چپ دست نوشته های راست راستکی
لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)
بی حوصله بودم. خورده بود تو ذوقم بابتِ یه قضیه ای... رفتم آماده شم برم بیرون. - کجا میری؟ - نمیدونم... - ... تند تند لباسامو پوشیدم. به آرایشِ کمرنگم نگاه کردم تو آینه. - پس داری برمیگردی میتونی فلان چیزو بخری؟ - اوهوم. - قلان چیزو فلان چیزو فلان چیز... -مامان جان وایسا بنویسم یادم میره. - باشه. ... - من رفتم. - خدافظ ... از در که رفتم بیرون نگاه به کتونی هام کردم. دوباره برگشتم. جورابامو در آوردم. کفش پوشیدم. بهتر شد. یه مدتیه که نمیتونم کتونی بپوشم دیگه... نمیدونم چرا. ... با بی حوصلگی داشتم میرفتم تو یه مغازه ای. یهویی یه دختره اومد بیرون یه چیز تو دستش بود که چسبونده بود به خودش. داشت میرفت سمتِ یه پسره که اون سمتِ خیابون رو موتورش نشسته بود. انگارم که موتورش میخ داشت! اصلا یه جا بند نبود! خریدامو کردم. داشتم حساب میکردم که یهویی دختره دوباره اومد تو. تو دستش چند تا ستِ لباسِ زیر بود... ازون زشتا. از اون بد رنگا... اولش از روی مدلِ کفشهاش فکر کردم که باید خوش سلیقه باشه... اشتباه کرده بودم! دختره ارو با اون لباسهایی که انتخاب کرده بود تصور کردم... ناخودآگاه! ... بهش نمی اومد! معلوم بود! مثلِ دختر بچه ها با خنده به فروشنده گفت - بهم گف سِت نگیر! س.... هم رنگِ این دارید؟! نه خندم گرفت از حرفهاش و حرکاتش نه حسِ خاصی بهم دست داد از اونهمه اشتیاقش و عجله ش واسه رفتن. فقط خدافظی کردم اومدم بیرون. ولی ایندفعه نو چند ثانیه با دقت به پسره نگاه کردم. رو یه موتور نشسته بود... لاغر بود. با یه تیشرت سبز و پوستِ سوخته و موهای فرفری... اونم به من نگاه کرد... خیلی نگاه کرد... خیلی بد نگاه کرد... تند تند راه رفتم که از دیدش دور شم. کفشام اذیتم میکرد. یه جا حتی پام پیچ خورد. رفتم یه مغازه ی دیگه. آقاهه حتی نگام هم نکرد... حتی وقتی سلام کردم. حتی وقتی پولشو میدادم. حتی وقتی خداحافظی کردم... برعکسِ اون پسرهایی که بیرونِ مغازش وایساده بودن... برعکسِ همه ی مردهایی که تو مسیر دیده بودم. ازش خوشم نیومد. حداقل باید ببینه که کی اومده. یعنی چی که سرتو کردی تو میزت به کارهای خودت میرسی جوابِ سلام آدم رو هم نمیدی؟ :| رفتم یه مغازه ی دیگه... یه خانومِ بی حوصله. منظورم فروشنده هه ست. داشت قیمتِ وسایلی رو که برداشتم جمع میزد. کارم خیلی طول کشید اونجا. هی سرِ جام وول وول میخوردم! همیشه دوست دارم تو ظاهر یا حتی لباسهای آدمهایی که دارم باهاشون حرف میزنم یه چیزِ خوشگل پیدا کنم و ازشون تعریف کنم. حسِ خوبیه که طرفِ مقابلت بدونه که مثلا چشمای خوشگلی داره یا آرایشِ صورتی بهش میاد و یا مثلا اینکه مدلِ پیراهنشو دوس داری... هم تعریف کردن از این زیبایی ها لذت بخشه و هم دیدنِ چهره ی خوشحالِ اون فردی که ازش تعریف کردی. چیزی از آدم کم نمیشه، باور کنید! به امتحانش می ارزه! تعریفِ الکی هم از کسی نمیکنم. راستشو میگم بهشون. به صورتش نگاه کردم... خسته بود... به دستهاش نگاه کردم... خوشگل نبودن زیاد... راستش یه عالمه مو داشتن. ولی یه انگشتر دستش بود ازینا که چند ردیف پشتِ سرِ هم نگین دارن. ولی یه مدلِ خاصی بود. تا حالا ندیدم این شکلیشو. لبخند زدم بهش گفتم انگشترتون خیلی خوشگله :) یهویی انگار یخِ صورتش باز شد سرشو آورد بالا و به زور لبخند زد... - خیلی ممنون. ولی به زور جلوی خوشحالیشو میگرفت... نمیدونم چرا. یه خورده که گذشت خندید و با تردید گفت اتفاقا منم میخواستم به شما همینو بگم که انگشترتون خیلی خوشگله :) خندیدم گفتم خیلی ممنون قابلتونو نداره :) خندید... یه خورده ول چرخیدم. وقتی برمیگشتم نه اون پسره بود نه اون دختره... رفته بودن، با اون همه عجله ای که داشتن خب معلوم بود که رفتن. ولی پسرها و مردهای هی/ز هنوز با اقتدار! سرِ جاشون بودن... پاهامم درد گرفته بود. هنوزم درد میکنه. میدونی؟ من اگه فروشنده بودم، همیشه لبخند میزدم. همیشه مرتب بودم. همیشه خوشرنگ بودم. همیشه ی همیشه. + دقت کردین این روزها چقدر حرفِ الکی دارم برای گفتن؟ یکی از روش های آرام سازی! شاید همین پست نوشتن باشه... که ناخودآگاه هی دارم انجامش میدم... و پست های پیشنویسِ مسخره ای که قرار نیست هیچوقت منتشر بشن هم که جای خود دارن... یه عالمه فکر و دغدغه ی جدید تو سرم میچرخن. فکر میکنم دارن اعصابمو خورد میکنن. دلم میخواد مثلِ مرغِ سر کنده هی از این طرف برم اون طرف. هی اتاقو متر کنم... ولی نباید اینجوری باشه. واسه همین رفتم تو آشپزخونه. یه بشقاب سیب ریز ریز کردم آوردم کنار دوچرخه. هندزفریمو گذاشتم. دلم یه آهنگی میخواست که وقتی صداش زیاد باشه حال بده! ... پیداش کردم. [کلیک] صداشو تا آخر زیاد کردم، گذاشتمش رو ریپیت. نشستم رو دوچرخه... هی رکاب زدم... هی رکاب زدم... هی رکاب زدم... گذاشتم این فکرهای مزاحم هرچی میخوان واسه خودشون بیان و برن. خیسِ عرق شدم. همه ی سیبها رو خوردم. نمیدونم چقدر رکاب زدم و چند بار به همین یه دونه آهنگ گوش کردم ولی وقتی که بلند شدم نه گوشامو حس میکردم نه پاهامو! با آرامش رفتم دوش گرفتم... برگشتم لوسیون زدم. یه لباسِ خوشرنگ پوشیدم. یه دونه ازینا خوردم (اوغ!). موهامو سشوار کردم. یه ادکلنِ خوشبو زدم. خطِ چشمِ سورمه ای کشیدم. رژِ مات... چتری هامو اتو کشیدم. به هر ضرب و زوری که بود کج ریختمشون رو پیشونیم. خوشگل شدم :) خیلی ریلکس نشستم تو اتاقم، به آهنگِ آرومی که مامان داشت تو اتاقش گوش میکرد گوش دادم... آخیـــــــــــــــــــــــــش... چقدر همه چی بهتر شد... کلِ امروز گوشیمم میندازم زیرِ تختم، که همه چی بهتر تر بشه :| + یه نفر میگفت "آدمهای خوب نباید خاطره بشن. آدمهای خوب همیشه باید باشن. به عنوانِ یه آدم. نه به عنوانِ یه خاطره..." نفهمیدم چی گفت ولی فکر میکنم به در گفت که دیوار بشنوه. ++ Every Single Day :| [کلیک] نتیجه ی یه مکالمه ی یک ساعته بینِ اونی که تو متروئه با اونی که تو اتاق خوابشه میشه چند تا کارت شارژ واسه اونی که تو متروئه یه ظرف بستنی آب شده واسه اونی که تو اتاق خوابشه میشه شنیدنِ یه عالمه سکوت واسه اونی که تو متروئه شنیدنِ یه عالمه درد دل واسه اونی که تو اتاق خوابشه میشه یه عالمه امید و انرژی و آرامش واسه اونی که تو متروئه یه عالمه بغض و تردید و نگرانی واسه اونی که تو اتاق خوابشه... آخرش اونی که تو متروئه میرسه خونَش و به فردا فکر میکنه اونی که تو اتاقشه هی به خودش میگه فکر نکن، فکر نکن، فکر نکن... به حرفهاش فکر نکن و بستنیِ آب شده اشو میخوره. به طرزِ بچه گونه ای همه جا زر میزنم که من کاملا موافقِ انتقام و تلافی کردن هستم. ولی پاش که می افته هیچ غلطی نمیکنم. چرا بلد نیستم از کسی متنفر باشم؟ :| صبح خیلی خجسته از خواب بیدار شدم، از راه پله که می اومدم پایین مامانو دیدم رو مبل نشسته تلویزیون نگاه میکنه. از همون وسط پله ها با لحنی کاملا سرخوش و لوس! بلند گفتم ســــــــــــهــــلام :)))) . اصلا حرکت نکرد. همینجوری داشت تلویزیون نگاه میکرد. دوباره گفتم مامان سلــــــــــــــــاـــــــــــــــــــــام :)) . بازم هیچی به هیچی! چند بار محکم دستامو زدم به هم! سرفه کردم. هرکاری کردم سرشو برنگردوند. :( با ترس رفتم طرفش که بگم چرا صدامو نمیشنوه. یهو سرشو برگردوند تازه منو که دیگه داشت گریم میگرفت دید! گفت سلـــــــــــام. خوبی؟ همینجوری که چشمام داشت پرِ اشک میشد گفتم مامان فکر کردم مُردَم که صدامو نمیشنوی :((((( ( ینی همچین آدمِ با آی کیویی هستم من صبحا :))) ) پ.ن => هنوز هم هستن افرادی که وقتی مستقیم بهشون میگی حسی بهت ندارم و نمیخوام که باهم باشیم، با اعتماد به نفسِ کامل میگن باور نمیکنم، تو منو دوسم داری. اینجاس که آدم نمیدونه به حسِ خودش شک کنه یا به عقلِ طرفش. :| + میشه لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه گذاشتم شرکت کنید؟ معجزه چیزیه که همیشه بهش اعتقاد دارم. خب آخه قرار نیست که آخرِ همه چی تراژدی باشه. همه چی آخرش هپیلی اِوِر افتره. این یه قانونِ! اصلا اگه همه چی خوب تموم نشه یه نشونست واسه اینکه هنوز به آخرش نرسیده. این تزِ منه. همیشه هم جواب میده :) تو حتی بدترین لحظه های زندگیم امید داشتم به اینکه میتونست خیلی بدتر از این بشه و قرار نیست که این شکلی بمونه. خیلی زود همه چی درست میشه. شاید به خاطرِ همینه که هیچوقت هیچ اتفاقی به نظرم خیلی عالی و یا خیلی ترسناک نیست و معمولا خنثی هستم! ادای این آدمهای الکی خوش رو در نمیارم! گرچه، واقعیت همینه که سرخوشم. واقعا سرخوشم. اصلا چرا نباید باشم؟! باید اینجوری به زندگی نگاه کرد که هر مشکلی که جلو راهمون سبز میشه، یه چلنجِ جدیده. این بینش خیلی چیزها رو عوض میکنه. اصلا زندگیِ یکنواختِ دلنشینِ بدونِ پستی و بلندی کجاش جالبه؟! اصلا بالاخره همیشه باید یه بیشعوری باشه که گند بزنه به روزهای آدم دیگه. نه؟! + هم اکنون به یک مشاوره در باره ی انتخابِ رنگِ لباسِ نامزدی! فراخوانده شدم! خوش به حالتون شد چون از پر حرفی هایی که قرار بود کنم راحت شدید :))) ++ گاهی از اینکه واقعا نمیتونم فردی رو که یه روزهایی فکر میکردم خیلی میشناسمش -حتی بهتر از خودش- درک کنم، از اینکه واقعا نمیفهممش، از اینکه تک تکِ کلمه هاش و جمله هاش و ری اکشن هاش و همه چیزش برام غیر قابلِ درکه تعجب میکنم... غریبه شده. غریبه شدیم. غریبه ها نمیشناسن همو. زمان چه کارها که ازش برنمیاد! باور نمیکنید الان گریم گرفته ازینکه چرا مدیریت نظرات وبم باز نمیشه نه؟ یا مثلا اینکه دو ساعته منتظرم یه صفحه باز شه بیام دو کلوم حرف بزنم ولی نمیشه :( یه عالمه انرژی مثبت و حرفهای درست حسابی داشتم که بزنم. ولی الان انقدر که حرص خوردم میترسم تایپ کنم کلا سر درد بگیرید از موجِ منفی ِمن :| الان اونوقت مدیریت مرکزیِ همه مشکل داره یا فقط منم؟ خب. بحث رو سوییچ میکنیم رو یه مساله دیگه اصلا. چند وقتیه که تصمیم گرفتم یه خورده دور و برم و خلوت کنم. چیزهای اضافه ارو بریزم دور. امروز از صبح داشتم فایل ها و فولدرها و فیلم هامو مرتب میکردم... اصلا آشفته بازاری بود واسه خودش! هنوز هم چشمام درد میکنه! طبقِ تخمیناتی که زدم یه دویست، سیصدتایی دی وی دی لازم دارم واسه جمع و جور کردنشون :| امروز زنگ زدم به موسسه ای که آزمون تافل داده بودم. خانومِ منشی فرمودن که با نمره ی بالایی قبول شدم. گفتم واقعا بعد از یه هفته من خودم باید باهاتون تماس بگیرم که بهم خبر بدید؟ پس اون سه تا شماره تماس رو من واسه چی بهتون دادم واقعا؟! مفتکی که نیومدم امتحان بدم. پولشم ازم گرفتید. مشکلتون چیه واقعا؟ منشیه فقط هار هار خندید. شماره مدیر موسسه ارو داد زنگ زدم، گفت معرفیتون میکنم به فلان جا. انگار مثلا مزاحمش هم شده بودم و خیلی هم داشت بهم لطف میکرد :| خدایا کارِ هیچ کسی رو لنگِ یه مشت آدمِ بی مسئولیت نکن. آمین. دارم یه کتابی میخونم به اسمِ "قدرت" که خاله م واسه مامانم خریده. ورژنِ تکمیل شده ی کتابِ "رازِ". ازینا که یاد میده چه جوری به هدفمون برسیم و دیدِ مثبت داشته باشیم و این چیزا. اومده بودم با ذوق و شوق هی انرژی مثبت بدم. هی خوبی جذب کنم! هی خوشبخت بشم! هی خوشبخت بشید! ولی نت گند زد به حالم. الانم خیلی متاسفم که دارم اینهمه کلمه ی منفی پخش میکنم! خودم هم عذاب وجدان دارم واقعا، اصلا شاید شب خوابم هم نبره :)) خب، طبقِ محاسباتی که همین الان تو چند صدم ثانیه انجام دادم معلوم شد که من اگه نتونم شب بخوابم پوستم که داغون میشه! شایدم اصلا جوش هم بزنم! پس اصلا بیا از اول: خدایا، شکرت به خاطرِ اینکه چشمام میبینه که مدیریت وبلاگم باز نمیشه! دستام حرکت میکنه که پشتِ سرِ هم صفحه ارو ریلود کنم! که بلدم چه جوری هم حرص بخورم هم لبخند بزنم! خدایا شکرت که اصلا مدیریت وبلاگم باز نمیشه و نمیتونم نظرای دوستامو بخونم. چون اینجوری فهمیدم که واقعا چقدر برام عزیز و مهمن و وقتی نمیتونم جوابشون رو بدم چقدر ناراحن میجم :) که قدرِ وقتهایی که مدیریت وبلاگم راحت باز میشه ارو میدونم! آخیش چه لحظه های خوبی رو دارم سپری میکنم. چقدر من شکرگزارم. چقدرهمه چی زیباست! چقدر رویایی! خب! چه روزِ خوبی بود واقعا امروز! به به! چقدر من سرِ حالم! برم یه دوش بگیرم شاید بهتر هم شدم! آخه به غیر از این مساله ی ساده ی مدیریت وبلاگ و تافلِ خنده دارم هیـــــــــــــــــــــچ ملالی نیست جز دوریِ شما! تراست می! اصلا بی درد و بی مشکل ترین آدم دنیا منم. باور کنید. همه چی عالیه! من هیچم هیچ مشکلی ندارم این روزها. هار هار هار :^O + چند تا از نظرها رو تونستم تایید کنم بقیه اش گیرکرده. غصه نخوریدا. درست میشه. ببینید! همه چی صورتیه و زندگی چه زیباست! به به! مثبت بیاندیشید! زندگی به شما لبخند خواهد زد! (خب شاید همین الان ناز کنه لبخند نزنه، ولی بالاخره که خواهد زد!) این بچه هایی هستن که تا گریه میکنن یا جیغ میزنن مادرهاشون یا دور و بری هاشون تو سه سوت هر کاری رو که میخوان براشون انجام میدن :| واقعا چرا خیلی راحت به بچه یاد میدن که وقتی چیزی رو میخوای و لج کنی من برات انجامش میدم، حتی اگه اشتباه باشه؟! ینی بهش میفهمونن که یا خودم اعصابِ شنیدنِ جیغ جیغ های تو رو ندارم یا دلم نمیاد که تو اینجوری خودتو به درو دیوار بزنی :| که در هر دو صورت هم بچه میفهمه که با جیغ و داد میتونه هر چی رو که بخواد به دست بیاره. یکی از بدترین روشهای تربیتی. من اگه بچه داشته باشم، اولین باری که خواست اینکارو کنه، نمیذارم کسی دخالت کنه، میذارمش تو اتاقش حتی تا یه روز هم گریه زاری کنه، ولی بهش میگم تا مودبانه ازم نخوای برات کاری انجام نمیدم :| جمعه بعد از ظهر این نوه ی همسایه امون هر پنج دقیقه یه بار جیغ میکشید مامانه هرکاری که میخواست براش انجام میداد، اگه میگفت نه، مادربزرگه دست به کار میشد! مادربزرگه اگه نبود خاله هه گوش به فرمان بود! بعدشم که باباهه :| ینی کلا این بچه هه یاد گرفته بود که اگه دلش بخواد که برهِ تهِ چاه، یکی هست که این کارو براش انجام بده :| یه فرایندِ کاملا رو اعصاب. حاضر بودم تا شب جیغ جیغ کنه و ساکت نشه ولی یه بار، فقط یه بار مادره محکم بگه نه، باید اول درست حرف بزنی. اجازه ی دخالت هم به کسی نده. :| مناسبتی! : صبح به بابا sms زدم که برای روزِ مادر چی میخواد بخره واسه مامان (که مثلا مشاوره بهش بدم و بگم که من فلان چی خریدم، تو نخر و یا مثلا مامان فلان چی لازم داره و اینا :|) یه ربع گذشت جواب نداد. بهش زنگ زدم دوباره پرسیدم. ها ها ها داشت میخندید. گفتم چی شده؟ با سرخوشیِ فراوان گفت جوابِ sms تو دادم! برو بخون :)))) منم ذوق کردم تند تند گفتم باشه پس خدافظ. رفتم گوشیمو برداشتم، دیدم نوشته : سلامتی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم :)) :| (البته به غیر از سلامتی، کادو هم براش خرید ولی من نمیدونم الان خیلی فان بود که منو بذاره سر کار آیا؟!) معمولا آدم دلش میخواد که وقتی یه خواسته ای داره سریع و سه سوته بهش برسه. آرزوی بهترین رتبه تو فلان آزمون. بهترین شغل تو فلان شرکت. آرزوی داشتنِ بهترین خونه و بهترین زندگی. بهترین پوست! بهترین اندام! بهترین... بالاترین... عالی ترین... ولی! همیشه برای رسیدن به همه ی چیزهای خوب باید تلاش کرد. مگه اینکه خب ارثِ بابای آدم بهش برسه! یا ژنتیک و این حرفها (که اونم ارث باباست البته!). ولی هیچوقت هیچ خوشبختی ای لذتِ اون دستاوردهایی که به سختی و با زحمتِ خودِ آدم به دست اومدن رو نداره. موافقید دیگه هوم؟ خب. اینا رو گفتم که بگم ورزش کنید! منظم ورزش کنید. حالا هم که دارید ورزش میکنید درست ورزش کنید. سه چهار ماه بعدش که دیدید وای! بازوهام خط افتاده یا وای عضله های پاهام چه سفت شده و یا وای بووووق! نتیجه ی همون روزهاییه که عشقتون نمیکشیده رختخوابتون رو ول کنید ولی بلند شدید و رفتید ورزش کردید. نتیجه ی اون وقتهاییه که شبا هندز فری به گوش وزنه میزدید! بعله! وقت ندارم و این حرفهام بهانست. ینی واقعا کسی نمیتونه تو یک روز یه ربع واسه خودش وقت بذاره؟ حتی تو محلِ کار؟ حتی تو مسیرِ رفت و آمد؟ حتی موقع درس خوندن؟ یا تو خونه وقتی داره سبزی پاک میکنه مثلا نمیتونه پاهاشو صاف کنه ده ثانیه نگه داره؟ اصلا باشگاه و غیرِ باشگاهم نداره. من خودم الان چند ماهِ که نمیرم باشگاه. تو خونه ورزش میکنم. انقدر حرکتهای نشستنی واسه عضله و اینا هس... آدم فقط باید بره دنبالش و ببینه که مثلا با شریط زندگی و کاریش کدوم حرکت مناسبشه. از من گفتن. همین الانم اگه شروع کنید به ورزش کردن، از دو روزِ دیگه خیلی زودتره! اصلا چرا نباید هرکسی با خودش فکر کنه که من باید بهترین و زیباترین باشم؟ پتانسیلش تو همه هست. شورشو در آوردم ولی باید در این مورد غر بزنم! نق بزنم! امروز بعد از ظهر مهمونی ام :| از صبح هر کاری کردم نتونستم یه کاری کنم که چتری هام درست شن :( هر لحظه که میگذره انگار کوتاه ترم میشن :( بعد الان که خوب نگاه میکنم میبینم که حتی یه جاهاییشو کوتاه بلندم زده :( خودم اگه میزدم بهتر بود حتی :( خوبیش اینکه که دو سه تا نی نی تو مهمونی هستن امروز. قابلِ تحمل میکنه این جمع رو برام. درسته که گاهی خوشم نمیاد تو بعضی از مهمونی ها و جمع ها دور و برم بچه بپلکه و هی خودشو بهم بچسبونه و رو اعصاب باشه، ولی بچه ها رو خیلی دوس دارم. البته از اون مدلهاش که وقتی باهاشون خوبی پر رو نمیشن و اذیت نمیکنن. آره... اینکه دو سه تا نی نی امروز قراره اونجا باشه خیلی خوبه... خوبه که مجبور نمیشم تو جمعِ انرژی منفی دهنده ی یه سری خانوم بشینم و به حرفهاشون درباره ی اینکه هر کدوم چقدر بدبخت تر از اون یکی هستن گوش بدم! بچه ها خوبن :) بچه ها همیشه انرژی منفی محیط رو برام تعدیل میکنن. هرچی هم که نباشه حداقلش اینه که میتونم وقتی یکی داره غر میزنه یا یه بحثِ مسخره ی تکراری درباره ی چگونگیِ نشان دادنِ خودمان به شکلِ افسرده ترین و بیمار ترین آدمِ دنیا شکل میگیره، یا یه دونه از اون بدجنس ها داره مثلا از مدلِ چتری هام ایراد میگیره، دستِ یه دونه اشون رو بگیرم و بهونه اش کنم و برم باهاش بازی کنم و بگم اصلا تو باغ نیستم. منو وارد بحث نکنید. نظری ندارم اصلا. کلی طول کشید انرژی منفی زدایی کنم از خودم بعد اونوقت تو یه بعد ازظهرِ خنده دار همه اشو میخواید به باد بدید آیا؟! به هیچ جامم نباشه که چقدر موهام زشت شده. اصلا به درک که زشت شده. خیلی هم خوبه که زشت شده. ازین خوشگلترم مگه میشه بود؟! :)))))) (اسمایلی دلداری دادن به خود!) + دیروز برای چندمین بار داستانِ The Lottery نوشته ی Shirely Jackson رو میخوندم... نمیدونم خوندینش یا نه. یک داستانِ کوتاهِ فوق العاده ست. از اونهایی که تامدت ها آدم تو ذهنش میخواد که تجزیه و تحلیلش کنه و آخرش مجبوره که برگرده و داستان رو با یه دیدِ جدید از اول بخونه... گشتم لینکِ اینترنتیشو براتون یافتم :) حتما بخونیدش. حتما. همین الانِ الان با "ن" خداحافظی کردم. زنگ زده بود که بگه بالاخره همه چی مرتب شد و خانوادش با ازدواجش با کسی که دوسش داره موافقت کردن و امروز رفته بودن گروه خون... با جیغ جیغ و خوشحالی و بالا پایین پریدن با هم حرف زدیم. من از هیجان گریه م گرفت و اون میخندید... دیده بودم آخه چقدر سختی کشیدن... باورم نمیشه :)) خیلی خوشحالم. خیلی خیلی خیلی خوشحالم. "ن" یکی از بهترین دوستامه. ولی نمیدونم چرا اینهمه حساس شدم. اونقدری که از شنیدنِ خبرِ ازدواج و تولدِ نوزاد و برگشتنِ مسافری از سفر و این چیزهای خوب گریه ام میگیره از شنیدنِ بدترین خبرها نمیگیره...-رقیق القلب به امثالِ من میگن؟ :)) + احمقم. با حتی بهترین خبر ها هم اون گوشه ی دلم یه چیزی میشکنه. بغض دارم. بیشتر که فکر میکنم و اگه بخوام با خودم صادق باشم، مساله اینه که با هر خبرِ به هم رسیدنی، بیشتر برام واضح میشه که کمبودِ عشق و تنهاییِ خود خواسته تو زندگیم، چقدر برام دردناکه. اعتراف میکنم که احتیاج دارم به اینکه کسی به خاطرِ من زندگی کنه و دوستم داشته باشه. یه دوس داشتنِ واقعی. همیشگی. امن. ++ گندشو در آوردم! :| دیگه از دستش خسته شدم. داره دیگه وقتش میشه. یکی از همین روزها باید برم یکی از چاقوهای یونیکِ مامان و وردارم بیام وایسم جلو آینه. با رضایت از فرقِ سرم بشکافم تا گردنم. خیلی خونسرد و با اشتیاق دوتا دستامو بذارم دو طرفِ شکافی که درست کردم و این جلدمو پاره کنم تا منِ دوم که تو منِ اول زندانی شده بتونه نفس بکشه... بعد اونوقت همینجوری که داره آروم آروم پاهاشو میاره بیرون و خودشو میکشه تو دنیای منِ اول، همه ی زندگی و دنیایِ منِ اول دونه دونه نابود شه و جاشو بده به زندگی و دنیایِ منِ دوم. بعدش منِ دوم میاد دستِ منِ اولِ خونین و مالین رو میگیره و میبره میندازتش تو سطلِ آشغال. مکش مرگِ من نگاش میکنه و میگه جات از اولشم هونجا بود. :| بی عرضه. + اصلا از اولشم معلوم بود که منِ دوم خیلی قوی تر و لایق تره واسه زندگی. از همون اولش معلوم بود... از همون وقتی که منِ اول هرچی دلش خواست گند زد به زندگیِ خودش. داره دیگه وقتش میشه... درهای اتاقِ من و مامان اینا رو به روی همِ... من داشتم پست مینوشتم. مامان داشت خیاطی میکرد. هر دوتامونم یه جایی از اتاقهامون بودیم که تقریبا رو به روی هم بودیم و اگه سرمون رو میچرخوندیم میشد همو ببینیم. پنجره ی اتاقم باز بود... یهو باد زد و درِ اتاقم بسته شد. مامان از اتاقش صدام زد که مری چرا درِ اتاقتو بستی؟ رفتم درِ اتاقمو بازکردم و گفتم من که همیشه درِ اتاقم بستست اینم عادت کرده خودش بسته شده :)) خندید و گفت الان بازش کن. میخوام خسته که میشم نگات کنم خستگیم در بره :) (اشک تو چشمام جمع شد) اهم اهم. با سلام خدمتِ حضارِ محترم! ازتون خواهش میکنم خونسردیِ خودتون رو حفظ کنید! نترسید! قوی باشید! بالاخره اتفاقیه که افتاده! گندیه که زده شده! من همونم! همون مریِ سابق! ایناهاش اینم اثرِ انگشت! به دورانِ کودکی برنگشتم فقط اندکی کودک نما شدم! امروز در کمالِ خنگولِیشِن! رفتم چتری هامو به صورتِ کاملا انتحاریک عروسکی کوتاه کردم و الان نمیتونید حدس بزنید ابعاد سوختگیِ بنده تا چه حدی هستش! طبقِ گزارش های رسیده خیلی وسیعه! فقط تا همین اندازه در جریانم! بعله! از اونجایی که همه میدونید که تا چه حد جوگیر میتونم باشم باید به عرضتون برسونم که نه که خیلی baby face شدم! بعد اومدم موهامم دوگوش -خرگوشی- بستم و تو این لحظه که دارم گزارشِ دسته گلِ امروزم رو خدمتتون تایپ میکنم، به سانِ کودکِ چشم درشتی هستم که انگار الان از مهدِ کودک برگشته! بعله. - تازَشَم! کشِ موهامم عروسک داره. دلِ همه آب! صورتی هم هس :))) خب دیگه بچه های گلم. دیگه زبان از توصیفِ گندی که زده شده قاصره! پس بیاید همگی دعا کنیم! "خداوندگارا! معبودا! عاشختم، خب؟ بیا و یه کاری کن تا یه ماهِ دیگه که من به سن و سالِ طبیعیم برگردم هیشکی مهمونی نگیره :( هیشکی عروسی نکنه :( هیشکی منو جایی دعوت نکنه :( . یا اینا یا یه آپشنِ دیگه هم داری البته! اینکه یه کاری کن چتری هام زودتر بلند شه من هم سن و سالِ خودم بشم! قول میدم دیگه ازین جلافتا انجام ندم. قول میدم :( باجه؟ باجه؟ اینم بوس :* آمیـــــــــن!" + آقا این کارا چیه؟! کودکم مگه من! 24 سالمه ها :| شکلات تعارف میکنه به آدم! دِهه! :| دوباره صبح شده! چرا انقدر زود به زود صبح میشه :( یه ساعت واسه خودم وقت تلف کردم هی به زور چشمامو به هم فشار دادم که خوابم ببره دوباره بیدار نشم، نشد... آخه الان مثلا صبح شده که چی؟ الان بیدار شم چیکار کنم؟ واسه امروز نه برنامه ای دارم، نه ترجمه دارم، نه پول دارم، نه کاری هس که فعلا به دردش بخورم، نه کسی قراره بیاد، نه جایی قراره برم. کلا امروز از اون روزهای درِ پیتِ مسخره ی وقت تلف کنیه که فقط باید خوابید :| آقا اصلا اعتراف میکنم من پولم که داره تموم میشه اصلا نه اعصاب دارم نه حوصله دارم نه اعتماد به نفس دارم. بمیرم هم از حسابم برنمیدارم، یه خاکِ سیاه بشینم هم به بابا نمیگم پول بده :| خودش اگه اصرار کنه میگیرم ولی اونجوری نه! 10 تومن بیشتر تو کیفم ندارم الان :|. اعتماد به نفسم هم در حدِ چیز پایینه. اونوقت مامان هر روز که میره بیرون میگه مری فلان چیزو دیدم خوشم اومد برات خریدم! مری از فلان جا رد میشدم فلان چیزِ فلان رنگی دیدم واسه فلان لباست که بهش میاد! برات خریدم! ... محضِ نمونه اینکه یه دستبندِ جینگیلی مستان دارم ازینا که خعلی وقته مد شده بوده، شومصد مدلش هم موجوده، ولی هنوز همیشه بهِم وصله! بعد پریروزا میاد اینو میده بهم میگه مری دیدم ستِ دستبندته برات خریدم هورررا! منم مات و متحیر! یه روز بعدش میگه مری این پارچه خوشگل بود متری فلان قد تومن برات خریدم! این لباسه خوشگل بود گفتم بهت میاد برات خریدم :| ولی کلا بیشتر رو ست کردنِ دستبند گوشواره ها و اینام احتمام/اهتمام میورزه! هی ست پیدا میکنه برام میخره بدونِ اینکه با خودم مشورت کنه :( مامانی، عسیسم، عجقم، قُبونِ اون دل مهربونت بجم من. الهی من پیشمرگت بشم اصلا که اینهمه دوکسم دالی، من یه میلیون تا گوشواره و اینا دارم بسه دیگه باشه؟ جاش بیا مهربونی کن پولشو انفاق کن بده به خودم، بدبختم نیاز دارم جونِ ریزعلی :( منو با این کارها غافلگیر نکن قربونت برم :( خُ؟ ... کجا بودم اصلا؟ از اصلِ موضوع منحرف شدم! آهان. همیجوری که خوابیده بودم گوشامو تیز کردم دیدم سر و صدای کسی هم که نمیاد... کسی خونه نیس. یه کلیپس ورداشتم موهامو جمع کردم، با همون قیافه ی زامبی ای بلند شدم اومدم تو هال دیدم مامان برام نوت گذاشته که من رفتم فلان جا... برادره هم زیرش امضا کرده، رفته بیرون. میدونه حرصم میگیره که از امضام تقلید میکنه، دقیقا شکلِ امضای خودم امضا میزنه بیشهور، جلوش هم یه دونه ازین شکلکها گذاشته ":))" . خندم میگیره. میرم تو آشپزخونه... لیوانمو برمیدارم آبجوش و عسل و لیموترش قاطی پاتی میکنم که بخورم. تلویزیون رو روشن میکنم... هوووف! ما که اون موقع ها جودی آبوت و هاکلبری فین و خانواده دکتر ارنست میدیدیم این شدیم! این بچه های این دوره زمونه که این چیز میزهاو خاله شا/دونه! میبینن خدا به دادشون برسه! خاموشش کردم. اومدم تو آشپزخونه دوباره... اعصاب که ندارم کلا تو آشپز خونه پلاسم و در یخچال رو هم به فنا میدم انقدر که باز و بسته میکنمش :|(وای به روزی هم که هیچی نباشه بخورم! کلا اعصاب تعطیل!) یه لیوان آبمیوه ریختم واسه خودم با یه لقمه نون پنیر اومدم نشستم رو مبل پامو انداختم رو میز. کوفتم شد اصلا. از اول تا آخرش داشتم فکر میکردم الان آب انار با پنیر آیا برای پوست ضرر نداره؟ عسل و پنیر چی؟! الان که آبجوش عسل خوردم با لیموترش نباید نون پنیر بخورم آیا؟! لیوانمو بردم انداختم تو سینک... خدایا اینجا چرا اینجوریه؟! ریخت و پاش. خریدهای دیشبِ بابا رو کابینتها پخش و پلا... میزِ صبحانه جمع نشده... اصلن یه وضعی... اومدم تو هال... همه میزها خاک گرفته... فرشها پرِ آت و آشغال... چرا اینجوریه؟! یه خانومه هس یه هفته درمیون خودش یه روزی میاد خونه ارو کامل گردگیری میکنه... دیروز اومد دمِ در... مامان خونه نبود... منم حوصله نداشتم درو باز نکردم :| خدایا منو ببخش! خودم شروع کردم میوه هارو شستم، ظرفها رو جا به جا کردم، صبحونه ارو جمع کردم، گردو خاک و پاک کردم از همه جا... همه چیو گذاشتم همونجایی که باید باشه... ناهارو گذاشتم رو گاز، آهنگ هم گذاشته بودم در حینِ انجامِ کار حرکاتِ موزون و این جلافتا... بعد کلا فراموش کردم که از صبح اعصاب نداشتم و قرار بود امروز روزِ گندی باشه... تا رسیدم به غولِ اصلی! اتاقِ خودم! به به الان که نگاش میکنم کیف میکنم واقعا! الانم که در خدمتِ شمام اینجا! تو یه صبح تا ظهر چقدرکارها که نمیشه کرد! :)) کلا کارهای خدا بی حکمت نیستش، دیروز که درو واسه خانومه باز نکردم قرار بود که فرداش ینی امروز خودم مجبور شم که همه جارو تمیز کنم که سرگرم شم به چیزهای چرت و پرت فکر نکنم تا یه خورده اعصابم آروم شه، روزم نارنجی شه. بعدش که مامان میاد اصلا از کیف کردنش من خودم دلم غنج/قنج بره که وای چه مفید بودم امروز حداقل یه کاری کردم مامان خوشحال شد! اسمایلی مری انجل! + بعد دیدی میری یه دستمال کاغذی میخری فقط به خاطرِ اینکه رنگش صورتیه ولی بازش که میکنی جای اینکه صورتی باشه یا حداقل سفید باشه آبیه؟! بابا دمِ شما جیز! اینهمه پزِ اسمتو میدی چیه این آخه؟! الان من کجای اتاقم آبیه که اینو بذارم رو میزم؟! :| ++ پروردگارا! ببین چه خوبم. ببین چه گلم، دارم از دست میرم! آی نیید اِ فول تایم جاب! ارحمنی! زودتر! +++ مامان عاشختم. عـــــــــــــــــــاشخ :*** واسه انتخابِ آهنگ هایی که گوش میدم ملاکِ خاصی ندارم. که مثلا فلان سبکی باشه یا فلانی خونده باشَتِش... همه چی بستگی به حسم داره و صدای خواننده. ولی هی/فا رو از اولشم دوس نداشتم. چند روزِ پیش که داشتم آهنگ هامو زیر و رو میکردم که یه چیزِ جدید پیدا کنم، دیدم یکی از آلبوم هاش اون گوشه کنارا افتاده! چند تاشو پلی کردم... اعصابم خورد میشه که معنیِ آهنگی که گوش میدم رو متوجه نشم. رو یکی از آهنگاش ولی سوزنم گیر کرد... آهنگش طلایی بود آخه... توش ستاره داشت... فقط کافی بود بذاریش رو ریپیت، صداشو زیاد کنی، تیشرتتو ازین مدلی ها بالای کمرت گره بزنی و با اینکه عربی زیاد بلد نیستی، ولی موهاتو بریزی رو شونه هات و دستاتو کنارِ بدنت حالت بدی و هی باهاش رو یه خطِ صافِ نامرئیِ افقی، آروم دورِ خودت بچرخی و بچرخی و بچرخی... بقیه اش دیگه وقتی یه لبخندِ کمرنگ رو لباته خودش خود به خودی درست میشه :) یه بعد از ظهرِ اردیبهشتی و تو و این اتاقِ ریخت و پاشِ پر نور و یه آهنگی که چیزِ زیادی ازش نمیفهمی و رقصی که چیزِ زیادی ازش بلد نیستی... میدونی؟ اون لحظه دلت میخواد یکی، یه "عزیزترینی"، همونجا، اون رو به رو، رو تختت لم داده باشه و به خنگول بازی ها و عشوه خرکی هات بخنده و نازت کنه. که مطمئن باشی هرچقدر هم بچرخی و ورجه ورجه کنی و بخندی و خسته شی، یکی هست که آخرش بغلت کنه و بگه "جـــونم". حتی به موهات که به ژولی پولی ترین حالتِ ممکن ریخته تو صورتت، حتی به تیشرتِ احمقانه ی خنده دارت... دختر که باشی، باید بعضی آهنگ ها رو با یه عزیزترینی گوش بدی، باید وقتی با یه آهنگِ غریبه ی طلایی میرقصی، یکی اون رو به رو، به بالشِ صورتیت لم داده باشه. یکی که چشماشو دوس داشته باشی، که دستهاتو دوس داشته باشه، یکی که نازت کنه. یکی که حتی عاشقِ مسخره ترین حرکاتت باشه. یکی که باشه... یکی که بدونی قراره واسه همیشه باشه... + درسته که دلم میخواد صبحها که بیدار میشم یکی کنارم باشه و این چیزا، ولی خب وقتی بلند میشم قیافه ی سرِ صبحمو نگاه میکنم تو آینه، کلا نظرم عوض میشه، اصلا چه کاریه! همینجوری تنهایی خوبه :دی به نامِ خدا. آقا ما در راستای تلاش جهتِ آزمون مثلا تافلمون واسه فردا سعی کردیم یه خورده دست به کار شیم یه کارِ مفیدی انجام بدیم. کسی تقلب نرسونه، میخوام آزمونِ آن لاین بدم! بعد از آزمون نوشت: تو اولیش که گند زدم (70 درصد) ولی کاملا امیدوارانه بازم بعد از ظهر امتحان میدم :| بعد از آزمونِ دوم نوشت: 87 درصد :| پ.ن1 مثلا امروز قرار بود برم چتری هامو کوتاه کنم :| نه که خیلی درسخون شدم یهو! واس همین وقت ندارم :| دهَه :| پ.ن2 من به کسایی که میخوان خیلی سریع گرامر پایه ی زبان رو واسه خودشون یاد آوری کنن بدونِ اینکه حوصله اشون سر بره یا از خوندنِ کتابهای سنگینِ گرامر خسته شدن این کتاب رو پیشنهاد میکنم، خودم هم دارمش، خیلی دوسش دارم : کلیک (این کتاب فارسی-انگلیسیه) حال مادر بزرگم خوب نیس... حال پدر بزرگم هم بدتر از اون... هر دوتا قلبشون اوضاعش وخیم شده... باهم... مادر بزرگمو همین الان دوباره بردن بیمارستان... پدر بزرگم اینجا داره غصه میخوره براش... براشون دعا کنید :( پ.ن1 از اون موقع که پست رو گذاشتم تا الان پیش پدر بزرگمم. با یکی دوتا از خاله هام و اینا.... ساعت هشت و نیم. مرسی از انرژی های مثبتتون :) پ.ن 2 ساعت نه و ربعه. مادربزرگمو دارن میارن خونه. حوصلم سر رفته. آی لاو یو پرشین. شب نوشت: صبحونه آب جوش عسل خوردم... ناهار نون و پنیر. اونم یه خورده. تا همین نیم ساعتِ پیشم که خونه بابابزرگ بودم... هیچی نخوردم. -به جز آدامس!- الان من هنوز زندم البته :))) + دلم ماساژ میخواد :( ++ آقا من دو ساعته اینجا نشستم پست قبلیه ارو نگاه میکنم، خب من این پست قبلیه ارو دوس نداشتم. اون موقعی که مینوشتمش هم دوسش نداشتم. چند بارم از روش خوندم چند جا تغییرش دادم بازم دوسش نداشتم. اصلا پیشنویسش کردم بره پی کارش :| بعدش پشیمون شدم انداختمش ادامه مطلب :| پستِ مسخره :| ساعت 00:28 "س" یکی از بهترین و پایه ترین دوستامه. همیشه تو هر شرایطی میتونم رو کمکش حساب کنم. چند سالی هم ازم بزرگتره ولی از همکلاسی های دوران دانشجوییم بود. از اون آدمهاست که همیشه کلی ایده و برنامه و هدف داره. که برای همه ی هدف هاش هم برنامه ریزی ِ بلند مدت داره و میدونه که از جونِ زندگیش چیا میخواد. کافیه فقط فکرِ یه کاری بیفته تو سرش. به بهترین حالت و کاملا پرفکت انجامش میده. عاشقشم ینی. هر بار که میبینمش یا با هم حرف میزنیم کلی ازش انرژی میگیرم و هدف/مند میشم! قضیه از این قراره که به زودی هم مدرکِ فیلم سازیِ بین المللیشو میگیره و دیروز که با هم صحبت میکردیم از من خواست که تو اولین فیلمِ مستندی که میخواد واسه جشنواره بسازه بازی کنم :)))) ( الان گفتم که در جریان باشید یه وقت اگه مشهور! شدم و اینا اصلا قصد کلاس گذاشتن و این بچه بازی هارو ندارم :)))، من به هر موفقیتی که برسم مدیونِ این زمین خاکی های وبلاگم هستم!!!! ، به مجله ها و اینایی که برای مصاحبه میان حتما اینارو میگم! باید به فکر یه مدیر برنامه و یه مدل امضای خفن و اینا باشم lol :))))))))))))))))) (خودم خندم گرفت از این پاراگراف!!) + الان اینجا 5 تا کارت دعوتِ عروسی برای همین امشب قرار داره! :| ناهارم خونه ی عزیز جونیم. کلی اتفاق هم همین امروز قراره بیفته. الان سوالی که وجود داره اینه که واقعا امکانش نیس که مثلا این رخداد ها رو یه جوری تو روزهای هفته پخش کنید که تو یک روز اینهمه اتفاق رو هم تلنبار نشه؟! :| یه وقتهایی هم هست که واسه یه روزی لحظه شماری میکنی، ولی درست تو همون لحظه که فکر میکردی قراره فوق العاده باشه، مجبور میشی با عصبانیت ظرف غذاتو برداری بری جایی که از "اون" بیشترین فاصله ارو داشته باشی که نشنوی حرفهاشو و نبینه چشمهاتو که هر لحظه ممکنه خیس بشه :| 5 دقیقه بعدش به خودت میای میبینی از عصبانیت اونقدر غذا فرو کردی تو حلقت و تند تند داری گاز میزنی که همین الاناست که خفه شی. فکِت هم داغون شده :| + اگه قرار باشه که ازدواج کنم فقط میتونم مردی رو تحمل کنم که فوق العاده منطقی باشه و این قابلیت رو داشته باشه که بشه بدونِ تنش باهاش درباره ی هر موضوعی تو صلح و صفا بحث کرد. حتی درباره ی ساندویچ مثلا :| بچه که بودم خیلی کتاب میخوندم. خیلی خیلی خیلی زیاد. همه جور کتابی هم میخوندم. اصلا کلا تو این دنیا نبودم در واقع! بعد از یه مدتی کتابهای مربوط به سنم به نظرم خیلی خنده دار بودن و بچه گونه. رفتم سراغِ کتابهای بابام! مثلا این کتاب های بزرگونه ی نمیدونم کلئوپاترا و سینوهه و ماری نا و سفرنامه ی ماژلان و کنت دو مونت کریستو و اینا رو که هر کدوم کلی زیاد بودن رو بین 10 تا 12 سالگی خونده بودم همشو. بابا اون موقع ها خیلی کتاب داشت. خیلی کتاب میخرید. همه ی عشق و امیدِ زندگیم این بود که تابستون بشه یا یک روزِ تعطیل که بیفتم به جونِ کتابهای بابا... اصلا همین که میرفتم انتخاب کنم که چی بخونم و چیارو بخونم کلی کیف داشت. کتابها باعث شده بودن خیلی قوه ی تخیلم قوی بشه. خیلی میرفتم تو فاتنزی هام و زندگیم رو مقایسه میکردم با زندگی هایی که کلی با سن و سالِ من! و زندگی های معمولیِ خودمون فرق داشت... زندگی های بزرگونه ی حادثه ای... پر از ریسک... دریانوردی، جهانگردی، تلاش واسه زنده موندن در شرایط سخت... نمیدونم جادوگرها... جنگ ها... زندگی تو کوهستان ها و دشت ها و بدونِ امکاناتِ خاص... بعد اونوقت میدونید چیکار کردم؟ یه صندوقچه داشتم تقریبا پونزده سانت بود طولش. توش رو پر کرده بودم از شکلات و آبنبات و عکسهای خانوادگی و چاقو و کاغذ و خودکار و کلا هرچی که به نظرِ یک دخترِ 10-11 ساله واسه زندگیِ صحرایی لازمه! و گذاشتمش زیرِ تختم، خیلی دمِ دست! که مثلا اگه یه روز یهویی جنگ بشه که مجبور شیم مهاجرت کنیم، یا زلزله بیاد یا کسی بیاد خونمون دزدی که من مجبور شم که از خونه فرار کنم بتونم سریع صندوقچه امو بردارم و تا چند روز بدونِ غذا دووم بیارم! عکسهای خانوادگی هم واسه وقتهایی که دلم واسه مامان اینام تنگ میشه! (خلی بودم واسه خودم!) بعد که تجهیزاتم مهیا شد یه مدت صبر کردم که یه اتفاقی بیفته مثلِ همونا که واسه قهرمانِ داستان ها می افته... ولی هیچ اتفاقِ خاصی جز مدرسه رفتن و سفرهای معمولی و مهمونی های خیلی معمولی واسه من نمی افتاد اون موقعها! بعد تصمیم گرفتم که خودم دست به کار شم! روشم هم این بود که وقتهایی که میرفتیم بیرون... مثلا پارکی... جنگلی... بیابونی! هرجا... هی دلم میخواست که گم شم! هی مامان اینا که داشتن جمع میکردن که بریم خونه، لفتش میدادم، این پا و اون پا میکردم! که منو جا بذارن برن خونه!! بعد من بتونم از چیزهایی که یاد گرفتم و روشهای زندگی تو طبیعت و اینا استفاده کنم که زنده بمونم و بعد از چند روز خودمو به سختی به خونه برسونم و جریانِ قهرمانی ها و مقاومت هام رو واسه همه تعریف کنم و بعد از چند سال مثلِ بقیه ی نویسنده ها داستانِ زندگیمو بنویسم :)))) ولی نمیدونم چرا مامان اینام هیچوقت منو هیچ جایی جا نذاشتن :)) + درباره ی مصاحبه... مرسی که برام دعا کردید :) یکشنبه باید برم آزمون تافل بدم :) سه چهار روزیه که رو مُخمه برم چتری هامو عروسکی بزنم (هرچی گشتم اون مدلیو که مدِ نظرمه پیدا کنم عکسشو بذارم موفق نشدم. تو این مایه ها: این ، این) خسته شدم از این یکنواختیِ چتری هام، ازین مدلِ کجِ مهربون! اونوقت مشکل اینجاس که وقتی تصمیم میگیرم یه کاری رو انجام بدم و به نظرم خعلی باحاله، هیچ رقمه راه نداره که هی موکول کنم به روزِ بعد! همون روز باید برم انجام بدم. اصلا شب خوابم نمیبره، یه چیکه آب از گلوم پایین نمیره! تا این حد! ولی مجبورم هی خودمو به سختی کنترل کنم که نرم تا پنج شنبه دست به این کار نزنم! آخه اون عروسی هایی که دعوتم یه جورایی برام حیثیتی هستن! منم شما تصور کن که همین جوریش هم خعلی نی نی هستم و همه از سنم دچارِ سوء برداشت میشن در حالتِ عادی، بعد برم چتری هامو هم اون شکلی کنم کلا بچه پنج ساله ای بیش به نظر نمیام! اصلا شاید هم بهم نیاد رسوا میشم میره پی کارش :| کلا اینا رو گفتم که بگم در وضعیت خیلی سختی به سر میبرم :))))) ولی شنبه میرم همون شکلی کوتاهشون میکنم. تحمل کن مری! تو میتونی! + فردا صبح با یه موسسه مصاحبه دارم... برام دعا کنید حول/هول؟! نشم، خیلی وقته با کسی انگلیسی حرف نزدم :) چرا که نه؟ اصلا شاید قراره یکی از همین روزها خدا که دستشو گذاشته زیر چونه اشو حوصله ش سر رفته، از اون بالا داد بزنه: "آهــــــــــــــــــــــای! مــــــری!" من هم که این پایین واسه خودم زانوی غم بغل کردم با چشمهای گرد شده نگاهش کنم و بگم: "با من بودید؟!" بگه: "بله! با شمام! با خودِ شما! معجزه ای، درخواستی، آرزویی، چیزی داری بگو. الان دست و بالم بازه عشقم کشیده یه حالی بهت بدم :)" اونوقت من همینجوری که نشستم و بغض کردم و نغ دارم و نی نی ام، با چشمهای مظلومِ اشکالو زل بزنم به چشماش و چند تا پلک بزنم -ازین مدل لوسی ها!- بهش بگم: "میشه فقط بغلم کنی؟ خسته شدم..." ... آره. یکی از همین روزها حوصله اش سر میره و اینارو بهم میگه :) باید صبر کنم. بالاخره معجزه میشه :) لطفا در انتخابِ عکس، برای پروفایل پیجِ فیض بوق یا هر صفحه ی عمومیِ دیگه ای که دارید دقت کنید. بعضی از عکسها این قابلیت رو دارن که اشکِ ex gf/bf تون رو دربیارن. خیلی شدید تر از اونی که تصور میشه :| پ.ن اینقدر خبیث نباشید. ممکنه؟ -من این دختره ارو دوس دارم. -کدوم دختره؟! -همینی که هدفون رو گوشاشه. تیشرت سورمه ای پوشیده موهاشو ژولی پولی با کلیپس بسته. رو تختش نشسته. مثلِ احمق ها بغض کرده. -همین که خوابش میاد قیافش مثلِ خنگولهای خوابالو شده؟ -دهه! خنگول دیگه کیه! اصلا من عاشقش میشم وقتی قیافش این شکلی میشه. :| -تو که امروز دوسش نداشتی... مگه ندیدی خوابیده بود رو تختش پنوشو کشیده بود رو سرش گریه میکرد؟ مگه نگفتی باز هم این دختره خل شده؟ مگه نگفتی خسته شدم از دستش؟ -... خب که چی؟ خودت که بودی، خودت که دیدی یهویی چه جوری سرحال شد. ندیدی الکی رفت انقدر بازیگوشی کرد که تا یه ربع همه داشتن از حرفهاش میخندیدن؟ -که چی؟ این خل بازی ها که دوس داشتنی نیس.... -دوسش دارم. با همه ی خل بازی ها و به درد نخوری هاش. ندیدی چه جوری به چه راحتی ای میتونه باعث شه دیگران بخندن؟ که خوشحال باشن؟ که حالِ خودشو خوب کنه؟ گورِ بابای همه چی... - ... (بخشی از مکالمه ی من و من، درباره ی من :| در تاریخِ 27.01.91) آدمها عجیب شدن: من: :) اون: من: هوم؟ اون: تو چرا اینقدر آرومی؟ آدم دلش میخواد بِزَنتِت. من: خُل :) اون: من: :) اون: نتیجه ی اخلاقی: هنوز هستن آدمهایی که از آروم بودنِ افراد حرص! میخورن! از صبح به این در و آن در زدم که این بغضِ لعنتی گورش را گم کند. که راحتم بگذارد. نمیدانم چگونه همیشه بینِ اینهمه شلوغی، بین اینهمه خنده و شوخی، راهش را پیدا میکند، درست می آید سراغِ من. دستش را میگذارد روی زخمی ترین جایِ دلم. هی فشارش میدهد... هی لذت میبرد از زجر کشیدنم. نزدیک های ظهر بود شاید... دوباره رفتم که بخوابم... پتویم را کشیدم روی سرم. هندز فری به گوش... مارک آنت/ونی، طبق معمول. Remember me... چشمهایم را بستم... که بخوابم، که نباشم. حتی برای یک ساعت. حتی اگر کم... پشت پلکهایم داغ شد. گونه هایم خیس شد. اه. نمیخواهد دست از سرم بردارد شاید. مامان برگشت. هی حرف میزند. هی وادارم میکند که بخندم... شاید یک بوهایی برده که دوباره همه چیز سخت شده. که باز هم دارم کم می آورم. که دوباره خودم را دوست ندارم. که دلم میخواهد دستِ دلم را بگیرم، ببرم جایی گم و گورش کنم، راحت شوم از این بغض های سنگینِ گاه و بیگاهش. همه آمدند. ناهار که میخوریم از همه ساکت ترم. یعنی همیشه ساکتم. این بار ولی سکوتم از روی عمد نیست. از ترس است. میترسم حرف بزنم اشک هایم سرازیر شوند... سخت شد... دیگر نمیشود جلوی این بغضِ احمق را گرفت. چقدر همه چیز گریه دار است. به سقف نگاه میکنم که اشک هایم نریزند روی گونه هایم. نمیشود... از پنجره به بیرون نگاه میکنم که مثلا آفتاب چشم هایم را اذیت کرده... که باعث شده خیس شوند... نمیشود... با کمی آب بغضم را قورت میدهم. این آسمانِ مسخره چقدر آبیست امروز. به این فکر میکنم که لابد تا الان نوکِ بینی ام قرمز شده. دورِ چشم هایم هم. شاید هم همه متوجه شدند که غم دارم... نباید این جور باشد... سعی میکنم فکر کنم.... به یک خاطره ی خنده دار... لعنتی به هرچه که فکر میکنم از همیشه گریه دار تر است. به زور به عضله های صورتم فشار می آورم که کمی لبخند بزنم. که حداقل از این حالتِ بیچاره ی فلک زده بودن خارج شوم... -همین عضله هایی که دیشب از فرطِ خندیدن تا ساعت ها درد میکردند. که مجبور شده بودم به همه بگویم حرف نزنید من دیگر نمیتوانم بخندم!- خوب است. کمی بهتر شد... با لبخند همه چیز بهتر میشود. حتی اگر مصنوعی باشد. حتی اگر سرد باشد. به چشم های هیچ کدامشان نگاه نمیکنم. سرم را می اندازم پایین. زل میزنم به قاشق و چنگالم. ناهار که تمام شد، همه که رفتند پیِ کارِ خودشان، با عجله پله ها را دو تا یکی به سمتِ اتاقم میدوم... در را که پشتِ سرم میبندم، نفس نفس که میزنم، موهایم را که از سر و صورتم کنار میزنم، اشک هایی که آن همه جلوی ریخته شدنشان را گرفته بودم، بی اجازه روی گونه هایم میریزند... هق هق میشوند حتی... چقدر اشک داشتم... چقدر این دل تنگ بود... چرا فراموش نمیشوی لعنتی؟ چرا همیشه هستی؟ چرا جوری رفتار میکنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، هیچ دلی نشکسته؟ از این شکسته ترم میخواهی؟ لعنتی. لعنتی. لعنتیِ دوست داشتنیِ احمقِ بغلی. هر کاری میکنم نمیتونم این زن ها و دخترهایی که آویزونِ مردهای متاهل میشن رو درک کنم. اون زن هایی که رابطه های خیلی جدی برقرار میکنن با این مردها... واقعا این هاله ی دورِ بدنشون رو نمیبینن؟ هاله ی انرژی ای که از احساسِ زنِ خودش رو تنش باقی مونده. چی رو میخواید ثابت کنید؟ که مثلا خیلی دلبرید؟ که میتونید دلِ هر مردی رو به دست بیارید؟ که مثلا از زنِ خودش بهترید؟ :| عقده هاتون برطرف میشه با این کار؟ نمیفهمم که چه جوری میتونن به بدنش دست بزنن وقتی رو تک تکِ سلول هاش ردِ دست های یه زنِ دیگه جا مونده... وقتی چشماش مالِ یکی دیگست، وقتی همون حرفهای عاشقانه ارو به یه نفرِ دیگه هم میگه. وقتی اون آغوشی که الان تو توش هستی شاید یه ساعتِ دیگه مالِ فردِ دیگه ای باشه... نمیفهممشون. شراکت رو نمیفهمم. کسی که ازدواج میکنه وارد یه رابطه ای میشه که مقدسه... حتی رابطه های دوستی اینقدر هاله ی پر رنگی ندارن... اون زنی که داره باهات زندگی میکنه، اونی که بهت اعتماد کرده، اونی که داره همه ی سعیشو میکنه که برات بهترین باشه، اونی که با کلی امید و آرزو اومده توی خونت، همونیه که خودت انتخابش کردی. کسی مجبورت نکرده باهاش ازدواج کنی ولی جسمت رو بین چند نفر تقسیم کنی. که بهونه ات این باشه که مردها این قابلیت رو دارن که همزمان چند نفر رو بتونن دوس داشته باشن... ازدواج معامله نیست که بری فقط اسمِ یک نفر رو توی شناسنامه ات ثبت کنی به اسمِ همسر. وقتی نمیتونی وفادار باشی چرا همچین کاری میکنی؟ از کی داری فرار میکنی؟ از چی داری فرار میکنی؟ به کجا میخوای برسی؟ جسمِ تو پناهِ همسرته... چرا آلوده اش میکنی... بی لیاقت. انگل. بی شعور. - تازه همین مردها اگه طرفشون یک صدمِ همین کار رو باهاشون کنه زمین و زمان رو به هم میدوزن که طلاقت میدم و این حرفها... پ.ن ببخشید. برای یک میلیونیوم بار تو امروز و با ریتم هر چند ثانیه یک بار به صورت بیمار گونه ی محسوسی دارم پیج فیض بوق یک نفر رو چک میکنم که ببینم واسه تولدش کیا بهش تبریک میگن :| (البته مسخرگیش اینجاست که همه قسمت هاش قفله، من هم فرند ریکوئستش رو رد کردم، پس کوششم برای کشف چیزهایی که دنبالشم بی حاصله ولی متاسفانه دارم به صورت خستگی ناپذیری به کارم ادامه میدم :|) چیه خب؟ جوگیرم دیگه چیکار کنم؟! آقا من اعتراف میکنم که خیلی جوگیرم! اصلا خیلی هم خوبه که آدم به ضعف های خودش اعتراف کنه. البته این جو گیر بودن همیشه یک ضعف نیست! گاهی مثلِ جوگیر شدنِ دیشبِ من خیلی فواید و اینا هم داره! جان؟! نخیرم! این چه فکریه الان به مخیله ات راه داده ای؟! :)) الان شرحِ مبسوط میدم خدمتتون از سوء تفاهم خارج بشیم! بالاخره دیشب نرفتم مهمونی. ظاهرا خیلی های دیگه هم نرفتن! خوب شد که نرفتم وگرنه خیلی ضایع بود! بگذریم از چرا و چگونگیِ این قضیه! من یه خصوصیتی دارم نمیدونم از کی به ارث بردم! خیلی هم مرتبطه به همین جوگیر بودنِ من. اون خصوصیته اینه که فقط کافیه که مسئولیت یه کاری رو به عهده بگیرم! بعدش هیچی دیگه نمیتونه خللی در برنامه های اجرایی من ایجاد کنه! حتی سونامی! حتی گردباد و زلزله! من به هر صورتی این کاری که به من محول شده رو باید انجام بدم! اون هم به صورتِ کاملا پرفکت. مثلا وقتهایی که مامان خونه نیس من میشم یکِ مادرِ فداکار! اصلا خودمو در راهِ خانواده قربانی میکنم! تا این حد ینی! هی میشورم، میسابم، میذارم، برمیدارم! ینی هر روز دوبار گردگیریِ خونه و مهر و محبت و روشن نگاه داشتنِ چراغِ خانه و نمیدونم غذا به موقع و اصلا یه وضعی میگم یه وضعی میخونید شما... یا مثلا یکی واسه یه مدت بچه اشو بذاره پیش من تا بی بی سیترش بشم... ینی از مربی های مهد کودکِ حرفه ای بیشتر از خودم مایه میذارم! یا خدایی نکرده کسی مریض بشه... صبح ساعت 6 بیدار میشم شب ساعت 3 میخوابم که ازش مراقبت کنم و داروهاشو به موقع بخوره و این قضایا... کلا تو این کارهای مسئولیتی خیلی جو گیر هستم. با درصدِ فداکاریِ بالا! داشتم از دیشب میگفتم! مامان اینا که شام خونه نبودن... طبقِ این شبهای اخیر که خعلی خواهرِ نمونه شدم و به داداشه میگم یه غذایی انتخاب کنه واسه شام تا درستش کنم! دیشب سفارش ماکارونی و پوره داد -چقدر هم به هم ربط دارن!- ماکارونی رو که مامان درست کرد وقتی من داشتم وبگردی میکردم... ولی پوره ارو خودم درست کردم. موقع شام خیلی با شخصیت طبقِ دستورش جلوی تلویزیون سفره گذاشتیم و سفره آرایی و هوووفففف! ادب و متانت و این حرفها! غذا رو که خوردیم جو گیریِ منم شدت پیدا کرد. ساعت چند بود آیا؟ 10 اینا... پیشبند بستم و بعدِ شستن و خشک کردنِ ظرفها شروع کردم به گردگیریِ آشپز خونه. نه که ازین گردگیری الکی ها! نه جانم! ینی گردگیری کردم خفن! بعد اومدم حال و پذیرایی و کل خونه ارو زیر و رو کردم همه جا رو تمیز کردم، جارو کردم، دستمال کشیدم اصلا یه وضعی! ینی تقریبا تا ساعت 11 و نیم من کلِ خونه ارو برق انداختم اونم با چه سرعتی! بعد که مامان اینا برگشتن با عجله اومد تو اتاقم که مری؟؟ تو آشپزخونه ارو تمیز کردی؟؟ گفتیم بلی! بعد رفت تو حال و پذیرایی... گفتم اینجاها رو هم تمیز کردمااا من: هوم؟! نیدونم مامان جان من فهلا تا همین حد جو گیر بودم، وسعم همینقدر بود! ببینیم فردا چی پیش میاد!! خب شاید یکی از فانتزی های بزرگسالیِ من این باشه که یک روز، فقط و فقط یک روز خودم از خواب بیدار شم. نه با صدای تلفنِ خونه :| روزهایی که کسی خونست حداقل لازم نیس بلند شم جواب بدم. اما روزهایی که تنهام یا باید جواب بدم یا پتومو بکشم رو سرم انقدر چشمامو به هم فشار بدم تا طرف قطع کنه. :| البته این حالتِ خوش بینانه ی ماجراست! چون کسی که زنگ میزنه ممکنه خیلی خوشحال باشه! و دلش بخواد که انقدر زنگ بزنه تا کسی بیاد خونه گوشی رو برداره! :| (اتفاق افتاده ها:|) اصلا فکر نکنید که ممکنه کسی که پشتِ خطه کارِ مرگ و زندگی و اینا داشته باشه ها. حتی یک درصد هم همچین خیالی نکنید چون اون فرد یا یکی از خاله هامه یا یکی از دوستهای مامان :| که تنها کارِ مهمشون اینه که زنگ میزنن آمارِ کارهای امروزِ همدیگرو میگیرن و حالِ هم رو میپرسن. اونم روزی چند بار :| مخلصِ کلوم اینکه در هر صورت با مامان کار دارن این تلفن های کله ی سحری :| الان دقیقا تنها حسی که به صدای زنگِ تلفنِ خونمون دارم همون حسیه که شما به صدای آلارم موبایلتون یا ساعت کوکی و ایناتون دارید. یه صدای کاملا رو اعصاب که آدم رو فقط و فقط یادِ بیدار شدن از خواب میندازه :| ... امشب پسر عموهه یه مهمونی داره. قراره با چند تا از استادهاش برن م/که. ازین مدلهای دانشجویی و نمیدونم همین تیریپیها... حالا تو بیای نگاش کنی میگی کلا این تا به حال اسمِ همچین جایی رو شنیده آیا؟! بگذریم. :| بعدش مادربزرگه چند وقتِ پیشا یه هنر نمایی کرده بود، با مامان صحبت کرد که: "من پیشِ خودم فکر کردم که خیلی خوب میشه که مری و فلانی -همین پسر عموی مذکور- باهم ازد/واج کنن!!!" :| مامانِ داغ کرد و یه صحبتهایی شد که کلا اصلا موضوعِ بحثِ من نیس. (این پسر عموهه همبازیِ بچیگام بود مثلا :|) خب بالاخره پیرن دیگه آرزو دارن دستِ خودشون نیس :| بعدش الان سرِ همی حرفها من اصلا دلم نمیخواد که امشب برم اونجا. منی که همیشه خیلی خوشحال میشدم برم و خیلی هم خوش میگذشت. ببین واقعا به چه صورتِ مسخره ای یک حرفِ خاله زنکِ بدونِ تفکر میتونه رابطه های خانوادگی رو خراب کنه :| تو فامیلِ مادریم هم یه بار همچین اتفاقی افتاده بود تا بالاخره این پسرخاله هه ازدواج کرد ما یه آبِ خوش از گلومون پایین رفت :| نمیگم ازدواجِ فامیلی بده ها. ولی من به هیچ عنوان نمیتونم به پسرهای فامیلمون، حتی پسرها ی دوست و آشنامون همچین نگاهی داشته باشم. خودشون هم مطمئنا همین فکر رو دارن، داریم خیلی دوستانه خواهر برادری زندگی میکنیم بعد یهو یه مادر بزرگ واسه خودش میشینه فانتزی درست میکنه. بدونِ اینکه حتی پدر و مادرِ دختره و پسره بدونن شونصد نفر رو هم در جریان میذاره، بعد کلِ روابطِ دو تا خانواده به هم میریزه. نکنید این کار رو. :| عزیزم الان عهدِ اقدس السلطنه بزرگِ خاندان اینا نیس که شما واسه خودت دو نفر رو عروس و دوماد کنی که. :| پ.ن => با تشکر از اسمایلیِ " :| " برای همکاریِ همه جانبه در نوشتنِ این پست! اینو غروب کشیدم. احساسیِ که این روزها دارم... یه رنجِ شیرین شاید :) _____________________ ادامه ی مطلب برای یک مخاطبِ خاصِ که هیچ ربطی به این پست و این نقاشی نداره. فقط مجبور شدم که اینجا بنویسمش. با عرضِ پوزش از همه :| یه چیزی بگم؟ هی تویی که اومدی تو خونه ولی معلوم نیستی! من از تو نمیترسم! -اسمایلی ازین تیریپهایی که تو فیلمها نشون میده طرف داره مثلا اوضاع رو کنترل میکنه و به خودش مسلطه! مری بحث را عوض میکند: اعتراف میکنم که من اصولا جنبه ی هوای خوب و صدای جیک جیکِ پرندگان در میانِ شاخسارِ درختان رو ندارم درواقع! بالاخره هرکی چند تا نقطه ضعف داره خب! خب بابا من دلم گردش میخواد خب. ازینا که از صبح میرن تو دامنِ طبیعت تا غروب هی کرکر خنده و کرم ریزش و اینا برپاست! ازین مدلها که هوا خوبه همه چی آرومه و اینا. اصلا ازینا که میرن تپه ها! رو فتح میکنن با یه چوبدستی و یه کوله پشتی که توش پر از کرم ضد آفتاب! و آینه! و ساندویچ و دلستر و رژ لب! و یه جفت جوراب و لوازم آرایش و آدامس و کیفِ پول! و ایناست! از همین کوله پشتی ها که توش موبایل نیست! ولی پفک هست، لواشک هست، آلوچه هست... برم دور دور؟ ینی جدی میگی آیا؟ هیسسس... یکی دیگه کلید انداخته اومده تو... عه! فکر کنم واقعا یکی اومده... برادره اومده! الان که با خودم رو راست تفکر و تحلیل میکنم میبینم که از دور دور که خبری نیست، برم حداقل یه کمی برادره رو اذیت کنم کرمم بخوابه پ.ن 1 => قبض همر/اه اولم اومده 4700! ینی چشمام از حدقه اومده بیرون. تو عمرم سابقه نداشته ینی اینقدر کم بیاد! راضی ام از خودم! الان تنها نگرانیم اینکه که نکنه مامان اینام غصه بخورن فکر کنن تارک دنیا شدم و این حرفها! یا مثلا کسی تحویلم نمیگیره و اینا! پ.ن 2 => به شماره ی 8 این پست مراجعه شود. الان دقیقا اتفاقیه که امروز صبح واسه من افتاد، برم یه خورده خودمو خوشگل کنم دیگه دچارِ مصیبت نشم کیک رو گذاشتم تو فر... راستیتش یهویی بهم الهام شد که امروز باید کیک بپزم! از صبح خیلی سرگرم بودم. مادر بزرگها و پدر بزرگهام باهم ناهار اومده بودن خونمون... الان میام... (برم به کیک سر بزنم) مممم اصلا نمیدونم چی میخواستم بگم! انقدر که هی بلند شدم رفتم دوباره اومدم اصلا یادم رفت که از کجا میخواستم به کجا برسم با این جمله های اولم! ... همین الان کیکم رو در آوردم از تو فر! فکر کن! چقدر واسه نوشتن لفتش دادم که کیکم هم پخته شد!! آهان... میخواستم درباره ی انرژیِ کلمه ها بنویسم... که طبق تحقیقات من! کلمه ها از خودشون انرژی دارن. چیزِ واضح و مبرهنیه در واقع! همه هم میدونن! محضِ یادآوری دارم میگم! که کلمه های منفی انرژیِ منفی دارن و کلمه های مثبت انرژی مثبت. بعضی از کلمه ها هم کلا منفی هستن. مثلِ خسته، مثل بد، مثلِ بدبخت! مثلا اگه ما به جای گفتنِ "جمله ی خسته شدم" بگیم "سرحال نیستم" بار منفیِ جمله امون رو کم کردیم. چون کلمه ی "سرحال" یک کلمه ی مثبته. که با این کار نه تنها انرژی منفی پخش نمیکنیم! بلکه انرژی مثبت هم جذب میکنیم و در کل همینا باعث میشه خستگیمون هم زودتر برطرف شه. در نتیجه انرژی مثبتِ هاله ی اطرافمون پر رنگ تر میشه. خب این یه پیش مقدمه بود در واقع! چون این مبحث! رو زیاد نمیخوام کش بدم. راستش هدف اصلیم اینه که بگم اگه ما دقت نکنیم تو انتخاب کلمه ها و جمله هامون و تاثیری که میذارن روی شنونده، کم کم انرژی منفی اطرافمون رو زیاد میکنیم. بعد میشیم یه آدمِ منفی. البته خیلی عوامل دخیل هستنا! حالا من دارم اینا رو خیلی کوچولو کوچولو میگم که برسم به اون چیزی که میخوام بگم! میخوام بگم که این کارهایی که به نظرمون گاهی خیلی جزیی میان، -مثلِ همین انتخابِ کلمه ها تو مکالمه های عادیِ روزمره- و خیلی بی اهمیت تصور میشن، در طولِ زمان جزیی از شخصیتمون میشن. باید سعی کنیم به جزیی ترین کارهامون و حرفهامون توجه کنیم. این میتونه یه هدف باشه اصلا. برای بهترین شدن. که مثلا یه برنامه ای بریزیم که صبح ها که از خواب بیدار میشیم به خودمون بگیم که من از امروز دیگه فلان کارِ اشتباه رو انجام نمیدم. مثلِ تزکیه ی نفس میمونه. بعد از یه مدتی اگه قوی باشیم و استمرار داشته باشیم حتی به چند ماه هم نمیکشه که خیلی آدم بهتری میشیم. (نکته: هر کاری اگه به مدتِ یک ماه و به صورت مستمر انجام بشه تبدیل به یک عادت رفتاری میشه) آره دیگه ننه جون. داشتم میگفتم...! که مراقبِ کلمه هامون باشیم. واسه خودمون زحمت بکشیم! ما لیاقتشو داریم آخه! دیدید آدم کنارِ یه افرادی بیشتر احساسِ آرامش میکنه؟ خب فکر میکنم این آدمها بیشتر روی حس ها شون کار کردن، روی انرژی درونشون، روی کلمه هاشون، روی هاله ی انرژیشون... اینا همون معدود آدمهایی هستن که باید بچسبیم بهشون و ولشون هم نکنیم! چون کلی چیز بلدن که باید ازشون یاد گرفت. جدی میگما. نخند عزیزم! این پرت و پلاهایی که مینویسم و نمیتونم خوب جمعو جورشون کنم همش حاصلِ تفکراتِ درهم پیچیده ی منه! که هرکاری میکنم خوب تو کلمه ها حلول نمیکنه! چی کار کنم خب! دارم زحمت میکشم رو خودم و افکارم کار میکنم که بتونم خوب با کلمه ها بیانشون کنم! نمیشه دیگه! استطاعتم فعلا همینه! البته قراره بهتر بشه! پس چی شد؟ کلمه های منفی رو بشناسیم و سعی کنیم تا اونجایی که میشه اصلا به کار نبریم صبح زود بیدار شدم خیلی زودتر از همیشه. ینی خودم دارم ساعتِ خوابم رو تنظیم میکنم که شب ها زودتر بخوابم و صبح ها زودتر بیدار شم... پنجره ی اتاقمو باز کردم... یه آفتابِ عالی با این منظره ی فوق العاده... کلی انرژی گرفتم، ذوقمرگ شدم نشستم یه ساعت فیلم تماشا کردم... بعدش حوصله نداشتم بیام تایپ کنم... لم دادم رو تختم تو یه دفتر درباره ی امروز یه متنی نوشتم... درباره ی تولدِ یک سالگی وبلاگم، چرا و چگونگیش! بعدش اومدم با خودم فکر کردم که آیا لازمه که اصلا به روی خودم بیارم این روز رو؟! که به خاطرش یه پست بنویسم؟ مهمه اصلا آیا؟ بعدش گفتم خب معلومه که باید پست بنویسم... نه اون پستی رو که تو دفترم نوشتم... یه پستِ دیگه. اصلا یه پستِ فی البداهه! اون روز که از روی استیصال و فقط برای سرگرم کردنِ خودم اومدم و این وبلاگ رو -حالا با یه اسمِ دیگه... که چند باری هم عوضش کردم- درست کردم، حتی فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر زندگیم رو عوض کنه. پارسال تو این روز، شاید شکسته بودم، ضعیف بودم، افسرده بودم، ولی الان با اینکه به خیلی از جاهایی که میتونستم برسم و نرسیدم، با اینکه خیلی از کارهایی رو که میتونستم انجام بدم و ندادم، با اینکه کلی برنامه داشتم واسه خیلی از روزهام و همشون رو هی پاس دادم به روزهای بعدی، ولی راضی ام از خودم و به خودم افتخار میکنم. من به این مری که اینجوری لم داده رو تختش، که دوباره سوزنش گیر کرده رو یه آهنگ، که هم میخواد رو نوشتن تمرکز کنه و هم آهنگشو گوش کنه، به همین مری با همین موهای پریشون! که عاشقِ آهنگه شده و کیف میکنه از اینکه دوباره یه آهنگی پیدا کرده که اصلا انگار واسه حال و احوالِ خودش نوشته شده، که همین گوش دادن به این آهنگه باعث شده تمرکز نداشته باشه و چرت و پرت بنویسه، به همین مری که انگشتاش خودکاری شده، هی لاکهاشو با ناخون کنده، همین مریِ دیفونه ی لوسِ از خود راضی، به همین مریِ احمق، افتخار میکنم. و بخشِ خیلی بزرگی از این افتخارات! رو مدیونِ وبلاگم هستم... این مری که الان اینجاست تو هیچ زمینه ای با اون مری که پارسال اینجا بود قابل مقایسه نیست. قدیمیتر ها میدونن که این مری غرغرو بوده! مادموازل شده! این مری بزرگ شده، قوی شده، عاقل شده. حداقلِ حداقلش اینه که حتی اگه تو زندگی واقعیش درجا زده باشه ولی خودشو شناخته. سعی کرده اگه تنبلی کرده و نتونسته تو این یک سالی که بیکار بوده از فرصتش استفاده کنه و بره هزار جور مدرک و دیپلمِ نمیدونم عکاسی و طراحی و موسیقی و آشپزی و اینا بگیره حداقلش تا تونسته رو اخلاقش، تفکراتش، زندگیش، بینشش کار کرده. هیچ فرصتی رو برای بهتر بودن از دست نداده. مری راضیه از خودش. شاید چون وقتی احساساتی میشم و انقدر که دوستتون دارم زیاد از کلمه های عزیزم، فدات شم، الهییی، ای جونم و اینا استفاده میکنم الان اگه فقط بگم مرسی که کنارم بودید و این تشکر های ساده، زیاد به چشم نیاد حسی که دارم... قدرتشون رو از دست دادن این کلمه های ساده... ولی دلم میخواد وقتی این جمله ها رو میخونید احساسِ پشتِ همشون رو، احساسی که خیلی دارم سعی میکنم با انگشتهام حینِ تایپ کردن به کلمه هایی که مینویسم منتقل کنم رو حس کنید... دلم میخواد بدونید من واقعا ازتون متشکرم که غرغرهامو، دل تنگیهام رو، چرت و پرت نوشتن هامو، تخس بودن هامو، افسرده بودن هامو تحمل کردید و باز هم کنارم بودید :) نمیخوام لوسش کنم ولی کاش بتونید باور کنید که من چقدر روزهای بدی رو فقط و فقط با انرژی ای که کلمه های شما بهم میداد سپری کردم و امیدوار شدم به بهتر شدنِ اوضاعم... این وقتِ زیادی رو که برای وبلاگم گذاشتم، برای نوشتن، هیچوقت هدر رفته فرض نمیکنم، چون دوستهایی رو بهم داده که برام خیلی عزیزن. دوستهای وبلاگیم -تک تکشون- برام خیلی عزیزن. مطمئن باشید که قدرتون رو میدونم. :) + آهنگی که گوش میکردم رو میذارم براتون. سعی کنید به معنی ها هم توجه کنید چون علاوه بر آهنگِ قشنگش، این معنیشه که فوق العادش کرده :) حرفِ خاصی ندارم بزنم این روزها. منتظرِ یه اتفاقِ خوبم. نمیدونم چی. فقط میدونم قراره هر روزم بهتر از روزِ قبلم باشه. من مطمئنم. یه دو سه ساعتیه که اومدم تو وبم و هی میخوام همه ی حرفهایی که دلم میخواد رو بنویسم، ولی هی مینویسم هی پاک میکنم... خودم هم مثلِ نوشته هام بلاتکلیفم. + امروز بعد از ظهر میرم خرید. بالاخره این عیدی هایی که به زور! بهمون دادن رو باید یه جوری در راهِ صحیح خرج کنیم دیگه! چه کنیم! مامانه اون روزهای اولِ عید به شوخی بهم گف میگم مری این عیدی هاتو بده من برات نگه دارم هر ماه قسطی بهت یه مقدارشو بدم! گفتم وا! چرا؟! خندید گف آخه میترسم یهو بری تو یه لوازم آرایش فروشی هرچی کرم و لوسیون دارن بار بزنی بیاری خونه. + این پسره هس... خواننده هه... سا/می ب/یگی. برادره که اصولا تو کارِ کشفِ استعداد و این حرفهاست اسمشو گذاشته آ/دام ل/مبرت ایرانی! البته تو این آهنگی که میخوام ازش بذارم هیچیش به آدام نرفته! فقط اینکه این آهنگه انقده که جیگولیه! خعلی باحاله. گفتم براتون بذارم شما هم مثلِ من شنگول بشید. من که الان شومصدمین باره که هی دارم بهش گوش میدم. بالاخره تنوع هم لازمه تو موسیقی لینک دانلود : ای جووووووووووووووونم (موقعِ انتشارِاین پست کلا ازخودم نا امید گشته بودم. گفتم این دیگه چیه داری پست میکنی؟! از خودم شرمسار گشتم ولی با این حال پستش کردم داشتنِ دوستی مثلِ "ش" برای منی که مدتهاست زیاده روی تو حرف زدن اذیتم میکنه و معمولا لبخند به لب به گفتنِ جمله های ضروری و کوتاه تو مهمونی ها بسنده میکنم، نعمتِ بزرگیه. آدمِ منزوی و ساکتی نیستم، تو مکالمه ها حضورِ فعال! دارم ولی متنفرم از اینکه مثلِ خیلی از زن ها -تو مهمونی های رسمی مثلا- با زدنِ حرف های بی فایده و اضافی اعصابِ همه ارو خورد کنم. (شاید واسه همینه که تو وبم اینقدر پر چونگی میکنم، چون تو زندگیِ روزمرم اهلِ حرف زدن نیستم زیاد :)) ) بودن کنارِ "ش" برام خیلی خوبه... فقط و فقط کافیه وقتی حرف میزنه تو چشماش نگاه کنی و هر از چند گاهی سرتو به علامتِ تایید تکون بدی و یه لبخند بندازی کنجِ لبات. و اون شروع کنه از استدلال های ذهنی و درگیری های فکری و کلی چیزهای فلسفی -و درست و درمون البته- برات حرف بزنه و تو خسته نشی از شنیدنشون... احتیاجی نیس حرف بزنی، احتیاجی نیس نظرت رو بگی، احتیاجی نیس دروغ بگی. احتیاجی نیس همدردی کنی. فقط و فقط وسطِ حرفها و جمله هاش گاه و بی گاه ازت میپرسه میدونی که چی میگم؟ و تو هم فقط باید سرتو تکون بدی و بگی اوهوم. حرفهاش که تموم شد، بلند بلند میخنده و میگه وای چقدر حرف زدم :) و نمیدونه که تو چقدر احساسِ خوبی داری از اینکه به حرفهاش گوش کردی و تو رو محرمِ همه ی دغدغه هاش میدونه... و کاش بدونه که تو چقدر از شنیدن لذت میبری... برای بعضی از آدمها فقط باید گوش بود... دلم براش تنگ شده. ___________ پ.ن1 => دوسش دارم : کلیک / گوش کردن بهش حسِ یه عصرِ نارنجی تابستونی رو بهم میده که با یه کتاب تو بغلم، روی سالنِ یه خونه ی چوبیِ کِرِم ، تو یه مزرعه ی بزرگ، (یه چیزی تو مایه های خونه ی آن شرلی اینا) روی یه صندلیِ راحت نشستم و به درختها نگاه میکنم و بوی کیکِ خونگی همه جا پیچیده. :) پ.ن2 => منطقِ یک دخترِ 11 ساله: وای مامااان! این دختره به این خوشگلی پس چرا شوهر نداره؟! نتیجه اخلاقیِ پ.ن2 => وقتی پشتِ سرِ کسی حرف میزنید توجه کنید! ممکنه اون ناخواسته حرفهاتون رو بشنوه ای کسانی که باید فراموش شوید، لطفا هی خودتان را یادآوری نکنید برای کسانی که باید شما را فراموش کنند. هی راه به راه از راه های مختلف خودتان را جلوی چشمش ظاهر نکنید. اصلا شما ملتفت هستید که قضیه چقدر پیچیده است آیا؟ نیستید آیا؟ هستید و خودتان را به بی التفاتی میزنید آیا؟ هیچکدام؟ پس چه؟! اصلا گیریم او که باید شما را فراموش کند، حسی به شما نداشته باشد این روزها. به هیچ کجایش هم حساب نکند این منت کشی های زیر پوستی را. ولی این حضور های گاه و بی گاهِ بی حرف و کلامِ شما، مغزِ نداشته اش را دچارِ چالش میکند. اعصاب برایش نمیگذارد. نمیتواند تمرکز کند روی زندگیِ لعنتیِ خودش. نه که بدش بیاید ها... نه! اتفاقا اگر به او انگِ بدذات بودن و انتقام گیر بودن و نامهربان بودن و اینها نزنید، بسیار هم لذت میبرد از این موس موس کردنِ شما. که میداند شما مدتهاست که دوزاریتان افتاده که اشتباه کردید. که لگد زده اید به بختِ خودتان. که به او احتیاج دارید. که توی چاهی افتاده اید بس عمیییییق. بخورید نوشِ جانتان. دندتان هم نرم. بالاخره این همان قضیه ی خربزه و لرزش است دیگر... راهِ گریزی نیست. آممما! خب او هم آدم است دور ازجانش! خب او هم خاطره دارد، دل دارد. حساس است کمی خیرِ سرش. نمیگویید شاید دلش برایتان بسوزد که انقدر بدبخت شده اید؟ نمیگویید بالاخره او هم شاید دارد زندگی جدیدی را تجربه میکند بی شما، دوره ی گذاری را طی میکند، نباید مزاحمش شد؟ با خودتان نمیگویید الان من که خودم یک زندگیِ تازه دارم با یک آدمِ تازه ی زشت، چرا باید بروم هی خودم را بیندازم جلوی پای او؟ که چه بشود؟ که آخرش به کجا برسد؟ که فوقِ فوقش اسمِ خودتان را بگذارید سوشال فرندز؟! که چه؟! مسخره و احمقانه تا به حال برایتان مفهومی داشته؟! خب. این همان وضعِ شماست الان. رفته بودیم یه مرکزِ خرید. من و مامان و "ن" و مامانش. تو همون طبقه ی اول "ن" دست منو کشید برد تو یه فروشگاهی که جین های صورتیش رو نشونم بده. که مسئول فروشش یه پسری بود، بور و تقریبا 20 ساله شاید، با جینِ برفی و تیشرت سفید. مدلها رو نگاه میکردیم و باهم حرف میزدیم و میخندیدیم. که اومد و ازمون پرسید چه سایزی میخوایم. من گفتم فلان مثلا. گفت اینا تک سایزن. من که واقعا یه دونه از اونها رو میخواستم ازش اجازه گرفتم و یه دونه اشو برداشتم رفتم امتحان کنم... "ن" برای خودش این ور و اونور میچرخید... برگشتم پیشِ همون مسئولِ فروش. یه لبخندِ مهربون زد که مثلا انگار صد ساله همو میشناسیم! گفت چطور بود. با ناراحتی گفتم اندازم نبود... همین. ینی تنها کاری که کردم، تنها حرفی که زدم همین بود. حتی یک لبخند هم نزدم. تشکر کردم رفتم پیشِ "ن" که با مامان داشتن چند متر اون طرف تر لباسها رو نگاه میکردن... و از اون لحظه به بعد تو همه ی لحظه هایی که توی اون فروشگاه با "ن" میچرخیدیم، همون شلواره باعث شد اون چشمای هی/زش رو یک لحظه هم از روی پاهای من برنداشت. منی که کتونی پوشیده بودم و شال و مانتوی مشکی. نه مثل خیلی ها آرایشم جلف بود، نه لباسم، نه خودمو لوس کرده بودم و نه هیچ چیزِ تابلوی خاصی که بخواد توجه یه پسرِ بیست ساله ارو جلب کنه. حتی به نظر خودم خیلی ساده و معمولی و اسپرت بودم... به "ن" گفتم این پسره فقط خیره شده به ... من. از فروشگاه رفتیم بیرون. از اون به بعد هر جای مرکز خرید که میرفتیم اینم به صورتِ کاملا! تصادفی! اونجا پیداش میشد، با همون لبخندِ مسخره اش. تا آخرش که بالاخره از پهلو اومد محکم بهم تنه زد و رفت. و کرمش خوابید فکر کنم. چون دیگه ندیدیمش. نمیدونم اینجا دقیقا باید برای کی ابراز تاسف کنم. یه اپسیلن امنیت اجتماعی و حریم شخصی نداریم. حتی تو جاهایی که مثلا خیلی ادعای اسم و کلاس دارن. البته این اتفاق نسبت به خیلی چیزها خیلی ساده و معمولی بودا. ولی نباید اینطور باشه. که ما این چیزها رو اینقدر ساده تلقی کنیم. که تعرضِ دیگران رو به حریمِ شخصیمون عادی بدونیم. که عادت کنیم به این نگاه های مریض که شاید بهترین لحظه هامون رو کوفتمون کنن. که... دلم میخواس یه مسائلی رو به چالش بکشم بحثو اجتماعی-روانشناختی کنم، ولی دیدم اعصابشو ندارم. ازینام که زیاد همه جا هست و خیلی انواعِ بدترش هم هر روز واسه خانوما پیش میاد و همه خودشون در جریانن. من هم دیگه با این سوات اندکم ازین بحثا پیش نکشم هی تکرارِ مکررات نشه. کلا این پست در حدِ یه خاطره نویسی و افسوس خوردن واسه اون جین صورتی خوشگلا باقی بمونه کافیه فکر میکنم. خب من ازون جین صورتی چرکها میخوام که اون شکلی بود، خوجکل بووووودددد و دیروز برای اولین بار در عمرمان، سبزه گره زدیم، باشد که رستگار شویم :) پ.ن. آقا من نمیدونستم سبزه گره زدن فقط واسه ازدواجه :( من 40 تا گره زدم واسه اینکه ارشد قبول شم! ینی جواب نمیده؟ :( هوووف! الکی دلمو خوش کردم پیشاپیش عذر میخوام اگه این طوماری که در ادامه میخونید جفنگیاتی بیش نیست. (وقتی این پست رو مینوشتم فقط به آهنگِ این وبلاگ گوش میکردم... این آهنگه منم. حسی که ازش میگیرم مثلِ یه قصرِ قدیمیِ که پره از جاهای دنج و حیاط خلوتهایی که یه عالمه پیچک رو دیوارهاشونه و زردِ کمرنگن) همه ی شناختی که تو این همه سال از مریمِ درونم پیدا کرده بودم داره متلاشی میشه و من به شدت سر درگمم... این چیزی که تو ذهنم باهام حرف میزنه و من نمیفهممش، نمیتونم اون چیزهایی رو که حس میکنه بیانش کنم، همونی که باعث شده این روزها اونقدر تو ذهنم با خودم حرف بزنم و تحلیل کنم که از شدتِ خستگی نتونم با زبونم حرف بزنم، با اطرافیانم حرف بزنم، برام ناشناختست... همیشه از ناشناخته ها میترسیدم... همیشه باید حداقل یه پیش زمینه ذهنی از اتفاقی که قراره بیفته داشته باشم. باید وقت داشته باشم خودمو براش آماده کنم. من از غیر منتظره ها خوشم نمیاد. و این مریمی که داره از تو چشمام به دنیا نگاه میکنه موجودِ جدیدیه که غیر منتظرست برام. نمیشناسمش. مریمِ جدید همه چیز رو خیلی خیلی شدید تر از همیشه حس میکنه، درک میکنه. حساس شده. میدونه که یه کارِ مهمی هست که باید انجامش بده. ولی نمیتونه بفهمه چی. درک نمیکنه. انگار به قولِ نازنین اون پوسته ی سختش از بین رفته و الان با هر تنشی درد میکشه. نمیدونم چه جوری بگم... نمیفهمم حسم رو... برای این مریمِ جدید همه چیز شگفت انگیزه. به طورِ وحشتناکی همه چیز شگفت انگیزه. همه چیز زیباست. نمیدونم چه جوری حس هام رو با کلمات توضیح بدم... کلمه ها قوی نیستن. حس رو منتقل نمیکنن. حتی حرفها، نقاشی ها، کتابها، عکسها، فیلمها... همشون باید توضیج داده بشن. هیچکدومشون قوی نیستن. حس نمیدن. منتقل نمیکنن. واسه درک شدن فقط باید درونِ منو درک کنید. نمیشه که من چهار تا کلمه بنویسم و کسی بخونه و متوجه بشه. اصلا امکان نداره که کلمه ها درک بشن. شعرها درک بشن. حس ها درک بشن. تو باید خودِ من بشی که بفهمی منو. حتی اگه خودِ من هم بشی بازهم معلوم نیس که من کی بودم چون اون الان تویی که من شدی نه منی که من بودم... اه. چرا توضیح دادن اینقدر سخته. ببین، مثلا الان این مریمی که داره چرت تایپ میکنه دیگه نمیتونه مثلِ قبل از دیدن و شنیدنِ زیبایی فقط لذت ببره. مریمِ جدید اونقدر عجیب شده که وقتی به تحریر ها و حسِ فوق العاده ی مارک آنتونی تو این آهنگی که برای دخترش خونده، چندین و چند بار گوش میده، واقعا نمیدونه جز گریه کردن تو ساعتِ سه و خورده ی نیمه شب چه کاری از دستش برمیاد که انجام بده، برای تقدیر از اینهمه زیبایی. از خوشحالی زجر میکشه وفتی میبینه که احمق برای پستِ نقاشی ای که از احساسش کشیده کامنت گذاشته و گفته : "دستش به غذا ها هم نمیرسه" و مریم با اون لبخندِ احمقانه ای که رو لبای من نشسته، با این یک جمله، اشکش در میاد فقط به خاطرِ اینکه با خودش فکر کرده واقعا این چقدر خوب به جزییات توجه کرده... بعد با خودش فکر میکنه هی! این منو میفهمه... این میدونه که این نقاشی زنده ست، این اون مریمِ تو نقاشی رو فهمیده... میره کلِ آرشیوشو تا صبح میخونه، کلِ نقاشی هاشو نگاه میکنه و با دیدنِ هر کدومشون میگه وای این مثلِ منه. اینم داره تو خودش دست و پا میزنه... اینم تو جسمش جا نمیشه.... کمی آروم میشه. مریم یه روز صبح بیدار میشه و دلش میخواد که کاش الان یه زندگیِ دیگه داشت، صبحا که بیدار میشد برای همسرش و بچش صبحونه آماده میکرد. تا شب تو خونه جون میکند، همه چیو مرتب میکرد، میذاشت، برمیداشت، بچه اشو میبرد پارک، باهم میرفتن خرید، باهم بازی میکردن، غروب که میشد یه غذای خوشمزه درست میکرد، خودشو خوشگل میکرد برای وقتی که همسرش از سرِ کار برمیگرده، و غصه میخوره از این که نه همسری داره و نه بچه ای و از این همه تنهایی و بیخود بودگی ای که داره... ولی یه روزِ دیگه از خواب بیدار میشه و میبینه که دلش هیچ کسی رو نمیخواد. دلش میخواد بره یه جایی گم و گور شه تا آخرِ عمرش هیچ کسی رو نبینه... هیچ وابستگی ای نداشته باشه. خوشحاله که هیچ کسی نیس که بغلش کنه، که از غصه هاش غصه بخوره، از خوشحالی هاش خوشحال بشه، که در قبالش وظیفه ای داشته باشه... دلش میخواد بره تو کویر... تنها، ساکت، زیرِ اون آفتابِ داغ بسوزه... لذت ببره از اینهمه خوشبختی... از اینهمه تنهایی... مریم یه عالمه حسِ سرکوب شده داره که این روزها همشون سر بلند کردن و میگن وااای منو دریییاااب. منو بفهم. منو آزادم کن. به هرکدومشون که کمی بها میده اونققدر میان تو ذهنش جولان میدن، اونقدر میان تو مغزش رژه میرن که کلافش میکنن... که عصبیش میکنن. که نمیدونه از دستِ خودش به کجا پناه ببره. که نتیجش میشه یه دنیا سر درگمی... یه عالمه بی هویتی... که نتیجه اش میشه یه عالمه دست و پا زدن تو افکاری که معلوم نیس هرکدومشون سرشون کجاس و تهشون کجا میخواد بره... که نتیجه اش میشه یه عالمه پستِ بی سر و ته که خودِ مریم هم نمیدونه واقعا چی میخوان بگن. که فقط مینویسمشون که شاید بتونم مریمِ جدید رو تحلیل کنم. اصلا این که این روزها اینقدر ضد و نقیض میگم همین کارهای این مریمِ سر به هواست... که منو با خودم قاطی کرده. نمیذاره بفهمم من کدومم، خودم کدوممم، خودش کدومه، ما کجاییم... چی میخوایم از جونمون... پ.ن 1 => لازم به گفتن نیس، ولی برای اینکه میدونم ممکنه نگرانم بشید و دلم نمیخواد که نگران بشید، میگم که هیچ حسِ افسردگی ای ندارم... هیچ غصه ای ندارم... هیچ بد بختی ای احساس نمیکنم. متاسفانه به شدت خنثی هستم و گاهی به شدت سرخوش. فقط این چیزی که داخلِ جسمِ ما هست و از تو چشمامون به دنیا نگاه میکنه... همین روح و شخصیت و ایناس اسمش نه؟ خب. همین اینِ درونم، من نیست. یکی دیگست. هیچ چیزی رو پیچیده نمیکنم. من موضوع رو کش نمیدم. من خودمو گول نمیزنم. اوضاع از اینی که شما از پشتِ این کلمه های قطار شده میبینید خیلی بغرنج تره. من نمیتونم کلمه هارو درست پشتِ سر هم ردیف کنم که حسو منتقل کنن... کلمه ها ضعیفن... همه جا تاریکه و سیاهِ پر رنگ. پ.ن 2 => خیلی تشنه ام، کسی یه کتابِ فلسفیِ فوق العاده میشناسه که بهم معرفی کنه؟ از اون کتابها که بعدِ خوندنشون حس میکنی که طرف کلِ هویتت و دونسته هاتو با خاک یکسان کرده... کسی خونده همچین کتابی؟ چند وقتیه که به صورتِ بیمار گونه ای هر وبلاگِ جدیدی رو که کشف میکنم و با خوندنِ چند تا از پستهاش احساس میکنم که کمی با شخصیت نویسندش آشنا شدم و ازش خوشم میاد، سریع میرم به آرشیوش نگاه میکنم ببینم که طولانی هست آیا؟ منظورم از طولانی بودن اینه که از فروردینِ 90 شروع بشه... مثلِ خودم... بعد میرم سریع نگاه میکنم که ببینم اون تو 18 فروردینش چیکار کرده؟ به اندازه ی من بدبخت بوده؟ تو 21 خردادش کجا بوده؟ تو 30 مرداد مثلِ من یه پتکِ خیلی محکمی خورده تو کلِ باورهاش؟ یا حتی چه بهتر که آرشیوش خیلی بیشتر باشه. اسفند 85 مثلا... نمیدونم چرا منی که اصلا آدمِ حفظ کردنِ تاریخها نیستم و یادم نمیمونه که مثلا تو فلان تاریخ و فلان روز، فلان اتفاق افتاده، چرا بعضی از تاریخها مثلِ چی! حک شدن تو ذهنم. ممکنه دیگه حتی حسی به اون روزِ خاص و خاطره ای که ازش دارم برام نمونده باشه، ولی اون تاریخِ لعنتی برام هایلایت میشه. حتی گاهی میرم تو تقویمِ سالِ جدید نگاه میکنم که مثلا ببینم چند شنبست اون روز... همش فکر میکنم که قراره یه اتفاقِ مهم تو اون روز بیفته... دوباره اون لحظه ها تکرار شه... و این خیلی آزار دهندست... خب این واسه من که همیشه وقتی یه اتفاقی تموم میشه و میره پی کارش اولین کسی هستم که یادم میره چندم بوده و چند شنبه بوده، یه خورده عجیبه. ینی زمان برای من فقط و فقط به سه بخش تقسیم میشه. "گذشته" ای که گذشته و از همین یک ثانیه ی پیش شروع میشه تا همه ی زمان های قبل ترش. "حال". که کلا همین الانِ! و "آینده" که معمولا هیچوقت نمیاد و الکی فقط موجبِ امید بخشی به آدمهای نا امیدیِ که از "حال" راضی نیستن. القصه اینکه، با اینکه کمی نگرانم و از 18 و 30 فروردین، از 2 اردیبهشت، از 21 خرداد، از 30 و 31 مرداد، از کلِ آبان، از 23 دی، و 27 بهمن میترسم، ولی خیلی امیدوارم که 91 روزی نداشته باشه که باعث شه دلم بخواد برم تو وبلاگها بگردم و ببینم که دیگران هم مثلِ من روزِ هایلایتِ ترسناکی رو تجربه کردن یا نه... خیلی امیدوارم... عینک آفتابی که بخوام بخرم میرم دنبالِ اون بزرگها. همونا که تا روی گونه ها میان... بیشترِ صورتِ آدمو میپوشونن... سویشرت که بخوام انتخاب کنم اونهایی رو میپسندم که کلاه داشته باشن. کلاه های خیلی بزرگ. که وقتی میپوشمشون بتونم راحت تو کلاهش قایم شم. چتری هام هیچوقت نباید اونقدری کوتاه باشن که نتونم بریزمشون روی چشمام. کلاه هام باید تا زیر ابروهام بیان حداقل... درِ اتاقم همیشه باید بسته باشه. جاهایی که برام امن به نظر میرسه جاهاییه که یه گوشه باشه. وسط نباشه. بتونم به جایی تکیه بدم... تو تاریکی و نورِ کم که اصلا عشق میکنم واقعا! اگه شنل نامرئی وجود داشت اولین کسی که همیشه میپوشیدش من بودم. مطمئنم. این خصوصیت ها و کلی چیزهای دیگه از نشونه های دختریه که همیشه سعی میکنه خودشو پنهان کنه از دیدِ همه. ولی! این فقط یه نیمه ی منه. من همیشه اینجوری نیستم. من عاشقِ دیده شدن هم هستم خیلی اوقات. من دوس دارم تو هر جمعی که هستم خیلی هایلایت تر از همه به چشم بیام. همیشه تو لباس هام سعی میکنم یه چیزِ خاصی وجود داشته باشه. که جلب توجه کنه. تو مهمونی ها باید از همه خوشگلتر باشم. عادت کردم همه ازم تعریف کنن. تو بحث ها همیشه باید حرفی برای گفتن داشته باشم. هیچ کاری رو انجام نمیدم مگه اینکه مطمئن باشم به نحو احسن از پسش برمیام. همیشه دنبالِ خاص بودن و دیده شدن هستم. یه جورایی شاید این خصوصیتهام خودخواهانه به نظر بیاد ولی من اینم که هستم. خب این مقدمه ای بود واسه ادامه ی مطلب! کلاسِ نقاشی نرفتم. خیلی وقت هم هست که نقاشی نکشیدم... ینی از دانشگاه به بعد دیگه خیلی کم رفتم سراغِ کارهایی که یه مدتی دوس داشتم... نقاشیم هم اصلا خوب نیس... ولی دیشب احساس کردم باید حسم رو بکشم... قبلا هم گفتم که چشمها و نگاه ها برام خیلی اهمیت دارن. اصلا گاهی آدم ها رو با نگاهشون میشناسم. تو همون برخوردِ اول. مثلا از نگاهشون معلومه که به چی فکر میکنن. که چقدر مهربونن. دارن دروغ میگن. یا چقدر ترسیدن یا اینکه حتی چقدر دوستت دارن و خیلی چیزهای دیگه. حتی از تو عکس. حتی از پشتِ عینک. حتی از فاصله ی دور. همیشه قوی ترین حسِ هر آدمی به یه آدمِ دیگه، از تو نگاهش معلومه. ینی مثلا اگه کسی خیلی بیشتر از مهربون بودن، نفرت داشته باشه از کسی، وقتی بهش نگاه میکنه نفرتش معلومه نه مهربونیش. ولی وقتی نگاهشو برمیگردونه طرفِ کسی که عاشقشه، یهو رنگِ نگاهش عوض میشه... فکر میکنم ماها به اندازه ی همه آدمهایی که میشناسیم یا هر روز میبینیم صدها نوعِ نگاه داریم. بدونِ اینکه خودمون کنترلی روش داشته باشیم برای هرکسی یه نگاهِ مخصوص تو چهرمون داریم. خیلی طول میکشه که یه حسِ غالبی که تو وجودِ کسی وجود داره، کم کم تبدیل بشه به نگاهِ ثابتش. منظورم از نگاهِ ثابت ینی اون نگاهی که تو اغلبِ موارد میشه تو چهره ی یک نفر دید... نگاهِ غمگین... نگاهِ سرد... نگاهِ شیطون... نگاهِ مرموز... مثلا تو عکسهای خودم که نگاه میکنم از خیلی قبلتر ها تا عکسهای همین چند روزِ پیشم، یه سیرِ خاصی هست... نگاهم از شیطنت رسیده به غمگین، بعدش رسیده به رنج کشیده! و بعدش مرموز و عمیق و الان تو بیشترشون مهربونه... فقط مهربون. شاید هم به قولِ یک نفر الان نگاهم" راضیِ". ینی میخوام بگم تو هر برهه از زندگیم مدلِ نگاهِ ثابتم تغییر کرده... یه جورایی شاید همه مدل بوده... تا دیشب... که یکی بهم گفت که نگاهت "صکثیه"... نگاهِ صکثی... هیچوقت همچین تصوری از نگاهم نداشتم. شاید مشتاق بوده، شاید برق میزده، شاید هی/ز! بوده، شاید خاک بر سری! بوده، شاید ... بوده، ولی صکثی... اصلا یه جورایی تو طبقه بندی ای که تو ذهنم از نگاه ها دارم نمیتونم نگاهِ صکثی رو پیدا کنم. ینی اصلا نمیدونم چه مدلیه... تو ذهنِ من مترادفهایی که برای نگاهِ صکثی بوده همین کلمه های هی/ز و مشتاق و هات و ... ایناست... دارم فکر میکنم اگه نگاه های ما به افرادی که بهشون نگاه میکنیم همون حس هاییه که تو اغلبِ موارد بهشون داریم، ینی حسی که من به اون فرد منتقل میکنم اینه؟ به خاطرِ حسِ خودمه که اون این برداشت رو کرده که نگاهم صکثیه مثلا؟ یا به خاطرِ حسی که خودِ اون فرد داره؟ من که همچین حسی ندارم؟ پس ینی کلِ نتیجه گیریهایی که تو این همه مدت از نوعِ نگاه ها کردم اشتباه بوده؟ پس چی؟! یا بهتره اینجوری نتیجه گیری کنم که شاید اصلا نگاه های مختلفِ آدمهای مختلف هم به نوعِ نگاهِ همدیگه، باهم فرق میکنه... آره... شاید این بهتر باشه... بعد از ظهر مادرجون (مامانِ بابام) زنگ زد و گفت دفترچه بیمه ام گم شده، نمیدونم کجاست... حالم خوب نیس، میخوام زنگ بزنم عمو فلان بیاد دنبالم ببرتم دکتر، ولی دفترچه امو پیدا نمیکنم. مامان خونست که بیاد برام بگرده ببینه کجاست؟ (مادر جونم سواد نداره. واسه همین نمیتونه بخونه) مامان خونه نبود. گفتم خودم میام با هم دنبالش بگردیم. با اینکه خونمون خیلی به هم نزدیکه ولی من خیلی کم وقت پیدا میکنم که برم بهش سر بزنم. خیلی خیلی کم... رفتم پیشش. کلی با هم همه جارو گشتیم... الهی دورش بگردم همه جارو دو سه بار میگشت. اصلا حواسش نبود که مثلا همین الان اونجارو گشته یا مثلا یه دفترچه ی به اون بزرگی لا به لای برگه های یه کتابِ نازک جا نمیشه... پیداش نکردیم... نشسته بودم به صورتش نگاه میکردم که با اینکه اینهمه حالش بد بود بازم از بودنِ من چشماش برق میزد و خوشحال بود... تو همین لحظه ها زنگِ درِ خونشون رو زدن... اوه نه!!! لابد کسی اومده بود واسه عید دیدنی! و فکر میکنید من چه شکلی بودم؟! با عجله رفته بودم پیشش و فکر میکردم حالش خیلی بده، با همون شلوارِ تو خونه و یه مانتو چهارخونه که فقط دوتا دکمه اشو بسته بودم و یه شالِ ساده ی مشکی! بدونِ حتی یک کرمِ مرطوب کننده. بدونِ حتی یه فرِ مژه! -تازه از خواب بیدار شده بودم خب!- بالاخره هر آدمی لحظه های وحشتناک تو زندگیش داره! و اینم یکی از این لحظه ها بود واسه من! از فامیل های دورِ بابام اینا بودن. از اونها که شاید سالی یک بار هم نمیشه دیدشون... یه زن و شوهرِ مهربون. بدونِ اینکه حتی به لباسهام نگاه کنن یا حتی تعجب کنن از ریخت و قیافه ای که داشتم نشستن و کلی تحویلم گرفتن و کلی با هم حرف زدیم... و من احساس میکردم مادرجون از بودنِ من تو اون لحظه خیلی خوشحاله... بعدِ رفتنشون بازم پیشِ مادر جون موندم... کلی درد و دل کرد برام... از همه چیز. که وسطهاش کمی چشماش هم خیس شد از غصه هایی که تو دلش داشت... از بی وفاییِ بچه ها... از... همه ی اون مدتی که باهام حرف میزد به دستهای پیرش نگاه میکردم که هنوز هم میشه دستهای سفید و خسته ی یک زنِ جوون رو توشون پیدا کرد... از تهِ تهِ دلم میخواستم که کاش میتونستم دستهاشو ببوسم. همینجوری. بی دلیل. فقط دلم میخواست برم دستهاشو ببوسم... نتونستم... میترسیدم گریه اش بگیره... نمیدونم حرف زدنهامون چقدر طول کشید ولی وقتی به خودم اومدم غروب شده بود. قبلِ خداحافظی با نگرانی ازش پرسیدم حالتون بهتر شده؟ انگار که تازه یادش اومده باشه که واسه چی اونجام، با لبخند گفت اصلا یادم رفته بود :) وقتی داشتم برمیگشتم با خودم فکر کردم آدم که پیر میشه مگه به غیر از دوست داشته شدن و آرامش داشتن آرزوی دیگه ای داره؟ اینکه بتونی راحت بشینی و به حاصلِ زحمت های یک عمرت نگاه کنی و از بودنِ بچه ها و نوه هات کنارت لذت ببری مگه آرزوی بزرگیه؟ ... از خودم خجالت کشیدم که با اینکه اینهمه وقتِ آزاد دارم چرا گاه به گاه بهش سر نمیزنم... چرا وقتی با بودنم میتونم اونقدر بهش آرامش بدم و حالشو خوب کنم که یادش بره خیلی مریض بوده و میخواسته بره دکتر، نمیرم و بهش سر نمیزنم؟ از این به بعد زود به زود بهش سر میزنم. زود به زود... من ازون آدم هام که دلشون میخواد لحظه های خوبشون رو یه جوری، یه جایی واسه همیشه ذخیره کنن. دلشون میخواد از دوست داشتنی هاشون، از خاطره هاشون، از بهترین روزهاشون، از تک تکِ باهم بودن هاشون خاطره جمع کنن. اونم از نوعِ قابلِ لمسش... خاطره های ذهنی رو دوست ندارم. اینکه آدم مجبور باشه بشینه یه گوشه و فکر کنه و تصویر سازی کنه از فلان روزِ قشنگش... از فلان آدمی که یک روزی بوده و دیگه نیست... از فلان لحظه ای که با فلانی نشسته و قاه قاه به فلان موضوع خندیده... دوس دارم یه نشونه، یه عکس، یه فیلم، نمیدونم یه دست نوشته یه نقاشی... داشته باشم از اون لحظه، از اون فرد... شاید برای همینه که دلم میخواد توی هر پستی که میذارم یک عکسی باشه، از لحظه هایی که گذروندم... که ثبت بشه. که بدونم واقعا بوده همچین روزهایی، همچین حس هایی... خب بنا به دلایلی هم گاهی نمیشه خیلی از عکسها رو اینجا گذاشت. مجبورم توصیف کنم. با جزییاتِ زیاد... از گذشته هام یک جعبه دارم. خیییلی بزرگ. پر از شیطنت نوشته های سرِ کلاس، یادگاری های دوستام. حتی کارتِ دعوتِ عروسیهایی که آدمهاشو خیلی دوست داشتم. کارت پستال های قدیمیِ تبریکِ سالِ نو، مهره های رنگیِ فلان گردنبندِ دورانِ بچگیم، نقاشی های یواشکیِ سر کلاس... . کلی خرت و پرت که هیچ کسی ارزششون رو بیشتر از خودم نمیدونه. که تک تکشون برام به معنیِ سالهایی هستن که سپری شدن. اونقدر این حسِ یادگاری جمع کردن از لحظه ها برام قوی شده که اگه جایی برم و عکسی از اونجا نگیرم انگار هرگز اونجا نبودم... که حتی جاهایی که نمیشه عکس گرفت، قبل از رفتن از خودم! عکس میگیرم که بعدها که به عکس هام نگاه میکنم یادم باشه که فلان روز و فلان جا من این شکلی بودم. که مثلا با این قیافه نشسته بودم و با فلانی حرف میزدم، با قلانی غذا میخوردم، با فلانی به ترکِ دیوار میخندیدم. اینجوریه که یه عالمه فولدر دارم پر از عکس با تاریخ و جزئیاتِ دقیق. که مرتب ترین فولدرهام مربوط به عکسها و خاطره هام میشه. که همیشه به روز هستن. که همیشه بهشون سر میزنم. مرتبشون میکنم و عکسِ جدید از یک خاطره ی جدید بهشون اضافه میکنم. اینجوریه که اتاقم پرِ از یادگاری. از تابلوها و عروسک ها و عکسها و مجسمه ها و گلها گرفته.... تا حتی نقاشی ها ی بچگونه ای که کوچیکترین اعضای فامیل برام میکشن و بهم میدن مثلا به عنوانِ کادو! شاید واسه همینه که روز به روز وبلاگم که با شعر نویسی شروع شد و رسید به طنز نویسی، داره بیشتر شکلِ خاطره نویسی به خودش میگیره. که همیشه مطمئن باشم که جایی هست که روزهای زندگیم توش ثبت شده باشه. که نگران نباشم از اینکه روزهام سپری شدن و هیچ یادگاری ای نتونستم داشته باشم ازشون... توی چند پستِ قبل هم گفتم که چند ماهی میشه که بنا به دلایلی از گوشیم فقط و فقط برای آهنگ گوش کردن و اینترنت استفاده میکنم و تماس های ضروری. وضیعتِ sms ها و فولدرهای تو گوشیم به شدت داغونِ و نا مرتب. پر از خرت و پرت... امروز تصمیم گرفتم کمی بهش سر و سامون بدم! اول رفتم سراغِ sms های inbox. میخواستم اولی رو پاک کنم که دیدم همون sms دیروزی ست... هرکاری کردم نتونستم پاکش کنم. این خاطره جمع کردنهای من باعث شده واسه sms هام هم چندین پوشه مختلف داشته باشم و یه sms های خاصی رو نگه دارم. که هر چند وقت یک بار بهشون سر بزنم، جدیدها رو بهشون اضافه کنم. قدیمی ها رو یا اونهایی رو که حس میکنم دیگه برام خاطره نیستن پاک کنم. اینجوری نیس که مثلا هر sms ی که فلانی بهم میده نگه دارم. نه. همش در حالِ update شدن هستن این پوشه ها. یه روز مثلا تو یکی 12 تا sms دارم و فرداش میشه 4 تا! پس فرداش میشه 30 تا! نه که فکر کنید ازین جوک ها و این چیزها... . همین sms های ساده ی سلام صبح به خیر... نمیدونم از همینا که تولدت مبارک و کجایی و ... بعضی هاشون برام پر از خاطرست... خواستم sms دیروزی رو هم به آرشیوِ خاطره های sms یِ اون فرد خاص اضافه کنم... ولی نشد. نخواستم. خواستم برم اضافه ها رو از توش پاک کنم. باز هم نشد، نتونستم. این پوشه دیگه نباید پر بشه. دیگه نباید خاطره ی جدیدی بهش اضافه بشه. دیگه این دوستت دارم های ساده ای که بیشتر از نصفِ حجمِش رو پر کردن نباید خونده بشن. نباید باور بشن. این پوشه باید ساکن بمونه. باید کپک بزنه اون گوشه. باید اونقدر خاطره هاش بگنده که یه روز با جرات دستمو بذارم رو دیلیت و واسه همیشه شرش رو از سرِ گوشیمو خاطره هام کم کنم. باید یاد بگیرم که بعضی از خاطره ها نباید ثبت بشن. نباید یادآوری بشن. نباید باشن. نباید. اینجا خونه ی ماست. بابا درازکشیده رو مبل، سلکشنِ آهنگای سنتیِ موردِ علاقه اش رو گذاشته و چشماشو بسته و داره استراحت میکنه. مامان همش هی میره تو آشپزخونه هی میاد کنارِ بابا میشینه. برادره تو اتاقشه فکر میکنم داره درس میخونه. امشب برای شام مهمون داریم و بوی غذایی که مامان تا الان مشغولِ درست کردنش بود همه جا پخش شده. منم تا همین نیم ساعتِ پیش داشتم سالاد درست میکردم :)) الان همه جا ساکته و من اینجا تو اتاقم که درش بازه فقط صدای آهنگی که بابا گذاشته ارو میشنوم و صدای تایپ کردنِ خودم... طبقِ معمول که همزمان هم ترجمه میکنم و هم به وبگردی مشغولم، مدادم -این مداد آبیه!- تو دهنمه و انگشتام دارن تایپ میکنن... یه آرامشِ لذت بخشی همه جا هست... آممما! لذتبخش تر از همه ی این حس های خوب، در این لحظه ی تاریخی، هیچ لذتی برای من، بالاتر از جواب ندادن به sms فردِ خاصی که قصدِ منت کشی داره و بعد از یه ماه و خورده ای یادِ من افتاده نیست. بسیار حسِ خوبی دارم! + کی گفته انتقام بده؟ انتقام از آدمهای خودخواهی که فکر میکنن خیلی زرنگن، خیلی هم خوبه. خیلی هم آرامش بخش تر از سکوت و صدایِ آرومِ موسیقی سنتی و بوی غذا و نورِ ملایم و ایناست. خعلی لذت بخش تره. 4 ام فروردین تولد برادره ست. ما همیشه شبِ قبلش جشن میگیریم واسه این مناسبتها. جشن که نه. خیلی وقته جشنِ بزرگ نگرفتیم برای تولدها و سالگردها. خودمون چهار نفری دور هم یا میریم بیرون یا توی خونه. امشبم برنامه ی خاصی نداشتیم. با یه کیک و چندتا کادو و کلی عکس و خنده و یه شمعِ 18 سالگی... من کلی سر به سرِ برادره میذاشتم که به سنِ قانونی رسیدی و فلان و بیسار... مامان همش نازش میکرد... بابا طبق معمول کم حرف ترین فردِ خونست... اوج خوشحالیشو با یه لبخندِ خاص نشون میده... اما... تو فیلمی که گرفتیم از جشنِ کوچیکمون، یه جایی هس، وقتی داریم کیک میخوریم... وقتی بابا داره دومین برشِ کیک رو برای خودش میکشه تو بشقابش... وقتی دوربین زوم شده تو صورتش... با خنده میگه این فیلمو بعدا که نگاه میکنید به خودتون بگید یادش به خیر، بابامون اون موقع ها قند خون داشت ولی کیک میخورد... صدای مامان از پشتِ دوربین میاد که میگه خدا نکنه این چه حرفیه که میزنی... دوربین هنوز سمتِ باباست ولی یهو نگاه نگرانِ بابا و برادره که برمیگرده سمتِ من، مامان هم دوربین رو برمیگردونه طرفِ جایی که من نشستم، که ببینه چی شده... الان فقط من تو تصویرم که بشقابِ کیکم تو دستمه و موهامو ریختم تو صورتم که کسی نبینه گریَم گرفته و الکی سعی میکنم بخندم... صدای بابا از کنارِ دوربین میاد که میگه عه! چرا گریه میکنی، منظورم بعد از 120 سالِ دیگه بود... دخترِ مو مشکیِ تو تصویر هم سریع خم میشه و یه دستمال از زیرِ میز برمیداره و درحالی که داره زیرِ چشماشو خشک میکنه که سیاه نشه به زور میخنده که بقیه ناراحت نشن... کاش یکی بود از مامان هم فیلم میگرفت که صورتش خیسِ خیس شده بود... 1. چه جالب... گاهی بعضی از آهنگ ها داستانِ زندگیِ بعضی از ماها تو یه بازه ی زمانیه... این آهنگو چند هفته پیش دانلود کرده بودم ولی تو مودِ آهنگ گوش کردن نبودم یه مدت. دیشب رفتم سراغِ آهنگ های جدیدم و چند بار پشتِ سرِ هم گذاشتمش رو ریپیت... خدارو شکر واقعا! اگه همون مادموازلِ دو سه ماهِ پیش بودم شاید با هر بار گوش کردن بهش کرای میکردم :) این من بودم. همه ی Lyric ش. شاید هنوز هم باشم... یه قسمتهاییش... قسمت های اولش... :) درسی که از سالهای اخیرِ زندگیم گرفتم و بهای سنگینی هم به ازاش پرداختم این بود که همیشه وقتی اولین فکری که به سرم زد و فهمیدم که کاری درسته یا غلطه، دیگه نباید بیشتر وقتمو تلف کنم چون واقعا حسم درست بوده. تو همه ی زمینه ها این قضیه صادقه برام. حتی تو انتخابِ لباس و کلی چیزای سطحیِ دیگه... 2. :) نگاه کن به گوشه ی آرشیوم. متوجه شدی که از 90 خارج شده دیگه تو سالِ دومشم؟ باحاله نه؟ یکی از فانتزی هام اینه که یه آرشیو دراز اون گوشه ی وبلاگم داشته باشم. البته با یه عالمه روزهای خوب :) 3. الان دقیقا بگم چه حسی دارم؟ اینکه یه عالمه حرف دارم که بگم ولی هیچی تو ذهنم طبقه بندی نیس. از معدود وقتهاییه که دلم میخواد حرف بزنم ولی نه کسی هس کنارم و نه چیزی رو میتونم اینجا بنویسم... الان این قابلیت رو دارم که بی ربط ترین حرفهای دنیا رو بزنم و خیلی احساسِ جالب بودن داشته باشم و به خودم افتخار کنم حتی! 4. اندر فواید دید و بازدیدِ عید و اینا همین بس که امروز دختر عموم رو بعد از دو سال دیدم. نه که فکر کنید مثلا تو فلان قاره زندگی میکننا! نه! هینجا ور دلِ خودمون هستن. یه چند کیلومتر این طرف اونطرفتر! با شوهرش و بچه ش اومده بودن خونمون. اونوقت این نی نیشون نمیدونم 2 سال و نیمش بود شاید. بعد من میخواستم نازش کنم هر کاری کردم اسمش یادم نمی اومد 5. یکی از تصمیم هام برای سالِ جدید اینه که روز به روز به چرت نوشته هام اضافه کنم و هر روز یا هر شب هرچی به فکرم رسید بنویسم اینجا! والله به خدا. ینی که چی آدم حتما باید هدفمند بنویسه! اصلا من میخوام فقط تو هر post م هی شماره بزنم درباره ی مسخره ترین چیزها و مشغولیت های فکریم بنویسم اصلا. معلومه که از همین یکی دو post اخیر شروع کردم نه؟! 6. اصلا میگم شاید این یه جور مریضی باشه؟! آخه الان نیم ساعته که اون شماره های بالایی رو نوشتم بعدش هی دارم فکر میکنم که آیا چیزِ دیگه ای هس که اضافه کنم که جالبتر بشه یا نه؟! ( نه که کلا خیلی چیزای مفیدی نوشتم! ازون لحاظ!) همش فکر میکنم که حرف دارم ولی کلا حرفی ندارم! ینی اگر هم داشته باشم سرش به تهش نمی ارزه که بخوام اظهار بنمایم! مستحضر هستید که! نیستید؟! خب رجوع کنید به شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 7. آه خدای من! دیگه دارم از خودم نا امید میشم! خب الان میتونید به شماره ی 6 هم رجوع کنید. :)) 8. حالا رجوع کنید به شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7. 9. الان هم به شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 :)) 10. کلا تو هر شماره به شماره های قبل میتونید رجوع کنید. دیگه هی من دم به ثانیه تاکید نکنم. :)) 11. یه نکته ی مهمی که وجود داره اینه که در کل میتونید رجوع نکنید واقعا. اتفاقِ خاصی نمیافته 12. خب الان دیگه لازمه که تاکید کنم شماره ی 11 رو هم به لیستِ مرجوعات اضافه کنید و اینا؟ نگم دیگه؟ چی؟ حالم بده؟ برم بخوابم ینی؟ 13. در انتها خاطر نشان میکنم که رجوع کنید به شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و7 و 8 و 9 و 10 و 11 و 12. به همین شماره هم یه بار رجوع کنید که دیگه نیام تاکید کنم. اومدم از این چند دقیقه وقتِ آزادم استفاده کنم اولین post سال 91 رو افتتاح کنم با یه عالمه حرف و اینا. ولی یه موضوع خنده داری الان در کنار من درجریانه گفتم بهتون بگم شما هم مستفیذ بشید شبِ عیدی ثواب داره یه مدتِ خیلی طولانی ایه که بنا به دلایلی سیم کارت اصلیمو خاموش کردم و به جز برای بعضی کارها ازش استفاده نمیکنم. شماره این خطِ ایرا/نس/ل م رو که الان روشنه، فقط به یه تعداد محدودی دادم و خوشبختانه زنگ خورم خیلی خیلی کمه. بعد از یه سری اتفاقهایی که برام افتاد یکی از چیزهایی که بهش حساسیت خیلی زیادی pیدا کردم گوشیه. ینی به شدت اعصابم خط خطی میشه وقتی یه شماره ی سیو نشده بهم زنگ بزنه یا sms بده. متنفرم از چشمک زدنِ گوشیم. حالا اینهمه نمیخوام حاشیه برم. الان اصلِ مطلب اینه که یه بابایی که شماره اش یه رقم از شماره ی خط من بیشتره -ینی آخرین رقمِ شماره سیمکارت من 7 ِ. مالِ این 8 ِ- از چند وقت pیشا هی به این خطِ من با شماره های مختلف زنگ و sms میزنه و خب طبیعتا منم از وقتی متوجه شدم که مزاحمه واکنشِ خاصی نشون ندادم تا خسته شه بیخیال شه! که اینطور هم شد! حالا از یک ساعت pیش تا حالا به صورتِ خودجوش! شروع کرده هی زنگ میزنه جواب نمیدم. هی sms میزنه من میخندم فقط بهش! گوشیمم انداختم یه گوشه اینقدر رو اعصابم نباشه. حالا توجهتون رو به چند عدد از شاهکارهای ارسالیش جلب میکنم: سلام به این شماره ... زنگ بزن ----------- سن هاردا سن منم جیگرم؟ (فکر میکنم ترکیِ، متوجه نشدم...) ----------- تا فردا که به من (!!!) ----------- شما به من اس بده هر جی بخواهی من در خدمتم امشب ( ---------- جی شد قش کردی ( --------- بعدش هم یه mms گل فرستاد! (pیوستگی موضوعی رو حال کن جونِ داداش! :)) ) ما هم که الان بی صبرانه!! منتظرِ sms بعدی هستیم ببینیم این خود درگیریِ ایشون تا به کی ادامه داره! آخه قبلا ها هم که شروع میکرد به sms دادن هی سوتی میداد. اصلا حتی جمله بندی هم بلد نیس. بعد آخرش که خسته میشد خداحافظی میکرد میگفت مثلا خداحافظ تا فردا بعد از ظهر ساعت 5! یا میگفت دیگه تا دو روز دیگه به این شماره زنگ نزن! -نه که خیلی میزدم! البته خاطر نشان میکنم که بین هر کدوم از ین شاهکارهاش شونصد بار زنگ هم میزد! الان سوالی که ذهن منو به شدت درگیر خودش کرده اینه که واقعا اینقققدر بیکاره امشب؟ که میشینه به شماره ی یه دخترِ ناشناس، که فقط یه بار صداشو شنیده یه بارم sms فحش! ازش دریافت کرده، هی با یه لندلاین و دو خطِ سیم کارت، زنگ و sms میزنه آیا؟! ----------------------------------------------- 1. عنوانِ post ام خودش یه کتاب شده ها! :)) 2. چند روزیه که یه حسِ خیلی خاص دارم. انگار قراره یه اتفاقی بیفته. یه خبری بشه. یه سورpرایز مثلا... انگار تموم مولکولهای اطرافم به طورِ بالقوه حاوی مقادیر زیادی اتفاقهای مختلف و غیر منتظره هستن... یه جور pیش آگاهی شاید... نمیدونم چه جوری بگم ولی دوسش دارم این حس رو. با اینکه خیلی ترسناکه و نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته که من اینهمه دلم شور میزنه، و متنفرم از سورpرایز، ولی فکرمیکنم انرژی مثبتی که قراره با خودش بیاره و منو از این یکنواختی نجات بده خیلی درصدش بیشتره از بارِ منفی که بهم منتقل میکنه... 3. الان من خیلی بی جنبه هستم که از غروب تا الان دارم به کسی که تا حالا دو بار ازدواج کرده و طلاق گرفته، امروز هم با سومین نامزدش اومده بود خونه ی عمه ام، از من هم کوچیکتره، خیلی هم هی/زه، از مامانش هم متنفرم، فکر میکنم؟ فقط هم به خاطرِ اینکه "خیلی" خوش style شده بود چرا اینجوری نگاه میکنی خُ؟ خودم میدونم دیگه! اعتراف کردم به بی جنبه بودنم خُ! 4. امروز post های همه ارو خوندم. منظورم از همه، هم دوستهای لینکیم هستن و هم اونهایی که همیشه بهشون سر میزنم. ولی حسِ کامنتم نیس... خیلی تو ذهنم شلوغه. :* مهم: ببین عزیزم، تو تو این وبلاگ حرفه ای نمینویسی که! فقط میای روزانه هات رو مینویسی و افکارِ حاشیه ایت. اوکی؟ همه خودشون میدونن که تو از هر انگشتت ده تا سبک و مدل استعدادِ نویسندگی تراوش میکنه! خب؟ ریلکس باش! (مخاطبِ خاص: خودم! برای جلوگیری از عذابِ وجدان جهت نوشتن اینهمه چرندیاتِ بی سر و ته!) یه نفر بعد از قرنی زنگ میزنه: -سلام چطوری؟ -مرسی شما خوبین؟ چه خبرا؟ -ممنون. راستی! چند صفحه ترجمه دارم برات فکس کنم میتونی تا فردا! برام آماده کنی؟! - یه نفر دیگه بعد از قرنی منو میبینه: -به سلام چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود! -مرسی منم همینطور. -ببین راستی! من تو یه موسسه استخدام شدم واسه تد/ریس زب/ان. وقت داری برام کلاس خصوصی بذاری بیام باهام کار کنی؟! - یکی دیگه بعد از قرنی میل میزنه: -یه دونه از این مقاله هارو به انتخاب خودت برام ترجمه و تلخیص! کن. -دوس ندارم! (آخیش! زورم فقط به همین یکی میرسه آخه!) ... اینا مالِ روزهای معمولیِ سال بود. البته مشکلی هم با این قضیه ندارم. دوس دارم وقتی کاری از دستم برمیاد برای دیگران انجام بدم. به هر حال رشته ایه که خودم انتخابش کردم و به صورت تخصصی ادامه دادم. ولی قسمتِ بدِ قضیه اینجاست که هر سال عید من بی برو برگرد تو همون دید و بازدیدهای اولیه به رشته ی تخصصیم یه ربطی pیدا میکنه. قسمتِ بدترِ قضیه هم اینجاس که طرف داره میاد خونمون عید دیدنی، یا من رفتم خونشون عید دیدنی، بعد یه جزوه ی قطور یا یه کتابی مثلا میده دستم، میگه میتونی اینو تا آخر تعطیلات برام ترجمه کنی؟؟؟ بعدش هم جلوی جمع هی بهت بگه واقعا تعارف نکنیا! اگه نمیتونی یا وقت نداری اشکالی نداره! حالا یه فکری براش میکنم! بعد اونوقت آدم چی باید بگه؟ (حالا شمام تصور کن طرف فامیل نزدیک. کلی هم همیشه بهت لطف داره و هواتو همه جا داشته و اینا، حالام بعدِ عهدی اومده یه کاری ازت خواسته منم که وقتی یه کارِ ترجمه دارم تا تمومش نکنم استرس دارم و باید زودتر جمع و جورش کنم تا خیالم راحت شه. ینی کلا شما تعطیلات عیدِ هر سالِ منو اینجوری تصور کن که همون روز اول کلی ترجمه میدن دستم! منم تموم این چند روز رو جای خوش گذروندن و بی خیالی طی کردن، با استرس و شب دیر خوابیدن و سردرد و جوشِ عصبی -گاها- میگذرونم. حکمِ pیک نوروزی رو داره اساسا. (البته کاملا مفتکی و فی سبیل الله) حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم اصلا نگران نباشید! برای سهمیه ی ترجمه های تعطیلاتِ عید امسالم هم از همین چند روزِ قبل زنبیل گذاشته شده. پریروز با مامان رفته بودیم بیرون واسه خریدن یه سری خرت و پرت برای هفت سین و اینا... بعدش رفتیم یه جایی که فروشندش یه دختری بود... نمیدونم حدودا 25-26 شاید... با یه ظاهر خیلی ساده و بی آزار و کلی کک و مکِ کمرنگ رو صورتش... به مکالمه توجه کنید: مامان: میتونم رومیزی هایی که برای میزهای گِرد دارید رو ببینم؟ دختره کلی با خودش کلنجار رفت و فکر کرد، بعد خیلی جدی گفت: راستش رومیزی گِرد نداریم. ولی دایره و مربع هس، نشونتون بدم؟؟ من کلا از مسخره کردن دیگران خیلی بدم میاد ولی تو اون لحظه با دیدن قیافه مامان که با چشمهای متعجب داشت به من نگاه میکرد و خیلی سعی میکرد نخنده و قیافه ی ساده و جدی دختره که منتظر جوابِ مامان بود، تنها کاری که تونستم کنم این بود که برگردم یه سمت دیگه و مثلا در حالِ نگاه کردن به وسیله ها کلی یواشکی بخندم! کسی فرقِ هندسیِ بینِ گِرد و دایره رو میدونه آیا؟ از دیروز شروع کردم به جمع و جور کردن اتاقم... اسمشو نمیشه گردگیری گذاشت ولی دارم هرچی خرت و پرت اضافه تو کشوها و کمدم دارم میریزم دور... تو این کند و کاو ها جعبه ی آلبوم های قدیمیمون رو پیدا کردم... خیلی زیاد بودن... اون موقعها که مثل الان همه چیز دیجیتال و اینا نبود که آدم هر چی فیلم و عکس داره تو کامپیوتر و لپ تاپ و هارد و سی دی و این چیزا جمع کنه... شما یادتون نمیاد! ولی اون موقعها عکس ها و آلبوم ها بودن و یه عالمه خاطره... غروب نشستم وسط اتاقم. جعبه ارو باز کردم، آلبوم ها و عکس ها رو دور و برم پخش کردم... نمیدونم چقدر طول کشید ولی برای چند ساعت فقط داشتم بهشون نگاه میکردم. گاهی بلند بلند میخندیدم و گاهی هم چشمام خیس میشد از دیدنشون... گاهی تند تند یه عکس رو در میاوردم میبردم به مامان نشون میدادم میگفتم وای مامان اینو... فلانی رو نگاه... چقدر جوون بود... فلانی رو نگاه... چقدر کوچولو بود... مامان، منو نگاه کن... ببین چه زشت بودم! ... بعد از شام همه آلبوم هارو جمع کردم بردم تو حال. پیش بابا اینا... خیلی وقت بود که همه بعد از شام دور هم نبودیم... هر کی میرفت سراغ کار خودش... برادره سراغ درسش، باباهه جلو تلویزیون. مامان هم که یا کنار بابا میشینه یا به کارهای عقب افتادش میرسه... منم که عادت کردم شبها قبل خواب بشینم تو لونه ام -رو تختم یه جای دنجی با بالش اینام درست میکنم! اسمشم هم لونه ست!- فیلم ببینم. ولی ایندفعه چندتا آلبوم عکس و کلی خاطره همه امون رو دور هم جمع کرد و کلی خندیدیم. مخصوصا به برادره! آخه خیلی کوچولو بود اون موقعها با یه عالمه لُپ! ... آلبوم ها رو دوباره آوردم تو اتاقم... دوباره ورق زدم همشو... عکسهای بچگی های خودم... وقتی خیلی با شیطنت میخندیدم... وقتی مامان موهامو خرگوشی میبست و چتری هام میریخت تو چشمام... وقتی بغل بابا بودم... وقتی دستامو حلقه کرده بودم دور گردن مامان و خودمو لوس میکردم... عکس اون روزی که با برادره از رو تاب افتادیم زمین و لباش پاره شد... عکسهای تولدام... عکسهای پدربزرگ مادربزرگهام... عکسهای بچگی های دوستام... که حالا هرکدومشون مادر و همسر شدن و دنیاشون کلی با دنیای اون روزها فرق کرده... عکسهای اون موقعهای بابا که هنوز این موهای سفید رو سرش نبود... عکسهای اون موقعهای مامان که چشماش برق میزد... نشستم یه دونه از آلبوم هامو اون زیر میرهای جعبه آلبوم ها جا سازی کردم که کسی نبینتش! متنفرم از اون سالها... دوره ی راهنمایی و اینام... تقریبا از 12 سالگی تا 15 سالگی... خیلی زشت بودم تو عکسهام. چندتا از عکسها رو هم از بقیه ی آلبومها گلچین کردم و در آوردم. چسبوندمشون کنار بقیه ی عکسهایی که دوسشون دارم و تقریبا یکی دو سالی هست که رو دیوار بالای تختم جا خوش کردن. تو همه ی عکسهایی که قبلا چسبونده بودم به دیوار فقط و فقط خودم بودم. اما ایندفعه تو گلچین عکسها هم مامان هس با من، هم بابا هس با من، هم عزیزجون هس با من، هم مادر جون هس با من، هم برادره ... ولی تو یه عکس فقط و فقط بابا دمر دراز کشیده و عینکشو گذاشته بالای سرش و یه دستش زیر چونه اشه و اون دستش هم رو بالش... داره تو دوربین نگاه میکنه و یه لبخند زده... از اون لبخندهایی که شاید هر چند هفته یه بار میشه رو صورتش دید... معلوم نیس که خیلی بابایی ام نه؟ خوب به عکسها نگاه کردم... به تک تکشون...خوشحالم یه جورایی... که هنوز هیچکدوم از آدمهای تو عکسهامو از دست ندادم. که همشون کنارم هستن. که هنوز وقت هست برای دوس داشتنشون... سال 90 که اینهمه ازش بد گفتم به غیر از بدی هایی که داشته خوبی هایی هم داشته. اینکه هیچکدوم از آدمهایی که واقعا دوسم دارن رو ازم نگرفته... من خیلی خوشبختم. منِ لوسِ بیشعورِ خودخواهِ از خود راضیِ همیشه ناراضی خیلی خوشبختم. -اه. نمیدونم چقدر لوس شدم این روزها. تا تقی به توقی میخوره اشکم در میاد. انقده بدم میاد ازین دخترهای اشکِ دمِ مَشکی- + به ثمینه عزیزم قول داده بودم از بچگی هام عکس میذارم. به نظرم این post بهونه ی خوبیه. ++ نمیدونم چه کرمی گرفته این. هی p فارسی کار میکنه هی کار نیکنه! +++ post قبل خداحافظی نبودااا. فقط گفتم اگه یه وقت نشد که بیام نگرانم نشید ++++ متاسفانه هنوز هم میگم البته! که اینطور! فکر نمیکردم سالِ 90 اینهمه منت کشی بلد باشه! اصلا این روزها همش میخواد اون همه بدی که بهم کرده از دلم در بیاره! منم که بخشنده! این دمِ آخری تازه داره مهربون میشه مثلا! فکر کرده با کودک طرفه! اما من هرگز از تو به خوبی یاد نخواهم کرد! آهای 90 جان! چی فکر کردی با خودت آیا؟ من که نمیخوام یادم بیاد چیکارا با من کردی، ولی این دمِ آخری پسرِ خوبی شدی! ادامه بده. هنوز چند روز وقت داری! ببین بیا یه قراری بذاریم اصلا! اگه من سالِ دیگه ارشد قبول شدم، فراموش میکنم که چقد بدی! اگه قبول نشدم، پس به همون مزخرفی ای که فکر میکنم بودی، هستی! دیگه خود دانی! با داداش کوچیکه (91) هماهنگ کن معجزه بشه! من صلاحِ خودت رو میخوام پسرم! ------------- میخواستم آخرین پستِ 90 ام، یا در واقع اولین پستِ آخرِ اولین سالِ شروعِ کارِ! وبلاگم، یه چیزِ خاص باشه... درباره ی تحلیلِ آنچه بر من گذشت و این حرفها... ولی فکر میکنم تو ذهنم کندوکاو نکنم خیلی بهتره. دلم نمیخواد خیلی چیزها یادم بیاد یا روشون متمرکز بشم. تازه حالم یه خورده خوب شده :) ولی اگه بخوام خلاصه آنالیز کنم، سالِ 90 برام بیشتر بدی داشت تا خوبی. اگه هم بخوام مثبت نگاه کنم، از این بدی ها کلی تجربه بدست آوردم... (کلا نیمه ی پرِ لیوان همیشه جواب میده!) واسه 91 هم یه عالمه امید و آرزو دارم. مطمئنم که بهترین سالِ زندگیم میشه :) مطمئنم. (تلقینِ مثبت!) شمارش معکوس هم که شروع شده... این روزها خیلی سریع میگذره... هیچوقت دوس نداشتم یه تاریخِ خاصی رو الکی بزرگ کنم. ولی خب بالاخره سالِ جدید قراره بیاد و این جنب و جوش رو همه تاثیر میذاره. سر منم این روزها خیلی شلوغ شده. شاید این آخرین پستِ 90 ام باشه. برای همتون آرزوی بهترین روزها رو دارم. خداحافظی نمیکنم آخه هر وقت گفتم تا فلان موقع پست نمیذارم همون روز یا فرداش دلم خواسته یه پستِ جدید بذارم! روزهای آخر حتما از حال و احوالم پست میذارم. یا شایدم همون صبح... (پیشاپیش عذر میخوام اگه شاید نتونم به همه سر بزنم این روزهای آخر - از عواقبِ موکول کردنِ همه ی کارها به دقایق واپسین!) این روزها، از دل برفت او که ما را از یاد برد. بلی! صبح که بیدار شدیم به صورتِ خودجوش در ضمیرِ ناخودآگاهمان احساس کردیم که امروز وظیفه داریم این برادره را از این زندگیِ نکبتی اش در اتاقش نجات دهیم! باید کمی خواهری کنیم برایش! او که خودش دست به کار نمیشود که! ما باید دستش را بگیریم بکشیمش بیرون! کوچکترین اتاقِ خانه را گرفته برای خودش. کلی هم خرت و پرت دورِ خودش جمع کرده، هرگز هم بدونِ اینکه زور بالای سرش باشد هیییچ چیزی را سر جای خودش قرار نمیدهد و اتاقش را مرتب نمیکند، و اینگونه میشود که برای ورود به این پایگاهِ جهنمی باید با یک پارو و قایق وارد اتاق شد چون نیم متر از کفِ زمین تا زانو پر است از لباس و آت و آشغال و جزوه و کتاب و CD و سیم و کابل و باطری و انواعِ شارژر و این کوفتها... رفتیم دمِ درِ اتاقش، یک ابرویمان را انداختیم بالا، با یک ژستِ با ابهت و جذبه گفتیم جیک نمیزنی! کاری هم به کارِ ما نداری! میخواهیم اتاقت را گرد گیری کنیم از این هپلی بودن خارج شوی. حرفی از دهانت خارج شود مبتنی بر اینکه بخواهی نارضایتی خودت را نشانمان بدهی از برادری عاقت میکنیم! ساکت! آن طفلکی هم جزوه اش را گرفت دستش نشست روی تختش هی یک نگاه به ما میکرد یک نگاه به جزوه اش! ما هم نشستیم هر چه آت و آشغال داشت ریختیم دور. البته در آن بین ناگهان با جیغ های بنفشِ برادره مواجه میشدیم که مثلا میگفت! وااای آن جزوه را با آن جزوه قاطی نکن! دیزاین این کاغذ ها را به هم نریز! اینها سورت بای دیت شده اند! وااای! این کتابها را اینگونه نچین! فلان کار را نکن! ما هم کمی تا قسمتی به حرفهایش گوش میکردیم. بقیه را هم نشنیده میگرفتیم! صبح تا ظهر این شد کارِ ما... همه جا خاک گرفته و کثیییف! اصلا یک وضعی... همه جا را تمیز کردیم. کلی انرژی در اتاق جریان پیدا کرد! کلی زباله از اتاق خارج کردیم! هووووووووووووف! الان شما با یک عدد خواهرِ مهربانِ منجیِ زندگی طرف هستید ها! دستِ کم نگیرید مارا فقط یک مشکلِ کوچکی که وجود دارد این است که ظاهرا تا یک هفته ی آینده این برادره هر کدام از وسایلش را که لازم داشت باید جایش را از ما بپرسد + امروز متوجه شدیم که خوب کاری کردیم که برای تولد برادره ادکلن خریدیم! اصلا ما خودمان یک پا روانشناسِ انسان شناسیم!! داشتیم دور و بر آینه ی اتاقش را مرتب میکردیم... گفتیم فلان ادکلنی که الکی گذاشته ای اینجا بوی الکل میدهد! بیندازش دور... بیخود نگهش داشته... بعدش او مثلا به شوخی گفت میگویم برای تولدم برایم ادکلن هم بخری بد نیستها!! ما هم ریختمان اینگونه شد ناگهان: یکی از فانتزی های آدم واسه صبحِ جمعه اینه که بتونه تا هر وقتی که دلش میخواد بخوابه... حداقل من که جدیدا اینجوری شدم... ولی امروز هی با صدای زنگ تلفن بیدار شدم... با صدای روشن شدنِ ماشین بابا دوباره بیدار شدم... (پارکینگ زیرِ اتاقِ منه) بعدشم که نوبتِ مامان بود. من خوابیده بودمااا. اول در زد. منم گفتم: "ممممم!" (مثلا اعلامِ بیداری کردم!) اومد تو. مامان: "این لباس واسه بعد از ظهر خوبه؟" (من معمولا مسئولیت خطیرِ نظر دادن رو به عهده دارم تو خونه!) من: "هوم؟!" درحالی که بالشمو بغل میکنم دوباره چشمامو میبندم: "اوهوم..." مامان میره دو دقیقه دیگه بر میگرده. مامان: "حالا که بیداری اینم ببین! این بهتره یا اون؟!" من در حالی که سعی میکنم موهامو از سر و صورتم بزنم کنار و مامانو ببینم و یه لبخندم بزنم! : "مممم. نه ه ه ه! همون بهتره... این خوب نیس..." دوباره رفتم زیر پتوم... یه دقیقه بعد مامان با چشمهایی که برق میزنه: "اینو نگاه کن. این بهتره نه؟" من با چشمایی که به زور باز نگهشون داشتم: "هوم؟ اوهوم. همین خوبه. آره خعلی خوبه. اوخی... چه خوشگل شدی :)" مامان: "اگه اینقدری که میگی خوبه پس اینو واسه عروسیه سه شنبه بپوشم چطوره؟" من دوباره از زیر پتو در میام: "نه تا اون حد! واسه همین امروز خوبه!" مامان خوشحال و خندان رفت بیرون... دیگه هرکاری کردم خوابم نبرد... اصلا دل کندن از رختخوابِ گرم و نرم، اونم اولِ صبح (ساعتِ 11 ینی!) اونم الان که خوابت میاد خعلی سخته :( ولی خوشحالم که از پسِ این امتحانِ الهی سربلند بیرون اومدم! ینی میخوام بگم من کلا آدم مسئولیت پذیری هستم! خواب و بیداری هم نداره. جمعه و غیرِ جمعه هم نداره! همیشه و در همه حال انجام وظیفه میکنم! + جدیدا احساس میکنم من و مامان خوب همدیگرو نمیفهمیم. یا من خیلی عوض شدم. یا مامان سعی میکنه عوض نشه... به هر حال هرچی که هس امیدوارم زودتر درست شه :( 1- یک از بزرگترین لذت ها برای یک وبلاگ نویس آماتور مثلِ من میدانید چیست؟ اینکه یک شبی از زورِ بی خوابی شروع کند برای چندمین بار به خواندنِ آرشیو وبلاگش و نظرها و لایک ها و تاریخها و لینکها... وخلاصه چک کردنِ خلاصه ی این یک سالی که به سختی گذراند... و در همان گیر و دار ببیند تاریخِ آخرین دانلود برای فلان آهنگی که چند ماهِ پیش لا به لای آنهمه غرغر و چرت و پرت نوشته هایش لینکش را گذاشته بوده برای همین دیروز است. این یعنی هنوز کسی هست که بخواهد -حتی از سر کنجکاوی- مرا بخواند. حسم را در آن لحظه ها درک کند. بشناسد مرا. لا به لای آرشیو نوشته هایم کاوش کند. روزهایم را ورق بزند... و این خیلی عالیست. فوق العاده است. :) (احساس کردم باید اینو رسمی مینوشتم 2- ازین تاپ ها هس که قدش یه سانت کوتاه تر از کمرِ جینِ آدمه. جلوش سادست، پشتش تا کمر لخته... همونا که موهاتو وقتی باز میکنی میتونی از رو شونه هات تا رو کمرت حسشون کنی... با کفش پاشنه بلند... هر وقت میپوشمش احساسِ سوپر مدل بودن بهم دست میده! یه جور بیماریه شاید 3- همین چند ثانیه پیش باز هم گند زدیم آبروی خاندان را بردیم! : رینگ... ریینننگگ... من: بفرمایید... گل پسر: سلام. صبحتون به خیر. آقا ... هستن؟ (منظورش داداشم بود) من: نه فکر نمیکنم!!! (خنگ!) رفته کلاس (فکر کردم دوستشه خُ!) گل پسر: یه لطفی کنید بهش بگید پشتیبانش تماس گرفته بود. من: ok!!! چشم!!! گل پسر با کمی تته پته: خیلی ممنون! خداحافظ من: خدافظ. (okkk! الان چه جای گفتنِ ok و چشم با هم بود آیا؟! 4- فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که به این سطح از درک و آگاهی برسم که حتی اگه هر 5 دقیقه یک بار هم پیج اون میلم رو ریلود کنم قرار نیس که میل جدیدی بهشون اضافه شه چون فقط یه نفر آدرسشو داره که اونم باهاش قهرم! یکی از بزرگترین چلنج های من برای اسفند ماه خریدنِ کادویِ تولدِ داداشِ محترممه! تولدش دقیقا تو اولین روزهای عیدِ! ینی هدیه اشو باید قبل از شروعِ سال جدید خرید... راستش خرید کردن برای آقایون کمی سخته. مخصوصا واسه پسری تو سن و سالِ داداشِ بنده. خب آدم نمیدونه واقعا باید چیزی رو که اون دوس داره براش بخره یا چیزی رو که بهش احتیاج داره! (البته باید وسعِ مالیِ خودِ بوووووق ام رو هم در نظر بگیرم که هفته ی پیش رفتم هرچی پول داشتم واسه خودم کرم و لوسیون خریدم! یه هفته ای هی همش فکر کردم که چی براش بخرم. یه روز رفتم تو اتاقش دیدم ادکلنش خالیِ خالی شده افتاده رو میزش. گفتم ینی تو هر چی عطر و ادکلن و اسپری داشتی تموم کردی دیگه هم نخریدی؟! (آخه واقعا برام عجیبه که کسی بتونه بدونِ اینا زندگی کنه!) کرکر خندید فقط! پسری هم نیس که خیلی حساس باشه که مارکِ عطر و ادکلنش باید حتما فلان باشه یا یه بوی خاصی رو بپسنده. بالاخره امروز تصمیمم رو گرفتم و علیرغم شَکی که داشتم به اینکه براش ادکلن بخرم یا نه -آخه این چیزا خیلی سلیقه ایه و ممکنه طرف خوشش نیاد ازش- رفتم مغازه ی پسر عمم. (سلطانِ انتخابِ عطر و ادکلنه. با سابقه ی بسیار درخشان! ینی این انسان هرچی بهم معرفی کنه من قبول دارم. تا این حد) خیلی وقت بود که نرفته بودم عطرِ پسرونه انتخاب کنم... و بدبختیه من از همین لحظه شروع شد! هی ادکلن میاورد نشونم میداد من هی با چشمای خمار شده این ادکلنارو بو میکرم... هوووووووووووووووووووممممم...! ینی تو اون حالت خودمو جمع و جور کردم به سختی! اصلا مدهوش شده بودم با این بوهای خوب هیچی دیگه، آخرش هم یه ادکلنِ Chanel براش گرفتم و تند تند از اون مکانِ وسوسه برانگیزناک خارج شدم! (واسه خودمم یه ادکلنِ کوچولو جایزه خریدم الان یه موضوعی که خیلی ذهنِ منو به خودش مشغول کرده اینه که من و J.Lo نسبتِ خاصِ فامیلی نداریم با هم احیانا؟! -البته ازون لحاظ که فکر میکنید نه!- ازین لحاظ که یه جایی گفته بوده که "ممکنه یه آقایی اصلا تیپ و ریخت و قیافه ی خاصی نداشته باشه ولی اگه یه عطرِ فوق العاده زده باشه خیلی راحت منو به سمتِ خودش جذب میکنه..." اینم شده داستانِ ما! الان هر چند دقیقه یه بار هی میرم تو کمدم اون ادکلنه ارو در میارم هی بو میکنم! هووووووووووف! + هر کی یه نقطه ضعفهایی داره بالاخره! از خیلی وقت پیشا یه گُلِ زشتِ ساده ی معمولی داشتیم تو خونمون... مامانم گذاشته بودش تو یه ظرفِ آب رو پنجره ی آشپزخونه... اونم واسه خودش هی جوونه میزد هی رشد میکرد... کاری با کسی نداشت... تا اینکه چند ماهِ پیش مامان تصمیم گرفت بندازتش دور... گف جای الکی اشغال میکنه... منم مثلِ سپرِ مدافع اومدم جلو گفتم نه ه ه ه ه... (این صحنه ارو مثلِ فیلم کره ای ها در نظر بگیرید! که من در حالِ دویدنِ اسلو موشن به طرفِ گلدونِ گل هستم!) خلاصه اینکه گفتم من خودم میذارمش تو اتاقم ازش مراقبت میکنم... گناه داره خُ. چند ماهِ اول هر روز بهش آب میدادم و خیلی مراقبش بودم... گلم هم هی سبز تر و تازه تر میشد و من به خودم افتخار میکردم! تنها چیزی که از مراقبتش میدونستم این بود که خیلی به آب احتیاج داره و اینکه چون به صورت رونده رشد میکنه باید هی برگها و شاخه هاشو به هم نزدیک کرد... (البته نمیدونم چرا...) تا دیروز که اصلا دیگه خیلی وقت بود که حواسم بهش نبود و فراموشش کرده بودم... یهو یه نگاه بهش انداختم دیدم خیلی خشک شده... همه برگهاش مچاله شده بودن و خاکِ زیرش کاملا خشک شده بود. اصلا مثلِ کویر شده بود! اصلا انگار غریب بود تو اتاقم! تهنای تهنا... با اینکه اصلا حوصله نداشتم شروع کردم برگهای خشک شده اشو جدا کردن... بهش آب دادم... یه عالمه بی برگ شده بود... هنوز کارم تموم نشده بود که دیدم داره گریم میگیره! آخه چرا من فراموشش کرده بودم؟! یهو به خودم اومدم دیدم دارم واقعا گریه میکنم! اگه گلم میمرد تقصیرِ من بود خُ... (ینی مثلا من خیلی روحیه لطیفی دارم و اینا!) هعی... یه خورده که بهش رسیدم کمی تر و تازه شد... برگهاش از حالتِ پژمرده ای که داشتن در اومدن... ولی باید یه خورده بگذره که مثلِ اولاش بشه... نتیجه ی اخلاقی: شاید آدمهای دور و برمون و کسایی که دوسشون داریم هم همینجوری باشن... اینکه اون اوایل که پیداشون میکنیم خیلی بهشون توجه میکنیم و بهشون میرسیم... یهو به خودمون میایم میبنیم اصلا علاقه ای وجود نداره... همه چی بی معنا شده... همه چی تکراری شده... واسه داشتنِ یه عشق یا دوستیِ با دوام که هی سبز بشه و تازه باشه باید وقت گذاشت... باید بهش رسید... (دیگه ادامه ندم بهتره! رفتم تو فاز شعر وشاعری! -اسمایلی مادموازل مریِ مادر بزرگِ دنیا دیده!) بقیه ی نتیجه گیری به عهده ی خودتون! پ.ن 1: این همون گلِ. کسی میدونه اسمش چیه یا چه جوری باید ازش مراقبت کرد؟ من هیچ سر رشته ای از پرورش گل و گیاه و اینا ندارم. پ.ن 2: امروز بیسکوییت گردویی (تزیینشو! بهدش من خورد تو ذوقم اساسی! الانم منتظرم که بابا بیاد خونه همشو بخوره ... تورو خدا نگاه! مامان خانوم صدام میکنه میگه اینهمه ظرفی که کثیف کردی رو نمیخوای بشوری؟! با اینهمه تشویقی که از من صورت میگیره من میدونم بالاخره یک روز یه سرآشپزِ بزرگ میشم! من میدونم! یکی از بزرگترین لذتهای دنیا اینه که نشسته باشی رو تختت، یهو یه نی نی بدوئه بیاد دستاشو بذاره رو پاهاتو بهت بگه: "خاله مریم ناخونامو بلام لاک میزنی؟" برای مراسمِ دیروز، ساعتِ 5:30 از یه آرایشگاهی که تا حالا نرفتم وقت گرفته بودم. فقط و فقط هم به خاطرِ اینکه خیلی به خونمون نزدیک بود و مجبور نبودم کلی وقت تلف کنم برای رفت و آمد... روزِ قبل بهش زنگ زده بودم و هماهنگ کرده بودم و چون آدمِ حساسی هستم و قبل از هر کاری سعی میکنم براش برنامه ریزیِ دقیق کنم، هزار بار ازش قول گرفتم که به موقع کارمو تموم میکنه. فقطم میخواستم موهامو براشینگ مجلسی کنه و یه طرفشو جمع کنه. همین. شاید نیم ساعتم طول نمیکشید. ساعتِ 5 از حموم اومدم. موهام هنوز خیس بود. هرچی زنگ زدم به گوشیش خاموش بود. با خونمون دو دقیقه هم فاصله نداره. تند تند با ترس و دلهره لباس پوشیدم رفتم دیدم در آرایشگاهشم قفلِ! اومدم خونه. اونقدر که بهم استرس وارد شده بود نشستم رو تختِ مامان اینا مثلِ نی نی ها شروع کردم گریه کردن!!! آخه غروبِ پنج شنبه دیگه من کدوم آرایشگری رو میتونستم پیدا کنم که هم نزدیک باشه هم وقت داشته باشه؟ زنیکه ی فلان فلان شده. هی آدم میخواد فحش نده نمیشه. اصلا به این فکر نمیکنن که وقتی به کسی قول میدن ینی اون طرف رو حرفشون حساب کرده، برنامه ریزی کرده. داشتم از استرس میمردم. سریع زنگ زدم به یکی از دوستام که آرایشگره... اونم خوشبختانه بیکار بود و گفت بیا... ساعت تقریبا 6 بود که رسیدم... بهش گفتم نیم ساعته لطفا سرهمش کن! خوشبختانه هم موهام به موقع آماده شد و هم خودم! دیگه نمیگم تو خودِ عروسی چی شد و همه چیا گفتن و اینا. بازم متهم میشم به خودشیفتگی و این حرفها فقط دلم میخواد اون آرایشگرِ بی فکرِ فلان رو ببینم تک تکِ موهاشو به ناخونای پاهاش گره بزنم. نکرده یه زنگ بهم بزنه من زودتر یه گِلی به سرم بگیرم. چِندِش. نتیجه ی اخلاقی: وقتی داری تلفنی از یه آرایشگری وقت میگیری و بعد از خداحافظی به مامانت میگی: "چقدر بی شخصیت بود، چرا اینجوری حرف میزنه؟" مطمئن باش که واقعا درست برداشت کردی و اون آرایشگره اونقدر پتانسیلِ بی شخصیت بودگی! رو داره که اون روز و ساعتی که بهت وقت داده اصلا نیاد آرایشگاه و گوشیش رو هم خاموش کنه. :| + اصلا من خاله زنک شدم این روزا؟! اصلا معلومه؟؟ ن ه ه ه ه! + خُ اینارو اینجا ننویسم چیکار کنم خُ :( واقعیم اینقدر نق نقو نیس بوخودا :( + اینو: کلیک / اصلا معلوم نیس مشابه جنسِ خارجیشه، نه؟! هفته ی خیلی شلوغی بود. هنوز هم هست. خیلی اتفاقها افتاد و خیلی کارها کردم. ینی اونقدری وقتم پره که دیروز کلا فقط وقت پیدا کردم یه دونه پنکیک بخورم. و صد البته شونصد تا لیوان آب در راستای حفظِ طراوتِ پوست! امروزم که از دیروز بدتر! همون پنکیک رو هم نخوردم! اصلا من تو کار خدا موندم! یهویی یه هفته انقدر بیکارم که میرم واسه اسمم هزارتا آهنگ دانلود میکنم! یه هفته هم اونقدر سرم شلوغ میشه که حتی وقت پیدا نمیکنم که غذا بخورم! (الان اینکه من چه جوری هنوز زنده ام برام سواله واقعا!) خیلی خستم. حتی با اینکه دیشب از خستگی ساعت نه و نیم خوابیدم هنوز چشمام میسوزه. این عروسیِ فامیلمون هم قوز بالا قوز شده. به هزار بهونه ی الکی هر روز باید بلند شیم بریم اونجا. البته خب خوش میگذره ولی من جنبه ی اینهمه خوشی ندارم شاید! خسته شدم بس که هی آرایش کردم. پاک کردم. دوباره آرایش کردم. روزی صد بار دوش گرفتم. روزی صد بار موهامو درست کردم. تموم انگشتای پاهام درد میکنه بس که هی راه رفتم. هی کفش عوض کردم. هی اتاقمو مرتب میکنم بعد از دو ساعت پر از لباسهای به هم ریخته و لوازم آرایش و جینگیل پینگیل و گیره مو و این چیزا میشه. تازه همه ی اینا یه طرف! خودِ مراسمِ اصلی مونده هنوز! نمیدونم خودِ عروس خانوم! رمقی براش میمونه با این رفت و آمدهای خسته کننده آیا؟! چقدر همه چی قاطی پاتی میشه این روزهای قبل از مراسم. من خودم به شخصه ظرفیت اینهمه استرس و بی برنامگی و این طرف اون طرف رفتنِ بدونِ استراحت رو ندارم. چه برسه به اینکه دخالت و اعمالِ نظرِ اطرافیان رو هم بهش اضافه کنیم! دیگه منفجر میشم تو اون لحظه. عطای شوهرم! و مراسم رو به لقاش میبخشم و میگم یکی بیاد منو از تو اینهمه شلوغی نجات بده! پلیز! خُ الان اعصابمم کمی تا قسمتی خورده. از کفشی که برای لباسِ فردا شبم خریدم اصلا راضی نیستم -ینی اصلاِ اصلا که نه! یه خورده راضی نیستم!- اون مدلی رو که میخواستم پیدا نکردم. قهوه ای سوخته و پلنگی با سگک های طلایی میخواستم :( تازه اینی که خریدم پاشنش فقط 10 سانته. من بلندتر میخواستم :( دیگه هول هولکی تو این شلوغ پلوغی رفتم خریدمش. فکر کنم از سرمم زیاد باشه البته :| لیستِ پ.ن ها: 1. کلِ بدنم درد میکنه. دلم ماساژ میخواد 2. :( چشمام میسوزه. 3. ماشالله چقدر نق داشتم! 4. سالِ 90 خیلی سالِ بدی بود برام. میگن سالِ 91 سالِ نهنگ/اژدهاست... سالِ منه! مطمئنم خیلی بهتر از امسال میشه برام. 5. هر سال بدترین اتفاقایی که قراره برام بیفته تو کلِ سال، یهو تو زمستون آوار میشه رو سرم. خدایا؟ نمیشه این سیلِ مصائب رو پخش کنی تو فصل های مختلفِ سال یهو همشون تو زمستون اتفاق نیفتن آیا؟! 6. اینو: کلیک (لطفا پس از ورود به وبلاگ مذکور، روی "پروفایل نویسنده کلیک کنید!) (توضیح: من تو زندگیِ خودم موندم، بعدش این خانوم اینهمه وبلاگ داره همشونم شونصد تا پست دارن! وااااای! ماشالله! اگه روزانه 24 ساعتِ اضافه هم به من اشانتیون بدن از پسِ اینهمه وبلاگ برنمیام!) چندی پیش در راستای ارضایِ حسِ خودشیفتگیِ خود، دچارِ جو گرفتگی شدیم و رفتیم هرچه آهنگ "مریم" در گوشه و کنارِ نت بود دانلود نمودیم. از ایرانی و ترکی و عربی و کردی و جدیدترین ها گرفته تا آن قدیمی هایی که صدای خش خشِ گرامافون میدهند! از بینِ آنها یک آهنگی پیدا کردیم که با گوش کردن به آن، یک فانتزی در ذهنمان نقش بست: برای اولین بار در عمرمان احساس نمودیم که دلمان میخواست پسر بودیم و یک مریم داشتیم، که عاشقش بشویم. بعدش او ما را تنها بگذارد و ما مدتها در فراقش/فراغش بسوزیم و هر شب پشتِ شیشه ی پنجره ی اتاقمان وقتی داریم به قطره های باران نگاه میکنیم و شمعی در کنارِ دستمان روشن کرده ایم و نمِ اشکی چشمهایمان را خیس کرده تا صبح به همان آهنگ هی گوش بدهیم، هی گوش بدهیم و لبخندِ تلخی حواله ی دنیا کنیم! (در این صحنه یک عکسِ محو از مریم در بک گراند ذهنمان نقش میبندد!) بعدها که به مریممان رسیدیم ، یک شب که پشتِ همان پنجره ی اتاقمان با هم نشسته ایم و از داشتنش در کنارمان در پوستِ خود نمیگنجیم (در این لحظه دیگر باران نمیبارد!) این آهنگ را برایش بگذاریم و وقتی حسابی جو رمانتیک شد، بغلش کنیم و آرام در گوشش بگوییم که: "تو از این مریمِ تو آهنگ خیلی مریم تری :)" 1. دو ساعت و نیمه که نشستم اینجا (شایدم بیشتر) یه چیزی بنویسم ولی حرفم نمیاد :| 2. یه وقتهایی هست که دلت یه چیزیو میخواد که نداری. از هیچ راهی هم نمیشه که بدستش بیاری. ینی اصلا راه نداره. اونجاس که بنده به شخصه گزینه ی "سرتو بکوب به دیوار" رو تجویز میکنم. بدونِ در نظر گرفتنِ عوارضِ پوستی و ایناش! 3. این اواخر مکالماتِ درونیِ من با خودم سیرِ صعودی داشته. مکالماتم با اطرافیانم سیرِ نزولی تر از قبل! دارم برای خودم نگران میشم. نگران تر از قبل! 4. دارم یه چک لیست از مردِ ایده آلم تهیه میکنم! یکی از گزینه هاش اینه که همه ی اینا رو برام بخره، بدونِ اینکه خودم حتی اشاره ای بهش کنم یا بگم ازشون خوشم اومده! خودش باید حدس بزنه (لطفا به مارکِ کفش ها دقت شود) 5. امروز باید برم یه سری خرت و پرت و کرم و لوازم آرایشِ تکمیلی! بخرم در راستای آماده شدنِ کافی! دیگه وقت ندارم. آخر هفته عروسیه ایناست: این - این الان قشنگ معلومه که چه حسی دارم دیگه. نه؟ 6. حوصله ندارم آماده شم برم بیرون. نمیشه چیزایی رو که لازم دارم با تستر ها و نمونه های مختلف و ایناش برام بیارن تو اتاقم از بینشون انتخاب کنم آیا؟ 7. هوووووووووووووووووووووووووووفففف 8. اون آهنگ قبلیه از سرم افتاد! از دیشب خودمو با این آهنگ خفه کردم. صداشو بلللند کردم به حدِ گوش کر شدگی. بعدش باهاش میرقصیدم. یه حسِ ریلکس شدگی بهم دس میداد! واقعا با این آهنگه میرقصیدم! چرا آیا؟؟ الانم رو ریپیته. (منظورم رقصِ ایرانی نیستا! نخند بچه جون. نفرینت میکنم توام به این روز دچار بشیااا! 9. از عدد 8 خوشم نمیاد. اینم نوشتم که بشه 9 تا بعدش برم! :دی پن کیک + قرصِ جوشانِ ویتامین ث! (طرز تهیه پن کیکِ مورد علاقه ی من در ادامه ی مطلب لطفا در حینِ خواندنِ این پست به جهتِ همزاد پنداری با نگارنده! به این آهنگ گوش دهید. (ربطش این است که بنده در هنگامِ نوشتنِ این پست به صورتِ ریپیت وار همین آهنگ را میگوشیدم و میخواندم! بعله.) دیروز بعد از آن حسِ خاکستریِ دپرس کننده تصمیم گرفتیم که روزمان را بسیار خوش بگذرانیم. دهه! اصلا چه معنی دارد که ما ناراحت و افسرده باشیم آیا؟ هیچ معنی ای ندارد. اصلا محال است. برای پوستمان هم خوب نیست! مثلا یک هفته ی دیگر جشنِ عروسیِ فامیلمان است! باید خوشگل باشیم یا نه؟! بنابراین بعد از نهار به جهتِ تقویتِ روحیه و اینها به صورتِ غیر منتظره جوگیر شدیم و خودمان را خوشگل کردیم و شروع کردیم طبقِ معمول با فیگورهای خفن و ناناز هی از خودمان عکس بگیریم تا به آرشیوِ عکسهای چند هزارتاییمان اضافه نماییم! بعد هم لباسهایمان را عوض کردیم و رفتیم پیشِ "ن" ی عزیزمان. بسیور خوش گذشت. "ف" هم آمده بود. آنجا هم طبق معمول کرکر خنده و لوس بازی و این بساط ها به راه بود... برای تکمیلِ روزِ خوبمان کلی خرید هم کردیم و برگشتیم به خانه! مستقیم رفتیم سراغِ عکسهایی که ظهر از خودمان گرفته بودیم و بعد از هزار بار نگاه کردن به آنها، خوشگل هایش را جدا کردیم و زشت هایش را پاکیدیم... بعد از شام هم تصمیم گرفتیم که فیلم ببینیم -Knight And Day- بدک نبود. از خونسردیِ تام کروز در تمامیه مراحل خوشمان آمد. بسیار فان بود! بعد هم آهنگِ مجنونِ معین را گذاشتیم روی ریپیت و دمبل هایمان را برداشتیم و ورزش و اینها! در راستای قابلیت های بالایمان باید اضافه کنیم که در حینِ همین عملیات با یکی از دوستانمان هم میچتیدیم! ... شب هم وقتی داشتیم میخوابیدم و دیدیم که خوابمان نمیاید، فهمیدیم که music خونِمان کم شده و دلمان آهنگِ جدید میخواهد. شروع کردیم 10-12 عدد آهنگِ خز و خیل دانلود نمودیم (آهنگِ بالا یکی از همان هایی است که دیشب دانلودیدیم! اعتراف میکنیم که از همان وقتی که چشممان را بستیم شروع کردیم این پست را در ذهنمان پیش نویس نمودیم! بعله! اینجوریاست! این بود خاطره ی تبدیلِ صبحِ خاکستریِ من، به یک عصرِ صورتیِ پر رنگ + دعایی مخصوص که محبت من به دل یک نفر بیفته بیاد خواستگاریم از اون روزایی هس که میری دوش بگیری با آبِ داغِ داغ. که همه جا پر از بخار شه... که هیچ جا رو نتونی ببینی... که به هیچ چیز نتونی فکر کنی... بعدش میخوای همونجا بمونی... اصلا نمیخوای بیای بیرون با دنیا رو به رو بشی. از همون روزا. پ.ن: دلم انقققدر یه بغل میخواد که شاید حتی به خاطر نبودنش گریه هم کنم. :) (نکته: این یک لبخندِ مصنوعی بود، صرفا برای تزیین :|) دیشب "ن" اینجا بود. برام یه شلوار برمودا آورده بود. همین بهونه ای شد تا من مثلِ نی نی ها تند تند بپوشمش و هی لباس عوض کنم، کفشمو عوض کنم، موهامو ببندم و باز کنم... هی ژست های الکی بگیرم و اونم ازم عکس بگیره و هی کرکر بخندیم. از خودمون نظریه صادر کنیم. دیزاین کنیم و بعدش از خنده ریسه بریم... از همین کارهای دخترونه... وسط اون همه مسخره بازی و ادا اطوار وقتی جلوی آینه وایساده بودم و موهامو میبستم یهو ساکت شدم و یه نگاه بهش کردم گفتم امسال که تموم شه و خرداد بیاد 24 سالم تموم میشه میرم تو 25... همیشه فکر میکردم وقتی 25 سالم بشه همه چی یه جورِ دیگست... زندگیم یه جورِ دیگست... یه جای دیگست... خیلی جدی نگام کرد و گفت: "تو باید شناسنامتو دستکاری کنی!" مثلِ علامتِ سوال نگاش کردم. "آخه اصلا بهت نمیاد سنت اینقدر باشه! مثلا الان که نگات میکنم انگار 21-22 سالته..." خندم گرفت... ینی یه جورایی عادت کردم که همه فکر میکنن سنم از اینی که هستم کمتره... تو باشگاهمون تا 5-6 ماهِ اول همه فکر میکردن 16-17 سالمه!! ... بعد از اونهمه شلوغ بازی و اینور اونور رفتن و عکس گرفتن، نشستم یه گوشه... با خودم فکر کردم کاش میشد سنِ دلِ آدمها رو هم دستکاری کرد... شاید اون سنم الان از 120 سال گذشته باشه... پس اینکه میگن جوونی به دلِ ینی چی؟ ینی الان بالاخره من پیرم یا جوونم؟! پ.ن 1: خیلی دوستت دارم "ن". پ.ن 2: دیشبُ دوس داشتم. پ.ن 3: آدرس جدید رهام اینا. پ.ن 4: این رو که دیدم یه ربع داشتم میخندیدم! (save ش کنید، بزرگ میشه.) اهم اهم! به نام خدا. آنچه امروز بر من گذشت: ( بعدِ اونهمه استرسی که یهویی صبح پیدا کردم و اینا بالاخره آماده شدم بابا منو برسونه... رفتم اونجا قیافه ها رو دیدم از خجالت مردم ینی! همه صورتها انگار تازه از خواب بیدار شده بودن و لباسها از دم مشکی و دیگه خیلی لطف میکردن دیگه تک و توک سورمه ای و قهوه ای و اینا... کرم و سفید که کلا نادر بود... همه تیریپ بچه درس خون و تقریبا همشون هم از دم حلقه داشتن... رینگ نه ها! حلقه ی واقعی! حالا من اون وسط، یک عدد دخترِ چیتان پیتانِ جیگیلیِ کوچک بودم! خعلی خنده دار بود. تصور کنید دیگه خودتون! اصلا از نمای دور و نزدیک بینِ همه قابل مشاهده بودم با این رنگِ آبیِ تابلویی که پوشیده بودم ساختمونِ مورد نظر رو که پیدا کردم و شماره کلاس و اینام رو هم که چک کردم، نوبت به تفتیش میرسید! ینی این خانوما یه جوری تفتیش میکردن که اگه یه دونه پرِ مرغ هم تو جیب یا لباست میذاشتی قابلِ کشف بود! تا این حد ینی! سرگیجه گرفتم در اون لحظه حتی! استرسم همینجوری ادامه داشت و دیگه داشت تبدیل به سردرد میشد... آخه این آزمون ها رو معمولا نیم ساعت دیرتر از موقع مقرر شروع میکنن واسه کسایی که ممکنه دیر برسن... ساعت یه ربع به دو رفتیم نشستیم... ساعت سه بهمون اجازه دادن بسته ی سوالامونو باز کنیم... حدس میزنید من کدوم مدادمو در آوردم؟ راستش انقدر که احساسِ تابلو بودگی داشتم تو اون لحظه از اینکه همه چقدر تیریپ مثبت و بچه درسخون هستن اصلا پشیمون شدم که چرا یدونه مدادِ مشکیِ دُم گاز زده با خودم نیاوردم! خیلی پر رنگ تو چشم بودم آخه! همینجوری دس گذاشتم تو جامدادیم اون مداد صورتیه در اومد! ... اولین باری بود که وقت اضافه نیاوردم... بعدِ امتحان برخلافِ خیلی های دیگه حسِ سبکی نداشتم... مثلِ بعضی از این خانومایی که افسردگی بعد از زایمان میگیرن شده بودم... اصلا ناراحت نبودم از امتحان دادنم... ولی گریم گرفته بود... گریه نکردم... انقدر صبر کردم که سوار ماشین شدم بعدش کم کم بغضم از بین رفت... شاید آخرِ شب دوباره گریم بگیره... فعلا هنوز وقت نشده گریه کنم پاسخنامه و دفترچه امو که دادم به مراقبمون یهو انگار یه بارِ سنگینی گذاشتن رو دوشم... شاید این بارِ همون اتفاقایی بود که با خودم قرار گذاشته بودم بعد از ارشد بهشون فکر کنم و هی پاسشون میدادم به بعد از امروز... اونام که دیدن امتحانم تموم شده، یهویی اومدن گفتن حالا نوبتِ ماست حالا نوبتِ ماست! نمیدونم به هر حال هرچی هست فکر میکنم که نمیخواد بذاره من امشب بخوابم... حسِ بدی دارم. -ببخشید وسطش مامانم صدام کرد که بیا شام بخور!- ... رشته افکارِ آدمو پاره میکننا! هیچی دیگه! یادم رفت دیگه میخواستم چیا بگم. باور کنید یا نه از همون اولش تا حتی آخرش به یادِ شما بودم بچه ها مچکریم! (3 بار) (به صورتِ گروه کُر بخونید اینو!) اینم محضِ یادگاری (همون کیکِ معروفی که به ما بیچاره ها میدن هوووووووف. تقریبا کمتر از یه ساعت دیگه باید شروع کنم به آماده شدن. اعتراف میکنم که یهویی خیلی استرس پیدا کردم. درسته که اصلا هیچی درس نخوندم ولی امیدوارم این استرسِ بیخودی باعث نشه همونایی رو هم که بلدم فراموش کنم. کاش استرس داشتنم آهسته و پیوسته بود و مثلا از دیروز استرس داشتم ولی حداقل کم استرس داشتم. اما یهویی یه استرس با حجم خیلی بالایی بهم وارد شده و واقعا همین الان داره گریم میگیره. هرچی تکنیکِ آرام بخش بلدم دارم به کار میگیرم که حالم بهتر شه... میدونم دیگه زیادی دارم شورشو در میارم و قضیه ارو بزرگ میکنم و پستهای چرت و پرت میذارم ولی امیدوارم با این کار حداقل کمی آروم شم. مثلا من همونی هستم که میگفتم ارشد مهم نیس برام و این حرفها! ظاهرا اصلا جنبه ی فشارِ روحی ندارم تو این زمینه ها! هوووووووووف. احساس میکنم تو خالی شدم! فشارم افتاده شاید... خوبی بدی اگه دیدید از من، با این حال لطفا برام دعا کنید! بسیار محتاجم. سر جلسه ی آزمون هم با دیدنِ رنگِ مدادهام به یاد همتون هستم خدایا کی تموم میشه. اوکی. من برم الکی سر خودم رو گرم کنم استرسم کم شه. فهلا. + دیروز بعد از ظهر با عزمی راسخ واسه سرماخوردگیم رفتم پیش دکترمون. نبض و اینامو گرفت گفت که خیلی خوبی. فقط یه دونه قرص واسه فس فسم! نوشت با یه دونه cold stop و یه کپسول برای اینکه گلوم بدتر نشه... بعدش من هرچی التماس کردم که دکی! تورو خدا یه آمپول به ما بده! حیفه بوخودا! دکی! روی مارو زمین ننداز، من به امید آمپول اومدم اینجا! میگف نه! لازم نیس. آمپول واسه چی. تا همین فردا خوب میشی با این قرصا... ینی هی از من اصرار و از دکی انکار... هعی روزگار... اصلا دلمو شیکوند بدجور! ولی از مطب که اومدم بیرون در خودم احساسِ شفا یافتگی میکردم! بس که تلقین و اینام قویه! خلاصه این شد که الان من حتی بدونِ آمپول هم خیلی حالم خوبه! + راستش من زیاد برای فردا استرس ندارم. یکی از دلایلش هم اینه که آزمونم بعد از ظهره. این خیلی خوبه واسه من. صبحا که مجبورم زود از خواب بیدار شم واسه آزمون، همیشه احساس میکنم که یه چیزی کمه یا یه کاری رو فراموش کردم که انجام بدم. اما فردا از صبح فرصت دارم که کارامو انجام بدم. الان بزرگترین درگیریِ فکریم اینه که واسه آزمون کدوم یکی از این مدادها رو با خودم ببرم که با لباسم ست باشه! هه! کلهم اجمعین آبی و سورمه ای ام. ینی کفش و جامدادیم سورمه ای سفیدن. پالتوم آبیه. با جین آبی. با مقنعه مشکی البته!! الان که فکر میکنم میبینم اون مداد آبی نفتیه خیلی با خودم سته! یه رنگِ متضاد ببرم بهتر نیس؟ اون سبزه که کلا منتفیه. نارنجی هم با آبی خیلی خوبه. زردم خوبه... ولی تو یه جاهای پالتوم که با چهارخونه کار شده رگه های خیلی کمرنگِ صورتی داره... اون صورتی رو ببرم نه؟! باشه پس اون صورتی رو میبرم با اون آبیه + ینی مشکلاتِ من واقعا خیلی بزرگ و غیر قابل حل هستن بعدا اضافه شد: الان یه خورده فکر کردم... میگم صورتی یه خورده لوس نیس؟ دو ساعتی میشه که اومدم بخوابم. حالم خوب نیس. سرم درد میکنه. مماخم فس فس میکنه! گلوم میسوزه :( گشنمم هس فکر میکنم! دارم سرما میخورم. هیشکدوم از روشهای پیشگیری از سرما خوردگی هم جواب نداد. یه عالمه نغ دارم و لوسم. تبم دارم فکر میکنم. هیشکی هم نیس نازمو بخره :( هیشی دیگه. الان فقط زورم به وبلاگم میرسه! یهنی اگه فردا صبح بیدار شم بعد ببینم تو این مدتی که خواب بودم شومصد نفر اومدن تو وبم و هیشکدومشون هم نازم نکردن و حالمو نپرسیدن بدتر میشمااااا. گفته باشم:( حالا کمپوت اینام اگه نیاوردین اجکال نداله. آی من دالم ملیض میشم. هعععی خداااا صبح اضافه شد: به نام خدا. اینجا ایران است. صدای من رو از هیچ جا نمیشنوید! چون گلوم میخاره نمیتونم حرف بزنم + یکی از کارهای بسیار مود علاقم اینه که هر روز که میام سراغِ وبلاگم، میرم کامنت دونی هارو باز میکنم شونصد بار کامنتهارو میخونم، خیلی حالمو خوب میکنه که اینهمه دوستِ خوب دارم. امروز که دوباره باز کردم یه نگاه کردم دیدم وااای! چقد کله ی اسمایلی اینجاس! ینی مردم از خنده! (انقذه دوس دارم این اسمایلی هارو چهارشنبه نوشت: بعدازظهر میخوام برم دکتر. خوبی بدی دیدید حلال کنید مارو! از دیروز بهترم البته! برم بهش بگم: هی مشتی! یه چی بده ما دوپینگ کنیم فس فسمون قطع شه! کرتیم به مولا + صبح داشتم پیاده میرفتم واسه آزمونم. خیابون خلوت... پرنده پر نمیزد. بعدش یه ماشین از دور داشت می اومد. نگاه که به قیافه رانندش کردم متوجه شدم که قصدِ کرم ریختگی داره. رفتم تو پیاده رو. پسره ی بیشهههورِ بی فرهنگ عمدا فرمونشو کج کرد لاستیکای سمت راست ماشینو انداخت تو یه جایی که آب جمع شده بود شااالللاپ! هرچی آب بود اونجا ریخت رو من! + از مهمترین مشغله های ذهنی من تو این یکی دو هفته ی اخیر این بود که واسه روزِ آزمون چی بپوشم! و چه رنگی بپوشم! الان یکی دو روزه که رو پالتو آبی و جین آبی و کتونی سورمه ای سفید با خودم به توافق رسیدم. بعدش درست از همون روز تا حالا هر وقت که به امتحانِ ارشدم فکر میکنم بک گراند ذهنم آبی میشه! + یه سریالی بود یکی دو سال پیشا از شبکه ی دو یا سه... شایدم یک! پخش میشد... ارمغانِ تاریکی... من خیلی دوسش داشتم. نمیدونم چرا. آرش مجیدی با اون گریم و اون استایل و اون هیکل! و اون نگاه تو اون سریال (فقط تو همون سریال)، از اون موقع تا حالا مردِ ایده آلِ آرامش بخشِ منه! مدیونید اگه بهم بخندید! باور کنید من خودم هم از این مساله در عذابم! جدیدا هم شبکه I.film دوباره داره پخش میکنه این سریالو هر روز. منم داغِ دلم تازه شده، میشینم تا تهِ تیتراژِ پایانیشو نگاه میکنم! (البته هنوز کشف نکردم نقطه جاذبیتِ آرش مجیدی تو این نقش چیه واسم!) از صبح که بیدار شدم، هی همش ته دلم استرس داشتم هی خودمو گول میزدم که بیا ببرمت برات صبحونه درست کنم! به به! ببین چقدر خوشمزست! بیا بریم خونه ی عزیز جون! بیا خودمونو خوشگل کنیم! بیا کر کر بخندیم! ... ولی بازم همش استرس داشتم. تقصیرِ خودم نیستا. یه جورایی یه دلشوره ی خاصی دارم واسه روزِ امتحانم. نه که خیلی خونده باشم و اینا! نه! اصلا چون نصفه نیمه درس خوندم و یه خورده در جریانِ امور هستم و میدونم که خیلی چیزا رو بلد نیستم و اینا یه جورایی دلشوره آوره. برام مهم نیس که قبول شم یا نشم. چون میدونم واقعا حقم نیس که قبول شم! اصلا خوش به حالمم میشه اگه قبول نشم چون واقعا حوصله ی درس خوندن ندارم دیگه. دلم میخواد کارهای دیگه انجام بدم. مثلا از صبح تا غروب برم باشگاه. کار کنم. نقاشی بکشم. کارای هنری انجام بدم. کتابی که خیلی وقته تو ذهنمه بنویسم. به صورت خیلی تخصصی تر فیلم ببینم... ینی کلا کارایی انجام بدم که ازشون لذت ببرم. ولی بازم استرس دارم. حتی برای این آزمونِ جامعِ درِ پیتی که فردا دارم هم استرس پیدا کردم! بوخودا! البته میدونم که گذراست و خوب میشه. احتمالا از محیط بهم وارد شده! الان تنها چیزی که آرومم میکنه و ندارمش، اینه که یکی بشینه اینجا، بغلم کنه (یه بغلِ گرمِ امنِ قویِ ترجیحا خیلی خوشبو! به مدتِ نامحدود) موهامو بزنه کنار، با ازون صداهای درِ گوشی که انگار تازه از خواب بیدار شده (که عاشقشم) بهم بگه: "اصلا گورِ بابای ارشد. ببین اصلا مدیونی بهم اگه از آخر اول نشیا. اگه مجاز شی دیگه دوستت ندارم. روزِ آزمونِ ارشدتم فقط حق داری بری سرِ جلسه کیک و ساندیسِت رو برداری بیای بیرون. سالِ دیگه هم عمرا اگه اجازه بدم تو این آزمونهای چرت و پرت شرکت کنی! الانم همینجا تو بغلم بخواب، خودم فردا میرم سوالا و جوابیه آزمونِ جامعِت رو برات میگیرم میارم در حالِ حاضر که این نامه! را مینگارم، دو روز مانده به آخرین آزمونِ جامعم و شاید یک هفته به آزمونِ ارشدم. من اینجا در این جزیره! (منظورم خونمونه) بینِ سه عدد فردِ خطرناکِ سرما خورده ی آنفولانزا گرفته گیر افتاده ام. بنده تمامی سعیِ خودم را نمودم و در این سال سی (منظور فصلِ سرماست) سرما نخورده ام. چگونه تاب آورم سرماخوردگی و فس فس در جلسه ی امتحان را؟ اولین قربانی پدرمان بود... او که اصولا پایش را در مطب نمیگذاشت و اینها، ولی یک شب با کمالِ میل و عجله رفت ویزیت شد و حتی آمپول هم زد! (پدرمان اصولا از آمپول خوشش نمی آید! نه که فکر کنید میترسد ها! نهههههههه!) یعنی منظورمان از اشاره به آمپول زدن، گوشزد نمودنِ وخامتِ اوضاست. دومین قربانی برادرمان بود... او بسیار در برابرِ بیماری مقاوم است، مخلصِ کلام اینکه در نوعِ خودش پوست کلفتی به شمار میرود! ولی سرما خورد... بسی خفن... مادرمان آخرین فردِ قربانیست... او که همیشه از همه مراقبت مینمود، الان همی در بسترِ بیماریست... ما هی میخواهیم از او مراقبت کنیم هی الکی میگوید که نه من خوب میباشم... هی همه ی کارها را خودش انجام میدهد... (بسیار به تلقینِ مثبت اعتقاد دارد مادرمان دیروز بلند شده کله ی سحر بخور داده، دوش گرفته دارد گرد گیری میکند برای خودش خانه را! (تا این حد ینی!) و ما هم از ترسِ اینکه بیمار شویم تمامیه روشهای پیشگیری از سرماخوردگی را مطالعه نموده و انجام میدهیم و هر 5 دقیقه یک بار هم هی دستمان و اتاقها را ضد عفونی میکنیم... تا به اکنون که موفق بوده میباشیم. بدبختی که یکی دو تا نیست! ما میخواستیم در این روزهای آخر کمی نیم نگاهی به کتابهایمان که رویشان یک وجب خاک جمع شده بیندازیم ولی صد دریغ و افسوس! کلا این هفته هایمان پر است! کلی خریدِ انجام نداده داریم. (که صد البته خرید و مهمانی بسیار واجب تر از کنکورِ کذایی میباشد!) 22 بهمن تفلدِ پدرمان میباشد... هیچ غلطی ننمودیم تا الان. فقط صبح رفتیم با مادرمان برایش کادو خریدیم. تصمیم هم گرفتیم امر خطیرِ کیک پزان را خودمان انجام بدهیم ولاغیر. شاید هم چند تا از دوستان خانوادگی را جمع کنیم شب ببریمشان بیرون. هفته ی بعد هم یک مهمانی دعوتیم. تولد دوستمان هم هست. 11 اسفند هم جشن ازدواجِ یکی از فامیل هاست... البته ما لباسهایمان را زود آماده کردیم ولی جینگیل پینگیل و جزییات را کامل نکرده ایم هنوز... نمیخواستیم این خرید ها بیفتد به اسفند... یعنی مشکلاتِ ما بسیییاار بزرگ هستند واقعا!! مستحضر هستید که! نمیدانیم چه گِلی به سرمان بگیریم... درس که تعطیل است! حداقل تلاش کنیم سرما نخوریم + و در بین آنها دیوانگانی هستند که از ساعتِ 11 تا 1 شب مینشینند آرشیوِ وبلاگِ خودشان را با کنجکاویِ فراوان میخوانند و احمقانه از خود میپرسند: ینی اینا رو من نوشتم واقعا؟! پُستِ بیخودی بیش نبود خودمان میدانیم. بالاخره بعد از دوسال امروز از دست اون براکت ها و ارتودنسیِ مزخرفم راحت شدم. الان میتونم راحت بخندم و ریسه برم (نه اینکه مثلا اون موقع ها نمیرفتم!! دکترم که سیم و براکت ها رو برداشت دیگه از خوشحالی نزدیک بود بپرم بغلش کنم کلی ماچش کنم و اینا! حیف که به قول رونا اسلام به خطر می افتاد انننننقدر ذوق کرده بودم که بعدش تقریبا نیم ساعت تو خونه بالا پایین میپریدم جیغ میکشیدم! گفتم زود بیام اینجا و بهتون خبر بدم که تو خوشحالی من سهیم باشید الان فقط یه مقداری برای براکت ها و سیمم احساسِ دلتنگی میکنم - که همونم دکترم داد یادگاری بیارم خونه! یک غلطی نمودیم برای یک عدد جنسِ مذکر مو/بر گذاشتیم. ینی این بشر اعصاب برای ما نذاشت: نقطه ی شروع: ببین داره میسوزه فکر میکنم!! احساس میکنم البته! من: 30 ثانیه بعد: مطمئنی که الان نباید بشورم؟ فکر میکنم دیگه خیلی داره میسوزه! من: دقیقه ی اول: ببین اگه چیزیم بشه تقصیر توئه ها! من: 30 ثانیه بعد: تو واقعا میخوای منو بکشی؟ خیلی طولانی شدا! فکر میکنم از 10 دقیقه هم بیشتر شده!!! یه نگاه به ساعت کن! من: دقیقه ی دوم: ول کن بابا من اصلا نمیخوام، برم بشورم دیگه نه؟؟ من: 30 ثانیه بعد: نگاه کن، فکر میکنم دیگه الان داره میسوزه! من: دقیقه ی سوم: ولش کن اصلا، یه ربع گذشته دیگه نزدیکای مردنمه دیگه!! من: اصلا به من چه! برو بشور! خفم کردی! چرا اینقدر جون عزیزید شما مردا آخه؟ واقعا برام سواله. مامان: (در حالی که دستش بنده) مریم تو این دیگ بالاییه آب میریزی؟ من: کدوم؟ همین دیگی که این بالاست؟ مامان: پَ نَ پَ! همون دیگی که اون پایینه! من: اینجا، یه غروب دلگیرِ... با یه اتاقِ گرم و تاریک... و منی که رو تختم دراز کشیدم... هدفون رو گوشامِ... این آهنگ رو گوش میکنم... دوباره و دوباره و دوباره... چشمامو بستم... انگار زمان رو نگه داشتم، تو یه دنیای دیگم، تو یه دنیایی که فقط مالِ خودمه، تو یه دنیایی که همه چی آرومه... Et si tu n'existais pas Dis-moi comment j'existerais ... گونه هام خیس شده، خیسِ خیس... خلسه... حسیه که از این آهنگ میگیرم. اصلا انگار این آهنگ، خودِ منم... انگار این آهنگ از اولش مالِ خودم بوده... اصلا انگار من تو همه ی کلمه های این آهنگ زندگی کردم... انگار من تو همه ی ثانیه هاش نفس کشیدم... من دارم رو تک تکِ این نُت ها راه میرم... خوب گوش کن... این آهنگ مالِ منه... مالِ خودِ خودم. من میدونم. من یه جای دیگه بودم... من تو یه دنیای دیگه زندگی کردم... یادمه... من از همون اولش اینجا نبودم... اونجایی که من بودم با این آهنگ خاطره داشتم... تو یه غروبِ تابستونی به این آهنگ گوش میکردم... رو به روی یه دریاچه که از نورِ خورشیدی که داره غروب میکنه نارنجی شده نشسته بودم و موهامو ریخته بودم رو شونه هام... یه پیراهنِ سفید با گلهای صورتی پوشیده بودم... با یه کلاهِ حصیریِ بزرگ... من اونجا بودم... زانوهامو بغل کرده بودم... سرم رو شونه های کسی بود... من پر از آرامش بودم... یادمه... اگه اینجوری نبوده پس چرا این آهنگ اینجوری داره منو دیوونه میکنه؟ چرا اشکمو در میاره؟ چرا حس میکنم یه تیکه از وجودم، از خاطراتم توش جا مونده؟ چرا نمیتونم دکمه ی STOP رو بزنم و دیگه بهش گوش ندم؟ چرا با هر بار گوش دادن به این آهنگ احساس میکنم کسی منو محکم تو بغلش گرفته و آروم درِ گوشم میگه: ششششش... نترس، من پیشتم... میخوام تا صبح به این آهنگ گوش کنم... میخوام تا صبح احساس کنم که کنار همون دریاچه نشستم و کسی کنارمه و من هیچوقت از چیزی نمیترسم... هیچوقت... صبح کله ی سحر بیدار شدم که برم کتونی بخرم... اولین مغازه ای که رفتم فروشنده هه خودش چند تا کار بهم نشون داد... اولی: من: نه D&G نمیخوام. دومی: من: م م م... فکر میکنم خیلی حالتِ پسرونه و یغور داره. سومی: من: نه از این طرح های جینگیل پینگیل! خوشم نمیاد زیاد! چهارمی: من: ... یه خورده رنگش جیغ نیس به نظرتون؟ پنجمی: من: به نظرم برای دخترای دبیرستانی مناسبتره این طرح. ششمی: من: نه چسبی دوست ندارم. هفتمی: من: قسمتِ جلوش خیلی گردِ! پام شبیه کتلت میشه! هشتمی: من: ( الان که اومدم خونه وجدانم بیدار شده... دارم فکر میکنم سلیقه ی طرف رو با خاک یکسان کردم احیانا، چقد ایراد گرفتم خُ میگفتم نه این مدل رو نمیخوام مثلا! کتلت! ...در بسته شد... مامان رفت بیرون... پس امروز صبح کسی خونه نیس... من و خودم تنهاییم... صبحِ خوبی میشه... بدونِ حرف و زنگِ تلفن و سر و صدای ظرف و تلویزیون و باز و بسته شدنِ در کابینتها و اتاقها و سلکشنِ آهنگای شادِ مامان و هودِ آشپز خونه! چشمامو به سختی باز میکنم... ساعت چنده ینی؟ گوشیمو برمیدارم... 09:10... باید شبا زودتر بخوابم، صبحا زودتر بیدار شم... دلم میخواد اصلا شبا ساعتِ ده بخوابم و صبحا ساعتِ شیش بیدار شم و خوابم هم نیاد... میدونم کلا آرزویِ محالی بیش نیست! پتومو همینجوری ول میکنم رو تختم... اصلا هیچوقت تختمو بعد از بیدار شدن مرتب نمیکنم... امروز بعد از ظهر چی بپوشم؟ دیروز همه ازم درباره ی درس خوندنم و امتحانم میپرسیدن... ش بهم گفت چقد لاغر شدی... درس زیاد میخونی یا استرس داری؟! شاید به خاطرِ لباسم بود که لاغر نشونم میداد... بهش گفتم یه مدتِ نمیرم باشگاه پفم خوابیده! واقعا چرا نمیرم باشگاه؟ بذار بعدِ کنکور... اصلا مگه درس میخونم که نگرانِ گرفته شدنِ وقتم باشم؟ کتونیِ باشگامم خراب شده... اگه بخوام برم باید یه کتونی دیگه بخرم... چه خوب شد که همه ی کتابهامو از جلو چشمم جمع کردم... نه دیگه اون باشگاهو دوس ندارم... ف میره اونجا... مجبورم برگشتنی با اون بیام... مثلِ دلقکا آرایش میکنه... با رنگهای خیلی تند... خوشم نمیاد... اصلا امروز خودم بیشتر ورزش میکنم... خب چی بپوشم امروز بعد از ظهر؟ ... آبجوش-عسل درست میکنم، لیوانمو بر میدارم میام بنا به عادتِ هر روز الکی تلویزیون رو روشن میکنم میشینم جلوش انقد این کانال و اون کانال میکنم تا آبجوش-عسلم تموم شه... خاموشش میکنم... کلا پنج دقیقه طول میکشه این پروسه! شروع میکنم به ورزش کردن... چی بپوشم امروز... امروز باید خوش بگذره... بعدِ ورزش وقتی دارم صورتمو بخور میدم آهنگای چرت و پرت گوش میدم... مهمترین مساله ی امروز فقط باید این باشه که چی بپوشم بعد از ظهر! به چیزای بد فکر نمیکنم... دوش میگیرم... لوسیونم... خشک کردنِ موهام... رقصیدن جلوی آینه... سالادِ میوه... ...امروز از صبح برای خودم بودم... لازم نیست زیرِ چتری هام قایم شم... لازم نیس دلم تنهایی بخواد... واسه دورِ همیِ بعد از ظهر چتری هامو جمع میکنم... ش میگفت اینجوری صورتت پُر تر نشون میده... نمیخوام دختر عمه هام هم امروز بهم بگن چقدر لاغر شدی... نمیخوام فکر کنن خیلی درس میخونم... نمیخوام ازم انتظار داشته باشن که حتما قبول شم تو ارشد... اصلا نمیخوام وقتی نگام میکنن یادِ درس و امتحان بیفتن... نمیخوام هی هر پنج دقیقه یه بار یه نفر ازم بپرسه چطوری با درسا؟! میخوام امروز همه یادشون بره که من همون احمقی هستم که قراره یکی دو هفته ی دیگه برای بارِ سوم امتحانِ ارشد بده ولی هنوز حالیش نیس که اگه میخواد قبول شه باید درس بخونه... چی بپوشم... یه رژِ ملایمِ براق و دخترونه با چشمایی که دورش رو سیاهِ سیاه کردم، تاپِ بلندِ قرمز و جینِ طوسی و موهایی که کاملا جمع شده، با دستایی که پر از دستبند و انگشترِ نقره ای کردم و گوشواره های بزرگ و صد البته گردنبندِ ستاره ایم این ظاهر رو بهم میده؟ ... ... دیروز غروب شروع کردم به مرتب کردن اتاقم... خورده ریزه هام همه جا پخش و پلا بودن. از همه سخت تر مرتب کردن لباساییه که رو لبه ی پایینیه تختم جا خوش کردن. عادتم اینه که لباسهای دم دستیمو که هر روز عوض میکنم رو میندازم همونجا. اگه مثلا یه هفته کاری به کارِ اون ناحیه از اتاقم نداشته باشم باید کلی برای جا به جا کردنشون وقت بذارم... بین همین کارا بود که با خودم فکر کردم واسه دورِ همیِ فردا چی بپوشم؟ دو ساعت و نیم طول کشید که انتخاب کنم... به سختی هم انتخاب کردم. با وسواس و دقت. یه بلوز و دامن انتخاب کردم گذاشتم بیرون از کمدم... ... ولی متاسفانه صبح که بیدار شدم از اون روزهای "هیس" بود برام. از دنده ی سکوت بیدار شده بودم. ینی دلم نمیخواست حتی یک کلمه هم حرف بزنم... نمیخواستم چیزی بشنوم. کلاهمو میکشم تا روی چشمام... تو خودم قایم میشم. سویشرتمو میپوشم رو تاپم. میرم به مامان کمک کنم... روزهایی که من سکوت میخوام مامان همیشه بیشتر باهام حرف میزنه... شاید فکر میکنه که حالم بده و میخواد خوبم کنه... با سر و ایما و اشاره جوابشو میدم... هی ازم نظر میخواد... با حداقلِ کلمه ای که میشه جواب میدم... وقتایی که توی ذهنم خیلی شلوغه اصلا حوصله ی حرف زدن ندارم... نمیتونم بهش بگم: مامان! هییییس! لطفا چیزی نگو! لطفا تلاش نکن حالمو خوب کنی! لطفا ازم نظر نخواه، لطفا لطفا لطفا بذار فکر کنم، بذار امروز فقط با مریم باشم... امروز فقط فکر کنم... کلاهمو میکشم پایین تر... این ینی از من فاصله بگیرید! تو افکارم غرق میشم... تو تاریخها... تو آدمهای گذشته و حال و آینده... کارا زود تموم میشه... کاش امروز نامرئی میشدم... میرم دوش بگیرم... کلاهمو که بر میدارم، میترسم... احساس میکنم با برداشتنِ کلاهم همه ی فکرایی که تو سرم جمع شده بودن پخش و پلا شدن و یه جا جمع کردنشون سخت میشه... (اگه روزی کسی خواست منو شکنجه کنه تنها راهش اینه که منو به جایی تبعید کنه که حموم نداشته باشه! مطمئنا بعد از دو روز میمیرم.) لوسیون بدنم یکی از امیدهای زندگیِ منه! حاضرم به خاطرش روزی ده بار هم دوش بگیرم... فوق العاده خوش بو... دارم موهامو خشک میکنم... ناخونامو نگاه... شاید زیاد که فکر میکنم، زیاد که ساکت میشم، زیاد که تنهایی میخوام، اونام کبود میشن... لاکِ سبزمو ورداشتم تند تند لاک زدم به ناخونام... به لباسی که انتخاب کرده بودم نگاه میکنم... نه... دامن نمیخوام... یه لباسی میخوام که توش قایم شم... که معلوم نشه یه عالمه فکر تو سرم میچرخه... جین بهتره... یه نگاه به ناخونای سبزم میندازم و تاپِ لیموییمو انتخاب میکنم... چتری هامو اتو میکنم و میریزم رو پیشونیم... که چشمام معلوم نباشه... که کسی از تو چشمام نخونه که چقدر فکر تو سرمه... چقدر تنهایی میخوام... اه... امروز یکی از معدود روزاییه که حوصله ی آرایش کردن ندارم... کلِ بعد از ظهر باید خودِ واقعیمو قایم کنم و الکی بخندم... ... امروز یه دختری با ناخونای سبز و تاپِ لیمویی و جینِ قهوه ای سوخته، با گردنبندِ بلندِ ستاره ایش که عاشقشه... با چتری هایی که همش چشماشو پشتش قایم میکنه اینجاست که باید الکی بخنده و به مهموناش نشون بده که وای! من چقدر خوشحالم که اومدید تنهاییمو خراب کردید. مجبور شدم به خاطر شما کلاهمو بردارم و فکرهای دوست داشتنی و خاطره های قشنگی رو که میخواستم امروزم رو باهاشون بگذرونم پخش و پلا کنم. بفرمایید، این دِسِر، پر از فکرهایِ منه. فکرهایی که تو سرم میچرخیدن، وقتی داشتم درستش میکردم... بیاید باهم قاه قاه بخندیم و حرفای خاله زنکی بزنیم و گیر بدیم به مدل ابرو آرایشِ همدیگه. بیاید از اول تا آخر پشتِ سر همه حرف بزنیم. وای امروز حتما خیلی فان میشه! دیر شد... برم آرایش کنم. باید پشتش قایم شم. + غروب نوشت: من بسیار آدم بی شعوری هستم. پستمو خوندم حالم از خودم بد شد! مهمونی خیلی خوش گذشت. خیلی خوب بود. حالمو خوب کرد. من دیگه غلط بکنم قبلِ مهمونی درباره ی بعدش نظر بدم! + امروز چقد کامنت تبلیغاتی vpn و تبادل لینک زیاد بود، خبریه آیا؟ قبل از سه سالِ پیش وقتی کسی تصمیم به خواستگاری میگرفت: مامان: قراره واسه مریم خواستگار بیاد. اگه زنگ زدن چی بگم؟ بابا: (من در پس زمینه: عه فا سه سالِ پیش وقتی کسی تصمیم به خواستگاری میگرفت: مامان: قراره واسه مریم خواستگار بیاد. اگه زنگ زدن چی بگم؟ بابا: معلومه دیگه. بگو ما دختر شوهر نمیدیم! (من در پس زمینه: هه! حالا وقتی کسی تصمیم به خواستگاری میگیره: مامان: قراره واسه مریم خواستگار بیاد. اگه زنگ زدن چی بگم؟ بابا: م م م ... خب من که تو اینکارا وارد نیستم. خودت میدونی! (من در پس زمینه: عمرا!!!! تازه داره خوش میگذره! شوهر میخوام چیکار!) + دلیلم برای برگشتن فقط و فقط وبلاگم بود. با ذوق و خوشحالی و هدفِ حداقل یک پست در روز! اومدم دیدم ای روزگار! پرشین داغونه. بسی حرص خوردم. بسی بسیار زیاد ینی. any way. یادم باشه برم دیه بگیرم از پرشین واسه پوستم فکر میکنم گوشِ شیطون کر الان درست شده باشه به کوریِ چشمِ استعمارگران و دسیسه چینان! آخه نه که ما بدبخت بیچاره های پرشین بلاگی اینجا لانه جا/سو/سی داریم! واسه اینه! + این روزها اگه شنیدید که یه دختری هست که صبحها که بیدار میشه سریعا بعد از بلند شدن و قبل از شستنِ دست و روش حتی! یه کلاهِ بافتنیِ سبزآبیِ بزرگ میکشه رو سرش و میارتش تا روی چشماش و همه ی موهاشم میریزه تو کلاهه و چتری هاشو یه کوچولو از کنارِ گوشاش، از زیرِ کلاهش میاره بیرون و کلِ روز همون ریختی واسه خودش تو خونه میچرخه و فقط و فقط با این کاره که احساسِ امنیت میکنه، نترسید! اون منم. فکر میکنم بعد از تیریپِ پتوییم این خنگولی ترین تیریپیه که تا حالا داشتم + یکشنبه رفته بودیم کوه برف بازی. این تصویر رو خودم شکار کردم. واقعا برای خودم جالب بود. قلبِ برفی! لوکیشن: داخلی-آشپزخونه من: نشسته پشتِ میز، دست ها زیرِ چونه- امروز رفته بودم مغازه ی اون خانومه!! مامان: در حالِ این ور و اون ور رفتن و غذا درست کردن- کدوم خانومه؟ من: همونی که خیلی حرف میزنه! یه بار با هم رفته بودیم مغازش... سر خیابونمونه! مامان: آهان. خب؟ من: هیچی. دکورشو عوض کرده، چیزای جالبی آورده. یه بار باهم بریم ببین. مامان: باشه. شمارشو داری؟ من: آره، امروز کارتشو بهم داد. مامان در حال ظرف شستن... من: فقط خیلی حرف میزنه. ینی من رفتم اونجا این اومد کلِ مغازشو ریخت جلوم توضیح میداد! تقریبا نیم ساعت وقتم تلف شد. مامان: حالا چیا آورده مگه؟ من: بیشتر لباس زیر و چیزای فانتزی و لوازم آرایشی-بهداشتی. مثلا من رفته بودم جوراب بخرم، بعد این میاد لباس خواب ها و لباس زیرهاشو بهم نشون میده میگه "این مخصوصِ خوابه! این مخصوصِ س ک سِ. این خال/کوبی ها مخصوصِ شبه! اون خال/کوبی ها مخصوصِ س ک سِ! من از این لباس زیرها کلی سفارش گرفتم! من از همه جا مشتری های خاص! دارم!" خب به من چه؟! هیچی دیگه! الکی کلی پیاده شدم! مثلا فکر میکنه فقط خودش حالیشه کدوم لباس به دردِ کجا میخوره! مامان: در حالِ هم زدنِ غذا- شاید یه خورده کم داشته باشه؟!! من: نمیدونم! شاید. یه خورده چاقم شده نسبت به اون دفعه... فکر میکنم حامله باشه... مامان: با بی تفاوتی- بس که از این لباس خواب ها پوشید و از اون خالکوبی ها استفاده کرد!!! من: (جان؟!!) ... آه خدایا! من چند روزی میشه که وافعا احساس خوشبختی میکنم. واقعا از تک تکِ لحظه هام لذت میبرم. هییییییچ چیزی نمیتونه منو به هم بریزه. هیچ فکری چه از گذشته و چه از آینده منو نا امید و ناراحت نمیکنه و من پررررررررررر از انرژی مثبتم. فکر میکنم این حس و حال نتیجه ی اون سختی هاییه که چند وقتی تحمل کردم تا این پیله ی دورمُ بشکافم و پروانه بشم! من خودم رو شناختم. من شکست ناپذیرم! (جو گیر نشدم! جدی میگم!) به نظرم این پست یکی از آموزشی ترین و جدی ترین پستهاییه که نوشتم و ازتون میخوام تا اونجایی که براتون مقدوره کارهایی رو که گفتم انجام بدید و نگید بیخیال بابا! دلش خوشه! من خودم هر جا از این نوشته ها میدیدم همش میگفتم اووف بازم ازین نوشته های آدمای سرخوش و بی دغدغه! اصلا هم حوصله ی خوندنشو نداشتم. میخوام چندتا از تجربیاتم رو اینجا براتون بنویسم که وقتایی که از همه چیز و همه جا نا امید شدید واقعا به دردتون میخوره. مطمئن باشید. میخوام که شما هم این حس خوبی که من الان دارم رو داشته باشید. (دیگه خودتون بودید و دیدید که من گاهی واقعا چقدر داغون بودم) اینا شعار نیستن. اینا واقعا کار میکنن! (من کودک ... صبح با بدبختی بیدار شدم اصلا یه وضعی! به زور از پتوی گرم و نرمم دل کندم! تهنایی صبحونه خوردم بعد رفتم آماده شدم که برم واسه آزمون... راستش یه چند باری هم فکرهای شیطانی به مخیله ام راه پیدا کرد ولی من تند تند ذهنمو منحرف میکردم! (مثلا اینکه ول کن بابا بگیر بخواب فردا برو جوابیه و سوالاتو بردار بیار خونه بخون دیگه!) خب آخه زورم میاد میبینم همه راحت گرفتن خوابیدن من مجبورم برم یخ حوض بشکونم امتحان بدم خُ ... کلا اینکه رفتم آخه به جای ویفر، کیک شکلاتی داده بودن! کارنامه ی دفعه ی قبلیمو هم همین امروز گرفتم (کلا حال میکنین با این انگیزه و اینای درس خوندن من آیا؟ دیگه این دمِ آخری گفتیم یه حرکتی کنیم یه خورده درس بخونیم بعدا مایه ی ندامت و اینا نشه دیگه... توهم نوشت: این منم پس از اعلام جوابیه های کنکور ارشد: 2- راستش غرض خاصی داشتم! دروغ گفتم تو شماره ی 1 ! همش میخواستم ازین اسمایلی ها یه جا استفاده کنم دیگه داشتم میمردم از این حِس! 3- اینم رو دلم مونده بود ولی هیچ جایی نداشتم بذارم! همین پایین مایینا میذارم عقده ای نشم: 4- اینووووووووو ای خداااااااااااا 5- 7- به اعصابتون مسلط باشید ایندفعه یه پستِ خوب میذارم جبران بشه 8- وای من چقد این شکلکا رو دوس دارم آخه! خیلی با حالن 9- هر چی بیشتر در این مکان توقف میکنم بیشتر هی اسمایلی اضافه میکنم! کلا کنترلم رو از دست دادم! منو عفو بفرمایید! 10- الان معلوم نیس واقعا من روم فشارِ کنکور زدگی و ایناس ینی؟ اندر احوالاتمان همین بس که امروز صبح که دیده بر جهان گشودیم و یک جفت خورشیدِ تابان به جهان میهمان نمودیم با وحشت دریافتیم که الاربعاء است (اینهمه دادِ سخن راندم و گفتم فی دورانِ راهنمایی-دبیرستان یوخده عربی یاد بفرمای آری... عرض میکردیم... ناگهان پرده از جلوی چشمانمان کنار رفت و جمالِ حقیقتِ ترسناکی را به حورالعینِ مان مشاهده فرمودیم... دیدیم که امروز چهارشنبه است و دو روز دیگر ما آزمون داریم و هیچ... هیییییییییییییییچ... هیییییییییییییییییییییییییچ چیزی مطالعه نفرمودیم. یعنی یک "هیییییییییییییییچ" میگویم، یک "هیچ" مینیوشی الان به سانِ ابرِ بهاری میمانیم که منتظرِ اندک تلنگری است که اشک بریزد ولی اشک هم ندارد خیرِ سرش! هی جمعه را در ذهنمان صحنه سازی میکنیم و خودِ بیسوادمان را میبینیم که درآن میانِ جمع به مانندِ یک عدد بادمجانِ بَم بِم بُم! نشسته ایم و فقط به کفشهای آزمونندگان (آزمون دهندگان) نگاه میکنیم و آنها را مورد آنالایز قرار میدهیم و با توجه به درصد خاک و خلِ بنشسته بر روی آنها میزانِ دوری و نزدیکیِ مسافت، میزانِ تنبلی و سهل انگاری در نظافت (النظافتُ منِ الایمان! -بر دیفالِ مکتبخانه ی ابتداییمان نبشته بوده گردیده بود)، و حتی رتبه ی کسب خواهد شده در آزمونِ اصلیِ آنها را نیز تخمین میزنیم ولی دریغ از یک دایره ی سفید که بتوانیم به صورت correct با مدادِ آبی نفتیِ خوشگلمان پُر کنیم... (البته شاید مدادِ آبی نفتیمان را نبریم چون اگر بخواهیم کتِ ذغالی بپوشیم به هم نمیآیند... شاید مدادِ قرمز ببریم با خودمان...) الان که فکر میکنیم میبینیم که حتی آن ویفری هم که به عنوانِ قوتِ غالب/قالب میدهند هم به کاممان زهرِ تلخی بیش نخواهد بود... آه، بیچاره ای بیش نیستم در این میانه! ... خُب ما الان خیلی غصه ناک هستیم. داریم با خودمان فکر میکنیم که احتمالا برای آزمونِ اصلی هم همین حسِ ویرانگر را خواهیم داشت دیگر... کمی متنبه گشتیم حدِاقَلِ کَندِش! احتمالش میرود که از این پس روزی یک پیج درس بخوانیم... جای دوری نمیرود احیانا... یا میرود توی مغزمان یک چیزی یاد میگیریم... یا از این گوش میرود از آن گوش در میاید فوقَش... خوبی اش این است که به دستِ اس/تعمارگرِ پیر و آقای فرارِ مغزها و inside توط/ئه گران و ر/وباهِ مکار و خانوم تناردیه و اقوامِ محترمه و اینها نمی افتد ذخایرِ علمیِ م/ملکت! الان از فشار و استرس وارده گفتیم که دست به دامنِ پروردگار هم بشویم شاید یک نظری انداخت و یک فرجی شد در کارِ ما... خداونداگارا! معبودا!! کسی به عیبِ من از خویشتن نپردازد-که هر که مینگرم با تو عشق میبازد! ما تنبلی هستیم از تنبل های روزگار... -اصلاح میکنیم پروردگارا، از آن تنبل های خفن هستیم- گوشه چشمی فرموده، موردِ عنایت قرار دهید مارا، کمی انگیزه و اراده در ما تقویت نموده، از دریای فضل و کَرَمِ خود ما را بهره مند بفرمااااااااااااااااید. آمین یا رب العالمین! شما هم نخند جانم! نخند! از بهرِ این نادمِ مفلوک دعایی کن شاید از آبرو ریزی های آتی نجات پیدا کرده و درصدهایمان زیرِ پنجاه نشده و موردِ استهزاء رقبا و دوستانِ به ظاهر دوست قرار نگیریم... دعا کن جانم! دعاااااا! گلِ سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم نکن تا میتوانی :( ... نمیدونم دیروز بود یا پریروز... راستش برای یادآوری اتفاقایی که دیروز و پریروز افتاد یه خورده ذهنم کار نمیکنه چون همش آرامبخش میخوردم که بخوابم... آهان... طبق قرارم با شکوفه قرار بود که ترجمه ها رو سه شنبه تحویل بدم... با همه ی دردی که داشتم و حالِ بدم شروع کردم ترجمه ها رو انجام دادن... همون روز ساعت 10 اینای شب بهم زنگ زد که فلان ترجمه ارو میتونی فردا برام آماده کنی؟؟! (از اینکه کسی بد قولی کنه یا طبق قراری که با هم داشتیم عمل نکنه یا باعث شه سورپرایز شم متنفرم یه جورایی) گفتم قرارمون برای سه شنبه بود. من نمیتونم زودتر از اون برات بیارم... گفت طرف زنگ زده لازم داره. راستش اون ترجمه ارو از یه ماه پیش بهم داده بود! گفتم خب دیوونه تو که میدونستی اون لازم داره چرا زودتر تحویلش ندادی؟ حالا چرا دادی به من؟؟ گفت فردا بهم برسون! گقتم نصفه کارست... همون قدری که انجام دادم میفرستم برات. گفت باشه... از بد قولیش و این که تو کارش مدیریت نداره اعصابم خورد شد... از همون اولش متوجه شدم این آدمی نیس که بتونم راحت باهاش تو یه زمان طولانی کار کنم... تصمیم گرفتم همه ی سفارشها رو براش پس بفرستم با آژانس... صبح زنگ زدم بهش گفتم دارم پس میفرستم... گفت خودت نمیای؟ گفتم نه... گفت پس هزینه ی ترجمه هایی که انجام دادی چه جوری بهت برسونم؟ گفتم کرایه آژانسو باهاش حساب کن بی حساب شیم... من دیگه کار نمیگیرم... یخ کرد... شروع کرد به داد و بیدا که: بابا شما چرا اینقدر گ.ش.ا.د.ین؟ چرا جربزه ندارین؟ تا یه اتفاقی می افته کارو ول میکنید. یه خورده از خودتون کار بکشید... من تازه دو روزه که اومدم اینجا مدیره اینجا بهم میکه تو چقدر بی عرضه ای (تو دلم گفتم خب هستی لابد) اه. مریم اینجوری نکن دیگه. گفتم حالم خوب نیس... گفت باشه خدافظ... لازم به ذکره که در تمامی لحظه های فحش خوردن زبان در کام کشیده بودم و حرف نمیزدم... راستش حالم اونقدر خوب نبود که بتونم حرف بزنم حتی... زنگ زدم آژانس... آدرس اونجا و شماره تلفن خونه ارو بهش دادم و گفتم اگه مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیره... کلی سفارش کردم که مراقب باشه و خودم هم نصف کرایه اشو دادم و گفتم بقیه اشو وقتی تحویل داد بگیره. گفت باشه... نیم ساعت... نه بیشتر بود... 45 مین بعد راننده زنگ زد و گفت که این خانوم میگن چون کارها رو پس فرستادن دستمزدی بهشون تعلق نمیگیره و باقی کرایه ارو نمیدن!! گفتم من شرمنده شما شدم. اگه زحمتی نیس تشریف بیارید در خونه من پرداخت میکنم... ینی از خجالت مردم جلو پسره... دوستِ ما داریم؟؟ خوب شد نصفشو خودم داده بودم... راستش کرایه اصلا مهم نبود ولی این کارش واقعا زشت بود. حداقل باید تلفنی بهم میگفت، نه این که اینجوری تلافی کنه. راننده رسید در خونه و من بدو بدو (با اون حالم!) رفتم کرایه اشو بدم... کلی عذر خواهی کردم و خواستم برگردم که یهو گفت: ببخشید شما تو کارِ ترجمه هستید؟؟ فکر کردم لابد دانشجوئه و کارِ ترجمه داره... به زور یه لبخند زدم و گفتم بله... منتظر بودم الان یه جمله ی خیلی خاص بگه و اینا... قلبم تند تند میزد... گفت خیلی عذر میخوام... "جغدِ شاخدار" به انگلیسی چی میشه؟؟؟ ینی من نزدیک بود از خنده همونجا تو خیابون پخش و پلا بشم :دی! با اون اعصابِ خط خطی و کلا اوضاعِ داغونم به زور سرپا وایساده بودم مغزمم کار نمیکرد، اصلا حتی یادم نمی اومد که جغد به انگلیسی چی میشه! سریع گفت راستش من خودم میدونم که جغد میشه owl و شاخدار میشه horned ولی نمیدونم که جاگذاریشون چه جوریه! خندیدم گفتم صفت اول میاد... گفت ینی میشه horned owl... گفتم آره :) ... بعدش که برگشتم خونه کلی عذابِ وجدان گرفتم که نکنه جغدِ شاخدار یه گونه ی خاصی از نژاد جغد باشه و اصلا یه ترکیب معناییه جدا واسه خودش داشته باشه؟؟ (به این میگن وجدانِ کاری! ول نمیکنه آدمو لا مصب (این متن احساس خودم نیس... فقط نوشتمش... نوشته ی خودم هست ولی احساس خودم نیس... در حالِ فراموش کردن چیزی نیستم ... یه روزی میاد که میفهمی یه روابطی از یه جایی به بعد دیگه باید تموم شن... یه خاطراتی از یه یه جایی به بعد دیگه باید فراموش شن... دیگه باید پاک شن از هاردِ ذهن و قلبت... یه وقتی به خودت میای و میبینی که هی بند زدنِ همه چی به هم هی تلاش کردن واسه چسبوندن تیکه های باقی مونده دیگه جواب نمیده... دیگه هیچی جواب نمیده... اونوقتِ که همش میخوای فراموش کنی... فراموش کنی... فراموش کنی... بعد میای یه سری چیزا رو تو ذهنت سِلِکت میکنی و میگی خب... اینا دیگه باید برن تو ریسایکل بین... ولی میبینی که به جای فراموش کردن اون چیزایی که میخوای فراموش کنی یه فولدر های دیگه ای از تو ذهنت دیلیت میشن! اشتباهی یه چیزای دیگه ای رو فراموش میکنی... مثلِ یه ویروس میمونه... که درست برعکسِ اون دستوری که میخوای اجرا کنی عمل میکنه... باهات لج میکنه... خاطره ها رو پر رنگتر میکنه... زندگیتو کمرنگتر... بعد هی میای درستش کنی میبینی نمیشه! دیگه اونقدر این حس برای فراموش کردن قوی میشه که حتی نه تاریخها یادت میمونه و نه روزها... ولی اون سلکت شده ها هایلایت میشن و هر روز بزرگتر و بزرگتر... که حتی خاطرات سفرهایی که رفتی و کارهایی که کردی هم یادت نیس... وقتی برات تعریف میکنن که: یادته فلان سال رفته بودیم فلان جا؟ تو با یه قیافه ی مات و مجهول نگاشون میکنی و میگی: مگه ما تاحالا رفته بودیم اونجا؟؟ دیگه نمیتونی چیزِ جدیدی یاد بگیری چون هنوز واردِ ذهنت نشده ریجکت میشه... ویروسه خیلی قوی شده... اصلا اون خاطره های هایلایت شده اونقدر بزرگ شدن که دیگه ذهنت هیچ جای خالی ای برای چیزای جدید نداره... واسه همین مجبوره که هی زندگیتو، آدمای خوبِ زندگیتو، نقشه های آیندتو، انگیزتو... پاک کنه بریزه دور... اونقدر فراموش میکنی و فراموش میکنی که یه روز به خودت میای و میبینی عه! از همه ی زندگیت فقط اون خاطراتی برات مونده که میخواستی فراموششون کنی! که نه تنها کم رنگ نشده! بلکه روز به روز پر رنگ تر و واقعی تر میاد جلوی چشات... دیگه خسته میشی... فکر میکنی هیچ راهی برای خلاص شدن وجود نداره... هیچ آنتی ویروسی جواب نمیده... ... اونجاست که به کسی نیاز داری که بهت یاد بده: شیفت رو بگیر! حالا دیلیت کن. (پیش نیاز: خواندن این و این پست!) صبح که بیدار شدم از همون اولش معده ام درد میکرد و دست چپم تیر میکشید :( اصلا حالت تهوع هم داشتم... به روی خودم نیاوردم و بلند شدم به کارام برسم... ولی واقعا احساس ضعف میکردم... این تیر کشیدنا ادامه پیدا کرد و به پاهام و نوکِ انگشتامم رسید... (الان کفِ پام گز گز هم میکنه حتی...) بازم به روی خودم نیاوردم... نتونستم از صبح تا ظهر غذا بخورم... ناهارم یکی دو قاشق برنج خوردم... موقع ناهار بابا خان تازه شروع کردن به پیشنهاد دادن: خب چرا خودت یه دارالترجمه نمیزنی؟؟ اگه بخوای میتونی چند تا از دوستاتو جمع کنی برید دنبال مجوز و ایناش من خودم کمکتون میکنم!!! خیلی خوب میشه... روش فکر کن!! منم همینجوری با دهن باز نگاش میکردم! گفتم کسیو نمیشناسم که به کارش اعتماد داشته باشم... خودمم اعصابِشو ندارم که همش درگیرِ این کارا باشم... مامان خانوم گفت خب تو بشو مدیر اونجا! اصلا نمیخواد ترجمه کنی... بشین فقط سفارش تحویل بگیر، بده به بقیه انجام بدن... منم حالم بد بود تو اون لحظه کلِ جونم درد میکرد اصلا حوصله ی حرف زدن و دلیل آوردن نداشتم... گذاشتم هرچی نقشه و اینا خواستن بکشن واسه خودشون! والله! اصلا تو یه دنیای خماری بودم واس خودم! آخرشم چیزِ خاصی تصویب نشد! منتظرن تا من اوکی بدم!! بعد از ظهر یه قرص خوردم (دیگه حدس بزن چقدر درد داشتم که قرص خوردم، منی که با قرص مخالفم) و آماده شدم با بابا بریم پیش شکوفه... رفتیم... ساختمونِ اون کافی نت ازونایی بود که یه در باریک سر پیاده رو داره و پله میخوره میره بالا. خیلی شلوغ بود... از خانوم منشیِ بیریخت -با موهای فشنِ زشت و کرم پودرِ درِ پیتی که زده بود و کاملا مثلِ ماسک بود رو صورتش- پرسیدم خانوم فلانی رو کجا میتونم پیدا کنم... گفت فلان جا درِ دوم اتاقِ ایشونه... با بابا رفتیم... در بسته بود، در زدیم (کاش قبلش بهش خبر میدادم که رسیدیم!) بابا درو فشار داد متوجه شدیم که قفله! گوشیمو درآوردم که زنگ بزنم بهش... یهو صدای کلید اومد و در باز شد... آه خدای من کاش بهش زنگ میزدم قبلش! با کمال تعجب دیدیم که با یه پسره تو اتاق بودن! omg! انقدر که حول شدم بابا و شکوفه ارو به هم معرفی نکردم! (الان عذاب وجدان دارم که چقدر بی ادبی بود کارم) اصلا به ریخت اون پسرم نگاه نکردم! (البته نه رژِ شکوفه پاک شده بود و نه چیزِ غیر طبیعی ای مشاهده کردیم... ولی خیلی عجیب بود قفل بودنِ در...) شکوفه سریع گفت ببخشید من تنها کار میکنم واسه همین در همیشه قفله! شروع کرد به توضیح دادانِ کار و اینا به بابام! (بیچاره بچم ترسیده بود از بابام شاید!) بابا خندید و گفت چرا به من توضیح میدی؟؟ -منو نشون داد و گفت به این توضیح بده!- شکوفه خندش گرفت! تازه یادمون افتاد که روبوسی نکردیم! اصلا کلا یه بلبشویی بود اون لحظه! بابا نشست رو یه صندلی و من رو به روی میز وایسادم... هیچی دیگه یه شونصد صفحه ترجمه در آورد گفت اینارو باید تا سه شنبه آماده کنم واقعا خیلی برام سنگینه... دیگه دارم میمیرم و اینا... خب من یه مقدارشو برداشتم و بهش قول دادم که آن تایم براش آماده میکنم و میارم... تنها حرفی که بابا زد این بود که: شما فکس ندارید ترجمه هارو با فکس بفرستید؟ که شکوفه گفت نه... یه خورده صحبت کردیم و با بابا اومدیم پایین... تو خیابون جای پارک نبود و بابا خیلی جلوتر پارک کرده بود... یه پنج دقیقه ای پیاده رفتیم تا رسیدیم به ماشین... تو کلِ مسیر مثلِ همیشه حرفِ خاصی رد و بدل نشد... (بابا از من هم کم حرف تره!) فقط گفت مسیرش برات طولانیه... چرا با پیک و آژانس ترجمه ها رو نمیفرستین واسه هم؟؟ الان همه جای دنیا مردم دارن رفت و آمدهای الکی رو کاهش میدن...! گفتم اینجوری که کلِ درآمدم رو باید بدم واسه کرایه آژانس... دیگه حرفی نزدیم... فکر میکنم حدودا ساعت 4/5 رسیدم خونه... همون لحظه شروع کردم به ترجمه کردن تا به اکنون! واقعا حالم هم بده... مچ دست چپمم به جاهای دردناکم اضافه شده و پاهام تواناییه راه رفتن ندارن فعلا... نمیدونم چرا یهو اینقدر ضعیف شدم. من حتی سابقه ی معده درد هم نداشتم تا چند وقت پیشا... این بود خلاصه ی اخبار! من دیگه غلط بکنم ترجمه انجام بدم! اگه فردا پوستم خراب شه کلِ ترجمه ها رو میبرم میندازم همونجا میام! (اسمایلی مریمِ شجاع!) +همین الان داداشم اومده بود پیشم که مثلا بهم امیدواری بده که میتونم به موقع ترجمه هارو تحویل بدم... گفت: الان استرس داری نه؟ گفتم: آره. اولاش خیلی کند پیش میره... منم خیلی زیاد برداشتم... گفت: نگران نباش! کم کم سرعت عملت زیاد میشه!!! تو میتونی! (ینی این بشر تا حالا یه بارم مثلِ آدم جدی حرف نزده بود واسه همین خیلی تعجب کردم که اومده داره امیدوارم میکنه) گفتم: چی شده تو به فکر من افتادی؟ گفت: آخه قیافت خیلی داغونه، معلومه که استرس داری! گفتم: نه بابا واسه اینه که الان همه جام درد میکنه. گفت: غصه نخور همه ی معتادا موقع ترک اولش درد دارن! ( اووووووه چه پستِ قاراش میشی شد! تبریک میگم بهتون که تا اینجا مقاومت کردید! دیشب هوا خیلی سرد بود و خیابونها پر از مه... همش منتظر بودم که زودتر برسم خونه و گرم شم... وقتی رسیدم خونه و مامانمو دیدم که خودشو خوشگل کرده و با لبخند نگام میکنه و بوی غذا تو خونه پیچیده پر از آرامش شدم... داداشمم همون دور و برا نشسته بود و خیلی مهربون بهم سلام کرد... هر دو سرحال و خوشحال بودن... خیلی حسِ خوبی بود... که کسی منتظرم باشه یا وقتی میرسم خونه همه جا آروم باشه و همه چی خوب و آرامش بخش... که همه همدیگرو دوست داشته باشن... تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم... تا حالا اونقدر تو خودم و خواسته هام غرق بودم که اصلا این خوشی ها رو نمیدیدم... تا حالا ندیده بودم که خانوادم چقدر دوسم دارن... که چقدر به بودنِ من کنارشون اهمیت میدن... خودمو غرق کرده بودم تو یه دنیای دیگه... اگه خونه مجردی داشتم هیچوقت این حس رو نمیتونستم تجربه کنم. خوشحالم که با خانوادم زندگی میکنم. که مامانم هست که هر روز براش غرغر کنم. که نقشه هامو باهاش در میون بذارم. که مشورت کنم باهاش. که همیشه با هم درباره ی فک و فامیل حرف بزنیم و بخندیم! که همیشه مراقب باشه که مریض نشم. که هر روز ازم بپرسه امروز دوس داری ناهار چی درست کنم. که کم و کسر نداشته باشم. که... خوشحالم که بابام هست که مراقبم باشه. که بعضی وقتا برام خطِ قرمز بکشه که نذاره یه کارایی رو انجام بدم. که همیشه دلم به بودنش قرص باشه که هیچوقت هیچ کسی جرات نداره بهم بگه بالای چشمت ابروئه. که همیشه نگاهش نگرانِ این باشه که نکنه یه حرفی بزنه و من خوشم نیاد و ناراحتم کنه. که شبایی که هوا سرد میشه روم یه پتوی دیگه بندازه. که... خوشحالم که داداشم هست که همیشه باعث شه بخندم... که همیشه بیاد با من مشورت کنه و من هم احساس کنم که بزرگ شدم. که همیشه برام آب پرتقال بگیره! که وقتایی که تنهاست بهم بگه بیا باهم غذا بخوریم. که حتی درد دل کنه گاهی باهام. که... اینهمه خوشبختی کنارم بود و هر روز غر میزدم... اینهمه خوشی داشتم و نیمه ی خالیه لیوانو نگاه میکردم... ... الان دارم به این فکر میکنم که من اگه روزی ازدواج کردم (البته یه روزِ خیلی خیلی دور!) دلم میخواد همسرم هم همون حسی رو تجربه کنه که من دیشب داشتم... که من هر روز دارم... دلم میخواد مثلِ مامانم آرامش بخشِ خونه باشم براش (البته امیدوارم لیاقتشو داشته باشه وگرنه پرتش میکنم از پنجره تو خیابون میدونم کلِ این پاراگراف هایی که نوشتم این شکلی بود: (برای متوجه شدنِ منظورِ این پست باید پست قبلی رو بخونید معمولا حرفهای مهم رو موقع ناهار میزنیم! یعنی میزِ ناهار برای من و داداشم بارِ عمومیه پدر سالار و مادر بانو به ما ست! با مامان که همیشه حرف میزنم ولی بابا معمولا فقط موقع ناهار و شام کاملا در دسترسه... -بابا شنبه بیکاری بریم اونجا؟ -کجا؟ (در حالِ خوردن) -پیش اون دوستم که گفته بودم... ( -(دست از خوردن کشید یه قیافه ی مظلوم به خودش گرفت) مگه تو خجالتت نمیاد که با من بری؟ -چیکار کنم دیگه! حالا مامان خانوم هم بعد قرنی وسطِ صحبتِ من و بابا فرمودن: -خُب بالاخره یه بار که باید بری ببینی اونجا چه جوریه!!! من: ( بابا: ( بعله دیگه... با توجه به پیشنهادایی که شما بهم کردید و راهنماییهاتون، تصمیم گرفتم یه خورده انعطاف یه خرج بدم! صبح زنگ زدم با دوستم هماهنگ کردم که باباهه میخواد اولین بار منو برسونه اونجا و اینا... دوستمم گفت چه خوب و استقبال کرد... آخه صبح هم مامان بهم گفته بود: -بالاخره چیکار میکنی؟ نمیخوای بری اونجا؟ -چرا، میرم... -بابا خیلی دلش میخواد بری... صبحم در باره اش باهام حرف زد... -واقعا؟ چی گفت؟ -دیگه همه چیو که نمیتونم بهت بگم! -ماماااااااان، بگو دیگه... - - - بیشاره بابا... فکر میکنم همونقدریکه من احساس کردم خورده تو ذوقم، خودمم زده بودم تو ذوقش تند تند اومدم اخبارِ داغ رو broadcast کنم برم! میخوام برم خونه ی دوستم باید آماده شم + من اگه میدونستم که هر چی بگم خدا برعکسشو برام انجام میده تا حالا خیلی کارهای نکرده داشتم که بگم برام ردیفشون کنه و یه سر و سامونی پیدا کنم! صبح یکی از دوستام بهم زنگ زد و بهم یه پیشنهادِ کار داد! قراره باهم دارالترجمه بزنیم! :دی! گفته بودم یه کارِ یَدی! میخوام، یه کارِ فکری و پر از استرس برام جور شد! شکوفه (دوستم) دو ساله که با یه کافی نت خیلی معروف که هر روز داره تعداد شعبه هاشو بیشتر میکنه کار میکنه. چون تعداد سفارشها خیلی زیاد شده تصمیم گرفتن که در کنارِ کافی نت یه دار الترجمه هم باز کنن و دوستم قراره چند تا از شاگرد زرنگای! دوره ی تحصیلمون رو دور هم جمع کنه و این دار الترجمه افتتاح بشه... با اینکه میدونم این کار خیلی استرس فوله و اینا ولی قبول کردم! هوراا! نی دونم چرا! با اینکه خودم هم کارهای ترجمه انجام میدادم تک و توک، ولی میخوام که برم اونجا و باهم کار کنیم. چون اینجوری نمیتونم از زیر کار در برم و هی بهونه بیارم و کارها رو رد کنم... فکر میکنم خیلی برای روحیم خوب باشه. با یه حساب سر انگشتی تخمین زدم که چون اوایل کارمه هفته ای -منهای جمعه ها- حداقل 100 تومن در آمد داره... خیلی عالی نیس ولی خوبه. وقتِ زیادی هم برام نمیمونه که بشینم حرص بخورم و به چیزای بد فکر کنم... احتمالا شنبه میرم که باهم صحبت کنیم. خب اینم از خبرِ خوب. البته اگه بابا خان موافقتشون رو اعلام کنن! چون این بابای ما فکر میکنه که من هر جایی که بخوام کار کنم باید برام کارتِ دعوتِ طلایی بفرستن و بشم مدیر عاملِ فلان شرکت و اینا! فکر میکنه تحفه ام آخه! خب، میخواستم تو این خوشحالیو انگیزه ای که امروز یهو برام جور شد، شما رو هم شریک کنم :) حسِ خوبی به این تصمیمم دارم. + میگن امشب شبِ یلداست احیانا! من که حس خیلی خاصی ندارم بهش، به غیر از خوراکی ها و ایناش! ما معمولا شبهای یلدا رو با خانواده ی پدری و مادری و اینا نمیگذرونیم. چهار تا خانواده هستیم که رفیقِ گرمابه گلستانِ همیم! همیشه هم سی امِ هر ماه خونه ی یه کدومِمون هستیم... شبِ یلدام سی امِ دیگه! شبِ یلداهامون باهمه همیشه. خوش میگذره. امیدوارم شمام امشب هر جا که هستین خوش باشین :) خب... تقریبا دو ماه دیگه به کنکور مونده و من چند روزیه که واقعا از تصمیمی که گرفتم پشیمونم. چون انگیزه های اولیه امو از دست دادم و واقعا احساس میکنم که حتی اگه! مجاز به انتخاب رشته هم بشم (که خیلی بعیده!) وافعا اعصابشو ندارم که دو سال تموم دوباره برم دانشگاه و درس بخونم و این چیزا... دوباره برم زبان بخونم و هی پاور پوینت و لینگویستیک و آواشناسی و روش تدریس و ارائه و دنبال استاد دویدن و پروژه و ... الکی ملت رو مچَلِ خودم کردم هی هر روز میبینن آدمو میپرسن: خب چه میکنی با درسهااااا... پس پیمودن پله های ترقی نمیتونه از انگیزه های من باشه... راستش یکی از انگیزه های جانبی من برای این تصمیم انتحاری این بود که یه تنوعی بشه برام... که برم یه جای دیگه زندگی کنم -حتی اگه به صورت موقت باشه- دیگه واقعا به هیچ عنوان تحمل زندگی با خانواده ارو ندارم... نه که بخوام بگم بهم بد میگذره و تو برزخ هستم...نه. ولی واقعا احساس میکنم که نیاز به استقلال دارم. ینی تنها راه اینکه بتونم مسئولیت خودم رو به دوش بکشم اینه که تنها زندگی کنم... خوشم نمیاد هر تصمیمی که بخوام بگیرم اول خودمو با خانواده مچ کنم. ببینم که آیا مثلا الان شرایطش هست یا نه... اینکه بخوام فکر کنم اجازه ی اینو داشته باشم که تنها زندگی کنم واقعا با شرایط موجود خیلی فکر خنده داریه. چون مطمئنم که مامان اینا هرگز این اجازه ارو بهم نمیدن. ینی اصلا به نظرشون خنده داره این کار. چون دلیلی نمیبینن که من برم یه جای دیگه زندگی کنم... خوشم نمیاد از این وضعیت... اصلا خوشم نمیاد... راستش فعلا حتی فکر ازدواج رو هم به مخیله ام راه نمیدم... آخه خب ازدواج هم اون استقلالی که آدم میخواد نیس. ازدواج فقط استقلال از خانواده ی پدری خودِ آدمه... که حتی بیشتر هم دست و پای آدمو میبنده... البته وقتی میبینم که دوستای خودم ازدواج کردن و بعضیهاشون حتی بچه هم دارن واقعا بهشون حسادت میکنم! واقعا! اینکه یکیو دارن که به خاطر اون زندگی میکنن... ولی حتی یک لحظه هم نمیخوام که جای اونها باشم. با این وضعیت موجودِ اجتماعی، ازدواج کردن برای یکی با افکار من مثل این میمونه که خودم رو از چاله به چاه انداخته باشم... فعلا اصلا تو خودم نمیبینم که بخوام خودم و هدف های خودم رو فدای خواسته های یه مردی کنم که عاشقش نیستم و اون هم با یه خواستگاری فقط به صرف زن گرفتن اومده باشه و منو دیده باشه ... خب... پس نتیجه میگیریم که نه میتونم خونه مجردی بگیرم و نه میخوام که ازدواج کنم! پس پاشم برم خیر سرم درس بخونم حداقل دل بابا و مامان شاد بشه!! ولی اصلا اعصاب درس خوندن ندارم ینی فکرم متمرکز نیس حتی یه اپسیلن. الان دلم میخواد کار کنم... البته نه ترجمه و تدریس و اینا... (اعصاب این کارارو هم ندارم فعلا) کاااااااار! کارِ فیزیکی. انقدر کار کنم انقدر کار کنم در روز و انقدر از جسمم کار بکشم که شب مثل جسد برگردم خونه بگیرم بخوابم. دوباره صبح بشه و دوباره همون وضعیت. فعلا تنها کاری که دوس دارم کنم همینه! یه کاری که حتی فرصت فکر کردن رو بهم نده. کسی کارگر نمیخواد باغچه ی خونشو براش بیل بزنم آیا؟؟ ... الان که فکر میکنیم یادمان می آید که چند ماه پیش هم ناخن میجویدیم... ناخن جویدن های ما دوره ای میباشد گویا... (دفاعیه: ناخن جویدن خیلی هم خوب است، از کندنِ موهایِ سرِمان که بهتر است، نیست؟؟ اواخرِ خرداد بود... رفته بودیم باشگاه... دیدیم گوشه های ناخن هایمان خیلی میسوزد... -بَس که دیشبَش جویده بودیم آنها را- بی خیالش شدیم... بعد از باشگاه در مسیرمان رفتیم به داروخانه ای* که همیشه از آنجا خرید میکنیم... (همیشه 70% پولمان خرجِ خریدن کرم و لوازم بهداشتی میشود خریدمان را کردیم... خواستیم کیف پولمان را در بیاوریم... ناگهان با دیدن انگشتمان شوکه شدیم! پسرِ فروشنده هم چشمانش گرد شد هی به انگشتان ما زُل میزد هی به صورت ما زُل میزد! ... انگشتِ اشاره ی دست چپمان تا نیمه های بند دومش پر از خون بود... ظاهرا در باشگاه انقدر که هرکول بازی در آوردیم و دمبل زدیم این انگشتِ جویده شده! خونریزی کرده بود... گفتیم: " بیشاره از ما بیشتر هول شده بود. تند و تند یک چسب آورد و باز کرد و چسب را دور انگشتمان پیچید... پرسید ضد عفونی کنم برایتان آیا؟ گفتیم ممنون خوب میشود و تشکر کردیم و راهمان را کشیدیم و رفتیم بیرون... قبل تر ها هم میدیدیمش در آن داروخانه... ولی تازه آن روز متوجه شدیم که جنتلمنی است برای خودش! آن روز وقتی به منزل! رسیدیم نگاه به آینه که کردیم (اولین کاری که پس از رسیدن به خانه انجام میدهیم این است که ریختمان را در آینه چِک میکنیم!) اینگونه شدیم: تمام کناره های صورتمان خونی شده بود بس که هی موهایمان را میریختیم تو و این انگشتِ خونینمان به صورتمان اصابت مینمود و ما حواسمان نبود! ... امروز که رفته بودیم برای خریدِ چیزی، باز هم آن جنتلمَن! را دیدیم! داشت با پیرمردِ دوست داشتنیِ صاحبِ داروخانه کوری میخواند! بحثشان درباره ی دو تیم سرخ/آبی و اینها بود... بدبخت تا چشمش به ما افتاد به مانندِ فشنگی که از اسلحه ی کلاشینکَفِ برادران بس/یجی شلیک میشود از داروخانه متواری شد... ما کمی بهمان بر خورد... بعد که به خانه برگشتیم، یادِ آن روزِ کذایی افتادیم! تازه دو زاریمان افتاد که چرا آن بدبختِ مفلوک زل زده بود به صورت و انگشت ما! در آن روز شاید فکر کرده بود در مسیرمان کسی را کشته ایم که اینگونه خینی! شده ایم! یا لاتِ محل میباشیم و از پیکارِ ق/م/ه کشی برمیگردیم و یا حتی یک کابویِ خسته ی تنهاییم که از یک نبردِ سخت با دالتون ها برمیگردیم... کاش شفاف سازی میکردیم برایش!! که امروز اینگونه فراری نشود از ما!! هی جنتلمن! ما پیف پیف و murderer و لوک خوش شانس و مزاحمِ نوامیسِ مردم و نامادریِ سیندرلا و گروهبان گارسیا و اینها نیستیم ها! ما فقط و فقط یک دخترِ مهربانِ ناخون خور هستیم. *ما معمولا از سه عدد داروخانه خرید میکنیم: -یک داروخانه که همیشه شلوغ است و هیچوقت چیزی که ما میخواهیم هم ندارد! -یک داروخانه هم که همیشه خلوت است و همیشه چیز میزهایی که ما خواهیم دارد ولی همه شان گند گرفته هستند! -یک دارو خانه هم که شیک و تر و تمیز و خلوت است و همیشه همه چیز دارد -همین داروخانه ی مذکور! من سوال دارم. از همه ی شما... ازهمه ی شما دوستام و از همه ی شما خاموش ها... نمیدونم شمایی که میاید وبم واقعا منو مطالبمو دوس دارید و میخونید منو آیا؟ یا اینکه فقط گذری میاید و فقط اشتباهی بوده؟ منظورم این نیس که دارم فقط برای مخاطبام مینویسم... از اولشم که اینجا رو درست کردم برای دل خودم بود و پیدا کردن دوستای واقعی که توی دنیای واقعی شاید حتی یه دونه اشو هم نداشته باشم... البته دوست! زیاد دارم تو دنیای واقعی... دوستایی که فقط تو روزِ خوشی هستن شایدم همیشه هستن ولی قابل اعتماد نیستن... به تعدادِ زیاااااد! آدمی نیستم که اهل درد دل کردن باشم... یعنی اصلا بلد نیستم درد دل کنم... از اظهار ضعف و شکست خوشم نمیاد... شاید واسه همینه که چند تا از دوستای وبیم که خیلی باهاشون صمیمی شدم بهم میگن که تو همیشه همه چیو میریزی تو خودت... دست خودم نیس... نمیخوام کسی ازم انرژی منفی بگیره... اصلا درد دل کنم که چی بشه؟ که چه معجزه ای بشه مثلا؟ ... آدم ساکتی هستم... اینروزا خیلی آرومترو ساکت تر شدم... تا وقتی کسی سوالی ازم نپرسه حرفی ندارم که بزنم... حرف زدنو دوس ندارم... ازینکه کسی از حرف زدنم کشف کنه دنیای درونم رو، خوشم نمیاد... ولی اینجا برام فرق میکنه... اینجا برام یه خونست... یه خونه ای که خودم با زحمت درستش کردم... یه خونه ای که هر روز دلم میخواد بیام و یه رد پایی از خودم توش به جا بذارم... من این خونه امو دوس دارم... دلم میخواد مهمون هامم اینجا رو دوس داشته باشن... واسه همین میپرسم ازتون... که واقعا برای خوندنِ من میاید آیا؟ احساس میکنم این روزا با اعصاب داغونم دارم همه ی دوستای وبیمو آزار میدم... نمیخوام منتقل کننده ی انرژی منفی باشم... اگه نوشتنم اینجا اذیتتون میکنه بهم بگید... که یا تو یه دفتری بنویسم احساسمو و یا پست های رمز دار مخصوص خودم بذارم که کسی درگیر افکار منفیم نشه... نمیدونم اصلا اینکه برای فرار از زندگی واقعی پناه میارم به وبم کار درستیه یا نه... اگه دوسم ندارید فقط بهم بگید که دیگه ننویسم... فقط بهم بگید... + اگه میشه اینم بهم بگید که اگه خونه امو دوس دارید کدوم پستم به نظرتون خیلی خوب بوده... بعدا نوشت: مرسی از همه ی دوستای روشن و خاموشم که با نظرای مهربون و امید بخششون حالا چه خصوصی و عمومی، واقعا شرمندم کردن و من الان خیلی شارژم یک بغض بزرگ که راه گلویت را بسته باشد، فرقی نمیکند که قلبت تیر میکشد یا دست چَپَت بی حس شده باشد... فرقی نمیکند که خودت را در کتابهایت غرق کنی یا مثل همیشه سرگرم باشی با موهایت... با آرایشت... فرقی نمیکند که درِ اتاقت را به روی خودت ببندی و با صدای بلند آهنگ گوش بدهی و یا فقط و فقط گوشه ای بنشینی و زانوی غم بغل بگیری... تاثیری ندارد اگر همه ی بستنی های عالم را بخوری... همه ی وبلاگهای دنیا را بخوانی... با همه ی آهنگ های دنیا برقصی... تاثیری ندارد اگر انگشتانت را بگذاری گوشه ی لبهایت و آنقدر آنها به سمت گونه هایت بکشی که منحنیِ ساختگیِ لبخند روی صورتت نقش ببندد... تاثیری ندارد اگر بهترین فیلمها را ببینی... زیباترین لباسها را بپوشی... تاثیری ندارد که هزار هزار شماره ی سیو شده در گوشی ات داشته باشی ولی به هیچ کدام نتوانی زنگ بزنی و بگویی: هی فلانی... دلم گرفته، بغلم میکنی؟ اثر نمیکند اگر دفتر دفتر سیاه کنی از شعرهای ناتمامت... اثر نمیکند اگر چندین روز باران ببارد... خوشحال نمیشوی که مادر برایت شال ببافد، جوراب زمستانی ببافد... خوشحال نمیشوی که کسی از آن دورها سراغت را بگیرد، احوالت را بپرسد... خوشحال نمیشوی از روشن شدنِ چراغِ چشمک زنِ گوشی ات... خوشحال نمیشوی از دیدن صورتکهایِ خندانِ لیستِ مسنجرت... یک بغض بزرگ که راه گلویت را بسته باشد، هیچ چیزی هیچ تاثیری ندارد. یک بغض بزرگ که راه گلویت را بسته باشد، فقط منتظری که شب بشود... آنوقت تو باشی و یک پتو که بکشی روی سرت... یک بالش که محکم بغلش کنی و بی صدا آنقدر اشک بریزی... آنقدر اشک بریزی تا از سر درد و سرگیجه خوابت ببرد... یک بغض بزرگ که راه گلویت را بسته باشد، دلخوشی ات میشود یک اتاقِ تاریک و یک جعبه دستمال کاغذی برای گریه هایت... ( توصیه میکنم همراه با خوندن پست، تو قسمتی که من آهنگو play کردم توام به آهنگی که گذاشتم گوش بدی چشمامو باز میکنم... صبح شده... پتو رو بیشتر میکشم رو شونه هام... چشمام هنوز میسوزه... این یعنی دلم میخواد هنوز بخوابم... چشمامو میبندم... با چشم بسته پتو رو میکشم کنار... بلند میشم رو لبه ی تخت میشینم، سرمو بین دوتا دستام میگیرم... حوصله ندارم... چشمامو باز میکنم... یه نگاه به قیافم تو آینه میندازم... نگاش کن! هیچ وقت صبحا اعصاب نداره! طلبکار! هدفونم کنار تخت افتاده... قبل خواب آهنگ گوش میکردم... برش میدارم... میذارمش روی گوشام... این آهنگو play میکنم... با صدای بلند... از جام بلند میشم... همه ی حواسمو میدم به صدایی که تو گوشم میپیچه... ذهنمو خالی میکنم... از همه چیز... دلم رقص سالسا میخواد... تنهاییِ تنهایی... رقص دیوونه بازی... یه رقص که فقط مخصوص خودم باشه... امروزم باید خوب شروع بشه... باید. ...از اینجایی که من هستم، تموم شهر معلومه کنارم خیلی ها هستن، دلم پیش تو آرومه... ...یه پا جلو... یه پا عقب... شونه ها... ...به من بدبین نشو هرگز، بگو چی بوده تقصیرم به جز آرامش و حسی، که از صدااات میگیرم... ...چشمامو میبندم... با هر تپش آهنگ سرمو به چپ و راست میچرخونم... ...بدبین شدی چرا، باور نمیکنی تنهاییِ منو، کمتر نمیکنی... ...دستامو آروم میبرم کنار شونه هام... پاها جلو... عقب... به سالهایی که گذشت فکر نمیکنم... ...طوفان نشو منو، یک قاصدک نکن من عاشق توام، یک لحظه شک نکن... ...با آهنگ میرقصم... دستهام بالای سرم... موهام تو هوا پخش میشه... می چرخم... به دیروز فکر نمیکنم... ...اگه دلتنگ باشی تو، مثل بارون شروع میشم که با هر قطره ی اشکت، منم که زیر و رو میشم... همیشه ساده رنجیدی، همیشه سخت بخشیدی تو رو میبخشم این لحظه، شاید بازم منو دیدی... ...دستهام کنار سرمه... چشمامو میبندم... به فردا فکر نمیکنم... ...بدبین شدی چرا، باور نمیکنی تنهاییِ منو، کمتر نمیکنی طوفان نشو منو، یک قاصدک نکن من عاشق توام، یک لحظه شک نکن... ...روی نوک انگشتام میچرخم... میچرخم... شونه هام... دستام... موهام... باب اسفنجی رو برمیدارم... دستاشو میگیرم... باهم میرقصیم... میخندیم... بغلش میکنم... باهم میچرخیم... به آینده فکر نمیکنم... ...از اینجایی که من هستم، تموم شهر معلومه کنارم خیلی ها هستن، دلم پیش تو آرومه به من بدبین نشو هرگز، بگو چی بوده تقصیرم به جز آرامش و حسی، که از صدااات میگیرم... با پاهام ضرب میگیرم... همراه آهنگ... باب اسفنجی میخنده... هنوز تو بغلمه... باهم چند قدم میریم عقب... چند قدم میایم جلو... بازم میخندیم... به هیچی فکر نمیکنیم... ...بدبین شدی چرا، باور نمیکنی تنهاییِ منو، کمتر نمیکنی طوفان نشو منو، یک قاصدک نکن من عاشق توام، یک لحظه شک نکن... ...میچرخیم... میچرخیم... میچرخیم... ...آهنگ تموم میشه... همونجا وایمیستم... تو آینه به خودم نگاه میکنم... به دختری که با لباس خواب و موهای سیاه پریشون با عروسکِ تو بغلش، چشماش برق میزنه و بهم میخنده... حتی دندوناشم معلومه! در حالی که هنوز نفس نفس میزنم خودمو میندازم رو تختم که هنوز رد پای خواب آلودگی اول صبح روش جا مونده... به سقف نگاه میکنم... اون لبخنده هنوز رو لبام جا خوش کرده و احتمالا شارژش تا غروب تموم نمیشه دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنم... یه روزِ خوب از همین الان شروع شده + هه! چندتا حرکت پای جدید هم اختراع کردم خدایا؟! میشه به صورت منطقی و با ذکر مثال برام توضیح بدی که هدفت از خلقت من دقیقا چی بوده؟! -خودم هنوز نفهمیدم آخه، فکر میکنم داره دیر میشه!- + راستی! خودت که میدونی، من ازاینکه پرنده آواز بخونه و باد بِوَزه و درخت شکوفه بزنه منظورتو نمیگیرما! یا بیا این پایین با هم چای بنوشیم شفاهی صحبت کنیم! یا اگه سرت خیلی شلوغه call me دیگه فوقش آخر شب بهم میل بزن فردا صبح چِک میکنم! تیریپ سازیمون که یادتون میباشه؟ در اینجا میخوام تیریپ جدیدمو رو کنم! فقط حق دیزاینر محفوظ است! مواد لازم: یک عدد خودتون! یک عدد پتو! (هر نوعی که میپسندید. البته هر چی سبک تر باشه بهتره! - اگه با رنگ لباستون هماهنگی داشته باشه که خیلی بهتره!) طرز تهیه: ابتدا پتو رو به شکل دلخواه تا میکنید، مستعطیل یا مثلث. بعدش دمای خونه یا اتاقتون رو به حداقل میرسونید و وقتی احساس کردید که دارید قندیل میبندید، این پتو رو میندازید روی دوشِتون و دور خودتون میپیچید، مثل شنل. بعدش گرمتون که شد انقده حال میده! مزایا: میتونید با این پتو همه جا برید. اصلا هر کجا که برید میتونید همونجا اتراق کنید! یعنی میتونید همونجایی که نشستید نصفشو بندازید زیرتون، نصف دیگه اشم بکشید روتون! بعدش بخوابید اصلا! یا برید زیرش قایم شید حتی! ضربه گیر خوبی هم هست! برای وقتایی که ممکنه از طرف یک دیوانه ی سادیستیک، چیز میز به طرفتون پرت بشه! برای اقتصاد خانواده هم خیلی خوبه! نه که همه چی یار*انه ای شده! واس خاطرِ اون میگم نکته: اگه اونقدر دستتون باز نبود که کل خونه اتون رو تبدیل به سیبری کنید، میتونید فقط از اتاق خودتون استفاده کنید! اینجوری کسی هم جرات نمیکنه که تو این یخناک بودن هوا، بیاد تو اتاقتون لنگر بندازه معایب: ممکنه که به ناقص العقل بودن متهم بشید. ولی با گذشت زمان عادت میکنید و عادت میکنن

