چپ دست نوشته های راست راستکی
لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)
سه چهار روزیه که رو مُخمه برم چتری هامو عروسکی بزنم (هرچی گشتم اون مدلیو که مدِ نظرمه پیدا کنم عکسشو بذارم موفق نشدم. تو این مایه ها: این ، این) خسته شدم از این یکنواختیِ چتری هام، ازین مدلِ کجِ مهربون! اونوقت مشکل اینجاس که وقتی تصمیم میگیرم یه کاری رو انجام بدم و به نظرم خعلی باحاله، هیچ رقمه راه نداره که هی موکول کنم به روزِ بعد! همون روز باید برم انجام بدم. اصلا شب خوابم نمیبره، یه چیکه آب از گلوم پایین نمیره! تا این حد! ولی مجبورم هی خودمو به سختی کنترل کنم که نرم تا پنج شنبه دست به این کار نزنم! آخه اون عروسی هایی که دعوتم یه جورایی برام حیثیتی هستن! منم شما تصور کن که همین جوریش هم خعلی نی نی هستم و همه از سنم دچارِ سوء برداشت میشن در حالتِ عادی، بعد برم چتری هامو هم اون شکلی کنم کلا بچه پنج ساله ای بیش به نظر نمیام! اصلا شاید هم بهم نیاد رسوا میشم میره پی کارش :| کلا اینا رو گفتم که بگم در وضعیت خیلی سختی به سر میبرم :))))) ولی شنبه میرم همون شکلی کوتاهشون میکنم. تحمل کن مری! تو میتونی! + فردا صبح با یه موسسه مصاحبه دارم... برام دعا کنید حول/هول؟! نشم، خیلی وقته با کسی انگلیسی حرف نزدم :) یه بعد از ظهرِ بهاریِ... هوا خیلی خوبه... یه نورِ خوشرنگ از پنجره اومده تو... کلِ آشپزخونه نارنجی شده... دارم ظرفها رو میشورم... موهامو جمع کردم رو سرم ولی باز هم ریخته رو صورتم. یهویی یکی محکم پاهامو بغل میکنه میگه ماما بلیم پالک. بلیم پــــاااالــک. سرمو برمیگردونم پایینو نگاه میکنم، یه دخترِ 2-3 ساله با اون چشمای خوشگلِ براقش داره نگام میکنه. همه ی صورتشم شکلاتی کرده :) بهش میگم ببین کی اینجاس! کی بیدار شدی مامان؟ محکمتر پاهامو بغل میکنه و میگه بلیم دیگه. خندم میگیره از قیافش. یه نگاه به ظرفهای نشسته میندازم و دستکش و پیشبندمو درمیارم و میذارم رو سینک. بغلش میکنم گردنشو میبوسم. صورتشو میشورم. یه عالمه آب میریزه رو سر و صورتم. آب بازی دوس داره :) میذارمش پایین، باهم میدویم میریم لباسامونو عوض کنیم. هی ادا اصول میاد که میخوام اون لباسمو بپوشم و موهامو اون مدلی برام درست کن و میخوام اون عروسکمو بیارم و ازین لوس بازیها :) بعدش باهم میریم پارک. کلی تاب بازی و بدو بدو... خسته که میشم میرم رو یه نیمکت میشینم و از دور فقط نگاش میکنم که چه جوری این ور و اون ور میره و میخنده و خوشحاله... موهاش مثلِ خودمه. مثلِ همون موقع ها که مامان موهامو برام خرگوشی میبست... از اون دور برام دست تکون میده و بالا و پایین میپره. براش بوس میفرستم. جونم. بعدش بهترین مامانِ دنیا میشم و میبرمش باهم بستنی قیفی میخوریم... غروب شده... تو بغلم خوابیده و دارم میبرمش خونه. کلی لباسهاشو خاکی کرده. درو به سختی باز میکنم. هوا داره تاریک میشه. ظرفها هنوز تو سینک رو هم تلنبار شدن... چراغ خوابِ اتاقش رو روشن میکنم. یه عالمه لباس ریخته کفِ اتاق... عروسکهاش تو اتاقش ولو شده... میذارمش رو تختش... لباساشو آروم عوض میکنم. شال و مانتوم رو میندازم کف اتاق. همونجا کنارش رو تخت دراز میکشم و موهاشو ناز میکنم و خوابم میبره... + بهم نخندید، یکی از فانتزی های 27-28 سالگیم بود :) بازی وبلاگی ادامه مطلب :) داشتم میگفتم. فانتزی هام زیاد بودن. یکی از فانتزی هام این بود که فکر میکردم وقتی بیست سالم شد، یا کمی بیشتر و کمتر -اون موقع به نظرم بیست ساله بودن ینی خیلی بزرگ بودن، ینی کاملا مستقل بودن- توی یک جنگلِ خیلی دور، خیلی خیلی دور، مثل جایی که زیبای خفته با اون سه تا پری زندگی میکرد یا همون جایی که سفید برفی هفت کوتولهَ رو پیدا کرد... همون جاهایی که اصلا معلوم نیس کجاست، یه کلبه قراره داشته باشم. منظورم از کلبه یه خونه ی چوبیه. یه خونه ی چوبی که یه شومینه ی واقعی داره با پرده های مخملِ زرشکیِ بلند و میز و صندلی های چوبی. از همونا که وقتی رو کفِش راه میری ترق ترق صدا میده. از پله ها که میخوای بری تو اتاق خوابش صدای جیر جیرِ چوب میاد با هر قدم... قرار بود که هر روز تو کلبه ی چوبیم تو گلدونِ باریکِ چینیِ سفیدی که روی میز ناهار خوریم داشتم گل های تازه ی جنگلی بذارم. شبهاش اصلا ترسناک