سینوهه تو کتابِ "سینوهه پزشک مخصوص فرعون"، تعریف میکرد که اون موقع ها تو مصر، اونایی که علمِ طبابت میخوندن، یه مقامِ خیلی خاص و عالِم و دانایی محسوب میشدن واسه خودشون، ارج و قرب و این حرفها... بعد برای اون بیماری هایی که هنوز راه درمانی براش نمیشناختن و یا اصلا نمیدونستن چی هست -شاید مثلا خیلی از بیماری های روحی و عصبی ای که این روزها کاملا عادی و شناخته شدست- یه روشِ خاصی داشتن... با مشـ//روب طرف رو بیهوش میکردن و با همون امکانات و لوازم محدودِ آلوده، جمجمه ی اون بیمارِ مفلوک رو سوراخ میکردن -حالا اون بدبخت حس میکرده درد رو ولی نمیتونسته حرف بزنه!- تا بخارهای سمی! و افکارِ پلیدش از سرش خارج بشه... که خوب شه! حالا خودشونم میدونستن که این کار درست نیست و منجر به مرگ میشه ها... ینی تجربه شده بود که هیشکی زنده بیرون نمیاد از زیرِ دستشون! ولی به امید خوب شدنِ اون طرف این کار رو میکردن... بعد یه بار فرعونشون یه همچین مشکلاتی پیدا کرده بود... اینام که فرعونشون خدا بود براشون دیگه... در صددِ حلِ مشکل! بر اومدن و این کارو روش پیاده کردن. مُرد بدبخت! بعد اونقدر توهمِ الهی بودنِ فرعونشون گرفته بودشون، که بعدها اونایی که تو اتاق بودن، میگفتن که خودشون با چشمِ خودشون دیدن که یه پرنده سفید از تو مغزِ فرعون خارج شده! ...

همینجوری گفتم در جریان باشید... محضِ همدردی و اینا. فقط ما تنها نیستیم و نبودیم! همیشه تو هر برهه از زمان یه عده از خواص هستن که فکر میکنن همه چیز دون و عقلِ کل هستن و با کارهاشون گند میزنن به زندگیِ بقیه! آخرش هم به به و چه چه که چه فلانیم و چه بیسار... هی آزمون و خطا میکنن تا بالاخره یه راهی پیدا بشه دیگه! :دی

اصلا همین که تو این دوره زمونه هیشکی با یه افسرده شدنِ خالیِ بی آزار!، نمیاد مته نمیگیره مغزمون رو سوراخ سوراخ کنه خیلیه ها! حالا مانتوی رنگی و لزومِ داشتنِ نسبتِ فامیلی با آقایی که همراهته و اینا یه چیزی! اینا مهم هستن. واسه اینا میشه آدمهارو زد لت و پار کرد. بریم خدارو شکر کنیم، اوضاعمون خیلی هم خوبه اصلا :)) دستشونم درد نکنه واقعا!!

[ سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اول: انقدر که تو این یکی دو هفته به خاطرِ مراسمِ دیشب، هی با نفسِ اماره م! مبارزه کردم و چیزهای چرب و شیرین نخوردم که مثلا خدایی نکرده نکنه به عنوانِ رفیق فابریکِ عروس خانوم! ، یه وقت جوش بزنم یا پوستم فلان شه، امروز صبح تا چشمامو باز کردم، حتی قبلِ لباس پوشیدن، حتی قبلِ نگاه کردنِ ریختم تو آینه، به صورتِ کاملا هدفمند، مثلِ آدم آهنی بدو بدو رفتم تو آشپزخونه یه بسته شکلات ورداشتم با یه لیوان آب! نشستم مثلِ این لبِ جوبی ها خوردم! همچین آدمِ معتادی هستم به قهوه و کاکائو و اینا :|

دوم: آقا ما در راستای اعتلای هدفِ غر زدنمون و با پس زمینه ی همین عروسیِ دیشب و اینا، یه سری غرِ دستِ اول داریم که در این پست خدمتتون ارائه میکنیم! :))) ( با لهجه ی طنز بخوندید لطفا!)

به نامِ خدا!

یه شوهرم نداریم!

1. یه شوهرم نداریم وقتی آماده شدیم واسه عروسیِ دوستمون، بیاد هی به به چه چه کنه قربون صدقمون بره حداقل بفهمیم به یه دردی میخوریم و تو یه کاری مفید هستیم!

2. یه شوهرم نداریم هر دفعه کراواتشو بیاره ما براش ببندیم، به خودمون افتخار کنیم!

3. یه شوهرم نداریم رنگِ پیراهنشو با مثلا کفشِ خودمون! ست کنیم دوقلو بشیم همه کف کنن :))

4. یه شوهرم نداریم از مدلِ موهاش موقعِ رفتن خوشمون نیاد هی بخوایم درستش کنیم، قدمون نرسه هی رو نوکِ انگشتمون وایسیم تو دلمون قربون صدقه اش بریم.

5. یه شوهرم نداریم هی الکی عشوه بیایم بگیم رنگِ رژم چطوره و فلان، بعد هی دلش آب شه، ما کرم بریزیم نذاریم بوسمون کنه، بگیم پاک میشه، الان دیر میشه و اینا :دی

6. یه شوهرم نداریم وقتی رسیدیم به سالن، بیاد درِ ماشینو برامون باز کنه، کمکمون کنه با این دامنِ تنگمون بتونیم پیاده شیم!

7. یه شوهرم نداریم تو عروسی هر کی میاد بهمون میگه وای چه خوشگل شدی کیف کنه و قیافش اینجوری شه: از خود راضی و بادی به غب غبش بندازه و تو دلش بگه: thats my girl! :))

8. یه شوهرم نداریم وقتی همه اون وسط دارن جفتی میرقصن بیاد دستِ مارو بگیره دعوتمون کنه بریم برقصیم بترکونیم سالن رو!

9. یه شوهرم نداریم بیاد چشمِ همه پسر هیزا رو از حدقه در بیار دلِ ما خنک شه.

10. یه شوهرم نداریم موقعِ شام تو لیوانش برامون نوشابه بریزه بعدش ما بگیم عزیزم من که نوشابه نمیخورم، بعد فداکاری کنه همه اشو خودش بخوره بعد دوباره تو همون لیوان برامون آب بریزه.

11. یه شوهرم نداریم هی آخرهای عروسی تند تند بگه بریم خونه، بریم خونه :دی

12. یه شوهرم نداریم وقتی برگشتیم، بیاد زیپِ لباسمونو باز کنه، دستمون شکست اینقدر هی به زور سعی کردیم دستمونو برسونیم به زیپمون!

13. یه شوهرم نداریم بیاد کمکمون کنه سنجاق های موهامونو دربیاریم آخرش بشمره بگه هنوز هزار تا نشده؟! :دی

14. یه شوهرم نداریم بیاد با یه حرکتِ ضربتی همه ی لباسها و لوازم آرایش و خرت و پرتها رو از رو تختمون بریزه پایین جا باز شه بتونیم بخوابیم حداقل!

15. یه شوهرم نداریم قبلِ خواب هی خودمونو لوس کنیم تا بیاد پامونو ماساژ بده، هی وسطهاش بگه صد دفعه گفتم این کفش پاشنه یه متری رو نپوش! گوش نمیکنی به حرفام که، آخرش پاهات درد میگیره اینجوری!

16. یه شوهرم نداریم صبح که بیدار میشیم ببینیم نشسته داره به قیافه ی داغونِ دورِ چشم سیاه شده از بقایای آرایشِ دیشبِ ما و موهای داغون ترِمون میخنده!

17. یه شوهرم نداریم وقتی رفتیم حموم داریم به زورِ نرم کننده و آب، این گره های موهامون رو -که آرایشگرمون برامون لطف!! کردن، دستشون هم درد نکنه واقعا!- باز میکنیم و تا دو ساعت بعدشم هنوز نصفِ این گره ها باز نشده، بیاد کمکمون کنه، وسطاشم کاملا جدی، هی بهمون یادآوری کنه که اگه موهامون به خاطرِ این گره های محترم خراب شه، همین فردا میره طلاقمون میده!

18. یه شوهرم نداریم کمکمون کنه اتاقمونو مرتب کنیم، که از صبح تا ظهر هی نریم این ور اونور لباس و وسیله جا به جا کنیم از کت و کول بیفتیم.

19. یه شوهرم نداریم نذاره این لاکهای سرخابیِ خیــــــــــــلی جیغ که خیلی به دستامون میادُ از ناخونامون پاک کنیم، بعدش بره شونصد مدل لاکِ سرخابی برامون بخره بگه از این به بعد هفته ای یه دونه اشو برام میزنی! هیچ اعتراضی هم وارد نیست :دی

20. یه شوهرم نداریم بشینیم باهم درباره ی مراسمِ دیشب حرف بزنیم، بگیم به هر حال عروسیِ ما یه چیزِ دیگه بود! و یادش به خیر و اینا! :))

ما از این غرنامه نتیجه میگیریم که شوهر موجودِ کار آمدیه که ما فعلا از داشتنش محرومیم =))

آهنگ نوشت: این آهنگِ خاطره انگیز! از دیشب دیگه واسه من نوستول شده. با شنیدنش عنان از کف میدم اصلا. من وصیت میکنم از الان، که شبِ عروسیِ من همه باید با همین آهنگه برقصن از اول تا آخر. باید ریپیت باشه اصلا. حقِ وتو هم نداره کسی :)) ببین! ینی تا حالا اگه با این آهنگه نرقصیده باشی نصفِ عمرت بر فناست. ها ها! همچین دخترِ جلفِ خزی ام ینی. گاوچران

[ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خب من معمولا پر توقع نیستم! در جریان هستن همه! :))

ولی! بازندهاز اونجایی که من پرنسس! هستم و همه ی پرنسس ها واسه خودشون شرط و شروطی! دارن! امروز با خودم فکر کردم، گفتم خب! مثلا اگه همین الان شاهزاده با اسب سفید بیاد بگه سوار شو آتیش کنیم بریم قصرِ من!!  چی بگم بهش آخه؟! نباید تابلو بازی دربیارم بدو بدو برم که! اصلا در شان من نیست خب! هیچی نباید ازش بخوام و مورد آزمایش قرارش بدم که ببینم لیاقت منو داره یا نه؟! آخه قبلنا یادمه تو کتابا و اینا نوشته بودن که پرنسس ها مسابقه ی غول کشی و ازین جنگ های گلادیاتوری و اینا راه مینداختن میزان هیجان در جامعه افزایش پیدا کنه! دیدم که بعله! بالاخره باید یه خورده میزان توقعاتمو ببرم بالا و یه خورده سبک سنگینش کنم ببینم اصلا مردِ زندگی هست یا نه! نیشخند

بعد یه چند ثانیه فکر کردم و اینا به ذهنم رسید!

لیستِ کارهایی که شاهزاده های امروز باید انجام بدن ایناست! :

من اینارو میخوام همین الان :

کلیک ( :| میخوام :| )

کلیک (omg! :|)

کلیک (دومیه :|)

کلیک (خُنــــــــــــــــک)

و اینکه همه ی این کفش ها رو هم همین امروز میخوام. شاید تا فردا سیلقه ی کفشیم واسه شاهزاده های بعدی عوض بشه البته! فعلا امروز اینارو هوس کردم! پس کلا تقلب و اینا در کار نیست!

کلیک کلیک کلیک فردا اصلا شاید جای کفش مثلا ماشین اینا بخوام معلوم نیس! :)))

این کیفم دوس دارم فعلا کلیک

اینارو هم بدم نمیاد امروز داشته باشم! :)) کلیک کلیک

این ست رو هم میخوام البته کلیک  این عکس بعدیه جا مونده بود! کلیک

مممم در ضمن! یکی از مهم ترین ملاک های امروز من واسه شاهزاده ی انتخابی اینه که با اینکه من موهامو این رنگی کنم کلیک هیــــــــــچ مشکلی نداشته باشه :دی!

خودش هم تشخیص بده که این لباس کلیک به رنگ موهام میاد و برام کادو بیاره :))))

خب دیگه. واسه امروز کافیه! اصلا نمیخوام شاهزاده ها رو خسته کنم! :))) بالاخره تورم و اینام زیاد شده! باید به فکر جیبِ عجقم!! باشم خب :))) باید پول براش باقی بمونه آشیانه ی عشقمونو بنا کنیم یا نه! تا آخرش که نمیتونیم خونه ی بابا پادشاه زندگی کنیم خب :)))

بعد ولی یه مشکلی که وجود داره و ذهنِ منو از اولِ این پست تا حالا درگیر خودش کرده اینه که من احساس میکنم که امروز خودم و سلیقه ام با همدیگه از دنده ی "خز" بیدار شدیم! شما اینطور فکر نمیکنید؟! :))) هه هه هه!

بالاخره از شانسِ شاهزاده هاست دیگه! امروز کلا توقع خاصی نداشتم نیشخند هر چی به مخم فشار آوردم چلنج های بیشتری پایه ریزی کنم اصلا نشد. گناه داشتن آخه. :)))))

دیگه هرکی امروز دست به کار شه رو شانسه! هه! هه! هه!

+ من احساس میکنم که با این پست الان کاملا معلوم شده که وضعیت ذهنی روحی جسمیم خعلی داغونه نه؟! هه هه هه! غصه نداره خب! خوب میشم!

++ ای خدااااا :))))) من این گربه هه رو هم میخوام به فرزندی قبول کنمش :))) :  کلیک

(فکر کن مثلا واقعی ملاک انتخاب اینا بودن! هی وای مردم از خنده :)))) )

[ پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خب. من احتمالا جمعه یه آزمونِ ورودی و یه اینترویو دارم که در کل نمیدونم باید چی بخونم! و همین این که نمیدونم باید چی بخونم باعث شده که کلا هیچی نخونم! به همین سادگی! به همین راحتی! خب منم یه مدتیه که نه vocab کار کردم و نه مکالمه :)) و الان کلا خیلی اعتماد به نفس هم دارم در کل و راضی ام از خودم :)) البته قراره که باهام تماس بگیرن و خوشبختانه هنوز تماس نگرفتن :)) چون من پارتیم کلفت بوده تو این زمینه! (فحش نده برادر من! فحش نده خواهر من! بالاخره من که خودم نخواستم پارتی داشته باشم! پارتیه خودش منو معرفی کرد! دهه! ینی اون موسسه هه یادتونه که آزمون دادم؟ خب. اون مدیره منو معرفی کرد اینجا! ینی پارتی نیست! معرفه! پارتی با معرف فرق فوکوله! اوکی؟!) داشتم میگفتم! چون معرف داشتم واسه همین اسممو جدا نوشتن! (اسمایلی استرس! شرح در شکلِ روبه رو: استرس) و مطمئنا زنگ میزنن بهم (اسمایلی دابل/دوبل! استرس! شرح در شکلِ رو به رو:استرساسترس)

خداکنه منو یادشون بره، بعد آزمون برگذار بشه، بعد من مثلِ طلبکارها دستمالِ قدرتِ داداش کایکو رو بردارم و راه بیفتم قشون کشی کنم اونجا. بعد دمار از روزگارشون در بیارم که من منتظرِ تماسِ شما بودم و چرا با من تماس نگرفتید و اگه من شرکت میکردم الان قبول میشدم و من خیلی حالیمه و استاد بزرگ و اینا هستم تو رشته ی خودم و این حرفها :))) (الان شما پینوکیو رو در نظر بگیرید که دماغش چه قدری شده بود! مالِ من الان تو همون مایه هاست :دی) خعلی حال میده! بعد اونام خجالت میکشن منو همینجوری بدونِ آزمون اکسپت میکنن و میذارن رو سرشون و من این شکلی میشم: از خود راضی

بعله... بالاخره آدم باید یه فانتزی هایی داشته باشه. کلا فانتزی واسه بقا لازمه اصلا :))

ولی در گوشِ شما اعتراف میکنم که کلا آموزش زبان اونم به یه عالمه آدمِ گنده و اینا با روحیاتم سازگار نیس :( تازه یه بار از دهنمون در رفت جلو مامان خانوم گفتیم که ما برنامه داریم استاد دانشگاه بشیم و اینا... دیگه دست از سرِ ما برنمیداره! :| از اون طرف هم باباهه با یکی از دوستاش هماهنگ کرده و اگه من ارشدمو بگیرم، از همین پارسال تا حالا تو فلان دانشگاه واسه سمتِ استادیِ من زنبیل گذاشته شده! :| ینی یه دخترِ لوسِ کوچولوی ریزه میزه، با ارشدِ زبان! بره استاد دانشگاه بشه :| چرا درِ این دانشگاه ها رو تخته نمیکنندی؟! استاد دانشگاه باید یا دکترا داشته باشه یا پروفسور باشندی! :| موهاشم جو گندمی باشه. تازشم، کت و شلوارم بپوشه. :|

من دوس دارم برم مربی مهد کودک شم... یا مثلا بی بی سیتر بشم... آی دونت کِر. هر کاری که با بچه ها سر و کار داشته باشه! یا مثلا منو استخدام کنن واسه پارکهای کودک! بعد من برم باهاشون بازی کنم، با هم نقاشی بکشیم و اینا... هعی روزگار... مامان شدن هم شغل خوبیه :) دوس دارم اگه اینا نشدم حداقل مامان بشم :)))) البته بچه ی خودم که نه. آخه شرایطشو! ندارم الان (تیریپِ ازین دخترها که میگن ما قصد ازدواج نداریم و اینا :)))) ) دلم میخواد یه بچه ای باشه که من به فرزندی قبولش کنم... بهدش بهم بگه مامان... بعدش من خوشبختش کنم.... (فحش دادی؟ نیشخند)

یکی بیاد این آرزوهای منو بر آورده کنه خب... :((( هیشکی مهد کودک نداره که یه مربیِ مهربونِ نانازِ خوبِ نامبر وانِ بانمکِ جیگر! بخواد؟! من هستما :))) از من گفتن! دیگه اگه منو انتخاب نکنید از دستتون رفته! خودتون ضرر میکنید! (به اون شرایطِ بالا در زمینه ی مربی، اعتماد به سقف رو هم اضافه کنید، فکر کنم جا مونده :)) )

 

پ.ن : ینی واقعا خداییش این نی نیه اگه مالِ شما بود لباشو گاز نمیگرفتید؟ هی محکم بغلش نمیکردید؟ هر روز نمیبردیدش پارک براش بستنی بخرید؟ -نه؟ خب مشکل دارید شاید! باید درمان بشه :)) - بعد میگن چرا والدین کودک آزاری میکنن :|

یا مثلا این اگه همین شکلی جلو روی شما خوابیده بود نمیرفتید هی موهاتونو نمیکشیدید، بالا پایین نمیپریدید، جیغ نمیزدید از ذوق؟! (حالا یه خورد خفیف تر! میخواستم میزانِ ذوق مردگی رو تعریف کنم!)

[ چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دلم میخواد بنویسم. ینی نوشتن که نه. آخه ادبی که نمینویسم. همیشه یه جوری مینویسم که انگار دارم حرف میزنم. خب پس اینکه دوس دارم بنویسم ینی دوس دارم حرف بزنم. یا غر بزنم حتی. با یکی که میدونم بهم گوش میده. از یه عالمه استرسی که دارم به خاطر انتخاب رشته. از اینکه از دیروز تا حالا لیستِ دانشگاه ها رو زیر و رو کردم و با در نظر گرفتن هزار جور احتمال و بشه، نشه، هی خودمو امیدوار کردم که خب حتما امیدی هست که جایی قبول شم. حتما یه معجزه ای میشه. اینکه از صبح چند جا زنگ زدم برای مشاوره. هی دستِ چپم تیر میکشید و میلرزید. نمیدونم چرا قبول شدن حالا اینهمه مهم شده برام :| شاید چونکه دلم میخواد برم. از همه ی آدمهایی که سرشون تو زندگیمه دور بشم. بتونم خودم باشم. که مجبور نشم با خیلی ها چشم تو چشم بشم و جواب سوالهاشونو درباره ی برنامه ی لعنتی ای که واسه آیندم دارم بدم، حتی دورترین دانشگاه ها رو هم تو انتخاب رشته ام علامت زدم. خب شما فکر کن من اصلا یه آدمِ بی برنامه ی بیکارِ علافم. اصلا هدف ندارم. میخوام هی ول بگردم، نه درس بخونم، نه ازدواج کنم، نه هیچ چیزِ دیگه. آخه تو چیکاره ای که میای جزیی ترین برنامه های زندگیمو ازم میپرسی؟ که وقتی میگی بیا بریم فلان جا و میگم نه نمیتونم، کار دارم، پشت بندش بگی تو که درست تموم شده چرا نمیای!! که هربار که میبینمت بگی چه خبر؟! هنوز بیکار از صبح تا شب تو خونه ای؟! کی گفته که هر کسی که درسش تموم شده، از صبح تا شب تو خونست؟! که بیکاره؟! سواله واقعا برام! نمیدونم این استدلال ها از کجاشون در میاد! :| هیچی دیگه! گفتم که یه آشنایی هم با دور و بری های من پیدا کرده باشید. ینی همچین آدمهایی کنارم دارم :| اصلا من میخوام برم گم و گور شم. مشکلی هست؟!

دلم میخواد اینم بنویسم که زنگ زدم به دوستم که قراره مامان بشه به زودی، و از خواب بیدارش کردم و یه عالمه باهاش حرف زدم :)) . دلم میخواد حتی از اینکه مادرجون اومده بود خونمون و دکمه های آستینِ پیراهنشو براش دوختم هم بنویسم. نمیدونم چرا احساسِ خوبی بهم داد اینکار. من میدونم، مادر جون فکر میکنه من انقدر که لوسم هیچکاری بلد نیستم و از این دختر سوسول های دست به سیاه سفید نزنم. :| باید خودمو بهش ثابت کنم! حتی با دوختنِ دکمه های آستینش! :| هر کاری که براش میکنم بعدش هزار بار تشکر میکنه :) هرچی هم که بهش میگم وظیفه امه کاری نکردم و اینا باز هم خجالت میکشه... دوسش دارم... دوسم داره... خدا حفظش کنه.

خب من دلم میخواد از امروز بعد از ظهر هم بنویسم. ینی فکر میکنم غرغرو شدنِ الانم از همین بعد از ظهر نشأت میگیره! از دختر عمه هه که اولین باره که بعدِ ازدواجش تو خونش دور همی گرفته و قراره بریم اونجا. از اینکه حاضرم کلِ بعد از ظهر رو بشینم به انتخاب رشته ی مسخره ام فکر کنم ولی نرم اونجا! از اینکه تو زندگیم از هیچی اونقدر بدم نمیاد که از نگاه های بعضی از آدمها اذیت میشم. از اون دختر عمه بزرگه و خواهرش که فقط منتظرن یه اتفاقی بیفته و شروع کنن به مسخره کردنِ آدمها. بدم میاد ازین کار. ینی که چی آخه؟ واقعا بعضی وقتها یه چیزهایی جای خنده دار بودن حتی گریه داره. اوندفعه یکی داشت درباره ی بیماری ذهنیِ بچه ی یکی از دوستهاشون حرف میزد و گفته بود که این پسره یه جور افیژیا داره. که مثلا اگه میخواد بگه این سیب رو بهم بده، میگه این چاقو رو بهم بده. از همون بیماری ها که تو ذهنت میدونی که میخوای چی بگی ولی زبونت تابعِ مغزت نیست. اسمِ علمیشو نمیدونم. من نزدیک بود گریه ام بگیره . گفتم بیچاره طفلی بچه هه. خوب نمیشه؟ بعد اون دوتا رو دیدم که هار هار میخندن و میگن وای چه خنده دار! نمیتونه خوب حرف بزنه! :| ینی از اون سنت خجالت بکش. واقعا این موضوع ها خنده داره؟! :| آره دیگه. همچین خانواده ای داریم ما. :| الانم باید آماده شم کم کم. میدونم الان هی غرغر میکنم ولی بعدش که میرم مهمونی و برمیگردم کلی سر حال میشم و همه چی به اون بدی ای نیست که فکر میکردم، ولی بالاخره باید نق بزنم! یه جور بیماریه! :)) بدونِ نق زدن در این زمینه کارم پیش نمیره! اموراتم نمیگذره! :)) حالا چی بپوشم! از صبح انقدر که کار داشتم و تلفن و دفترچه به دست رفتم اینور و اون ور، اصلا بهش قکر نکردم.... دلم یه لباسِ لخت میخواد :)) برم ببینم چی دارم :)) و اینکه... دیگه چی میخواستم بگم... آهان! و آرایشِ خیلی مورچه ایِ صورتی! و گوشواره های بززززررررگ.

اصلا میدونی چیه؟ من همین الان تصمیم گرفتم که امروز بعد از ظهر یه دخترِ با شخصیتِ آرومِ مهربونی باشم که واسه اولین بار اومده خونه ی دختر عمه ی تازه عروسش که یه سال ازش کوچیکتره و خیلی هم حالم خوبه و هیچ استرسی هم بابت انتخاب رشته ی لعنتیم ندارم و یه بسته شکلات خوشمزه هم براش ببرم که بگم: هی! من اومدم! خوش اومدم!

