چپ دست نوشته های راست راستکی
لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)
بی حوصله بودم. خورده بود تو ذوقم بابتِ یه قضیه ای... رفتم آماده شم برم بیرون. - کجا میری؟ - نمیدونم... - ... تند تند لباسامو پوشیدم. به آرایشِ کمرنگم نگاه کردم تو آینه. - پس داری برمیگردی میتونی فلان چیزو بخری؟ - اوهوم. - قلان چیزو فلان چیزو فلان چیز... -مامان جان وایسا بنویسم یادم میره. - باشه. ... - من رفتم. - خدافظ ... از در که رفتم بیرون نگاه به کتونی هام کردم. دوباره برگشتم. جورابامو در آوردم. کفش پوشیدم. بهتر شد. یه مدتیه که نمیتونم کتونی بپوشم دیگه... نمیدونم چرا. ... با بی حوصلگی داشتم میرفتم تو یه مغازه ای. یهویی یه دختره اومد بیرون یه چیز تو دستش بود که چسبونده بود به خودش. داشت میرفت سمتِ یه پسره که اون سمتِ خیابون رو موتورش نشسته بود. انگارم که موتورش میخ داشت! اصلا یه جا بند نبود! خریدامو کردم. داشتم حساب میکردم که یهویی دختره دوباره اومد تو. تو دستش چند تا ستِ لباسِ زیر بود... ازون زشتا. از اون بد رنگا... اولش از روی مدلِ کفشهاش فکر کردم که باید خوش سلیقه باشه... اشتباه کرده بودم! دختره ارو با اون لباسهایی که انتخاب کرده بود تصور کردم... ناخودآگاه! ... بهش نمی اومد! معلوم بود! مثلِ دختر بچه ها با خنده به فروشنده گفت - بهم گف سِت نگیر! س.... هم رنگِ این دارید؟! نه خندم گرفت از حرفهاش و حرکاتش نه حسِ خاصی بهم دست داد از اونهمه اشتیاقش و عجله ش واسه رفتن. فقط خدافظی کردم اومدم بیرون. ولی ایندفعه نو چند ثانیه با دقت به پسره نگاه کردم. رو یه موتور نشسته بود... لاغر بود. با یه تیشرت سبز و پوستِ سوخته و موهای فرفری... اونم به من نگاه کرد... خیلی نگاه کرد... خیلی بد نگاه کرد... تند تند راه رفتم که از دیدش دور شم. کفشام اذیتم میکرد. یه جا حتی پام پیچ خورد. رفتم یه مغازه ی دیگه. آقاهه حتی نگام هم نکرد... حتی وقتی سلام کردم. حتی وقتی پولشو میدادم. حتی وقتی خداحافظی کردم... برعکسِ اون پسرهایی که بیرونِ مغازش وایساده بودن... برعکسِ همه ی مردهایی که تو مسیر دیده بودم. ازش خوشم نیومد. حداقل باید ببینه که کی اومده. یعنی چی که سرتو کردی تو میزت به کارهای خودت میرسی جوابِ سلام آدم رو هم نمیدی؟ :| رفتم یه مغازه ی دیگه... یه خانومِ بی حوصله. منظورم فروشنده هه ست. داشت قیمتِ وسایلی رو که برداشتم جمع میزد. کارم خیلی طول کشید اونجا. هی سرِ جام وول وول میخوردم! همیشه دوست دارم تو ظاهر یا حتی لباسهای آدمهایی که دارم باهاشون حرف میزنم یه چیزِ خوشگل پیدا کنم و ازشون تعریف کنم. حسِ خوبیه که طرفِ مقابلت بدونه که مثلا چشمای خوشگلی داره یا آرایشِ صورتی بهش میاد و یا مثلا اینکه مدلِ پیراهنشو دوس داری... هم تعریف کردن از این زیبایی ها لذت بخشه و هم دیدنِ چهره ی خوشحالِ اون فردی که ازش تعریف کردی. چیزی از آدم کم نمیشه، باور کنید! به امتحانش می ارزه! تعریفِ الکی هم از کسی نمیکنم. راستشو میگم بهشون. به صورتش نگاه کردم... خسته بود... به دستهاش نگاه کردم... خوشگل نبودن زیاد... راستش یه عالمه مو داشتن. ولی یه انگشتر دستش بود ازینا که چند ردیف پشتِ سرِ هم نگین دارن. ولی یه مدلِ خاصی بود. تا حالا ندیدم این شکلیشو. لبخند زدم بهش گفتم انگشترتون خیلی خوشگله :) یهویی انگار یخِ صورتش باز شد سرشو آورد بالا و به زور لبخند زد... - خیلی ممنون. ولی به زور جلوی خوشحالیشو میگرفت... نمیدونم چرا. یه خورده که گذشت خندید و با تردید گفت اتفاقا منم میخواستم به شما همینو بگم که انگشترتون خیلی خوشگله :) خندیدم گفتم خیلی ممنون قابلتونو نداره :) خندید... یه خورده ول چرخیدم. وقتی برمیگشتم نه اون پسره بود نه اون دختره... رفته بودن، با اون همه عجله ای که داشتن خب معلوم بود که رفتن. ولی پسرها و مردهای هی/ز هنوز با اقتدار! سرِ جاشون بودن... پاهامم درد گرفته بود. هنوزم درد میکنه. میدونی؟ من اگه فروشنده بودم، همیشه لبخند میزدم. همیشه مرتب بودم. همیشه خوشرنگ بودم. همیشه ی همیشه. + دقت کردین این روزها چقدر حرفِ الکی دارم برای گفتن؟ یکی از روش های آرام سازی! شاید همین پست نوشتن باشه... که ناخودآگاه هی دارم انجامش میدم... و پست های پیشنویسِ مسخره ای که قرار نیست هیچوقت منتشر بشن هم که جای خود دارن... یه عالمه فکر و دغدغه ی جدید تو سرم میچرخن. فکر میکنم دارن اعصابمو خورد میکنن. دلم میخواد مثلِ مرغِ سر کنده هی از این طرف برم اون طرف. هی اتاقو متر کنم... ولی نباید اینجوری باشه. واسه همین رفتم تو آشپزخونه. یه بشقاب سیب ریز ریز کردم آوردم کنار دوچرخه. هندزفریمو گذاشتم. دلم یه آهنگی میخواست که وقتی صداش زیاد باشه حال بده! ... پیداش کردم. [کلیک] صداشو تا آخر زیاد کردم، گذاشتمش رو ریپیت. نشستم رو دوچرخه... هی رکاب زدم... هی رکاب زدم... هی رکاب زدم... گذاشتم این فکرهای مزاحم هرچی میخوان واسه خودشون بیان و برن. خیسِ عرق شدم. همه ی سیبها رو خوردم. نمیدونم چقدر رکاب زدم و چند بار به همین یه دونه آهنگ گوش کردم ولی وقتی که بلند شدم نه گوشامو حس میکردم نه پاهامو! با آرامش رفتم دوش گرفتم... برگشتم لوسیون زدم. یه لباسِ خوشرنگ پوشیدم. یه دونه ازینا خوردم (اوغ!). موهامو سشوار کردم. یه ادکلنِ خوشبو زدم. خطِ چشمِ سورمه ای کشیدم. رژِ مات... چتری هامو اتو کشیدم. به هر ضرب و زوری که بود کج ریختمشون رو پیشونیم. خوشگل شدم :) خیلی ریلکس نشستم تو اتاقم، به آهنگِ آرومی که مامان داشت تو اتاقش گوش میکرد گوش دادم... آخیـــــــــــــــــــــــــش... چقدر همه چی بهتر شد... کلِ امروز گوشیمم میندازم زیرِ تختم، که همه چی بهتر تر بشه :| + یه نفر میگفت "آدمهای خوب نباید خاطره بشن. آدمهای خوب همیشه باید باشن. به عنوانِ یه آدم. نه به عنوانِ یه خاطره..." نفهمیدم چی گفت ولی فکر میکنم به در گفت که دیوار بشنوه. ++ Every Single Day :| [کلیک] نتیجه ی یه مکالمه ی یک ساعته بینِ اونی که تو متروئه با اونی که تو اتاق خوابشه میشه چند تا کارت شارژ واسه اونی که تو متروئه یه ظرف بستنی آب شده واسه اونی که تو اتاق خوابشه میشه شنیدنِ یه عالمه سکوت واسه اونی که تو متروئه شنیدنِ یه عالمه درد دل واسه اونی که تو اتاق خوابشه میشه یه عالمه امید و انرژی و آرامش واسه اونی که تو متروئه یه عالمه بغض و تردید و نگرانی واسه اونی که تو اتاق خوابشه... آخرش اونی که تو متروئه میرسه خونَش و به فردا فکر میکنه اونی که تو اتاقشه هی به خودش میگه فکر نکن، فکر نکن، فکر نکن... به حرفهاش فکر نکن و بستنیِ آب شده اشو میخوره. به طرزِ بچه گونه ای همه جا زر میزنم که من کاملا موافقِ انتقام و تلافی کردن هستم. ولی پاش که می افته هیچ غلطی نمیکنم. چرا بلد نیستم از کسی متنفر باشم؟ :| معجزه چیزیه که همیشه بهش اعتقاد دارم. خب آخه قرار نیست که آخرِ همه چی تراژدی باشه. همه چی آخرش هپیلی اِوِر افتره. این یه قانونِ! اصلا اگه همه چی خوب تموم نشه یه نشونست واسه اینکه هنوز به آخرش نرسیده. این تزِ منه. همیشه هم جواب میده :) تو حتی بدترین لحظه های زندگیم امید داشتم به اینکه میتونست خیلی بدتر از این بشه و قرار نیست که این شکلی بمونه. خیلی زود همه چی درست میشه. شاید به خاطرِ همینه که هیچوقت هیچ اتفاقی به نظرم خیلی عالی و یا خیلی ترسناک نیست و معمولا خنثی هستم! ادای این آدمهای الکی خوش رو در نمیارم! گرچه، واقعیت همینه که سرخوشم. واقعا سرخوشم. اصلا چرا نباید باشم؟! باید اینجوری به زندگی نگاه کرد که هر مشکلی که جلو راهمون سبز میشه، یه چلنجِ جدیده. این بینش خیلی چیزها رو عوض میکنه. اصلا زندگیِ یکنواختِ دلنشینِ بدونِ پستی و بلندی کجاش جالبه؟! اصلا بالاخره همیشه باید یه بیشعوری باشه که گند بزنه به روزهای آدم دیگه. نه؟! + هم اکنون به یک مشاوره در باره ی انتخابِ رنگِ لباسِ نامزدی! فراخوانده شدم! خوش به حالتون شد چون از پر حرفی هایی که قرار بود کنم راحت شدید :))) ++ گاهی از اینکه واقعا نمیتونم فردی رو که یه روزهایی فکر میکردم خیلی میشناسمش -حتی بهتر از خودش- درک کنم، از اینکه واقعا نمیفهممش، از اینکه تک تکِ کلمه هاش و جمله هاش و ری اکشن هاش و همه چیزش برام غیر قابلِ درکه تعجب میکنم... غریبه شده. غریبه شدیم. غریبه ها نمیشناسن همو. زمان چه کارها که ازش برنمیاد! همین الانِ الان با "ن" خداحافظی کردم. زنگ زده بود که بگه بالاخره همه چی مرتب شد و خانوادش با ازدواجش با کسی که دوسش داره موافقت کردن و امروز رفته بودن گروه خون... با جیغ جیغ و خوشحالی و بالا پایین پریدن با هم حرف زدیم. من از هیجان گریه م گرفت و اون میخندید... دیده بودم آخه چقدر سختی کشیدن... باورم نمیشه :)) خیلی خوشحالم. خیلی خیلی خیلی خوشحالم. "ن" یکی از بهترین دوستامه. ولی نمیدونم چرا اینهمه حساس شدم. اونقدری که از شنیدنِ خبرِ ازدواج و تولدِ نوزاد و برگشتنِ مسافری از سفر و این چیزهای خوب گریه ام میگیره از شنیدنِ بدترین خبرها نمیگیره...-رقیق القلب به امثالِ من میگن؟ :)) + احمقم. با حتی بهترین خبر ها هم اون گوشه ی دلم یه چیزی میشکنه. بغض دارم. بیشتر که فکر میکنم و اگه بخوام با خودم صادق باشم، مساله اینه که با هر خبرِ به هم رسیدنی، بیشتر برام واضح میشه که کمبودِ عشق و تنهاییِ خود خواسته تو زندگیم، چقدر برام دردناکه. اعتراف میکنم که احتیاج دارم به اینکه کسی به خاطرِ من زندگی کنه و دوستم داشته باشه. یه دوس داشتنِ واقعی. همیشگی. امن. ++ گندشو در آوردم! :| دیگه از دستش خسته شدم. داره دیگه وقتش میشه. یکی از همین روزها باید برم یکی از چاقوهای یونیکِ مامان و وردارم بیام وایسم جلو آینه. با رضایت از فرقِ سرم بشکافم تا گردنم. خیلی خونسرد و با اشتیاق دوتا دستامو بذارم دو طرفِ شکافی که درست کردم و این جلدمو پاره کنم تا منِ دوم که تو منِ اول زندانی شده بتونه نفس بکشه... بعد اونوقت همینجوری که داره آروم آروم پاهاشو میاره بیرون و خودشو میکشه تو دنیای منِ اول، همه ی زندگی و دنیایِ منِ اول دونه دونه نابود شه و جاشو بده به زندگی و دنیایِ منِ دوم. بعدش منِ دوم میاد دستِ منِ اولِ خونین و مالین رو میگیره و میبره میندازتش تو سطلِ آشغال. مکش مرگِ من نگاش میکنه و میگه جات از اولشم هونجا بود. :| بی عرضه. + اصلا از اولشم معلوم بود که منِ دوم خیلی قوی تر و لایق تره واسه زندگی. از همون اولش معلوم بود... از همون وقتی که منِ اول هرچی دلش خواست گند زد به زندگیِ خودش. داره دیگه وقتش میشه... درهای اتاقِ من و مامان اینا رو به روی همِ... من داشتم پست مینوشتم. مامان داشت خیاطی میکرد. هر دوتامونم یه جایی از اتاقهامون بودیم که تقریبا رو به روی هم بودیم و اگه سرمون رو میچرخوندیم میشد همو ببینیم. پنجره ی اتاقم باز بود... یهو باد زد و درِ اتاقم بسته شد. مامان از اتاقش صدام زد که مری چرا درِ اتاقتو بستی؟ رفتم درِ اتاقمو بازکردم و گفتم من که همیشه درِ اتاقم بستست اینم عادت کرده خودش بسته شده :)) خندید و گفت الان بازش کن. میخوام خسته که میشم نگات کنم خستگیم در بره :) (اشک تو چشمام جمع شد) واسه انتخابِ آهنگ هایی که گوش میدم ملاکِ خاصی ندارم. که مثلا فلان سبکی باشه یا فلانی خونده باشَتِش... همه چی بستگی به حسم داره و صدای خواننده. ولی هی/فا رو از اولشم دوس نداشتم. چند روزِ پیش که داشتم آهنگ هامو زیر و رو میکردم که یه چیزِ جدید پیدا کنم، دیدم یکی از آلبوم هاش اون گوشه کنارا افتاده! چند تاشو پلی کردم... اعصابم خورد میشه که معنیِ آهنگی که گوش میدم رو متوجه نشم. رو یکی از آهنگاش ولی سوزنم گیر کرد... آهنگش طلایی بود آخه... توش ستاره داشت... فقط کافی بود بذاریش رو ریپیت، صداشو زیاد کنی، تیشرتتو ازین مدلی ها بالای کمرت گره بزنی و با اینکه عربی زیاد بلد نیستی، ولی موهاتو بریزی رو شونه هات و دستاتو کنارِ بدنت حالت بدی و هی باهاش رو یه خطِ صافِ نامرئیِ افقی، آروم دورِ خودت بچرخی و بچرخی و بچرخی... بقیه اش دیگه وقتی یه لبخندِ کمرنگ رو لباته خودش خود به خودی درست میشه :) یه بعد از ظهرِ اردیبهشتی و تو و این اتاقِ ریخت و پاشِ پر نور و یه آهنگی که چیزِ زیادی ازش نمیفهمی و رقصی که چیزِ زیادی ازش بلد نیستی... میدونی؟ اون لحظه دلت میخواد یکی، یه "عزیزترینی"، همونجا، اون رو به رو، رو تختت لم داده باشه و به خنگول بازی ها و عشوه خرکی هات بخنده و نازت کنه. که مطمئن باشی هرچقدر هم بچرخی و ورجه ورجه کنی و بخندی و خسته شی، یکی هست که آخرش بغلت کنه و بگه "جـــونم". حتی به موهات که به ژولی پولی ترین حالتِ ممکن ریخته تو صورتت، حتی به تیشرتِ احمقانه ی خنده دارت... دختر که باشی، باید بعضی آهنگ ها رو با یه عزیزترینی گوش بدی، باید وقتی با یه آهنگِ غریبه ی طلایی میرقصی، یکی اون رو به رو، به بالشِ صورتیت لم داده باشه. یکی که چشماشو دوس داشته باشی، که دستهاتو دوس داشته باشه، یکی که نازت کنه. یکی که حتی عاشقِ مسخره ترین حرکاتت باشه. یکی که باشه... یکی که بدونی قراره واسه همیشه باشه... + درسته که دلم میخواد صبحها که بیدار میشم یکی کنارم باشه و این چیزا، ولی خب وقتی بلند میشم قیافه ی سرِ صبحمو نگاه میکنم تو آینه، کلا نظرم عوض میشه، اصلا چه کاریه! همینجوری تنهایی خوبه :دی به نامِ خدا. آقا ما در راستای تلاش جهتِ آزمون مثلا تافلمون واسه فردا سعی کردیم یه خورده دست به کار شیم یه کارِ مفیدی انجام بدیم. کسی تقلب نرسونه، میخوام آزمونِ آن لاین بدم! بعد از آزمون نوشت: تو اولیش که گند زدم (70 درصد) ولی کاملا امیدوارانه بازم بعد از ظهر امتحان میدم :| بعد از آزمونِ دوم نوشت: 87 درصد :| پ.ن1 مثلا امروز قرار بود برم چتری هامو کوتاه کنم :| نه که خیلی درسخون شدم یهو! واس همین وقت ندارم :| دهَه :| پ.ن2 من به کسایی که میخوان خیلی سریع گرامر پایه ی زبان رو واسه خودشون یاد آوری کنن بدونِ اینکه حوصله اشون سر بره یا از خوندنِ کتابهای سنگینِ گرامر خسته شدن این کتاب رو پیشنهاد میکنم، خودم هم دارمش، خیلی دوسش دارم : کلیک (این کتاب فارسی-انگلیسیه) حال مادر بزرگم خوب نیس... حال پدر بزرگم هم بدتر از اون... هر دوتا قلبشون اوضاعش وخیم شده... باهم... مادر بزرگمو همین الان دوباره بردن بیمارستان... پدر بزرگم اینجا داره غصه میخوره براش... براشون دعا کنید :( پ.ن1 از اون موقع که پست رو گذاشتم تا الان پیش پدر بزرگمم. با یکی دوتا از خاله هام و اینا.... ساعت هشت و نیم. مرسی از انرژی های مثبتتون :) پ.ن 2 ساعت نه و ربعه. مادربزرگمو دارن میارن خونه. حوصلم سر رفته. آی لاو یو پرشین. شب نوشت: صبحونه آب جوش عسل خوردم... ناهار نون و پنیر. اونم یه خورده. تا همین نیم ساعتِ پیشم که خونه بابابزرگ بودم... هیچی نخوردم. -به جز آدامس!- الان من هنوز زندم البته :))) + دلم ماساژ میخواد :( ++ آقا من دو ساعته اینجا نشستم پست قبلیه ارو نگاه میکنم، خب من این پست قبلیه ارو دوس نداشتم. اون موقعی که مینوشتمش هم دوسش نداشتم. چند بارم از روش خوندم چند جا تغییرش دادم بازم دوسش نداشتم. اصلا پیشنویسش کردم بره پی کارش :| بعدش پشیمون شدم انداختمش ادامه مطلب :| پستِ مسخره :| ساعت 00:28 "س" یکی از بهترین و پایه ترین دوستامه. همیشه تو هر شرایطی میتونم رو کمکش حساب کنم. چند سالی هم ازم بزرگتره ولی از همکلاسی های دوران دانشجوییم بود. از اون آدمهاست که همیشه کلی ایده و برنامه و هدف داره. که برای همه ی هدف هاش هم برنامه ریزی ِ بلند مدت داره و میدونه که از جونِ زندگیش چیا میخواد. کافیه فقط فکرِ یه کاری بیفته تو سرش. به بهترین حالت و کاملا پرفکت انجامش میده. عاشقشم ینی. هر بار که میبینمش یا با هم حرف میزنیم کلی ازش انرژی میگیرم و هدف/مند میشم! قضیه از این قراره که به زودی هم مدرکِ فیلم سازیِ بین المللیشو میگیره و دیروز که با هم صحبت میکردیم از من خواست که تو اولین فیلمِ مستندی که میخواد واسه جشنواره بسازه بازی کنم :)))) ( الان گفتم که در جریان باشید یه وقت اگه مشهور! شدم و اینا اصلا قصد کلاس گذاشتن و این بچه بازی هارو ندارم :)))، من به هر موفقیتی که برسم مدیونِ این زمین خاکی های وبلاگم هستم!!!! ، به مجله ها و اینایی که برای مصاحبه میان حتما اینارو میگم! باید به فکر یه مدیر برنامه و یه مدل امضای خفن و اینا باشم lol :))))))))))))))))) (خودم خندم گرفت از این پاراگراف!!) + الان اینجا 5 تا کارت دعوتِ عروسی برای همین امشب قرار داره! :| ناهارم خونه ی عزیز جونیم. کلی اتفاق هم همین امروز قراره بیفته. الان سوالی که وجود داره اینه که واقعا امکانش نیس که مثلا این رخداد ها رو یه جوری تو روزهای هفته پخش کنید که تو یک روز اینهمه اتفاق رو هم تلنبار نشه؟! :| بچه که بودم خیلی کتاب میخوندم. خیلی خیلی خیلی زیاد. همه جور کتابی هم میخوندم. اصلا کلا تو این دنیا نبودم در واقع! بعد از یه مدتی کتابهای مربوط به سنم به نظرم خیلی خنده دار بودن و بچه گونه. رفتم سراغِ کتابهای بابام! مثلا این کتاب های بزرگونه ی نمیدونم کلئوپاترا و سینوهه و ماری نا و سفرنامه ی ماژلان و کنت دو مونت کریستو و اینا رو که هر کدوم کلی زیاد بودن رو بین 10 تا 12 سالگی خونده بودم همشو. بابا اون موقع ها خیلی کتاب داشت. خیلی کتاب میخرید. همه ی عشق و امیدِ زندگیم این بود که تابستون بشه یا یک روزِ تعطیل که بیفتم به جونِ کتابهای بابا... اصلا همین که میرفتم انتخاب کنم که چی بخونم و چیارو بخونم کلی کیف داشت. کتابها باعث شده بودن خیلی قوه ی تخیلم قوی بشه. خیلی میرفتم تو فاتنزی هام و زندگیم رو مقایسه میکردم با زندگی هایی که کلی با سن و سالِ من! و زندگی های معمولیِ خودمون فرق داشت... زندگی های بزرگونه ی حادثه ای... پر از ریسک... دریانوردی، جهانگردی، تلاش واسه زنده موندن در شرایط سخت... نمیدونم جادوگرها... جنگ ها... زندگی تو کوهستان ها و دشت ها و بدونِ امکاناتِ خاص... بعد اونوقت میدونید چیکار کردم؟ یه صندوقچه داشتم تقریبا پونزده سانت بود طولش. توش رو پر کرده بودم از شکلات و آبنبات و عکسهای خانوادگی و چاقو و کاغذ و خودکار و کلا هرچی که به نظرِ یک دخترِ 10-11 ساله واسه زندگیِ صحرایی لازمه! و گذاشتمش زیرِ تختم، خیلی دمِ دست! که مثلا اگه یه روز یهویی جنگ بشه که مجبور شیم مهاجرت کنیم، یا زلزله بیاد یا کسی بیاد خونمون دزدی که من مجبور شم که از خونه فرار کنم بتونم سریع صندوقچه امو بردارم و تا چند روز بدونِ غذا دووم بیارم! عکسهای خانوادگی هم واسه وقتهایی که دلم واسه مامان اینام تنگ میشه! (خلی بودم واسه خودم!) بعد که تجهیزاتم مهیا شد یه مدت صبر کردم که یه اتفاقی بیفته مثلِ همونا که واسه قهرمانِ داستان ها می افته... ولی هیچ اتفاقِ خاصی جز مدرسه رفتن و سفرهای معمولی و مهمونی های خیلی معمولی واسه من نمی افتاد اون موقعها! بعد تصمیم گرفتم که خودم دست به کار شم! روشم هم این بود که وقتهایی که میرفتیم بیرون... مثلا پارکی... جنگلی... بیابونی! هرجا... هی دلم میخواست که گم شم! هی مامان اینا که داشتن جمع میکردن که بریم خونه، لفتش میدادم، این پا و اون پا میکردم! که منو جا بذارن برن خونه!! بعد من بتونم از چیزهایی که یاد گرفتم و روشهای زندگی تو طبیعت و اینا استفاده کنم که زنده بمونم و بعد از چند روز خودمو به سختی به خونه برسونم و جریانِ قهرمانی ها و مقاومت هام رو واسه همه تعریف کنم و بعد از چند سال مثلِ بقیه ی نویسنده ها داستانِ زندگیمو بنویسم :)))) ولی نمیدونم چرا مامان اینام هیچوقت منو هیچ جایی جا نذاشتن :)) + درباره ی مصاحبه... مرسی که برام دعا کردید :) یکشنبه باید برم آزمون تافل بدم :) سه چهار روزیه که رو مُخمه برم چتری هامو عروسکی بزنم (هرچی گشتم اون مدلیو که مدِ نظرمه پیدا کنم عکسشو بذارم موفق نشدم. تو این مایه ها: این ، این) خسته شدم از این یکنواختیِ چتری هام، ازین مدلِ کجِ مهربون! اونوقت مشکل اینجاس که وقتی تصمیم میگیرم یه کاری رو انجام بدم و به نظرم خعلی باحاله، هیچ رقمه راه نداره که هی موکول کنم به روزِ بعد! همون روز باید برم انجام بدم. اصلا شب خوابم نمیبره، یه چیکه آب از گلوم پایین نمیره! تا این حد! ولی مجبورم هی خودمو به سختی کنترل کنم که نرم تا پنج شنبه دست به این کار نزنم! آخه اون عروسی هایی که دعوتم یه جورایی برام حیثیتی هستن! منم شما تصور کن که همین جوریش هم خعلی نی نی هستم و همه از سنم دچارِ سوء برداشت میشن در حالتِ عادی، بعد برم چتری هامو هم اون شکلی کنم کلا بچه پنج ساله ای بیش به نظر نمیام! اصلا شاید هم بهم نیاد رسوا میشم میره پی کارش :| کلا اینا رو گفتم که بگم در وضعیت خیلی سختی به سر میبرم :))))) ولی شنبه میرم همون شکلی کوتاهشون میکنم. تحمل کن مری! تو میتونی! + فردا صبح با یه موسسه مصاحبه دارم... برام دعا کنید حول/هول؟! نشم، خیلی وقته با کسی انگلیسی حرف نزدم :) چرا که نه؟ اصلا شاید قراره یکی از همین روزها خدا که دستشو گذاشته زیر چونه اشو حوصله ش سر رفته، از اون بالا داد بزنه: "آهــــــــــــــــــــــای! مــــــری!" من هم که این پایین واسه خودم زانوی غم بغل کردم با چشمهای گرد شده نگاهش کنم و بگم: "با من بودید؟!" بگه: "بله! با شمام! با خودِ شما! معجزه ای، درخواستی، آرزویی، چیزی داری بگو. الان دست و بالم بازه عشقم کشیده یه حالی بهت بدم :)" اونوقت من همینجوری که نشستم و بغض کردم و نغ دارم و نی نی ام، با چشمهای مظلومِ اشکالو زل بزنم به چشماش و چند تا پلک بزنم -ازین مدل لوسی ها!- بهش بگم: "میشه فقط بغلم کنی؟ خسته شدم..." ... آره. یکی از همین روزها حوصله اش سر میره و اینارو بهم میگه :) باید صبر کنم. بالاخره معجزه میشه :) یه بعد از ظهرِ بهاریِ... هوا خیلی خوبه... یه نورِ خوشرنگ از پنجره اومده تو... کلِ آشپزخونه نارنجی شده... دارم ظرفها رو میشورم... موهامو جمع کردم رو سرم ولی باز هم ریخته رو صورتم. یهویی یکی محکم پاهامو بغل میکنه میگه ماما بلیم پالک. بلیم پــــاااالــک. سرمو برمیگردونم پایینو نگاه میکنم، یه دخترِ 2-3 ساله با اون چشمای خوشگلِ براقش داره نگام میکنه. همه ی صورتشم شکلاتی کرده :) بهش میگم ببین کی اینجاس! کی بیدار شدی مامان؟ محکمتر پاهامو بغل میکنه و میگه بلیم دیگه. خندم میگیره از قیافش. یه نگاه به ظرفهای نشسته میندازم و دستکش و پیشبندمو درمیارم و میذارم رو سینک. بغلش میکنم گردنشو میبوسم. صورتشو میشورم. یه عالمه آب میریزه رو سر و صورتم. آب بازی دوس داره :) میذارمش پایین، باهم میدویم میریم لباسامونو عوض کنیم. هی ادا اصول میاد که میخوام اون لباسمو بپوشم و موهامو اون مدلی برام درست کن و میخوام اون عروسکمو بیارم و ازین لوس بازیها :) بعدش باهم میریم پارک. کلی تاب بازی و بدو بدو... خسته که میشم میرم رو یه نیمکت میشینم و از دور فقط نگاش میکنم که چه جوری این ور و اون ور میره و میخنده و خوشحاله... موهاش مثلِ خودمه. مثلِ همون موقع ها که مامان موهامو برام خرگوشی میبست... از اون دور برام دست تکون میده و بالا و پایین میپره. براش بوس میفرستم. جونم. بعدش بهترین مامانِ دنیا میشم و میبرمش باهم بستنی قیفی میخوریم... غروب شده... تو بغلم خوابیده و دارم میبرمش خونه. کلی لباسهاشو خاکی کرده. درو به سختی باز میکنم. هوا داره تاریک میشه. ظرفها هنوز تو سینک رو هم تلنبار شدن... چراغ خوابِ اتاقش رو روشن میکنم. یه عالمه لباس ریخته کفِ اتاق... عروسکهاش تو اتاقش ولو شده... میذارمش رو تختش... لباساشو آروم عوض میکنم. شال و مانتوم رو میندازم کف اتاق. همونجا کنارش رو تخت دراز میکشم و موهاشو ناز میکنم و خوابم میبره... + بهم نخندید، یکی از فانتزی های 27-28 سالگیم بود :) بازی وبلاگی ادامه مطلب :) -من این دختره ارو دوس دارم. -کدوم دختره؟! -همینی که هدفون رو گوشاشه. تیشرت سورمه ای پوشیده موهاشو ژولی پولی با کلیپس بسته. رو تختش نشسته. مثلِ احمق ها بغض کرده. -همین که خوابش میاد قیافش مثلِ خنگولهای خوابالو شده؟ -دهه! خنگول دیگه کیه! اصلا من عاشقش میشم وقتی قیافش این شکلی میشه. :| -تو که امروز دوسش نداشتی... مگه ندیدی خوابیده بود رو تختش پنوشو کشیده بود رو سرش گریه میکرد؟ مگه نگفتی باز هم این دختره خل شده؟ مگه نگفتی خسته شدم از دستش؟ -... خب که چی؟ خودت که بودی، خودت که دیدی یهویی چه جوری سرحال شد. ندیدی الکی رفت انقدر بازیگوشی کرد که تا یه ربع همه داشتن از حرفهاش میخندیدن؟ -که چی؟ این خل بازی ها که دوس داشتنی نیس.... -دوسش دارم. با همه ی خل بازی ها و به درد نخوری هاش. ندیدی چه جوری به چه راحتی ای میتونه باعث شه دیگران بخندن؟ که خوشحال باشن؟ که حالِ خودشو خوب کنه؟ گورِ بابای همه چی... - ... (بخشی از مکالمه ی من و من، درباره ی من :| در تاریخِ 27.01.91) آدمها عجیب شدن: من: :) اون: من: هوم؟ اون: تو چرا اینقدر آرومی؟ آدم دلش میخواد بِزَنتِت. من: خُل :) اون: من: :) اون: نتیجه ی اخلاقی: هنوز هستن آدمهایی که از آروم بودنِ افراد حرص! میخورن! از صبح به این در و آن در زدم که این بغضِ لعنتی گورش را گم کند. که راحتم بگذارد. نمیدانم چگونه همیشه بینِ اینهمه شلوغی، بین اینهمه خنده و شوخی، راهش را پیدا میکند، درست می آید سراغِ من. دستش را میگذارد روی زخمی ترین جایِ دلم. هی فشارش میدهد... هی لذت میبرد از زجر کشیدنم. نزدیک های ظهر بود شاید... دوباره رفتم که بخوابم... پتویم را کشیدم روی سرم. هندز فری به گوش... مارک آنت/ونی، طبق معمول. Remember me... چشمهایم را بستم... که بخوابم، که نباشم. حتی برای یک ساعت. حتی اگر کم... پشت پلکهایم داغ شد. گونه هایم خیس شد. اه. نمیخواهد دست از سرم بردارد شاید. مامان برگشت. هی حرف میزند. هی وادارم میکند که بخندم... شاید یک بوهایی برده که دوباره همه چیز سخت شده. که باز هم دارم کم می آورم. که دوباره خودم را دوست ندارم. که دلم میخواهد دستِ دلم را بگیرم، ببرم جایی گم و گورش کنم، راحت شوم از این بغض های سنگینِ گاه و بیگاهش. همه آمدند. ناهار که میخوریم از همه ساکت ترم. یعنی همیشه ساکتم. این بار ولی سکوتم از روی عمد نیست. از ترس است. میترسم حرف بزنم اشک هایم سرازیر شوند... سخت شد... دیگر نمیشود جلوی این بغضِ احمق را گرفت. چقدر همه چیز گریه دار است. به سقف نگاه میکنم که اشک هایم نریزند روی گونه هایم. نمیشود... از پنجره به بیرون نگاه میکنم که مثلا آفتاب چشم هایم را اذیت کرده... که باعث شده خیس شوند... نمیشود... با کمی آب بغضم را قورت میدهم. این آسمانِ مسخره چقدر آبیست امروز. به این فکر میکنم که لابد تا الان نوکِ بینی ام قرمز شده. دورِ چشم هایم هم. شاید هم همه متوجه شدند که غم دارم... نباید این جور باشد... سعی میکنم فکر کنم.... به یک خاطره ی خنده دار... لعنتی به هرچه که فکر میکنم از همیشه گریه دار تر است. به زور به عضله های صورتم فشار می آورم که کمی لبخند بزنم. که حداقل از این حالتِ بیچاره ی فلک زده بودن خارج شوم... -همین عضله هایی که دیشب از فرطِ خندیدن تا ساعت ها درد میکردند. که مجبور شده بودم به همه بگویم حرف نزنید من دیگر نمیتوانم بخندم!- خوب است. کمی بهتر شد... با لبخند همه چیز بهتر میشود. حتی اگر مصنوعی باشد. حتی اگر سرد باشد. به چشم های هیچ کدامشان نگاه نمیکنم. سرم را می اندازم پایین. زل میزنم به قاشق و چنگالم. ناهار که تمام شد، همه که رفتند پیِ کارِ خودشان، با عجله پله ها را دو تا یکی به سمتِ اتاقم میدوم... در را که پشتِ سرم میبندم، نفس نفس که میزنم، موهایم را که از سر و صورتم کنار میزنم، اشک هایی که آن همه جلوی ریخته شدنشان را گرفته بودم، بی اجازه روی گونه هایم میریزند... هق هق میشوند حتی... چقدر اشک داشتم... چقدر این دل تنگ بود... چرا فراموش نمیشوی لعنتی؟ چرا همیشه هستی؟ چرا جوری رفتار میکنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، هیچ دلی نشکسته؟ از این شکسته ترم میخواهی؟ لعنتی. لعنتی. لعنتیِ دوست داشتنیِ احمقِ بغلی. چند سالِ پیش تو حیاطِ دانشگاه با "م" نشسته بودیم و حرف میزدیم... نمیدونم چی شد که موضوعِ بحث رسید به اینجا که اون ازم پرسید تو اگه بتونی انتخاب کنی که کسی دوستت داشته باشه یا خودت کسی رو دوست داشته باشی کدوم رو انتخاب میکنی؟ تو اون لحظه بدونِ معطلی جواب دادم این که کسی دوستم داشته باشه... ولی اون جواب داد من ترجیح میدم که کسی رو دوست داشته باشم... جوابش برای منِ اون روزهام که نسبت به الان خیلی بی تجربه بودم کمی عجیب بود... الان ولی یه مدتیه که دارم دوباره از خودم میپرسم که واقعا من ترجیح میدم که دوست داشته باشم یا دوست داشته بشم؟ درسته که وقتی هر دو با هم باشن خیلی بهتره ولی وقتی آدم تو موقعیتی قرار بگیره که باید یک کدومش رو انتخاب کنه کمی تفکر بر انگیز میشه این مساله. تو هر دو موقعیت هم بودم... که کسی دوستم داشته باشه و من دوستش نداشتم و اینکه کسی رو دوستش داشتم که هنوز هم نمیدونم واقعا دوستم داشته یا نه... به این فکر میکنم که وقتی کسی دوستت داره و به خاطرت هر کاری میکنه و همیشه برای کمک کردن بهت آمادست، همیشه برات فداکاری میکنه در حالی که ممکنه تو هیچ حسی بهش نداشته باشی. خیلی آزار دهندست... آدم همیشه یه جورهایی معذبه. تا سرشو میچرخونه میبینه اون طرف کنارشه... یه جورِ عذاب آوریه... ینی میخوام بگم وقتی احساسی به کسی نداری و اون بیش از حد بهت لطف میکنه تو نه تنها لذت نمیبری، بلکه احساس میکنی چون نمیتونی جواب محبتهاش رو بدی یه جورایی عذاب وجدان داری پیدا میکنی... یه حس های خاصِ بدیه. حداقل برای من اینجوریه. برای بعضی ها هم اصلا ممکنه خیلی جذاب باشه و کیف کنن حتی! ولی اینا موقتیه! چون اون طرف بالاخره خسته میشه از اینهمه محبت کردن و محبت ندیدن. برعکسش هم هست... وقتی کسی رو دوست داری و اون دوستت نداره آزار میبینی ولی این سختی کشیدن ها یه جورِ لذت بخشیه... تحملِ همه ی سختی ها برات آسون تر میشه... بدی ها رو کمرنگ میبینی. حتی با یک نگاهِ اون طرفِ مقابل! دنیا برات بهشت میشه! و این حرفها. حاضری به خاطرِ اون فرد همیشه از حقِ خودت بگذری. حتی ممکنه با این فداکاری ها احساسِ رضایت از خود هم داشته باشی... الان ولی فکر میکنم که همیشه تعادل باید رعایت بشه. وقتی کسی دوستت داره و تو دوستش نداری نباید جوری رفتار کنی که با دست پس بزنی، با پا پیش بکشی. باید روشنش کنی. بهش بفهمونی که قرار نیست همون حسی که تو داری، همون کارهایی که تو میکنی برام من هم با دل و جون برات همون کارها رو انجام بدم. باید متوجه بشه که آیا شما واقعا همونقدری که اون دوستتون داره دوستش دارید یا نه. که امیدی به این هست که علاقه ای ایجاد بشه یا که نه، همیشه قراره همین شکلی باشه. سرد و یک طرفه. که بعدا حسِ بدی نداشته باشه به خودش و روزهایی که به خاطر شما سپری کرد. -البته عاشق شدن ها ی یک طرفه بحثش جداست. من فقط دارم چیزهایی که تو ذهنِ خودم میگذره درباره ی روابط رو بیان میکنم. انتظار بحث های بی غلطِ کارشناسی شده که از من ندارید؟ :)) - وقتی کسی رو دوست داری هم نباید همیشه آویزونش باشی... نباید همیشه جلوی چشمش باشی. همیشه در دسترس باشی... درسته که میگم آدم همیشه باید محبت کنه، ولی نباید تکراری بشه. نباید کاری کنه که فداکاری کردن های همیشگیش باعث شه که طرفش این کارها رو یه جور وظیفه تلقی کنه... -بستگی به درک و فهمِ طرف مقابلش هم داره صد البته- گاهی باید نبود. گاهی باید کمرنگ بود. گاهی باید بد بود حتی. آدمها زود عادت میکنن به راحتی. زود عادت میکنن به داشتنِ خوشی ها و لذت های بدونِ زحمت. زود لطف های افراد رو به پای وظیفه اشون مبنویسن... باید جوری بهش عشق بورزید که از بودنِ شما لذت ببره. وقتی همیشه جلوی چشمِ کسی باشید هیچوقت قدر بودنتون رو نمیدونه. ینی اصلا فرصتی بهش نمیدید که قدر بدونه و بفهمه که با نبودنِ شما چقدر زندگی براش سخت میشه. با این کار حداقل یک لطفی هم به اون میکنید که کمی نفس بکشه! که با خودش فکر کنه که آیا واقعا بودنِ شما رو میخواد یا که فقط براش یه عادت شدید... -هیشکی نمیخواد منو از منبر بیاره پایین؟! :)) - ولی همیشه همه چیز ممکنه :) ممکنه که شما اصلا به خاطر اونهمه لطفی که کسی که دوستتون داره بهتون میکنه عاشقش بشید و یک عشقِ دو طرفه شکل بگیره. و یا اینکه به خاطر خوبیِ شما کسی که دوستش دارید بهتون علاقه پیدا کنه و باز هم عشقِ دوطرفه شکل بگیره :) که اینجوری یکی بهترین نعمت های دنیا نصیبتون شده :) ولی همیشه باید عاقلانه عاشق شد. اگه میخواید که آسیب نبینید و آسیب نزنید، باید عاقلانه عاشق بشید. شاید واسه اینه که خیلی از -حالا نه همه! فقط خیلی ها!- ازدواج های قدیمی محکمتر بودن و هنوز هم که هنوزه پیرزن ها و پیرمرد های عاشق پیدا میشن تو هر خانواده ای. چون اونها عاقلانه انتخاب میکردن و بعد از ازدواج کم کم عاشقِ خوبی های همسرشون میشدن... نمیگم حالا این کار رو کنید! این روزها که نمیشه مثلِ قدیمها چشم بسته ازدواج کرد. -منظورِ من اکثریتِ، اقلیت های متفاوت همیشه هستن- خیلی هم دیدیم که دو نفر عاشقِ سینه چاکِ همن ولی بعدِ ازدواج هر روز از عشقشون کم میشه. چون کاملا عاشقانه ی احساسی ازدواج کردن. بدی های همدیگرو ندیدن... -بعله میدونم، همیشه استثنا هست. من دارم کلی میگم:|- اینکه کسی رو نداشته باشی، ازینکه کسی رو به زور داشته باشی خیلی بهتره. در کل اینکه کسی رو داشته باشی که دوستت داره و تو هم دوستش داری، این زندگیِ یکنواختِ لعنتی رو خیلی شیرین میکنه و صد البته ترسناک :) -ترسِ همیشگیِ از دست دادن...- ولی خب همیشه تو این دنیا همه چیز قابلِ از دست رفتنه. چه خوبه که حداقل این لذت های معنوی! رو بچشیم و ناکام نریم از دنیا :) آمیــــــــــن :)) پ.ن => یکی یه لیوان آب بده دستم گلوم خشک شد! :)) مهم: تا یک هفته نیستم :) چیه خب؟ جوگیرم دیگه چیکار کنم؟! آقا من اعتراف میکنم که خیلی جوگیرم! اصلا خیلی هم خوبه که آدم به ضعف های خودش اعتراف کنه. البته این جو گیر بودن همیشه یک ضعف نیست! گاهی مثلِ جوگیر شدنِ دیشبِ من خیلی فواید و اینا هم داره! جان؟! نخیرم! این چه فکریه الان به مخیله ات راه داده ای؟! :)) الان شرحِ مبسوط میدم خدمتتون از سوء تفاهم خارج بشیم! بالاخره دیشب نرفتم مهمونی. ظاهرا خیلی های دیگه هم نرفتن! خوب شد که نرفتم وگرنه خیلی ضایع بود! بگذریم از چرا و چگونگیِ این قضیه! من یه خصوصیتی دارم نمیدونم از کی به ارث بردم! خیلی هم مرتبطه به همین جوگیر بودنِ من. اون خصوصیته اینه که فقط کافیه که مسئولیت یه کاری رو به عهده بگیرم! بعدش هیچی دیگه نمیتونه خللی در برنامه های اجرایی من ایجاد کنه! حتی سونامی! حتی گردباد و زلزله! من به هر صورتی این کاری که به من محول شده رو باید انجام بدم! اون هم به صورتِ کاملا پرفکت. مثلا وقتهایی که مامان خونه نیس من میشم یکِ مادرِ فداکار! اصلا خودمو در راهِ خانواده قربانی میکنم! تا این حد ینی! هی میشورم، میسابم، میذارم، برمیدارم! ینی هر روز دوبار گردگیریِ خونه و مهر و محبت و روشن نگاه داشتنِ چراغِ خانه و نمیدونم غذا به موقع و اصلا یه وضعی میگم یه وضعی میخونید شما... یا مثلا یکی واسه یه مدت بچه اشو بذاره پیش من تا بی بی سیترش بشم... ینی از مربی های مهد کودکِ حرفه ای بیشتر از خودم مایه میذارم! یا خدایی نکرده کسی مریض بشه... صبح ساعت 6 بیدار میشم شب ساعت 3 میخوابم که ازش مراقبت کنم و داروهاشو به موقع بخوره و این قضایا... کلا تو این کارهای مسئولیتی خیلی جو گیر هستم. با درصدِ فداکاریِ بالا! داشتم از دیشب میگفتم! مامان اینا که شام خونه نبودن... طبقِ این شبهای اخیر که خعلی خواهرِ نمونه شدم و به داداشه میگم یه غذایی انتخاب کنه واسه شام تا درستش کنم! دیشب سفارش ماکارونی و پوره داد -چقدر هم به هم ربط دارن!- ماکارونی رو که مامان درست کرد وقتی من داشتم وبگردی میکردم... ولی پوره ارو خودم درست کردم. موقع شام خیلی با شخصیت طبقِ دستورش جلوی تلویزیون سفره گذاشتیم و سفره آرایی و هوووفففف! ادب و متانت و این حرفها! غذا رو که خوردیم جو گیریِ منم شدت پیدا کرد. ساعت چند بود آیا؟ 10 اینا... پیشبند بستم و بعدِ شستن و خشک کردنِ ظرفها شروع کردم به گردگیریِ آشپز خونه. نه که ازین گردگیری الکی ها! نه جانم! ینی گردگیری کردم خفن! بعد اومدم حال و پذیرایی و کل خونه ارو زیر و رو کردم همه جا رو تمیز کردم، جارو کردم، دستمال کشیدم اصلا یه وضعی! ینی تقریبا تا ساعت 11 و نیم من کلِ خونه ارو برق انداختم اونم با چه سرعتی! بعد که مامان اینا برگشتن با عجله اومد تو اتاقم که مری؟؟ تو آشپزخونه ارو تمیز کردی؟؟ گفتیم بلی! بعد رفت تو حال و پذیرایی... گفتم اینجاها رو هم تمیز کردمااا من: هوم؟! نیدونم مامان جان من فهلا تا همین حد جو گیر بودم، وسعم همینقدر بود! ببینیم فردا چی پیش میاد!! داشتم میگفتم. فانتزی هام زیاد بودن. یکی از فانتزی هام این بود که فکر میکردم وقتی بیست سالم شد، یا کمی بیشتر و کمتر -اون موقع به نظرم بیست ساله بودن ینی خیلی بزرگ بودن، ینی کاملا مستقل بودن- توی یک جنگلِ خیلی دور، خیلی خیلی دور، مثل جایی که زیبای خفته با اون سه تا پری زندگی میکرد یا همون جایی که سفید برفی هفت کوتولهَ رو پیدا کرد... همون جاهایی که اصلا معلوم نیس کجاست، یه کلبه قراره داشته باشم. منظورم از کلبه یه خونه ی چوبیه. یه خونه ی چوبی که یه شومینه ی واقعی داره با پرده های مخملِ زرشکیِ بلند و میز و صندلی های چوبی. از همونا که وقتی رو کفِش راه میری ترق ترق صدا میده. از پله ها که میخوای بری تو اتاق خوابش صدای جیر جیرِ چوب میاد با هر قدم... قرار بود که هر روز تو کلبه ی چوبیم تو گلدونِ باریکِ چینیِ سفیدی که روی میز ناهار خوریم داشتم گل های تازه ی جنگلی بذارم. شبهاش اصلا ترسناک نبود. یه شنلِ بافتی مینداختم رو دوشم و مینشستم کنارِ شومینه و یه لیوان قهوه ی داغ تو دستام بود و به سوختنِ چوب ها نگاه میکردم. صبح ها باید زود از خواب بیدار میشدم. با صدای پرنده ها و نورِ خورشید که از لا به لای پرده ی اتاقم می اومد تو. دست و صورتم رو که شستم آماده میشدم و موهامو میریختم رو شونه هام و از اون دامن بلند های پفیِ آبی میپوشیدم و سبدم رو بر میداشتم و میرفتم تو جنگل میوه های جنگلی جمع میکردم. توت فرنگی و تمشک... که باهاشون شربت و مربا درست کنم. از کنارِ رودخونه رد میشدم تا میرسیدم به یه دهکده ی کوچیک. میرفتم خرید میکردم و باز هم برمیگشتم به جنگلِ دوست داشتنیم... وقتی برمیگشتم خونه، دور و برم رو پر میکردم از آرد و تخم مرغ و کره و شیری که خریده بودم و شروع میکردم به درست کردنِ کیک و نون، بعدش میذاشتمشون تو سبدم و روشون یه پارچه ی سفید مینداختم... کیک ها و کلوچه هام رو هر روز صبح وقتی میخواستم برم خرید با خودم میبردم و میفروختم به اون آقای قد کوتاهِ کم موی میانسالی که یه مغازه ی نونوایی داشت و همیشه لبخند میزد. همونی که همیشه پیشبندِ سفید میبست و دیوارهای مغازه ی کوچیکش زرد بود... زردِ پر رنگ... با یه عالمه عطرِ نونِ تازه و نورِ زیاد... بعد اونوقت همه ی زندگیم همینا بود... قرار نبود از چیزی بترسم. قرار نبود نگرانِ چیزی باشم. قرار نبود هیچ اتفاقِ بدی بیفته. من بودم و کلبه ی دنجم و جنگلِ دوست داشتنیم. من تو این فانتزیم احتیاجی به یک مرد نداشتم که بتونم احساس کنم مفیدم، که همه چی امنِ، که همه بفهمن که من هم هستم، که من مستقلم. که ازم مراقبت کنه. عصر ها میرفتم ماهیگیری. شاید یه کتاب هم با خودم میبردم که همونجا بخونم و سرگرم شم... اصلا شاید با یکی از دختر های اون روستا دوست بودم و برای عصرونه دعوتش میکردم... که رو سالنِ کلبه ی چوبیم با هم بشینیم و کیک و چایی بخوریم... که وقتی داشت برمیگشت خونشون یه شیشه از اون مرباهایی که درست کرده بودم رو میدادم بهش و میگفتم اینو ببر برای مادرت... دوستم موهاش بلوطی بود... با چشمهای عسلی... که وقتی با هم حرف میزدیم و کرکر به همه چی میخندیدیم من خودم موهاشو براش میبافتم... دوستم ساده بود. از همون دوستهایی که همیشه هستن. که تنهات نمیذارن. که بهت خیانت نمیکنن. که حسادت نمیکنن. از همونا که وقتی یه دونه ازشون داشته باشی قوی ترین آدمِ دنیا میشی... از شما چه پنهون تا مدت ها این فانتزی تو سرم میچرخید... که حتی تا چند سال برای خودم تو بیکاری هام نقشه ی کلبه امو طراحی میکردم. با تک تکِ لوازمش. با همون نیمکت ها و پله ها و حتی رومیزی ها و گلدون ها. که هر چند وقت یک بار هی بازنگری میکردم تو طرح هام جای لوازم و دیوار ها رو تغییر میدادم تا همونی بشه که میخوام بسازم. همونی بشه که تو فانتزی هام دارم. من حتی تعدادِ پله ها، جای تخت خواب، جای کاسه ها، باغچه های کنارِ خونم و گل ها و سبزیجاتی رو که باید توش بکارم رو هم طراحی کرده بودم... که حتی اونقدر فانتزیم قوی بود که یه قلک داشتم و برای خریدنِ اون همه چوب که بشه باهاش کلبه درست کرد پولهامو جمع میکردم. خنده داره ولی برای صرفه جویی و زودتر محقق شدنِ رویاهام چوب های به درد بخوری که سر راهم بود رو هم جمع میکردم... که بعدا باهاشون کاسه و بشقاب و در و دیوار درست کنم... تو تخیلاتم زیاد زندگی کردم. هنوز هم همینه... هنوز هم یه دنیای دیگه ای دارم برای خودم....