نبود. یه شنلِ بافتی مینداختم رو دوشم و مینشستم کنارِ شومینه و یه لیوان قهوه ی داغ تو دستام بود و به سوختنِ چوب ها نگاه میکردم. صبح ها باید زود از خواب بیدار میشدم. با صدای پرنده ها و نورِ خورشید که از لا به لای پرده ی اتاقم می اومد تو. دست و صورتم رو که شستم آماده میشدم و موهامو میریختم رو شونه هام و از اون دامن بلند های پفیِ آبی میپوشیدم و سبدم رو بر میداشتم و میرفتم تو جنگل میوه های جنگلی جمع میکردم. توت فرنگی و تمشک... که باهاشون شربت و مربا درست کنم. از کنارِ رودخونه رد میشدم تا میرسیدم به یه دهکده ی کوچیک. میرفتم خرید میکردم و باز هم برمیگشتم به جنگلِ دوست داشتنیم... وقتی برمیگشتم خونه، دور و برم رو پر میکردم از آرد و تخم مرغ و کره و شیری که خریده بودم و شروع میکردم به درست کردنِ کیک و نون، بعدش میذاشتمشون تو سبدم و روشون یه پارچه ی سفید مینداختم... کیک ها و کلوچه هام رو هر روز صبح وقتی میخواستم برم خرید با خودم میبردم و میفروختم به اون آقای قد کوتاهِ کم موی میانسالی که یه مغازه ی نونوایی داشت و همیشه لبخند میزد. همونی که همیشه پیشبندِ سفید میبست و دیوارهای مغازه ی کوچیکش زرد بود... زردِ پر رنگ... با یه عالمه عطرِ نونِ تازه و نورِ زیاد... بعد اونوقت همه ی زندگیم همینا بود... قرار نبود از چیزی بترسم. قرار نبود نگرانِ چیزی باشم. قرار نبود هیچ اتفاقِ بدی بیفته. من بودم و کلبه ی دنجم و جنگلِ دوست داشتنیم. من تو این فانتزیم احتیاجی به یک مرد نداشتم که بتونم احساس کنم مفیدم، که همه چی امنِ، که همه بفهمن که من هم هستم، که من مستقلم. که ازم مراقبت کنه. عصر ها میرفتم ماهیگیری. شاید یه کتاب هم با خودم میبردم که همونجا بخونم و سرگرم شم... اصلا شاید با یکی از دختر های اون روستا دوست بودم و برای عصرونه دعوتش میکردم... که رو سالنِ کلبه ی چوبیم با هم بشینیم و کیک و چایی بخوریم... که وقتی داشت برمیگشت خونشون یه شیشه از اون مرباهایی که درست کرده بودم رو میدادم بهش و میگفتم اینو ببر برای مادرت... دوستم موهاش بلوطی بود... با چشمهای عسلی... که وقتی با هم حرف میزدیم و کرکر به همه چی میخندیدیم من خودم موهاشو براش میبافتم... دوستم ساده بود. از همون دوستهایی که همیشه هستن. که تنهات نمیذارن. که بهت خیانت نمیکنن. که حسادت نمیکنن. از همونا که وقتی یه دونه ازشون داشته باشی قوی ترین آدمِ دنیا میشی... از شما چه پنهون تا مدت ها این فانتزی تو سرم میچرخید... که حتی تا چند سال برای خودم تو بیکاری هام نقشه ی کلبه امو طراحی میکردم. با تک تکِ لوازمش. با همون نیمکت ها و پله ها و حتی رومیزی ها و گلدون ها. که هر چند وقت یک بار هی بازنگری میکردم تو طرح هام جای لوازم و دیوار ها رو تغییر میدادم تا همونی بشه که میخوام بسازم. همونی بشه که تو فانتزی هام دارم. من حتی تعدادِ پله ها، جای تخت خواب، جای کاسه ها، باغچه های کنارِ خونم و گل ها و سبزیجاتی رو که باید توش بکارم رو هم طراحی کرده بودم... که حتی اونقدر فانتزیم قوی بود که یه قلک داشتم و برای خریدنِ اون همه چوب که بشه باهاش کلبه درست کرد پولهامو جمع میکردم. خنده داره ولی برای صرفه جویی و زودتر محقق شدنِ رویاهام چوب های به درد بخوری که سر راهم بود رو هم جمع میکردم... که بعدا باهاشون کاسه و بشقاب و در و دیوار درست کنم... تو تخیلاتم زیاد زندگی کردم. هنوز هم همینه... هنوز هم یه دنیای دیگه ای دارم برای خودم....قراره یه جای دیگه ای زندگی کنم با یه عالمه آدمهای خوب. که توش نه ترسی از جنگ باشه. نه کسی گرسنه باشه. نه کسی به کسی دروغ بگه. نه دلی بشکنه... قراره یه جایی زندگی کنم که خودم باشم و همه ی اون کارهایی که دوست دارم انجامش بدم... ولی خیلی وقته هر چی دنبالِ اون نقاشی ها و طرح های کلبه ام میگردم پیداشون نمیکنم... من حتی دیگه قلک هم ندارم. خیلی وقته بزرگ شدم و حتی دیگه یه فانتزیِ غیر ممکن و شجاعانه هم ندارم که شب ها براش نقشه بکشم و بهش فکر کنم و با لبخند خوابم ببره. من شدم اون دختری که شاید بزرگترین فانتزیش پیدا کردنِ کسی باشه که فقط دوسش داشته باشه. همین... حالا هرجای دنیا که باشه... توی هر خونه ای که باشه... اصلا مگه مهمه که من تمشکِ جنگلی جمع کنم یا بشینم تو یه خونه و دکمه ی لباسشویی رو بزنم و لباسهای کثیف رو بشورم؟ مگه مهمه که من دلم بخواد دامنِ بلندِ آبی بپوشم، کلاهِ حصیری بذارم، موهامو بریزم رو شونه هام و برم کنارِ یه دریاچه بشینم یا به این فکر کنم که باید ظرفهای دو نفره ی توی سینک رو بشورم؟ اصلا مگه مهمه که من دلم بخواد کیک بپزم یا اینکه از صبح تو خونه ی یه آدمی فقط بذارم و بردارم و آخرش هم بیاد بهم بگه تو که کار نمیکنی، تو که نمیدونی اون بیرون چه خبره... مگه مهمه که یه زن فانتزی داشته باشه وقتی اون کسی که باید دوسش داشته باشه دوسش نداره؟ ... شاید خیلی وقته که بهم یاد دادن زندگیِ واقعی نیازی به فانتزی های جنگلی نداره... داشتنِ دوستی مثلِ "ش" برای منی که مدتهاست زیاده روی تو حرف زدن اذیتم میکنه و معمولا لبخند به لب به گفتنِ جمله های ضروری و کوتاه تو مهمونی ها بسنده میکنم، نعمتِ بزرگیه. آدمِ منزوی و ساکتی نیستم، تو مکالمه ها حضورِ فعال! دارم ولی متنفرم از اینکه مثلِ خیلی از زن ها -تو مهمونی های رسمی مثلا- با زدنِ حرف های بی فایده و اضافی اعصابِ همه ارو خورد کنم. (شاید واسه همینه که تو وبم اینقدر پر چونگی میکنم، چون تو زندگیِ روزمرم اهلِ حرف زدن نیستم زیاد :)) ) بودن کنارِ "ش" برام خیلی خوبه... فقط و فقط کافیه وقتی حرف میزنه تو چشماش نگاه کنی و هر از چند گاهی سرتو به علامتِ تایید تکون بدی و یه لبخند بندازی کنجِ لبات. و اون شروع کنه از استدلال های ذهنی و درگیری های فکری و کلی چیزهای فلسفی -و درست و درمون البته- برات حرف بزنه و تو خسته نشی از شنیدنشون... احتیاجی نیس حرف بزنی، احتیاجی نیس نظرت رو بگی، احتیاجی نیس دروغ بگی. احتیاجی نیس همدردی کنی. فقط و فقط وسطِ حرفها و جمله هاش گاه و بی گاه ازت میپرسه میدونی که چی میگم؟ و تو هم فقط باید سرتو تکون بدی و بگی اوهوم. حرفهاش که تموم شد، بلند بلند میخنده و میگه وای چقدر حرف زدم :) و نمیدونه که تو چقدر احساسِ خوبی داری از اینکه به حرفهاش گوش کردی و تو رو محرمِ همه ی دغدغه هاش میدونه... و کاش بدونه که تو چقدر از شنیدن لذت میبری... برای بعضی از آدمها فقط باید گوش بود... دلم براش تنگ شده. ___________ پ.ن1 => دوسش دارم : کلیک / گوش کردن بهش حسِ یه عصرِ نارنجی تابستونی رو بهم میده که با یه کتاب تو بغلم، روی سالنِ یه خونه ی چوبیِ کِرِم ، تو یه مزرعه ی بزرگ، (یه چیزی تو مایه های خونه ی آن شرلی اینا) روی یه صندلیِ راحت نشستم و به درختها نگاه میکنم و بوی کیکِ خونگی همه جا پیچیده. :) پ.ن2 => منطقِ یک دخترِ 11 ساله: وای مامااان! این دختره به این خوشگلی پس چرا شوهر نداره؟! نتیجه اخلاقیِ پ.ن2 => وقتی پشتِ سرِ کسی حرف میزنید توجه کنید! ممکنه اون ناخواسته حرفهاتون رو بشنوه من ازون آدم هام که دلشون میخواد لحظه های خوبشون رو یه جوری، یه جایی واسه همیشه ذخیره کنن. دلشون میخواد از دوست داشتنی هاشون، از خاطره هاشون، از بهترین روزهاشون، از تک تکِ باهم بودن هاشون خاطره جمع کنن. اونم از نوعِ قابلِ لمسش... خاطره های ذهنی رو دوست ندارم. اینکه آدم مجبور باشه بشینه یه گوشه و فکر کنه و تصویر سازی کنه از فلان روزِ قشنگش... از فلان آدمی که یک روزی بوده و دیگه نیست... از فلان لحظه ای که با فلانی نشسته و قاه قاه به فلان موضوع خندیده... دوس دارم یه نشونه، یه عکس، یه فیلم، نمیدونم یه دست نوشته یه نقاشی... داشته باشم از اون لحظه، از اون فرد... شاید برای همینه که دلم میخواد توی هر پستی که میذارم یک عکسی باشه، از لحظه هایی که گذروندم... که ثبت بشه. که بدونم واقعا بوده همچین روزهایی، همچین حس هایی... خب بنا به دلایلی هم گاهی نمیشه خیلی از عکسها رو اینجا گذاشت. مجبورم توصیف کنم. با جزییاتِ زیاد... از گذشته هام یک جعبه دارم. خیییلی بزرگ. پر از شیطنت نوشته های سرِ کلاس، یادگاری های دوستام. حتی کارتِ دعوتِ عروسیهایی که آدمهاشو خیلی دوست داشتم. کارت پستال های قدیمیِ تبریکِ سالِ نو، مهره های رنگیِ فلان گردنبندِ دورانِ بچگیم، نقاشی های یواشکیِ سر کلاس... . کلی خرت و پرت که هیچ کسی ارزششون رو بیشتر از خودم نمیدونه. که تک تکشون برام به معنیِ سالهایی هستن که سپری شدن. اونقدر این حسِ یادگاری جمع کردن از لحظه ها برام قوی شده که اگه جایی برم و عکسی از اونجا نگیرم انگار هرگز اونجا نبودم... که