قرمز... سر درد از صبح... هیشکی خونه نیس... تصمیم گرفتی نه به تلفن جواب بدی نه در و رو کسی وا کنی... در میزنن... میری نگاه میکنی میبینی دوست قدیمیت که 4 ساله ندیدیش پشت در وایساده... میتونی درو باز نکنی؟! 13-کلی میری میگردی. کلی وسواس به خرج میدی. یه لباس میخری که تو مهمونیه فردا شب بپوشی. امشب میری یه مهمونی میبینی یکی که حالت ازش بد میشه همون لباسو پوشیده 14-یه کفش پوشیدی پاشنه اش این هواااااااا. داری با قر و اطوار راه میری... اد جلو همونی که نباید پات تو کفشت میلغزه و... 15-دو هفته است نرفتی جایی. حوصله ات بد جوری سر رفته... یهو میبینی تو یه روز شونصد جور برنامه ردیف شده نمیدونی کدومشو انتخاب کنی و کجا بری 16-خیلی گرسنه ای. نه حوصله ی غذا پختن داری نه بیرون رفتن. همه چی هم ته کشیده! میری کل کابینتارو زیر و رو میکنی. یه بسته بیسکوییت پیدا میشه! نگاه میکنی تاریخش گذشته. 17-یه روزه به وبلاگت سر نزدی. با ذوق و شوق میری ببینی چه خبره. کامنتارو نگاه میکنی. 25 تا نظرررر... از یه دونه 15 تا فرستاده بود. بقیه اش هم تبلیغاتی بود 18-و و و ... . . . ...-فقط کافیه که تصمیم بگیری... همه چی میشه که نشه! (یه وقت فکر نکنی که اینا واسه خودم اتفاق افتاده هاااااا! نه ه ه چی؟ فکر کردی بازم غر دارم اومدم up کنم؟ نه کی گفته؟ -کی گفته من الان شونصد میلیون تا نق دارم که دارن از سر و کول هم بالا میرن تو مغزم؟ -کی گفته توهم زدم که استرس دارم؟ -اصلا کی گفته امروز بی خیال پوست و اینام شدم هر چی شکلات دم دستم بود خوردم هان؟ -کی گفته انگشت یکی مونده به آخر دست راستم درد میکنه؟ -کی گفته دلم میخواد این ساعتو که همش تیک تاک میکنه بکوبم تو دیوار خورد شه دیگه عقربه کوچیکه و بزرگه اشو از هم تشخیص نده؟ -یعنی واقعا کسی گفته الان 5 دقیقه ست که این گوشه ی سمت راست صورتم نرسیده به چونم میخاره؟ کی گفته اینارو واقعا؟ -یعنی اینم گفته که : وااای ی ی الان یه آیس پک گنده میخواد دلم همین الانه الان؟؟ -کی گفته من الان متعجبم که چرا چشم راستم میسوزه ولی چشم چپم نه؟! کی گفته دقیقا؟ با من صادق باش! -نگفته دلم یه شمع میخواد که خیلی بزرگ باشه؟ (مثلا نیم متر در یک متر که سرخابی باشه روش قلب های نقره ای داشته باشه نورشم صورتی باشه -کی گفته من دو ماهه نرفتم باشگاه و یه عالمه عذاب وجدان دارم؟ هوم؟ -کی گفته همین الان ساعد دست چپم داره میخاره اما من نمیخوام بخارونمش؟ -اینم گفته که من از این کتاب سفیده که شونصد برگه و تکلیفش با خودشم معلوم نیس بدم میاد؟ (میخوام عکسشو بدم جنازه اشو برام بیارن -کی گفته من دلم از اون جامدادی ها میخواد که درش آهن ربا داره؟ (قرمز باشه با عکس دوتا موش سفید چاقالو. لطفا! -کی گفته من دلم واسه بوی پاییز و بارونای چند روزه و . . . مدرک داری رو کن چه چیزا به آدم نسبت میدنا! والله! نخیرم من باهات قهرم تو به من میگی غرغرو (نکته: تا حالا کیک نعنایی خوردید؟ *هی بچه ها اون قورباغه امو نگاه کنین اگه اینجا شیطونی کنید اون میاد بهم میگه اوشون خانوم که معرف حضورتون هستن؟ چند شب پیشا دوباره در خدمتشون بودیم. راستش کم کم دارم کشف میکنم موجودیت این نوگل نوشکفته ارو! که چقد جالبه! دارم حرف میزنم یهو بهم میگه: گوشیتو بده! گفتم: چی میخوای؟ گفت: میخوام عکساتو ببینم! (فکر کن!) من: ( یه نیم ساعتی گذشت... حالا اینم پسر خاله شده بود مداد گوشیمم در آورده بود مثل پتک میزد رو صفحه اش ( 2 بارم گوشیم زنگ خورده بود و خودش واسه خودش قطع کرده بود ( بهش گفتم: کسی زنگ نزد؟ گفت: نه میس کال بود! بعدش رفت سراغ کلیپ ها و آهنگا و .... منم سعی میکردم خونسرد باشم. یعنی من همش منتظر بودم بگه یه ظرف تخمه بیار بشینیم دور همی sms هاتو بخونیم! تا این حد یعنی پسر خاله شده بود. بعدش که حوصله اش سر رفت گوشیمو مثل چی! انداخت رو مبل رفت! یعنی گوشیه من قلب دوم منه! چرا اینطوری میکنی؟ بی فرهنگ اینجوریا بود که تصمیم گرفتم دیگه رم گوشیمو خالی کنم برم مهمونی به خاطر اینکه زورم نمیرسه که کسیو بزنم له کنم یا خسیس باشم یا خونسردیمو حداقل بتونم حفظ کنم دلمان هزار تکه شده. هر تکه اش بیخ گلویمان را گرفته یک چیز میخواهد. یک غر میزند. دلمان میخواهد مغزمان میپکید جایش یک هارد میگذاشتیم که میتوانستیم هر روز restart اش کنیم. دلمان میخواهد کمرنگ بودیم. محو بودیم. کسی ما را نمیدید. کسی ما را نمیخواست. دلمان میخواهد یک شب که خوابیدیم سقف خانه روی سرمان خراب شود. له شویم آن زیر. دلمان میخواهد هر وقت دلمان میخواست کور میشدیم. کر میشدیم. نمیدیدیم. نمیشنیدیم. دلمان میخواهد شیشه ای نبودیم. سنگ بودیم. نمیشکستیم. خرد نمیشدیم. دلمان میخواهد یک ظرف کریستال 100 کیلویی داشتیم میبردیم پرت میکردیم روی موزاییک های کف حیاط خورد میشد. صدهزار تکه میشد و همه اش میپاشید به قلب ما. دلمان میخواهد آنقدر زور داشتیم که بتوانیم آن ظرف 100 کیلویی کذایی را بلند کنیم حداقل نیم سانت! دلمان میخواهد وقتی شبی گریه میکنیم چشمهایمان اینقدر تابلو نمیشد که صبح مجبور باشیم تا ظهر خودمان را در اتاقمان حبس کنیم تا کسی چشمش به ریختمان نیفتد. دلمان میخواهد میرفتیم. هر کجا که باشد. ولی کسی در آنجا نباشد. دلمان میخواهد یک روز بیدار شویم ببینیم باران میبارد. روز بعد هم باران ببارد. یک سال باران ببارد. آنقدر باران ببارد که آب از سرمان بگذرد. دلمان میخواهد یک روز که رفتیم بیرون تصادف کنیم. دردمان نیاید ولی فراموشی بگیریم. هیچ چیز یادمان نیاید. هیچکس یادمان نیاید... دلمان میخواهد یک بغل بود که مال خودمان بود. فقط مال خودمان. که هر وقت دلمان گرفت برویم تویش گم شویم... محو شویم... آرام شویم... دلمان میخواهد یکی دوهفته ای برویم جای همزادمان زندگی کنیم. ببینیم او با زندگی اش چه میکند... دل او هم خرده فرمایشات دارد یا نه. دلمان میخواهد کرم بودیم. پروانه میشدیم. حداکثر عمرمان یک روز بود... دلمان میخواهد جنبه داشتیم. تحمل داشتیم. خدا داشتیم. دلمان میخواهد سرمان اینقدر درد نمیکرد. قلبمان اینقدر تند نمیزد. پاهایمان اینقدر سست نبود. دلمان میخواهد یک کاغذ بزززرگ داشتیم. که انقدر رویش خط خطی کنیم. انقدر رویش خط خطی کنیم تا سیاه سیاه شود... پاره ی پاره شود. دلمان میخواهد توی یک کویر بودیم امروز. تنها. انقدر جیغ میزدیم. انقدر جیغ میزدیم. انقدر جیغ میزدیم تا حنجره مان دیگر جیغش نیاید. دلمان میخواهد بخوابیم... صد روز بخوابیم... هزار روز بخوابیم. آنقدر بخوابیم که دیگر یادمان نیاید چگونه باید بیدار شد و باز هم بخوابیم. دلمان میخواهد برویم روی یک کوه بلند. خودمان را پرت کنیم پایین... ولی به زمین نرسیم. خرد نشویم. له نشویم... معلق باشیم در هوا... دلمان میخواهد... اصلا میدانی؟ دلمان خیلی پررو شده است. همه ی اینها تقصیر دلمان است... دلمان میخواهد دل نداشتیم... *دلمان آنقدرها هم غرغرو نیست. آنقدرها هم لوس نیست. دلمان خوشحال هم میشود گاهی. دلمان خوشحال است که چتری هایمان را کوتاه نکردیم. که میتوانیم بریزیمشان روی پیشانیمان. روی چشمهایمان... تا کسی سوالی نپرسد از چشم هایمان که جوابی نداشته باشیم بدهیم. که نتوانیم بگوییم دلمان هزار تکه شده است... این چشم ها تا غروب هم خوب شدنی نیستند... غرغر 1: یعنی اینا حداقل کتاباییه که من باید تا آخر تابستون تمومشون کنم. غرغر 2: کسی از زندگی در شرایط سخت اطلاعاتی داره؟ غرغر 3: من نخوام کور شم کیو باید ببینم؟ غرغر 4: خب بیا حساب کنیم... با روزی 4 تا کتاب 500 برگ فکر میکنم بتونم خودمو برسونم غرغر 4: آخرش من خودمو سر به نیست میکنم از دست این مکتوبات شریفه. غرغر 5: خب اونوقت من دانشمند شدم شما میاید ازم امضا بگیرید دیگه؟ (الان دارم امید و انگیزه ی واهی ایجاد میکنم واسه خودم) غرغر 6: الان خوابم میاد غر زدنم نمیاد. باشه بعدا غر میزنم براتون خب؟ فعلا شبتون خوش. نتیجه ی اخلاقی: مسواک یادتون نره قبل خواب الان هیشکدومتون متوجه نشدید که دوبار غرغر شماره ی 4 رو اجرا کردم نه؟ یعنی الان به من چه که باید یاد بگیرم که فلان متد آموزشی که 200 سال پیش منسوخ شده توسط کی و کجا و تو چه سالی و چه جوری و با چه انگیزه ای! معرفی شده و چرا به درد نخور بوده؟! یعنی چه ربطی به من داره که باید شونصد جور متد رو بلد باشم؟ یعنی وقتی من پروفسور شدم که نمیخوام از این روش ها استفاده کنم! چرا این چیزای تاریخی رو باید یاد بگیرم آخه؟ یعنی اینکه من بلد باشم فلانی ساعت 3:35 دقیقه ی بعد از ظهر در سال 1875 تو اتاق زیر شیرونی خونه ی عموی مامانش به فکر اختراع فلان روش آموزش زبان بر مبنای فلان اصل روانشناسی افتاده و شاگرد فلان استاد زبان بوده که فلان کتاب معروف رو نوشته و دو سال بعدشم یکی دیگه بلند شده برهان خلف داده نظریه اشو به درک واصل کرده سیستم آموزشی کشور دگرگون میشه؟! والله! یعنی من سرمو بکوبم به دیوار خوبه؟ یعنی چرا من باید روزی 20 تا لغت حفظ کنم که هیشکدومم به دردم نمیخوره بعدنا؟ یعنی میخوای بگی من اینقد پر حرفم یعنی؟! روزگاری شده ها. الان مثلا اینی که من یاد بگیرم که فلان کلمه ی انگلیسی ریشه ی فلان جمله ی! اسپانیایی بوده که از یونان وارد شده و به جای فلان کلمه ی لاتین استفاده میشده! خیلی هنرمندم؟! یعنی من خودمو کچل کنم راحت میشی کتاب جان؟! غروب نوشت: اعصاب ندارم امروز نقطه حوصله هم ندارم نقطه خیلی هم خوابم میاد نقطه فرداش نوشت: یعنی بارون میاد در حد ناسا. نق داریم در حد ماهواره ی امید 2! دلمان شیرینی خامه ای میخواهد به اندازه ی قد خودمان (165 سانتی متر!) پر از خاااامه. شیرینی خامه ای میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان یک نان تنوری داغ غ غ میخواهد کنار یک چوب آب نزول اجلال کنیم مثل قحطی زده ها میل کنیم. نان تنوری میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد یکی از دوستانمان بیاید باهم کرکر بخندیم حتی به جرز دیوار. رفیق فابریک میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد مثل چی از آسمان باران ببارد برویم زیرش چهار زانو بنشینیم هی بخورد به سر و صورتمان غش غش بخندیم. هی مادرمان بیاید ما را جمع کند تا آبرو ریزی نکردیم. باران میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد 1 عدد بچه ی 2 سال و سه ماهه داشتیم حوصله اش سر میرفت دستش را میگرفتیم میبردیمش پارک از روی نیکمت بازی کردنش را میدیدیم و پزش را به همه میدادیم که این عسل منه! بچه میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد فیلسوف زبان بودیم و همه چیز را در باره ی زبان شناسی و آوا شناسی و آزمون سازی و نظریه ها و این چیزهای زبان میدانستیم و مجبور نبودیم روزی 5 ساعت درس بخوانیم. میخواهیم پروفسور باشیم. همین الان ن ن ن . دلمان میخواهد یک باغ گل داشتیم که فقط تویش رز صورتی و نباتی و زرد میکاشتیم و هی میرفتیم بویشان میکردیم و خوشگل هایش را جدا میکردیم و میزدیم به موهایمان. باغ گل رز میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد پرنسس بودیم و از آن لباس های چین چینی و پف دار میپوشیدیم و هر روز موهایمان را فر میکردیم و تاجمان را برق میانداختیم و یک ندیمه ی مخصوص داشتیم که برایمان از پرنس قلمرو همسایه خبر می آورد و باهم نخودی به راه رفتن پر فیس و افاده اش میخندیدیم. دلمان تاج میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد بیل گیتس بودیم و دنیا را میترکاندیم و همه به شرکت! ما حسودی میکردند. مغز میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد کریستن استیوارت بودیم و در توایلایت بازی میکردیم و خون آشام میشدیم و ملت کف میکردند که ما چقدر با ادوارد عشقولانه ایم! دلمان نگاه عاشقانه ی رابرت پتینسون میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد از آن کفشهایی داشتیم که وقتی چشمت را ببندی و تصور کنی میروی به هر کجا که دلت میخواهد و سه سوت بعد میتوانی برگردی سر جای اولت. دلمان کفش جادویی میخواهد (ترجیحا طلایی باشد با نگین های زیاد). همین الان ن ن ن. دلمان شنل جادویی هم میخواهد. که هر وقت پوشیدیم نامرئی بشویم و هر غلطی که دوس داشتیم (البته دور از جانمان!) انجام دهیم! دلمان شنل جادویی میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد والت دیزنی به افتخار ما یک کارتون انیمیشن جدید و عشقولی و فانتزی درست کند و به ما تقدیم کند. دلمان کارتون جدید میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان یک پیراهن کوتاه و حریر سفید میخواهد که