قراره یه جای دیگه ای زندگی کنم با یه عالمه آدمهای خوب. که توش نه ترسی از جنگ باشه. نه کسی گرسنه باشه. نه کسی به کسی دروغ بگه. نه دلی بشکنه... قراره یه جایی زندگی کنم که خودم باشم و همه ی اون کارهایی که دوست دارم انجامش بدم... ولی خیلی وقته هر چی دنبالِ اون نقاشی ها و طرح های کلبه ام میگردم پیداشون نمیکنم... من حتی دیگه قلک هم ندارم. خیلی وقته بزرگ شدم و حتی دیگه یه فانتزیِ غیر ممکن و شجاعانه هم ندارم که شب ها براش نقشه بکشم و بهش فکر کنم و با لبخند خوابم ببره. من شدم اون دختری که شاید بزرگترین فانتزیش پیدا کردنِ کسی باشه که فقط دوسش داشته باشه. همین... حالا هرجای دنیا که باشه... توی هر خونه ای که باشه... اصلا مگه مهمه که من تمشکِ جنگلی جمع کنم یا بشینم تو یه خونه و دکمه ی لباسشویی رو بزنم و لباسهای کثیف رو بشورم؟ مگه مهمه که من دلم بخواد دامنِ بلندِ آبی بپوشم، کلاهِ حصیری بذارم، موهامو بریزم رو شونه هام و برم کنارِ یه دریاچه بشینم یا به این فکر کنم که باید ظرفهای دو نفره ی توی سینک رو بشورم؟ اصلا مگه مهمه که من دلم بخواد کیک بپزم یا اینکه از صبح تو خونه ی یه آدمی فقط بذارم و بردارم و آخرش هم بیاد بهم بگه تو که کار نمیکنی، تو که نمیدونی اون بیرون چه خبره... مگه مهمه که یه زن فانتزی داشته باشه وقتی اون کسی که باید دوسش داشته باشه دوسش نداره؟ ... شاید خیلی وقته که بهم یاد دادن زندگیِ واقعی نیازی به فانتزی های جنگلی نداره... چه دنیای کوچیکیه... چه دنیای لعنتیِ کوچیکیه. اینو غروب کشیدم. احساسیِ که این روزها دارم... یه رنجِ شیرین شاید :) _____________________ ادامه ی مطلب برای یک مخاطبِ خاصِ که هیچ ربطی به این پست و این نقاشی نداره. فقط مجبور شدم که اینجا بنویسمش. با عرضِ پوزش از همه :| کیک رو گذاشتم تو فر... راستیتش یهویی بهم الهام شد که امروز باید کیک بپزم! از صبح خیلی سرگرم بودم. مادر بزرگها و پدر بزرگهام باهم ناهار اومده بودن خونمون... الان میام... (برم به کیک سر بزنم) مممم اصلا نمیدونم چی میخواستم بگم! انقدر که هی بلند شدم رفتم دوباره اومدم اصلا یادم رفت که از کجا میخواستم به کجا برسم با این جمله های اولم! ... همین الان کیکم رو در آوردم از تو فر! فکر کن! چقدر واسه نوشتن لفتش دادم که کیکم هم پخته شد!! آهان... میخواستم درباره ی انرژیِ کلمه ها بنویسم... که طبق تحقیقات من! کلمه ها از خودشون انرژی دارن. چیزِ واضح و مبرهنیه در واقع! همه هم میدونن! محضِ یادآوری دارم میگم! که کلمه های منفی انرژیِ منفی دارن و کلمه های مثبت انرژی مثبت. بعضی از کلمه ها هم کلا منفی هستن. مثلِ خسته، مثل بد، مثلِ بدبخت! مثلا اگه ما به جای گفتنِ "جمله ی خسته شدم" بگیم "سرحال نیستم" بار منفیِ جمله امون رو کم کردیم. چون کلمه ی "سرحال" یک کلمه ی مثبته. که با این کار نه تنها انرژی منفی پخش نمیکنیم! بلکه انرژی مثبت هم جذب میکنیم و در کل همینا باعث میشه خستگیمون هم زودتر برطرف شه. در نتیجه انرژی مثبتِ هاله ی اطرافمون پر رنگ تر میشه. خب این یه پیش مقدمه بود در واقع! چون این مبحث! رو زیاد نمیخوام کش بدم. راستش هدف اصلیم اینه که بگم اگه ما دقت نکنیم تو انتخاب کلمه ها و جمله هامون و تاثیری که میذارن روی شنونده، کم کم انرژی منفی اطرافمون رو زیاد میکنیم. بعد میشیم یه آدمِ منفی. البته خیلی عوامل دخیل هستنا! حالا من دارم اینا رو خیلی کوچولو کوچولو میگم که برسم به اون چیزی که میخوام بگم! میخوام بگم که این کارهایی که به نظرمون گاهی خیلی جزیی میان، -مثلِ همین انتخابِ کلمه ها تو مکالمه های عادیِ روزمره- و خیلی بی اهمیت تصور میشن، در طولِ زمان جزیی از شخصیتمون میشن. باید سعی کنیم به جزیی ترین کارهامون و حرفهامون توجه کنیم. این میتونه یه هدف باشه اصلا. برای بهترین شدن. که مثلا یه برنامه ای بریزیم که صبح ها که از خواب بیدار میشیم به خودمون بگیم که من از امروز دیگه فلان کارِ اشتباه رو انجام نمیدم. مثلِ تزکیه ی نفس میمونه. بعد از یه مدتی اگه قوی باشیم و استمرار داشته باشیم حتی به چند ماه هم نمیکشه که خیلی آدم بهتری میشیم. (نکته: هر کاری اگه به مدتِ یک ماه و به صورت مستمر انجام بشه تبدیل به یک عادت رفتاری میشه) آره دیگه ننه جون. داشتم میگفتم...! که مراقبِ کلمه هامون باشیم. واسه خودمون زحمت بکشیم! ما لیاقتشو داریم آخه! دیدید آدم کنارِ یه افرادی بیشتر احساسِ آرامش میکنه؟ خب فکر میکنم این آدمها بیشتر روی حس ها شون کار کردن، روی انرژی درونشون، روی کلمه هاشون، روی هاله ی انرژیشون... اینا همون معدود آدمهایی هستن که باید بچسبیم بهشون و ولشون هم نکنیم! چون کلی چیز بلدن که باید ازشون یاد گرفت. جدی میگما. نخند عزیزم! این پرت و پلاهایی که مینویسم و نمیتونم خوب جمعو جورشون کنم همش حاصلِ تفکراتِ درهم پیچیده ی منه! که هرکاری میکنم خوب تو کلمه ها حلول نمیکنه! چی کار کنم خب! دارم زحمت میکشم رو خودم و افکارم کار میکنم که بتونم خوب با کلمه ها بیانشون کنم! نمیشه دیگه! استطاعتم فعلا همینه! البته قراره بهتر بشه! پس چی شد؟ کلمه های منفی رو بشناسیم و سعی کنیم تا اونجایی که میشه اصلا به کار نبریم صبح زود بیدار شدم خیلی زودتر از همیشه. ینی خودم دارم ساعتِ خوابم رو تنظیم میکنم که شب ها زودتر بخوابم و صبح ها زودتر بیدار شم... پنجره ی اتاقمو باز کردم... یه آفتابِ عالی با این منظره ی فوق العاده... کلی انرژی گرفتم، ذوقمرگ شدم نشستم یه ساعت فیلم تماشا کردم... بعدش حوصله نداشتم بیام تایپ کنم... لم دادم رو تختم تو یه دفتر درباره ی امروز یه متنی نوشتم... درباره ی تولدِ یک سالگی وبلاگم، چرا و چگونگیش! بعدش اومدم با خودم فکر کردم که آیا لازمه که اصلا به روی خودم بیارم این روز رو؟! که به خاطرش یه پست بنویسم؟ مهمه اصلا آیا؟ بعدش گفتم خب معلومه که باید پست بنویسم... نه اون پستی رو که تو دفترم نوشتم... یه پستِ دیگه. اصلا یه پستِ فی البداهه! اون روز که از روی استیصال و فقط برای سرگرم کردنِ خودم اومدم و این وبلاگ رو -حالا با یه اسمِ دیگه... که چند باری هم عوضش کردم- درست کردم، حتی فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر زندگیم رو عوض کنه. پارسال تو این روز، شاید شکسته بودم، ضعیف بودم، افسرده بودم، ولی الان با اینکه به خیلی از جاهایی که میتونستم برسم و نرسیدم، با اینکه خیلی از کارهایی رو که میتونستم انجام بدم و ندادم، با اینکه کلی برنامه داشتم واسه خیلی از روزهام و همشون رو هی پاس دادم به روزهای بعدی، ولی راضی ام از خودم و به خودم افتخار میکنم. من به این مری که اینجوری لم داده رو تختش، که دوباره سوزنش گیر کرده رو یه آهنگ، که هم میخواد رو نوشتن تمرکز کنه و هم آهنگشو گوش کنه، به همین مری با همین موهای پریشون! که عاشقِ آهنگه شده و کیف میکنه از اینکه دوباره یه آهنگی پیدا کرده که اصلا انگار واسه حال و احوالِ خودش نوشته شده، که همین گوش دادن به این آهنگه باعث شده تمرکز نداشته باشه و چرت و پرت بنویسه، به همین مری که انگشتاش خودکاری شده، هی لاکهاشو با ناخون کنده، همین مریِ دیفونه ی لوسِ از خود راضی، به همین مریِ احمق، افتخار میکنم. و بخشِ خیلی بزرگی از این افتخارات! رو مدیونِ وبلاگم هستم... این مری که الان اینجاست تو هیچ زمینه ای با اون مری که پارسال اینجا بود قابل مقایسه نیست. قدیمیتر ها میدونن که این مری غرغرو بوده! مادموازل شده! این مری بزرگ شده، قوی شده، عاقل شده. حداقلِ حداقلش اینه که حتی اگه تو زندگی واقعیش درجا زده باشه ولی خودشو شناخته. سعی کرده اگه تنبلی کرده و نتونسته تو این یک سالی که بیکار بوده از فرصتش استفاده کنه و بره هزار جور مدرک و دیپلمِ نمیدونم عکاسی و طراحی و موسیقی و آشپزی و اینا بگیره حداقلش تا تونسته رو اخلاقش، تفکراتش، زندگیش، بینشش کار کرده. هیچ فرصتی رو برای بهتر بودن از دست نداده. مری راضیه از خودش. شاید چون وقتی احساساتی میشم و انقدر که دوستتون دارم زیاد از کلمه های عزیزم، فدات شم، الهییی، ای جونم و اینا استفاده میکنم الان اگه فقط بگم مرسی که کنارم بودید و این تشکر های ساده، زیاد به چشم نیاد حسی که دارم... قدرتشون رو از دست دادن این کلمه های ساده... ولی دلم میخواد وقتی این جمله ها رو میخونید احساسِ پشتِ همشون رو، احساسی که خیلی دارم سعی میکنم با انگشتهام حینِ تایپ کردن به کلمه هایی که مینویسم منتقل کنم رو حس کنید... دلم میخواد بدونید من واقعا ازتون متشکرم که غرغرهامو، دل تنگیهام رو، چرت و پرت نوشتن هامو، تخس بودن هامو، افسرده بودن هامو تحمل کردید و باز هم کنارم بودید :) نمیخوام لوسش کنم ولی کاش بتونید باور کنید که من چقدر روزهای بدی رو فقط و فقط با انرژی ای که کلمه های شما بهم میداد سپری کردم و امیدوار شدم به بهتر شدنِ اوضاعم... این وقتِ زیادی رو که برای وبلاگم گذاشتم، برای نوشتن، هیچوقت هدر رفته فرض نمیکنم، چون دوستهایی رو بهم داده که برام خیلی عزیزن. دوستهای وبلاگیم -تک تکشون- برام خیلی عزیزن. مطمئن باشید که قدرتون رو میدونم. :) + آهنگی که گوش میکردم رو میذارم براتون. سعی کنید به معنی ها هم توجه کنید چون علاوه بر آهنگِ قشنگش، این معنیشه که فوق العادش کرده :) حکایتِ بعضی از ما آدمها، حکایتِ همان گلدان است و دانه. که زمانِ ریشه زدنمان که فرا رسید، راهِ آسمانمان را گم میکنیم، آنقدر در گلدانِ کوچکمان ریشه میزنیم، آنقدر برای یاقتنِ راهِ نجات به اعماقِ گِل ها چنگ میزنیم، که گلدانِ بیچاره تاب نیاورده، میشکند. بدیهیست اما، که بعدِ آنهمه تلاش، هم دانه میمیرد و هم گلدان... گاهی اما لازم است که دستی، کمکی کند. ریشه های هرزه را جدا کند. خاک را زیر و رو کند، که روزنه ای پیدا شود... فقط همین کافیست برای رشدِ دوباره. برای رفتن به مسیرِ درست. برای اینکه نه گلدانی بشکند و نه دانه ای در زیرِ هزارها ذره ی شن و گِل، بینِ ریشه های خود مدفون شود. میدانی؟ گاهی فقط روزنه ی نوری کافیست. قبولِ کمکِ دستی حمایتگر کافیست... و گرنه تو که میدانی، راهِ آسمان همیشه باز است... پ.ن : این جدا شدن های ریشه های هرزه، این زیر و رو شدن ها، رو به رو شدن با این حقیقتِ تلخ که راه را اشتباه رفته ای، درد دارد، اما می ارزد. می ارزد تحملِ همه ی این دردها و سختی ها برای جوانه زدن. برای سبز شدن. تجربه کرده ام. میدانم. من جوانه زدم. مطمئن باش که می ارزد تحملِ همه ی این سختی ها... می ارزد. حرفِ خاصی ندارم بزنم این روزها. منتظرِ یه اتفاقِ خوبم. نمیدونم چی. فقط میدونم قراره هر روزم بهتر از روزِ قبلم باشه. من مطمئنم. یه دو سه ساعتیه که اومدم تو وبم و هی میخوام همه ی حرفهایی که دلم میخواد رو بنویسم، ولی هی مینویسم هی پاک میکنم... خودم هم مثلِ نوشته هام بلاتکلیفم. + امروز بعد از ظهر میرم خرید. بالاخره این عیدی هایی که به زور! بهمون دادن رو باید یه جوری در راهِ صحیح خرج کنیم دیگه! چه کنیم! مامانه اون روزهای اولِ عید به شوخی بهم گف میگم مری این عیدی هاتو بده من برات نگه دارم هر ماه قسطی بهت یه مقدارشو بدم! گفتم وا! چرا؟! خندید گف آخه میترسم یهو بری تو یه لوازم آرایش فروشی هرچی کرم و لوسیون دارن بار بزنی بیاری خونه. + این پسره هس... خواننده هه... سا/می ب/یگی. برادره که اصولا تو کارِ کشفِ استعداد و این حرفهاست اسمشو گذاشته آ/دام ل/مبرت ایرانی! البته تو این آهنگی که میخوام ازش بذارم هیچیش به آدام نرفته! فقط اینکه این آهنگه انقده که جیگولیه! خعلی باحاله. گفتم براتون بذارم شما هم مثلِ من شنگول بشید. من که الان شومصدمین باره که هی دارم بهش گوش میدم. بالاخره تنوع هم لازمه تو موسیقی لینک دانلود : ای جووووووووووووووونم (موقعِ انتشارِاین پست کلا ازخودم نا امید گشته بودم. گفتم این دیگه چیه داری پست میکنی؟! از خودم شرمسار گشتم ولی با این حال پستش کردم داشتنِ دوستی مثلِ "ش" برای منی که مدتهاست زیاده روی تو حرف زدن اذیتم میکنه و معمولا لبخند به لب به گفتنِ جمله های ضروری و کوتاه تو مهمونی ها بسنده میکنم، نعمتِ بزرگیه. آدمِ منزوی و ساکتی نیستم، تو مکالمه ها حضورِ فعال! دارم ولی متنفرم از اینکه مثلِ خیلی از زن ها -تو مهمونی های رسمی مثلا- با زدنِ حرف های بی فایده و اضافی اعصابِ همه ارو خورد کنم. (شاید واسه همینه که تو وبم اینقدر پر چونگی میکنم، چون تو زندگیِ روزمرم اهلِ حرف زدن نیستم زیاد :)) ) بودن کنارِ "ش" برام خیلی خوبه... فقط و فقط کافیه وقتی حرف میزنه تو چشماش نگاه کنی و هر از چند گاهی سرتو به علامتِ تایید تکون بدی و یه لبخند بندازی کنجِ لبات. و اون شروع کنه از استدلال های ذهنی و درگیری های فکری و کلی چیزهای فلسفی -و درست و درمون البته- برات حرف بزنه و تو خسته نشی از شنیدنشون... احتیاجی نیس حرف بزنی، احتیاجی نیس نظرت رو بگی، احتیاجی نیس دروغ بگی. احتیاجی نیس همدردی کنی. فقط و فقط وسطِ حرفها و جمله هاش گاه و بی گاه ازت میپرسه میدونی که چی میگم؟ و تو هم فقط باید سرتو تکون بدی و بگی اوهوم. حرفهاش که تموم شد، بلند بلند میخنده و میگه وای چقدر حرف زدم :) و نمیدونه که تو چقدر احساسِ خوبی داری از اینکه به حرفهاش گوش کردی و تو رو محرمِ همه ی دغدغه هاش میدونه... و کاش بدونه که تو چقدر از شنیدن لذت میبری... برای بعضی از آدمها فقط باید گوش بود... دلم براش تنگ شده. ___________ پ.ن1 => دوسش دارم : کلیک / گوش کردن بهش حسِ یه عصرِ نارنجی تابستونی رو بهم میده که با یه کتاب تو بغلم، روی سالنِ یه خونه ی چوبیِ کِرِم ، تو یه مزرعه ی بزرگ، (یه چیزی تو مایه های خونه ی آن شرلی اینا) روی یه صندلیِ راحت نشستم و به درختها نگاه میکنم و بوی کیکِ خونگی همه جا پیچیده. :) پ.ن2 => منطقِ یک دخترِ 11 ساله: وای مامااان! این دختره به این خوشگلی پس چرا شوهر نداره؟! نتیجه اخلاقیِ پ.ن2 => وقتی پشتِ سرِ کسی حرف میزنید توجه کنید! ممکنه اون ناخواسته حرفهاتون رو بشنوه پیشاپیش عذر میخوام اگه این طوماری که در ادامه میخونید جفنگیاتی بیش نیست. (وقتی این پست رو مینوشتم فقط به آهنگِ این وبلاگ گوش میکردم... این آهنگه منم. حسی که ازش میگیرم مثلِ یه قصرِ قدیمیِ که پره از جاهای دنج و حیاط خلوتهایی که یه عالمه پیچک رو دیوارهاشونه و زردِ کمرنگن) همه ی شناختی که تو این همه سال از مریمِ درونم پیدا کرده بودم داره متلاشی میشه و من به شدت سر درگمم... این چیزی که تو ذهنم باهام حرف میزنه و من نمیفهممش، نمیتونم اون چیزهایی رو که حس میکنه بیانش کنم، همونی که باعث شده این روزها اونقدر تو ذهنم با خودم حرف بزنم و تحلیل کنم که از شدتِ خستگی نتونم با زبونم حرف بزنم، با اطرافیانم حرف بزنم، برام ناشناختست... همیشه از ناشناخته ها میترسیدم... همیشه باید حداقل یه پیش زمینه ذهنی از اتفاقی که قراره بیفته داشته باشم. باید وقت داشته باشم خودمو براش آماده کنم. من از غیر منتظره ها خوشم نمیاد. و این مریمی که داره از تو چشمام به دنیا نگاه میکنه موجودِ جدیدیه که غیر منتظرست برام. نمیشناسمش. مریمِ جدید همه چیز رو خیلی خیلی شدید تر از همیشه حس میکنه، درک میکنه. حساس شده. میدونه که یه کارِ مهمی هست که باید انجامش بده. ولی نمیتونه بفهمه چی. درک نمیکنه. انگار به قولِ نازنین اون پوسته ی سختش از بین رفته و الان با هر تنشی درد میکشه. نمیدونم چه جوری بگم... نمیفهمم حسم رو... برای این مریمِ جدید همه چیز شگفت انگیزه. به طورِ وحشتناکی همه چیز شگفت انگیزه. همه چیز زیباست. نمیدونم چه جوری حس هام رو با کلمات توضیح بدم... کلمه ها قوی نیستن. حس رو منتقل نمیکنن. حتی حرفها، نقاشی ها، کتابها، عکسها، فیلمها... همشون باید توضیج داده بشن. هیچکدومشون قوی نیستن. حس نمیدن. منتقل نمیکنن. واسه درک شدن فقط باید درونِ منو درک کنید. نمیشه که من چهار تا کلمه بنویسم و کسی بخونه و متوجه بشه. اصلا امکان نداره که کلمه ها درک بشن. شعرها درک بشن. حس ها درک بشن. تو باید خودِ من بشی که بفهمی منو. حتی اگه خودِ من هم بشی بازهم معلوم نیس که من کی بودم چون اون الان تویی که من شدی نه منی که من بودم... اه. چرا توضیح دادن اینقدر سخته. ببین، مثلا الان این مریمی که داره چرت تایپ میکنه دیگه نمیتونه مثلِ قبل از دیدن و شنیدنِ زیبایی فقط لذت ببره. مریمِ جدید اونقدر عجیب شده که وقتی به تحریر ها و حسِ فوق العاده ی مارک آنتونی تو این آهنگی که برای دخترش خونده، چندین و چند بار گوش میده، واقعا نمیدونه جز گریه کردن تو ساعتِ سه و خورده ی نیمه شب چه کاری از دستش برمیاد که انجام بده، برای تقدیر از اینهمه زیبایی. از خوشحالی زجر میکشه وفتی میبینه که احمق برای پستِ نقاشی ای که از احساسش کشیده کامنت گذاشته و گفته : "دستش به غذا ها هم نمیرسه" و مریم با اون لبخندِ احمقانه ای که رو لبای من نشسته، با این یک جمله، اشکش در میاد فقط به خاطرِ اینکه با خودش فکر کرده واقعا این چقدر خوب به جزییات توجه کرده... بعد با خودش فکر میکنه هی! این منو میفهمه... این میدونه که این نقاشی زنده ست، این اون مریمِ تو نقاشی رو فهمیده... میره کلِ آرشیوشو تا صبح میخونه، کلِ نقاشی هاشو نگاه میکنه و با دیدنِ هر کدومشون میگه وای این مثلِ منه. اینم داره تو خودش دست و پا میزنه... اینم تو جسمش جا نمیشه.... کمی آروم میشه. مریم یه روز صبح بیدار میشه و دلش میخواد که کاش الان یه زندگیِ دیگه داشت، صبحا که بیدار میشد برای همسرش و بچش صبحونه آماده میکرد. تا شب تو خونه جون میکند، همه چیو مرتب میکرد، میذاشت، برمیداشت، بچه اشو میبرد پارک، باهم میرفتن خرید، باهم بازی میکردن، غروب که میشد یه غذای خوشمزه درست میکرد، خودشو خوشگل میکرد برای وقتی که همسرش از سرِ کار برمیگرده، و غصه میخوره از این که نه همسری داره و نه بچه ای و از این همه تنهایی و بیخود بودگی ای که داره... ولی یه روزِ دیگه از خواب بیدار میشه و میبینه که دلش هیچ کسی رو نمیخواد. دلش میخواد بره یه جایی گم و گور شه تا آخرِ عمرش هیچ کسی رو نبینه... هیچ وابستگی ای نداشته باشه. خوشحاله که هیچ کسی نیس که بغلش کنه، که از غصه هاش غصه بخوره، از خوشحالی هاش خوشحال بشه، که در قبالش وظیفه ای داشته باشه... دلش میخواد بره تو کویر... تنها، ساکت، زیرِ اون آفتابِ داغ بسوزه... لذت ببره از اینهمه خوشبختی... از اینهمه تنهایی... مریم یه عالمه حسِ سرکوب شده داره که این روزها همشون سر بلند کردن و میگن وااای منو دریییاااب. منو بفهم. منو آزادم کن. به هرکدومشون که کمی بها میده اونققدر میان تو ذهنش جولان میدن، اونقدر میان تو مغزش رژه میرن که کلافش میکنن... که عصبیش میکنن. که نمیدونه از دستِ خودش به کجا پناه ببره. که نتیجش میشه یه دنیا سر درگمی... یه عالمه بی هویتی... که نتیجه اش میشه یه عالمه دست و پا زدن تو افکاری که معلوم نیس هرکدومشون سرشون کجاس و تهشون کجا میخواد بره... که نتیجه اش میشه یه عالمه پستِ بی سر و ته که خودِ مریم هم نمیدونه واقعا چی میخوان بگن. که فقط مینویسمشون که شاید بتونم مریمِ جدید رو تحلیل کنم. اصلا این که این روزها اینقدر ضد و نقیض میگم همین کارهای این مریمِ سر به هواست... که منو با خودم قاطی کرده. نمیذاره بفهمم من کدومم، خودم کدوممم، خودش کدومه، ما کجاییم... چی میخوایم از جونمون... پ.ن 1 => لازم به گفتن نیس، ولی برای اینکه میدونم ممکنه نگرانم بشید و دلم نمیخواد که نگران بشید، میگم که هیچ حسِ افسردگی ای ندارم... هیچ غصه ای ندارم... هیچ بد بختی ای احساس نمیکنم. متاسفانه به شدت خنثی هستم و گاهی به شدت سرخوش. فقط این چیزی که داخلِ جسمِ ما هست و از تو چشمامون به دنیا نگاه میکنه... همین روح و شخصیت و ایناس اسمش نه؟ خب. همین اینِ درونم، من نیست. یکی دیگست. هیچ چیزی رو پیچیده نمیکنم. من موضوع رو کش نمیدم. من خودمو گول نمیزنم. اوضاع از اینی که شما از پشتِ این کلمه های قطار شده میبینید خیلی بغرنج تره. من نمیتونم کلمه هارو درست پشتِ سر هم ردیف کنم که حسو منتقل کنن... کلمه ها ضعیفن... همه جا تاریکه و سیاهِ پر رنگ. پ.ن 2 => خیلی تشنه ام، کسی یه کتابِ فلسفیِ فوق العاده میشناسه که بهم معرفی کنه؟ از اون کتابها که بعدِ خوندنشون حس میکنی که طرف کلِ هویتت و دونسته هاتو با خاک یکسان کرده... کسی خونده همچین کتابی؟ چند وقتیه که به صورتِ بیمار گونه ای هر وبلاگِ جدیدی رو که کشف میکنم و با خوندنِ چند تا از پستهاش احساس میکنم که کمی با شخصیت نویسندش آشنا شدم و ازش خوشم میاد، سریع میرم به آرشیوش نگاه میکنم ببینم که طولانی هست آیا؟ منظورم از طولانی بودن اینه که از فروردینِ 90 شروع بشه... مثلِ خودم... بعد میرم سریع نگاه میکنم که ببینم اون تو 18 فروردینش چیکار کرده؟ به اندازه ی من بدبخت بوده؟ تو 21 خردادش کجا بوده؟ تو 30 مرداد مثلِ من یه پتکِ خیلی محکمی خورده تو کلِ باورهاش؟ یا حتی چه بهتر که آرشیوش خیلی بیشتر باشه. اسفند 85 مثلا... نمیدونم چرا منی که اصلا آدمِ حفظ کردنِ تاریخها نیستم و یادم نمیمونه که مثلا تو فلان تاریخ و فلان روز، فلان اتفاق افتاده، چرا بعضی از تاریخها مثلِ چی! حک شدن تو ذهنم. ممکنه دیگه حتی حسی به اون روزِ خاص و خاطره ای که ازش دارم برام نمونده باشه، ولی اون تاریخِ لعنتی برام هایلایت میشه. حتی گاهی میرم تو تقویمِ سالِ جدید نگاه میکنم که مثلا ببینم چند شنبست اون روز... همش فکر میکنم که قراره یه اتفاقِ مهم تو اون روز بیفته... دوباره اون لحظه ها تکرار شه... و این خیلی آزار دهندست... خب این واسه من که همیشه وقتی یه اتفاقی تموم میشه و میره پی کارش اولین کسی هستم که یادم میره چندم بوده و چند شنبه بوده، یه خورده عجیبه. ینی زمان برای من فقط و فقط به سه بخش تقسیم میشه. "گذشته" ای که گذشته و از همین یک ثانیه ی پیش شروع میشه تا همه ی زمان های قبل ترش. "حال". که کلا همین الانِ! و "آینده" که معمولا هیچوقت نمیاد و الکی فقط موجبِ امید بخشی به آدمهای نا امیدیِ که از "حال" راضی نیستن. القصه اینکه، با اینکه کمی نگرانم و از 18 و 30 فروردین، از 2 اردیبهشت، از 21 خرداد، از 30 و 31 مرداد، از کلِ آبان، از 23 دی، و 27 بهمن میترسم، ولی خیلی امیدوارم که 91 روزی نداشته باشه که باعث شه دلم بخواد برم تو وبلاگها بگردم و ببینم که دیگران هم مثلِ من روزِ هایلایتِ ترسناکی رو تجربه کردن یا نه... خیلی امیدوارم... کلاسِ نقاشی نرفتم. خیلی وقت هم هست که نقاشی نکشیدم... ینی از دانشگاه به بعد دیگه خیلی کم رفتم سراغِ کارهایی که یه مدتی دوس داشتم... نقاشیم هم اصلا خوب نیس... ولی دیشب احساس کردم باید حسم رو بکشم... قبلا هم گفتم که چشمها و نگاه ها برام خیلی اهمیت دارن. اصلا گاهی آدم ها رو با نگاهشون میشناسم. تو همون برخوردِ اول. مثلا از نگاهشون معلومه که به چی فکر میکنن. که چقدر مهربونن. دارن دروغ میگن. یا چقدر ترسیدن یا اینکه حتی چقدر دوستت دارن و خیلی چیزهای دیگه. حتی از تو عکس. حتی از پشتِ عینک. حتی از فاصله ی دور. همیشه قوی ترین حسِ هر آدمی به یه آدمِ دیگه، از تو نگاهش معلومه. ینی مثلا اگه کسی خیلی بیشتر از مهربون بودن، نفرت داشته باشه از کسی، وقتی بهش نگاه میکنه نفرتش معلومه نه مهربونیش. ولی وقتی نگاهشو برمیگردونه طرفِ کسی که عاشقشه، یهو رنگِ نگاهش عوض میشه... فکر میکنم ماها به اندازه ی همه آدمهایی که میشناسیم یا هر روز میبینیم صدها نوعِ نگاه داریم. بدونِ اینکه خودمون کنترلی روش داشته باشیم برای هرکسی یه نگاهِ مخصوص تو چهرمون داریم. خیلی طول میکشه که یه حسِ غالبی که تو وجودِ کسی وجود داره، کم کم تبدیل بشه به نگاهِ ثابتش. منظورم از نگاهِ ثابت ینی اون نگاهی که تو اغلبِ موارد میشه تو چهره ی یک نفر دید... نگاهِ غمگین... نگاهِ سرد... نگاهِ شیطون... نگاهِ مرموز... مثلا تو عکسهای خودم که نگاه میکنم از خیلی قبلتر ها تا عکسهای همین چند روزِ پیشم، یه سیرِ خاصی هست... نگاهم از شیطنت رسیده به غمگین، بعدش رسیده به رنج کشیده! و بعدش مرموز و عمیق و الان تو بیشترشون مهربونه... فقط مهربون. شاید هم به قولِ یک نفر الان نگاهم" راضیِ". ینی میخوام بگم تو هر برهه از زندگیم مدلِ نگاهِ ثابتم تغییر کرده... یه جورایی شاید همه مدل بوده... تا دیشب... که یکی بهم گفت که نگاهت "صکثیه"... نگاهِ صکثی... هیچوقت همچین تصوری از نگاهم نداشتم. شاید مشتاق بوده، شاید برق میزده، شاید هی/ز! بوده، شاید خاک بر سری! بوده، شاید ... بوده، ولی صکثی... اصلا یه جورایی تو طبقه بندی ای که تو ذهنم از نگاه ها دارم نمیتونم نگاهِ صکثی رو پیدا کنم. ینی اصلا نمیدونم چه مدلیه... تو ذهنِ من مترادفهایی که برای نگاهِ صکثی بوده همین کلمه های هی/ز و مشتاق و هات و ... ایناست... دارم فکر میکنم اگه نگاه های ما به افرادی که بهشون نگاه میکنیم همون حس هاییه که تو اغلبِ موارد بهشون داریم، ینی حسی که من به اون فرد منتقل میکنم اینه؟ به خاطرِ حسِ خودمه که اون این برداشت رو کرده که نگاهم صکثیه مثلا؟ یا به خاطرِ حسی که خودِ اون فرد داره؟ من که همچین حسی ندارم؟ پس ینی کلِ نتیجه گیریهایی که تو این همه مدت از نوعِ نگاه ها کردم اشتباه بوده؟ پس چی؟! یا بهتره اینجوری نتیجه گیری کنم که شاید اصلا نگاه های مختلفِ آدمهای مختلف هم به نوعِ نگاهِ همدیگه، باهم فرق میکنه... آره... شاید این بهتر باشه... بعد از ظهر مادرجون (مامانِ بابام) زنگ زد و گفت دفترچه بیمه ام گم شده، نمیدونم کجاست... حالم خوب نیس، میخوام زنگ بزنم عمو فلان بیاد دنبالم ببرتم دکتر، ولی دفترچه امو پیدا نمیکنم. مامان خونست که بیاد برام بگرده ببینه کجاست؟ (مادر جونم سواد نداره. واسه همین نمیتونه بخونه) مامان خونه نبود. گفتم خودم میام با هم دنبالش بگردیم. با اینکه خونمون خیلی به هم نزدیکه ولی من خیلی کم وقت پیدا میکنم که برم بهش سر بزنم. خیلی خیلی کم... رفتم پیشش. کلی با هم همه جارو گشتیم... الهی دورش بگردم همه جارو دو سه بار میگشت. اصلا حواسش نبود که مثلا همین الان اونجارو گشته یا مثلا یه دفترچه ی به اون بزرگی لا به لای برگه های یه کتابِ نازک جا نمیشه... پیداش نکردیم... نشسته بودم به صورتش نگاه میکردم که با اینکه اینهمه حالش بد بود بازم از بودنِ من چشماش برق میزد و خوشحال بود... تو همین لحظه ها زنگِ درِ خونشون رو زدن... اوه نه!!! لابد کسی اومده بود واسه عید دیدنی! و فکر میکنید من چه شکلی بودم؟! با عجله رفته بودم پیشش و فکر میکردم حالش خیلی بده، با همون شلوارِ تو خونه و یه مانتو چهارخونه که فقط دوتا دکمه اشو بسته بودم و یه شالِ ساده ی مشکی! بدونِ حتی یک کرمِ مرطوب کننده. بدونِ حتی یه فرِ مژه! -تازه از خواب بیدار شده بودم خب!- بالاخره هر آدمی لحظه های وحشتناک تو زندگیش داره! و اینم یکی از این لحظه ها بود واسه من! از فامیل های دورِ بابام اینا بودن. از اونها که شاید سالی یک بار هم نمیشه دیدشون... یه زن و شوهرِ مهربون. بدونِ اینکه حتی به لباسهام نگاه کنن یا حتی تعجب کنن از ریخت و قیافه ای که داشتم نشستن و کلی تحویلم گرفتن و کلی با هم حرف زدیم... و من احساس میکردم مادرجون از بودنِ من تو اون لحظه خیلی خوشحاله... بعدِ رفتنشون بازم پیشِ مادر جون موندم... کلی درد و دل کرد برام... از همه چیز. که وسطهاش کمی چشماش هم خیس شد از غصه هایی که تو دلش داشت... از بی وفاییِ بچه ها... از... همه ی اون مدتی که باهام حرف میزد به دستهای پیرش نگاه میکردم که هنوز هم میشه دستهای سفید و خسته ی یک زنِ جوون رو توشون پیدا کرد... از تهِ تهِ دلم میخواستم که کاش میتونستم دستهاشو ببوسم. همینجوری. بی دلیل. فقط دلم میخواست برم دستهاشو ببوسم... نتونستم... میترسیدم گریه اش بگیره... نمیدونم حرف زدنهامون چقدر طول کشید ولی وقتی به خودم اومدم غروب شده بود. قبلِ خداحافظی با نگرانی ازش پرسیدم حالتون بهتر شده؟ انگار که تازه یادش اومده باشه که واسه چی اونجام، با لبخند گفت اصلا یادم رفته بود :) وقتی داشتم برمیگشتم با خودم فکر کردم آدم که پیر میشه مگه به غیر از دوست داشته شدن و آرامش داشتن آرزوی دیگه ای داره؟ اینکه بتونی راحت بشینی و به حاصلِ زحمت های یک عمرت نگاه کنی و از بودنِ بچه ها و نوه هات کنارت لذت ببری مگه آرزوی بزرگیه؟ ... از خودم خجالت کشیدم که با اینکه اینهمه وقتِ آزاد دارم چرا گاه به گاه بهش سر نمیزنم... چرا وقتی با بودنم میتونم اونقدر بهش آرامش بدم و حالشو خوب کنم که یادش بره خیلی مریض بوده و میخواسته بره دکتر، نمیرم و بهش سر نمیزنم؟ از این به بعد زود به زود بهش سر میزنم. زود به زود... من ازون آدم هام که دلشون میخواد لحظه های خوبشون رو یه جوری، یه جایی واسه همیشه ذخیره کنن. دلشون میخواد از دوست داشتنی هاشون، از خاطره هاشون، از بهترین روزهاشون، از تک تکِ باهم بودن هاشون خاطره جمع کنن. اونم از نوعِ قابلِ لمسش... خاطره های ذهنی رو دوست ندارم. اینکه آدم مجبور باشه بشینه یه گوشه و فکر کنه و تصویر سازی کنه از فلان روزِ قشنگش... از فلان آدمی که یک روزی بوده و دیگه نیست... از فلان لحظه ای که با فلانی نشسته و قاه قاه به فلان موضوع خندیده... دوس دارم یه نشونه، یه عکس، یه فیلم، نمیدونم یه دست نوشته یه نقاشی... داشته باشم از اون لحظه، از اون فرد... شاید برای همینه که دلم میخواد توی هر پستی که میذارم یک عکسی باشه، از لحظه هایی که گذروندم... که ثبت بشه. که بدونم واقعا بوده همچین روزهایی، همچین حس هایی... خب بنا به دلایلی هم گاهی نمیشه خیلی از عکسها رو اینجا گذاشت. مجبورم توصیف کنم. با جزییاتِ زیاد... از گذشته هام یک جعبه دارم. خیییلی بزرگ. پر از شیطنت نوشته های سرِ کلاس، یادگاری های دوستام. حتی کارتِ دعوتِ عروسیهایی که آدمهاشو خیلی دوست داشتم. کارت پستال های قدیمیِ تبریکِ سالِ نو، مهره های رنگیِ فلان گردنبندِ دورانِ بچگیم، نقاشی های یواشکیِ سر کلاس... . کلی خرت و پرت که هیچ کسی ارزششون رو بیشتر از خودم نمیدونه. که تک تکشون برام به معنیِ سالهایی هستن که سپری شدن. اونقدر این حسِ یادگاری جمع کردن از لحظه ها برام قوی شده که اگه جایی برم و عکسی از اونجا نگیرم انگار هرگز اونجا نبودم... که حتی جاهایی که نمیشه عکس گرفت، قبل از رفتن از خودم! عکس میگیرم که بعدها که به عکس هام نگاه میکنم یادم باشه که فلان روز و فلان جا من این شکلی بودم. که مثلا با این قیافه نشسته بودم و با فلانی حرف میزدم، با قلانی غذا میخوردم، با فلانی به ترکِ دیوار میخندیدم. اینجوریه که یه عالمه فولدر دارم پر از عکس با تاریخ و جزئیاتِ دقیق. که مرتب ترین فولدرهام مربوط به عکسها و خاطره هام میشه. که همیشه به روز هستن. که همیشه بهشون سر میزنم. مرتبشون میکنم و عکسِ جدید از یک خاطره ی جدید بهشون اضافه میکنم. اینجوریه که اتاقم پرِ از یادگاری. از تابلوها و عروسک ها و عکسها و مجسمه ها و گلها گرفته.... تا حتی نقاشی ها ی بچگونه ای که کوچیکترین اعضای فامیل برام میکشن و بهم میدن مثلا به عنوانِ کادو! شاید واسه همینه که روز به روز وبلاگم که با شعر نویسی شروع شد و رسید به طنز نویسی، داره بیشتر شکلِ خاطره نویسی به خودش میگیره. که همیشه مطمئن باشم که جایی هست که روزهای زندگیم توش ثبت شده باشه. که نگران نباشم از اینکه روزهام سپری شدن و هیچ یادگاری ای نتونستم داشته باشم ازشون... توی چند پستِ قبل هم گفتم که چند ماهی میشه که بنا به دلایلی از گوشیم فقط و فقط برای آهنگ گوش کردن و اینترنت استفاده میکنم و تماس های ضروری. وضیعتِ sms ها و فولدرهای تو گوشیم به شدت داغونِ و نا مرتب. پر از خرت و پرت... امروز تصمیم گرفتم کمی بهش سر و سامون بدم! اول رفتم سراغِ sms های inbox. میخواستم اولی رو پاک کنم که دیدم همون sms دیروزی ست... هرکاری کردم نتونستم پاکش کنم. این خاطره جمع کردنهای من باعث شده واسه sms هام هم چندین پوشه مختلف داشته باشم و یه sms های خاصی رو نگه دارم. که هر چند وقت یک بار بهشون سر بزنم، جدیدها رو بهشون اضافه کنم. قدیمی ها رو یا اونهایی رو که حس میکنم دیگه برام خاطره نیستن پاک کنم. اینجوری نیس که مثلا هر sms ی که فلانی بهم میده نگه دارم. نه. همش در حالِ update شدن هستن این پوشه ها. یه روز مثلا تو یکی 12 تا sms دارم و فرداش میشه 4 تا! پس فرداش میشه 30 تا! نه که فکر کنید ازین جوک ها و این چیزها... . همین sms های ساده ی سلام صبح به خیر... نمیدونم از همینا که تولدت مبارک و کجایی و ... بعضی هاشون برام پر از خاطرست... خواستم sms دیروزی رو هم به آرشیوِ خاطره های sms یِ اون فرد خاص اضافه کنم... ولی نشد. نخواستم. خواستم برم اضافه ها رو از توش پاک کنم. باز هم نشد، نتونستم. این پوشه دیگه نباید پر بشه. دیگه نباید خاطره ی جدیدی بهش اضافه بشه. دیگه این دوستت دارم های ساده ای که بیشتر از نصفِ حجمِش رو پر کردن نباید خونده بشن. نباید باور بشن. این پوشه باید ساکن بمونه. باید کپک بزنه اون گوشه. باید اونقدر خاطره هاش بگنده که یه روز با جرات دستمو بذارم رو دیلیت و واسه همیشه شرش رو از سرِ گوشیمو خاطره هام کم کنم. باید یاد بگیرم که بعضی از خاطره ها نباید ثبت بشن. نباید یادآوری بشن. نباید باشن. نباید. اینجا خونه ی ماست. بابا درازکشیده رو مبل، سلکشنِ آهنگای سنتیِ موردِ علاقه اش رو گذاشته و چشماشو بسته و داره استراحت میکنه. مامان همش هی میره تو آشپزخونه هی میاد کنارِ بابا میشینه. برادره تو اتاقشه فکر میکنم داره درس میخونه. امشب برای شام مهمون داریم و بوی غذایی که مامان تا الان مشغولِ درست کردنش بود همه جا پخش شده. منم تا همین نیم ساعتِ پیش داشتم سالاد درست میکردم :)) الان همه جا ساکته و من اینجا تو اتاقم که درش بازه فقط صدای آهنگی که بابا گذاشته ارو میشنوم و صدای تایپ کردنِ خودم... طبقِ معمول که همزمان هم ترجمه میکنم و هم به وبگردی مشغولم، مدادم -این مداد آبیه!- تو دهنمه و انگشتام دارن تایپ میکنن... یه آرامشِ لذت بخشی همه جا هست... آممما! لذتبخش تر از همه ی این حس های خوب، در این لحظه ی تاریخی، هیچ لذتی برای من، بالاتر از جواب ندادن به sms فردِ خاصی که قصدِ منت کشی داره و بعد از یه ماه و خورده ای یادِ من افتاده نیست. بسیار حسِ خوبی دارم! + کی گفته انتقام بده؟ انتقام از آدمهای خودخواهی که فکر میکنن خیلی زرنگن، خیلی هم خوبه. خیلی هم آرامش بخش تر از سکوت و صدایِ آرومِ موسیقی سنتی و بوی غذا و نورِ ملایم و ایناست. خعلی لذت بخش تره. 4 ام فروردین تولد برادره ست. ما همیشه شبِ قبلش جشن میگیریم واسه این مناسبتها. جشن که نه. خیلی وقته جشنِ بزرگ نگرفتیم برای تولدها و سالگردها. خودمون چهار نفری دور هم یا میریم بیرون یا توی خونه. امشبم برنامه ی خاصی نداشتیم. با یه کیک و چندتا کادو و کلی عکس و خنده و یه شمعِ 18 سالگی... من کلی سر به سرِ برادره میذاشتم که به سنِ قانونی رسیدی و فلان و بیسار... مامان همش نازش میکرد... بابا طبق معمول کم حرف ترین فردِ خونست... اوج خوشحالیشو با یه لبخندِ خاص نشون میده... اما... تو فیلمی که گرفتیم از جشنِ کوچیکمون، یه جایی هس، وقتی داریم کیک میخوریم... وقتی بابا داره دومین برشِ کیک رو برای خودش میکشه تو بشقابش... وقتی دوربین زوم شده تو صورتش... با خنده میگه این فیلمو بعدا که نگاه میکنید به خودتون بگید یادش به خیر، بابامون اون موقع ها قند خون داشت ولی کیک میخورد... صدای مامان از پشتِ دوربین میاد که میگه خدا نکنه این چه حرفیه که میزنی... دوربین هنوز سمتِ باباست ولی یهو نگاه نگرانِ بابا و برادره که برمیگرده سمتِ من، مامان هم دوربین رو برمیگردونه طرفِ جایی که من نشستم، که ببینه چی شده... الان فقط من تو تصویرم که بشقابِ کیکم تو دستمه و موهامو ریختم تو صورتم که کسی نبینه گریَم گرفته و الکی سعی میکنم بخندم... صدای بابا از کنارِ دوربین میاد که میگه عه! چرا گریه میکنی، منظورم بعد از 120 سالِ دیگه بود... دخترِ مو مشکیِ تو تصویر هم سریع خم میشه و یه دستمال از زیرِ میز برمیداره و درحالی که داره زیرِ چشماشو خشک میکنه که سیاه نشه به زور میخنده که بقیه ناراحت نشن... کاش یکی بود از مامان هم فیلم میگرفت که صورتش خیسِ خیس شده بود... اومدم از این چند دقیقه وقتِ آزادم استفاده کنم اولین post سال 91 رو افتتاح کنم با یه عالمه حرف و اینا. ولی یه موضوع خنده داری الان در کنار من درجریانه گفتم بهتون بگم شما هم مستفیذ بشید شبِ عیدی ثواب داره یه مدتِ خیلی طولانی ایه که بنا به دلایلی سیم کارت اصلیمو خاموش کردم و به جز برای بعضی کارها ازش استفاده نمیکنم. شماره این خطِ ایرا/نس/ل م رو که الان روشنه، فقط به یه تعداد محدودی دادم و خوشبختانه زنگ خورم خیلی خیلی کمه. بعد از یه سری اتفاقهایی که برام افتاد یکی از چیزهایی که بهش حساسیت خیلی زیادی pیدا کردم گوشیه. ینی به شدت اعصابم خط خطی میشه وقتی یه شماره ی سیو نشده بهم زنگ بزنه یا sms بده. متنفرم از چشمک زدنِ گوشیم. حالا اینهمه نمیخوام حاشیه برم. الان اصلِ مطلب اینه که یه بابایی که شماره اش یه رقم از شماره ی خط من بیشتره -ینی آخرین رقمِ شماره سیمکارت من 7 ِ. مالِ این 8 ِ- از چند وقت pیشا هی به این خطِ من با شماره های مختلف زنگ و sms میزنه و خب طبیعتا منم از وقتی متوجه شدم که مزاحمه واکنشِ خاصی نشون ندادم تا خسته شه بیخیال شه! که اینطور هم شد! حالا از یک ساعت pیش تا حالا به صورتِ خودجوش! شروع کرده هی زنگ میزنه جواب نمیدم. هی sms میزنه من میخندم فقط بهش! گوشیمم انداختم یه گوشه اینقدر رو اعصابم نباشه. حالا توجهتون رو به چند عدد از شاهکارهای ارسالیش جلب میکنم: سلام به این شماره ... زنگ بزن ----------- سن هاردا سن منم جیگرم؟ (فکر میکنم ترکیِ، متوجه نشدم...) ----------- تا فردا که به من (!!!) ----------- شما به من اس بده هر جی بخواهی من در خدمتم امشب ( ---------- جی شد قش کردی ( --------- بعدش هم یه mms گل فرستاد! (pیوستگی موضوعی رو حال کن جونِ داداش! :)) ) ما هم که الان بی صبرانه!! منتظرِ sms بعدی هستیم ببینیم این خود درگیریِ ایشون تا به کی ادامه داره! آخه قبلا ها هم که شروع میکرد به sms دادن هی سوتی میداد. اصلا حتی جمله بندی هم بلد نیس. بعد آخرش که خسته میشد خداحافظی میکرد میگفت مثلا خداحافظ تا فردا بعد از ظهر ساعت 5! یا میگفت دیگه تا دو روز دیگه به این شماره زنگ نزن! -نه که خیلی میزدم! البته خاطر نشان میکنم که بین هر کدوم از ین شاهکارهاش شونصد بار زنگ هم میزد! الان سوالی که ذهن منو به شدت درگیر خودش کرده اینه که واقعا اینقققدر بیکاره امشب؟ که میشینه به شماره ی یه دخترِ ناشناس، که فقط یه بار صداشو شنیده یه بارم sms فحش! ازش دریافت کرده، هی با یه لندلاین و دو خطِ سیم کارت، زنگ و sms میزنه آیا؟! ----------------------------------------------- 1. عنوانِ post ام خودش یه کتاب شده ها! :)) 2. چند روزیه که یه حسِ خیلی خاص دارم. انگار قراره یه اتفاقی بیفته. یه خبری بشه. یه سورpرایز مثلا... انگار تموم مولکولهای اطرافم به طورِ بالقوه حاوی مقادیر زیادی اتفاقهای مختلف و غیر منتظره هستن... یه جور pیش آگاهی شاید... نمیدونم چه جوری بگم ولی دوسش دارم این حس رو. با اینکه خیلی ترسناکه و نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته که من اینهمه دلم شور میزنه، و متنفرم از سورpرایز، ولی فکرمیکنم انرژی مثبتی که قراره با خودش بیاره و منو از این یکنواختی نجات بده خیلی درصدش بیشتره از بارِ منفی که بهم منتقل میکنه... 3. الان من خیلی بی جنبه هستم که از غروب تا الان دارم به کسی که تا حالا دو بار ازدواج کرده و طلاق گرفته، امروز هم با سومین نامزدش اومده بود خونه ی عمه ام، از من هم کوچیکتره، خیلی هم هی/زه، از مامانش هم متنفرم، فکر میکنم؟ فقط هم به خاطرِ اینکه "خیلی" خوش style شده بود چرا اینجوری نگاه میکنی خُ؟ خودم میدونم دیگه! اعتراف کردم به بی جنبه بودنم خُ! 4. امروز post های همه ارو خوندم. منظورم از همه، هم دوستهای لینکیم هستن و هم اونهایی که همیشه بهشون سر میزنم. ولی حسِ کامنتم نیس... خیلی تو ذهنم شلوغه. :* مهم: ببین عزیزم، تو تو این وبلاگ حرفه ای نمینویسی که! فقط میای روزانه هات رو مینویسی و افکارِ حاشیه ایت. اوکی؟ همه خودشون میدونن که تو از هر انگشتت ده تا سبک و مدل استعدادِ نویسندگی تراوش میکنه! خب؟ ریلکس باش! (مخاطبِ خاص: خودم! برای جلوگیری از عذابِ وجدان جهت نوشتن اینهمه چرندیاتِ بی سر و ته!) از دیروز شروع کردم به جمع و جور کردن اتاقم... اسمشو نمیشه گردگیری گذاشت ولی دارم هرچی خرت و پرت اضافه تو کشوها و کمدم دارم میریزم دور... تو این کند و کاو ها جعبه ی آلبوم های قدیمیمون رو پیدا کردم... خیلی زیاد بودن... اون موقعها که مثل الان همه چیز دیجیتال و اینا نبود که آدم هر چی فیلم و عکس داره تو کامپیوتر و لپ تاپ و هارد و سی دی و این چیزا جمع کنه... شما یادتون نمیاد! ولی اون موقعها عکس ها و آلبوم ها بودن و یه عالمه خاطره... غروب نشستم وسط اتاقم. جعبه ارو باز کردم، آلبوم ها و عکس ها رو دور و برم پخش کردم... نمیدونم چقدر طول کشید ولی برای چند ساعت فقط داشتم بهشون نگاه میکردم. گاهی بلند بلند میخندیدم و گاهی هم چشمام خیس میشد از دیدنشون... گاهی تند تند یه عکس رو در میاوردم میبردم به مامان نشون میدادم میگفتم وای مامان اینو... فلانی رو نگاه... چقدر جوون بود... فلانی رو نگاه... چقدر کوچولو بود... مامان، منو نگاه کن... ببین چه زشت بودم! ... بعد از شام همه آلبوم هارو جمع کردم بردم تو حال. پیش بابا اینا... خیلی وقت بود که همه بعد از شام دور هم نبودیم... هر کی میرفت سراغ کار خودش... برادره سراغ درسش، باباهه جلو تلویزیون. مامان هم که یا کنار بابا میشینه یا به کارهای عقب افتادش میرسه... منم که عادت کردم شبها قبل خواب بشینم تو لونه ام -رو تختم یه جای دنجی با بالش اینام درست میکنم! اسمشم هم لونه ست!