حتی جاهایی که نمیشه عکس گرفت، قبل از رفتن از خودم! عکس میگیرم که بعدها که به عکس هام نگاه میکنم یادم باشه که فلان روز و فلان جا من این شکلی بودم. که مثلا با این قیافه نشسته بودم و با فلانی حرف میزدم، با قلانی غذا میخوردم، با فلانی به ترکِ دیوار میخندیدم. اینجوریه که یه عالمه فولدر دارم پر از عکس با تاریخ و جزئیاتِ دقیق. که مرتب ترین فولدرهام مربوط به عکسها و خاطره هام میشه. که همیشه به روز هستن. که همیشه بهشون سر میزنم. مرتبشون میکنم و عکسِ جدید از یک خاطره ی جدید بهشون اضافه میکنم. اینجوریه که اتاقم پرِ از یادگاری. از تابلوها و عروسک ها و عکسها و مجسمه ها و گلها گرفته.... تا حتی نقاشی ها ی بچگونه ای که کوچیکترین اعضای فامیل برام میکشن و بهم میدن مثلا به عنوانِ کادو! شاید واسه همینه که روز به روز وبلاگم که با شعر نویسی شروع شد و رسید به طنز نویسی، داره بیشتر شکلِ خاطره نویسی به خودش میگیره. که همیشه مطمئن باشم که جایی هست که روزهای زندگیم توش ثبت شده باشه. که نگران نباشم از اینکه روزهام سپری شدن و هیچ یادگاری ای نتونستم داشته باشم ازشون... توی چند پستِ قبل هم گفتم که چند ماهی میشه که بنا به دلایلی از گوشیم فقط و فقط برای آهنگ گوش کردن و اینترنت استفاده میکنم و تماس های ضروری. وضیعتِ sms ها و فولدرهای تو گوشیم به شدت داغونِ و نا مرتب. پر از خرت و پرت... امروز تصمیم گرفتم کمی بهش سر و سامون بدم! اول رفتم سراغِ sms های inbox. میخواستم اولی رو پاک کنم که دیدم همون sms دیروزی ست... هرکاری کردم نتونستم پاکش کنم. این خاطره جمع کردنهای من باعث شده واسه sms هام هم چندین پوشه مختلف داشته باشم و یه sms های خاصی رو نگه دارم. که هر چند وقت یک بار بهشون سر بزنم، جدیدها رو بهشون اضافه کنم. قدیمی ها رو یا اونهایی رو که حس میکنم دیگه برام خاطره نیستن پاک کنم. اینجوری نیس که مثلا هر sms ی که فلانی بهم میده نگه دارم. نه. همش در حالِ update شدن هستن این پوشه ها. یه روز مثلا تو یکی 12 تا sms دارم و فرداش میشه 4 تا! پس فرداش میشه 30 تا! نه که فکر کنید ازین جوک ها و این چیزها... . همین sms های ساده ی سلام صبح به خیر... نمیدونم از همینا که تولدت مبارک و کجایی و ... بعضی هاشون برام پر از خاطرست... خواستم sms دیروزی رو هم به آرشیوِ خاطره های sms یِ اون فرد خاص اضافه کنم... ولی نشد. نخواستم. خواستم برم اضافه ها رو از توش پاک کنم. باز هم نشد، نتونستم. این پوشه دیگه نباید پر بشه. دیگه نباید خاطره ی جدیدی بهش اضافه بشه. دیگه این دوستت دارم های ساده ای که بیشتر از نصفِ حجمِش رو پر کردن نباید خونده بشن. نباید باور بشن. این پوشه باید ساکن بمونه. باید کپک بزنه اون گوشه. باید اونقدر خاطره هاش بگنده که یه روز با جرات دستمو بذارم رو دیلیت و واسه همیشه شرش رو از سرِ گوشیمو خاطره هام کم کنم. باید یاد بگیرم که بعضی از خاطره ها نباید ثبت بشن. نباید یادآوری بشن. نباید باشن. نباید. اینجا خونه ی ماست. بابا درازکشیده رو مبل، سلکشنِ آهنگای سنتیِ موردِ علاقه اش رو گذاشته و چشماشو بسته و داره استراحت میکنه. مامان همش هی میره تو آشپزخونه هی میاد کنارِ بابا میشینه. برادره تو اتاقشه فکر میکنم داره درس میخونه. امشب برای شام مهمون داریم و بوی غذایی که مامان تا الان مشغولِ درست کردنش بود همه جا پخش شده. منم تا همین نیم ساعتِ پیش داشتم سالاد درست میکردم :)) الان همه جا ساکته و من اینجا تو اتاقم که درش بازه فقط صدای آهنگی که بابا گذاشته ارو میشنوم و صدای تایپ کردنِ خودم... طبقِ معمول که همزمان هم ترجمه میکنم و هم به وبگردی مشغولم، مدادم -این مداد آبیه!- تو دهنمه و انگشتام دارن تایپ میکنن... یه آرامشِ لذت بخشی همه جا هست... آممما! لذتبخش تر از همه ی این حس های خوب، در این لحظه ی تاریخی، هیچ لذتی برای من، بالاتر از جواب ندادن به sms فردِ خاصی که قصدِ منت کشی داره و بعد از یه ماه و خورده ای یادِ من افتاده نیست. بسیار حسِ خوبی دارم! + کی گفته انتقام بده؟ انتقام از آدمهای خودخواهی که فکر میکنن خیلی زرنگن، خیلی هم خوبه. خیلی هم آرامش بخش تر از سکوت و صدایِ آرومِ موسیقی سنتی و بوی غذا و نورِ ملایم و ایناست. خعلی لذت بخش تره. 1- یک از بزرگترین لذت ها برای یک وبلاگ نویس آماتور مثلِ من میدانید چیست؟ اینکه یک شبی از زورِ بی خوابی شروع کند برای چندمین بار به خواندنِ آرشیو وبلاگش و نظرها و لایک ها و تاریخها و لینکها... وخلاصه چک کردنِ خلاصه ی این یک سالی که به سختی گذراند... و در همان گیر و دار ببیند تاریخِ آخرین دانلود برای فلان آهنگی که چند ماهِ پیش لا به لای آنهمه غرغر و چرت و پرت نوشته هایش لینکش را گذاشته بوده برای همین دیروز است. این یعنی هنوز کسی هست که بخواهد -حتی از سر کنجکاوی- مرا بخواند. حسم را در آن لحظه ها درک کند. بشناسد مرا. لا به لای آرشیو نوشته هایم کاوش کند. روزهایم را ورق بزند... و این خیلی عالیست. فوق العاده است. :) (احساس کردم باید اینو رسمی مینوشتم 2- ازین تاپ ها هس که قدش یه سانت کوتاه تر از کمرِ جینِ آدمه. جلوش سادست، پشتش تا کمر لخته... همونا که موهاتو وقتی باز میکنی میتونی از رو شونه هات تا رو کمرت حسشون کنی... با کفش پاشنه بلند... هر وقت میپوشمش احساسِ سوپر مدل بودن بهم دست میده! یه جور بیماریه شاید 3- همین چند ثانیه پیش باز هم گند زدیم آبروی خاندان را بردیم! : رینگ... ریینننگگ... من: بفرمایید... گل پسر: سلام. صبحتون به خیر. آقا ... هستن؟ (منظورش داداشم بود) من: نه فکر نمیکنم!!! (خنگ!) رفته کلاس (فکر کردم دوستشه خُ!) گل پسر: یه لطفی کنید بهش بگید پشتیبانش تماس گرفته بود. من: ok!!! چشم!!! گل پسر با کمی تته پته: خیلی ممنون! خداحافظ من: خدافظ. (okkk! الان چه جای گفتنِ ok و چشم با هم بود آیا؟! 4- فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که به این سطح از درک و آگاهی برسم که حتی اگه هر 5 دقیقه یک بار هم پیج اون میلم رو ریلود کنم قرار نیس که میل جدیدی بهشون اضافه شه چون فقط یه نفر آدرسشو داره که اونم باهاش قهرم! یکی از بزرگترین چلنج های من برای اسفند ماه خریدنِ کادویِ تولدِ داداشِ محترممه! تولدش دقیقا تو اولین روزهای عیدِ! ینی هدیه اشو باید قبل از شروعِ سال جدید خرید... راستش خرید کردن برای آقایون کمی سخته. مخصوصا واسه پسری تو سن و سالِ داداشِ بنده. خب آدم نمیدونه واقعا باید چیزی رو که اون دوس داره براش بخره یا چیزی رو که بهش احتیاج داره! (البته باید وسعِ مالیِ خودِ بوووووق ام رو هم در نظر بگیرم که هفته ی پیش رفتم هرچی پول داشتم واسه خودم کرم و لوسیون خریدم! یه هفته ای هی همش فکر کردم که چی براش بخرم. یه روز رفتم تو اتاقش دیدم ادکلنش خالیِ خالی شده افتاده رو میزش. گفتم ینی تو هر چی عطر و ادکلن و اسپری داشتی تموم کردی دیگه هم نخریدی؟! (آخه واقعا برام عجیبه که کسی بتونه بدونِ اینا زندگی کنه!) کرکر خندید فقط! پسری هم نیس که خیلی حساس باشه که مارکِ عطر و ادکلنش باید حتما فلان باشه یا یه بوی خاصی رو بپسنده. بالاخره امروز تصمیمم رو گرفتم و علیرغم شَکی که داشتم به اینکه براش ادکلن بخرم یا نه -آخه این چیزا خیلی سلیقه ایه و ممکنه طرف خوشش نیاد ازش- رفتم مغازه ی پسر عمم. (سلطانِ انتخابِ عطر و ادکلنه. با سابقه ی بسیار درخشان! ینی این انسان هرچی بهم معرفی کنه من قبول دارم. تا این حد) خیلی وقت بود که نرفته بودم عطرِ پسرونه انتخاب کنم... و بدبختیه من از همین لحظه شروع شد! هی ادکلن میاورد نشونم میداد من هی با چشمای خمار شده این ادکلنارو بو میکرم... هوووووووووووووووووووممممم...! ینی تو اون حالت خودمو جمع و جور کردم به سختی! اصلا مدهوش شده بودم با این بوهای خوب هیچی دیگه، آخرش هم یه ادکلنِ Chanel براش گرفتم و تند تند از اون مکانِ وسوسه برانگیزناک خارج شدم! (واسه خودمم یه ادکلنِ کوچولو جایزه خریدم الان یه موضوعی که خیلی ذهنِ منو به خودش مشغول کرده اینه که من و J.Lo نسبتِ خاصِ فامیلی نداریم با هم احیانا؟! -البته ازون لحاظ که فکر میکنید نه!- ازین لحاظ که یه جایی گفته بوده که "ممکنه یه آقایی اصلا تیپ و ریخت و قیافه ی خاصی نداشته باشه ولی اگه یه عطرِ فوق العاده زده باشه خیلی راحت منو به سمتِ خودش جذب میکنه..." اینم شده داستانِ ما! الان هر چند دقیقه یه بار هی میرم تو کمدم اون ادکلنه ارو در میارم هی بو میکنم! هووووووووووف! + هر کی یه نقطه ضعفهایی داره بالاخره! پن کیک + قرصِ جوشانِ ویتامین ث! (طرز تهیه پن کیکِ مورد علاقه ی من در ادامه ی مطلب تیریپ سازیمون که یادتون میباشه؟ در اینجا میخوام تیریپ جدیدمو رو کنم! فقط حق دیزاینر محفوظ است! مواد لازم: یک عدد خودتون! یک عدد پتو! (هر نوعی که میپسندید. البته هر چی سبک تر باشه بهتره! - اگه با رنگ لباستون هماهنگی داشته باشه که خیلی بهتره!) طرز تهیه: ابتدا پتو رو به شکل دلخواه تا میکنید، مستعطیل یا مثلث. بعدش دمای خونه یا اتاقتون رو به حداقل میرسونید و وقتی احساس کردید که دارید قندیل میبندید، این پتو رو میندازید روی دوشِتون و دور خودتون میپیچید، مثل شنل. بعدش گرمتون که شد انقده حال میده! مزایا: میتونید با این پتو همه جا برید. اصلا هر کجا که برید میتونید همونجا اتراق کنید! یعنی میتونید همونجایی که نشستید نصفشو بندازید زیرتون، نصف دیگه اشم بکشید روتون! بعدش بخوابید اصلا! یا برید زیرش قایم شید حتی! ضربه گیر خوبی هم هست! برای وقتایی که ممکنه از طرف یک دیوانه ی سادیستیک، چیز میز به طرفتون پرت بشه! برای اقتصاد خانواده هم خیلی خوبه! نه که همه چی یار*انه ای شده! واس خاطرِ اون میگم نکته: اگه اونقدر دستتون باز نبود که کل خونه اتون رو تبدیل به سیبری کنید، میتونید فقط از اتاق خودتون استفاده کنید! اینجوری کسی هم جرات نمیکنه که تو این یخناک بودن هوا، بیاد تو اتاقتون لنگر بندازه معایب: ممکنه که به ناقص العقل بودن متهم بشید. ولی با گذشت زمان عادت میکنید و عادت میکنن یک عدد کیف پول CHANEL خریداری فرمودیم. بسیار دوستش میداریم. (در زیر مشاهده مینمایید) منتظر نظرهای انتقادی - پیشنهادی شما دوست عزیز هستیم (یک عدد کیف هم خریدیم اندازه ی کل هیکلمان! دیگر رویمان نشد عکسش رانشانتان بدهیم! معرفی میکنم: دوستای وبلاگیم, "ریزعلی!" ریز علی, "دوستای وبلاگیم" توضیح نوشت: خیلی وقت بود واسه موبایلم دنبال ازین جینگیل پینگیلای دخترونه ی گنده میگشتم... تا اینکه پریروز اونی که میخواستمو پیداش کردم (اسمشو حال میکنین جون من؟ اگه به شوک عاطفی نیازمندید. اگه دوس دارید از یه زاویه ی دیگه با عشق آشنا بشید. اگه از دیدن فیلمهای عشقولانه ای که فقط از دید ج.نسی به رابطه نگاه میکنن خسته شدید. این فیلم رو بهتون توصیه میکنم. رو من که خیلی تاثیر گذاشت: Waiting For Forever محصول سال 2010 با بازیه: Tom Sturridge Rachel Bilson و کارگردانی: James Keach وااای یعنی معجزه شده. حتی خدام از غر زدنای من خسته شده و برام بارون فرستااااد. من برم زیر بارون آب بازی کنم تا تموم نشده (اسمایلی بدو بدو!) پس از بارون نوشت: حالی کردیم وصف ناپذییییرر (اسمایلی موش آب کشیده!) نق داریم در حد ماهواره ی امید 2! دلمان شیرینی خامه ای میخواهد به اندازه ی قد خودمان (165 سانتی متر!) پر از خاااامه. شیرینی خامه ای میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان یک نان تنوری داغ غ غ میخواهد کنار یک چوب آب نزول اجلال کنیم مثل قحطی زده ها میل کنیم. نان تنوری میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد یکی از دوستانمان بیاید باهم کرکر بخندیم حتی به جرز دیوار. رفیق فابریک میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد مثل چی از آسمان باران ببارد برویم زیرش چهار زانو بنشینیم هی بخورد به سر و صورتمان غش غش بخندیم. هی مادرمان بیاید ما را جمع کند تا آبرو ریزی نکردیم. باران میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد 1 عدد بچه ی 2 سال و سه ماهه داشتیم حوصله اش سر میرفت دستش را میگرفتیم میبردیمش پارک از روی نیکمت بازی کردنش را میدیدیم و پزش را به همه میدادیم که این عسل منه! بچه میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد فیلسوف زبان بودیم و همه چیز را در باره ی زبان شناسی و آوا شناسی و آزمون سازی و نظریه ها و این چیزهای زبان میدانستیم و مجبور نبودیم روزی 5 ساعت درس بخوانیم. میخواهیم پروفسور باشیم. همین الان ن ن ن . دلمان میخواهد یک باغ گل داشتیم که فقط تویش رز صورتی و نباتی و زرد میکاشتیم و هی میرفتیم بویشان میکردیم و خوشگل هایش را جدا میکردیم و میزدیم به موهایمان. باغ گل رز میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد پرنسس بودیم و از آن لباس های چین چینی و پف دار میپوشیدیم و هر روز موهایمان را فر میکردیم و تاجمان را برق میانداختیم