+ میدونی؟ شاید همه ی این غرغر ها و نق داشتنم فقط به خاطر این باشه که اون ته ته های دلم میخواد یکی بغلم کنه و به خودش فشارم بده و دست بکشه تو موهامو سرمو ببوسه و بهم بگه: "دوستت دارم..." همین... فکر میکنم کارم از کار گذشته! عقده ای شدم رفت :)))))))

بعد از مهمونی نوشت: گفتم که! من کلا آدم بی شعوری هستم. چرا پشت سرشون حرف زدم :( الان اومدم یه خورده بعضی از جمله های بی ادبیمو حذف کردم نگران

[ چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

برای چکاپ باید میرفتم دندون پزشکی. یه کارِ حوصله سر بَرهِ بی حوصله کننده! ولی یکی از جالب ترین بازی های زندگیم اینه که وقتی تو یه جمعِ غریبه نشستم -یه جاهایی مثلِ اتاقِ انتظارِ مطب ها و جاهای عمومی که معمولا کسی با کسی خودمونی نمیشه!- شروع میکنم به تجزیه تحلیلِ آدمهای دور و برم از روی حرکات و رفتار و ظاهرشون. البته به صورتِ کاملا نا محسوس! آخه خب اگه محسوس باشه بعدش میگن وا! چه دخترِ ور پریده ای بود! همش زل زده بود به من! گیس بریده ی فلان شده! :)) و این حرفها!

امروزم که رفته بودم به غیر از منشیِ محترم که خیلی هم بهِش/بِهِم/ به هَم ارادت داریم، یه پیرمرده نشسته بود تو اتاق و یه دخترِ 25-26 ساله. البته سنش زیاد معلوم نبود چون مجبور شدم کنارش بشینم و نمیتونستم خوب تحت نظر بگیرمش :))

ای جانم اون پیر مرده میدونی چه شکلی بود؟ انیمیشن بازها احتمالا کارتونِ "Up" رو دیدن. داستانِ اون پیرمرده که با یه عالمه بادکنک که وصل کرده بود به خونه ش میخواست یره ماجراجویی و اینا. اصلا تیپ و قیافه ی این آقاهه پیره که نشسته بود رو به روی من، مو نمیزد با اون پیرمرده ی تو انیمیشن. بعد من هی میخواستم قربونش برم. نمیشد ولی :( .

یه کت و شلوار خیلی تیره پوشیده بود و یه عینک با قابِ کلفتِ مشکی و یه عصای مشکی که در حالی که نشسته بود دو تا دستاشو آورده بود بالا و بهش تکیه داده بود. هیشکی رو هم تحویل نمیگرفت عجقم! ( :))))) ) همینجوری ساکت نشسته بود نگاهش خیره بود به درِ مطب که کی قراره نوبتش بشه... یه خورده رعشه هم داشت. دندون هم زیاد نداشت. احتمالا اومده بود دندوناشو بکشه واسه دندون مصنوعی. خیلی هم با شخصیت و تخس و بد اخلاقِ دوست داشتنی بودش اصلا. کاملا هم معلوم بود که ازوناست که همش غر میزنه و ایراد میگره 3> ای جان. بعد من هی دلم میخواست برم باهاش دوست بشم. نازش کنم و اینا. ولی خب نمیشد که. همه فکر میکردن مجنونم و دچارِ مشکلاتِ خاصی در زمینه ی سلول های خاکستری و صورتی و سفید و اینام هستم :|

از این طرفم این دختره که سمتِ چپِ من نشسته بود از همون بدوِ ورودِ من داشت با تلفنش حرف میزد تا اون آخری که من کارم تموم شد اومدم بیرون و داشتم کلیپسمو میبستم. دستشم گذاشته بود دورِ گوشی و هــــــــــــی پچ پچ میکرد :| "الهام خل و چل! منو نشناختی؟! من سمیرام! حالا زودتر شماره ی خونه اشو بهم بده. حالا تو ببین داری شماره شو! فقط بگو آره یا نه! به موبایلش زنگ میزنم برنمیداره. ... تو نمیدونی با من چیکار داشت؟ آخه خودش به من نگفت که چی شده! تو بهم بگو که چی شده! من میخوام بدونم که چی شده! خودش که نگفته ولی تو بگو که چی میخواست به من بگه که چی شده! ... حالا من باهاش صحبت میکنم بعدا! خیله خب! تو اون مدارکو آماده کن. من خودم درستش میکنم... .... " (همین جمله ها در کل یادم مونده . هنوزم داره تو مغزم ول ول میخوره!) روسری مشکیشو مدل لبنانی درست کرده بود و چادرشو تا روی پیشونیش آورده بود. فکر کنم یه مانتوی سبزِ زیتونی پوشیده بود و کیف اینای قهوه ای و کفشِ فلتِ مشکیِ سوراخ سوراخ دار و جورابِ رنگِ پا. لباش هم خیلی قهوه ای بود. با پوستِ تیره ی چرب. کلا با نمک بود ولی من ازش میترسیدم. خیلی جدی بود آخه، همه ش هم اخم کرده بود. یه بارم نگام کرد چشم غره رفت فقط :( اصلا اعصاب نداشت انگار. فکر کنم همش زیرِ سر اونی بود که قرار بوده یه چیزی بگه و نگفته :)) گوشیش سو/نی ار/یکسون بود و وال پیپرش هم عکسِ شهدا و اینا بود. (ینی توجه کنید که نکته ای نمونده که من بهش توجه نکرده باشم تو این یه ثانیه ای که دیدمش :))) )

یه خورده که گذشت یه پسره هم اومد تو. یه بلوز آستین دارِ سفید پوشیده بود با شلوار پارچه ایِ قهوه ای شکلاتی. (اَاَاَاَآه :| یادم رفت کفششو ببینم ! :|) موهاشو زده بود بالا و کلا قیافه ی مظلومی داشت. بور بود یه خورده. حدودا 19 ساله شاید. همه ش هم میخندید. این منشیه هم کلا گیر داده بود به این پسرِ ساده و دل و قلوه و این قضایا. :|

اون پیرمرده رفته بود تو مطب و بعدش که کارش تموم شد منشیه زنگ زد به پسرِ این پیرمرده که بیاد دنبالش. چند دقیقه بعد پسره اومد. یه قیافه ی آرتیستی! داشت. خیلی لاغر بود و با شخصیت. معلوم بود که در کل به خودش رسیده. یه پیراهن راه راه سفید و طوسی پوشیده بود با کفشِ رسمی و شلوار پارچه ای مشکی. منشیه پرسید شما آتلیه دارید؟ پسره داشت فرمِ باباشو پر میکرد. همینجوری که سرش پایین بود و مینوشت لبخند زد گفت : بله. منشیه هم کرکر خندید گفت آخه قیافتون آشنا بود برام! پسره: :) من : :|

پس حدسم درست بود. آخه وقتی خیلی به جزییات صورتش اهمیت داده بود و مدلِ ریشش اینهمه دقیق بود و موهاشو فلان مدلی درست کرده بود و انگار که همین الان از تو آرایشگاه اومده بیرون خب معلومه که شغلش بی ربط با ظاهر و جزییات نیست.

پیرمرده آروم آروم رفت بیرون. از پله ها که میرفت پایین من نزدیک بود اشکم در بیاد :( دلم تنگ میشد براش خب :( بعد هر پله ای رو هم که میرفت پایین چند ثانیه طول میکشید تا بره پله بعد و من از تق تقِ عصاش میفهمیدم که الان کجاست...

کاش منم که پیر شدم یه نفر باشه که مراقبم باشه و منو ببره این ور و اون ور :( در صورتِ کاملا خوش بینانه اینکه البته اگه عمری باقی باشه! :))

اون دختره رفت بی حسی زد و اومد بیرون و من رفتم تو. دکترم گل از گلش شکفت اصلا یه وضعی! آخه آخرین باری که رفتم قرار بود هر 15 روز یه بار برم چکاپ. بعد الان تقریبا سه ماه شده بود که من نرفته بودم :))) در کل همین بس که کاش مژه های دکترم مالِ من بود :| حاضرم حتی در راهِ داشتنِ همچین مژه های طبیعی ای 20 سانت از موهام رو هم اهدا کنم. حتی حاضرم دو روز دوش نگیرم! یا حتی اینکه یه شب وقتی دارم میخوابم مسواک نزنم! ینی من حاضرم همه ی این فداکاری ها رو انجام بدم ولی همچین مژه هایی داشته باشم:| ینی مژه داره ایــــــــــــــــــــــــــــــن هوا! کلی هم پیچ داره و برگشته بالایی :| انگار مثلا 7 بار فر مژه زده :| خب آخه تو اینهمه مژه میخوای چیکار خب :( بِدش به من دیگه :(( بد :(  -مری لوس میشود :|

القصه اینکه حاصلِ اون همه آنالیز رفتاری و ظاهری و دید زدنِ نوامیسِ مردم و یه ساعت وقت تلف کنی تو یه مطبِ دندون پزشکی، شد یه نوبتِ دیگه واسه 16 خرداد، ساعتِ 9 صبح :)))

خب بچه هــــــــــا، حالا دیگه میتونید پلک بزنید :دی میتونید حتی برید یه چیزی هم بخورید. میدونم الان دیگه ضعف کردید حسابی. بس که من حرف زدم و پر چونگی کردم :))

+ الان یه هفته ست ایرانسل روزی دو سه بار بهم sms میزنه که قراره به زودی 1000 تومن اعتبارِ داخل شبکه به حسابم واریز شه! توهم زده که مثلا داره درصدِ امید به زندگی رو در من افزایش میده! هنوز هم واریز نشده البته. عزیزم! به گدا هم میخوان پول بدن اینهمه منت نمیذارن :| خوبه خودم اینهمه شارژ خریدم، از سرِ همشونم که 100 تومن 100 تومن کم کردید، 10.000 تا ازین 1000 تومنی ها شده. :| هی من میخوام هیچی نگم، خانومی کنم، به روشون نیارم. خودشون نمیذارن :| دِهِه :|

[ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

از صبح که بیدار میشی مثلِ پنیر پیتزا هی کـــــــــــش میای، هی همش برمیگردی تو رختخواب! انقدر که هوا خوبه، انقدر که دیشب دیر خوابیدی، انقدر که سستی، همش میخوای بخوابی، چشماتم میسوزه ها، ولی خوابت نمیبره. همش کرختی، هی همشم که میخوای حرف بزنی و بخندی صدات کش میاد! انگار کلا خماری از همون اولش! اصلا نمیدونی کی صبح شده، کی ظهر شده، چه جوری داره روزت میگذره. همش هم که تو خماری هستی ولی حال میده ها. اصلا خوبه.

بعدش خیلی هم حال میکنی با تیریپ جدیدت. کلا هی خودتو دوست داری. هی از خودت خوشت میاد. آخه میدونی؟ الان واسه لباسِ خونه و کلا هر لباسی، دوست دارم تیشرت های اجق وجقِ گشاد بپوشم. ازینا که معلوم نیست آستینش کجاس، یقه اش کجاس، پایینش کج و کوله ست، و رنگهای مات داره. با شلوارک یا شلوارای تنگِ کوتاه. بعدشم موهامو حالت دار و موجی موجی یلخی بریزم دورم. به این قیافه ی خوابالوی امروزم هم خیلی میاد :))

من، خب؟ کلا تو فازِ انتخابِ یه شامپوی خعلی خوب و فلان مارک و اینا نبودم هیچوقت تا حالا. ینی پیش نیومده با موهام مشکل پیدا کنم تا برم دنبالِ راهِ حل براش -بیشتر تو زمینه ی پوست فعالیت دارم :دی- همیشه راضی بودم از رنگ و حالتش. ولی خب هر چند وقت یه بار شامپوهامو عوض میکنم. ینی همه باید اینکارو کنن. موها اگه به یه شامپو عادت کنن بد حالت و داغون میشن. بگذریم. چند وقتیه که رفتم شامپوی "حجم دهنده ی موی سی/نره" خریدم. 3100 تومن :))))) ینی اندازه ی دوتا پفک :دی بعدش انقــــــــــــــــــدر که موهامو خوش حالت و خوشگل میکنه من خودم دیفونه ی موهام میشم یهنی :) هی بوشون میکنم، هی پخش و پلاشون میکنم. بعد هی دوست دارم بریزمشون دورم، هی الکی بالا پایین بپرم هی موهام بریزن تو صورتم خوم حال کنم با خودم :)) اصلا یه وضعِ از خود متشکرانه ای میگم، یه وضعی میخونیدا!  کلا گفتم که بگم اگه موهای معمولی ای دارید که نیاز به مراقبتِ خاصی نداره یه بار این شامپو رو امتحان کنید من که راضی بودم. حالا همش که نباید شامپوهای فلان قیمتی از فلان مارک استفاده کرد خب. گاهی همین چیز میزهایی که به چشم نمیان بهتر جواب میدن رو پوست و مو :))

خب. الان که اومدم یه عالمه چرت و پرت نوشتم احساس میکنم که خیلی خوابم پریده و چقدر انرژی هم دارم حتی! به صورتِ خود جوشی الان تصمیم گرفتم که برم اول پیج فیض بوقِ یه نفر رو چک کنم، بهدشم برم باب اسفنجی نگاه کنم. چند روزِ پیش که داشتم کارتون هامو! مرتب میکردم یه سی دی دیگه اشو پیدا کردم که کلا یه بار بیشتر ندیده بودمش! اونم خیلی وقت پیشا. الان خیلی دلم میخواد برم تو آشپزخونه ببینم چی واسه خوردن پیدا میشه! بعدش بطری آبمو بگیرم بیارم دراز بکشم، هی باب اسفنجی ببینم، هی قربون صدقه ی اون دندونهاش برم. هی دلم بخواد پاتریک و بغل کنم فشارش بدم، هی به دوستیِ خنگولیشون حسودی کنم، هی بیخیالِ همه چی بشم. هی همش یادم بره همین امروز و فرداست که جوابِ آزمونِ ارشدم بیاد و من در صورتِ قبول نشدن باید به یه جماعتی جواب پس بدم :))

 

[ جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

صبح خیلی خجسته از خواب بیدار شدم، از راه پله که می اومدم پایین مامانو دیدم رو مبل نشسته تلویزیون نگاه میکنه. از همون وسط پله ها با لحنی کاملا سرخوش و لوس! بلند گفتم ســــــــــــهــــلام :)))) . اصلا حرکت نکرد. همینجوری داشت تلویزیون نگاه میکرد. دوباره گفتم مامان سلــــــــــــــــاـــــــــــــــــــــام :)) . بازم هیچی به هیچی! چند بار محکم دستامو زدم به هم! سرفه کردم. هرکاری کردم سرشو برنگردوند. :( با ترس رفتم طرفش که بگم چرا صدامو نمیشنوه. یهو سرشو برگردوند تازه منو که دیگه داشت گریم میگرفت دید! گفت سلـــــــــــام. خوبی؟ همینجوری که چشمام داشت پرِ اشک میشد گفتم مامان فکر کردم مُردَم که صدامو نمیشنوی :(((((

( ینی همچین آدمِ با آی کیویی هستم من صبحا :))) )

 

 

پ.ن => هنوز هم هستن افرادی که وقتی مستقیم بهشون میگی حسی بهت ندارم و نمیخوام که باهم باشیم، با اعتماد به نفسِ کامل میگن باور نمیکنم، تو منو دوسم داری.

اینجاس که آدم نمیدونه به حسِ خودش شک کنه یا به عقلِ طرفش. :|

 

+ میشه لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه گذاشتم شرکت کنید؟ مژه

 

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

اهم اهم. با سلام خدمتِ حضارِ محترم! ازتون خواهش میکنم خونسردیِ خودتون رو حفظ کنید! نترسید! قوی باشید! بالاخره اتفاقیه که افتاده! گندیه که زده شده! من همونم!  همون مریِ سابق! ایناهاش اینم اثرِ انگشت! به دورانِ کودکی برنگشتم فقط اندکی کودک نما شدم! امروز در کمالِ خنگولِیشِن! رفتم چتری هامو به صورتِ کاملا انتحاریک عروسکی کوتاه کردم و الان نمیتونید حدس بزنید ابعاد سوختگیِ بنده تا چه حدی هستش! طبقِ گزارش های رسیده خیلی وسیعه! فقط تا همین اندازه در جریانم! بعله!

از اونجایی که همه میدونید که تا چه حد جوگیر میتونم باشم باید به عرضتون برسونم که نه که خیلی baby face شدم! بعد اومدم موهامم دوگوش -خرگوشی- بستم و تو این لحظه که دارم گزارشِ دسته گلِ امروزم رو خدمتتون تایپ میکنم، به سانِ کودکِ چشم درشتی هستم که انگار الان از مهدِ کودک برگشته! بعله. - تازَشَم! کشِ موهامم عروسک داره. دلِ همه آب! صورتی هم هس :)))

خب دیگه بچه های گلم. دیگه زبان از توصیفِ گندی که زده شده قاصره! پس بیاید همگی دعا کنیم!

"خداوندگارا! معبودا! عاشختم، خب؟ بیا و یه کاری کن تا یه ماهِ دیگه که من به سن و سالِ طبیعیم برگردم هیشکی مهمونی نگیره :( هیشکی عروسی نکنه :( هیشکی منو جایی دعوت نکنه :( . یا اینا یا یه آپشنِ دیگه هم داری البته! اینکه یه کاری کن چتری هام زودتر بلند شه من هم سن و سالِ خودم بشم! قول میدم دیگه ازین جلافتا انجام ندم. قول میدم :( باجه؟ باجه؟ اینم بوس :* آمیـــــــــن!"

 

+ آقا این کارا چیه؟! کودکم مگه من! 24 سالمه ها :| شکلات تعارف میکنه به آدم! دِهه! :|


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

+ درسته که دلم میخواد صبحها که بیدار میشم یکی کنارم باشه و این چیزا، ولی خب وقتی بلند میشم قیافه ی سرِ صبحمو نگاه میکنم تو آینه، کلا نظرم عوض میشه، اصلا چه کاریه! همینجوری تنهایی خوبه :دی

 

به نامِ خدا. آقا ما در راستای تلاش جهتِ آزمون مثلا تافلمون واسه فردا سعی کردیم یه خورده دست به کار شیم یه کارِ مفیدی انجام بدیم. کسی تقلب نرسونه، میخوام آزمونِ آن لاین بدم!

 بعد از آزمون نوشت: تو اولیش که گند زدم (70 درصد) ولی کاملا امیدوارانه بازم بعد از ظهر امتحان میدم :|

 بعد از آزمونِ دوم نوشت: 87 درصد :|

پ.ن1 مثلا امروز قرار بود برم چتری هامو کوتاه کنم :| نه که خیلی درسخون شدم یهو! واس همین وقت ندارم :| دهَه :|

 پ.ن2 من به کسایی که میخوان خیلی سریع گرامر پایه ی زبان رو واسه خودشون یاد آوری کنن بدونِ اینکه حوصله اشون سر بره یا از خوندنِ کتابهای سنگینِ گرامر خسته شدن این کتاب رو پیشنهاد میکنم، خودم هم دارمش، خیلی دوسش دارم : کلیک (این کتاب فارسی-انگلیسیه)

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

"س" یکی از بهترین و پایه ترین دوستامه. همیشه تو هر شرایطی میتونم رو کمکش حساب کنم. چند سالی هم ازم بزرگتره ولی از همکلاسی های دوران دانشجوییم بود. از اون آدمهاست که همیشه کلی ایده و برنامه و هدف داره. که برای همه ی هدف هاش هم برنامه ریزی ِ بلند مدت داره و میدونه که از جونِ زندگیش چیا میخواد. کافیه فقط فکرِ یه کاری بیفته تو سرش. به بهترین حالت و کاملا پرفکت انجامش میده. عاشقشم ینی. هر بار که میبینمش یا با هم حرف میزنیم کلی ازش انرژی میگیرم و هدف/مند میشم! قضیه از این قراره که به زودی هم مدرکِ فیلم سازیِ بین المللیشو میگیره و دیروز که با هم صحبت میکردیم از من خواست که تو اولین فیلمِ مستندی که میخواد واسه جشنواره بسازه بازی کنم :))))

(قهقهه فکر کن) بعد من خندم گرفت گفتم شوخی نکن بابا من جنبه ندارم و این حرفها. یهو لحنش جدی شد و گفت نه جدی میگم! میخوام که تو فیلمم بازی کنی :| روش فکر کن حتما :|

الان گفتم که در جریان باشید یه وقت اگه مشهور! شدم و اینا اصلا قصد کلاس گذاشتن و این بچه بازی هارو ندارم :)))، من به هر موفقیتی که برسم مدیونِ این زمین خاکی های وبلاگم هستم!!!! ، به مجله ها و اینایی که برای مصاحبه میان حتما اینارو میگم! باید به فکر یه مدیر برنامه و یه مدل امضای خفن و اینا باشم lol :))))))))))))))))) (خودم خندم گرفت از این پاراگراف!!)

 

+ الان اینجا 5 تا کارت دعوتِ عروسی برای همین امشب قرار داره! :| ناهارم خونه ی مادر بزرگمیم. کلی اتفاق هم همین امروز قراره بیفته. الان سوالی که وجود داره اینه که واقعا امکانش نیس که مثلا این رخداد ها رو یه جوری تو روزهای هفته پخش کنید که تو یک روز اینهمه اتفاق رو هم تلنبار نشه؟! :|

 

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

چرا که نه؟ اصلا شاید قراره یکی از همین روزها خدا که دستشو گذاشته زیر چونه اشو حوصله ش سر رفته، از اون بالا داد بزنه: "آهــــــــــــــــــــــای! مــــــری!"

من هم که این پایین واسه خودم زانوی غم بغل کردم با چشمهای گرد شده نگاهش کنم و بگم: "با من بودید؟!" بگه: "بله! با شمام! با خودِ شما! معجزه ای، درخواستی، آرزویی، چیزی داری بگو. الان دست و بالم بازه عشقم کشیده یه حالی بهت بدم :)"

اونوقت من همینجوری که نشستم و بغض کردم و نغ دارم و نی نی ام، با چشمهای مظلومِ اشکالو زل بزنم به چشماش و چند تا پلک بزنم -ازین مدل لوسی ها!- بهش بگم: "میشه فقط بغلم کنی؟ خسته شدم..."

 ... آره. یکی از همین روزها حوصله اش سر میره و اینارو بهم میگه :)

باید صبر کنم. بالاخره معجزه میشه :)


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

چیه خب؟ جوگیرم دیگه چیکار کنم؟! آقا من اعتراف میکنم که خیلی جوگیرم! اصلا خیلی هم خوبه که آدم به ضعف های خودش اعتراف کنه. البته این جو گیر بودن همیشه یک ضعف نیست! گاهی مثلِ جوگیر شدنِ دیشبِ من خیلی فواید و اینا هم داره! جان؟! نخیرم! این چه فکریه الان به مخیله ات راه داده ای؟! :)) الان شرحِ مبسوط میدم خدمتتون از سوء تفاهم خارج بشیم!

بالاخره دیشب نرفتم مهمونی. ظاهرا خیلی های دیگه هم نرفتن! خوب شد که نرفتم وگرنه خیلی ضایع بود! بگذریم از چرا و چگونگیِ این قضیه! من یه خصوصیتی دارم نمیدونم از کی به ارث بردم! خیلی هم مرتبطه به همین جوگیر بودنِ من. اون خصوصیته اینه که فقط کافیه که مسئولیت یه کاری رو به عهده بگیرم! بعدش هیچی دیگه نمیتونه خللی در برنامه های اجرایی من ایجاد کنه! حتی سونامی! حتی گردباد و زلزله! من به هر صورتی این کاری که به من محول شده رو باید انجام بدم! اون هم به صورتِ کاملا پرفکت. مثلا وقتهایی که مامان خونه نیس من میشم یکِ مادرِ فداکار! اصلا خودمو در راهِ خانواده قربانی میکنم! تا این حد ینی! هی میشورم، میسابم، میذارم، برمیدارم! ینی هر روز دوبار گردگیریِ خونه و مهر و محبت و روشن نگاه داشتنِ چراغِ خانه و نمیدونم غذا به موقع و اصلا یه وضعی میگم یه وضعی میخونید شما... یا مثلا یکی واسه یه مدت بچه اشو بذاره پیش من تا بی بی سیترش بشم... ینی از مربی های مهد کودکِ حرفه ای بیشتر از خودم مایه میذارم! یا خدایی نکرده کسی مریض بشه... صبح ساعت 6 بیدار میشم شب ساعت 3 میخوابم که ازش مراقبت کنم و داروهاشو به موقع بخوره و این قضایا... کلا تو این کارهای مسئولیتی خیلی جو گیر هستم. با درصدِ فداکاریِ بالا!