- فیلم ببینم. ولی ایندفعه چندتا آلبوم عکس و کلی خاطره همه امون رو دور هم جمع کرد و کلی خندیدیم. مخصوصا به برادره! آخه خیلی کوچولو بود اون موقعها با یه عالمه لُپ! ... آلبوم ها رو دوباره آوردم تو اتاقم... دوباره ورق زدم همشو... عکسهای بچگی های خودم... وقتی خیلی با شیطنت میخندیدم... وقتی مامان موهامو خرگوشی میبست و چتری هام میریخت تو چشمام... وقتی بغل بابا بودم... وقتی دستامو حلقه کرده بودم دور گردن مامان و خودمو لوس میکردم... عکس اون روزی که با برادره از رو تاب افتادیم زمین و لباش پاره شد... عکسهای تولدام... عکسهای پدربزرگ مادربزرگهام... عکسهای بچگی های دوستام... که حالا هرکدومشون مادر و همسر شدن و دنیاشون کلی با دنیای اون روزها فرق کرده... عکسهای اون موقعهای بابا که هنوز این موهای سفید رو سرش نبود... عکسهای اون موقعهای مامان که چشماش برق میزد... نشستم یه دونه از آلبوم هامو اون زیر میرهای جعبه آلبوم ها جا سازی کردم که کسی نبینتش! متنفرم از اون سالها... دوره ی راهنمایی و اینام... تقریبا از 12 سالگی تا 15 سالگی... خیلی زشت بودم تو عکسهام. چندتا از عکسها رو هم از بقیه ی آلبومها گلچین کردم و در آوردم. چسبوندمشون کنار بقیه ی عکسهایی که دوسشون دارم و تقریبا یکی دو سالی هست که رو دیوار بالای تختم جا خوش کردن. تو همه ی عکسهایی که قبلا چسبونده بودم به دیوار فقط و فقط خودم بودم. اما ایندفعه تو گلچین عکسها هم مامان هس با من، هم بابا هس با من، هم عزیزجون هس با من، هم مادر جون هس با من، هم برادره ... ولی تو یه عکس فقط و فقط بابا دمر دراز کشیده و عینکشو گذاشته بالای سرش و یه دستش زیر چونه اشه و اون دستش هم رو بالش... داره تو دوربین نگاه میکنه و یه لبخند زده... از اون لبخندهایی که شاید هر چند هفته یه بار میشه رو صورتش دید... معلوم نیس که خیلی بابایی ام نه؟ خوب به عکسها نگاه کردم... به تک تکشون...خوشحالم یه جورایی... که هنوز هیچکدوم از آدمهای تو عکسهامو از دست ندادم. که همشون کنارم هستن. که هنوز وقت هست برای دوس داشتنشون... سال 90 که اینهمه ازش بد گفتم به غیر از بدی هایی که داشته خوبی هایی هم داشته. اینکه هیچکدوم از آدمهایی که واقعا دوسم دارن رو ازم نگرفته... من خیلی خوشبختم. منِ لوسِ بیشعورِ خودخواهِ از خود راضیِ همیشه ناراضی خیلی خوشبختم. -اه. نمیدونم چقدر لوس شدم این روزها. تا تقی به توقی میخوره اشکم در میاد. انقده بدم میاد ازین دخترهای اشکِ دمِ مَشکی- + به ثمینه عزیزم قول داده بودم از بچگی هام عکس میذارم. به نظرم این post بهونه ی خوبیه. ++ نمیدونم چه کرمی گرفته این. هی p فارسی کار میکنه هی کار نیکنه! +++ post قبل خداحافظی نبودااا. فقط گفتم اگه یه وقت نشد که بیام نگرانم نشید ++++ متاسفانه هنوز هم میگم البته! که اینطور! فکر نمیکردم سالِ 90 اینهمه منت کشی بلد باشه! اصلا این روزها همش میخواد اون همه بدی که بهم کرده از دلم در بیاره! منم که بخشنده! این دمِ آخری تازه داره مهربون میشه مثلا! فکر کرده با کودک طرفه! اما من هرگز از تو به خوبی یاد نخواهم کرد! آهای 90 جان! چی فکر کردی با خودت آیا؟ من که نمیخوام یادم بیاد چیکارا با من کردی، ولی این دمِ آخری پسرِ خوبی شدی! ادامه بده. هنوز چند روز وقت داری! ببین بیا یه قراری بذاریم اصلا! اگه من سالِ دیگه ارشد قبول شدم، فراموش میکنم که چقد بدی! اگه قبول نشدم، پس به همون مزخرفی ای که فکر میکنم بودی، هستی! دیگه خود دانی! با داداش کوچیکه (91) هماهنگ کن معجزه بشه! من صلاحِ خودت رو میخوام پسرم! ------------- میخواستم آخرین پستِ 90 ام، یا در واقع اولین پستِ آخرِ اولین سالِ شروعِ کارِ! وبلاگم، یه چیزِ خاص باشه... درباره ی تحلیلِ آنچه بر من گذشت و این حرفها... ولی فکر میکنم تو ذهنم کندوکاو نکنم خیلی بهتره. دلم نمیخواد خیلی چیزها یادم بیاد یا روشون متمرکز بشم. تازه حالم یه خورده خوب شده :) ولی اگه بخوام خلاصه آنالیز کنم، سالِ 90 برام بیشتر بدی داشت تا خوبی. اگه هم بخوام مثبت نگاه کنم، از این بدی ها کلی تجربه بدست آوردم... (کلا نیمه ی پرِ لیوان همیشه جواب میده!) واسه 91 هم یه عالمه امید و آرزو دارم. مطمئنم که بهترین سالِ زندگیم میشه :) مطمئنم. (تلقینِ مثبت!) شمارش معکوس هم که شروع شده... این روزها خیلی سریع میگذره... هیچوقت دوس نداشتم یه تاریخِ خاصی رو الکی بزرگ کنم. ولی خب بالاخره سالِ جدید قراره بیاد و این جنب و جوش رو همه تاثیر میذاره. سر منم این روزها خیلی شلوغ شده. شاید این آخرین پستِ 90 ام باشه. برای همتون آرزوی بهترین روزها رو دارم. خداحافظی نمیکنم آخه هر وقت گفتم تا فلان موقع پست نمیذارم همون روز یا فرداش دلم خواسته یه پستِ جدید بذارم! روزهای آخر حتما از حال و احوالم پست میذارم. یا شایدم همون صبح... (پیشاپیش عذر میخوام اگه شاید نتونم به همه سر بزنم این روزهای آخر - از عواقبِ موکول کردنِ همه ی کارها به دقایق واپسین!) این روزها، از دل برفت او که ما را از یاد برد. 1- یک از بزرگترین لذت ها برای یک وبلاگ نویس آماتور مثلِ من میدانید چیست؟ اینکه یک شبی از زورِ بی خوابی شروع کند برای چندمین بار به خواندنِ آرشیو وبلاگش و نظرها و لایک ها و تاریخها و لینکها... وخلاصه چک کردنِ خلاصه ی این یک سالی که به سختی گذراند... و در همان گیر و دار ببیند تاریخِ آخرین دانلود برای فلان آهنگی که چند ماهِ پیش لا به لای آنهمه غرغر و چرت و پرت نوشته هایش لینکش را گذاشته بوده برای همین دیروز است. این یعنی هنوز کسی هست که بخواهد -حتی از سر کنجکاوی- مرا بخواند. حسم را در آن لحظه ها درک کند. بشناسد مرا. لا به لای آرشیو نوشته هایم کاوش کند. روزهایم را ورق بزند... و این خیلی عالیست. فوق العاده است. :) (احساس کردم باید اینو رسمی مینوشتم 2- ازین تاپ ها هس که قدش یه سانت کوتاه تر از کمرِ جینِ آدمه. جلوش سادست، پشتش تا کمر لخته... همونا که موهاتو وقتی باز میکنی میتونی از رو شونه هات تا رو کمرت حسشون کنی... با کفش پاشنه بلند... هر وقت میپوشمش احساسِ سوپر مدل بودن بهم دست میده! یه جور بیماریه شاید 3- همین چند ثانیه پیش باز هم گند زدیم آبروی خاندان را بردیم! : رینگ... ریینننگگ... من: بفرمایید... گل پسر: سلام. صبحتون به خیر. آقا ... هستن؟ (منظورش داداشم بود) من: نه فکر نمیکنم!!! (خنگ!) رفته کلاس (فکر کردم دوستشه خُ!) گل پسر: یه لطفی کنید بهش بگید پشتیبانش تماس گرفته بود. من: ok!!! چشم!!! گل پسر با کمی تته پته: خیلی ممنون! خداحافظ من: خدافظ. (okkk! الان چه جای گفتنِ ok و چشم با هم بود آیا؟! 4- فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که به این سطح از درک و آگاهی برسم که حتی اگه هر 5 دقیقه یک بار هم پیج اون میلم رو ریلود کنم قرار نیس که میل جدیدی بهشون اضافه شه چون فقط یه نفر آدرسشو داره که اونم باهاش قهرم! از اون روزایی هس که میری دوش بگیری با آبِ داغِ داغ. که همه جا پر از بخار شه... که هیچ جا رو نتونی ببینی... که به هیچ چیز نتونی فکر کنی... بعدش میخوای همونجا بمونی... اصلا نمیخوای بیای بیرون با دنیا رو به رو بشی. از همون روزا. پ.ن: دلم انقققدر یه بغل میخواد که شاید حتی به خاطر نبودنش گریه هم کنم. :) (نکته: این یک لبخندِ مصنوعی بود، صرفا برای تزیین :|) اهم اهم! به نام خدا. آنچه امروز بر من گذشت: ( بعدِ اونهمه استرسی که یهویی صبح پیدا کردم و اینا بالاخره آماده شدم بابا منو برسونه... رفتم اونجا قیافه ها رو دیدم از خجالت مردم ینی! همه صورتها انگار تازه از خواب بیدار شده بودن و لباسها از دم مشکی و دیگه خیلی لطف میکردن دیگه تک و توک سورمه ای و قهوه ای و اینا... کرم و سفید که کلا نادر بود... همه تیریپ بچه درس خون و تقریبا همشون هم از دم حلقه داشتن... رینگ نه ها! حلقه ی واقعی! حالا من اون وسط، یک عدد دخترِ چیتان پیتانِ جیگیلیِ کوچک بودم! خعلی خنده دار بود. تصور کنید دیگه خودتون! اصلا از نمای دور و نزدیک بینِ همه قابل مشاهده بودم با این رنگِ آبیِ تابلویی که پوشیده بودم ساختمونِ مورد نظر رو که پیدا کردم و شماره کلاس و اینام رو هم که چک کردم، نوبت به تفتیش میرسید! ینی این خانوما یه جوری تفتیش میکردن که اگه یه دونه پرِ مرغ هم تو جیب یا لباست میذاشتی قابلِ کشف بود! تا این حد ینی! سرگیجه گرفتم در اون لحظه حتی! استرسم همینجوری ادامه داشت و دیگه داشت تبدیل به سردرد میشد... آخه این آزمون ها رو معمولا نیم ساعت دیرتر از موقع مقرر شروع میکنن واسه کسایی که ممکنه دیر برسن... ساعت یه ربع به دو رفتیم نشستیم... ساعت سه بهمون اجازه دادن بسته ی سوالامونو باز کنیم... حدس میزنید من کدوم مدادمو در آوردم؟ راستش انقدر که احساسِ تابلو بودگی داشتم تو اون لحظه از اینکه همه چقدر تیریپ مثبت و بچه درسخون هستن اصلا پشیمون شدم که چرا یدونه مدادِ مشکیِ دُم گاز زده با خودم نیاوردم! خیلی پر رنگ تو چشم بودم آخه! همینجوری دس گذاشتم تو جامدادیم اون مداد صورتیه در اومد! ... اولین باری بود که وقت اضافه نیاوردم... بعدِ امتحان برخلافِ خیلی های دیگه حسِ سبکی نداشتم... مثلِ بعضی از این خانومایی که افسردگی بعد از زایمان میگیرن شده بودم... اصلا ناراحت نبودم از امتحان دادنم... ولی گریم گرفته بود... گریه نکردم... انقدر صبر کردم که سوار ماشین شدم بعدش کم کم بغضم از بین رفت... شاید آخرِ شب دوباره گریم بگیره... فعلا هنوز وقت نشده گریه کنم پاسخنامه و دفترچه امو که دادم به مراقبمون یهو انگار یه بارِ سنگینی گذاشتن رو دوشم... شاید این بارِ همون اتفاقایی بود که با خودم قرار گذاشته بودم بعد از ارشد بهشون فکر کنم و هی پاسشون میدادم به بعد از امروز... اونام که دیدن امتحانم تموم شده، یهویی اومدن گفتن حالا نوبتِ ماست حالا نوبتِ ماست! نمیدونم به هر حال هرچی هست فکر میکنم که نمیخواد بذاره من امشب بخوابم... حسِ بدی دارم. -ببخشید وسطش مامانم صدام کرد که بیا شام بخور!- ... رشته افکارِ آدمو پاره میکننا! هیچی دیگه! یادم رفت دیگه میخواستم چیا بگم. باور کنید یا نه از همون اولش تا حتی آخرش به یادِ شما بودم بچه ها مچکریم! (3 بار) (به صورتِ گروه کُر بخونید اینو!) اینم محضِ یادگاری (همون کیکِ معروفی که به ما بیچاره ها میدن هوووووووف. تقریبا کمتر از یه ساعت دیگه باید شروع کنم به آماده شدن. اعتراف میکنم که یهویی خیلی استرس پیدا کردم. درسته که اصلا هیچی درس نخوندم ولی امیدوارم این استرسِ بیخودی باعث نشه همونایی رو هم که بلدم فراموش کنم. کاش استرس داشتنم آهسته و پیوسته بود و مثلا از دیروز استرس داشتم ولی حداقل کم استرس داشتم. اما یهویی یه استرس با حجم خیلی بالایی بهم وارد شده و واقعا همین الان داره گریم میگیره. هرچی تکنیکِ آرام بخش بلدم دارم به کار میگیرم که حالم بهتر شه... میدونم دیگه زیادی دارم شورشو در میارم و قضیه ارو بزرگ میکنم و پستهای چرت و پرت میذارم ولی امیدوارم با این کار حداقل کمی آروم شم. مثلا من همونی هستم که میگفتم ارشد مهم نیس برام و این حرفها! ظاهرا اصلا جنبه ی فشارِ روحی ندارم تو این زمینه ها! هوووووووووف. احساس میکنم تو خالی شدم! فشارم افتاده شاید... خوبی بدی اگه دیدید از من، با این حال لطفا برام دعا کنید! بسیار محتاجم. سر جلسه ی آزمون هم با دیدنِ رنگِ مدادهام به یاد همتون هستم خدایا کی تموم میشه. اوکی. من برم الکی سر خودم رو گرم کنم استرسم کم شه. فهلا. ...در بسته شد... مامان رفت بیرون... پس امروز صبح کسی خونه نیس... من و خودم تنهاییم... صبحِ خوبی میشه... بدونِ حرف و زنگِ تلفن و سر و صدای ظرف و تلویزیون و باز و بسته شدنِ در کابینتها و اتاقها و سلکشنِ آهنگای شادِ مامان و هودِ آشپز خونه! چشمامو به سختی باز میکنم... ساعت چنده ینی؟ گوشیمو برمیدارم... 09:10... باید شبا زودتر بخوابم، صبحا زودتر بیدار شم... دلم میخواد اصلا شبا ساعتِ ده بخوابم و صبحا ساعتِ شیش بیدار شم و خوابم هم نیاد... میدونم کلا آرزویِ محالی بیش نیست! پتومو همینجوری ول میکنم رو تختم... اصلا هیچوقت تختمو بعد از بیدار شدن مرتب نمیکنم... امروز بعد از ظهر چی بپوشم؟ دیروز همه ازم درباره ی درس خوندنم و امتحانم میپرسیدن... ش بهم گفت چقد لاغر شدی... درس زیاد میخونی یا استرس داری؟! شاید به خاطرِ لباسم بود که لاغر نشونم میداد... بهش گفتم یه مدتِ نمیرم باشگاه پفم خوابیده! واقعا چرا نمیرم باشگاه؟ بذار بعدِ کنکور... اصلا مگه درس میخونم که نگرانِ گرفته شدنِ وقتم باشم؟ کتونیِ باشگامم خراب شده... اگه بخوام برم باید یه کتونی دیگه بخرم... چه خوب شد که همه ی کتابهامو از جلو چشمم جمع کردم... نه دیگه اون باشگاهو دوس ندارم... ف میره اونجا... مجبورم برگشتنی با اون بیام... مثلِ دلقکا آرایش میکنه... با رنگهای خیلی تند... خوشم نمیاد... اصلا امروز خودم بیشتر ورزش میکنم... خب چی بپوشم امروز بعد از ظهر؟ ... آبجوش-عسل درست میکنم، لیوانمو بر میدارم میام بنا به عادتِ هر روز الکی تلویزیون رو روشن میکنم میشینم جلوش انقد این کانال و اون کانال میکنم تا آبجوش-عسلم تموم شه... خاموشش میکنم... کلا پنج دقیقه طول میکشه این پروسه! شروع میکنم به ورزش کردن... چی بپوشم امروز... امروز باید خوش بگذره... بعدِ ورزش وقتی دارم صورتمو بخور میدم آهنگای چرت و پرت گوش میدم... مهمترین مساله ی امروز فقط باید این باشه که چی بپوشم بعد از ظهر! به چیزای بد فکر نمیکنم... دوش میگیرم... لوسیونم... خشک کردنِ موهام... رقصیدن جلوی آینه... سالادِ میوه... ...امروز از صبح برای خودم بودم... لازم نیست زیرِ چتری هام قایم شم... لازم نیس دلم تنهایی بخواد... واسه دورِ همیِ بعد از ظهر چتری هامو جمع میکنم... ش میگفت اینجوری صورتت پُر تر نشون میده... نمیخوام دختر عمه هام هم امروز بهم بگن چقدر لاغر شدی... نمیخوام فکر کنن خیلی درس میخونم... نمیخوام ازم انتظار داشته باشن که حتما قبول شم تو ارشد... اصلا نمیخوام وقتی نگام میکنن یادِ درس و امتحان بیفتن... نمیخوام هی هر پنج دقیقه یه بار یه نفر ازم بپرسه چطوری با درسا؟! میخوام امروز همه یادشون بره که من همون احمقی هستم که قراره یکی دو هفته ی دیگه برای بارِ سوم امتحانِ ارشد بده ولی هنوز حالیش نیس که اگه میخواد قبول شه باید درس بخونه... چی بپوشم... یه رژِ ملایمِ براق و دخترونه با چشمایی که دورش رو سیاهِ سیاه کردم، تاپِ بلندِ قرمز و جینِ طوسی و موهایی که کاملا جمع شده، با دستایی که پر از دستبند و انگشترِ نقره ای کردم و گوشواره های بزرگ و صد البته گردنبندِ ستاره ایم این ظاهر رو بهم میده؟ ... دیشب هوا خیلی سرد بود و خیابونها پر از مه... همش منتظر بودم که زودتر برسم خونه و گرم شم... وقتی رسیدم خونه و مامانمو دیدم که خودشو خوشگل کرده و با لبخند نگام میکنه و بوی غذا تو خونه پیچیده پر از آرامش شدم... داداشمم همون دور و برا نشسته بود و خیلی مهربون بهم سلام کرد... هر دو سرحال و خوشحال بودن... خیلی حسِ خوبی بود... که کسی منتظرم باشه یا وقتی میرسم خونه همه جا آروم باشه و همه چی خوب و آرامش بخش... که همه همدیگرو دوست داشته باشن... تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم... تا حالا اونقدر تو خودم و خواسته هام غرق بودم که اصلا این خوشی ها رو نمیدیدم... تا حالا ندیده بودم که خانوادم چقدر دوسم دارن... که چقدر به بودنِ من کنارشون اهمیت میدن... خودمو غرق کرده بودم تو یه دنیای دیگه... اگه خونه مجردی داشتم هیچوقت این حس رو نمیتونستم تجربه کنم. خوشحالم که با خانوادم زندگی میکنم. که مامانم هست که هر روز براش غرغر کنم. که نقشه هامو باهاش در میون بذارم. که مشورت کنم باهاش. که همیشه با هم درباره ی فک و فامیل حرف بزنیم و بخندیم! که همیشه مراقب باشه که مریض نشم. که هر روز ازم بپرسه امروز دوس داری ناهار چی درست کنم. که کم و کسر نداشته باشم. که... خوشحالم که بابام هست که مراقبم باشه. که بعضی وقتا برام خطِ قرمز بکشه که نذاره یه کارایی رو انجام بدم. که همیشه دلم به بودنش قرص باشه که هیچوقت هیچ کسی جرات نداره بهم بگه بالای چشمت ابروئه. که همیشه نگاهش نگرانِ این باشه که نکنه یه حرفی بزنه و من خوشم نیاد و ناراحتم کنه. که شبایی که هوا سرد میشه روم یه پتوی دیگه بندازه. که... خوشحالم که داداشم هست که همیشه باعث شه بخندم... که همیشه بیاد با من مشورت کنه و من هم احساس کنم که بزرگ شدم. که همیشه برام آب پرتقال بگیره! که وقتایی که تنهاست بهم بگه بیا باهم غذا بخوریم. که حتی درد دل کنه گاهی باهام. که... اینهمه خوشبختی کنارم بود و هر روز غر میزدم... اینهمه خوشی داشتم و نیمه ی خالیه لیوانو نگاه میکردم... ... الان دارم به این فکر میکنم که من اگه روزی ازدواج کردم (البته یه روزِ خیلی خیلی دور!) دلم میخواد همسرم هم همون حسی رو تجربه کنه که من دیشب داشتم... که من هر روز دارم... دلم میخواد مثلِ مامانم آرامش بخشِ خونه باشم براش (البته امیدوارم لیاقتشو داشته باشه وگرنه پرتش میکنم از پنجره تو خیابون میدونم کلِ این پاراگراف هایی که نوشتم این شکلی بود: خب... تقریبا دو ماه دیگه به کنکور مونده و من چند روزیه که واقعا از تصمیمی که گرفتم پشیمونم. چون انگیزه های اولیه امو از دست دادم و واقعا احساس میکنم که حتی اگه! مجاز به انتخاب رشته هم بشم (که خیلی بعیده!) وافعا اعصابشو ندارم که دو سال تموم دوباره برم دانشگاه و درس بخونم و این چیزا... دوباره برم زبان بخونم و هی پاور پوینت و لینگویستیک و آواشناسی و روش تدریس و ارائه و دنبال استاد دویدن و پروژه و ... الکی ملت رو مچَلِ خودم کردم هی هر روز میبینن آدمو میپرسن: خب چه میکنی با درسهااااا... پس پیمودن پله های ترقی نمیتونه از انگیزه های من باشه... راستش یکی از انگیزه های جانبی من برای این تصمیم انتحاری این بود که یه تنوعی بشه برام... که برم یه جای دیگه زندگی کنم -حتی اگه به صورت موقت باشه- دیگه واقعا به هیچ عنوان تحمل زندگی با خانواده ارو ندارم... نه که بخوام بگم بهم بد میگذره و تو برزخ هستم...نه. ولی واقعا احساس میکنم که نیاز به استقلال دارم. ینی تنها راه اینکه بتونم مسئولیت خودم رو به دوش بکشم اینه که تنها زندگی کنم... خوشم نمیاد هر تصمیمی که بخوام بگیرم اول خودمو با خانواده مچ کنم. ببینم که آیا مثلا الان شرایطش هست یا نه... اینکه بخوام فکر کنم اجازه ی اینو داشته باشم که تنها زندگی کنم واقعا با شرایط موجود خیلی فکر خنده داریه. چون مطمئنم که مامان اینا هرگز این اجازه ارو بهم نمیدن. ینی اصلا به نظرشون خنده داره این کار. چون دلیلی نمیبینن که من برم یه جای دیگه زندگی کنم... خوشم نمیاد از این وضعیت... اصلا خوشم نمیاد... راستش فعلا حتی فکر ازدواج رو هم به مخیله ام راه نمیدم... آخه خب ازدواج هم اون استقلالی که آدم میخواد نیس. ازدواج فقط استقلال از خانواده ی پدری خودِ آدمه... که حتی بیشتر هم دست و پای آدمو میبنده... البته وقتی میبینم که دوستای خودم ازدواج کردن و بعضیهاشون حتی بچه هم دارن واقعا بهشون حسادت میکنم! واقعا! اینکه یکیو دارن که به خاطر اون زندگی میکنن... ولی حتی یک لحظه هم نمیخوام که جای اونها باشم. با این وضعیت موجودِ اجتماعی، ازدواج کردن برای یکی با افکار من مثل این میمونه که خودم رو از چاله به چاه انداخته باشم... فعلا اصلا تو خودم نمیبینم که بخوام خودم و هدف های خودم رو فدای خواسته های یه مردی کنم که عاشقش نیستم و اون هم با یه خواستگاری فقط به صرف زن گرفتن اومده باشه و منو دیده باشه ... خب... پس نتیجه میگیریم که نه میتونم خونه مجردی بگیرم و نه میخوام که ازدواج کنم! پس پاشم برم خیر سرم درس بخونم حداقل دل بابا و مامان شاد بشه!! ولی اصلا اعصاب درس خوندن ندارم ینی فکرم متمرکز نیس حتی یه اپسیلن. الان دلم میخواد کار کنم... البته نه ترجمه و تدریس و اینا... (اعصاب این کارارو هم ندارم فعلا) کاااااااار! کارِ فیزیکی. انقدر کار کنم انقدر کار کنم در روز و انقدر از جسمم کار بکشم که شب مثل جسد برگردم خونه بگیرم بخوابم. دوباره صبح بشه و دوباره همون وضعیت. فعلا تنها کاری که دوس دارم کنم همینه! یه کاری که حتی فرصت فکر کردن رو بهم نده. کسی کارگر نمیخواد باغچه ی خونشو براش بیل بزنم آیا؟؟ من سوال دارم. از همه ی شما... ازهمه ی شما دوستام و از همه ی شما خاموش ها... نمیدونم شمایی که میاید وبم واقعا منو مطالبمو دوس دارید و میخونید منو آیا؟ یا اینکه فقط گذری میاید و فقط اشتباهی بوده؟ منظورم این نیس که دارم فقط برای مخاطبام مینویسم... از اولشم که اینجا رو درست کردم برای دل خودم بود و پیدا کردن دوستای واقعی که توی دنیای واقعی شاید حتی یه دونه اشو هم نداشته باشم... البته دوست! زیاد دارم تو دنیای واقعی... دوستایی که فقط تو روزِ خوشی هستن شایدم همیشه هستن ولی قابل اعتماد نیستن... به تعدادِ زیاااااد! آدمی نیستم که اهل درد دل کردن باشم... یعنی اصلا بلد نیستم درد دل کنم... از اظهار ضعف و شکست خوشم نمیاد... شاید واسه همینه که چند تا از دوستای وبیم که خیلی باهاشون صمیمی شدم بهم میگن که تو همیشه همه چیو میریزی تو خودت... دست خودم نیس... نمیخوام کسی ازم انرژی منفی بگیره... اصلا درد دل کنم که چی بشه؟ که چه معجزه ای بشه مثلا؟ ... آدم ساکتی هستم... اینروزا خیلی آرومترو ساکت تر شدم... تا وقتی کسی سوالی ازم نپرسه حرفی ندارم که بزنم... حرف زدنو دوس ندارم... ازینکه کسی از حرف زدنم کشف کنه دنیای درونم رو، خوشم نمیاد... ولی اینجا برام فرق میکنه... اینجا برام یه خونست... یه خونه ای که خودم با زحمت درستش کردم... یه خونه ای که هر روز دلم میخواد بیام و یه رد پایی از خودم توش به جا بذارم... من این خونه امو دوس دارم... دلم میخواد مهمون هامم اینجا رو دوس داشته باشن... واسه همین میپرسم ازتون... که واقعا برای خوندنِ من میاید آیا؟ احساس میکنم این روزا با اعصاب داغونم دارم همه ی دوستای وبیمو آزار میدم... نمیخوام منتقل کننده ی انرژی منفی باشم... اگه نوشتنم اینجا اذیتتون میکنه بهم بگید... که یا تو یه دفتری بنویسم احساسمو و یا پست های رمز دار مخصوص خودم بذارم که کسی درگیر افکار منفیم نشه... نمیدونم اصلا اینکه برای فرار از زندگی واقعی پناه میارم به وبم کار درستیه یا نه... اگه دوسم ندارید فقط بهم بگید که دیگه ننویسم... فقط بهم بگید... + اگه میشه اینم بهم بگید که اگه خونه امو دوس دارید کدوم پستم به نظرتون خیلی خوب بوده... بعدا نوشت: مرسی از همه ی دوستای روشن و خاموشم که با نظرای مهربون و امید بخششون حالا چه خصوصی و عمومی، واقعا شرمندم کردن و من الان خیلی شارژم ساعت 00:00 شده و من الان خیلی خیلی خستم... کلی مهمون داشتیم امشب و خیلی خوش گذشت (مهمونی خاصی نبود یه وقت فکرای بد بد نکنید! خاله ها و دختر خاله ها و اینام بودن!) دلم برای وبلاگم تنگ شده. برای همتون تنگ شده. پستهاتون رو میخونم. به شدت منتظر 16ام هستم تا با فراغ بال! بیام همه ی نظرهای خوشگلتون رو تایید کنم و کلی براشون جواب بنویسم و بیام هر روز پست بذارم و غر بزنم و به قول جاوید چرت و پرت بنویسم. الانم دارم میخوابم و تند تند دلم میخواد همه ی حرفامو بنویسم. من از همینجا حسادت خودم رو به همه ی شما اینترنت دار ها! اعلام میکنم. ایییش! چقدر من ازتون بدم میاد با اون ای دی اس ال های بیریختتون. با اون اینترنتتون. حتی به اون دیال آپتون. اه اه اه. کلا شما که الان اینترنت دارید خیلی چیز بیخودی دارید! اصلا اینترنت تا حالا به درد کی خورده! الان مثلا من که نت ندارم الان مگه چمه!! به این خوبی!!! اصلا شما خیلی بدید فقط من خوبم! ؛ـ) آخیش. همینقدر نوشتنم کلی بهم فاز داد. داشتم میترکیدم جون ریزعلی :) اصلا در شرایط منطقه ی محرومی و بدون تکنولوژی به سر بردن روحیه آدمو تضعیف میکنه اصلا یه وضعی! اوففف! وبلاگ خونم کم شده بود در حد چی! شب به خیر :) پ.ن راستی ترمه جونم اصلا قضیه ازدواج نیس. هر چی با خودم کلنجار میرم میبینم که هنوز آمادگیشو ندارم کسیو به خاک سیاه بنشونم ؛ـ) (اسمایلی مریم نینجای خونه خراب کن!) معمولا صبح ها که بیدار میشم کسی خونه نیست. اولین کاری که تو رختخواب انجام میدم چک کردن میل و وبلاگمه... بعدش بلند میشم یه لباسی میپوشم میرم تو آشپزخونه... حوصله ی خوردن صبحانه ندارم، اونم تنهایی... یه قاشق عسل میریزم تو یه لیوان آب ولرم... این میشه صبحانم. یه دوش میگیرم و میام نت... یکی دو ساعت بعد دیگه اختیاریه... هرکاری پیش بیاد طبق برنامه ی همون روز انجام میدم... حسش باشه درس میخونم... ورزش میکنم... خریدامو انجام میدم... ترجمه هامو انجام میدم... اگه لازم باشه ناهار درست میکنم... مامان و بابا دیشب بعد از اینکه از مهمونی برگشتن رفتن سراغ بستن چمدون بابا... کارای مامان خنده دار بود برام... همیشه یه جور خاصی با بابا حرف میزنه... بیشتر کارای بابا رو که خودشم میتونه انجام بده براش انجام میده... نمیدونم... شاید عشق این جوری باشه... تو اتاقم بودم ولی صداشونو میشنیدم: -این لباستو اتو کنم برات؟ -نه همون پیراهنا خوبه. -میوه برات چی بذارم؟ -نه میوه نمیخواد... همون چندتا پرتقال کافیه... -نخ و سوزن!!! لازم نداری؟! -...!! خندم گرفت! چشمامو بستم و خوابیدم... دوباره صداشون می اومد: -شارژرتو برداشتی؟ -آره _لیمو ترش!! نمیخوای؟! ... چشمامو که خوب باز کردم دیدم صبح شده... ساعت 7... نمیدونم کی بیدار شده بودن... از جام بلند شدم... مثل هر روز خوابالو نبودم. لباس پوشیدم رفتم دست و رومو شستم، موهامو ریختم دورم... یه کوچولو آرایش کردم... ادکلن زدم... نمیدونم چرا، ولی همیشه که بابا داره میره سفر دلم میخواد آخرین باری که بغلش میکنم خیلی خوشگل باشم... رفتم کنارشون صبحونه بخورم... داداشمم بود... خیلی کم پیش میاد که هممون باهم صبحونه بخوریم... مامان هنوز داشت حرف میزد: چیز دیگه ای لازم نداری؟! فلان کارو کردی؟ ... من ولی فقط بابامو نگاه میکردم و آب جوش-عسلمو میخوردم... همه حرف میزدن... من ولی ساکته ساکت... بابا یهو ازم پرسید سوغاتی چی بیارم برات؟ ... یه خورده فکر کردم... (آخه چی بگم پدر من... همیشه که میره سفر چیزایی که برام میخره زیاد با سلیقم جور نیس... همیشه هم به نظرش چیزایی که گرونتره بهتره! همیشه هم کیف و کفش و لباسی که برام میاره یا قرمزه یا صورتی کاراش عجیبه! از آفریقا برام از این بلوز سنتی های چینی میخره! از سنگاپور برام کیف فرانسوی میخره! از تو خود ایران برام لباس خارجی میخره! از... کلا چیزایی که ربطی به جایی که رفته نداره میخره! -البته به جز خوراکیها لبخند زدم گفتم: هیچی... داداشم که طبق معمول اصلا پر رو نیست: برای من فلان موبایلو بخر! اینم اسمشه! اگه اینو پیدا نکردی اون یکیو بخر! تو کاغذ نوشتم!! (انگار مثلا موبایل قحط اومده تو خودِ ایران!) من: مامانم که مثل همیشه: سلامتی. خودت سالم باشی از همه چی بهتره... بعد صبحانه برگشتم تو اتاقم... نشستم رو تختم... بالشمو بغل کردم... خیره شدم به کتابام که زیر پنجره رو هم تلنبار کرده بودم... فقط گوش میکردم... به صدای تلفنی حرف زدن بابا و چک کردن با همکاراش... صدای تلویزیون... صدای حرف زدن مامان... نیم ساعت بعد صدام کرد که داره میره... رو بوسی کردیم... خداحافظی... بزنم به تخته... بابا خیلی خوشتیپه هنوز... با اون کت و شلوار جدیدش... فوت فوت فوت! تا دم در باهاش نرفتم... با مامان تنهاشون گذاشتم... گفتم شاید کار خصوصی! داشته باشن! الان ساعت 9 صبحِ چهارشنبست و بابا همین الان رفته... دارم به این فکر میکنم امروز که نیست کی موقع ناهار برام آب میریزه... امروز مثل روزای دیگه شروع نشد... 10 روز آینده هم مثل روزای دیگه شروع نمیشه... خوابی داریم بسیار سبک... از پدرمان* به ارث رسیده گویا... معمولا با کوچکترین حرکت و صدایی از خواب بیدار میشویم... فکر میکنیم به خاطر جان عزیز بودنمان باشد... چند باری در نیمه ی شب، با اولین ثانیه های زمین لرزه مانند فنر از خواب جهیدیم! و همه را بیدار کردیم و دو ثانیه بعد در حیاط قرار داشتیم! یادمان میآید آخرین باری که با لرزش زمین از خواب بیدار شدیم، با اعتماد به نفس کامل و خونسردی، با عجله اهل منزل را به حیاط فرا خواندیم (البته پدرمان همزمان با ما بیدار شده بود) ولی دو ثانیه بعد بر اثر استرسِ وارده آنقدر از ترس لرزیدیم که نمیتوانستیم روی زانوانمان بایستیم... لال هم شده بودیم گویا... مثل این افراد که تازه وحشت یک حادثه ای رویشان اثر میگذارد... که تازه متوجه اوضاع وخیم میشوند... به زور جمع و جورمان کردند، بردندمان به اتاقمان... تابستان بود... همین امسال... آن شب با هر تکان کوچکی مثل جن زده ها از خواب میپریدیم و فکر میکردیم صدای زلزله بوده است... در کل وحشت زیادی از بلایای طبیعی داریم... زلزله... له شدن زیر آوار... سیل... سونامی... آه خدای من وحشتناک ترین منظره ای که دیده ایم امواج چندین متری سونامی کشورهای شرق آسیا بوده است... از شما چه پنهان توهم هم میزنیم نیمه شبها... نه همه ی نیمه شب ها... بعضی از نیمه شب ها.... از خواب که میپریم احساس میکنیم کسی در اتاقمان در آن گوشه هاست... احساس میکنیم افرادی که در خواب دیده ایم وقتی چشمانمان را میبندیم دور تا دور تختمان جمع میشوند... احساس میکنیم کسی به ما نزدیک میشود آرام آرام... نه اینکه فقط فکر کنیم... با تمام وجودمان احساسشان میکنیم... نیمه شب ها همه ی کابوس ها واقعی میشوند... همه جای اتاقمان جان پیدا میکند... حس احمقانه ی کودکانه ای است میدانیم... اما این حس فقط نیمه شب ها گریبانمان را میگیرد... این تصاویر مبهم و سیاه... آن وقت است که از اتاقمان میترسیم... از خودمان میترسیم... پتو و بالشمان را برمیداریم... در نزدیک ترین مکان به در خروجیِ حال میخوابیم... با خیال آسوده.... گویی هیچ وقت شبحی در کار نبوده... هیچ سونامی قرار نیست وحشت به جانمان بیندازد.... هیچ زمینی قرار نیست بلرزد... هیچ جسم مبهمی قرار نیست به ما نزدیک شود... صدایمان کند... انگار وارد محدوده ی امنی شده ایم که هیچ کابوسی به آن راه ندارد... خورشید که طلوع میکند آرام میشویم... دوباره پتو و بالشمان را برمیداریم، میگذاریم روی تختمان و با خیال راحت میخوابیم... دیشب اما، از همان اولِ اول همه ی کابوس ها به ما خیره شده بودند... همه ی زاویه های اتاقمان پر از جسم سیاه بود... همه زودتر آمده بودند گویا... برای خیره شدن به ما... از همان اولِ اول به پناهگاهمان رفتیم... تا صبح بدون کابوس خوابیدیم.... تا خودِ خودِ صبح... کاش شبها تنها نبودیم... پ.ن قبلتر ها بیشتر دوست مبداشتیم شبهایمان را... *پدرمان معمولا همیشه بیدار است... شبها تا 2 یا 3 بامداد پای تلویزیون است و صبح ها ساعت 8 بیدار میشود... در بین این بازه ی زمانی هم بین آشپزخانه، حال و اتاق خواب در رفت و آمد میباشد. کلا ما نمیدانیم آقای پدر 8 ساعت خواب شبانه را چگونه تامین مینمایند. بعدا اضافه شد: اعتراف میکنیم دیگر این زود به زود آپ کردن ها... این سرگرم کردن خودمان با چیزهای مختلف... این الکی خوش بودن ها... دیگر جواب نمیدهد... دیگر این قلبمان کٍش نمی آید که چیز بیشتری در خود جای دهد... دیگر نمیکشیم... دیگر خسته شدیم... برایمان سوال است که مردم برای مرهم دردهایشان چه میکنند که ما نمیکنیم... چرا هیچ چیزی فراموش نمیشود... هیچ دردی درمان نمیشود... هیچ انگیزه ای ایجاد نمیشود... هچ راهی پیدا نمیشود.... ... ... زندگی سخت شده است... سخت... + هر چه دوست دارید صدایم کنید... ماری... مادموازل... مریم... دختر... غرغرو... داغون... هرچه... یافتم. راه حل امروز: ورزش کن، برقص، تحرک کن، بدو... از جسمت کار بکش که به روحت آسیبی نرسونی. در حال حاضر از همه چی حالم به هم میخوره. از اولین ثانیه ی امروزم تا به حال. از تک تک مولکولهای اطرافم متنفرم. از همه ی صداهایی که میشنوم. از همه ی وابستگی هایی که دارم. از همه ی ذررررات هستی گله مندم. صبحم با دیسترکشن شروع شد. با افرادی که چشم دیدنشون رو ندارم مزین شد. با تماسهای تلفنی طولانیه حال به هم زن و نقش بازی کن ادامه پیدا کرد و ... مخلص کلوم اینکه من الان کاملا هیستریک هستم. در این لحظه ی احمقانه ای که دارم، کسی نباید بهم گیر بده. کسی نباید باهام حرف بزنه. کسی نباید بهم امر و نهی کنه. کسی نباید بیاد تو اتاقم. کسی نباید وقتمو بگیره. کسی نباید ازم چیزی بخواد. کسی نباید بهم زنگ بزنه. کسی نباید منو قضاوت کنه. کسی نباید بر خلاف میلم عمل کنه. کسی نباید صدام کنه حتی. کسی نباید وجود داشته باشه. فقط نیاز به یه جرقه ی کوچیک دارم برای منفجر شدن، از خشم، از حرس، از بغض، از ناراحتی، از یه دلیل گنگ که خودمم نمیدونم چیه... شایدم میدونم... خیلی خوب هم میدونم... ولی نمیخوام به روی خودم بیارم... آره همینه. بازم دارم فرار میکنم. از هرچی آدمه متنفففرم. از هر چی که همین دور و برمه حالم بد میشه. از اتاقم. از گوشیم. از ریزعلی که چشم دیدنشو ندارم و پشت و رو گذاشتمش که چشمم به ریختش نیفته. از این کتابای مسخره ی مزخرفه به درد سطل آشغال خور. از این دیکشنری های عذاب آور. از این دفترچه ی تنظیم ساعتهای درسیم که روز به روز کاهش بازدهیمو نشون میده. از این لباسام. از این سویشرتم. از این دوتا روفرشی که باهم پوشیدمشون. از این موهام. از این انگشتای سرد با لاک بی رنگ، که دارن تند تند بدون فکر تایپ میکنن. از این شمع ها... از همه ی این چیزای مسخره ای که دارم باهاشون زندگی میکنم. من امروز یه جزیره ی تاریک تنهایی میخوام با یه عالمه پفک و کیک شکلاتی و یه لیوان بزرگ قهوه با یه LCD بززززرررگ که بشینم از صبح تا شب فقططط فیلم های مزخرفه فانتزی نگاه کنم و به همه ی دنیا بخندم. اعتراف میکنم. یکی از احمقانه ترین تصمیمهای زندگیم بعد از اون 30-40 تای قبلی، تصمیم برای شرکت کردن تو ارشد 90 بوده - است - خواهد بود. اعتراف میکنم یکی از احمقانه ترین تصورات من از دوران راهنماییم تا به اکنون! این بوده که فکر میکردم بابام میتونه فکر منو بخونه! مخصوصا وقتی داریم با مامان اینام میریم جایی و من پشت صندلی بابام تو ماشین میشینم. اولین بار وقتی این فکر به مخیله ام راه پیدا کرد که تو ماشین داشتم به یه موضوع خاصی فکر میکردم و دقیقا وقتی فکرم به جاهای حساسش میرسید بابام از تو آینه ی جلو به من نگاه میکرد! اوایل این تصور در حد تئوری بود ولی چند بار دیگه هم امتحان کردم یعنی به یه موضوعی فکر میکردم و تو لحظه های اصلی میدیدم که بابام از تو آینه به من نگاه میکنه! گاهی وقتی به یه موضوعی فکر میکردم و خیلی دور از تصور بود بابام دقیقا در مورد همون موضوع شروع به صحبت میکرد! همیشه فکر میکردم من و بابام یه تله پاتی هایی باهم داریم. انگار یه وقتایی یه رشته ی نامرئی مغز من و بابامو به هم وصل میکنه! و این بعضی وقتا خیلی وحشتناکه. مخصوصا اگه یه موضوع کاملا شخصی ذهنتو درگیر کرده و نتونی وقتی دارید خانوادگی میرید سفر بهش فکر کنی! (اما وقتایی که من هوس بستنی میکنم و بابام دقیقا جلوی یه بستنی فروشی نگه میداره خیلی خوبه! یه روشی هم اختراع کرده بودم برای خودم که وقتی کنار بابا بودم اول یه خورده از افکارم رو تو ذهنم play میکردم و اگه واکنش خاصی نشون نمیداد خیالم راحت میشد که امروز اون رشته ی نامریی وصل نشده بحمدلله! و بعدش با فراغ بال! تو افکارم سیر و سیاحت میکردم البته اینم بگم که من یک موجود با قابلیت پنهان کاری بسیار بالایی هستم! مثلا اگه تو دلم رخت بشورن و یه بلبشویی برپا باشه یا در آرامش مطلق به سر ببرم تا خودم نخوام کسی نمیتونه از رو ظاهرم متوجه بشه. و این قابلیت بسیار بسیار تا به حال به دردم خورده و به همین خاطر به level های خیلی بالا ارتقاش دادم! (اینو گفتم که بگم نگاه کردن های بابا از روی تغییر ظاهر من در هنگام فکر کردن نمیتونست باشه! حالا بگذریم از قابلیتهای انکار ناپذیر من تو زمینه های مختلف! یه خورده که بزرگتر شدم خودمو راضی میکردم که: نه بابا! اگه بابا میتونست فکر منو بخونه که تا حالا صد دفعه از خونه بیرونم میکرد! (بس که پاک نهاد و فرشته سیرت هستم هنوزم که هنوزه وقتی با بابا جایی نشستم به شدت افکارم رو کنترل میکنم و این برای مریمی که فکر کردن یکی از بزرگترین لذت های زندگیشه بسی دشواره! پ.ن اول مدیونی اگه به سلامت عقلی من شک کنی. پ.ن دوییم از صبح هرچی آب میخورم زود تشنه ام میشه بازم. پ.ن سییم دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه. پ.ن چهارم به پ.ن اول رجوع کنید. به نام خدای جهان آفرین حکیم سخن بر ذبان آفرین خانوم معلم! اسمت را بر بخار شیشه نوشتم قتره اشکی جاری شد. پرسیدم تو کیستی؟ به زبان آمد و گفت: عشششق! انسان ها سه وعده غذا میخورند: صبحانه-ناهار-شام در خانه ی ما هرکسی برای خودش صبحانه میخورد. همه زود بیدار میشوند و میروند سراق کار و زندگیشان. و ما از همه دیرتر بیدار میشویم و باید کل میز را جمع کنیم. با اینکه بسیار به مادرمان گفتیم که ما صبحانه نان نمیخوریم حداقل نان ها را جمع کنید هیف است نان بدون یارانه! مملکت خشک میشود! ولی مادرمان همیشه میز صبحانه را جمع نمیکند تا ما که بیدار شدیم بیاییم صبحانه بخوریم. ولی ما هیچوقت صبحانه نان نمیخوریم و نان ها هم سه سوت بعد خشک میشوند. در خانه ی ما التزام عملی (خانوم معلم ما این عبارت را از روزنامه یاد گرفتیم) وجود دارد که برای ناهار و شام همه باید باهم غذا بخورند. اگر در خانه باشی و بگویی غذا نمیخورم پدرمان میپرسد: "چرا مریم غذا نمیخورد؟ مگر مریز شده است؟!" اگر من یا برادرم برای ناهار بدون هماهنگی بیرون باشیم از خانه به ما زنگ میزنند و میپرسند: "چرا نیامدی خانه؟ میخواهیم ناهار بخوریم!" و ما هم میگوییم: "منتظر نباشید دیر تر می آییم خانه." و آنها هم میگویند: "باشد! زودتر بیا خانه!" غروب که برمیگردیم اولین سوالی که مادرمان از ما میپرسد این است که: "ناهار خورده ای؟!" و ما متوجه میشویم که ناهار موضوع خیلی مهمی است. اگر ما به برادرمان در چیدن میز ناهار کمک نکنیم او در جمع کردن به ما کمک نمیکند و میگوید من گذاشتم تو جمع کن! ولی اگر او در چیدن به ما کمک نکند و موغع جمع کردن همین جمله را به او بگوییم قیافه ی مزلوم و خاهر کشی به خودش میگیرد و میگوید: چقدر تنبلی! یعنی به خاطر من 4 عدد لیوان بیشتر نمیتوانی جمع کنی؟! و اگر بیشتر به او گیر بدهیم بعد از اینکه کمکمان کرد یک عالمه رویمان آب میپاشد و کرکر میخندد و هی موهایمان را خراب میکند تا کلیپسمان شل شود و حرص بخوریم و او باز هم بخندد خانواده ی ما در موقع غذا خوردن بسیار کم هرف میزنند. معمولا بیشترین کسی که حرف میزند مادرمان میباشد که هی خودش را برای پدرمان لوس میکند و ما هی میخندیم. مادرمان حرص برادرمان را در می آورد و هی به او میگوید بیشتر بخور. برادرمان حرص مارا در می آورد چون همه اش قاشق و چنگالش را محکم میزند به بشقابش. پدرمان اصولا حرص کسی را در نمی آورد چون اصلا نه حرف میزند نه سر و سدا میکند! اما من از همه بیشتر حرص همه را در می آورم چون همیشه در حال تکان تکان خوردن هستم و هی بلند میشوم هی برمیگردم هی تلویزیون نگاه میکنم و همیشه نفر آخر هستم و همه باید نیم ساعت منتظر تمام شدن غذای من بمانند! ما پدرمان را بسیار دوست میداریم. فکر میکنیم که او هم ما را بسیار دوست میدارد. زیرا همیشه وقتی ما غذا اختراع! میکنیم حتی اگر ته گرفته و بی نمک باشد پدرمان تا ته ظرف غذا را نخورد دست بر نمیدارد! اما برادرمان همیشه به ما میگوید باز هم تو غذا درست کردی؟! طبق معمول بی نمک است بعله خانوم معلم. ما چون دختر خوبی هستیم (با خانوم ناظم در باره ی انزبات! ما سحبت کنید لطفن) با مادرمان قرار گذاشتیم که ظرفهای ناهار را ما بشوئیم تا او خسته نشود و ما هم اینهمه فقط نخوریم و نخوابیم. او هم قبول کرد ولی بعضی وقتها خودش یواشکی ظرفها را میشوید و ما میفهمیم که مادرمان خیلی مهربان است. ما یک عدد دستکش ظرفشویی داریم که بسیار دوستش داریم. چون سرخابی است. به پدرمان گفتیم: "بابا از این به بعد دیگر دستکش سبژ و نارنچی و اینها نخر. سرخابی بخر خیلی ناناز است. سرخابی دوست میداریم." پدرمان هم تبق معمول گفت: "باشد." ولی برادرمان گفت: "همه خواهر دارند ماهم خواهر داریم! تو چقدر لوس میباشی!" و کرکر خندید. و ما فهمیدیم که هر کسی که از رنگ سرخابی خوشش می آید لوس میباشد. ما خیلی خوشحال هستیم که در خانه ی ما این قانون است که هر روز با مادر و پدر و برادرمان غذا بخوریم. چون بعضی روزها که مجبور میشویم تنهایی غذا بخوریم اثلن غذا به ما نمیچسبد چون هیچکس نیست که مثل مادرمان برای ما غذا بکشد و حرف بزند. مثل پدرمان دقیقا به همان اندازه ای که همیشه آب میخوریم در لیوانمان آب بریزد و قبل از اینکه بخواهیم, بگذارد جلویمان. مثل برادرمان هی تیکه بارمان کند و ازیت کند و هی قاشق و چنگالش را بکوبد به بشقابش تا سرمان سوت بکشد از سر و سدایش. ما از این انشاع نتیجه میگیریم که اگر در جمع کسانی که دوستشان داری غذا بخوری شاید چاق شوی. گل سرخ و سفید و ارقوانی فراموشم نکن تا میتوانی پایان *خانوم معلم ما میخاهیم فردا مادرمان را برای شما بیاوریم مدرثه. چون شما نمره ی املاع ما را کم میدهید مینا محبی از ما بیشتر میشود. با تشکر: مریم قرقرو. دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و داشتم آرشیو یه وبلاگیو میخوندم. صبح ساعت 10 بیدار شدم. چشمام اما بیدار نمیشدن. به زور خودمو کشوندم تو آشپز خونه مثل هرروز یه قاشق عسل ریختم تو لیوان آب جوشم و برداشتم اومدم پای کامپیوتر. وبلاگمو چک کردم. دوباره رفتم تو اون وبلاگه... الان یه ساعت و نیمه که من فقط دارم وبگردی میکنم و چشمام هنوز میسوزه... یه هفته ای میشه که همچین لحظات بیخودی رو سپری میکنم. امشب بازم مهمونیه . من به این فکر میکنم که اصلا حوصله ی آماده شدنو ندارم. دارم فکر میکنم چقدر روزهام تکراری شده و چقد زمان زود میگذره و من تو 24 سالگی اونجایی نیستم که باید میبودم. کاش یه اتفاق تازه بیفته. تا حالا اینهمه جدی ننوشته بودم نه؟ *ساعت 2:11pm بالاخره تصمیم گرفتم pc رو ول کنم. اونم فقط به خاطر اینکه چشمام خسته شده ولاغیر. اما میخوام برم با گوشیم وبلاگ بخونم آهنگ نوشت در ادامه ی مطلب (مرتضی سرمدی) دیروز که خیلی هوا گرم شده بود یاد زمستون افتاده بودم... زمستونو خیلی دوس دارم البته بیشتر به خاطر لباساش دستکشای خوشگل. کلاه و شالگردنا و این چیز میزای زمستونی. اینو هم اعتراف کنم که بیشتر دخترا از اول پاییز شلوار تنگها و بوتهای عزیز تر از جونشونو آماده میکنن واسه وقتی که اولین قطره های بارون شروع به باریدن میکنه! یعنی یه خورده هوا سرد و مرطوب شه کافیه تا شما خیل عظیم خانومای چکمه پوش رو تو خیابونا ببینید از چکمه و بوت که گفتم یاد یه خاطره ای افتادم ننه جون سال آخر دانشگاه که بودم طبق معمول با دوتا از دوستام رفته بودیم پاتوق همیشگیمون. (یه مغازه ی اسنکی نزدیکای دانشگاهمون بود که سال در دوازده ماه پلاس بودیم اونجا) سیستم مهندسی ساختمونشم یه جوری بود که خیلی نقلی و جمع و جور بود و تقریبا 15 تا پله میخورد و میرفت بالا. اون بالام که دنج! ما هم سوژه! همش اون بالا بودیم. یعنی ماله ما بود اون بالا! غریبه می اومد بهمون بر میخورد! یه روز زمستونی رفته بودیم اونجا. داشتیم مثل چی (استغفرالله!) اسنکامونو میخوردیم که شنیدیم از اون پایین 15! بار صدای تق! تق! تق! ... (تو دلتون 15 بار بگید تق!) میاد و بعدش یه دختر خانوم با یه بوت با پاشنه ی نمیدونم چند سانتی! نشستن و شروع به صحبت از bf اون یکی دوستشون و bf جدید خودشون و اونی که تا دم اینجا! پشت سرشون اومده بود! و اینا. کلا چیزای ضایعی بودن! من و دوتا از دوستامم چشمامون گرد میشد هی همو نگاه میکردیم هی یه گاز میخوردیم! بعدش که اسنکاشون آماده شد صداشون کردن از پایین که بیاید غذاتون آمادس (یادم نیس اون روز اون پسر گارسونه کجا بود ولی با این صدا مواجه شدم: تق! بوم! آی! آخ! بووووم! شالاپ! ببببووووومممممم! بعله ننه جون. جونم برات بگه که ما قکر کردیم دختره الان با پارکت یکسان شده! اما نمیدونم واسه چی از جامون جم نخوردیم که ببینیم چه مدلی کتلت شده دختره برای اون دسته از دوستان که نگرفتن مطلب رو توضیح میدم که پاشنه ی بوت خانوم شکست و از همون ابتدا به انتها سقوط نمودند دوستش تند تند رفت پایین ببینه چی شده و اینا. ما سه تا هم مثل ماست نشسته بودیم و بی خیال به خوردنمون ادامه میدادیم دوتا دخترا اومدن بالا و حالا دختره پاشنه شکسته گوشیشو گرفته بود دستشو زنگ میزد به دوستاش: -الو سلام چطوری؟ مرسی. چه خبرا؟ کجایی؟ ببین میتونی یه جفت کفش برام بیاری؟! من پاشنه کفشم شکسته و ... چی؟ نه؟ باشه. خدافظ. -الو؟ سلام. کجایی فلانی؟ ببین من تو اسنکی ام. کفشم خراب شده نمیتونم بیام... آره. میتونی برام کفش بیاری؟! ... یعنی این بیچاره شونصد جا زنگ زد یه دونه از دوستاش قبول نکردن که براش کفش بیارن دیگه ما گفتیم تا دست به دامن ما نشده که براش پول رو هم بذاریم کفش بخریم بریم دیگه! پا شدیم و میزمون رو که طبق معمول در زیر انبوهی از دستمال کاغذی های مستعمل! پنهان شده بود در کمال آرامش به مقصد دانشگاه ترک کردیم. (البته من در تمام مدتی که از پله ها میرفتم پایین حواسم به کتونیم! بود که پاشنه اش از کفش (کف اش!) جدا نشه و مجبور نباشم محک بزنم که چندتا دوست واقعی دارم!) نتیجه اخلاقی: دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی پ.ن: ما هم اندکی شعر سرمان میشود چیکار کنم نوشت: بچه ها من دو روزه که نمیتونم وارد آمار وبلاگم بشم... پسوردهامم کار نمیکنن... به نظرتون باید چیکار کنم؟ به پرشین استت هم که میخوام میل بزنم نمیره! فکر کن! بگم؟ شونصد سال پیش که 16-17 سالم بود (یادش به خیر اون روزا! منتظر بودم بچه های قبل ما کلاسشون تموم شه برم داخل کلاس. نه اینکه خیلی منظبت؟! منضبت؟! منذبت؟!! بودم! یه ربع زودتر از همه میرفتم کلاس! چونم براتون بگه! نشسته بودم رو صندلی تو اتاق انتظار! دیدم در یکی از کلاسا بازه و توش یه عالمه پسر بچه ی شیطون بلا نشسته بودن و بعضی هاشونم از در و دیوار بالا میرفتن.... ما هم که عاشق نی نی! همینجوری داشتیم سیر و سیاحت میکردیم که دیدیم یکیشون داره ما رو نگاه میکنه... شیطنتمون گل کرد و براش زبون در آوردیم و چشمک زدیم! این شکلی: سیم ثانیه بعد دیدیم یک پسر دیلاق! از اون کلاس اومده بیرون و واسه ما عشوه میاد و از اون نگاه های چیز میکنه به ما! (استغفرالله!) دقیق شدیم دیدیم بععله! همون نی نیه که ما براش زبون درازیدیم حالا طرفم ذوق کرده یکی تحویلش گرفته هی چپ و راست میرفت می اومد! فکر کن! یعنی اینجوری شده بودم: یکهو نگاش گردم یکی از اون چشم غره های اساسی زدم تو کارش موش شد رفت سر کلاسش نشست. نتیجه ی اخلاقی: از آن به بعد دیگر برای هیچ کودکی تا زمانی که هویت و سن دقیق شناسنامه ای اش را کشف نکردم ادا و اصول در نیاوردم! از من به تو نصیحت نوشت: عزیزم همیشه به یاد داشته باش که ممکنه تو یه کلاس زبان همه ی بچه ها از نظر درسی تو یه سطح باشن ولی از نظر سنی نه! روزای جمعه هیشکی درس نمیخونه. شما چطور؟ با تشکر از آقای مهیار جهت اصلاح: منضبط درست میباشد. اعتراض نوشت: چرا هیشکی تو اون نظر سنجی که گذاشتم شرکت نی کنه؟ نمیخواستم امروز آپ کنم... اما با این بارون قشنگی که از دیروز داره میباره و این هوای عالی... حیفم اومد نیام و چیزی ننویسم... اومدم حداقل یه رد پایی از امروزم بذارم... شما که میاید یه نظر خشک و خالی هم نمیذارید که حداقل بفهمیم خوشتون اومده... بدتون اومده... بازم بنویسیم... ننویسیم... (وای چقد امروز عاشق سه نقطه شدم... ... نمیدونم چرا اما یاد روزای اول مهر افتادم و بوی کتاباو دفترای نو... هوس یه لیوان بزرگ چای کردم که برم رو سالن خونه بشینم و فقط بگیرمش تو دستامو به بخارش نگاه کنم وقتی بارون نم نم میباره... اما نخورمش و وقتی که سرد شد دوباره برم داغشو بریزم تو لیوانم و دوباره به بخارش نگاه کنم... (بدون دوک و کنت و لویی البته چقد نفس کشیدن خوبه وقتی خدا اینقد مهربونه. دلم میخواد تا شب کنار پنجره ی اتاقم بشینم و به دونه های لطیف بارون نگاه کنم... (دونه نه قطره! م م م ... خب از چی بنویسم... یه چندتا سر نخ هم پیدا کردم البته امروز وارد ٢۴ سالگی میشم ساعت ۵ بعد از ظهر. احساس خیلی خاصی ندارم. بیشتر ناراحتم تا خوشحال... نمی دونم. همش فکر میکنم میتونستم تو اینهمه سال کارای زیادی انجام بدم که ندادم... بیخیل بهترین هدیه تولدمو یکی از خواننده های وبلاگم بهم داده: یادش به خیر... دلم میخواد برم عقب... نه عقبتر.. روز انتخاب رشته. آره کاش میرفتم روزی که میخواستم انتخاب رشته کنم یه دانشگاه بهترو انتخاب میکردم و میذاشتم برامم مهم نباشه که اگه برم مثلا سمنان درس بخونم شاید دلم واسه مامانم تنگ شه... نه. اصلا میرفتم روز کنکور و وقتی دیدم دوست دبیرستانم که اونهمه بهم نارو زده بود و اونهمه نامرد بود رو صندلی پشت سرم نشسته میزدم تو گوشش و دلم خنک میشد چرا روز کنکور؟ کاش میرفتم اون صبح مسخره که دوستم "س" تو حیاط مدرسه صدام کرد تا یه چیزی بهم بگه و من باید بلند جوابشو میدادم و میگفتم: نه! باید دوستامو عوض میکردم. باید قویتر میبودم! (چه فعلی!) نه کاش میرفتم عقبتر. میرفتم سال دوم راهنماییم... کاش بازم میرفتم عقب. دیگه حوصله ندارم برم عقبتر و بازم از سادگیام بنویسم... اما دوران بچگیمو دوس دارم... خیلی شیرین بود... الانم شیرینه. زندگی پره از تصمیمایی که باعث میشن راهت کج و کوله شه. کلا چیز جالبیه زندگی... اینا غرغر نبودنا! فقط دلم میخواست این حرفا رو اینجا بنویسم. همینجوری. محض الکی شاید. شایدم کرم دارمو نمیدونم نمیدونم چی شده که دارم نبش خاطرات میکنم امروز. دلم تنگ شده واسه خودم. واسه اونی که باید میشدم اما نشدم. واسه مریمی که آرزو داشتم باشم ولی ازش فاصله گرفتم... به اندازه ی سالهای عمرم... (آهای! فکر نکنی الان تیریپ افسردگی ورداشتما! اتفاقا خیلی هم سرحالم. آش نوشت: چه آشی شده این پست! از همه چی نوشتم! دلم نوشت: دلم میخواد خودمو محکم بغل کنم... این شکلی: جمعه نوشت: بازم جمعه شده؟! چه زووووود... دو روز و نیمه که نخوابیدم. یه جورایی رو به موتم. از شدت خواب و خستگی دارم میمیرم اما انگار یادم رفته خوابیدن چه مدلی بوده بزار بگم قضیه از چه قراره... جونم براتون بگه که من کلا از رمان خوشم نی آد. چونکه تو همه رمانا همه چی آرمانیه. همه آخر خوشگلی و پولداری و خوش تیپی هستن و درون مایه همشون عشقولانست. یه جورایی انگار بیشتر این رمان نویسایی که در پیت هستن و فقط بلدن عشقولانه بنویسن عقده هاشون رو رمان میکنن. (انقد ار کلمه ی عقده بدم میادددد. اما اینجا مترادف نداشت که جاش بذارم. complex حالا عشقولانه ای که آخرش خوبه رو میشه تحمل کرد... اما واسه عشقولانه تراژدی باید حداقل یه ساعت و نیم گریه کنی بگذرم. هیچی دیگه. من پریروز تو چندتا برنامه که رو گوشیم نصب میکردم یه رمانم بود. همینجوری عشقی نصب کردم و چشمت روز بد نبینه اقدس جون! صفحه اولشو که خوندم (ساعت 8 غروب بود) ساعت 4:45 دقیقه صبح تمومش کردم (لا مصب شروع که میکنی حس فضولی نمیزاره بزاریش زمین که گذشت و گذشت این سر درد من از بیخوابی تا شب شد. (همه چشم امیدمم به این شب بود که شاید بتونم بخوابم) تقریبا 30 ساعت بود که نخوابیده بودم... اوووف داشتم میمردم. زودتر رفتم بخوابم که این بی خوابیام جبران شه. (علمی نوشت: برای جبران هر یک ساعت بی خوابی بدن ما به 2 ساعت خواب نیاز دارد-یعنی اگه خوش بینانه نگاه کنی من حداقل باید 16 ساعت میخوابیدم) از ساعت 11 شروع کردم به خوابیدن... اما خوابم نی برد که 7... و من همچنان بیدار بیدم! ساعت 7:30 اینا بود که دیگه یادم نیس چی شد که با صدای زنگ تلفن کوفتی بیدار شدم... ساعت 8:20 بود. یعنی کی میتونست باشه؟ از ترس مردم. (همیشه از تلفنای آخر شب و اول صبح میترسیدم. فکر میکنم کسی میخواد خبر بد بده-خواهشا روانشناسیم نکن! هیچ پیش زمینه بدی ندارم تو این رابطه. ذاتیه گوشی رو ورداشتم. من با صدای خواب آلود و چشمای بسته: الو؟ خانوم منشی: سلام. خوبید؟! مریم خانوم؟؟؟؟؟!!!! (پسر خاله هم میشه زود من با بی حوصلگی و عصبانیت: بله. بفرمایید خ.م: ئه وا ببخشید خواب بودیییییید؟ (با همون لهجه ی مخصوص تمام منشی های محترم) من: ( خ.م: دکتر قراره ساعت 10 برن جایی شما میتونید واسه نوبت امروزتون الان! تشریف بیارییییید؟ من: خ.م: نه خانوم. نوبتای فردامون پره من: باشه. خ.م: پس تا بیست دقیقه دیگه!!!!!!!!!!! اینجا باشید من: ( ایییییی خداااااا. تازه داشت خوابم میبرد تو یه حرکت ضرب الاجلی (درست نوشتم؟!) آماده شدم رفتم اونجا. وااای. خوب شد بابا منو رسوند. با اون قیافه داغونم. ده دقیقه ای کارم تموم شد.... وای خدا حالا با این قیافه خواب آلو و چشمای قرمز و تلو تلو خوران! چگونه به خانه برگردم؟! با همه سرعتی که میتونستم سرمو انداختم پایین از کوچه پس کوچه برگشتم به منزل! طبق مرض همیشگیم دیگه خوابم نبرد. رفتم یه دوش بگیرم سر حال شم... نشدم. بعد از ظهرم مهمونی دعوتم... حدود 2 ساعت دیگر! کی حال آماده شدن و اینا رو داره ه اوووففففففف خدا کنه امشب خوابم ببره باید قید باشگاهمو بزنم که فردا بتونم بخوابم.... خواااب.... این آرزوی دست نیافتنی... در آرزوی خواب: خودم دوشنبه نوشت: دیشب یه دو سه ساعتی خوابیدم! اما نچسبید دیشب ازون شبایی بود که تکلیفم با خودم مشخص نبود! یعنی نمی دونستم چه مدلی بخوابم که خوابم ببره! یه ساعت تلاش کردم و انواع مدلها رو امتحان کردم: چپکی! راستکی! دمرکی! قوزکی! جنینکی! بالش بغل! بغل بالش! سر رو بالش! بالش رو سر! ... مخلص کلوم اینکه مدلی نبود که اختراع شده باشه و تستش نکرده بوده باشم! (ماضی بعید!-یادش به خیر همیشه زبان فارسی بیست میشدم ... ای روزگار... همیشه با من سر جنگ داری! هیچی دیگه.... دیدم کله ی مبارک میخاره! (هپلی خودتی! من هر روز میرم حموم نتیجه اخلاقی: تبلیغ نوشت: برای کشف مدل خواب مخصوص خودتان با ما تماس بگیرید! ارائه ی انواع مدل های جدید خوابیدن برای بیخواب های بد بخت! I want to be kissed in the rain. یه وقتایی آدم یه کارای احمقانه ای میکنه که دیگه نه فرصتی واسه جبرانش داره و نه آبرویی پیش کسی... یه زخم هایی هست که هیچوقت التیام پیدا نمیکنه. کارایی که کردی باعث میشه قلب یکی که دوسش داری بشکنه و اونوقت هرچقدم ماهی از آب بگیری! بازم فایده نداره. هرچقد محبت کنی بازم فایده نداره چون اون دل دیگه شکسته... آخه چقد پررویی که دلت میخواد بازم باهات راه بیاد اون بدبخت آدم اینهمه خودخواه؟! به نظر من و با تجربیات من وقتی کسیو دوس داشته باشی و دوستت نداشته باشه وقتی کسیو دکترا جواب کنن وقتی اعتبارتو پیش کسی از دست بدی... ... ... ... اما بازم تو این شرایط میشه دعا کرد و از خدا کمک خواست و خدا واقعا هم به داد آدم میرسه تو این لحظه ها. کم کمش اینه که به قلب آدم آرامش میده که همین بزرگترین نعمته گاهی آدم دلش میخواد یه قسمتایی از کارای گذشته اشو cut کنه میخوام از امروز یه جوری زندگی کنم که چند سال دیگه (اگه عمری باقی بود! نتیجه ی اخلاقی ای دل لبریز از شوق و امید کاش میدیدی که فردا نیستیم کاش میدیدی که چون پنهان شدیم در همه آفاق پیدا نیستیم (فریدون مشیری پس تا هستیم سعی کنیم خوب باشیم که به قول شاعر... چی بود میگفتش اون شاعره... ( نویسنده ی آلزایمری : خودم بارزترین مثال برای صدق این ادعا همین کارتون فوتبالیستاست که 102 بار از اول تا آخرشو داده و من هیچوقتم نتونستم ببینم بالاخره آخرین قسمتش چه جوریه! خلاصه... داشتم چی میگفتم؟ آهان. واسه خودم که دلیل روانشناسی این ترکیب چهره هنوز مجهوله به نظرم همین تنوع بخشی های بی حد و حصراز طرف دولت خدمتگزارشون در محیط اجتماع باعث شده که چشم بادومی ها اینهمه متحول شن و هی امیدوار شن و اندروفین -اسم این هورمون شادی بخش چی چی فین بود؟! مورفین؟ پارافین؟ باغ فین؟! برای جلو گیری از اطناب -بی سواد! اگه میخوایم در برنامه 100 ساله آینده یه اپسیلن به جلو حرکت کنیم باید کمپلکس های روانی مردم شریف جامعه کشف بشه. نویسنده محترم: خودم درد دل خود را به که گویم که مرا ساده نپندارد و از کار دلم خرده نگیرد؟ به که گویم که دلم کوچک نیست؟ دل من تنگ کسی نیست دگر دل من عاشق نیست دل من وسوسه ی دیدن محبوب ندارد افسوس... دل من یخ زده است... ١١:١٧ جمعه شاعر: خودم در دلم یادگاری های دیروز در سرم دغدغه ی فردا از خود میپرسم: امروزم کجاست... ٠٩:٣٢ جمعه صبح هنوز تو خواب و بیداری بودم که این متن اومد تو ذهنم. من تنبل که جمعه ها تا ... خوابم مثل فنر از جام پریدم که تا یادم نرفته یه جایی بنویسمش! بعدش اومدم بلاگ رو up کنم که دیدم internet access ندارم اما الان خوشحالم امروز که داشتم دفتر شعر قدیمیمو ورق میزدم یه شعری پیدا کردم که سال ٨۶ نوشته بودم... یعنی اون موقع ١٨ سالم بود... نمیدونم چم بود که اینهمه تیریپ ناله بودم! شما قضاوت کنید: مرگ! شبی از این شبها میروم سوی خدا آه! ای اشک نهان نشو از دیده جدا! درد من بی درمان سرمن بی سامان نتوانم ماندن پای عهد و پیمان کاش قبل از مردن دلکم می آسود... همه دلواپسیم مرگ لبخند تو بود... ٨۶.٠٢.١٣ نقد شعر این شعر بسیار جالب توجه هستش و کلی زوایای مجهول داره (مثل تابلوی مونا لیزا!) حالا خودم دقیقا مطمئن نیستم که منظور شاعر! (خودم) از انتخاب عنوان مرگ برای این شعر مرگ واقعی خودش بوده یا ناراحتیش واسه مرگ لبخند مخاطبش! از یابنده تقاضا میکنم در صورت یافتن منظور شاعر به ما هم بفهماند روزی روزگاری تو زمانهای نه چندان دور من ازون دسته آدمایی بودم که احساساتشون به مغزشون میچربه! اونموقع ها البته. اما الانا هیچ چیزی مهم تر از عقل و عاقلانه اندیشیدن (چه قلنبه!) نیس به نظرم. یکی از دوستام با یه پسری دوس بود. شونصد تام خواستگار داشت. آخرشم مامان باباش زورش کردن که باید با یکی دیگه که کاملا از لحاظ همه چی گزینه خوبی بود مزدوج شه و شد. با کلی کلنجاری که با دلش رفت البته ها. الانم خیلی خوشحاله که مثل ازین دختر دبیرستانی های نازک نارنجی از روش های ازدواج گریزی مثل اعتصاب قضا (غذا!) و گریه زاری و در موارد حاد فرار از خونه استفاده نکرده! omg! نامزدش یه آقای عاقل و باغل! و با شخصیته. ازین داستانای لیلی و مجنون کم نیست دورو برمون من فقط محض مثال عرض کردم. بنده به شخصه کاملا طرفدار ازدواج سنتیه مدرنیزه هستم. (ازدواج سنتی مدرنیزه -که خودم کلمه اش رو اختراع کردم- یعنی اینکه خواستگاری سنتی + آشنایی مدرن!) یک ازدواج سنتی مدرنیزه که درست مراحلش رو طی کرده یه روش کاملا secure واسه تولید و ایجاد عشق با دوامه! عاشق کسی بشید که عاقلانه انتخابش کردید و مطمئن شدید که لیاقت دوس داشته شدن رو داره. نتیجه اخلاقی: اگه از روش عاقلانه تصمیم بگیر-عاشقانه زندگی کن استفاده کردید و شخص مورد نظر رو (که پیدا کردنش خیلی سخته!) پیدا کردید اونوقت با خیال راحت برید عاشق شید و خودکشی کنید براشو خودتونو از رو پل پرت کنید پایین! چون دراین صورت اگه خودکشیتون موفقیت آمیز انجام شد و دور از جون سقط شدید دیگه کسی نمیتونه بگه خاک تو سرش کنن سر تخته بشورنش! همه میگن وای طفل معصوم حق داشت از خوشحالی دق کنه! منم بودم خودمو مینداختم زیر کامیون! پس شعارمون اینه: عاقلانه تصمیم بگیر-عاشقانه زندگی کن! (پی نوشت: کلا همش چرت و پرت بود این متن! گول نخورید امروز داشتم فکر میکردم هرکی یه مدل با خدا حرف میزنه: یکی اینجوری: ای ول خدا!! چاکر مرامتیم. خیلی آقایی اوس کریم! یا مثلا اینجوری: اوا خدا این چه وضعیه آخه. اینم ریخته که من دارم؟! اه. قربونت برم خدا میشه امروز شهلا با دماغ بخوره زمین آش و لاش شه؟! یا: شلام خدا جونم من املوز(امروز!) یه بادکنک بژگ (بزرگ!) میخوام! با هزار تا اوشولات (شکلات!) شایدم: عجب گیری کردم! چقد ادا اطوار داره حالمو به هم زد با اون دستای پت و پهنش. خدایا کی این زنه سقط میشه راحت شم از دستش بعدش اگه قسمت بود... برم مهری رو بگیرم!! یکی میگه: شکرت خدا. یکی دیگه... من دوس دارم بگم: خدایا شکرت که سالمم. شکرت که خانواده خوبی دارم. شکرت که اینهمه همه چی خوبه و من اگه تو بخوای میتونم به هرچی که میخوام برسم. خدایا نعمت سلامتی رو از هیچکسی دریغ نکن خدایا نذار کسی تو دلش بیشتر از سه روز غصه باشه خدایا هیچ بچه ای گرسنگی نکشه هیچ دلی نشکنه هیچ دستی جلوی کسی دراز نشه هیچ چشمی از رو حسرت خیس نشه خدایا شکرت به خاطر هرچیزی که بهم دادی و شکرت به خاطر هرچیزی که صلاح نبوده داشته باشم و تو علی رغم گریه های شبونه ام بهم ندادی. خدایا شکرت
ادامه مطلب
فکر کن) بعد من خندم گرفت گفتم شوخی نکن بابا من جنبه ندارم و این حرفها. یهو لحنش جدی شد و گفت نه جدی میگم! میخوام که تو فیلمم بازی کنی :| روش فکر کن حتما :|
ادامه مطلب