و یک ندیمه ی مخصوص داشتیم که برایمان از پرنس قلمرو همسایه خبر می آورد و باهم نخودی به راه رفتن پر فیس و افاده اش میخندیدیم. دلمان تاج میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد بیل گیتس بودیم و دنیا را میترکاندیم و همه به شرکت! ما حسودی میکردند. مغز میخواهیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد کریستن استیوارت بودیم و در توایلایت بازی میکردیم و خون آشام میشدیم و ملت کف میکردند که ما چقدر با ادوارد عشقولانه ایم! دلمان نگاه عاشقانه ی رابرت پتینسون میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد از آن کفشهایی داشتیم که وقتی چشمت را ببندی و تصور کنی میروی به هر کجا که دلت میخواهد و سه سوت بعد میتوانی برگردی سر جای اولت. دلمان کفش جادویی میخواهد (ترجیحا طلایی باشد با نگین های زیاد). همین الان ن ن ن. دلمان شنل جادویی هم میخواهد. که هر وقت پوشیدیم نامرئی بشویم و هر غلطی که دوس داشتیم (البته دور از جانمان!) انجام دهیم! دلمان شنل جادویی میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد والت دیزنی به افتخار ما یک کارتون انیمیشن جدید و عشقولی و فانتزی درست کند و به ما تقدیم کند. دلمان کارتون جدید میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان یک پیراهن کوتاه و حریر سفید میخواهد که بپوشیم و برویم لب دریا موهایمان را در باد رها کنیم و احساس رمانتیکی بهمان دست بدهد. دلمان ساحل اختصاصی میخواهد. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد گارسون یک فست فود شویم و هی سرمان شلوغ شود و هی مشتری داشته باشیم و هی کار کنیم و آخر شب آش و لاش به خانه برگردیم. دلمان میخواهد گارسون بودیم. همین الان ن ن ن. دلمان میخواهد یک نفر بود انقددددر کتکش میزدیم انقققددرر مشت و لگد حواله اش میکردیم تا با فرش زمین یکسان شود. آی حال میداد. دلمان یک عدد کتک خور میخواهد. همین الان ن ن ن. از همه بیشتر دلمان این کفش را میخواهد. واقعا هم میخواهد. همین مدل و همین رنگ را. همین الان هم میخواد. میخواهیم بپوشیم در اتاقمان راه برویم و کیف کنیم! وای این کفش را میخواهییییممم. همین الااااننننن. وای چقدر چیز میز میخواهیم. خسته شدیم از نوشتن وگرنه باز هم میخواستیم. مثلا جیغ جیغ کردن در شهر بازی و آبتنی در استخر توپش و یک عروسک پارچه ای نرم که دوبرابر سایز خودمان باشد و یک ظرف بزرگ ماکارونی و کلی چیزهای دیگر... دعا نوشت: خدا جونم دوستم داشته باش خب؟ نگاه چقد نازم چند روزیست که به علت گرمای هوا و پر کالری بودن شکلات سعی میکنیم کمتر از این عزیز دلمان نوش جان کنیم نفس اماره! نوشت اگه بهم بگن امروز قراره بری یه مهمونی مهم و باید از بین این جینگولهای دخترونه یه دونه اشو انتخاب کنی به نظرتون من کدومو انتخاب میکنم؟ 1.گوشواره 2.گردنبند 3.دستبند 4.ساعت 5.انگشتر 6.پابند 7.آویز ناخن خب راستش من از ساعت متنفرم میدونم شاید شما خوشتون نیاد که بدونید من از چی خوشم میاد و خوشم نمیاد اما اینارو مینویسم تا خودمو بهتر بشناسم و بدونم از چی خوشم میاد یا خوشم نمیاد 1.از خودم خوشم میاد! 2.از رنگ سفید خوشم میاد 3.از گل رز نباتی خوشم میاد 4.از چشمای درشت قهوه ای خوشم میاد 5.از آدمای مودب خوشم میاد (کیه که خوشش نیاد!) 6.از بستی خوشم میاد 7.از هر دسری که طعم شیر بده خوشم میاد 8.از دویدن خوشم میاد 9.از بارون خوشم میاد 10.از نقاشی کردن رو ماسه های ساحل خوشم میاد 11.از صدای شرشر آب رودخونه خوشم میاد 12.از مانتوهای تنگ و کوتاه خوشم میاد 13.از طب سنتی خوشم میاد 14.از موهای فر درشت خوشم میاد 15.از خانومای شیک پوش خوشم میاد 16.از اونایی که همیشه لبخند رو لبشونه خوشم میاد 17.از جینگیل پینگیل های دخترونه خوشم میاد 18.از انیمیشن های درست و درمون خوشم میاد 19.از وب گردی خوشم میاد 20.از آرایش کردن خوشم میاد 21.از ورزش کردن خوشم میاد 22.از آب پرتقال خوشم میاد 23.از پیاده روی خوشم میاد 24.از هدیه دادن خوشم میاد 25.از کتاب خوندن خوشم میاد 26.از ماکارونی (عزیز دلم!) خوشم میاد 27.از رانندگی خوشم میاد 28.از هوای سرد خوشم میاد 29.از غصه خوردن خوشم میاد 30.از چیزای فانتزی خوشم میاد 31.از تاپ تنگ و بلند خوشم میاد 32.از جین تنگ و کوتاه خوشم میاد 33.