بپوشیم و برویم لب دریا موهایمان را در باد رها کنیم و احساس رمانتیکی بهمان دست بدهد. دلمان ساحل اختصاصی میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد گارسون یک فست فود شویم و هی سرمان شلوغ شود و هی مشتری داشته باشیم و هی کار کنیم و آخر شب آش و لاش به خانه برگردیم. دلمان میخواهد گارسون بودیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد یک نفر بود انقددددر کتکش میزدیم انقققددرر مشت و لگد حواله اش میکردیم تا با فرش زمین یکسان شود. آی حال میداد. دلمان یک عدد کتک خور میخواهد. همین الان ن ن ن. از همه بیشتر دلمان این کفش را میخواهد. واقعا هم میخواهد. همین مدل و همین رنگ را. همین الان هم میخواد. میخواهیم بپوشیم در اتاقمان راه برویم و کیف کنیم! وای این کفش را میخواهییییممم. همین الااااننننن. وای چقدر چیز میز میخواهیم. خسته شدیم از نوشتن وگرنه باز هم میخواستیم. مثلا جیغ جیغ کردن در شهر بازی و آبتنی در استخر توپش و یک عروسک پارچه ای نرم که دوبرابر سایز خودمان باشد و یک ظرف بزرگ ماکارونی و کلی چیزهای دیگر... دعا نوشت: خدا جونم دوستم داشته باش خب؟ نگاه چقد نازم وووای چقد خوبه که میتونم بنویسم تو وبلاگم. کله ی سحر رییینگگ ریینگگگ (n تا رینگ!) من: الو؟ خاله ی محترم: الو! من: سلام حال شما؟ خوبین؟ خ.م: صبح بخیر! مامان خوبه؟! م: ممنون. خوبه. خ.م: داداشت خوبه؟! م: مرسی همه خوبن! شما خوبیننن؟!! خ.م: بابات خوبه؟!! م: خ.م: خودت خوبی؟!!!! م: خ.م: خب چه خبر؟! م: سلامتی. خ.م: آره میخواستم از مامان فلان چیزو بپرسم! (یک ساعت توضیح میدهد!) م: خ.م: BLA BLA BLA م: خ.م: خب! دیگه چه خبر؟!!!! م: من در حال فرار گوشی رو پرت میکنمتو بغلمامان! اعصاب داریا! سوال: به نظرتون خاله ی محترم اصلا منتظر میشد به جوابای من گوش بده که چی میگم؟ بععله! من خودم غر و نغ داشتم. سرمم درد میکرد. رفتم دیشب اون مهمونی؟ عروسی؟ جشن؟ عقد؟ حموم عمومی؟ حالا هرچی که بشه اسمشو گذاشت... نغم بیشتر شد و اعصابم خوردتر. اوووف انگار کسی زورشون کرده که وقتی قراره دو ماه دیگه جشن مفصل بگیرن الانم یه شب کل فک و فامیل رو جمع کنن خونشون تو این گرما. یعنی من ساعت 9 رفتم اونجا ساعت نه و نیم لج کردم که بریم خونه! تا این حد! دیگه خلاصه اینکه: گرم بود. شلوغ پلوغ بود. موهام همش خراب شد. یه عالمه نی نی زر زرو همه جا پخش و پلا بود بحث هایی که یک طرفش من بودم هم با این جمله آغاز میشد: وای چقد خوشگل شدی امشب! چقدر طلایی بهت میاد! چرا زودتر نیومدی؟ چیکارا میکنی؟ شغل ثابت پیدا نکردی؟ استخدام نشدی جایی؟ واسه ارشد میخونی دیگه؟ و بلا استثا به این جمله ختم میشد: ایشششالله عروسی شما به همین زودیا! ( یعنی اگه عروسی من این مدلی میشد چهار زانو مینشستم اون وسط و با صدای بلند هاااای هااای گریه میکردم تا شوهرم بیاد منو از اون وسط جمع کنه ببره طلاق بده! تا این حد یعنی! جالب این بود که عروس خانوم خیلی ریلکس و با آرامش نشسته بود و لبخند میپاشید به صورت حضضضار بعله دیگه! منم خونسسسسرررددد! 11و نیم اومدیم خونه و من با تمام احساس اتاقمو بغل کردم و قربون صدقش رفتم و تصمیم گرفتم تا 10 سال آینده هیچ مراسمی رو به قدوم خودم گلباران ننمایم!! پی نوشت: جا دارد در اینجا برای این دو گل نوشکفته آرزوی خوشبختی کنم. خب الان اینجا واسه من یه سری سوال مطرح شده: خب الان که قرار نبود جشن بگیرید زورکی بود که عقد کنید و مجبور کنید خودتون رو که یه ملتی رو شام مهمون کنید؟ خب اگه این دو سه ماهی اسما نامزد بودن بعدش آبان عقد میکردید چه اتفاقی قرار بود بیافته مثلا؟ ما هم اینهمه مکافات نمیکشیدیم تو انتخاب لباس. آخه لباسی که مناسب سالن باشه با لباسی که مناسب جشن تو خونه باشه فرق فوکوله خب... البته مکافات اصلی ماجرا اینه که من اگه نخوام ازدواج کنم باید خودمو به کجا معرفی کنم؟! اه. هر وقت یکی از فک و فامیل ازدواج میکنه همه این دعای معروف رو در حق من میکنن: ایششششاالللللهه عروسی شماس ایندفعه! اینجوری میشم یعنی: نمیدونم چرا ملت منتظرن یکی قاطی مرغا شه تا یکی دو ماه موضوع واسه غیبت داشته باشن! وااالللله! تو فکرم یه لباس سفید بپوشم فردا روش بنویسم: من فعلا قصد ازدواج ندارم گفته باشم! (جدیدا زود به زود غرغر میکنما... باید یه فکری به حال خودم کنم. فکر کنم حالم وخیمه) پس فردا میام میگم فردا چی شد و کی چی گفت و خوش گذشت یا نه! دوست بابام دعوتمون کرده بود که باهم بریم اونجا. پنج شنبه و جمعه اونجا بودیم. چه هوایی بود. عاااااالللیی. یعنی من موقع برگشتن بغض کرده بودم که باید برگردیم. معرکه بود آب و هواش. جمعه بعد از ظهر رفتیم برای بار شونصدم کوه نوردی؟ کوه پیمایی؟! پیاده روی؟! که عمو فریدون (دوست بابام) این رودخونه رو نشونمون داد. یعنی من نزدیک بود بشینم همونجا رو زمین گریه کنم! چرا آخه؟ مگه این طبیعت مال خودمون نیس؟ واقعا خجالت آور نیس یعنی؟ یعنی فرهنگ زباله نریختن اینقدر نا ملموس و سخته که هنوز هم باید یاد یه آدم جا افتاده و میان سال داده بشه هم یاد یه بچه که تازه داره میره پیش دبستانی؟ متاسفم واقعا برای خودمون با این آدما. یعنی تویی که الان داری آشغالاتو خالی میکنی تو این رود خونه (که الان داره خشک میشه بس که توش زباله ریختن و باید بهش بگیم جوب آب) به این فکر نمیکنی که شاید مثلا سال دیگه هم بخوای برگردی باز هم از این محیط لذت ببری؟ چه وضعشه آخه. چرا وقتی دلت تنگ میشه تحمل همه چی سخت تره؟ چرا وقتی دلت تنگ میشه تحمل همه چی سخت تره؟ چرا وقتی دلت تنگ میشه تحمل همه چی سخت تره؟ چرا وقتی دلت تنگ میشه تحمل همه چی سخت تره؟ چررررراااااااااااااااااااااااا؟ دعا نوشت: خدایا دوستت دارم. میدونم توام دوسم داری نیوشا خانوم هر مدلی دوس داشته باشه در ملا عام! میگرده چونکه ایشون هنرمنده و عقلش میرسه که چی خوبه و چی بده! اما این خانومو گ ش ت ا ر ش ا د گرفته چونکه اونا تشخیص میدن کی بد حجابه و کی نیست. بقیه عکسارو هم خودتون باهم مقایسه کنید. عکسای این مدلی زیاده اما همین چندتا منظورمو میرسونه. نه؟ . . . بعله...! من اصلا نق زدم؟ غر زدم از این مساله؟ همش من تو ترکم که نق نزنم همش شما میگید غرغرو! اصلا من کی گفتم که چرا کسی به این هنر پیشه ها گیر نمیده و زورشون به خانومای معمولی رسیده؟ من گفتم؟ من اصلا نق زدم؟ من اصلا گفتم که... ای بابا! پاک کردم نوشت: عکسا زیاد بودن چندتاشو پاک کردم. احساس نوشت+بی ربط نوشت+غروب نوشت: گاهی دلم برای خودم تنگ میشود... دیشب بازم بی خوابی زده بود به سرم صبح نوشت: ساعت 6 از صدای رادیوی! خونه ی همون خانوم همسایه بیدار شدم! دیشب بدخواب شده ی پریشان!: خودم اگه بهم بگن امروز قراره بری یه مهمونی مهم و باید از بین این جینگولهای دخترونه یه دونه اشو انتخاب کنی به نظرتون من کدومو انتخاب میکنم؟ 1.گوشواره 2.گردنبند 3.دستبند 4.ساعت 5.انگشتر 6.پابند 7.آویز ناخن خب راستش من از ساعت متنفرم دیروز نشسته رو مبل. پاشو انداخته رو پاش. چشمام به چشماشه که همیشه از مدل آرایشش خوشم می اومد داره از تربیت بچه هاش حرف میزنه *** امروز نشسته رو مبل. پاشو انداخته رو پاش. به بچه ی 4 ساله اش نگاه میکنم که داره به وسائل تزئینی خونمون دس میزنه و من حرص میخوردم که با چه وسواسی چیده بودمشون چشمام به چشماشه که بی تفاوت با لبخند میگه: "نمیدونم چیکار کنم! اصلا به حرفام گوش نمیکنه!" با همون آرامشی که نشسته فقط یه بار بهش میگه: "عزیزم بیا بغل مامان بشین!" (بچه بدتر میکنه) دیدم الانه که هرچی رو میزه بریزه رو سرش. بلند شدم با یه لبخند مصنوعی براش توضیح دادم که اگه دست بزنه میریزه رو سرش - اومد کنار با یه میز دیگه سرگرم شد که خطرش کمتر بود...!! تو دلم خدا خدا میکردم که زودتر برن از خونمون... همین. کسی که از حرص خوردن جوش نزده دیگه از شنیدن جمله های: چیکار میکنی با بیکاری؟ ... تنهایی بیا خونه ی ما حوصله ات سر نره... خسته شدم. بابا به خدا من نه بیکارم نه از تنهایی بدم میاد. حالم به هم میخوره از این همه تعارف و رو در وایسی. گاهی آرزو میکنم کاش تو یه جزیره ی دور افتاده بودم که کسی کاری باهام نداشت... چرا کسی نمیفهمه که من اونقد بزرگ هستم که از پس کارهای خودم بر بیام اینو قهوه ای نوشتم چون خوشم نمیاد از قهوه ای صبح خونه ی مادر جون وای بابا اینا چقد دیر کردن. حوصله ام سر نرفت اما من و مادر جونم حداقل 50 سال اختلاف سنی داریم خب در باره ی چی حرف بزنیم... بعدشم من و رضا شامو آماده کردیم. من و رضا سفره رو جمع کردیم. من ظرفارو شستم! آشپز خونه رو تمیز کردم اومدم کنار بابا اینا نشستم بعدشم که میوه آوردم! و ... کلا حسابی اون شب استراحت کردم آخر شب خونه ی خودمون من جنازه رو تختم. توضیحات: مادر جون یعنی مامانه بابام. خودم نوشت: اصلا من غر زدم؟! 1.از خواستگار با اعتماد به نفسی که فکر میکنه نوبرشه خوشم نمیاد 2.از آدمای بی منطق خوشم نمیاد 3.از آدمای پر حرف خوشم نمیاد 4.از آدمایی که به نظافت اهمیت نمیدن خوشم نمیاد 5.از زورگوها خوشم نمیاد 6.از پیاز خام خوشم نمیاد 7.از آدمایی که با صدای بلند حرف میزنن و انگار تو یه فرسخی اونا نشستی خوشم نمیاد 8.از اونایی که اصرار دارن وقتی کلی آرایش کردی باهات روبوسی کنن (اونم سه بار!) خوشم نمیاد 9.از اونایی که از هر حرفت هر منظوری که خودشون میخوان برداشت میکنن خوشم نمیاد 10.از سیر خوشم نمیاد 11.از صدای وز وز پشه خوشم نمیاد 12.از بچه کوچولوهایی که تا به روشون میخندی پر رو میشن میان تو اتاقت به همه چی دس میزنن! خوشم نمیاد 13.از اونایی که فحش میدن خوشم نمیاد 14.از کفش جلو باز خوشم نمیاد 15.از آستین خوشم نمیاد 16.از ترسوهایی که پشت سر آدم عیبشو میگن خوشم نمیاد 17.از آدمای حق به جانب خوشم نمیاد 18.از حیون خونگی خوشم نمیاد 19.از صدای جیغ جیغ بچه ها خوشم نمیاد 20.از بچه های بی تربیت خوشم نمیاد 21.از پیر زنای فضولی که همش منتظرن عروسی کنی خوشم نمیاد 22.از ماشین ظرفشویی خوشم نمیاد 23.از گل ارکیده خوشم نمیاد 24.از ادکلن تند خوشم نمیاد 25.از مردای اوا خواهر! خوشم نمیاد 26.از رنگ زرشکی خوشم نمیاد 27.از آش ترش خوشم نمیاد 28.از اونایی که شب عروسی با یه لبخند معنی دار به عروس و داماد نگاه میکنن خوشم نمیاد 29.از بزرگترایی که فکر میکنن چون بزرگترن کوچیکترا باید جلوشون خم و راست شن خوشم نمیاد 30.از از آدمایی که اونقد خوشگلن که دیدنشون چشمو اذیت میکنه خوشم نمیاد 31.از اینکه یهویی 4-5 نفر تو یه جمعی ازم تعریف کنن خوشم نمیاد (یه شرایط پر فشاریه!) 32.از ترجمه متون سیاسی خوشم نمیاد 33.از اونایی که با دهن باز (حدودا یه متر) آدامس میجوند! خوشم نمیاد 34.از اونایی که فکر میکنن خیلی زرنگن (ولی نیستن) خوشم نمیاد 35.از پدر مادرایی که مدام از بچه هاشون تعریف میکنن خوشم نمیاد 36.از تازه به دوران رسیده ها خوشم نمیاد 37.از اونایی که تا ازدواج میکنن اخلاقشون عوض میشه خوشم نمیاد 38.از هویج آب پز خوشم نمیاد 39.از رمان ایرانی خوشم نمیاد 40.از اونایی که وسط حرف آدم میپرن خوشم نمیاد 41.از آدمای فضول که اصلا خوشم نمیاد 42.از آدامس توت فرنگی خوشم نمیاد 43.از ابروی هشتی خوشم نمیاد 44.از مسافرت خوشم نمیاد 45.از جوراب مشکی خوشم نمیاد 46.از دوران راهنمایی خوشم نمیاد 47.از چیپس فلفلی خوشم نمیاد 48.از آدمای دیگر آزار خوشم نمیاد 49.از ... اگه بخوام ادامه بدم تا فردا پس فردا طول میکشه! اما دیگه حوصله ندارم. همه جونم درد میکنه. اگه براتون سوال شده که چرا از فلان چی خوشم نمیاد با ذکر شماره مربوطه! ازم دلیلشو بپرسید جواب میدهیم! اگه انگشتام درد نمیکرد همشونو با ذکر دلیل میتایپیدم. نکته: توجه کردید اصلا از اسمایلی استفاده نکردم؟! نق نقو و غرغرو: خودمان بعدا دوس نداشت نوشت: 49.از بستنی وانیلی خوشم نمیاد 50.از رز قرمز خوشم نمیاد بقیه اشو بعدا یادم اومد اضافه میکنم! نکته: خوشم نیومدن با بدم اومدن فرق میکنه. مرض نداشتیم که به جای عبارت بدم میاد عبارت طولانی تر خوشم میاد رو بنویسیم که. خوشم نمیاد از لحاظ روانشناسی بار مثبت تری داره و تنفر محض نمیباشه. امروز داشتم غصه میخوردم که نکنه مریض شدم... آخه درصد نق داشتگیم اومده پایین از اونجایی که من عمرم به نق زدن بنده و اگه نق خونم کم بشه رو به قبله می افتم (سعی میکنم درطول مسیر! انواع نق هارو هم بهتون معرفی کنم که یه خورده جنبه آموزشی هم داشته باشه مطلبم *وااای چقد گرمه (نق ساده) *ف ف ف ... خفه شدیم از گرما (نق مادربزرگی) *یعنی الان که گرمه داره تابستون میشه؟! (نق احمقانه) *یه بستنی میوه ای میچسبه ها (از این به بعد نق ها کم کم پیچیده تر میشن *خب تو تابستون همه جا پر سوسک و پشه میشه (نق آموزشی) *نکنه یه شب که خوابیدم یه سوسک سر و کلش پیدا شه از تو این گوشم بره تو از اون گوشم در بیاد؟! (نق وحشت انگیز) *نکنه یه روز که دارم تو خیابون راه میرم یه دسته پشه برن تو چشم و دماغ (همون بینی!) و دهنم؟ (نق آینده نگرانه) *وااای! انجمن بچه جیغ جیغوهای کوچه هم که از همین الان رو به شکل گیریه (نق درخواست کمکانه) *وارد بعضی از اماکن عمومی هم که نمیشه شد (نق این مدلانه: *بعدشم اینکه ما از استخر خوشمان نمی آید. همه فک و فامیل و دوست و آشنا هر روز پا میشن میرن استخر. روزی شونصد بار هم تعارف میکنن میگن بیا بریم. من میگم دوس ندارمو بعد اونا میگن بلیط فلان چی دارم! بیا بریم! بعد من دو دستی میزنم به فرق سرم که چرا نی فهمن (نق خاک تو سرانه) *بدترشم اینکه آدم حوصله اش که سر میره دلش عروسی میخواد اما با کمال وحشت متوجه میشه که دیگه دم بختی جز خودش تو فامیل نمونده ... به این قسمت که رسیدم نغ هام فروکش کرد و دیگه به باقی مسائل فکر نکردم... و تصمیم گرفتم تا دیر نشده و کسی پاچه خودمو نگرفته زودتر واسه یکی از ترشیده های فامیل آستین بالا بزنم نتیجه اخلاقی: در روزهای آفتابی تابستان همه از ضد آفتاب درست و حسابی استفاده میکنند پیش نیاز برای خوندن این پست: آشنایی با دیالوگ های سریال قهوه تلخ پنج شنبه غروب وضعبت هوا: رمانتیک... من-ولو روی مبل. با نگاهی مالیخولیایی! از پنجره به ابرهایی که مثل ببعی هستن خیره شدم: امروز چقدر هوا خوبه... مامان-در حال انجام یک بازی مرگ و زندگی با موبایلش من-هنور با همون نگاه خنگولانه روی صورت مامان-در حالی که سعی میکنه نشون بده حواسش با منه: بستنی؟!!! من- مامان-در حالی که گوشیشو میذاره کنار و یه نگاه حق به جانبی هم به من انداخته: آره. کنارتم یه دوک بود! کنت بود! لویی بود! من: هوم؟!! ( نتیجه اخلاقی: مامان من بالقوه یک مادر زن است. تصمیم نوشت: باید تا دیر نشده مامانمو ببرم مرکز ترک اعتیاد بازی های موبایل! (چقد زود به زود جمعه میشه آخه 1.انقد از surprise بدم می اومد اونموقع ها. چرا؟ چون نمیتونستم از دو ساعت قبلش در خودم آمادگی ایجاد کنم! (اما الان نمیدونم خوشم میاد یا نه 2.چرا حس شعر گفتنم میاد اما بعد دو ساعت کاغذ سیاه کردن چیزی ازش در نمیاد؟ 3.اصولا چه معنی داره که بقالی سر کوچه اون بستنی که من میخوام رو نداشته باشه؟ 4.این اردیبهشتم خیلی زود تموم شدا. نه؟ 5.اصلا من دلم میخواد مربی مهد کودک شم 6.وووواااای. تابستونو با این همه گرماش کجای دلم بذارم؟ 7.خیلی ضایعست دلت بخواد بری بیرون ولی حال آماده شدن نداشته باشی نه؟ 8.آیا تیک عصبی کندن موهای سر از ریشه در مواقع نغ داشتگی قابل درمان است؟ 9.می دونی؟ اصلا دلم نمیخواد غذا بخورم. زوره؟ 10.چرا بارون نمیزنه برم زیرش قدم بزنم؟ 11.کی گفته من حسودم؟ 12.یکی دوتا نیس که 13.انقد بدم میاد با یکی کار واجب داری زنگ میزنی بر نمیداره 14.که چی مثلا؟ به کی میخندی؟ فکر کردی من نی نی ام؟ 15.نمیفهمم واقعا 16.هنوز نفهمیدی درمان کندن موی سر در مواقع نغ داشتگی چیه؟ کچل شدم بابا 17.خسته شدی؟ بیخود 18.وایسا 19.خب کجا بودیم؟ آهان. چی؟! لوس خودتی. شرم و حیات کجا رفته؟ والله! 20.اییییشششش 21.اه (نغ تک کلمه ای) 22.دیگه داریم به 23 نزدیک میشیم. تحمل کن الان تموم میشه... تو میتونی! 23.آخریشم نمیگم که تو کفش بمونی نویسنده نغ نغو: خودم --------------------------- غلط املایی نوشت: فکر کنم نغ این مدلی نوشته میشه: نق با عرض معذرت از دوستای گلم و سی سی جون. اصلا حوصله ندارم باقی داستانو تایپ کنم. حوصله ندارم امروز چقد هوا خوبه...................... بی حوصله نوشت: زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و با او نمیخواهی من گمانم زندگی باید همین باشد.... (اخوان ثالث) اینم از جمعه ی این هفته... wooooooooooooooooo تموم شد! im back امروز چندمه؟ woooow بالاخره اردیبهشت اومد. این ماه رویایی من خیلی منتظر اردیبهشت بودم. کلا زندگی چند سال آینده ی تحصیلی و کاری و ... دیگه چی...؟ دیگه یادم نیس چیم, تو این ماه رقم میخوره -فعل و داشتی؟! داشتم میگفتم... اه. اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم تو این پست اینم از این صبح جمعه ی دلپذیر من! نتیحه ی اخلاقی: بارزترین مثال برای صدق این ادعا همین کارتون فوتبالیستاست که 102 بار از اول تا آخرشو داده و من هیچوقتم نتونستم ببینم بالاخره آخرین قسمتش چه جوریه! خلاصه... داشتم چی میگفتم؟ آهان. واسه خودم که دلیل روانشناسی این ترکیب چهره هنوز مجهوله به نظرم همین تنوع بخشی های بی حد و حصراز طرف دولت خدمتگزارشون در محیط اجتماع باعث شده که چشم بادومی ها اینهمه متحول شن و هی امیدوار شن و اندروفین -اسم این هورمون شادی بخش چی چی فین بود؟! مورفین؟ پارافین؟ باغ فین؟! برای جلو گیری از اطناب -بی سواد! اگه میخوایم در برنامه 100 ساله آینده یه اپسیلن به جلو حرکت کنیم باید کمپلکس های روانی مردم شریف جامعه کشف بشه. نویسنده محترم: خودم از بچگی همیشه فکر میکردم باید نویسنده شم شونصد تا کتاب خوندم. فکر میکردم یه روزی خودمم یه کتابی چیزی مینویسم که کلی طرفدار داشته باشه و masterpiece شه! میترسم دیر شه... یه مدت رو اوج بودم! (دو سه سال پیش) زود به زود شعر مینوشتم... آخه اون موقعها یکی تشویقم میکرد و منم جو گیر میشدم و بیشتر مینوشتم! الان تو ذهنم پر شده از ایده و تجربه اما نمیتونم بنویسمشون... امروز هوا ابریه... دلم تنگ شده واسه زمستون... میخواستم اصلا چیزمیزای عشقولانه ننویسم تو دنیای زیبام اما نی شه اگه شعرای فریدون مشیری رو خونده باشید میدونید که تو فصل بهار چه حسی به آدم میده شعر عشقولانه خوندن... اصلا مرده شور هرچی حس عشقولانه اصلا کی گفته من از شعر و اینا خوشم میاد! خیلی هم بی احساسم معلوم نییییییس؟
ادامه مطلب
(حالا من میگم پا، شما خودت در نظر بگیر محدوده اشو)
بریم بیرون.
تازه پسره ی بیشهور انقد رو اعصاب بود که من دیگه نتونستم اون مانتو خوجکلای اون تهِ فروشگاه رو ببینم خُ، آخه من از اون مانتو نازک سبز یشمی ها هم میخواستم خُ
اوم.
ادامه مطلب