داشتم از دیشب میگفتم! مامان اینا که شام خونه نبودن... طبقِ این شبهای اخیر که خعلی خواهرِ نمونه شدم و به داداشه میگم یه غذایی انتخاب کنه واسه شام تا درستش کنم! دیشب سفارش ماکارونی و پوره داد -چقدر هم به هم ربط دارن!- ماکارونی رو که مامان درست کرد وقتی من داشتم وبگردی میکردم... ولی پوره ارو خودم درست کردم. موقع شام خیلی با شخصیت طبقِ دستورش جلوی تلویزیون سفره گذاشتیم و سفره آرایی و هوووفففف! ادب و متانت و این حرفها! غذا رو که خوردیم جو گیریِ منم شدت پیدا کرد. ساعت چند بود آیا؟ 10 اینا... پیشبند بستم و بعدِ شستن و خشک کردنِ ظرفها شروع کردم به گردگیریِ آشپز خونه. نه که ازین گردگیری الکی ها! نه جانم! ینی گردگیری کردم خفن! بعد اومدم حال و پذیرایی و کل خونه ارو زیر و رو کردم همه جا رو تمیز کردم، جارو کردم، دستمال کشیدم اصلا یه وضعی! ینی تقریبا تا ساعت 11 و نیم من کلِ خونه ارو برق انداختم اونم با چه سرعتی! بعد که مامان اینا برگشتن با عجله اومد تو اتاقم که مری؟؟ تو آشپزخونه ارو تمیز کردی؟؟ گفتیم بلی! عینک

بعد رفت تو حال و پذیرایی... گفتم اینجاها رو هم تمیز کردمااا از خود راضی .... گف میزارو هم دستمال کشیدی؟ گفتم بلی!! ... یهنی ذوق کردا.... یه خورده شد... گفت فردا پس زود بیدار میشی ظرفهای فلان کابینت رو در بیاریم اون اضافه ها رو فلان کار کنیم و فلان و فلان؟؟؟ نیشخند

من: هوم؟! نیدونم مامان جان من فهلا تا همین حد جو گیر بودم، وسعم همینقدر بود! ببینیم فردا چی پیش میاد!!

[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

یه چیزی بگم؟ استرس الان تقریبا سه ربعه صدای کلید انداختن تو درِ خونمون اومده، ولی هیشکی نیومده تو نگران اصولا من از روح و اینا نمیترسم! توهم هم نزدم آخه صدای کفش هاش هم اومده -اسمایلی مری که داره خونسردی خودشو حفظ میکنه!

هی تویی که اومدی تو خونه ولی معلوم نیستی! من از تو نمیترسم! -اسمایلی ازین تیریپهایی که تو فیلمها نشون میده طرف داره مثلا اوضاع رو کنترل میکنه و به خودش مسلطه! نیشخند

مری بحث را عوض میکند: اعتراف میکنم که من اصولا جنبه ی هوای خوب و صدای جیک جیکِ پرندگان در میانِ شاخسارِ درختان رو ندارم درواقع! بالاخره هرکی چند تا نقطه ضعف داره خب! خب بابا من دلم گردش میخواد خب. ازینا که از صبح میرن تو دامنِ طبیعت تا غروب هی کرکر خنده و کرم ریزش و اینا برپاست! ازین مدلها که هوا خوبه همه چی آرومه و اینا. اصلا ازینا که میرن تپه ها! رو فتح میکنن با یه چوبدستی و یه کوله پشتی که توش پر از کرم ضد آفتاب! و آینه! و ساندویچ و دلستر و رژ لب! و یه جفت جوراب و لوازم آرایش و آدامس و کیفِ پول! و ایناست! از همین کوله پشتی ها که توش موبایل نیست! ولی پفک هست، لواشک هست، آلوچه هست...

برم دور دور؟ ینی جدی میگی آیا؟ ابرو با کی برم خب؟ الان همه دنبالِ کار و زندگیِ خودشون هستن یا درس دارن میخونن یا من دوسشون ندارم یا خودشون با b/f هاشون میرن یا من حوصله ندارم کلا! نگران اصلا من با همشونم قهرم :( هیچم دلم دور دور نمیخواد، وا اصلا دور دور و این حرفها ینی چی؟ هوای خوب ینی چی؟ حرفها میزنی ها! دهه! -اسمایلی مری که مشکلش رو حل کرده!

هیسسس... یکی دیگه کلید انداخته اومده تو... عه! فکر کنم واقعا یکی اومده... برادره اومده! الان که با خودم رو راست تفکر و تحلیل میکنم میبینم که از دور دور که خبری نیست، برم حداقل یه کمی برادره رو اذیت کنم کرمم بخوابه  نیشخند -اسمایلی مری مردم آزار میشود- چی؟ دختر بدی ام؟! وا! بالاخره باید به وظایف برادری خودش عمل کنه یا نه؟! باید با مشکلاتِ زندگی روبه رو بشه یا نه؟! تو این جور مواقع به درد من نخوره پس کی میخواد برادریشو ثابت کنه؟! نیشخند -اسمایلی مری قلدر!

 

پ.ن 1 => قبض همر/اه اولم اومده 4700! ینی چشمام از حدقه اومده بیرون. تو عمرم سابقه نداشته ینی اینقدر کم بیاد! راضی ام از خودم! الان تنها نگرانیم اینکه که نکنه مامان اینام غصه بخورن فکر کنن تارک دنیا شدم و این حرفها! یا مثلا کسی تحویلم نمیگیره و اینا!

پ.ن 2 => به شماره ی 8 این پست مراجعه شود. الان دقیقا اتفاقیه که امروز صبح واسه من افتاد، برم یه خورده خودمو خوشگل کنم دیگه دچارِ مصیبت نشم خنثی (یه روز هوس کردیم هپلی باشیماااا یول)

[ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

1. چه جالب... گاهی بعضی از آهنگ ها داستانِ زندگیِ بعضی از ماها تو یه بازه ی زمانیه...

این آهنگو چند هفته پیش دانلود کرده بودم ولی تو مودِ آهنگ گوش کردن نبودم یه مدت. دیشب رفتم سراغِ آهنگ های جدیدم و چند بار پشتِ سرِ هم گذاشتمش رو ریپیت...

خدارو شکر واقعا! اگه همون مادموازلِ دو سه ماهِ پیش بودم شاید با هر بار گوش کردن بهش کرای میکردم :) این من بودم. همه ی Lyric ش. شاید هنوز هم باشم... یه قسمتهاییش... قسمت های اولش... :) درسی که از سالهای اخیرِ زندگیم گرفتم و بهای سنگینی هم به ازاش پرداختم این بود که همیشه وقتی اولین فکری که به سرم زد و فهمیدم که کاری درسته یا غلطه، دیگه نباید بیشتر وقتمو تلف کنم چون واقعا حسم درست بوده. تو همه ی زمینه ها این قضیه صادقه برام. حتی تو انتخابِ لباس و کلی چیزای سطحیِ دیگه...

2. :) نگاه کن به گوشه ی آرشیوم. متوجه شدی که از 90 خارج شده دیگه تو سالِ دومشم؟ باحاله نه؟ یکی از فانتزی هام اینه که یه آرشیو دراز اون گوشه ی وبلاگم داشته باشم. البته با یه عالمه روزهای خوب :)

3. الان دقیقا بگم چه حسی دارم؟ اینکه یه عالمه حرف دارم که بگم ولی هیچی تو ذهنم طبقه بندی نیس. از معدود وقتهاییه که دلم میخواد حرف بزنم ولی نه کسی هس کنارم و نه چیزی رو میتونم اینجا بنویسم... الان این قابلیت رو دارم که بی ربط ترین حرفهای دنیا رو بزنم و خیلی احساسِ جالب بودن داشته باشم و به خودم افتخار کنم حتی!

4. اندر فواید دید و بازدیدِ عید و اینا همین بس که امروز دختر عموم رو بعد از دو سال دیدم. نه که فکر کنید مثلا تو فلان قاره زندگی میکننا! نه! هینجا ور دلِ خودمون هستن. یه چند کیلومتر این طرف اونطرفتر! با شوهرش و بچه ش اومده بودن خونمون.

اونوقت این نی نیشون نمیدونم 2 سال و نیمش بود شاید. بعد من میخواستم نازش کنم هر کاری کردم اسمش یادم نمی اومد خنثی این بچه هه هم مثلِ اینایی که موجودِ فضایی دیدن هی ماهارو نگاه میکرد! از همه بیشتر رو من زوم کرده بود! منم که کلا چون اسمش یادم نمی اومد نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم! بغلش کردم بردم تو اتاقم یه خورده با محیط آشناش کردم! خودشو کشت یه لبخندِ ژکوند تحویلم داد درکل!!! قیافه دختر عموم هم داشت یادم میرفت این آخریا. بعدش که دیدمش با خودم گفتم ماشالله. چه فک و فامیلای خوشگل موشگلی داشتیم بی خبر بودیم واقعا خنثی (ایشون معروف هستن به "هیفا" - یه خورده خوشگلتره البته) ینی همچین روابط خانوادگی ای داریم با اینا.

5. یکی از تصمیم هام برای سالِ جدید اینه که روز به روز به چرت نوشته هام اضافه کنم و هر روز یا هر شب هرچی به فکرم رسید بنویسم اینجا! والله به خدا. ینی که چی آدم حتما باید هدفمند بنویسه! اصلا من میخوام فقط تو هر post م هی شماره بزنم درباره ی مسخره ترین چیزها و مشغولیت های فکریم بنویسم اصلا. معلومه که از همین یکی دو post اخیر شروع کردم نه؟! نیشخند

6. اصلا میگم شاید این یه جور مریضی باشه؟! آخه الان نیم ساعته که اون شماره های بالایی رو نوشتم بعدش هی دارم فکر میکنم که آیا چیزِ دیگه ای هس که اضافه کنم که جالبتر بشه یا نه؟! ( نه که کلا خیلی چیزای مفیدی نوشتم! ازون لحاظ!) همش فکر میکنم که حرف دارم ولی کلا حرفی ندارم! ینی اگر هم داشته باشم سرش به تهش نمی ارزه که بخوام اظهار بنمایم! مستحضر هستید که! نیستید؟! خب رجوع کنید به شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 نیشخند

7. آه خدای من! دیگه دارم از خودم نا امید میشم! خب الان میتونید به شماره ی 6 هم رجوع کنید. :))

8. حالا رجوع کنید به شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7.

9. الان هم به شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 :))

10. کلا تو هر شماره به شماره های قبل میتونید رجوع کنید. دیگه هی من دم به ثانیه تاکید نکنم. :))

11. یه نکته ی مهمی که وجود داره اینه که در کل میتونید رجوع نکنید واقعا. اتفاقِ خاصی نمیافته نیشخند خب الان که کار از کار گذشته و رجوع کردید به همشون. ولی این میتونه تجربه خوبی باشه واسه دفعه های بعدی که هی رجوع نکنید. همون یه بار هم خونده بشه کفایت میکنه زبان

12. خب الان دیگه لازمه که تاکید کنم شماره ی 11 رو هم به لیستِ مرجوعات اضافه کنید و اینا؟ نگم دیگه؟ چی؟ حالم بده؟ برم بخوابم ینی؟ زبان

13. در انتها خاطر نشان میکنم که رجوع کنید به شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و7 و 8 و 9 و 10 و 11 و 12. به همین شماره هم یه بار رجوع کنید که دیگه نیام تاکید کنم. یول

[ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

اومدم از این چند دقیقه وقتِ آزادم استفاده کنم اولین post سال 91 رو افتتاح کنم با یه عالمه حرف و اینا. ولی یه موضوع خنده داری الان در کنار من درجریانه گفتم بهتون بگم شما هم مستفیذ بشید شبِ عیدی ثواب دارهیول

یه مدتِ خیلی طولانی ایه که بنا به دلایلی سیم کارت اصلیمو خاموش کردم و به جز برای بعضی کارها ازش استفاده نمیکنم. شماره این خطِ ایرا/نس/ل م رو که الان روشنه، فقط به یه تعداد محدودی دادم و خوشبختانه زنگ خورم خیلی خیلی کمه. بعد از یه سری اتفاقهایی که برام افتاد یکی از چیزهایی که بهش حساسیت خیلی زیادی pیدا کردم گوشیه. ینی به شدت اعصابم خط خطی میشه وقتی یه شماره ی سیو نشده بهم زنگ بزنه یا sms بده. متنفرم از چشمک زدنِ گوشیم. حالا اینهمه نمیخوام حاشیه برم.

الان اصلِ مطلب اینه که یه بابایی که شماره اش یه رقم از شماره ی خط من بیشتره -ینی آخرین رقمِ شماره سیمکارت من 7 ِ. مالِ این 8 ِ- از چند وقت pیشا هی به این خطِ من با شماره های مختلف زنگ و sms میزنه و خب طبیعتا منم از وقتی متوجه شدم که مزاحمه واکنشِ خاصی نشون ندادم تا خسته شه بیخیال شه! که اینطور هم شد!

حالا از یک ساعت pیش تا حالا به صورتِ خودجوش! شروع کرده هی زنگ میزنه جواب نمیدم. هی sms میزنه من میخندم فقط بهش! گوشیمم انداختم یه گوشه اینقدر رو اعصابم نباشه. حالا توجهتون رو به چند عدد از شاهکارهای ارسالیش جلب میکنم:

سلام به این شماره ... زنگ بزن

-----------

سن هاردا سن منم جیگرم؟ (فکر میکنم ترکیِ، متوجه نشدم...)

-----------

تا فردا که به من (!!!)

-----------

شما به من اس بده هر جی بخواهی من در خدمتم امشب (تعجب)

----------

جی شد قش کردی (یول چه اعتماد به نفسی هم دارن ملت! والله!)

---------

بعدش هم یه mms گل فرستاد!

(pیوستگی موضوعی رو حال کن جونِ داداش! :)) )

ما هم که الان بی صبرانه!! منتظرِ sms بعدی هستیم ببینیم این خود درگیریِ ایشون تا به کی ادامه داره! آخه قبلا ها هم که شروع میکرد به sms دادن هی سوتی میداد. اصلا حتی جمله بندی هم بلد نیس. بعد آخرش که خسته میشد خداحافظی میکرد میگفت مثلا خداحافظ تا فردا بعد از ظهر ساعت 5! یا میگفت دیگه تا دو روز دیگه به این شماره زنگ نزن! -نه که خیلی میزدم! یول-

البته خاطر نشان میکنم که بین هر کدوم از ین شاهکارهاش شونصد بار زنگ هم میزد!

الان سوالی که ذهن منو به شدت درگیر خودش کرده اینه که واقعا اینقققدر بیکاره امشب؟ که میشینه به شماره ی یه دخترِ ناشناس، که فقط یه بار صداشو شنیده یه بارم sms فحش! ازش دریافت کرده، هی با یه لندلاین و دو خطِ سیم کارت، زنگ و sms میزنه آیا؟!

-----------------------------------------------

1. عنوانِ post ام خودش یه کتاب شده ها! :))

2. چند روزیه که یه حسِ خیلی خاص دارم. انگار قراره یه اتفاقی بیفته. یه خبری بشه. یه سورpرایز مثلا... انگار تموم مولکولهای اطرافم به طورِ بالقوه حاوی مقادیر زیادی اتفاقهای مختلف و غیر منتظره هستن... یه جور pیش آگاهی شاید... نمیدونم چه جوری بگم ولی دوسش دارم این حس رو. با اینکه خیلی ترسناکه و نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته که من اینهمه دلم شور میزنه، و متنفرم از سورpرایز، ولی فکرمیکنم انرژی مثبتی که قراره با خودش بیاره و منو از این یکنواختی نجات بده خیلی درصدش بیشتره از بارِ منفی که بهم منتقل میکنه...

3. الان من خیلی بی جنبه هستم که از غروب تا الان دارم به کسی که تا حالا دو بار ازدواج کرده و طلاق گرفته، امروز هم با سومین نامزدش اومده بود خونه ی عمه ام، از من هم کوچیکتره، خیلی هم هی/زه، از مامانش هم متنفرم، فکر میکنم؟ فقط هم به خاطرِ اینکه "خیلی" خوش style شده بود هیپنوتیزم و با اون چشم و ابروی مشکی یه جورِ خعلی خاصی نگام میکرد، بی جنبم، نه؟ میدونم خودم. یول

چرا اینجوری نگاه میکنی خُ؟ خودم میدونم دیگه! اعتراف کردم به بی جنبه بودنم خُ!

4. امروز post های همه ارو خوندم. منظورم از همه، هم دوستهای لینکیم هستن و هم اونهایی که همیشه بهشون سر میزنم. ولی حسِ کامنتم نیس... خیلی تو ذهنم شلوغه. :*

 

مهم: ببین عزیزم، تو تو این وبلاگ حرفه ای نمینویسی که! فقط میای روزانه هات رو مینویسی و افکارِ حاشیه ایت. اوکی؟ همه خودشون میدونن که تو از هر انگشتت ده تا سبک و مدل استعدادِ نویسندگی تراوش میکنه! خب؟ ریلکس باش! (مخاطبِ خاص: خودم! برای جلوگیری از عذابِ وجدان جهت نوشتن اینهمه چرندیاتِ بی سر و ته!)

[ سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

 پریروز با مامان رفته بودیم بیرون واسه خریدن یه سری خرت و پرت برای هفت سین و اینا...

بعدش رفتیم یه جایی که فروشندش یه دختری بود... نمیدونم حدودا 25-26 شاید... با یه ظاهر خیلی ساده و بی آزار و کلی کک و مکِ کمرنگ رو صورتش...

به مکالمه توجه کنید:

مامان: میتونم رومیزی هایی که برای میزهای گِرد دارید رو ببینم؟

دختره کلی با خودش کلنجار رفت و فکر کرد، بعد خیلی جدی گفت: راستش رومیزی گِرد نداریم. ولی دایره و مربع هس، نشونتون بدم؟؟

من کلا از مسخره کردن دیگران خیلی بدم میاد ولی تو اون لحظه با دیدن قیافه مامان که با چشمهای متعجب داشت به من نگاه میکرد و خیلی سعی میکرد نخنده و قیافه ی ساده و جدی دختره که منتظر جوابِ مامان بود، تنها کاری که تونستم کنم این بود که برگردم یه سمت دیگه و مثلا در حالِ نگاه کردن به وسیله ها کلی یواشکی بخندم!

 

کسی فرقِ هندسیِ بینِ گِرد و دایره رو میدونه آیا؟ دلقک

 


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

بلی! صبح که بیدار شدیم به صورتِ خودجوش در ضمیرِ ناخودآگاهمان احساس کردیم که امروز وظیفه داریم این برادره را از این زندگیِ نکبتی اش در اتاقش نجات دهیم! باید کمی خواهری کنیم برایش! او که خودش دست به کار نمیشود که! ما باید دستش را بگیریم بکشیمش بیرون!

کوچکترین اتاقِ خانه را گرفته برای خودش. کلی هم خرت و پرت دورِ خودش جمع کرده، هرگز هم بدونِ اینکه زور بالای سرش باشد هیییچ چیزی را سر جای خودش قرار نمیدهد و اتاقش را مرتب نمیکند، و اینگونه میشود که برای ورود به این پایگاهِ جهنمی باید با یک پارو و قایق وارد اتاق شد چون نیم متر از کفِ زمین تا زانو پر است از لباس و آت و آشغال و جزوه و کتاب و CD و سیم و کابل و باطری و انواعِ شارژر و این کوفتها...

رفتیم دمِ درِ اتاقش، یک ابرویمان را انداختیم بالا، با یک ژستِ با ابهت و جذبه گفتیم جیک نمیزنی! کاری هم به کارِ ما نداری! میخواهیم اتاقت را گرد گیری کنیم از این هپلی بودن خارج شوی. حرفی از دهانت خارج شود مبتنی بر اینکه بخواهی نارضایتی خودت را نشانمان بدهی از برادری عاقت میکنیم! ساکت!

آن طفلکی هم جزوه اش را گرفت دستش نشست روی تختش هی یک نگاه به ما میکرد یک نگاه به جزوه اش! ما هم نشستیم هر چه آت و آشغال داشت ریختیم دور. البته در آن بین ناگهان با جیغ های بنفشِ برادره مواجه میشدیم که مثلا میگفت! وااای آن جزوه را با آن جزوه قاطی نکن! دیزاین این کاغذ ها را به هم نریز! اینها سورت بای دیت شده اند! وااای! این کتابها را اینگونه نچین! فلان کار را نکن! ما هم کمی تا قسمتی به حرفهایش گوش میکردیم. بقیه را هم نشنیده میگرفتیم! صبح تا ظهر این شد کارِ ما... همه جا خاک گرفته و کثیییف! اصلا یک وضعی... همه جا را تمیز کردیم. کلی انرژی در اتاق جریان پیدا کرد! کلی زباله از اتاق خارج کردیم!شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

هووووووووووووف! الان شما با یک عدد خواهرِ مهربانِ منجیِ زندگی طرف هستید ها! دستِ کم نگیرید مارا از خود راضی

فقط یک مشکلِ کوچکی که وجود دارد این است که ظاهرا تا یک هفته ی آینده این برادره هر کدام از وسایلش را که لازم داشت باید جایش را از ما بپرسد نیشخند

 

+ امروز متوجه شدیم که خوب کاری کردیم که برای تولد برادره ادکلن خریدیم! اصلا ما خودمان یک پا روانشناسِ انسان شناسیم!! داشتیم دور و بر آینه ی اتاقش را مرتب میکردیم... گفتیم فلان ادکلنی که الکی گذاشته ای اینجا بوی الکل میدهد! بیندازش دور... بیخود نگهش داشته... بعدش او مثلا به شوخی گفت میگویم برای تولدم برایم ادکلن هم بخری بد نیستها!! ما هم ریختمان اینگونه شد ناگهان: نیشمان تا بناگوش باز شد! ولی به روی خودمان نیاوردیم! اهم اهم.

 


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

هفته ی خیلی شلوغی بود. هنوز هم هست. خیلی اتفاقها افتاد و خیلی کارها کردم.

ینی اونقدری وقتم پره که دیروز کلا فقط وقت پیدا کردم یه دونه پنکیک بخورم. و صد البته شونصد تا لیوان آب در راستای حفظِ طراوتِ پوست! امروزم که از دیروز بدتر! همون پنکیک رو هم نخوردم!

اصلا من تو کار خدا موندم! یهویی یه هفته انقدر بیکارم که میرم واسه اسمم هزارتا  آهنگ دانلود میکنم! یه هفته هم اونقدر سرم شلوغ میشه که حتی وقت پیدا نمیکنم که غذا بخورم! (الان اینکه من چه جوری هنوز زنده ام برام سواله واقعا!)

خیلی خستم. حتی با اینکه دیشب از خستگی ساعت نه و نیم خوابیدم هنوز چشمام میسوزه. این عروسیِ فامیلمون هم قوز بالا قوز شده. به هزار بهونه ی الکی هر روز باید بلند شیم بریم اونجا. البته خب خوش میگذره ولی من جنبه ی اینهمه خوشی ندارم شاید!

خسته شدم بس که هی آرایش کردم. پاک کردم. دوباره آرایش کردم. روزی صد بار دوش گرفتم. روزی صد بار موهامو درست کردم. تموم انگشتای پاهام درد میکنه بس که هی راه رفتم. هی کفش عوض کردم. هی اتاقمو مرتب میکنم بعد از دو ساعت پر از لباسهای به هم ریخته و لوازم آرایش و جینگیل پینگیل و گیره مو و این چیزا میشه. تازه همه ی اینا یه طرف! خودِ مراسمِ اصلی مونده هنوز!

نمیدونم خودِ عروس خانوم! رمقی براش میمونه با این رفت و آمدهای خسته کننده آیا؟!

چقدر همه چی قاطی پاتی میشه این روزهای قبل از مراسم. من خودم به شخصه ظرفیت اینهمه استرس و بی برنامگی و این طرف اون طرف رفتنِ بدونِ استراحت رو ندارم. چه برسه به اینکه دخالت و اعمالِ نظرِ اطرافیان رو هم بهش اضافه کنیم! دیگه منفجر میشم تو اون لحظه. عطای شوهرم! و مراسم رو به لقاش میبخشم و میگم یکی بیاد منو از تو اینهمه شلوغی نجات بده! پلیز!

خُ الان اعصابمم کمی تا قسمتی خورده. از کفشی که برای لباسِ فردا شبم خریدم اصلا راضی نیستم -ینی اصلاِ اصلا که نه! یه خورده راضی نیستم!- اون مدلی رو که میخواستم پیدا نکردم. قهوه ای سوخته و پلنگی با سگک های طلایی میخواستم :( تازه اینی که خریدم پاشنش فقط 10 سانته. من بلندتر میخواستم :( دیگه هول هولکی تو این شلوغ پلوغی رفتم خریدمش. فکر کنم از سرمم زیاد باشه البته :|

 

لیستِ پ.ن ها:

1. کلِ بدنم درد میکنه. دلم ماساژ میخواد افسوس

2. :( چشمام میسوزه.

3. ماشالله چقدر نق داشتم! نیشخند فوت فوت فوت!

4. سالِ 90  خیلی سالِ بدی بود برام. میگن سالِ 91 سالِ نهنگ/اژدهاست... سالِ منه! مطمئنم خیلی بهتر از امسال میشه برام.