از عروسک پارچه ای خوشم میاد 34.از خرید کردن خوشم میاد 35.از صورتی کمرنگ خوشم میاد 36.از شیرینی خامه ای خوشم میاد 37.از تمشک و توت فرنگی خوشم میاد 38.از بار مسئولیت به دوش کشیدن! خوشم میاد 39.از کل کل کردن خوشم میاد 40.از پسته خوشم میاد 41.از کفش پاشنه بلند خوشم میاد 42.از عکس گرفتن خوشم میاد (از خودم) 43.از بغل کردن یه نی نی که خوابیده خوشم میاد 44.از سس مایونز زدن به همه غذاها خوشم میاد! 45.از مامان بودن خوشم میاد 46.از شکلات تلخ خوشم میاد 47.از ظرف شستن خوشم میاد (نخند 48.از حرف زدن با بچه ها خوشم میاد (البته از نوع مودبش) 49.از فداکاری کردن خوشم میاد! 50.از خوشحال کردن مامانم خوشم میاد 51.از مهمونی دور همی خوشم میاد 52.از کیک شکلاتی خوشم میاد 53.از کتاب در قطع خیلی کوچیک یا خیلی بزرگ خوشم میاد! 54.از ولگردی! خوشم میاد 55.از فیلمهای گیشه خوشم میاد 56.از شعر گفتن خوشم میاد 57.از تماشا کردن عکس آدما خوشم میاد 58.از رنگ طلایی هم خوشم میاد 59.از مهتاب خوشم میاد 60.از مه -meh- خوشم میاد 61.از کاغذ کادو خوشم میاد! 62.از عسل خوشم میاد 63.از کیک کشمشی خوشم میاد 64.از بوی خاک خیس خوشم میاد ... خوشم آمدنی ها زیادند! خسته شدیم از نوشتن! مریمی که خوش آمدنی هایش بیشتر از خوش نیامدنی هایش است: خودم 
ادامه مطلب
کوچیکتر که بودم، فانتزی هام خیلی بیشتر و تخیلی تر از الان بود. الانی که تقریبا هر فانتزی ای که دارم رو میندازم دور فقط به این بهونه که چه خنده دار! اصلا مگه با عقل جور در میاد؟! ...

جای همه ی شما خالی
دارم از ثانیه به ثانیه اش لذت میبرم.
)
)
)
. من نمیدونم چرا اینکارو با خودم کردم آخه؟ چرا خودمو تو این موقعیت قرار دادم؟! یکی نیس بهم بگه تو که جنبه ی بو کردنِ عطرِ پسرونه ی هات نداری چرا میری عطر انتخاب کنی آیا؟! دهه! ... (اصولا هم سعی میکنم تو خیابون یا مکانی که یه پسری عطرِ خیلی خوبی زده دوری کنم ازش! آدمیه دیگه! یهو میبینی کنترلشو از دست داد! منظورم خودمه!)
اصلا هم نی دونم چیه اسمش فقط چون خوشرنگ بود و بوی علف و خیار میداد خریدم!)![]()
توضیحِ عکس
)
ادامه مطلب







)

قیافش نچسبه ولی دوسش میدارم 
)



. اما باید اعتراف کنم که معتاد به کاکائو و قهوه ام و در ترک به سر میبرم
(به علت اینکه زیبایی پوستمان از هوس شکلات خوردن مهم تر میباشد!
) از دیروز تا به حال هی شکلات باز میکنیم و به مدت دو الی سه ساعت فقط بویش میکنیم و بعدش که حسابی کیفور شدیم و نتوانستیم جلوی خودمان را بگیریم و نوش جانش کردیم به پوستش هم رحم نمیکنیم و میگذاریمش جلوی بینی مبارک و باز هم بویش میکنیم تا تمام شود بویش
این شکلات هم که در عکس مشاهده میکنید سهمیه امروزم بوده است و من بسیار در تلاشم فکرم را از خوردن شکلات بعدی منحرف کنم!
(ماشالله تبحر در کاربرد افعال رسمی و غیر رسمی!
)
: بی خیال پوست مبارک! برویم هرچه میخواهیم بخوریم 

. نمیدونم چرا اما دوس ندارم محصور زمان باشم
. یه جورایی انگار رو دستم سنگین میشه... اما عاشق گوشواره و دستبند و گردنبندم
. پابندم دوس دارم خیلی جیگولی پیگولیه...
آویز ناخنم خیلی فانتزیه... خب ... کدومو دوس دارم....
کاملا پر واضحه که هرگز همه اشو باهم نمیندازم به سر و گردنم! خیلی بدم میاد
. چون نه تنها آدم خوشگل نمیشه بلکه خیلی مصنوعی میشه...
خب ولی خیلی ستمه که من بخوام یه دونه انتخاب کنم... مثلا همین الان فقط یه انگشتر دستمه... یا آخرین بار تو یه مهمونی فقط یه جفت گوشواره شیک گذاشته بودم که اگه گردنبند و اینا میذاشتم نمای گوشوارم و مدل موهام از بین میرفت...
الان متوجه شدی که میخوام چی بگم؟
میخوام بگم همه اش بستگی به مود خودم تو اون لحظه و مدل لباس و جو مهمونی داره... اصلا چرا آدمو تو این شرایط قرار میدین؟!
چرا من باید یکیشو انتخاب کنم؟! من نی دونم. اصلا سوال کم اومده که من باید به این سوال پاسخ دهم؟!
عزیزم یه کم بیشتر فکر کن سوالای مفید تری به ذهنت میرسه ها! تلاش کن تو میتونی!
بعد بعضی ها میان میگن چرا اینهمه غر میزنی؟
خب وقتی اینهمه به آدم زور گفته میشه واقعا میشه غر نزد؟! وقتی شرایط برای غر زدن مهیاست واقعا حیفت نمیاد غر نزنی؟!
من پرروام؟! کی گفته؟ من غرغروام نیستم. من مریمم. یه مریم متفاوت!! 

)