(بلد نیستی چرا میری استخدام شی؟! اعتماد به نفس)
)
ادامه مطلب




فوت فوت فوت!

)




)
(
)

(البته چیزِ خیلی گرونی نیست. ماشینش جنسش طلاست فقط
) بعدش خودت میتونی بری. دیگه باهات کاری ندارم! 


"
میبینی تورو خدا؟! با این کمبودِ امکانات -بغلِ مذکور!- از آدم انتظار دارن استرس هم نداشته باشه! تو ارشد هم قبول شه! والله! حرفا میزنیا!
)
(که می افتد ظاهرا)










معنی کلمه ی مذکور: چهارشنبه)
) بعدش دیگه بهش فکر نکردم که چرا بلد نبودم که جغدِ شاخدار ینی چی... الان فقط یادمه که مژه هاش چقدر شبیه دخترا بود...
ادامه مطلب
کلا بهش نیومده دو کلوم درست و حسابی بحرفه!)
ادامه مطلب


ادامه مطلب

) -جاتون خالی- که حسابی خسته شده بودم و با اینکه شب ساعت 10! خوابیدم ولی صبح بازم دلم میخواست بخوابم!

)




فکر میکنم این پسره از رو مشخصات برگه پاسخنامم تا حالا شماره کفشمم پیدا کرده باشه!





ادامه مطلب
از دستنوشته های غروب ابری چهارشنبه ی من:







این شماره را لطف کنید!




ادامه مطلب
چرا گوشیتو هی راه به راه خاموش میکنی؟ (خب میخوام تنها باشم لابد
)
) یعنی یه روز دیگه نمیتونی درس بخونی؟
)


ادامه مطلب
واااای چشماموووووو.... 

اگه یه خورده باهاشون ور برم میریزن
مژه های بد 
)
)
)
)
-سرمه!
...
والله به خدا! شانس نداریم که
)


بنا بر این:
)
(یعنی همچین آدم با وجدانی هست م من!)
خاکش بقای عمر شما باشه 















به دو دلیل:
یکی صمیمی ترین دوست دوران دانشگاهیمان و دیگری صمیمیترین دوست دوران پیش دانشگاهیمان
چه کار کنیم؟ میخواهیم به هر دوتایشان افتخار دهیم نمیشود 
یا فرشته ی مرگ بر بالینمان ظاهر شود گیسمان را بکشد و با خود ببرد...

)

. رفتارهایی از آقای داماد سر میزد که ما چندشمان میشد 

)
)









به زودی در همین مکان نوشته خواهد شد 


اینو همینجوری نوشتم چون حال میداد 





مخصوصا اگه به اون سوسکه یه مارمولکم اضافه کنیم
)





)
)
)
کتابای نو و معلمای تازه وارد
تنگ شده؟ هوم؟ کی گفته؟


نخورید هیچوقت
)
اوناهاش اونجاست. عسل منه. با هم دوست باشید خب؟ دعوا نکنیدا 
یه وقت نگید نگفتی 
(باور کن!)
) بیا. ایناست فقط. (اگه نمیدادم میگفت حالا نوبرشو آورده!
(باور کن!) )
) (فکر کن!)
باور کن!)