5. هر سال بدترین اتفاقایی که قراره برام بیفته تو کلِ سال، یهو تو زمستون آوار میشه رو سرم. خدایا؟ نمیشه این سیلِ مصائب رو پخش کنی تو فصل های مختلفِ سال یهو همشون تو زمستون اتفاق نیفتن آیا؟!

6. اینو: کلیک (لطفا پس از ورود به وبلاگ مذکور، روی "پروفایل نویسنده کلیک کنید!)

(توضیح: من تو زندگیِ خودم موندم، بعدش این خانوم اینهمه وبلاگ داره همشونم شونصد تا پست دارن! وااااای! ماشالله! اگه روزانه 24 ساعتِ اضافه هم به من اشانتیون بدن از پسِ اینهمه وبلاگ برنمیام!)

[ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

 لطفا در حینِ خواندنِ این پست به جهتِ همزاد پنداری با نگارنده! به این آهنگ گوش دهید.

(ربطش این است که بنده در هنگامِ نوشتنِ این پست به صورتِ ریپیت وار همین آهنگ را میگوشیدم و میخواندم! بعله.)

 

دیروز بعد از آن حسِ خاکستریِ دپرس کننده تصمیم گرفتیم که روزمان را بسیار خوش بگذرانیم. دهه! اصلا چه معنی دارد که ما ناراحت و افسرده باشیم آیا؟ هیچ معنی ای ندارد. اصلا محال است. برای پوستمان هم خوب نیست! مثلا یک هفته ی دیگر جشنِ عروسیِ فامیلمان است! باید خوشگل باشیم یا نه؟!

بنابراین بعد از نهار به جهتِ تقویتِ روحیه و اینها به صورتِ غیر منتظره جوگیر شدیم و خودمان را خوشگل کردیم و شروع کردیم طبقِ معمول با فیگورهای خفن و ناناز هی از خودمان عکس بگیریم تا به آرشیوِ عکسهای چند هزارتاییمان اضافه نماییم!

بعد هم لباسهایمان را عوض کردیم و رفتیم پیشِ "ن" ی عزیزمان.

بسیور خوش گذشت. "ف" هم آمده بود. آنجا هم طبق معمول کرکر خنده و لوس بازی و این بساط ها به راه بود...

برای تکمیلِ روزِ خوبمان کلی خرید  هم کردیم و برگشتیم به خانه!

مستقیم رفتیم سراغِ عکسهایی که ظهر از خودمان گرفته بودیم و بعد از هزار بار نگاه کردن به آنها، خوشگل هایش را جدا کردیم و زشت هایش را پاکیدیم...

بعد از شام هم تصمیم گرفتیم که فیلم ببینیم -Knight And Day- بدک نبود. از خونسردیِ تام کروز در تمامیه مراحل خوشمان آمد. بسیار فان بود!

بعد هم آهنگِ مجنونِ معین را گذاشتیم روی ریپیت و دمبل هایمان را برداشتیم و ورزش و اینها! در راستای قابلیت های بالایمان باید اضافه کنیم که در حینِ همین عملیات با یکی از دوستانمان هم میچتیدیم!

...

شب هم وقتی داشتیم میخوابیدم و دیدیم که خوابمان نمیاید، فهمیدیم که music خونِمان کم شده و دلمان آهنگِ جدید میخواهد. شروع کردیم 10-12 عدد آهنگِ خز و خیل دانلود نمودیم (آهنگِ بالا یکی از همان هایی است که دیشب دانلودیدیم! زبان) و تا ساعتِ 1/5-2 و این حوالی آنقدر با هدفون و صدای بلند، آهنگ ها را گوش کردیم تا احساس کردیم که از گوش درد حالمان دیگر دارد به هم میخورد! -بوخودا، اتفاق افتاده ها!- بنابراین -مجبورکی!- بند و بساط را انداختیم پای تخت و سعی کردیم که بخوابیم...

اعتراف میکنیم که از همان وقتی که چشممان را بستیم شروع کردیم این پست را در ذهنمان پیش نویس نمودیم! بعله! اینجوریاست!

این بود خاطره ی تبدیلِ صبحِ خاکستریِ من، به یک عصرِ صورتیِ پر رنگدلقک

 

+ تعجبپناه میبرم به خدا از شرِ شیطانِ رجیم! یکی با سرچ کردنِ این جمله اومده تو وب من:

دعایی مخصوص که محبت من به دل یک نفر بیفته بیاد خواستگاریم

قهقهه


 

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

اینایی هستن که تا وقتی مجردی میان میگن:

"قصدِ ازدواج نداری؟ پس کی میخوای ازدواج کنی؟ دیر نشه یه وقت!"

 

همونایی هستن که بعد از ازدواج هر روز میان ازت میپرسن:

"چه خبر از نی نی؟ برنامه ی خاصی ندارین براش؟ دیر نشه یه وقت!"

 خنثی

 

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

+ دیروز بعد از ظهر با عزمی راسخ واسه سرماخوردگیم رفتم پیش دکترمون.

نبض و اینامو گرفت گفت که خیلی خوبی. فقط یه دونه قرص واسه فس فسم! نوشت با یه دونه cold stop و یه کپسول برای اینکه گلوم بدتر نشه...

بعدش من هرچی التماس کردم که دکی! تورو خدا یه آمپول به ما بده! حیفه بوخودا! دکی! روی مارو زمین ننداز، من به امید آمپول اومدم اینجا!

میگف نه! لازم نیس. آمپول واسه چی. تا همین فردا خوب میشی با این قرصا...

ینی هی از من اصرار و از دکی انکار... هعی روزگار... اصلا دلمو شیکوند بدجور!

ولی از مطب که اومدم بیرون در خودم احساسِ شفا یافتگی میکردم! بس که تلقین و اینام قویه! نیشخند

خلاصه این شد که الان من حتی بدونِ آمپول هم خیلی حالم خوبه!

 

 + راستش من زیاد برای فردا استرس ندارم. یکی از دلایلش هم اینه که آزمونم بعد از ظهره. این خیلی خوبه واسه من. صبحا که مجبورم زود از خواب بیدار شم واسه آزمون، همیشه احساس میکنم که یه چیزی کمه یا یه کاری رو فراموش کردم که انجام بدم. اما فردا از صبح فرصت دارم که کارامو انجام بدم.

الان بزرگترین درگیریِ فکریم اینه که واسه آزمون کدوم یکی از این مدادها رو با خودم ببرم که با لباسم ست باشه! هه! ابله

کلهم اجمعین آبی و سورمه ای ام. ینی کفش و جامدادیم سورمه ای سفیدن. پالتوم آبیه. با جین آبی. با مقنعه مشکی البته!! الان که فکر میکنم میبینم اون مداد آبی نفتیه خیلی با خودم سته! یه رنگِ متضاد ببرم بهتر نیس؟ اون سبزه که کلا منتفیه. نارنجی هم با آبی خیلی خوبه. زردم خوبه... ولی تو یه جاهای پالتوم که با چهارخونه کار شده رگه های خیلی کمرنگِ صورتی داره... اون صورتی رو ببرم نه؟! باشه پس اون صورتی رو میبرم با اون آبیه نیشخند چی؟ همشو ببرم؟ باشه. میبرم میچینم کنارِ دستم همچین با رنگی رنگیهاش روحیه بگیرم نیشخند هه هه هه!

 

+ قهقهه این قسمتِ انتخابِ رنگ مداد رو که داشتم مینوشتم خودم از خنده ترکیدم :)))

ینی مشکلاتِ من واقعا خیلی بزرگ و غیر قابل حل هستن زبان

 

بعدا اضافه شد: الان یه خورده فکر کردم... میگم صورتی یه خورده لوس نیس؟ نیشخند (قهقهه)

[ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

دو ساعتی میشه که اومدم بخوابم. حالم خوب نیس. سرم درد میکنه. مماخم فس فس میکنه! گلوم میسوزه :( گشنمم هس فکر میکنم! دارم سرما میخورم. هیشکدوم از روشهای پیشگیری از سرما خوردگی هم جواب نداد. یه عالمه نغ دارم و لوسم. تبم دارم فکر میکنم. هیشکی هم نیس نازمو بخره :( هیشی دیگه. الان فقط زورم به وبلاگم میرسه! یهنی اگه فردا صبح بیدار شم بعد ببینم تو این مدتی که خواب بودم شومصد نفر اومدن تو وبم و هیشکدومشون هم نازم نکردن و حالمو نپرسیدن بدتر میشمااااا. گفته باشم:( حالا کمپوت اینام اگه نیاوردین اجکال نداله. آی من دالم ملیض میشم. هعععی خداااا

 

صبح اضافه شد: به نام خدا. اینجا ایران است. صدای من رو از هیچ جا نمیشنوید! چون گلوم میخاره نمیتونم حرف بزنم خنثی

 

+ یکی از کارهای بسیار مود علاقم اینه که هر روز که میام سراغِ وبلاگم، میرم کامنت دونی هارو باز میکنم شونصد بار کامنتهارو میخونم، خیلی حالمو خوب میکنه که اینهمه دوستِ خوب دارم. امروز که دوباره باز کردم یه نگاه کردم دیدم وااای! چقد کله ی اسمایلی اینجاس! ینی مردم از خنده! (انقذه دوس دارم این اسمایلی هارو نیشخند)

چهارشنبه نوشت: بعدازظهر میخوام برم دکتر. خوبی بدی دیدید حلال کنید مارو! از دیروز بهترم البته! برم بهش بگم: هی مشتی! یه چی بده ما دوپینگ کنیم فس فسمون قطع شه! کرتیم به مولا گاوچران ( نیشخند )

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

هی سلام!

وای فردا چه روزِ مشمئز کننده ی زیباییه! چه تاریخِ بی مناسبتیه فردا! البته هیچ خبرِ خاصی نیستا! الکی شلوغش کردن!! بی جنبه ها!!

روزِ مزخرف و شادی بخشی برای خودکشی به نظر میرسه! wow خدای من چقدر همه چیز به طرزِ فرح انگیزی بورینگ و آوفوله! چققققدر من از این رمانتیک بازی ها متنفرم! (اوغ!)

من واقعا افسرده نیستم که تو ولنتاین بیست و چهارمین سالِ زندگیم آل الون هستم! خیلی هم خوبم! من چقدر خوشحالم! من چقدر خوشبختم!

آیا معلومه که افسرده نیستم یا بیشتر تلاش کنم واسه نشون دادنش؟!

خب... فردا کجا برم.... تو اتاقم خودمو حبس کنم؟ برم زیر تختم قایم شم به روش های بدونِ دردِ خودکشی فکر کنم؟ با صدای کر کننده ای به آهنگِ "من و خودِ من تا آخرش با همیمِ " امید گوش بدم؟ کلا همه ی رسانه های جمعی رو از دسترس خودم دور کنم و به خودم تلقین کنم که همچین روزی تو تقویم وجود نداره و ولنتاینی در کار نخواهد بوده باشد؟! برم واسه خودم کادو بخرم پست کنم به آدرس خونمون روش بنویسم: "از طرف عاشق دلباخته!" و یه هفته مخ خودمو کار بگیرم که فرستنده ی این کادو ها کی بوده؟! ...

م م م... ببین خدایا! من رو به این روش های نابودگر مورد آزمایش قرار نده پلیز! خودت که میدونی من اصولا جنبه ی این قضایا رو ندارم.

خیله خب. اصلا چه بهتر. اگه امسال ولنتاین داشتم باید کلی پیاده میشدم! اصلا خیلی خوب شد که ندارم!

پس فردا میرم با همه ی پولام واسه خودم یه عالمه کادو میخرم. اوم. دل همه آب قهر

 

+ صبح به مامان گفتم مامان اگه فردا بعد از ظهر کسی با من کاری داشت بگو نمیدونم کجا رفته! بگو یه آقایی اومد دنبالش با هم رفتن بیرون (آره دیگه! آدم باید حفظ ظاهر کنه! اصلا چه معنی میده که دختر بچه تو روز ولنتاین تو خونه باشه! خیلی ضایعست جونِ ریزعلی )

+ البته در گوشی به شما میگم، اگه کاری باهام داشتین میتونید منو فردا زیر تختم پیدا کنید که دارم واسه خودم آهنگ گوش میدم!

+ بله؟ شما عاشقِ منید؟ ای بابا! جدی؟ نمیدونی برام کادو چی بخری؟ کاری نداره که عزیزم! من اصولا خیلی کم توقع هستم. یه دونه از این شکلات ها برام بخر. بذار تو ازین ماشینا سوییچشو بهم هدیه بده مژه (البته چیزِ خیلی گرونی نیست. ماشینش جنسش طلاست فقط نیشخند) بعدش خودت میتونی بری. دیگه باهات کاری ندارم! نیشخند

[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

+ صبح داشتم پیاده میرفتم واسه آزمونم. خیابون خلوت... پرنده پر نمیزد. بعدش یه ماشین از دور داشت می اومد. نگاه که به قیافه رانندش کردم متوجه شدم که قصدِ کرم ریختگی داره. رفتم تو پیاده رو. پسره ی بیشهههورِ بی فرهنگ عمدا فرمونشو کج کرد لاستیکای سمت راست ماشینو انداخت تو یه جایی که آب جمع شده بود شااالللاپ! هرچی آب بود اونجا ریخت رو من! خنثی

 

+ از مهمترین مشغله های ذهنی من تو این یکی دو هفته ی اخیر این بود که واسه روزِ آزمون چی بپوشم! و چه رنگی بپوشم!

الان یکی دو روزه که رو پالتو آبی و جین آبی و کتونی سورمه ای سفید با خودم به توافق رسیدم. بعدش درست از همون روز تا حالا هر وقت که به امتحانِ ارشدم فکر میکنم بک گراند ذهنم آبی میشه! یول

 

+ یه سریالی بود یکی دو سال پیشا از شبکه ی دو یا سه... شایدم یک! پخش میشد... ارمغانِ تاریکی... من خیلی دوسش داشتم. نمیدونم چرا.

آرش مجیدی با اون گریم و اون استایل و اون هیکل! و اون نگاه تو اون سریال (فقط تو همون سریال)، از اون موقع تا حالا مردِ ایده آلِ آرامش بخشِ منه!

مدیونید اگه بهم بخندید! باور کنید من خودم هم از این مساله در عذابم! خنثی

جدیدا هم شبکه I.film دوباره داره پخش میکنه این سریالو هر روز. منم داغِ دلم تازه شده، میشینم تا تهِ تیتراژِ پایانیشو نگاه میکنم! (البته هنوز کشف نکردم نقطه جاذبیتِ آرش مجیدی تو این نقش چیه واسم!) دلقک

 

+ کلیک کنید.

[ جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

از صبح که بیدار شدم، هی همش ته دلم استرس داشتم هی خودمو گول میزدم که بیا ببرمت برات صبحونه درست کنم! به به! ببین چقدر خوشمزست! بیا بریم خونه ی عزیز جون! بیا خودمونو خوشگل کنیم! بیا کر کر بخندیم! ... ولی بازم همش استرس داشتم.

تقصیرِ خودم نیستا. یه جورایی یه دلشوره ی خاصی دارم واسه روزِ امتحانم. نه که خیلی خونده باشم و اینا! نه!

اصلا چون نصفه نیمه درس خوندم و یه خورده در جریانِ امور هستم و میدونم که خیلی چیزا رو بلد نیستم و اینا یه جورایی دلشوره آوره.

برام مهم نیس که قبول شم یا نشم. چون میدونم واقعا حقم نیس که قبول شم! اصلا خوش به حالمم میشه اگه قبول نشم چون واقعا حوصله ی درس خوندن ندارم دیگه.

دلم میخواد کارهای دیگه انجام بدم. مثلا از صبح تا غروب برم باشگاه. کار کنم. نقاشی بکشم. کارای هنری انجام بدم. کتابی که خیلی وقته تو ذهنمه بنویسم. به صورت خیلی تخصصی تر فیلم ببینم... ینی کلا کارایی انجام بدم که ازشون لذت ببرم.

ولی بازم استرس دارم. حتی برای این آزمونِ جامعِ درِ پیتی که فردا دارم هم استرس پیدا کردم! بوخودا!

البته میدونم که گذراست و خوب میشه. احتمالا از محیط بهم وارد شده!

الان تنها چیزی که آرومم میکنه و ندارمش، اینه که یکی بشینه اینجا، بغلم کنه (یه بغلِ گرمِ امنِ قویِ ترجیحا خیلی خوشبو! به مدتِ نامحدود) موهامو بزنه کنار، با ازون صداهای درِ گوشی که انگار تازه از خواب بیدار شده (که عاشقشم) بهم بگه:

"اصلا گورِ بابای ارشد. ببین اصلا مدیونی بهم اگه از آخر اول نشیا. اگه مجاز شی دیگه دوستت ندارم. روزِ آزمونِ ارشدتم فقط حق داری بری سرِ جلسه کیک و ساندیسِت رو برداری بیای بیرون. سالِ دیگه هم عمرا اگه اجازه بدم تو این آزمونهای چرت و پرت شرکت کنی! الانم همینجا تو بغلم بخواب، خودم فردا میرم سوالا و جوابیه آزمونِ جامعِت رو برات میگیرم میارم ماچ"

 

افسوس میبینی تورو خدا؟! با این کمبودِ امکانات -بغلِ مذکور!- از آدم انتظار دارن استرس هم نداشته باشه! تو ارشد هم قبول شه! والله! حرفا میزنیا!

[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

در حالِ حاضر که این نامه! را مینگارم، دو روز مانده به آخرین آزمونِ جامعم و شاید یک هفته به آزمونِ ارشدم.

من اینجا در این جزیره! (منظورم خونمونه) بینِ سه عدد فردِ خطرناکِ سرما خورده ی آنفولانزا گرفته گیر افتاده ام.

بنده تمامی سعیِ خودم را نمودم و در این سال سی (منظور فصلِ سرماست) سرما نخورده ام. چگونه تاب آورم سرماخوردگی و فس فس در جلسه ی امتحان را؟

اولین قربانی پدرمان بود... او که اصولا پایش را در مطب نمیگذاشت و اینها، ولی یک شب با کمالِ میل و عجله رفت ویزیت شد و حتی آمپول هم زد! (پدرمان اصولا از آمپول خوشش نمی آید! نه که فکر کنید میترسد ها! نهههههههه!)

یعنی منظورمان از اشاره به آمپول زدن، گوشزد نمودنِ وخامتِ اوضاست.

دومین قربانی برادرمان بود... او بسیار در برابرِ بیماری مقاوم است، مخلصِ کلام اینکه در نوعِ خودش پوست کلفتی به شمار میرود! ولی سرما خورد... بسی خفن...

مادرمان آخرین فردِ قربانیست... او که همیشه از همه مراقبت مینمود، الان همی در بسترِ بیماریست...

ما هی میخواهیم از او مراقبت کنیم هی الکی میگوید که نه من خوب میباشم... هی همه ی کارها را خودش انجام میدهد... (بسیار به تلقینِ مثبت اعتقاد دارد مادرمان خنثی)

دیروز بلند شده کله ی سحر بخور داده، دوش گرفته دارد گرد گیری میکند برای خودش خانه را! (تا این حد ینی!)

و ما هم از ترسِ اینکه بیمار شویم تمامیه روشهای پیشگیری از سرماخوردگی را مطالعه نموده و انجام میدهیم و هر 5 دقیقه یک بار هم هی دستمان و اتاقها را ضد عفونی میکنیم... تا به اکنون که موفق بوده میباشیم.

بدبختی که یکی دو تا نیست!

ما میخواستیم در این روزهای آخر کمی نیم نگاهی به کتابهایمان که رویشان یک وجب خاک جمع شده بیندازیم ولی صد دریغ و افسوس!

کلا این هفته هایمان پر است!

کلی خریدِ انجام نداده داریم. (که صد البته خرید و مهمانی بسیار واجب تر از کنکورِ کذایی میباشد!)

22 بهمن تفلدِ پدرمان میباشد... هیچ غلطی ننمودیم تا الان. فقط صبح رفتیم با مادرمان برایش کادو خریدیم. تصمیم هم گرفتیم امر خطیرِ کیک پزان را خودمان انجام بدهیم ولاغیر. شاید هم چند تا از دوستان خانوادگی را جمع کنیم شب ببریمشان بیرون.

هفته ی بعد هم یک مهمانی دعوتیم.

تولد دوستمان هم هست.

11 اسفند هم جشن ازدواجِ یکی از فامیل هاست... البته ما لباسهایمان را زود آماده کردیم ولی جینگیل پینگیل و جزییات را کامل نکرده ایم هنوز... نمیخواستیم این خرید ها بیفتد به اسفند... افسوس (که می افتد ظاهرا)

یعنی مشکلاتِ ما بسیییاار بزرگ هستند واقعا!! مستحضر هستید که!

نمیدانیم چه گِلی به سرمان بگیریم...

درس که تعطیل است! حداقل تلاش کنیم سرما نخوریم گریه

 

+ و در بین آنها دیوانگانی هستند که از ساعتِ 11 تا 1 شب مینشینند آرشیوِ وبلاگِ خودشان را با کنجکاویِ فراوان میخوانند و احمقانه از خود میپرسند: ینی اینا رو من نوشتم واقعا؟!

 

پُستِ بیخودی بیش نبود خودمان میدانیم.

[ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

مامان: (در حالی که دستش بنده) مریم تو این دیگ بالاییه آب میریزی؟

من: کدوم؟ همین دیگی که این بالاست؟

مامان: پَ نَ پَ! همون دیگی که اون پایینه!

من:

 

[ شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

صبح کله ی سحر بیدار شدم که برم کتونی بخرم...

اولین مغازه ای که رفتم فروشنده هه خودش چند تا کار بهم نشون داد...

اولی:

من: نه D&G نمیخوام. بامن حرف نزن

دومی:

من: م م م... فکر میکنم خیلی حالتِ پسرونه و یغور داره.

سومی:

من: نه از این طرح های جینگیل پینگیل! خوشم نمیاد زیاد! زبان

چهارمی:

من: ... یه خورده رنگش جیغ نیس به نظرتون؟

پنجمی:

من: به نظرم برای دخترای دبیرستانی مناسبتره این طرح. خنثی

ششمی:

من: نه چسبی دوست ندارم.

هفتمی:

من: قسمتِ جلوش خیلی گردِ! پام شبیه کتلت میشه! ابله

هشتمی:

من: (سبز)  ببخشید مزاحم شدم!

 

الان که اومدم خونه وجدانم بیدار شده...

دارم فکر میکنم سلیقه ی طرف رو با خاک یکسان کردم احیانا، چقد ایراد گرفتم نیشخند

خُ میگفتم نه این مدل رو نمیخوام مثلا! خنثی

کتلت! خنده نیشخند

[ چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

قبل از سه سالِ پیش وقتی کسی تصمیم به خواستگاری میگرفت:

مامان: قراره واسه مریم خواستگار بیاد. اگه زنگ زدن چی بگم؟

بابا: ابرو چچچچچی؟؟

(من در پس زمینه: عه فا خجالت ناراحت خُ کاش میذاشت حداقل بیان ببینیمشون!)

 

سه سالِ پیش وقتی کسی تصمیم به خواستگاری میگرفت:

مامان: قراره واسه مریم خواستگار بیاد. اگه زنگ زدن چی بگم؟

بابا: معلومه دیگه. بگو ما دختر شوهر نمیدیم! قهر

(من در پس زمینه: هه! نیشخند چه خنده دار! خواستگار!!)

 

حالا وقتی کسی تصمیم به خواستگاری میگیره:

مامان: قراره واسه مریم خواستگار بیاد. اگه زنگ زدن چی بگم؟

بابا: م م م ... خب من که تو اینکارا وارد نیستم. خودت میدونی!

(من در پس زمینه: عمرا!!!! تازه داره خوش میگذره! شوهر میخوام چیکار!)

[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

+ دلیلم برای برگشتن فقط و فقط وبلاگم بود. با ذوق و خوشحالی و هدفِ حداقل یک پست در روز! اومدم دیدم ای روزگار! پرشین داغونه. بسی حرص خوردم. بسی بسیار زیاد ینی. any way. یادم باشه برم دیه بگیرم از پرشین واسه پوستم خنثی

فکر میکنم گوشِ شیطون کر الان درست شده باشه به کوریِ چشمِ استعمارگران و دسیسه چینان! آخه نه که ما بدبخت بیچاره های پرشین بلاگی اینجا لانه جا/سو/سی داریم! واسه اینه!