ادامه مطلب
ادامه مطلب





ادامه مطلب

.... گف میزارو هم دستمال کشیدی؟ گفتم بلی!! ... یهنی ذوق کردا.... یه خورده شد... گفت فردا پس زود بیدار میشی ظرفهای فلان کابینت رو در بیاریم اون اضافه ها رو فلان کار کنیم و فلان و فلان؟؟؟ 
کوچیکتر که بودم، فانتزی هام خیلی بیشتر و تخیلی تر از الان بود. الانی که تقریبا هر فانتزی ای که دارم رو میندازم دور فقط به این بهونه که چه خنده دار! اصلا مگه با عقل جور در میاد؟! ...

ادامه مطلب
آفلین بچه های گلم! تا یه روزِ دیگه و یه برنامه ی دیگه همه ی شما رو به خدای مهربون میسپارم! برید به کارو زندگیتون برسید ملت معطلن! منم برم کیکمو بخورم ببینم چه آشی پختم!


من:
(اتفاقا پیشبینی ش درست بود. دقیقا قصد همین کار رو دارم امروز
)
)


ادامه مطلب
ادامه مطلب
جای همه ی شما خالی
دارم از ثانیه به ثانیه اش لذت میبرم.


)
چه اعتماد به نفسی هم دارن ملت! والله!)
-
و با اون چشم و ابروی مشکی یه جورِ خعلی خاصی نگام میکرد، بی جنبم، نه؟ میدونم خودم. 


واقعا چقدر کار انجام نداده داشتم و خودم خبر نداشتم!
ادامه مطلب
)
)

)



انرژی های مثبتتون هم از طریقِ امواجِ مغزی بهم مخابره میشد و همونا باعث شدن که من سردردم تو همون دقیقه های اول خوب شه
بوخودا.
)



)
. نوشتنم نمیاد یکی دو روزه... فقط خواستم احساسمو بگم 
ادامه مطلب
اوووف.


ادامه مطلب
خیلی. واقعی 

- الان بهش چی بگم؟! از چین برام جینِ ترک! بخر! ... )
(من خوبم)




)

)
)










. (کرم دارد برادرمان) و مادرمان به او میگوید نمک زیادی برای سلامتی خوب نیست. و ما زوق میکنیم.





ادامه مطلب



کلا 4تا میز 4 صندلیه! داشت.
و رژ سرخابی! (کلا حدس بزنید چه مدلی بود دیگه
- آقایون کمتر حدس بزنن.) اومد بالا. با دوستش.
) دختر چکمه ای بلند شد از جاش و من منتظر بودم که الان 15 بار صدای تق تق! بشنوم!
(الانم خیلی نادمم که چطور دلم راضی شد دیدن اون صحنه رو از دست بدم! 
)
.
دوستم لوتی های قدیم 


یاد یک خاطره ای افتادیم امروز 

) یه روز بعد از ظهر رفته بودم موسسه زبانمون. (اون موقع هام میخواستم مترجم بشم! قربون شکل ماهم برم)
(البته یه خورده جمع و جور تر و خوشگلتر!) بعععله.
خاک عالم. من از کجا میدونستم با این قیافه ی غلط انداز بچه گونه اش (که الان یادم نیس چه شکلی بود) اینهمه بزرگه... 

بی تربیته بی جنبه. حالا من فکر کردم تو نی نی هستی خودت نفهمیدی که من اشتباه فکر کردم؟! والله!

دلم میخواد همش اینجوری کنم:... ... ... ... حال میده ها
... ... ...
- جهت اطلاع من کاملا سالم هستم مخصوصا از لحاظ فکری و عقلانی
)
تنهایی
)
- یه اپسیلن رمانتیکم که میشیم این وجدان غلط صرفی و نحوی و املایی ولمون نی کنه
)
سوالی که امروز موجبات خارش مغز من رو فراهم کرده اینه که من تاحالا ربط این قضیه رو پیدا نکردم که چرا دقیقا وقتی که ما حیاطمونو میشوریم حتی اگه 15 مرداد و گرمترین روز سال باشه بعدش بارون میباره (نخند بابا راس میگم... باور نمیکنی؟ از 118 بپرس
) اینو با افراد مختلفی در میون گذاشتم و بعضیهاشون هم تجربیاتی مشابه من داشتند
مثلا عمه ی من هر وقت لباس میشوره بارون میباره و دوستم اینا هر وقت ماشینشون و میشورن بارون میباره و یه دوست دیگه اینام وقتی پنجره های خونشونو تمیز میکنن (لازمه بازم یاداوری کنم که مشکل عقلانی ندارم؟
نه؟ پس اینجوری عاقل اندر سفیه نگاه نکن
) بعدش یه خورده که در این باب! تامل کردم ملتفت شدم که همه ی این حوادث مربوط به شستشو هستن!
نگاه کن: با توجه به چرخه ی آب و همونطور که وقتی کلاس دوم که بودیم یاد گرفتیم و بنا به یکی از قوانین نیوتون که شماره ی قانونش یادم رفته که مفهومش اینه که ماده کم یا زیاد نمیشه فقط از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه و اینکه اگه یه چیزی کم شد باید یه جانشین براش پیدا کرد و نه اینکه همش تولید کرد مثل وزیر ورزش جدید التاسیس که تازه اختراع شده و اینکه یارانه ای شده همه چی و اینا و اینکه ممکنه تو 50 سال آینده (البته اگه تو حادثه ی 2012 جون سالم به در ببریم از دست فراماسونر ها ی پررو ... ) جنگ آب در خواهد بگیره (کی گفته غلط نحوی داشتم؟!
) و ممکنه مجبور بشیم به جای آب نوشابه بخوریم و حیاطمونو با رانی بشوریم و لباسهای یک بار مصرف بپوشیمو صبحا که بیدار میشیم کسی نگه برو دست و روتو بشور
و دیگه نریم حموم و مسواکم که تعطیل میشه و هزار جور مساله ی دیگه که زحمت لیست کردنشو میندازم رو دوش خودتونه محترم و اینا به این نتیجه رسیدم که...
... هنوز به نتیجه ی خاصی نرسیدم راستش
حالا فرضیه ی اولیه اینه که یا تا میتونیم حیاط بشوریم که همش بارون بیاد ذوق کنیم... یا تا میتونیم حیاط نشوریم که این آبا ذخیره بشن و 120 سال دیگه هر ماه یه قطره از آسمون بیفته پایین و CIA و موصاد و FBI با گروه ضربتشون بیان برش دارن با قطره چکان لیزری و ببرن بذارنش تو موزه ی محافظت شده تا شونصد میلیارد دلار بلیط بخریم و بریم با بچه ها و نوه نتیجه هامون ببینیمش و عینکمون و رو دماغ گنده امون جابه جا کنیم و با یه فیگور عاقل اندر سفیه (همون مدلی که شما الان دارید به من نگاه میکنید
) بهشون بگیم: ببین ننه جون...
این چیزی که الان مشاهده میکنی اسمش قطره ی آبه... ما اون موقع ها که جوان بودیم یه چیزی داشتیم به اسم شیر آب بازش که میکردیم یه عالمه ازینا میریخت بیرون و ما هم بازش میذاشتیم و میرفتیم پی کار و زندگیمون تا هر وقت که لازم شد بیایم دستمونو بشوریم و مجبور نباشیم دوباره بازش کنیم و به یه شیلنگ وصلش میکردیم و کل خونه زندگیمون و باهاش میشستیم و یه عالمه کار باهاش میکردیم و تو حموم استخر درست میکردیم و ... ... ... یادش به خیر اونموقع ها... !
باران دوستدار نوشت و ننه جون آینده
: خودم


هنوزم بوی عطر تو
هنوزم عشق اینجا هست
دارم آشفته تر می شم
هنوزم عشق زیبا هست
هنوزم خالی دستام
هنوزم عشق تنها هست
دارم آهسته گم می شم
هنوزم جای پاها هست
تو هستی در کنار من
هنوزم خواب شیرینه
هنوز فرهاد بی خونه
تو رو تو خواب می بینه
نشستی در کنار من
هنوزم خواب می بینم
واسه فردای تنهامون
تو رو بی تاب می بینم
مرسی
از ته دلم.


امروز داشتم فکر میکردم پارسال اینموقعها چقد سخت میگذشت... دلم میخواست بخوابم تو این هوای خواب آور بهاری
اما کلی ترجمه و تحقیق نیمه کاره داشتم
. کتابای باز نکرده... یه عالمه داستان و روزنامه که باید ترجمه میشد و میدادیم دست استاد ... مون تا اگه حال داشت یه نگاهی کنه و یه نمره ی قبولی! مرحمت کنه بهمون.
ترم آخر هم حس و حال خوبی داره هم یه جورایی حس غربت به آدم میده... بچه بزرگتر دانشگاهی اما دیگه موندنی نیستی! از همه جای دانشگاه خاطره داری مخصوصا از آینه ی توالت!
به ترم اولیا حسودیت میشه به اونایی که تو محوطه کرکر میخندن بیخیال همه چی.
اما الان دلم میخواد زمان بره عقب.
دلم تنگ شده واسه قدیمام. واسه خود قدیمیم.
اولین روز دانشگام... وقتی...
(اما تنها کاری که کردم این بود که نگاهش نکردم...
-بس که مهربون و بخشندم!)
نباید میذاشتم خیلی چیزا کش پیدا کنه. نباید میترسیدم.
کاش مهربون نبودم (از خود راضی هم نبودم!)
کاش هرچی رو که میدیدم و میشنیدم باور نمیکردم. هرچی میکشم از دوست نابابه. هنوزم که بهشون فکر میکنم حالم به هم میخوره. از اونا که اینقد بد بخت بودن که جلوی پیشرفت دوست صمیمیشونو میگرفتن حتی با دزدیدن کتاباش... کاش چشمامو باز میکردم.
کاش عقلم به چشمم نبود. بدم میاد از خودم که بازم باهاشون بودم حتی تا دبیرستان... 
الان که 6 ساله ازشون فاصله گرفتم هنوزم شبا کابوسشونو میبینم...! (فکرکن!) هنوز...گاهی فکر میکنم دوست خوب فقط یه افسانه ست که آدما واسه گول زدن خودشون سر هم کردن... 
اما بازم دمشون گرم. آدم شناسیم خوب شده. 
کاش میرفتم عقب تر... کلاس پنجم... کاش به معلمم دروغ نمیگفتم... (عجب روزی بودا
)
هنوز یادمه اونروز. شاگرد اول کلاس بودم. اما یادم رفته بود که اونروز امتحان داشتیم و به جای 20! شدم 19/25. خانوممون ازم پرسید مریم؟ چرا سوال به این راحتیو اشتباه نوشتی؟
منم مثل فرفره یه دروغ سرهم کردم . گفتم: خانوم دیشب مهمون داشتیم من باید کمک مامانم میکردم فرصت نشد که درسامو بخونم!! دروغ شاخدار! مهمونی در کار نبود اصلا... اون موقعها کارای خود منم مامانم انجام میداد چه برسه به اینکه من بخوام کمک مامانم کنم وقتی مهمون داریم!...
(توضیح: کلا من استعداد سرشاری تو دروغ گفتن دارم. مخصوصا دروغ فی البداهه! همچین دروغ میگم که خودمم کاملا باور میکنم که اینی که میگم واقعیه! اما سوء تفاهم نشه ها. من اصلا ازین استعداد خدا دادیم استفاده نمیکنم. افتاده ور دلم داره خاک میخوره! من همون اندازه که از دروغ شنیدن بدم میاد از دروغ گفتنم بدم میاد. باور کن)
کجا بودیم.. آهان خلاصه کل اون زنگ قیافه ی مامانم تو ذهنم بود که داره کارای منو انجام میده و منم دروغکی به خانوممون گفتم که داشتم واسه مامانم کار میکردم... همچین بغض کردم که نگو (منم دل رحم و احساساتی!) زنگ تفریح که خورد تند پریدم جلو در کلاس پیش خانوممون اعتراف کردم که دروغ گفتم و در مقابل کلاس اولی هاو دومی هاو... همه بچه های مدرسه که از کلاساشون می اومدن بیرون و من براشون مثل الگو بودم (نخند بابا! من اونموقعها کسی بودم واسه خودم) گوله گوله اشک ریختم... یادش به خیر. چقد پاک بودیم تو بچگی...

یعنی چقد راه تا آخر زندگی مونده؟ یعنی مریم ٢-٣ سال دیگه بازم اینهمه اشتباه میکنه؟ 
)



)
حال نوشتن ندارم وگرنه بیشتر موشکافی میکردم این بحثو!
)و تا ساعت 5 هم داشتم واسه دختره گریه میکردم و بعدش دیگه خوابم نبرد... مرضی که دارمم اینه که صبح که میشه وقتی سر و صدای تلفن کردنای مامانو کارای روزانش شروع میشه دیگه نمیتونم بخوابم
ساعت 1 شد... 3... 6...
)
)
درد و بلا به جونت نگیره. جز جیگر نگیری!-من اصولا اهل فحش و اینا نیستم) الان بیدارم! بفرمایید! (معلوم نبود چی میگفتم! شاید فحشم دادم یادم نیس!)
الااااان؟ (ای مرگ بگیری) اگه نتونم چی؟ نمیشه فردا بیاااام؟
(آخه من یه ساعت و نیم طول میکشه آماده شم!)


) باشه. خدافظ.

(
فکر کنم واقعا این بی خوابیا داره روم تاثیر میذاره! زودتر جمعش کنم تا آبرو ریزی نکردم با خل نوشته هام
)
)
بالاخره در یک حرکت اختراعی یه مدل تازه کشف کردم که میتونید شرحش رو در ادامه بخونید! :
بالش زیر سر! صاف خوابیدم. پاهامو خم کردم. (البته قبلش با پتوم -دیشب هوا سرد بود- صورتمو قاب گرفته بودم یعنی کاملا پتومو کشیدم روم و آوردمش تا بالای گوشم و فقط صورتم معلوم بود!) انگشت اشاره ی دست چپم پشت گوش چپم و دست راستم روی پای راستم! (بی ادب! من خیلی هم مغزم سالمه!)
نکته: لطفا سعی نکن منو تو این حالت تصور کنی چون تا فردا مجبوری بخندی! 
یه خورده که تو این وضعیت بودم دیدم نه! داره خوابم میبره! مغروق شادی بودم که بد ترین اتفاقی که میشد بیفته برام افتاد! حدسم نمیتونی بزنی!
) بعله دیگه... من که حسابی قفل و زنجیر شده بودم بعد خاروندن نقطه ی مذکور یه مدل دیگه اختراع کردم.... به پهلوی راست خوابیدم. (مدل جنینکی) بازم همونطور که براتون تشریح کردم صورتمو قاب گرفتم و مشت دست چپمو گذاشتم روی لبم. اما این بار محض احتیاط دست راستمو گذاشتم توی موهام! (چی فکر کردی؟ من کلی فیلسوفم!) یه خورده گذشت دیدم نه خیر! خوابی که پرید دیگه پریده! (با اقتباس از یکی از آهنگای یه خواننده ی اون ور آبی!) تصمیم گرفتم فکر کنم یه خورده... (نکته: قبلنا به این کار میگفتن گوسفند شمردن!) به گذشته که عمرا فکر کنم. تصمیم گرفتم به آینده ی درخشانم بفکرم! شروع کردم ... از قبولی ارشدم و استاد دانشگاه شدن تا شب خواستگاری و چه لباسی بپوشم و عقد و عروسی و مدل لباسم و شوهر خوشبختم و اولین نی نی و .... همینجوری فکر کردم و فکر کردم تا رسیدم به 106 سالگی...! دیدم نه! این خوابه نمیاد! یه چندتا فحش با تربیتی
تقدیمش کردم و چشامو بستم... چشامو که باز کردم دیدم ساعت ١٠ صبح یک روز دل انگیزه
1.هیچوقت دمرکیه چپکی نخواب به قلبت فشار میاد.
2.این دفعه نکته اخلاقی همون یکی بود. (عزیزم یه خورده تلاش کن خودت یاد بگیری. تا کی من لقمه رو درسته بذارم تو دهنت؟ اه. پاشو برو درساتو بخون مگه امتحان ترم و اینا نداری؟
)
نویسنده ای که اصلا بد خواب نیست: خودم
I want to watch the sunset with someone I love.
I want to receive a call at 3 am and hear the person on
the other line saying “I love you.”
I want to watch a fireworks display with someone special.
I want to receive flowers on the most unexpected time.
I want to be serenaded with a romantic love song.
I want surprise visits when I’m sick.
I want a peaceful walk along the beach.
I want to just lie on the grass and stargaze.
I want to slow dance under the moonlit sky. 
دیشب یه اتفاقی افتاد که باعث شد به این فکر کنم که ضرب المثل: ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست همیشه درست نیست...
پر پرش که در نظر بگیری اون قلبه میشه چینی بند زده... چینی بند زده...

(پررو) (
)
هیچ مشکلی نیس که حل نشه و ارزش غصه خوردن داشته باشه اما فقط در چند حالت آدم عاجز عاجز میشه...



و گاهیم یه قسمتاییو تو همه ی لحظه هاش copy-paste کنه...
) وقتی به کارام نگاه میکنم دلم بخواد همه اشو copy-paste کنم 
)
اونی که میگفت نام نیکو بماند یادگار و اینا...
اه
بازم آلزایمرم عود کرد!
)

یادمه اون موقعها که جوون تر بودیم!
و بعد از انجام دادن تکلیفای مدرسه مینشستیم پای تلویزیون و کارتونای آبکیشو نگاه میکردیم همیشه برام سوال بود که چرا چشمای همه نقش آفرینان! تو کارتونای این کشورای آسیای شرقی نیمی از مساحت کل چهره اشون رو اشغال کرده!

در صورتی که خودشون اصلا چشم ندارن
(یعنی یه کوچولو دارن)
(وای که من چقدم دوسش داشتم. نمیدونمم علت این علاقه ی وافرم چی بود واقعا!
مخصوصا از قیافه اون دوستش تارو خیلی خوشم می اومد! یه مدتم جو گیر شده بودم فوتبالیست شم!!
)
نصف صورت کاکرو -اون پسر بده!- چشم بود. (اون واکی بایاشی مادر مرده که اصلا چشم نداشت هیچم برهان خلف نیست چون کلاه داشت چشمشم زیر کلاهش بود
)
یا همین کارتون ماشینی هایی که الانا میده و مغز کودکان و نونهالان نوشکفته ی باغ زندگی ما رو شستشو میده! 
.
به نظرم دلیل اصلیش همون ضرب المثل قدیمی خودمونه که احتمالا به فرهنگ اونام نفوذ کرده: "آرزو بر جوانان عیب نیست..."
چون اگه از زاویه تخصصی!
روانشناسی بهش نگاه کنیم کمپلکس های بیشتری کشف میکنیم. اینکه خب اونام تنوع طلبن مثل خیلی های دیگه. خسته شدن بس که سر چرخوندن چشم بادومی دیدن...
یه کم تنوع برای آدم خوبه
.
- تولید کنه بدنشون و هی تند تند کار کنن و بازار ما رو پر کنن از کالاهای چینی و همه کاسب های محترم ورشکست شن واینا.
اطناب یعنی درازگویی. تو که سواد نداری چرا میای این نوشته ی علمی رو میخونی؟!!
(
) -میرم سر نتیجه اخلاقی که شمام دستتون بیاد چی میخوام بگم:
نتیجه اخلاقی 
من خودم به شخصه جان نثاری کرده و برای تولید فیلمی با نام: "من 40 ساله شدم و هنوز از بیکاری و تجرد و تورم نمردم" اعلام آمادگی میکنم.
تا درصد امید به زندگی در جامعه بالا بره. 
در اینجا یادی میکنم از چشم بادومی های ژاپن و ازتون میخوام براشون دعا کنید-یه کمم واسه خودمون دعا کنید که اگه از سانحه رانندگی و آلودگی هوا و سکته قلبی جان سالم به در بردیم از تشعشعات رادیو اکتیو اونا نمیریم که خیلی واسمون افت کلاس داره وقتی اینهمه وسایل داخلی واسه جوون مرگ شدن هست از کمک بیگانگان استفاده کنیم- 


و مجبور شدم تا الان wating باشم





)