(فکر کن!)
(باور کن!)
(فکر کن!)
(اول باور کن بعد فکر کن! چون ترتیبشون به هم میخوره
)
غرغروی درونم میگفت: یعنی که چی اونوقت؟ 

شیطونه میگفت: بزن لهش کن... بزن لهش کن...
فرشته هه میگفت: نه... تو زورت نمیرسه....! تو زورت نمیرسه....! 












ممنون! با مامان کار دارین!؟ الان گوشی رو میدم بهش. یه لحظه...!



. فریاد های گوش خراش کودکانِ برگ گلی که باهم بازی! میکردن و صدای بلند آهنگ های بری باخ! و ازین خز و خیل ها گوش را نوازش میداد و صحرای محشری بود واسه خودش! 



و با سوال و جواب های نخ نما شده ای با این مضمون ادامه پیدا میکرد:



)
و من خیلی بهش حسودیم شد که اینهمه با جنبه و با سعه ی صدر برخورد میکنه با حوادث
.
(همینم مونده که بگن فلانی تارک دنیا شده!)
فردا دختر عمه ی این جانب (که یک سال از من کوچیکتره) با یک آقای با شخصیت (که 3 سال از من بزرگتره) مزدوج میشود. یعنی نامزدی با عقد! کلا معنیش اینه که اول عقد میکنن بعد نامزد میشن
خوشم نمیاد از این مدل ازدواج کردن. آخه قبلش هم که آشنا نبودن و تازه به هم معرفی شدن... خب اینجوری که نمیتونی طرفت رو خوب بشناسی خب
بعدشم اینکه میخوان خصوصی جشن بگیرن فعلا و فقط فامیل های نزدیک واسه شام... تا اینکه یکی از فامیل های آقا داماد از ماموریت برگرده و آبان ماه جشن بگیرن... و قراره خوش بگذره شاید.


سلام.
یه سلام خسته و کوفته!
نوشتنم نمیاد امروز ولی اومدم اینو نشون بدم:


این کجاس به نظرتون؟
یه رودخونه بودش ظاهرا! اونم تو یه جای خیلی دور و بکر! و جایی که مثلا ساکنینش همشون درست حسابی و با فرهنگن (خیر سرشون!)
یه روستا... روستا که نمیشه گفت یه شهرک... نه. یه جاییه! بالای کوه. خیلی بالای کوه. تو مسیر جاده هراز که فرعی میخوره میره بالا. تقریبا هم تموم خونه هاش ویلاییه و ساکنینش برای تفریح و استراحت میان اونجا. اینم یه نما از اونجا:
اااااه (اگه نغ زدن های من رو دنبال کرده باشید باید الان بدونید که از نغ تک کلمه ای استفاده کردم!)
-بخشید اگه عکسا یه خورده کوچولو هستن. آخه حجمشون خیلی بالا بود هم کمش کردم هم سایزشو کوچولو کردم که بشه گذاش این تو.









. یه ساعتی واسه خودم قلت؟ (غلت؟ قلط؟ ) میزدم و به صداهای اطراف گوش میکردم
. آخه توهم زده بودم که صدای پای سوسک میاد از پشت تختم
. توهمه دیگه. وقتی هم که شب باشه و همه جا تاریک باشه و تنها هم باشی و از پنجره اتاقت هم یه نور ملایم رویایی بیاد داخل توهم زدن شدت میگیره!
صدای پای سوسکه که قطع شد شنیدم که یه صدای بیل زدن یا همچین چیزی به گوش میرسه! خوب گوشامو تیز کردم و دیدم نه! توهم نیس واقعیه! فکر نکنی ترسیدما!
تعجب کردم که چرا ساعت 2 نیمه شب! یه نفر داره از بیل استفاده میکنه! خیلی نزدیک بود صدا. انگار از حیاط خودمون می اومد... کنجکاوی داشت منو میکشت!
تصمیم گرفتم یه اینبارو بی خیالی طی نکنم و تنبلی رو بذارم کنار!
از جام بلند شدم و پنجره ی اتاقمو به آرومی و یه اپسیلن باز کردم. (البته باید خاطر نشان کنم که اگه تختم کنار پنجره نبود عمرا اگه بلند میشدم!
) بعله! پنجره رو باز کردم و دیدم خانوم همسایه (که حیاط خونشون از پنجره ی اتاق من کاملا در معرض دید قرار داره) داره باغچه ی خونشون رو بیل میزنه!
یه مقداری چشمامو مالیدم و دوباره نگاه کردم دیدم که درست مشاهد کردم! پنجره رو آروم بستم و دوباره دراز کشیدم... یه نیم ساعت بعد هم شنیدم که صدای آب میاد. ایندفعه دیگه زحمت خودمو زیاد نکردم و از جام بلند نشدم چون میدونستم که لابد داره به گلهاش آب میده! ...
غرق در افکار خودم در رابطه با فلسفه ی تفاوت بین چگونگی کنار اومدن من با بیخوابی به صورت فکری و چگونگی برخورد عملی خانوم همسایه با بیخوابی بودم که خوابم برد...
بعدش بر روی نتیجه گیری های دیشبم در مورد خانوم همسایه خط بطلان کشیدم! و به این نتیجه رسیدم که اگه این خانوم همسایه دیشب بی خواب شده بود با اون همه کار و تلاشی که نصفه شب انجام داده بود باید تا ظهر میخوابید! پس بیخواب نشده بود. این عملیات بخشی از برنامه روزانه اش بوده ظاهرا.
منم باید یه فکری به حال شبایی که خوابم نمیبره بکنم... به نظرتون اگه یه زمین یه هکتاری بخرم شبا توش گندم و جو بکارم مشکلم حل میشه؟! 

. نمیدونم چرا اما دوس ندارم محصور زمان باشم
. یه جورایی انگار رو دستم سنگین میشه... اما عاشق گوشواره و دستبند و گردنبندم
. پابندم دوس دارم خیلی جیگولی پیگولیه...
آویز ناخنم خیلی فانتزیه... خب ... کدومو دوس دارم....
کاملا پر واضحه که هرگز همه اشو باهم نمیندازم به سر و گردنم! خیلی بدم میاد
. چون نه تنها آدم خوشگل نمیشه بلکه خیلی مصنوعی میشه...
خب ولی خیلی ستمه که من بخوام یه دونه انتخاب کنم... مثلا همین الان فقط یه انگشتر دستمه... یا آخرین بار تو یه مهمونی فقط یه جفت گوشواره شیک گذاشته بودم که اگه گردنبند و اینا میذاشتم نمای گوشوارم و مدل موهام از بین میرفت...
الان متوجه شدی که میخوام چی بگم؟
میخوام بگم همه اش بستگی به مود خودم تو اون لحظه و مدل لباس و جو مهمونی داره... اصلا چرا آدمو تو این شرایط قرار میدین؟!
چرا من باید یکیشو انتخاب کنم؟! من نی دونم. اصلا سوال کم اومده که من باید به این سوال پاسخ دهم؟!
عزیزم یه کم بیشتر فکر کن سوالای مفید تری به ذهنت میرسه ها! تلاش کن تو میتونی!
بعد بعضی ها میان میگن چرا اینهمه غر میزنی؟
خب وقتی اینهمه به آدم زور گفته میشه واقعا میشه غر نزد؟! وقتی شرایط برای غر زدن مهیاست واقعا حیفت نمیاد غر نزنی؟!
من پرروام؟! کی گفته؟ من غرغروام نیستم. من مریمم. یه مریم متفاوت!! 
.
. میگه: "اصلا نمیتونم به بچه هام بگم اینکارو نکن اون کارو نکن. دلم میخواد هر کاری دلشون خواست انجام بدن. دوس ندارم محدودشون کنم...." 
. هرچقدرم بهش بگی بیا اینجا و خرش کنی ! و فلان و بهمان بدتر میکنه
.
: خودم