 

+ این روزها اگه شنیدید که یه دختری هست که صبحها که بیدار میشه سریعا بعد از بلند شدن و قبل از شستنِ دست و روش حتی! یه کلاهِ بافتنیِ سبزآبیِ بزرگ میکشه رو سرش و میارتش تا روی چشماش و همه ی موهاشم میریزه تو کلاهه و چتری هاشو یه کوچولو از کنارِ گوشاش، از زیرِ کلاهش میاره بیرون و کلِ روز همون ریختی واسه خودش تو خونه میچرخه و فقط و فقط با این کاره که احساسِ امنیت میکنه، نترسید! اون منم. فکر میکنم بعد از تیریپِ پتوییم این خنگولی ترین تیریپیه که تا حالا داشتم نیشخند ماشالله انقدم که جیگر میشم اصلا یه وضعی خوشمزه

 

+ یکشنبه رفته بودیم کوه برف بازی. این تصویر رو خودم شکار کردم. واقعا برای خودم جالب بود. قلبِ برفی! نیشخند این قلبه خودش از اول قلب بودا. من فقط یه خورده ترمیمش کردم که بیشتر قلب بشه مژه شونصد تا باهاش عکس گرفتم! البته به علت رعایت موازینِ اس/لامی و اینا، از گذاشتن عکس خودم با این قلبه معذورم نیشخند میدونید که!

[ پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

(من کودک  شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےنیستم! من همون مریم سابق شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے هستم. پست رو تا آخر مطالعه بفرمایید)

 

... صبح با بدبختی بیدار شدم اصلا یه وضعی! شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

به زور از پتوی گرم و نرمم دل کندم!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے الکی یه نیم ساعت چسبیدم به بخاری!

تهنایی صبحونه خوردم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بعد رفتم آماده شدم که برم واسه آزمون...  

راستش یه چند باری هم فکرهای شیطانی به مخیله ام راه پیدا کرد ولی من تند تند ذهنمو منحرف میکردم! شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

(مثلا اینکه ول کن بابا بگیر بخواب فردا برو جوابیه و سوالاتو بردار بیار خونه بخون دیگه!)

خب آخه زورم میاد میبینم همه راحت گرفتن خوابیدن من مجبورم برم یخ حوض بشکونم امتحان بدم خُشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

... کلا اینکه رفتم  شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے و آزمونم رو هم دادم و متوجه شدم اصلا یه حکمتی داشت که من حتما برم آزمون بدم!

آخه به جای ویفر، کیک شکلاتی داده بودن! باور کن! همین امر باعث شد که منم همونجا نشستم خوردم کیکمو!! زیادم به خودم سخت نگرفتم! هرچی بلد بودم و از شکل سوالش خوشم اومد زدم... هر چی هم که دوس نداشتم نزدم! شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

کارنامه ی دفعه ی قبلیمو هم همین امروز گرفتم (کلا حال میکنین با این انگیزه و اینای درس خوندن من آیا؟ شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  ) از درصدها و اینام نمیگم که کلا مایه ی شرمساریه.

دیگه این دمِ آخری گفتیم یه حرکتی کنیم یه خورده درس بخونیم بعدا مایه ی ندامت و اینا نشه دیگه...

توهم نوشت: این منم پس از اعلام جوابیه های کنکور ارشد: باور نمیکنی نه؟! خودمم باور نمیکنم راستش


1- غرض خاصی از این پست نداشتم فقط ثبتِ احوالات بود و بس...   شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

2- راستش غرض خاصی داشتم! دروغ گفتم تو شماره ی 1 ! همش میخواستم ازین اسمایلی ها  یه جا استفاده کنم دیگه داشتم میمردم از این حِس!   این  پست رو نوشتم دیگه استفاده کردم رو دلم نمونه با آمال و آرزو از دنیا نرم 

 

3- اینم رو دلم مونده بود ولی هیچ جایی نداشتم بذارم! همین پایین مایینا میذارم عقده ای نشم: شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

4- اینووووووووو ای خداااااااااااا قهقهه : شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

5- خنثی اینا دیگه چیهابرو از اینجا بچه رد میشه احیانا: - واقعا که.
6- دیگه من غلط بکنم ازین اسمایلی ها استفاده کنم  شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے چقد وقت گیره آخه! اوووووف!

7- به اعصابتون مسلط باشید ایندفعه یه پستِ خوب میذارم جبران بشهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے. به خدا این پست فقط برای رفعِ فشارِ روانی ناشی از سرخوردگیِ قبل و پس از آزمون و اینا بود شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

8- وای من چقد این شکلکا رو دوس دارم آخه! خیلی با حالن شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

9- هر چی بیشتر در این مکان توقف میکنم بیشتر هی اسمایلی اضافه میکنم! کلا کنترلم رو از دست دادم! منو عفو بفرمایید!

10- الان معلوم نیس واقعا من روم فشارِ کنکور زدگی و ایناس ینی؟ شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اندر احوالاتمان همین بس که امروز صبح که دیده بر جهان گشودیم و یک جفت خورشیدِ تابان به جهان میهمان نمودیم با وحشت دریافتیم که الاربعاء است (اینهمه دادِ سخن راندم و گفتم فی دورانِ راهنمایی-دبیرستان یوخده عربی یاد بفرمای یول معنی کلمه ی مذکور: چهارشنبه)

آری... عرض میکردیم... ناگهان پرده از جلوی چشمانمان کنار رفت و جمالِ حقیقتِ ترسناکی را به حورالعینِ مان مشاهده فرمودیم...

دیدیم که امروز چهارشنبه است و دو روز دیگر ما آزمون داریم و هیچ... هیییییییییییییییچ... هیییییییییییییییییییییییییچ چیزی مطالعه نفرمودیم. یعنی یک "هیییییییییییییییچ" میگویم، یک "هیچ" مینیوشی نگران

الان به سانِ ابرِ بهاری میمانیم که منتظرِ اندک تلنگری است که اشک بریزد ولی اشک هم ندارد خیرِ سرش! هی جمعه را در ذهنمان صحنه سازی میکنیم و خودِ بیسوادمان را میبینیم که درآن میانِ جمع به مانندِ یک عدد بادمجانِ بَم بِم بُم! نشسته ایم و فقط به کفشهای آزمونندگان (آزمون دهندگان) نگاه میکنیم و آنها را مورد آنالایز قرار میدهیم و با توجه به درصد خاک و خلِ بنشسته بر روی آنها میزانِ دوری و نزدیکیِ مسافت، میزانِ تنبلی و سهل انگاری در نظافت (النظافتُ منِ الایمان! -بر دیفالِ مکتبخانه ی ابتداییمان نبشته بوده گردیده بود)، و حتی رتبه ی کسب خواهد شده در آزمونِ اصلیِ آنها را نیز تخمین میزنیم ولی دریغ از یک دایره ی سفید که بتوانیم به صورت correct با مدادِ آبی نفتیِ خوشگلمان پُر کنیم... (البته شاید مدادِ آبی نفتیمان را نبریم چون اگر بخواهیم کتِ ذغالی بپوشیم به هم نمیآیند... شاید مدادِ قرمز ببریم با خودمان...)

الان که فکر میکنیم میبینیم که حتی آن ویفری هم که به عنوانِ قوتِ غالب/قالب میدهند هم به کاممان زهرِ تلخی بیش نخواهد بود... آه، بیچاره ای بیش نیستم در این میانه!

... خُب ما الان خیلی غصه ناک هستیم. داریم با خودمان فکر میکنیم که احتمالا برای آزمونِ اصلی هم همین حسِ ویرانگر را خواهیم داشت دیگر... کمی متنبه گشتیم حدِاقَلِ کَندِش!

احتمالش میرود که از این پس روزی یک پیج درس بخوانیم... جای دوری نمیرود احیانا... یا میرود توی مغزمان یک چیزی یاد میگیریم...  یا از این گوش میرود از آن گوش در میاید فوقَش... خوبی اش این است که به دستِ اس/تعمارگرِ پیر و آقای فرارِ مغزها و inside توط/ئه گران و ر/وباهِ مکار و خانوم تناردیه و اقوامِ محترمه و اینها نمی افتد ذخایرِ علمیِ م/ملکت!

الان از فشار و استرس وارده گفتیم که دست به دامنِ پروردگار هم بشویم شاید یک نظری انداخت و یک فرجی شد در کارِ ما...

 

خداونداگارا! معبودا!!

کسی به عیبِ من از خویشتن نپردازد-که هر که مینگرم با تو عشق میبازد!

ما تنبلی هستیم از تنبل های روزگار... -اصلاح میکنیم پروردگارا، از آن تنبل های خفن هستیم- گوشه چشمی فرموده، موردِ عنایت قرار دهید مارا، کمی انگیزه و اراده در ما تقویت نموده، از دریای فضل و کَرَمِ خود ما را بهره مند بفرمااااااااااااااااید. آمین یا رب العالمین!

شما هم نخند جانم! نخند! از بهرِ این نادمِ مفلوک دعایی کن شاید از آبرو ریزی های آتی نجات پیدا کرده و درصدهایمان زیرِ پنجاه نشده و موردِ استهزاء رقبا و دوستانِ به ظاهر دوست قرار نگیریم... دعا کن جانم! دعاااااا!

گلِ سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم نکن تا میتوانی :(

[ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

... الان که فکر میکنیم یادمان می آید که چند ماه پیش هم ناخن میجویدیم...

ناخن جویدن های ما دوره ای میباشد گویا...

(دفاعیه: ناخن جویدن خیلی هم خوب است، از کندنِ موهایِ سرِمان که بهتر است، نیست؟؟ یول)

اواخرِ خرداد بود... رفته بودیم باشگاه... دیدیم گوشه های ناخن هایمان خیلی میسوزد... -بَس که دیشبَش جویده بودیم آنها را- بی خیالش شدیم...

بعد از باشگاه در مسیرمان رفتیم به داروخانه ای* که همیشه از آنجا خرید میکنیم... (همیشه 70% پولمان خرجِ خریدن کرم و لوازم بهداشتی میشود یول)

خریدمان را کردیم... خواستیم کیف پولمان را در بیاوریم... ناگهان با دیدن انگشتمان شوکه شدیم! پسرِ فروشنده هم چشمانش گرد شد هی به انگشتان ما زُل میزد هی به صورت ما زُل میزد! ...

انگشتِ اشاره ی دست چپمان تا نیمه های بند دومش پر از خون بود... ظاهرا در باشگاه انقدر که هرکول بازی در آوردیم و دمبل زدیم این انگشتِ جویده شده! خونریزی کرده بود...

گفتیم: "نگران لطفا یک چسب زخم هم لطف کنید!"

بیشاره از ما بیشتر هول شده بود. تند و تند یک چسب آورد و باز کرد و چسب را دور انگشتمان پیچید... پرسید ضد عفونی کنم برایتان آیا؟ گفتیم ممنون خوب میشود و تشکر کردیم و راهمان را کشیدیم و رفتیم بیرون...

قبل تر ها هم میدیدیمش در  آن داروخانه... ولی تازه آن روز متوجه شدیم که جنتلمنی است برای خودش! یول دروغگو

آن روز وقتی به منزل! رسیدیم نگاه به آینه که کردیم (اولین کاری که پس از رسیدن به خانه انجام میدهیم این است که ریختمان را در آینه چِک میکنیم!) اینگونه شدیم: تعجب

تمام کناره های صورتمان خونی شده بود بس که هی موهایمان را میریختیم تو و این انگشتِ خونینمان به صورتمان اصابت مینمود و ما حواسمان نبود! ...

امروز که رفته بودیم برای خریدِ چیزی، باز هم آن جنتلمَن! را دیدیم! داشت با پیرمردِ دوست داشتنیِ صاحبِ داروخانه کوری میخواند! بحثشان درباره ی دو تیم سرخ/آبی و اینها بود... بدبخت تا چشمش به ما افتاد به مانندِ فشنگی که از اسلحه ی کلاشینکَفِ برادران بس/یجی شلیک میشود از داروخانه متواری شد... ما کمی بهمان بر خورد...

بعد که به خانه برگشتیم، یادِ آن روزِ کذایی افتادیم! تازه دو زاریمان افتاد که چرا آن بدبختِ مفلوک زل زده بود به صورت و انگشت ما! در آن روز شاید فکر کرده بود در مسیرمان کسی را کشته ایم که اینگونه خینی! شده ایم! یا لاتِ محل میباشیم و از پیکارِ ق/م/ه کشی برمیگردیم و یا حتی یک کابویِ خسته ی تنهاییم که از یک نبردِ سخت با دالتون ها برمیگردیم...

کاش شفاف سازی میکردیم برایش!! که امروز اینگونه فراری نشود از ما!!

هی جنتلمن! ما پیف پیف و murderer و لوک خوش شانس و مزاحمِ نوامیسِ مردم و نامادریِ سیندرلا و گروهبان گارسیا و اینها نیستیم ها! ما فقط و فقط یک دخترِ مهربانِ ناخون خور هستیم. مژه

 

*ما معمولا از سه عدد داروخانه خرید میکنیم:

-یک داروخانه که همیشه شلوغ است و هیچوقت چیزی که ما میخواهیم هم ندارد!

-یک داروخانه هم که همیشه خلوت است و همیشه چیز میزهایی که ما خواهیم دارد ولی همه شان گند گرفته هستند!

-یک دارو خانه هم که شیک و تر و تمیز و خلوت است و همیشه همه چیز دارد -همین داروخانه ی مذکور!

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

خدایا؟! میشه به صورت منطقی و با ذکر مثال برام توضیح بدی که هدفت از خلقت من دقیقا چی بوده؟! -خودم هنوز نفهمیدم آخه، فکر میکنم داره دیر میشه!-

+ راستی! خودت که میدونی، من ازاینکه پرنده آواز بخونه و باد بِوَزه و درخت شکوفه بزنه منظورتو نمیگیرما! یا بیا این پایین با هم چای بنوشیم شفاهی صحبت کنیم!

یا اگه سرت خیلی شلوغه call me به من زنگ بزن

دیگه فوقش آخر شب بهم میل بزن فردا صبح چِک میکنم! گاوچران


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

تیریپ سازیمون که یادتون میباشه؟

در اینجا میخوام تیریپ جدیدمو رو کنم! فقط حق دیزاینر محفوظ است! گاوچران

 

مواد لازم:

یک عدد خودتون! یک عدد پتو! (هر نوعی که میپسندید. البته هر چی سبک تر باشه بهتره! - اگه با رنگ لباستون هماهنگی داشته باشه که خیلی بهتره!)

طرز تهیه:

ابتدا پتو رو به شکل دلخواه تا میکنید، مستعطیل یا مثلث.

بعدش دمای خونه یا اتاقتون رو به حداقل میرسونید و وقتی احساس کردید که دارید قندیل میبندید، این پتو رو میندازید روی دوشِتون و دور خودتون میپیچید، مثل شنل. بعدش گرمتون که شد انقده حال میده! نیشخند

مزایا:

میتونید با این پتو همه جا برید.

اصلا هر کجا که برید میتونید همونجا اتراق کنید! یعنی میتونید همونجایی که نشستید نصفشو بندازید زیرتون، نصف دیگه اشم بکشید روتون!

بعدش بخوابید اصلا!

یا برید زیرش قایم شید حتی!

ضربه گیر خوبی هم هست! برای وقتایی که ممکنه از طرف یک دیوانه ی سادیستیک، چیز میز به طرفتون پرت بشه!

برای اقتصاد خانواده هم خیلی خوبه! نه که همه چی یار*انه ای شده! واس خاطرِ اون میگم نیشخند

نکته: اگه اونقدر دستتون باز نبود که کل خونه اتون رو تبدیل به سیبری کنید، میتونید فقط از اتاق خودتون استفاده کنید! اینجوری کسی هم جرات نمیکنه که تو این یخناک بودن هوا، بیاد تو اتاقتون لنگر بندازه نیشخند

معایب:

ممکنه که به ناقص العقل بودن متهم بشید. ولی با گذشت زمان عادت میکنید و عادت میکنن یول

 

[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

نمیدانیم فک بالا و پایین و استخوان بینی و پیشانی و سر، ربطی به هم دارند آیا؟؟

از دیروز که سیم های دندانهایمان دستکاری شده اند تا به اکنون تمام اعضای سرمان و مافیها در ابعاد وسیعی درد میکنند خفن ناک!

در حدی که غذا نمیتوانیم بجَویم حتی! این از این طرف! سوزش زخم گونه مان از طرفی دیگر!

...

اصلا یک وضعی میگوییم یک وضعی میخوانید!

ما هم که تا به اکنون به طور کاملا پیروزمندانه ای از خوردن هر گونه قرص مسکن خود داری نموده ایم. قهر

همین نیم ساعت پیش بود که دیدیم تحمل کردن جواب نمیدهد! تصمیم گرفتیم برای ارضای حس مازوخیستیکِ! خود، آدامس بجویم! (توجه مبذول بفرمایید که ما در شرایط دردناکی قرار داشتیم که حتی اگر آب هم می آشامیدیم دادمان در می آمد! پس این تصمیمی بود بس انتحاریک!)

یعنی این آدامس را که میجویدیم احساس میکردیم که دندانهایمان در حال ریزش هستند گویا! هی میجویدیم و هی دندانهایمان در حد انفجار درد میگرفت و بعد که نمیجویدیم از احساس اینکه دردمان کمی آرامتر از وقتی میشود که آدامس میجویم لذت میبردیم!

همچنین آدمی هستیم ما!

از اِ ریزالت، الان از اینکه آدامس نمیجویم و یک درد معمولی را تحمل میکنیم بسی خرسندیم!

 

نتیجه ی اخلاقی: همیشه از بد، بدتر هم میتواند وجود داشته باشد. پس خود را برای بدترین شرایط آماده کنید.

(این نتیجه ی اخلاقی کاملا جدی میباشد! دیده ایم که میگوییم!)

پ.ن بچه های خوبی  باشید مطلب را بگیرید! ما فردا مجبور نشویم بلند شویم بیاییم شفاف سازی کنیم! گفته باشیم! نیشخند

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیشب داشتیم خواب میدیدیم... یک خوابِ "زندگیِ روزمره-کاملا واقعی!*"

به یک مهمانی دعوت شده بودیم... نمیدانیم چرا مقنعه! گذاشته بودیم! یک مقنعه ی رنگ و رو رفته ی داغان! بعد در آن گیر و ویر، همه ی تمرکز و دلمشغولیمان این بود که بگردیم یک آینه بیابیم، ببینیم وضعیت آرایشمان در چه حالیست! (در خواب هم ولمان نمیکند این حس زیبایی دوستی!)

در همان حین با یک صحنه های +18 سال مواجه شدیم... در بین جمع! بین یک داماد و خواهر زن که خوب میشناسیمشان.... که در واقعیت هم یک جای کارشان میلنگد...

نه که فکر کنید کارِ خیلی بدی بودها... یعنی بد بود... ولی نه آن چیزی که الان شما فکر میکنید!

در آن لحظه، این کارها برای همه ی حاضرین عادی بود، ولی ما در آن بین از قبح و زشتی کارشان از خجالت سرخ شده بودیم! اصلا احساس میکردیم خون به گونه هایمان دویده...

با خودمان فکر کردیم اصلا چه معنی دارد. واقعا بعضی از روابط بسیار نا متعارف شده است قهر

...

همان جا در خوابمان میدانید با خودمان چه گفتیم؟ گفتیم این کارشان را حتما در وبلاگمان مینویسیم! (در خواب این را گفتیم!) فکر میکردیم واقعی است!

-کلا خواستیم بگوییم همچنین آدمِ عجین شده با وبلاگی هستیم!

 

*این نوع خواب یعنی خوابی که یک روز از زندگی روزمره به نظر میرسد و بیننده ی خواب، توهم میزند که این حادثه کاملا واقعی است! منبع: MaryPedia!

 

(در این متن اصلا از حرف p فارسی استفاده نشده است! امضاء: مادموازل مریِ خفن!)

 شفاف سازی نوشت: کلا منظورمان از این متنی که گذاشتیم شرح ماوقع خوابمان نبود. که اگر این بود میتوانستیم بسیار بیشتر حرف بزنیم در باره اش! منظورمان این بود که ما حتی روحمان در خواب نیز به فکر وبلاگمان است و خواب و بیدار را تشخیص نمیدهد!

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

+ آن شنیدستی که روزی مریمی ، گفت من سرما نمیخورم همی؟! بعد اونوقت فرداش فس فس کردنش شروع میشه؟ واسه آزمون مرحله دوم آخر هفته اش هم چیزی نخونده؟ خوابشم میاد؟

منو میگه. منتظر

________

+ خاک بر سرم شد نوشت: یا جده سادات!! یهو مژه هامو آروم کشیدم 100 تا مژه کنده شد تعجب  برم ببینم چه خاکی به سرم شده استرس

_________

+ بعد از خاک به سر شدن نوشت: اتفاق خاصی نیفتاد خوشبختانه اصلا معلوم نیس اوه

_________

+ امروز یه دیوانه ی خجسته ای 143 بار میلشو چک کرد. اصلا هم فکر نکنید که من بودم دروغگو

_________

+ کلا خوشم میاد گلوم که درد میگیره همچین احساس خواننده شدن بهم دس میده خفن! استعدادشم دارما! یول

_________

+ اخیرا به شدت به دنبال راهکارهای جلوگیری از کاهش IQ در هنگام بیدار شدن صبحگاهی میباشم!

_________

+ نیا جلو بچه، سرما میخوری توام هذیون میگیااااا گاوچران

_________

+ روش جدیدی اختراع نشده واسه خسته نشدن از نیییییم ساعت پشت میز نشستن؟؟!

(حداکثر زمانیه که به صورت مداوم میشینم یه جا درس میخونم!)

_________

+ من میدونم تقصیر نیلوفره که من سرما خوردم. من میدونم نگران

_________

+ کلا محتاجیم به دعا برای شفای عاجل!

 _________

ما رفتیم بخوابیم ناراحت

[ یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

امروز شال و کلاه کردیم که برویم به روش سنتی! از اداره ی پست کارت ثبت نام ارشدمان را تهیه کنیم...

وارد که شدیم دیدیم خیلی ها مثل ما همین تصمیم را گرفته بودند! برای چند لحظه پشیمان شدیم از اینکه چرا اتاق گرم و نرممان را ترک نمودیم آمدیم بیرون اصلا. کلا کارهایمان را با روشهای مدرن انجام میدادیم میرفت پی کارش دیگر!

ولی بعدش گفتیم خب حال و هوایمان عوض میشود در این سرما! خوب شد که آمدیم اصلا! دل هرکسی هم که نیامد و در خانه نشست و اینترنتی کارش را انجام داد آب! خیلی هم حال میدهد برویم صف بایستیم کارت بخریم. خیلی هم سرما برای پوست مفید است. اصلا عمدا آمدیم که خوشگل بشویم. اوم قهر (نیشخند)

رفتیم به آقای پسر مسئول آنجا گفتیم کارت میخواهیم. یک فرمی داد دستمان گفت باید این را پر کنید لطفا... برداشتیم یه چیزهایی اش را پر کردیم... یه چیزهایی را خالی گذاشتیم... فقط یک ثانیه رفتیم عقب که از کیفمان کارت ملیمان را در بیاوریم یکهو یک برادری مثل چیز! پرید سرجای ما! جایمان را گرفت. (پسرک فلان فلان شده ی بیریخت مو فشن شلوار تفنگیه مسخره قهر)

ماشالله فرهنگ حق تقدم. ladies first بخورد توی سرتان نوبتم را دیگر نچاپید لطفا!

یک صحنه ی خنده دار دیگری هم که در حاشیه مشاهده کردیم این بود که آقایان همه رفتند جلو! به پیشخوان تکیه دادند و در حال انجام کارشان بودند و خانمها پشت سرشان تماشا میکردند تا کار آقایان تمام شود سبز کلا حالمان به هم خورد از این بی دست و پا بودنشان و اینکه نمیتوانستند از نوبت خودشان استفاده کنند و بخواهند که به کارشان رسیدگی شود.

رفتیم جلو فرم را دادیم... نمیدانیم چرا این گل پسر مسئول اینقدر با ما خوب بود مژه همه اش تند تند هر کاری که ما میگفتیم با لبخند انجام میداد و بقیه را هم تحویل نمیگرفت گاوچران اصلا خوشحال بودیم که رفتیم کارمان را حضوری انجام دادیم. به مرگ خودمان!

کلا اینها را گفتیم که بگوییم دو عدد کارت سراسری و پیام نور-غیر انتفاعی خریدیم 21500 تومان متفکر .

تا آنجا که یادمان می آید پارسال کارت ثبت نام آزاد 30000 تومان بود. امسال احتمالا 50 تومانی باید بسلفند ملت.

برایمان سوال شده که اینها این پولها را دقیقا خرج چه چیزهایی میکنند؟ من که پارسال حتی از یک عدد صندلی مخصوص چپ دستها هم محروم بودم و تا آخر جلسه کتف و کمر برایم نمانده بود. با اینکه در فرم ثبت نام نوشته بودم. بی تربیت ها. زبان

امسال اگر برایمان صندلی مخصوص نگذارند قهر میکنیم دیگر سال آینده در این آزمون شرکت نمیکنیم قهر

(خنده) جدی میگویم! نخند جانم. نخند. یول

 پ.ن1 : به پ.ن 2 این پست مراجعه نمایید یول

پ.ن 2 : به پ.ن سییم این پست مراجعه نمایید یول

همینطوری نوشت:

اونی که زود میرنجه، زود میره، زود هم برمیگرده.