ادامه مطلب
ادامه مطلب
فکر کن) بعد من خندم گرفت گفتم شوخی نکن بابا من جنبه ندارم و این حرفها. یهو لحنش جدی شد و گفت نه جدی میگم! میخوام که تو فیلمم بازی کنی :| روش فکر کن حتما :|
ادامه مطلب


ادامه مطلب





ادامه مطلب

.... گف میزارو هم دستمال کشیدی؟ گفتم بلی!! ... یهنی ذوق کردا.... یه خورده شد... گفت فردا پس زود بیدار میشی ظرفهای فلان کابینت رو در بیاریم اون اضافه ها رو فلان کار کنیم و فلان و فلان؟؟؟ 

ادامه مطلب
الان تقریبا سه ربعه صدای کلید انداختن تو درِ خونمون اومده، ولی هیشکی نیومده تو
اصولا من از روح و اینا نمیترسم! توهم هم نزدم آخه صدای کفش هاش هم اومده -اسمایلی مری که داره خونسردی خودشو حفظ میکنه!
با کی برم خب؟ الان همه دنبالِ کار و زندگیِ خودشون هستن یا درس دارن میخونن یا من دوسشون ندارم یا خودشون با b/f هاشون میرن یا من حوصله ندارم کلا!
اصلا من با همشونم قهرم :( هیچم دلم دور دور نمیخواد، وا اصلا دور دور و این حرفها ینی چی؟ هوای خوب ینی چی؟ حرفها میزنی ها! دهه! -اسمایلی مری که مشکلش رو حل کرده!
-اسمایلی مری مردم آزار میشود- چی؟ دختر بدی ام؟! وا! بالاخره باید به وظایف برادری خودش عمل کنه یا نه؟! باید با مشکلاتِ زندگی روبه رو بشه یا نه؟! تو این جور مواقع به درد من نخوره پس کی میخواد برادریشو ثابت کنه؟!
-اسمایلی مری قلدر!
(یه روز هوس کردیم هپلی باشیماااا
)
آفلین بچه های گلم! تا یه روزِ دیگه و یه برنامه ی دیگه همه ی شما رو به خدای مهربون میسپارم! برید به کارو زندگیتون برسید ملت معطلن! منم برم کیکمو بخورم ببینم چه آشی پختم!

من:
(اتفاقا پیشبینی ش درست بود. دقیقا قصد همین کار رو دارم امروز
)
)

(حالا من میگم پا، شما خودت در نظر بگیر محدوده اشو)
بریم بیرون.
تازه پسره ی بیشهور انقد رو اعصاب بود که من دیگه نتونستم اون مانتو خوجکلای اون تهِ فروشگاه رو ببینم خُ، آخه من از اون مانتو نازک سبز یشمی ها هم میخواستم خُ
اوم.

ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
جای همه ی شما خالی
دارم از ثانیه به ثانیه اش لذت میبرم.

این بچه هه هم مثلِ اینایی که موجودِ فضایی دیدن هی ماهارو نگاه میکرد! از همه بیشتر رو من زوم کرده بود! منم که کلا چون اسمش یادم نمی اومد نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم! بغلش کردم بردم تو اتاقم یه خورده با محیط آشناش کردم! خودشو کشت یه لبخندِ ژکوند تحویلم داد درکل!!! قیافه دختر عموم هم داشت یادم میرفت این آخریا. بعدش که دیدمش با خودم گفتم ماشالله. چه فک و فامیلای خوشگل موشگلی داشتیم بی خبر بودیم واقعا
(ایشون معروف هستن به "هیفا" - یه خورده خوشگلتره البته) ینی همچین روابط خانوادگی ای داریم با اینا.

خب الان که کار از کار گذشته و رجوع کردید به همشون. ولی این میتونه تجربه خوبی باشه واسه دفعه های بعدی که هی رجوع نکنید. همون یه بار هم خونده بشه کفایت میکنه 



)
چه اعتماد به نفسی هم دارن ملت! والله!)
-
و با اون چشم و ابروی مشکی یه جورِ خعلی خاصی نگام میکرد، بی جنبم، نه؟ میدونم خودم. 

(بلد نیستی چرا میری استخدام شی؟! اعتماد به نفس)
)
ادامه مطلب

ادامه مطلب


واقعا چقدر کار انجام نداده داشتم و خودم خبر نداشتم!
ادامه مطلب



نیشمان تا بناگوش باز شد! ولی به روی خودمان نیاوردیم! اهم اهم.
ادامه مطلب

)
)
)
. من نمیدونم چرا اینکارو با خودم کردم آخه؟ چرا خودمو تو این موقعیت قرار دادم؟! یکی نیس بهم بگه تو که جنبه ی بو کردنِ عطرِ پسرونه ی هات نداری چرا میری عطر انتخاب کنی آیا؟! دهه! ... (اصولا هم سعی میکنم تو خیابون یا مکانی که یه پسری عطرِ خیلی خوبی زده دوری کنم ازش! آدمیه دیگه! یهو میبینی کنترلشو از دست داد! منظورم خودمه!)
اصلا هم نی دونم چیه اسمش فقط چون خوشرنگ بود و بوی علف و خیار میداد خریدم!)![]()
) درست کردم... همین الان پیش پای شما از فر درشون آوردم. ولی قبل از اینا یه شیرینیِ دیگه درست کرده بودم و مامان و داداشم یه عالمه ازش خورده بودن، به عنوانِ عصرونه مثلا. ینی اصلا بعدش این بیسکوییتها رو نگاه هم نکردن! هرچی دس به دامنشون شدم و بهشون تعارف کردم گفتن "وای دیگه شیرینی بهمون نشون نده
" دقیقا به همین صورت! 
همیشه هرچی درست میکنم صبح که بیدار میشم میبینم که انگار اصلا از اولش هم موجود نبوده! این باباهه همشو میخوره یواشکی! 

پ.ن: این نی نی امروز مهمون ماست. بچه ی دختر خالمه 




فوت فوت فوت!

)
توضیحِ عکس
)
ادامه مطلب
) و تا ساعتِ 1/5-2 و این حوالی آنقدر با هدفون و صدای بلند، آهنگ ها را گوش کردیم تا احساس کردیم که از گوش درد حالمان دیگر دارد به هم میخورد! -بوخودا، اتفاق افتاده ها!- بنابراین -مجبورکی!- بند و بساط را انداختیم پای تخت و سعی کردیم که بخوابیم...
پناه میبرم به خدا از شرِ شیطانِ رجیم! یکی با سرچ کردنِ این جمله اومده تو وب من:

)



انرژی های مثبتتون هم از طریقِ امواجِ مغزی بهم مخابره میشد و همونا باعث شدن که من سردردم تو همون دقیقه های اول خوب شه
بوخودا.
)



چی؟ همشو ببرم؟ باشه. میبرم میچینم کنارِ دستم همچین با رنگی رنگیهاش روحیه بگیرم
هه هه هه!
این قسمتِ انتخابِ رنگ مداد رو که داشتم مینوشتم خودم از خنده ترکیدم :)))
(
)

)
(
)




"
میبینی تورو خدا؟! با این کمبودِ امکانات -بغلِ مذکور!- از آدم انتظار دارن استرس هم نداشته باشه! تو ارشد هم قبول شه! والله! حرفا میزنیا!
)
(که می افتد ظاهرا)

)









![]()




) ببخشید مزاحم شدم!






چچچچچی؟؟
خُ کاش میذاشت حداقل بیان ببینیمشون!)
چه خنده دار! خواستگار!!)

ماشالله انقدم که جیگر میشم اصلا یه وضعی 
این قلبه خودش از اول قلب بودا. من فقط یه خورده ترمیمش کردم که بیشتر قلب بشه
شونصد تا باهاش عکس گرفتم! البته به علت رعایت موازینِ اس/لامی و اینا، از گذاشتن عکس خودم با این قلبه معذورم
میدونید که!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نیستم! من همون مریم سابق
هستم. پست رو تا آخر مطالعه بفرمایید)
الکی یه نیم ساعت چسبیدم به بخاری!


و آزمونم رو هم دادم و متوجه شدم اصلا یه حکمتی داشت که من حتما برم آزمون بدم! 
باور کن! همین امر باعث شد که منم همونجا نشستم خوردم کیکمو!!
زیادم به خودم سخت نگرفتم! هرچی بلد بودم و از شکل سوالش خوشم اومد زدم... هر چی هم که دوس نداشتم نزدم! 
) از درصدها و اینام نمیگم که کلا مایه ی شرمساریه.

باور نمیکنی نه؟! خودمم باور نمیکنم راستش 
1- غرض خاصی از این پست نداشتم فقط ثبتِ احوالات بود و بس... ![]()
این پست رو نوشتم دیگه استفاده کردم رو دلم نمونه با آمال و آرزو از دنیا نرم 

: ![]()
اینا دیگه چیه
از اینجا بچه رد میشه احیانا:
- واقعا که.
6- دیگه من غلط بکنم ازین اسمایلی ها استفاده کنم
چقد وقت گیره آخه! اوووووف!
. به خدا این پست فقط برای رفعِ فشارِ روانی ناشی از سرخوردگیِ قبل و پس از آزمون و اینا بود 



معنی کلمه ی مذکور: چهارشنبه)
) بعدش دیگه بهش فکر نکردم که چرا بلد نبودم که جغدِ شاخدار ینی چی... الان فقط یادمه که مژه هاش چقدر شبیه دخترا بود...
ادامه مطلب
)
کلا بهش نیومده دو کلوم درست و حسابی بحرفه!)

)
. نوشتنم نمیاد یکی دو روزه... فقط خواستم احساسمو بگم 
ادامه مطلب
)
)


)
) باشه 



نُچ!
اوکی!
... خُب تقصیر خودش هم هس دیگه 

ادامه مطلب
اوووف.


ادامه مطلب
)
)
لطفا یک چسب زخم هم لطف کنید!"



ادامه مطلب
خیلی. واقعی 
)


ادامه مطلب


ادامه مطلب