خونه ی خودمون
ریییینگ...
ریییینگ....
ریییییییینگ....
(صدای زنگ تلفنه!)
برمیدارم: الو؟ 
مادرجون: سلام مادر خوبی؟
من: مرسی شما خوبین؟ صبحتون به خیر 
م ج:مریم جان مامان که خونه نیس. خسته شدی اینهمه تو خونه. بابا اینام که میرن سر کار. بیشتر کارای خونه هم که با شماست. پس امشب شام بیاین خونه ی ما حال و هواتون عوض شه.
من (از اونجایی که میدونم مادرجون اونقد تعارف میکنه که باید تسلیم شم همون اولش قبول کردم!): چشم. پس شمام زیاد خودتونو خسته نکنید من خودم غروب میام کمکتون. 
م ج: کاری که نمیکنم. یه غذای حاضری دور هم میخوریم.
من: دستتون درد نکنه پس شب مزاحم میشیم. 
....
غروب
خونه ی مادرجون
من رو به روی مادرجون نشستم. من مادرجونمو نگاه میکنم مادرجون منو 
شونصد بار در مورد یه موضوع صحبت میکنیم و شونصد بار جمله های تکراری.
مادر جون حرف میزنه و من تو فکر اینم که اگه خونه مونده بودم میتونستم کلی کار انجام بدم... 
مثل اقدس خانوم و زری خانوم تو فیلما من سالاد درست کردم و مادر جون سیب زمینی پوست میکرد. من غذا رو هم میزدم و مادر جون نمک میریخت تو غذا... 
شب
بابا اینا ساعت 10/5 اومدن.
. موقع خدافظی مادر جون گفت مریم جان هروقت حوصله ات سر رفت بیا پیش من فردام ناهار بیاین اینجا! من (
): دستتون درد نکنه امشب حسابی بهتون زحمت دادیم!!!!


دیگه داشتم نگران میشدم که چرا هرچی فکر میکنم یه چیز نق خور پیدا نمیشه! اما بعد اینکه یه خورده به دور وبرم نگریستم و ملتفت شدم که چقدر هوا گرمه... از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم (نویسنده ی مشهور! نوشت: دیدید از این جوجه نویسنده ها از این مدل افعال استفاده میکنن؟!
) و سرافرازانه عملیات نق زدن رو -بدون معطلی- شروع کردم:
)
-بعد دیدیم که مادر گرامی زحمتشو کشیدن بستنی خریده بودن -چون من معتادم به بستنی- و در فریزر انباشته! بودن (نق پیام بازرگانی)
)
)
(نغ ضد ترشیدگی!)
. شما چطور؟!


به صورت سرسری جواب میده: اوهوم!
: میدونی الان دلم چی میخواست؟
: نچ. (
) دلم میخواس الان تو یه مسیر سنگفرش بودم که دو طرفش درختای بلند داره و یه نسیم ملایم میوزه و آروم قدم میزدم... 
بد بخت شدم! مامانم از دست رفت!)
)
)
زاقارت. (ذاقارت؟ ضاقارت؟ ظاقارت؟ زاقارت؟ ظاغارط؟!)

. اگه نخوام استاد دانشگاه شم کیو باید ببینم؟ 





کی گفته من به دوستم که تازه مامان شده حسودی میکنم؟
من اصولا از نی نی خوشم نمیاد! 
می دونم. تو ارشدم قبول بشو نیستم 
پدر سوخته.
چه اصراریه هر چی لباس برام میخری قرمز باشه؟!
پس به چه دردی میخوری آخه؟ یه کم همت مضاعف به خرج بده
اصلا میخوام به تعداد سالهای درخشان عمرم نغ بزنم
تا 23 هم نشه ساکت نمیشم 

همین امثال تو هستن که به جوونای مردم برچسب میزنن 
انقد بدم میاد بعضیا جنبه انتقاد ندارن 

(کفش پوشیدنی نه! کف اش! سوادم نداره
)





سرعت عملم حرف نداشت! 2 روز زودتر 
فکر میکنم 2 اردیبهشته...
- دیگه اینکه... چی میخواستم بگم؟! الان یادم میاد...
... یادم نیومد! -حالا بعدا یادم اومد میگم-
میخواستم یه چیز مهم بگم... 

آیا آلزایمر در پایان 23 سالگی طبیعیست؟! (
)

یادمه اون موقعها که جوون تر بودیم!
و بعد از انجام دادن تکلیفای مدرسه مینشستیم پای تلویزیون و کارتونای آبکیشو نگاه میکردیم همیشه برام سوال بود که چرا چشمای همه نقش آفرینان! تو کارتونای این کشورای آسیای شرقی نیمی از مساحت کل چهره اشون رو اشغال کرده!

در صورتی که خودشون اصلا چشم ندارن
(یعنی یه کوچولو دارن)
(وای که من چقدم دوسش داشتم. نمیدونمم علت این علاقه ی وافرم چی بود واقعا!
مخصوصا از قیافه اون دوستش تارو خیلی خوشم می اومد! یه مدتم جو گیر شده بودم فوتبالیست شم!!
)
نصف صورت کاکرو -اون پسر بده!- چشم بود. (اون واکی بایاشی مادر مرده که اصلا چشم نداشت هیچم برهان خلف نیست چون کلاه داشت چشمشم زیر کلاهش بود
)
یا همین کارتون ماشینی هایی که الانا میده و مغز کودکان و نونهالان نوشکفته ی باغ زندگی ما رو شستشو میده! 
.
به نظرم دلیل اصلیش همون ضرب المثل قدیمی خودمونه که احتمالا به فرهنگ اونام نفوذ کرده: "آرزو بر جوانان عیب نیست..."
چون اگه از زاویه تخصصی!
روانشناسی بهش نگاه کنیم کمپلکس های بیشتری کشف میکنیم. اینکه خب اونام تنوع طلبن مثل خیلی های دیگه. خسته شدن بس که سر چرخوندن چشم بادومی دیدن...
یه کم تنوع برای آدم خوبه
.
- تولید کنه بدنشون و هی تند تند کار کنن و بازار ما رو پر کنن از کالاهای چینی و همه کاسب های محترم ورشکست شن واینا.
اطناب یعنی درازگویی. تو که سواد نداری چرا میای این نوشته ی علمی رو میخونی؟!!
(
) -میرم سر نتیجه اخلاقی که شمام دستتون بیاد چی میخوام بگم:
نتیجه اخلاقی 
من خودم به شخصه جان نثاری کرده و برای تولید فیلمی با نام: "من 40 ساله شدم و هنوز از بیکاری و تجرد و تورم نمردم" اعلام آمادگی میکنم.
تا درصد امید به زندگی در جامعه بالا بره. 
در اینجا یادی میکنم از چشم بادومی های ژاپن و ازتون میخوام براشون دعا کنید-یه کمم واسه خودمون دعا کنید که اگه از سانحه رانندگی و آلودگی هوا و سکته قلبی جان سالم به در بردیم از تشعشعات رادیو اکتیو اونا نمیریم که خیلی واسمون افت کلاس داره وقتی اینهمه وسایل داخلی واسه جوون مرگ شدن هست از کمک بیگانگان استفاده کنیم- 



