اما اونی که دیر میرنجه، دیر میره، اما دیگه برنمیگرده...

 

آهنگ و عکس نوشت در ادامه ی مطلب لبخند

(ابی)-(درس خوندن من!)

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

از عادتهای شنیعی که جدیدا پیدا کرده ایم آدامس بازی میباشد! نیشخند

یعنی وقتی آدامسمان مزه ی خود را از دست داد، در حین انجام دادن کارهای دیگرمان (مثلا مطالعه یا وبگردی) درش می آوریم و آنقدر میکشیمش و دور انگشتانمان میپیچیمش تا با گرمای دستمان خاصیت ارتجاعی خود را از دست مبدهد و بسیار چسبناک شده، بلای جانمان میشود به نحوی.

یعنی جدا کردن تکه های چسبناکش از انگشتانمان کاری است بس وقت گیر و ملال آور.

و نکته ی مهم این است که ما هر دفعه پس از انجام این کار بی ادبی، تصمیم میگیریم که از این شغل! استعفا بدهیم ولی پذیرفته نمیشود استعفایمان.

(الان حالتان این شکلی شده: سبز . میدانیم!)

از قضا، چند روز پیش در حال وبگردی همین عملیات را انجام میدادیم و یادمان رفته بود که جسد آدامسمان را زودتر از دستمان جدا کنیم و این آدامس بی تربیت آنقدر بد به انگشتان ما چسبیده بود که در طول سابقه ی آدامس بازیمان، مثل و مانندش را ندیده بودیم! آنقدر که این انگشت اشاره و انگشت وسط دست چپمان از فرط علاقه! به همدیگر قصد جدا شدن نداشتند. استرس

هر کاری کردیم حتی نتوانستیم یک مولکول از این آدامس ها را از انگشتانمان جدا کنیم، کلا اشک در چشمانمان لانه کرده بود از فرط استیصال؟ اسطیسال؟ اثطیصال؟!! (از آخریش خودمم خندم گرفت نیشخند)

کمی اندیشیدیم... متفکر یادمان آمد برای برداشتن آدامس از روی لباس میتوان قطعه یخی روی آن قرار داد و آن را جدا نمود. و ما هم فکر کردیم برای پوست هم این فرمول جوابگو میباشد گویا... ولی زهی خیال محال!

دستمان بسیار گرم بود و قطعه یخ بسیار سرد... چشمتان نبیند همچنین روزهایی را و به لطف خداوندگار از جمیع بلایا دور باشید انشالله! قطعه یخ بی ادب چنان چسبیده بود به پوستمان که به زور کشیدیمش تا جدا شد. انگار آتش گذاشتیم روی انگشتانمان. سوختیم خفن... این آدامس های نا به کار هم نه گذاشتند و نه برداشتند و محکم تر انگشتان ما را بغل کردند...

بعد فهمیدیم که باید با آب گرم بشوییم دستمان را. آبی که حرارتش از دمای دست ما بیشتر باشد. که آدامس ها شل شوند اندکی...

مخلص کلام اینکه انقدر دستمان را زیر آب داغ نگه داشتیم و انگشتانمان را سائیدیم که کلا دستمان قرمز شد عینهو لبو... نگران

و بعد در حالی که هنوز مقداری از بقایای این آدامسها روی دستمان جا خوش کرده بودند و انگشتانمان هنوز قرمز و چسبناک بود، برای التیام خستگی  این عملیات جانفرسا! با اعتماد به نفس کامل لباس پوشیدیم رفتیم خرید! مژه

وقتی با سرخوشی برگشتیم یادی هم کردیم از دست چپ بخت برگشته مان... نگاه کردیم به انگشتانمان... نمیدانیم در طول مسیر به لباس کدام ننه قمر بدبخت و غرغرویی -اصلا منظورم خودم نبود دروغگو- مالاندیم دستهایمان را، که نه اثری از قرمزی و سوزش بر جای بود و نه اثری از آدامس ها! زبان

 

نتایج اخلاقی:

1-آدامس بازی نکن عزیزم.

2-اگر آدامس بازی کردی، زودتر آدامست را بینداز که دستت چسبناک نشود عزیزم.

3-اگر آدامس بازی کردی و زودتر آدامست را نینداختی و دستت چسبناک شد، روی دستت یخ نگذار عزیزم.

4-اگر آدامس بازی کردی و زودتر آدامست را نینداختی و دستت چسبناک شد و رویش یخ گذاشتی، یکهو یخ را نکش که پوست دستت کنده شود عزیزم.

5-اگر آدامس بازی کردی و زودتر آدامست را نینداختی و دستت چسبناک شد و رویش یخ گذاشتی و یکهو یخ را کشیدی و پوست دستت کنده شد، سریع دستت را زیر آب داغ نگذار عزیزم.

6-اگر آدامس بازی کردی و زودتر آدامست را نینداختی و دستت چسبناک شد و رویش یخ گذاشتی و یکهو یخ را کشیدی و پوست دستت کنده شد و سریع دستت را زیر آب داغ گذاشتی و حسابی سوختی، بعدش برو خرید! و مطمئن باش وقتی برگشتی همه چیز ردیف است! بامن حرف نزن

 

 

آهنگ نوشت در ادامه ی مطلب لبخند

(Demi Lovato)

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

ما یک خصوصیتی داریم بس عجیب و دردسر ساز.

هر از چندگاهی به صورت کاملا خود به خودی و خود جوش یک تیریپ خاصی میرود روی مغزمان و باید تا یک مدت نا معلوم (مثلا شاید یک روز و شایدم حتی چند ماه) از این تیریپ پیروی کنیم. دست خودمان نیستها. اگر انجامشان ندهیم نروس میشویم. برای شفاف سازی چند نمونه عرض میکنیم خدمتتان.

مثلا یکی از مشهورترین تیریپ های ما "جوراب نصفه" بود!

یعنی جورابمان را میپوشیدیم و سپس آن را تا نیمه ی کف پایمان در می آوردیم. و نصف دیگرش هنوز از و سط کف پایمان تا نوک انگشتانمان قرار داشت! چند وقتی با این تیریپ سر کردیم تا این mood از سرمان افتاد و دیگر انرژی اولیه را به ما منتقل نمیکرد.

البته خانواده* به این روشهای خنگولی ما (دور از جونم) اعتراضی ندارند... یعنی کلا بیچاره ها عادت دارند ما را در این وضعیتهای abnormal مشاهده کنند!

ولی مامان خانوممان با تیریپ بعدیمان که البته مدت زیادی هم به طول انجامید خیلی مشکل داشت. میگفت: "این دیگر چه لباسی است که میپوشی! مثل کارگر ها میشوی!"

قضیه این بود که ما یک شلوار کوتاه نخی داشتیم که خیلی دوستش میداشتیم. یک جورهایی یک حس همزادپنداری عجیبی با او داشتیم! این شلوار کوتاه را با یک تی شرت بلند میپوشیدیم و بسیار به ما انرژی میداد این ترکیب... انقدر این مدلی برای خودمان در منزل گشت و گذار کردیم که بالاخره مادرمان این شلوارمان را نمیدانیم کجا سر به نیست کرد. (اصلا افسردگی گرفتیم یک وضعی افسوس)

البته مدلهای غیر لباسی هم در کارنامه ی ژانگولر بازی های ما وجود دارد.

مثلا اینکه یک مدت اگر چتری هایمان را نمیریختیم روی پیشانیمان، جایی را نمیدیدیم! یا اگر در هنگام مطالعه ی متون انگلیسی داخل گردالیه حروف سوراخدار (مثل p, R, q ...) را با مداد رنگ نمیکردیم، آن جمله را متوجه نمیشدیم. یا مثلا اگر در هنگام خوابیدن یکی از گوشه های پتویمان از مستطیل تختمان خارج یا آویزان میشد استرس میگرفتیم. یا اگر بعد از sms بازیه قبل از خواب گوشیمان را پشت و رو نمیگذاشتیم خوابمان نمیبرد...

کلا اگر بخواهیم همه ی تیریپ های خانمان بر اندازی را که تا به حال داشته ایم لیست کنیم، آبرویی* برایمان در وبلاگستان نخواهد ماند!

(البته هنوز به فلسفه ی وجودی این تیریپ سازی ها پی نبرده میباشیم!)

در اینجا از آخرین و جدیدترین تیریپ انرژی زای مان پرده برداری میکنیم:

یک عدد روفرشی کف دار خیلی گرم و نرم (با زمینه ی سفید و خال های نارنجی!) میپوشیم (مستحضر هستید که؟ با این جوراب روفرشی ها نیازی به روفرشی یا همان صندل و اینها نیست) بعدش با یک عدد دمپایی پلاستیکی حمام قرررمز! حداقل سه سایز بزرگتر از شماره پایمان در خانه راه میرویم!

صحنه ای است بس عجیب و خفن!

الان روی این mood میباشیم. یعنی احساس میکنیم اگر از ترکیب این روفرشی و آن دمپایی با همدیگر (دقیقا با همین رنگ و فرم!) استفاده نکنیم یک چیزیمان کم است. احساس میکنیم نمیتوانیم راه برویم بدون آنها!

(راهنمایی میکنم: احساسی داریم 10 برابر شدیدتر از احساس خلاء ای که وقتی موبایلتان را در خانه جا میگذارید به شما دست میدهد و گویی یکی از اعضای بدنتان سر جایش نیست!)

پ.ن: به پ.ن اول این پست مراجعه نمایید.

تمام.

_______

*تا همین دو سال پیش جای "آبرو" مینوشتیم: "عابرو" - جای "خانواده" مینوشتیم: "خوانواده"!

(اندر احوالات وجود چند "حرف" برای یک "صدا" در الفبا)

 

اعتراف نوشت: دیگر حتی طنز الکی نوشتن و خندیدن با نقاب هم آراممان نمیکند... بد مصب درد دل هم که میخواهیم کنیم خودمان را سانسور میکنیم توی چند خط طنز روزمره و خودمان را میزنیم به کوچه ی علی چپ...

 

آهنگ نوشت در ادامه ی مطلب لبخند

(ROSEMARY CLOONEY)



ادامه مطلب
[ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

شیطان پریروز پس از چندی خود درگیری مدل ابروهایمان را تغییر دادیم. شده است به مانند ابروهای آواتارمان که در گوشه ی سمت چپ وبلاگمان میبینید. اما بسی زیباتر و شکیل تر و کشیده تر. احساس میکنیم الان خودمان را بیشتر از وقتی که ابروهایمان این مدلی نبود دوست میداریم. احساس میکنیم همه اش دلمان میخواهد خودمان را در آینه ببینیم (البته بیشتر از قبلا ها که روزی 23 ساعت و 45 دقیقه در آینه خودمان را میدیدیم!)

داشتیم فکر میکردیم چقدر میزان رضایت افراد از چهره شان بر عملکرد و نشاط روزانه و پذیرش اجتماعی و نمیدانیم از این چیز میزهای قلنبه که روانشناس ها میگویند تاثیر گذار میباشد. متفکر

برای همین حس زیبایی دوستی انسانها است که شما میبینید خیل عظیمی از افراد پس از پروتز لبهایشان بینی هایشان را هم عمل میکنند. تتو میکنند. کمی بعد لیزر میکنند. بعد موهایشان را اکستنشن میکنند. بعد رنگ پوست و مویشان را عوض میکنند. مژه میکارند (این را دوست داریم. شاید به زودی انجامش بدهیم شیطان) ابرو میکارند...

بعد هی گیر میدهند به هیکلشان! میروند پروتز و ساکشن میکنند... خلاصه هی میخواهند یک تغییراتی در خودشان ایجاد کنند. چون با هر بار زیباتر شدن میخواهند خیلی بهتر از اینی که هستند شوند...

(این پاراگراف را چشم بسته غیب گفتیم! چون هیچکس تا به حال اینها را نمیدانست و فقط من میدانستم! از خود راضی)

ولی امان از وقتی که دکی یا آرایشگر محترمشان یک جایی خرابکاری کند منتظر آدم دلش میخواهد در کنج خرابه ای زانوی غم بغل بگیرد و اجتماع گریز گردد! و تا آخر عمرش به همین زانو بغل کردن اکتفا نماید. افسوس

اما گذشته از این قلم فرسایی ها و این چیزهای پیش پا افتاده که این روزها میتوان در هر مجله و سایتی مشاهده نمود، از خودمان سخن برانیم که از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است (شعرشو درست گفتم؟! متفکر)

ما الان بد جوری افتاده ایم روی مود پروتز لبها خیال باطل البته نه آنگونه که لبهایمان آنقدر بزرگ شوند که نتوانیم مثل بعضی ها حتی حرف بزنیم زبان در یک حد کاملا نرمال و فانتزی و طبیعی. مژه

قبلش برنامه ی جراحی بینی و اینها مخمان را کار گرفته بود یک مدت مدیدی. ولی با مشاهده ی عوارض و دردسرهایش و اینگونه چیزهای خطرناک، به هر جان کندنی که بود کلا بوسیدیم گذاشتیمش کنار! گفتیم ما کلا اعصاب معصاب این ماجرا را نداریم میزنیم خودمان را شل و پل میکنیم از زندگی ساقط میشویم خدایی نکرده! شانس که نداریم! یکهو دیدی از 1000 تا بینی عمل شده ی ناز، بینی ما فقط شبیه ولدومورت در هری پاتر میشود!

آینه را برای بار صدهزارم برداشتیم و دیدیم همینگونه که هستیم روزی هزار هزار کرور کشته میدهیم! چه برسد به اینکه خوشگلتر هم شویم! گاوچران

(اسمایلی مریم miss of the world!)

متفکر ما کلا دختر زیبایی دوستی میباشیم! همیشه مراقب سلامتی و پوستمان هستیم. و هیچوقت هم کارهای عوارض دار انجام نمیدهیم! مثلا همین جراحی ها و اینها. ولی خداییش این پروتز لبها با کفش هایش که تهشان میخ دارد، بدجوری دارد روی مخمان رژه میرود. یکی بیاید پند و نصیحتمان کند نجات پیدا کنیم این دم کنکوری!

پ.ن 1 سبک نوشتاری و پاراگراف بندی و ویرایش قاراش میشم رو بذار پای پشت کنکوری بودنم مژه

پ.ن 2 الکی سرخوشم الان، نی دونم چرا!

پ.ن 3 این مبحث در حد یک مقاله ی علمی جای حرف داشت. ولی دیگه از من انتظار بیشتری نداشته باشید با این ذیض؟ ضیغ؟ ذیق؟ زیغ؟! وقت و سواط اندکم مژه

پ.ن 4 البته من شکسته نفسی میکنم! شما خوشحال نشو نیشخند - به بخش پایانی پ.ن 3 مراجعه شود. یول

پ.ن 5 برویم با دستکشهای سرخابی مان ظرفهای ناهار را بشوییم! فعلا! فرشته

 

آهنگ نوشت در ادامه ی مطلب لبخند

(شکیلا)

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اعتراف میکنم یکی از احمقانه ترین تصورات من از دوران راهنماییم تا به اکنون! این بوده که فکر میکردم بابام میتونه فکر منو بخونه! ابله

مخصوصا وقتی داریم با مامان اینام میریم جایی و من پشت صندلی بابام تو ماشین میشینم. یول

اولین بار وقتی این فکر به مخیله ام راه پیدا کرد که تو ماشین داشتم به یه موضوع خاصی فکر میکردم و دقیقا وقتی فکرم به جاهای حساسش میرسید بابام از تو آینه ی جلو به من نگاه میکرد! خجالت

اوایل این تصور در حد تئوری بود ولی چند بار دیگه هم امتحان کردم یعنی به یه موضوعی فکر میکردم و تو لحظه های اصلی میدیدم که بابام از تو آینه به من نگاه میکنه! متفکر

گاهی وقتی به یه موضوعی فکر میکردم و خیلی دور از تصور بود بابام دقیقا در مورد همون موضوع شروع به صحبت میکرد!

همیشه فکر میکردم من و بابام یه تله پاتی هایی باهم داریم. انگار یه وقتایی یه رشته ی نامرئی مغز من و بابامو به هم وصل میکنه! و این بعضی وقتا خیلی وحشتناکه. مخصوصا اگه یه موضوع کاملا شخصی ذهنتو درگیر کرده و نتونی وقتی دارید خانوادگی میرید سفر بهش فکر کنی! (اما وقتایی که من هوس بستنی میکنم و بابام دقیقا جلوی یه بستنی فروشی نگه میداره خیلی خوبه! از خود راضی)

یه روشی هم اختراع کرده بودم برای خودم که وقتی کنار بابا بودم اول یه خورده از افکارم رو تو ذهنم play میکردم و اگه واکنش خاصی نشون نمیداد خیالم راحت میشد که امروز اون رشته ی نامریی وصل نشده بحمدلله! و بعدش با فراغ بال! تو افکارم سیر و سیاحت میکردم خیال باطل

البته اینم بگم که من یک موجود با قابلیت پنهان کاری بسیار بالایی هستم! از خود راضی

مثلا اگه تو دلم رخت بشورن و یه بلبشویی برپا باشه یا در آرامش مطلق به سر ببرم تا خودم نخوام کسی نمیتونه از رو ظاهرم متوجه بشه. و این قابلیت بسیار بسیار تا به حال به دردم خورده و به همین خاطر به level های خیلی بالا ارتقاش دادم!

(اینو گفتم که بگم نگاه کردن های بابا از روی تغییر ظاهر من در هنگام فکر کردن نمیتونست باشه! نیشخند)

حالا بگذریم از قابلیتهای انکار ناپذیر من تو زمینه های مختلف! گاوچران

یه خورده که بزرگتر شدم خودمو راضی میکردم که: نه بابا! اگه بابا میتونست فکر منو بخونه که تا حالا صد دفعه از خونه بیرونم میکرد! (بس که پاک نهاد و فرشته سیرت هستم زبان)

هنوزم که هنوزه وقتی با بابا جایی نشستم به شدت افکارم رو کنترل میکنم و این برای مریمی که فکر کردن یکی از بزرگترین لذت های زندگیشه بسی دشواره! 

پ.ن اول مدیونی اگه به سلامت عقلی من شک کنی. گاوچران

پ.ن دوییم از صبح هرچی آب میخورم زود تشنه ام میشه بازم. ناراحت

پ.ن سییم دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه. متفکر

پ.ن چهارم به پ.ن اول رجوع کنید. زبان

[ جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

بهش sms زدم که بعداز ظهر فرصت ندارم بیام. خودش با بچه ها هماهنگ کنه برن. البته قولی هم نداده بودم بهش. گوشیمو خاموش کردم دراز کشیدم. کلا اعصاب نداشتم.

5 دقیقه بعد مامانم صدام کرد که بیا تلفن!

گوشیو برداشتم. دعوا داشت باهام که چرا نمیای؟ ابرو چرا گوشیتو هی راه به راه خاموش میکنی؟ (خب میخوام تنها باشم لابد منتظر )

گفتم: دیروز مهمون داشتیم از برنامه ام عقب افتادم.

گفت: نه باید بیای. یعنی همین یه امروز باید درسخون بشی؟!!

گفتم: واقعا نمیتونم بیام. خنثی

گفت: من نمیدونم. بیا دیگه. اینهمه وقت داشتی حالا یه 3 ساعت نمیتونی بیای؟!

گفتم: 3 ساعت نیس. 1ساعت باید برم حموم. 1ساعت باید آماده شم. 1ساعت باید تو راه رفت و برگشت باشم. حداقل 4 ساعتم باید اونجا باشم. کل امروزم میره....

گفت: ای بابا حموم چرا؟!! تو که موهات چرب نیس! همیشه هم خوشبویی!

(ربط اینجاشو نفهمیدم!) آماده شدنم که سه سوت! ... اصلا خیلی زشته که نیای!

...

خسته شدم از چک و چونه زدن. منم روان پریش!

خواستم ردش کنم.

گفتم: خیله خب. ببینم چی میشه. سعی میکنم بیام. (الکی!)

گفت: میخوای منو دست به سر کنی؟ (چقد تیزم هست! زبان ) یعنی یه روز دیگه نمیتونی درس بخونی؟

(اای بابا. هزار تا وکیل وصی پیدا کردیم. افسوس )

بی حوصله گفتم: باشه میام....

و کاملا واضح و مبرهن بود که نمیخواستم برم و نخواهم رفت یول

 ...

کلا اینو نوشتم که بگم بابا نکنید اینکارو.

فضولی نکنید تو کار هم.

چرا دوستاتونو تو این موقعیت قرار میدین؟

چرا یه کاری میکنید که مجبور شه دروغ بگه بهتون؟

مثلا اگه میگفتم مهمون دارم یا مریضم ولم میکردی.

یعنی الان تو بهتر میدونی که چه جوری برنامه هامو تنظیم کنم؟

یعنی الان من دلم نمیخواست که بیام باهاتون؟

مرض که ندارم عزیز دلم.

بعد اونوقت مینالید که چرا ما ایرانیا اینقد تعارفی هستیم.

خب بابا وقتی رک و راست جوابتو میده ولی تو میای درسته قورتش میدی مجبوره انقد تعارف کنه و دروغ ببافه که دست از سرش برداری.

یعنی تو یه بار دیگه اینکارو با من بکن. میزنم لهت میکنم. گاوچران

افتااااد یا بلند تر داد بزنمم؟!!!

(آخیییش! حرصم خالی شد! داشتم میمردم باور کن!) 

مریم شناسی: کلا آدمی هستم که تا خودم تشخیص ندم که دوس دارم یه کاری رو انجام بدم یا یه چیزی بخرم با فلان رنگ و فلان شکل و از فلان جا, حرف هیچکس روم تاثیر نداره.حتی اگه یه چیزی رو دوس داشته باشم که همه بدشون بیاد اصلا برام مهم نیس. تا خودم تایید نکنم کسی نمیتونه به کاری مجبورم کنه. به جز موارد استثنایی که پای سیاست و محبت درمیون باشه.

 

آهنگ نوشت در ادامه ی مطلب لبخند

(Demi Lovato-Inna)

 

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

صبح که طبق معمول با صدای زنگ تلفن بیدار شدم، مثل هر روز سریع پریدم جلو آینه!

تعجب واااای چشماموووووو.... استرس

قققررررررررممزززز... (اصلا یه وضعی!)

...

بذار تعریف کنم چی شد که این ریختی شدم افسوس

جونم براتون بگه که جدیدا مژه هام کم شده ناراحت اگه یه خورده باهاشون ور برم میریزن نگران مژه های بد قهر

دنبال دوا درمون گشتم که خوب شه. (آخه من مژه خیلی دوست میدارم... مژه های پر پشت و بلند... خیال باطل)

و اندر احوالات دستور العمل ها اینارو پیدا کردم:

-با برس مخصوص مژه هاتو هر روز شونه کنی. (خب این که خوبه... یول)

-یه خورده روغن زیتون بمالی به ریشه ی مژه هات هر روز. (این هم خوبه متفکر)

-قرص LD رو پودر کنی با آب خمیرش کنی بذاری رو مژه هات تعجب ( که صد البته اگه کل مژه هامو از دست بدم چیزای هورمونی به چشمم نمیزنم گاوچران)
-سرمه!

دیدم خیلی جاها نوشته که سرمه خیلی برای چشم خوبه و باعث نور چشم و ضخیم شدن مژه و ... اینا میشه. که حتی یه جایی نوشته بود سرمه برای چشم مثل کود! عمل میکنه. هرچی درد و بلاست از چشم خارج میکنه یول ...

حالا دیگه خودتون حدس بزنید که من دیشب موقع خواب چیکار کردم و صبح چرا چشمم قرمز بود! زبان

(جای شکرش باقیه بلا ملا سر چشمم نیومد قهر والله به خدا! شانس نداریم که نیشخند)

یه وقت توهم نزنید که زود باور و ساده لوحمااا! نه ه ه ه. آخه چند جا با منابع معتبر خوندم اینو. یول

فقط میمونه اصالت! سرمه ای که خودم ازش استفاده کردم! که بعید میدونم سرمه ی خوبی نبوده باشه متفکر

البته اینم اضاف کنم که من خیلی به تغذیه و ورزش و اینا اهمیت میدم و مشکل از سوء تغذیه و کمبود ویتامین خاصی نیست. مژه های من قبلا پر پشت بود و الان کم شده افسوس

اونقدم وقت ندارم که یه روز کاملو اختصاص بدم که برم دکتر 4 ساعت تو اتاق انتظارش معطل شم افسوس بنا بر این:

 

توجه! توجه!

خانوما و آقایون دکتر! نیشخند

کسی نظری نداره واسه پر پشت و ضخیم شدن مژه ها؟

(هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم مژه)

عکس نوشت: این چشم من نیست چشم آیشواریاست مژه (یعنی همچین آدم با وجدانی هست م من!)

 

پ.ن مهم. راستی به همه ی iPhone, iPad, iPod و Apple دارها درگذشت میلیاردر عزیز "استیو جابز" رو تسلیت عرض میکنم. گاوچران خاکش بقای عمر شما باشه مژه

[ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

به نام خدای جهان آفرین

حکیم سخن بر ذبان آفرین

 

خانوم معلم! اسمت را بر بخار شیشه نوشتم قتره اشکی جاری شد. پرسیدم تو کیستی؟ به زبان آمد و گفت: عشششق!

انسان ها سه وعده غذا میخورند: صبحانه-ناهار-شام

در خانه ی ما هرکسی برای خودش صبحانه میخورد. همه زود بیدار میشوند و میروند سراق کار و زندگیشان. و ما از همه دیرتر بیدار میشویم و باید کل میز را جمع کنیم. ناراحت

با اینکه بسیار به مادرمان گفتیم که ما صبحانه نان نمیخوریم حداقل نان ها را جمع کنید هیف است نان بدون یارانه! مملکت خشک میشود! ولی مادرمان همیشه میز صبحانه را جمع نمیکند تا ما که بیدار شدیم بیاییم صبحانه بخوریم. ولی ما هیچوقت صبحانه نان نمیخوریم و نان ها هم سه سوت بعد خشک میشوند. خنثی

در خانه ی ما التزام عملی (خانوم معلم ما این عبارت را از روزنامه یاد گرفتیم) وجود دارد که برای ناهار و شام همه باید باهم غذا بخورند. اگر در خانه باشی و بگویی غذا نمیخورم پدرمان میپرسد: "چرا مریم غذا نمیخورد؟ مگر مریز شده است؟!"

اگر من یا برادرم برای ناهار بدون هماهنگی بیرون باشیم از خانه به ما زنگ میزنند و میپرسند: "چرا نیامدی خانه؟ میخواهیم ناهار بخوریم!" و ما هم میگوییم: "منتظر نباشید دیر تر می آییم خانه." و آنها هم میگویند: "باشد! زودتر بیا خانه!"

غروب که برمیگردیم اولین سوالی که مادرمان از ما میپرسد این است که: "ناهار خورده ای؟!"

و ما متوجه میشویم که ناهار موضوع خیلی مهمی است. یول

اگر ما به برادرمان در چیدن میز ناهار کمک نکنیم او در جمع کردن به ما کمک نمیکند و میگوید من گذاشتم تو جمع کن! ولی اگر او در چیدن به ما کمک نکند و موغع جمع کردن همین جمله را به او بگوییم قیافه ی مزلوم و خاهر کشی به خودش میگیرد و میگوید: چقدر تنبلی! یعنی به خاطر من 4 عدد لیوان بیشتر نمیتوانی جمع کنی؟! و اگر بیشتر به او گیر بدهیم بعد از اینکه کمکمان کرد یک عالمه رویمان آب میپاشد و کرکر میخندد و هی موهایمان را خراب میکند تا کلیپسمان شل شود و حرص بخوریم و او باز هم بخندد منتظر

خانواده ی ما در موقع غذا خوردن بسیار کم هرف میزنند. معمولا بیشترین کسی که حرف میزند مادرمان میباشد که هی خودش را برای پدرمان لوس میکند و ما هی میخندیم. زبان

مادرمان حرص برادرمان را در می آورد و هی به او میگوید بیشتر بخور.

برادرمان حرص مارا در می آورد چون همه اش قاشق و چنگالش را محکم میزند به بشقابش.

پدرمان اصولا حرص کسی را در نمی آورد چون اصلا نه حرف میزند نه سر و سدا میکند!

اما من از همه بیشتر حرص همه را در می آورم چون همیشه در حال تکان تکان خوردن هستم و هی بلند میشوم هی برمیگردم هی تلویزیون نگاه میکنم و همیشه نفر آخر هستم و همه باید نیم ساعت منتظر تمام شدن غذای من بمانند! نیشخند

ما پدرمان را بسیار دوست میداریم. فکر میکنیم که او هم ما را بسیار دوست میدارد. زیرا همیشه وقتی ما غذا اختراع! میکنیم حتی اگر ته گرفته و بی نمک باشد پدرمان تا ته ظرف غذا را نخورد دست بر نمیدارد! عینک

اما برادرمان همیشه به ما میگوید باز هم تو غذا درست کردی؟! طبق معمول بی نمک است از خود راضی. (کرم دارد برادرمان) و مادرمان به او میگوید نمک زیادی برای سلامتی خوب نیست. و ما زوق میکنیم.

بعله خانوم معلم. ما چون دختر خوبی هستیم (با خانوم ناظم در باره ی انزبات! ما سحبت کنید لطفن) با مادرمان قرار گذاشتیم که ظرفهای ناهار را ما بشوئیم تا او خسته نشود و ما هم اینهمه فقط نخوریم و نخوابیم. او هم قبول کرد ولی بعضی وقتها خودش یواشکی ظرفها را میشوید و ما میفهمیم که مادرمان خیلی مهربان است. فرشته

ما یک عدد دستکش ظرفشویی داریم که بسیار دوستش داریم. چون سرخابی است.

به پدرمان گفتیم: "بابا از این به بعد دیگر دستکش سبژ و نارنچی و اینها نخر. سرخابی بخر خیلی ناناز است. سرخابی دوست میداریم."

پدرمان هم تبق معمول گفت: "باشد."

ولی برادرمان گفت: "همه خواهر دارند ماهم خواهر داریم! تو چقدر لوس میباشی!" و کرکر خندید.

و ما فهمیدیم که هر کسی که از رنگ سرخابی خوشش می آید لوس میباشد.

ما خیلی خوشحال هستیم که در خانه ی ما این قانون است که هر روز با مادر و پدر و برادرمان غذا بخوریم. چون بعضی روزها که مجبور میشویم تنهایی غذا بخوریم اثلن غذا به ما نمیچسبد چون هیچکس نیست که مثل مادرمان برای ما غذا بکشد و حرف بزند. مثل پدرمان دقیقا به همان اندازه ای که همیشه آب میخوریم در لیوانمان آب بریزد و قبل از اینکه بخواهیم, بگذارد جلویمان. مثل برادرمان هی تیکه بارمان کند و ازیت کند و هی قاشق و چنگالش را بکوبد به بشقابش تا سرمان سوت بکشد از سر و سدایش. منتظر

ما از این انشاع نتیجه میگیریم که اگر در جمع کسانی که دوستشان داری غذا بخوری شاید چاق شوی.

گل سرخ و سفید و ارقوانی

فراموشم نکن تا میتوانی

پایان

زبان

*خانوم معلم ما میخاهیم فردا مادرمان را برای شما بیاوریم مدرثه. چون شما نمره ی املاع ما را کم میدهید مینا محبی از ما بیشتر میشود.

با تشکر: مریم قرقرو.

[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

این اواخر بسیار بهمان حال میدهد که اینگونه عصر حجری بنویسیم و خودمان را جمع ببندیم! نا خواسته دچار نوعی رضایت از خود میشویم که به خودمان احترام میگذاریم!

عرضمان به حضورتان که میخواهیم تا خاطرات دو عروسیه مذکور وارد آرشیو زندگیمان نشده و از خاطر مبارک آلزایمری مان پاک نشدند به رشته ی تحریرشان در آوریم. باشد که در تاریخ ماندگار شویم! عینک

...

برمیگردیم به زمان حال! اونطوری خیلی سخیف میشه. شاید یکی مثل من باثواط! نباشه متوجه نشه اون سبک نوشتاری رو! (الان توهم زدم که مثلا من پروفسورم!) ابله

اون دوتا عروسیه 24 ام یادتونه؟

رفتم عروسیه دوست پیش دانشگاهیم... یعنی خدارو شکر که رفتم اونجا! چون از اونهمه دوستش فقط و فقط منو دعوت کرده بود... فکر کن... خیال باطل

بسیار بسیار خودمان را خوشگل کردیم (البته اگه محض رعایت موازین اسلامی و کشوری و ف.یلترینگ و اینا نبود حتما عکسمو میذاشتم که ببینید البته)

قربونش برم دوستم انقذه خوجکل شده بوووود. انقذه وقتی با شوهرش میرقصید ذوق میکردم از خوشحالیشوووون. خیال باطل

(آخه اینا قبلش خیلی همدیگرو دوس داشتن و الان که با هم ازدواج کرده بودن خیلی خوشحال بودم.)

اگه از ترس حرف مردم نبود و فرداش پشت سرم حرف نمیزدن که: "الهی بمیرم! دختره بیچاره شوهر نداره غصه میخوره!" حتما از خوشحالی گریه میکردم. (والله به خدا! آدم ابراز احساساتم نمیتونه کنه.) منتظر

البته های لایت این عروسی این بود که:

سرجام نشسته بودم حرکات موزون! تماشا میکردم یکهو یه خانومه گنده با لباس فرم سالن اومد بهم گفت (چی گفت؟ در گوش من گفت! چی گفت؟ عه الان میگم دیگه!) که این کولری که من کنارش نشستم مشکل فنی داره و هر چند دقیقه یه بار خودش خاموش میشه! و ازم خواست که هر وقت دیدم خاموش شده روشنش کنم! (یعنی از اونهمه کولر حتما همین که کنار منه باید خراب باشه! والله به خدا! اونوقت میگن چقد غر میزنی!) فکر کن! با اون دک و پز نشستم اونجا هر یه ربع یه ربع باید بلند شم کولر تنظیم کنم واسه ملت! قهر

منم مهربووووون! گفتم چشم! فرشته

حالا هی ما داریم با بغل دستیمون حرف میزنیم یه خانومه ار 4 تا میز اونطرفتر با حرکات دست و سر ما رو صدا میکنه... نگاش میکنم... اشاره میکنه به کولر! میگه روشنش میکنی؟! (ای بابا. کار درست کردی واسه ما خانوم.)

یه ربع دیگه یه خانوم دیگه دست و پا میزنه که نگاش کنم. بعدشم کولرو نشون میده. منتظر

بعععله بچه های گلم... اون شب یه دخمل خوشگل! و غرغرو! به کادر خدمه ی اون سالن اضافه شده بود ولی اصلا غر نمیزد و با لبخند از جونش برای آسایش مردم مایه میذاشت...! مژه

من در همین جا جو گیر میشم و از همین تریبون اعلام میکنم که ای تویی که تنبلی! ای تویی که از صبح تا غروب چرت میزنی و فقط بلدی وبلاگ بخونی: برو کار میکن مگو چیست کار! یول

یعنی من از اون شب تاحالا تو فکرم که اگه من میرفتم عروسیه اون دوستم اونوقت کی سر جای من مینشست که هم به اندازه ی من خوشگل باشه! و هم وجدان کاری! داشته باشه و بتونه از پس این مسئولیت با سربلندی بیرون بیاد؟! نیشخند

پ.ن1. اون شب باعث شد که یک ملاک به ملاک های همسر ایده آلم! اضافه بشه:

یا بتونه خوب برقصه و شلنگ تخته نندازه یا اصلا نرقصه. آبروی منو نبره جلو فک و فامیل. میزنم لهش میکنم بچه پررو رو!

پ.ن2. قبل از انتخاب سالن از سالم بودن کولرهای آن اطمینان حاصل فرمایید. یول

پ.ن3.دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید که غرغر تو این پست به اندازه ی کافی زیاد نبود! آخه عروسیه دوستم بود! خیلی هم خوش گذشته بود!

پ.ن 3+1. چند تا سوژه ی غر بود ولی به خاطر اینکه اینجا پابلیکه از زدن غر در برخی موارد معذوریم! ساکت

پ.ن4. لباس عروس کاملا ساده هم خوب چیزیه هااا. خیال باطل

اطلاعیه: کولر روشن کن حرفه ای با وجدان کاری و با سابقه ی کار جهت روشن نگه داشتن کولر سالن در مراسم: ازدواج, ولیمه, مولودی!, دور همی!, ... , غیبت کنان, خواستگاری, فلان, بیسار, بهمان, موجود میباشد!

[ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

به خاطر دارید که عرض کرده بودم کافی است فقط یه عروسی یا مهمونی دعوت شده باشی؟!

صورتمان به طرزی غیر قابل پیش بینی 3 عدد جوش زده است که به هیچ روش درمانی پاسخ مثبت نمیدهد! پنج شنبه هم دو عدد عروسی دعوتیم نمیدانیم چه گلی به سرمان بگیریم افسوس به دو دلیل:

1-به خاطر جوش های مبارکمان

2-هر دوتایش عروسیه دوستان نزدیکمان است و نمیدانیم به کدام برویم گریه یکی صمیمی ترین دوست دوران دانشگاهیمان و دیگری صمیمیترین دوست دوران پیش دانشگاهیمان گریه چه کار کنیم؟ میخواهیم به هر دوتایشان افتخار دهیم نمیشود دل شکسته

***************************************

دیشب شبی بسیار فرخنده و مبارک بود! تصمیم گرفتیم به علت بهتر شدن پوستمان زودتر بخوابیم! ساعت 11 شروع کردیم به خوابیدن! ناگهان متوجه شدیم بسیار دلشوره و اضطراب داریم (دلیلش را نمیدانیم) بسیار ته دلمان خالی شده بود ناگهان. و فکر میکردیم همین امشب است که سقف خانه بر سرمان فرو بریزد استرسیا فرشته ی مرگ بر بالینمان ظاهر شود گیسمان را بکشد و با خود ببرد...

سیم ثانیه بعد تمام مفصل های بدنمان شروع به درد گرفتن نمود و دست چپمان رو به بی حسی رفت... بی خیالش شدیم دیدیم معده مبارکمان کمر به قتلمان بسته و بسسسسیار درد میکند و تیر میکشد و بقیه اعضای بدنمان نیز به صورت ریتمیک! شروع به همکاری با معده و مفصل هایمان نمودند! همه باهم سوزن سوزن میشدند و تیر میکشیدند. این وسط معده مان از همه بیشتر خودش را لوس میکرد... (البته من همیشه جای قلب و معده را اشتباهی میگیرم شاید هم قلبمان بود نمیدانیم)

خودمان را مچاله کردیم و جنینکی خوابیدیم بدتر شد حالت تهوع هم بهمان دست میداد با این مدل.

طاقباز خوابیدیم دست نیمه هوشیارمان! را گذاشتیم روی معده مان بیشتر درد نمود!

دمر خوابیدیم. گردنمان هم درد گرفت!

دیدیم که نه! این بدنمان امشب بسیار بی تربیت شده  و نمیخواهد بگذارد پوستمان خودش را ترمیم کند!

دو زانو روی تختمان نشستیم و بالشمان را محکم بغل کردیم... دیدیم دارد اشک در چشمهایمان جمع میشود. تعجب کردیم. با خودمان گفتیم خیلی نازک نارنجی شده ای مریم. اما در آن لحظه نفهمیدیم که به علت اینهمه درد که معلوم نیست از کجا پیدایشان شده اشک میریزیم یا یه علت اینکه یکهو احساس غربت کردیم و دلمان میخواست برویم خودمان را برای مادرمان لوس کنیم ولی دلمان نمی آید الکی نگرانش کنیم... متفکر

هی با خودمان درگیر بودیم که چه کار کنیم که حداقل خوابمان ببرد راحت شویم هیچ به فکرمان نرسید. ناگهان لامپی بالای سرمان روشن شد و تصمیم گرفتیم مطالعه کنیم. توان بلند شدن از جایمان و روشن کردن چراغ و برداشتن کتاب را نداشتیم... موبایلمان را از زیر دست و پایمان پیدا کردیم و شروع کردیم به وبلاگ خوانی... (کاری که بسیار معتادش شده ایم) اول رفتیم وبلاگ تمام همسایه هایمان در لینکستان را خواندیم بعد دیدیم که حالمان دارد بهتر میشود. رفتیم وبلاگ همسایه های همسایه هایمان را هم خوانیدیم. دیدیم که خوبتر شدیم! و نمیدانیم که چه وقتی خوابمان برد.

صبح که بیدار شدیم به این نتیجه رسیدیم که چون ما به وبلاگ و وبلاگ خوانی معتاد شده بودیم آن لحظات دردناک شب گذشته مربوط به دردهای دوران خماری و اینها بوده و وبلاگ خونمان کم شده بوده است! نیشخند

(ولی جدا از شوخی و مزاح! چند روزیست تا استرس میگیریم کل بدنمان سوزن سوزن میشود. دستمان هنوز هم درد میکند افسوس)

[ چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

دوتا دختر داره. 4 ساله و 7 ساله. ریتم زندگیشون اینه که ظهر ساعت 1 بیدار میشن. بعد از ظهر ساعت 5 میخوابن 7 بیدار میشن. شب ساعت 3 میخوابن. دوباره فرداش روز از نو روزی از نو...

دیروز ظهر زنگ خونمون رو زدن. مامانم درو وا کرد. دوتا دخترا بودن.

(سوال هوش: به نظرتون تو خونه ی ما کسی هم سن این دوتاست که هفته ای چند بار میان خونه ی ما؟ راهنمایی: کوچیکترین فرد خانواده ی ما 18 سالشه!)

مامانشون از اون طرف دیوار داد میزنه: خونه هستن؟!

دختر بزرگه از اینور داد میزنه: آره ه ه ه ه!

بعد دیگه خبری از مامانه نیست... (احترام گذاشتن رو حال میکنی؟)

طبق معمول بعد از وارد شدن اولین جمله ای که به زبون میارن: مریم جون کجاست؟! (ای جان مژهنگاه چقد دوسم دارن بغل)

تا میان خونمون مستقیم تو اتاق منن. یول

قبلنا کاملا به صورت پسر خاله یهو وارد اتاق من میشدن. موفق شدم بهشون یاد بدم که در بزنن! گاوچران

وقتی میان تو اتاق به همه چیز کار دارن. آمار تموم وسایلمو دارن:

-چرا اینو از اونجا ورداشتی؟ -دیروز کجا بودی؟! -اون عروسکو بهم بده! -میخوام آهنگ! گوش بدم! -وسایل نقاشی بده حوصله ام سر رفت! -میخوام رژ بزنم!! (به لحن امری تمام جمله ها دقت شود!)

تنها بدیش اینه که مثل بچه های 5-6 سال پیش نیستن که بتونی بهشون دستور بدی. کلی خانوم هستن واسه خودشون یول نباید بهشون بگی بالای چشمت ابرویی قرار داره! تو سیستم تربیتی که مامانشون ازش استفاده میکنه به بچه نباید گفت نکن! باید کلی به مغزم فشار بیارم از روش های روانشناسی پیشرفته برای توجیه چراییه دلیلم برای انجام ندادن کاری بهشون استفاده کنم. یول

عرضم به حضورتون که سیستمشون اینجوریه که اغلب تا وقتی که مایل باشن در خونه ی ما قرار دارن! یعنی اگه صبح بیان ناهار میمونن! اگه بعد از ظهر بیان شام میمونن! و اگه خیلی بهشون خوش بگذره فقط واسه خوابیدن میرن خونشون! نیشخند

کلا با وجود اینا ما یه خانواده ی 6 نفری هستیم نیشخند

تا اینجا کل مساله قابل تحمله. یعنی خوبه. چون جو بزرگسالیه خونمون عوض میشه (البته اگه خنگول بازی های منو فاکتور بگیریم!) کلی شیطونی و شیرین زبونی میکنن. وقتایی که حوصله داشته باشم خیلی خوبه. خوش میگذره. آخه من عاشق بچه هام (البته از نوع غیر کنه و مودبش) مامانم هم همینطور. یکی از آرزوهامم این بود که مربی مهد کودک باشم. (ولی از وقتی فهمیدم که پوشکشون رو هم باید عوض کنم نظرم عوض شد نیشخند) اینا اصلامشکلی نیست. من مشکلم با رفتار مادرشونه.

مامانه معمولا قبلش زنگ نمیزنه بپرسه:

1-که خونه هستیم یا نه!

2-که قرار بوده جایی بریم یا نه!

3-که کار خاصی داریم یا نه!

4-شاید یه مهمون خصوصی! داشته بوده باشیم! (مثلا خواستگارای من! از خود راضی)

5-شاید در حال انجام یک قتل در خونه امون هستیم!

6-شاید یک جنازه انداخته باشیم وسط حال و پذیرایی که کسی نباید سرزده وارد بشه!

7-شاید من تنها باشم و کلی درس یا ترجمه داشته باشم و وقت اجرای اوامر دوتا دخمل کوچولو رو نداشته باشم!

8-شاید اصلا داریم یه کاری میکنیم که کسی نباید فردا خبرشو بذاره کف دست کل فامیل!

9-شاید مهم تر از همه حوصله نداشته باشیم!!! وااااااای

-نمیشه اول زنگ بزنی؟ خواهش میکنم نگران

 

****چرا بعضی از مردمی که ادعای روشنفکریشون میشه تو بدیهی ترین موارد اخلاقی کمیتشون لنگ میزنه؟

[ سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]


 

بدون مقدمه:

ما دیشب دعوت شده بودیم به یک عدد عروسی منتظر. رفتارهایی از آقای داماد سر میزد که ما چندشمان میشد زبان

در زیر لیستی تهیه کردیم که مشاهده میفرمایید:

-نگاه های دزدکی و بی شرمانه به نوامیس مردم. زبان

-قهقهه زدن تا آنجایی که آپاندیسش هم معلوم بود! (خب خوشحالی که باش چرا اینجوری میخندی ابرو)

-سبیل های چخماقی خیلی وحشتناک با موهای نیم سانتی. (خیلی میترسیدم ازش وقتی نگاه میکرد استرس)

-نگاه نکردن به زنش هنگام صحبت کردن با او.

-خودش برای خودش بلند میگشت میرفت با همه میرقصید بدون اینکه از زنش دعوت کند. متفکر

-آخرش هم با همه رقصید جز زنشیول

-بلند بلند هوار زدن و صدا کردن این و آن در طی مراسم.

-بالا کشیدن شلوارش به مانند لات ها!

-عدم تناسب رنگ پیراهن با کراوات محترمشان.

-لبخند ناجور زدن به هر کس و ناکس به جز همسر عزیزش افسوس

-نشستن به صورت کاملا ناجور! و ولو شدن روی صندلی به طرز فجیع.

-نگاه عشقولانه نکردن به عروس خانوم خیال باطل

-جلو جلو راه رفتن و منتظر عروس خانوم نشدن.

-تنها گذاشتن عروس خانوم و ول گشتن در محیط!

-جواب ندادن به سلام و احولپرسی های مهمانان تازه وارد شده. زبان

- و و و...

دیگر چشمانمان را بستیم تا بیشتر حرس نخوریم و پوستمان خراب نشود. چون در طی این هفته 2 عدد عروسیه دیگر نیز دعوتیم خیال باطل

***در همان دقایق بدو ورودمان با مشاهده ی این رفتارهای منافی عفت آقای داماد در همان محل مبارک! از مادرمان شانصد عدد قول راست راستکی گرفتیم که اگر خدایی نکرده زبانم لال پس از 120 سال آینده به صورت کاملا تصادفی! تصمیم به ازدواج گرفتیم با مشاهده ی هر کدام از این رفتارهای ذکر شده در لیست بالا از طرف آقای داماد, دست ما را بگیرد از جشن ببرد بیرون تا خودمان را با کراوات داماد خوشبختمان حلق آویز نکردیم همان وسط مجلس!

 

پ.ن 1. فقط دلمان به حال خودمان سوخت که برای این عروسیه بی بخار یک ساعت نشستیم موهایمان را فر کردیم افسوس

پ.ن 2. دلمان به 2 عروسیه باقی مانده خوش است که چون همه اشان دوستان خوشگل خودم هستند یحتمل خوش میگذرد. خوشمزه

پ.ن 3. مگر اینها میگذارند آدم بنشیند درسش را بخواند ابرو

پ.ن 4. اگه من ارشد قبول نشدم تقصیر اینهاست که همه اشان یکهویی در یک هفته عروسی کرده اند. گفته باشیم قهر

پ.ن 5. منتظر خاطرات 2 عروسیه دگیر نیز باشید نیشخند به زودی در همین مکان نوشته خواهد شد گاوچران

پ.ن 6. ذوق نمیکنید که من اینقد خجسته ام که همش راجع به ازدواج و همسر داری و اینا مینویسم؟ مژه

پ.ن 7. وای چقد پ.ن نوشتن حال میده نیشخند

پ.ن 8. نیشخند اینو همینجوری نوشتم چون حال میداد از خود راضی

پ.ن 9. این پ.ن واقعیه: میخواستم بگم... چیز... یادم رفت. یادم اومد میگم نیشخند

پ.ن 10. اینم محض الکی نوشتم تا 10 تا بشه خیالم راحت شه دیگه مژه

[ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

هیچ توجه کردی؟

1-دقیقا همون شبی که فرداش قراره بری مهمونی بد خواب میشی و پوستت خراب میشه.

2-تو یه مکان به اندازه ی زمین فوتبالم که باشی اگه یه سوسک پشت و رو شده باشه تو روش لگد میکنی.

3-اگه یه روز تصمیم بگیری تا ظهر بخوابی از ساعت 6 صبح کاملا هوشیار! میشی و دیگه خوابت نمیبره.

4-اگه یه روز تصمیم بگیری صبح زود بیدار شی شب خوابت نمیبره و فرداش تا ظهر میخوابی.

5-منتظر یه تماس تلفنی هستی. 3 ساعت کنار موبایلت نشستی. 30 ثانیه میری آب بخوری برمیگردی میبنی طرف 10 بار زنگ زده و بعدش هر چی زنگ میزنی گوشیش خاموشه.

6-کافیه که بگی من دو ساله سرما نخوردم! فرداش بیا و تماشا کن.

7-پوستت عالیه عالیه... فرداش یه عروسی دعوتی. صبح که بیدار میشی اصلا به آینه نگاه نکن!

8-خیلی مرتب و تر و تمیزی... خونه سوت و کوره. فرداش حوصله ی شستن دست و صورتت رو هم نداری... هرچی فک و فامیل و دوست و آشنا داری به صورت غیر مترقبه میان دیدنت!

9-داری یه چیز خیلی مهمی دانلود میکنی. وقتی به 99% رسید منتظر باش! یا dc میشی یا برقی که 2 ساله حتی یه بارم قطع نشده به صورت تصادفی قطع میشه.

10-جلو تلویزیون نشستی. از خواب چشمات باز نمیشه. تا میری تو رختخواب چشمات اندازه ی نعلبکی باز میشه و هر کاری میکنی دیگه خوابت نمیاد.

11-یه روز یادت میره کیف پولتو برداری از جلو هر مغازه ای که رد میشی یادت می افته فلان چیزو لازم داشتی باید میخریدی.

12-خونه ریخت و پاش. قیافه داغون. چشما قرمز... سر درد از صبح... هیشکی خونه نیس... تصمیم گرفتی نه به تلفن جواب بدی نه در و رو کسی وا کنی... در میزنن... میری نگاه میکنی میبینی دوست قدیمیت که 4 ساله ندیدیش پشت در وایساده... میتونی درو باز نکنی؟!

13-کلی میری میگردی. کلی وسواس به خرج میدی. یه لباس میخری که تو مهمونیه فردا شب بپوشی. امشب میری یه مهمونی میبینی یکی که حالت ازش بد میشه همون لباسو پوشیده سبز

14-یه کفش پوشیدی پاشنه اش این هواااااااا. داری با قر و اطوار راه میری... اد جلو همونی که نباید پات تو کفشت میلغزه و...

15-دو هفته است نرفتی جایی. حوصله ات بد جوری سر رفته... یهو میبینی تو یه روز شونصد جور برنامه ردیف شده نمیدونی کدومشو انتخاب کنی و کجا بری منتظر

16-خیلی گرسنه ای. نه حوصله ی غذا پختن داری نه بیرون رفتن. همه چی هم ته کشیده! میری کل کابینتارو زیر و رو میکنی. یه بسته بیسکوییت پیدا میشه! نگاه میکنی تاریخش گذشته.

17-یه روزه به وبلاگت سر نزدی. با ذوق و شوق میری ببینی چه خبره. کامنتارو نگاه میکنی. 25 تا نظرررر... از یه دونه 15 تا فرستاده بود. بقیه اش هم تبلیغاتی بود افسوس

18-و و و ...

.

.

.

...-فقط کافیه که تصمیم بگیری... همه چی میشه که نشه!

(یه وقت فکر نکنی که اینا واسه خودم اتفاق افتاده هاااااا! نه ه ه دروغگو مخصوصا اگه به اون سوسکه یه مارمولکم اضافه کنیم نیشخند)

[ جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

نایت اسکین سلاااااممم.

چی؟ فکر کردی بازم غر دارم اومدم up کنم؟ نه دروغگو

کی گفته؟

-کی گفته من الان شونصد میلیون تا نق دارم که دارن از سر و کول هم بالا میرن تو مغزم؟

-کی گفته توهم زدم که استرس دارم؟نایت اسکین

-اصلا کی گفته امروز بی خیال پوست و اینام شدم هر چی شکلات دم دستم بود خوردم هان؟نایت اسکین 

-کی گفته انگشت یکی مونده به آخر دست راستم درد میکنه؟ 

-کی گفته دلم میخواد این ساعتو که همش تیک تاک میکنه بکوبم تو دیوار خورد شه دیگه عقربه کوچیکه و بزرگه اشو از هم تشخیص نده؟نایت اسکین

-یعنی واقعا کسی گفته الان 5 دقیقه ست که این گوشه ی سمت راست صورتم نرسیده به چونم میخاره؟

کی گفته اینارو واقعا؟ متفکر

-یعنی اینم گفته که : وااای ی ی  الان یه آیس پک گنده میخواد دلم همین الانه الان؟؟نایت اسکین

واقعا؟ عجب آدمی بوده ها!نایت اسکین

-کی گفته من الان متعجبم که چرا چشم راستم میسوزه ولی چشم چپم نه؟!نایت اسکین

کی گفته دقیقا؟ با من صادق باش! 

-نگفته دلم یه شمع میخواد که خیلی بزرگ باشه؟ (مثلا نیم متر در یک متر که سرخابی باشه روش قلب های نقره ای داشته باشه نورشم صورتی باشه خیال باطل)

-کی گفته من دو ماهه نرفتم باشگاه و یه عالمه عذاب وجدان دارم؟ هوم؟ 

-کی گفته همین الان ساعد دست چپم داره میخاره اما من نمیخوام بخارونمش؟ از خود راضی

-اینم گفته که من از این کتاب سفیده که شونصد برگه و تکلیفش با خودشم معلوم نیس بدم میاد؟ (میخوام عکسشو بدم جنازه اشو برام بیارننایت اسکین )

-کی گفته من دلم از اون جامدادی ها میخواد که درش آهن ربا داره؟ (قرمز باشه با عکس دوتا موش سفید چاقالو. لطفا!  خیال باطل)

نایت اسکیناقرار کن!

-کی گفته من دلم واسه بوی پاییز و بارونای چند روزه و نایت اسکینکتابای نو و معلمای تازه وارد نایت اسکین تنگ شده؟ هوم؟ کی گفته؟

.

.

.

نگفتیا... کی گفته اینارو؟ نایت اسکین

من؟؟؟  من کی اینارو گفتم؟نایت اسکین

مدرک داری رو کن نیشخند از خود راضی

چه چیزا به آدم نسبت میدنا! والله!

 نخیرم من باهات قهرم تو به من میگی غرغرو نایت اسکین

(نکته: تا حالا کیک نعنایی خوردید؟ زبان نخورید هیچوقت فرشته)

 

*هی بچه ها اون قورباغه امو نگاه کنین خوشمزه اوناهاش اونجاست. عسل منه. با هم دوست باشید خب؟ دعوا نکنیدا ابرو

اگه اینجا شیطونی کنید اون میاد بهم میگه از خود راضی یه وقت نگید نگفتی نیشخند

[ دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

تلفن زنگ میزنه.

شماره اشو نگاه میکنم... فلانیه.

برنمیدارم. بر میگردم سراغ کار و زندگیم...! نایت اسکین

(جدیدا این فلانی خیلی کارآگاه شده! اینقد سوال و جواب میکنه تا مجبور شی حتی ساعت آب خوردن اعضای خانواده ارو به استحضار برسونی! منتظر)

دوباره زنگ میزنه... (اعصاب ندارما ابرو) بازم بر نمیدارم و میرم سراغ کار و زندگیم نایت اسکین

.

.

.

 مامان برگشته خونه... دوباره تلفن زنگ میزنه. دوباره فلانیه!

.

.

.

بازم زنگ زده داره خوابی که درباره ی ازدواج من دیده واسه مامانم تعریف میکنه منتظر

(نکته: اصولا این فلانی هفته ای 8 شب خواب میبینه که من دارم ازدواج میکنمو برای همه اشون هم یه تعبیر پیدا میکنه! - باور کن)

 

ایندفعه گیر داده به مامان که: اعتراف کن! اوندفعه که رفتی مسافرت برای مریم لباس صورتی چی خریدی که من ندیدم!!!!نایت اسکین   (تعجب)

مامانم گفت:  نایت اسکیناتفاقا هیچکدوم از وسایلی که براش خریدم صورتی نبود!

خاله کوچیکه: نایت اسکین نه حتما یه چیزی بود! تو خوابم سفره ی عقدش صورتی! بود! 

متفکر مطمئنی که هیچی براش نخریدی که صورتی باشه؟!! یول

مامان:   نایت اسکین

 

 

*در راستای تاثیر فرهنگی سریالهای وزین ماه رمضان نقطه 

(اصلا فکر نکنید منظورم "5 کیلومتر تا بهشت" بوده ها از خود راضی)

-------------------------------------------------------------------------

پ.ن: عنوان و عکس این پست فقط برای تشویش اذهان عمومی بوده و فاقد هرگونه صحت و اعتبار میباشد. نیشخند

 

هی بچه ها http://www.laressa.com/en/?n=ir یه جای خیلی باحال و funنایت اسکین

[ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

اگر سوسک باشی و یک بار با دمپایی له شوی شرف دارد بر اینکه فکر کنی آدمی ولی روزی هزار بار له شوی.

 

[ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

پریشب افطار دعوت بودیم خونه ی مادر جون.

از قضا یکی از فامیل ها یه پسری داره که خیلی وروجکه! یعنی باهاش دو کلوم حرف بزنی نمیدونی از دهن جوابیاش شکمتو بگیری بخندی یا بهش اخم کنی که پررو تر نشه! یه موجور فسقلی و ورررررااااج و همچین خفن!

فکر میکنم 4 سالشه ولی انگار از 2 سالگی دیگه رشد قدی و وزنی نکرده حیونی! چیز جالبیه کلا. موهاشم همیشه شکل بستنی قیفیه. ای جان خوشمزه

نشسته بودیم شام میخوردیم. افطار یعنی. این وروجکم رو به روی عمه ام نشسته بود...

عمه ام که داشت حرف میزد و اینا هی فرنی میخورد... هی فرنی میخورد... هی فرنی میخورد!! یعنی دو سه تا کاسه این عمه جونم فرنی خورد بی هوا.

تو پرانتز اینم بگم که عمه ام خیلی حال میکنه سر به یر این بچه فسقلی ها بزاره و باهاشون کل کل کنه (اعصابی داره ها منتظر)

یهو برگشت به این فسقل بچه گف: تو چرا غذا نمیخوری؟ غذا نخوری همینقدری میمونیا!

اونم نه گذاشت نه ورداشت تو یک دهم ثانیه گف: توی فرنی خور! حرف نزن!

(قهقهه) ما بر و بچه های سوژه هم اون دور و بر نمیدونستیم باید از خنده بترکیم یا سر در جبین گذاریم و نخندیم!

بعله بچه های گلم. اینگونه بود که فحش فرنی خور وارد عرصه ی زبان و ادبیات فارسی شد. یول

البته این فحش flexible ه و میتونه در انواع و اقسام جاها استفاده بشه. ولی قبلش شما باید طرفتون رو خوب بشناسید و با سلایقش آشنایی داشته باشید. مثلا اگه از دست من عصبانی شدید میتونید بگید: آهای بستنی خور بسه دیگه چقد حرف میزنی آخه! نیشخند

(حالا هی بگید چقد غر میزنی. بده دارم کار فرهنگی انجام میدم بهتون فحشای مودبانه یاد میدم؟ مژه یعنی بده خداییش؟ هان؟ همچین آدمی هستم من! کار فرهنگی میکنم!)

با تشکر: بستنی خور هستم.

[ شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیروز که خیلی هوا گرم شده بود یاد زمستون افتاده بودم...

زمستونو خیلی دوس دارم البته بیشتر به خاطر لباساش نیشخند

دستکشای خوشگل. کلاه و شالگردنا و این چیز میزای زمستونی. اینو هم اعتراف کنم که بیشتر دخترا از اول پاییز شلوار تنگها و بوتهای عزیز تر از جونشونو آماده میکنن واسه وقتی که اولین قطره های بارون شروع به باریدن میکنه! یعنی یه خورده هوا سرد و مرطوب شه کافیه تا شما خیل عظیم خانومای چکمه پوش رو تو خیابونا ببینید خوشمزه

از چکمه و بوت که گفتم یاد یه خاطره ای افتادم ننه جون خیال باطل

سال آخر دانشگاه که بودم طبق معمول با دوتا از دوستام رفته بودیم پاتوق همیشگیمون. (یه مغازه ی اسنکی نزدیکای دانشگاهمون بود که سال در دوازده ماه پلاس بودیم اونجا)

سیستم مهندسی ساختمونشم یه جوری بود که خیلی نقلی و جمع و جور بود و تقریبا 15 تا پله میخورد و میرفت بالا. اون بالام که دنج! از خود راضی کلا  4تا میز 4 صندلیه! داشت.

ما هم سوژه! همش اون بالا بودیم. یعنی ماله ما بود اون بالا! غریبه می اومد بهمون بر میخورد!

یه روز زمستونی رفته بودیم اونجا. داشتیم مثل چی (استغفرالله!) اسنکامونو میخوردیم که شنیدیم از اون پایین 15! بار صدای تق! تق! تق! ... (تو دلتون 15 بار بگید تق!) میاد و بعدش یه دختر خانوم با یه بوت با پاشنه ی نمیدونم چند سانتی! متفکر و رژ سرخابی! (کلا حدس بزنید چه مدلی بود دیگه نیشخند - آقایون کمتر حدس بزنن.) اومد بالا. با دوستش.

نشستن و شروع به صحبت از bf اون یکی دوستشون و bf جدید خودشون و اونی که تا دم اینجا! پشت سرشون اومده بود! و اینا.

کلا چیزای ضایعی بودن! من و دوتا از دوستامم چشمامون گرد میشد هی همو نگاه میکردیم هی یه گاز میخوردیم!

بعدش که اسنکاشون آماده شد صداشون کردن از پایین که بیاید غذاتون آمادس (یادم نیس اون روز اون پسر گارسونه کجا بود متفکر) دختر چکمه ای بلند شد از جاش و من منتظر بودم که الان 15 بار صدای تق تق! بشنوم!

ولی با این صدا مواجه شدم: تق! بوم! آی! آخ! بووووم! شالاپ! ببببووووومممممم!

بعله ننه جون. جونم برات بگه که ما قکر کردیم دختره الان با پارکت یکسان شده!

اما نمیدونم واسه چی از جامون جم نخوردیم که ببینیم چه مدلی کتلت شده دختره نیشخند (الانم خیلی نادمم که چطور دلم راضی شد دیدن اون صحنه رو از دست بدم! افسوسشیطان)

برای اون دسته از دوستان که نگرفتن مطلب رو توضیح میدم که پاشنه ی بوت خانوم شکست و از همون ابتدا به انتها سقوط نمودند شیطان

دوستش تند تند رفت پایین ببینه چی شده و اینا.

ما سه تا هم مثل ماست نشسته بودیم و بی خیال به خوردنمون ادامه میدادیم ابله.

دوتا دخترا اومدن بالا و حالا دختره پاشنه شکسته گوشیشو گرفته بود دستشو زنگ میزد به دوستاش:

-الو سلام چطوری؟ مرسی. چه خبرا؟ کجایی؟ ببین میتونی یه جفت کفش برام بیاری؟! من پاشنه کفشم شکسته و ... چی؟ نه؟ باشه. خدافظ.

-الو؟ سلام. کجایی فلانی؟ ببین من تو اسنکی ام. کفشم خراب شده نمیتونم بیام... آره. میتونی برام کفش بیاری؟! ...

یعنی این بیچاره شونصد جا زنگ زد یه دونه از دوستاش قبول نکردن که براش کفش بیارن تعجب دوستم لوتی های قدیم افسوس

دیگه ما گفتیم تا دست به دامن ما نشده که براش پول رو هم بذاریم کفش بخریم بریم دیگه! پا شدیم و میزمون رو که طبق معمول در زیر انبوهی از دستمال کاغذی های مستعمل! پنهان شده بود در کمال آرامش به مقصد دانشگاه ترک کردیم.

(البته من در تمام مدتی که از پله ها میرفتم پایین حواسم به کتونیم! بود که پاشنه اش از کفش (کف اش!) جدا نشه و مجبور نباشم محک بزنم که چندتا دوست واقعی دارم!)

 

نتیجه اخلاقی:

دوست آن است که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی یول

پ.ن: ما هم اندکی شعر سرمان میشود نیشخند

[ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

جونمون براتون بگه دیشب تشریف برده بودیم خونه ی دوستمون خیال باطل. 3-4 نفری بودیم و داشتیم باهم صحبت میکردیم (چی میگفتیم به هم؟ وا! بلا به دور حرفای دخترونه دیگه: بییییییب!) و اینا. نیشخند
از قضا این دوست جون ما یه خواهر داره که حدودا 12-13 سالشه. خیلی هم ادعای کمالات و ایناش میشه ها یول. یعنی شونصد جور غذا بلده بپزه و از هر انگشتش یه هنر میباره و اینا.
ما تو زوایای مختلف اتاق : روی تخت. کنار تخت. پایین تخت و دوباره روی تخت! -چون دو نفر روی تخت نشسته بودن (یکیشونم من بودم مژه ) - پراکنده بودیم و اوشون (خواهر محترم میزبان!) هم پشت کامپیوتر نشسته بودن واسه خودشون فیلم و عکس و اینا میدیدین.
بععله. ما تازه فکمون گرم شده و بود داشتیم بحثای تخصصی (یول) انجام میدادیم که اوشون شروع کردن به پارازیت انداختن...
به یه تیکه از مکالمه توجه کنید:

من: خب آره این کرمه خوبه ولی وقتی پوستت حسا...
اوشون: مریم جون مریم جون مریم جون....
(یعنی تا جواب ندی ول نمیکنه ها)
من: جونم؟ فرشته
اوشون: انقد از این بازیگره خوشم میاد! خیال باطل
من: راستی؟ منم دوسش دارم (منتظر)

دوباره:

فلانی داره میگه: نه من فلان دکتر رفتم واسه فلان چیز....
اوشون:فلانی فلانی فلانی...
فلانی:بععععععله؟
اوشون: این فیلمو دیدی؟!
فلانی: نه عزیزم. (عصبانی)

دوباره:

من: .... .... ....
اوشون: مریم جون مریم جون مریم جون
من: بله؟ (عصبانی)
اوشون: از این آهنگه خوشت میاد؟ تا آخرش گوش کن!
من:  خیال باطل اوهوم خیلی قشنگه. (کلافه)
.
.
.
و این قصه 129658437291 بار تکرار شد!
یعنی این بشر نذاشت ما دو کلوم حرف بزنیم که! هی میپرید وسط کلام گهر بارمون. قهرهی میپرید. هی میپرید. یعنی راه نداشت کم توجهی کردن یا اینکه وانمودکردن به اینکه داری با دقت و تمرکز زیاد به حرف یکی دیگه گوش میدی! یعنی وقتی اراده کرد که صدات کنه و یه چیزی بگه باید نگاهش میکردی وگرنه قابلیت اینو داشت که به صورت خستگی ناپذیر 10342754 بار اسمتو با تمام القاب احترام آمیز (مریم جون!) صدا کنه. و صد البته من اعصاب اینو نداشتم که هم به حرف بقیه گوش بدم و هم این پارازیت رو نادیده بگیرم. بنابر این با لبخند! حرف فلانی رو قطع میکردم تا اوشون حرفشونو بزنن فرشته
اما من که کوتاه بیا نبودم! بالاخره باید یه راهی پیدا میکردم! متفکر

شیطان بهش گفتم فکر میکنم کامپیوترت ویروس داره! اسکنش کردی جدیدا؟ یه خورده ترسید گف نه... بلد نیستم آخه...
 گفتم ببین اینجوری.... از خود راضی و بعد در تمام مدتی که کامپیوترش داشت فول اسکن! میشد (یه عااالمه هم فایل و فولدر عکس و فیلم و آهنگ داشت!نیشخند ) ساکته ساکت نشسته بود ببینه آخرش چی میشه ابله

...و ما چند دقیقه ای بدون اینکه روی اعصابمون پیاده روی بشه تنفس میکردیم! مژه
و در انتها بر و بچ به روم نیاوردن که چقدر قدر دان محبت من هستن ولی کاملا از نگاهشون مشهود بود  گاوچران از خود راضی

نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت وسط حرف بزرگترت نپر وگرنه میفرستنت دنبال نخود سیاه یول

 

[ یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خنده یاد یک خاطره ای افتادیم امروز قهقهه

بگم؟

مژه

شونصد سال پیش که 16-17 سالم بود (یادش به خیر اون روزا! خیال باطل) یه روز بعد از ظهر رفته بودم موسسه زبانمون. (اون موقع هام میخواستم مترجم بشم! قربون شکل ماهم برم)

منتظر بودم بچه های قبل ما کلاسشون تموم شه برم داخل کلاس. نه اینکه خیلی منظبت؟! منضبت؟! منذبت؟!! بودم! یه ربع زودتر از همه میرفتم کلاس!

جونم براتون بگه!  نشسته بودم رو صندلی تو اتاق انتظار! دیدم در یکی از کلاسا بازه و توش یه عالمه پسر بچه ی شیطون بلا نشسته بودن و بعضی هاشونم از در و دیوار بالا میرفتن.... ما هم که عاشق نی نی! خوشمزه

همینجوری داشتیم سیر و سیاحت میکردیم که دیدیم یکیشون داره ما رو نگاه میکنه... شیطنتمون گل کرد و براش زبون در آوردیم و چشمک زدیم! این شکلی: زبان چشمک (البته یه خورده جمع و جور تر و خوشگلتر!) بعععله.

سیم ثانیه بعد دیدیم یک پسر دیلاق! از اون کلاس اومده بیرون و واسه ما عشوه میاد و از اون نگاه های چیز میکنه به ما! (استغفرالله!) دقیق شدیم دیدیم بععله! همون نی نیه که ما براش زبون درازیدیم استرس خاک عالم. من از کجا میدونستم با این قیافه ی غلط انداز بچه گونه اش (که الان یادم نیس چه شکلی بود) اینهمه بزرگه... تعجب

حالا طرفم ذوق کرده یکی تحویلش گرفته هی چپ و راست میرفت می اومد! فکر کن! یعنی اینجوری شده بودم: سبز

یکهو نگاش گردم یکی از اون چشم غره های اساسی زدم تو کارش موش شد رفت سر کلاسش نشست.

قهر بی تربیته بی جنبه. حالا من فکر کردم تو نی نی هستی خودت نفهمیدی که من اشتباه فکر کردم؟! والله!

نتیجه ی اخلاقی: از آن به بعد دیگر برای هیچ کودکی تا زمانی که هویت و سن دقیق شناسنامه ای اش را کشف نکردم ادا و اصول در نیاوردم!

از من به تو نصیحت نوشت: عزیزم همیشه به یاد داشته باش که ممکنه تو یه کلاس زبان همه ی بچه ها از نظر درسی تو یه سطح باشن ولی از نظر سنی نه! یول

روزای جمعه هیشکی درس نمیخونه. شما چطور؟

 

با تشکر از آقای مهیار جهت اصلاح: منضبط درست میباشد.

[ جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

یعنی الان به من چه که باید یاد بگیرم که فلان متد آموزشی که 200 سال پیش منسوخ شده توسط کی و کجا و تو چه سالی و چه جوری و با چه انگیزه ای! معرفی شده و چرا به درد نخور بوده؟!

یعنی چه ربطی به من داره که باید شونصد جور متد رو بلد باشم؟ یعنی وقتی من پروفسور شدم که نمیخوام از این روش ها استفاده کنم! چرا این چیزای تاریخی رو باید یاد بگیرم آخه؟

یعنی اینکه من بلد باشم فلانی ساعت 3:35 دقیقه ی بعد از ظهر در سال 1875 تو اتاق زیر شیرونی خونه ی عموی مامانش به فکر اختراع فلان روش آموزش زبان بر مبنای فلان اصل روانشناسی افتاده و شاگرد فلان استاد زبان بوده که فلان کتاب معروف رو نوشته و دو سال بعدشم یکی دیگه بلند شده برهان خلف داده نظریه اشو به درک واصل کرده سیستم آموزشی کشور دگرگون میشه؟! والله!

یعنی من سرمو بکوبم به دیوار خوبه؟

یعنی چرا من باید روزی 20 تا لغت حفظ کنم که هیشکدومم به دردم نمیخوره بعدنا؟ یعنی میخوای بگی من اینقد پر حرفم یعنی؟! روزگاری شده ها.

الان مثلا اینی که من یاد بگیرم که فلان کلمه ی انگلیسی ریشه ی فلان جمله ی! اسپانیایی بوده که از یونان وارد شده و به جای فلان کلمه ی لاتین استفاده میشده! خیلی هنرمندم؟!

یعنی من خودمو کچل کنم راحت میشی کتاب جان؟!

غروب نوشت:

اعصاب ندارم امروز نقطه

حوصله هم ندارم نقطه

خیلی هم خوابم میاد نقطه

فرداش نوشت: یعنی بارون میاد در حد ناسا.

[ سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

نق داریم در حد ماهواره ی امید 2!

دلمان شیرینی خامه ای میخواهد به اندازه ی قد خودمان (165 سانتی متر!) پر از خاااامه. شیرینی خامه ای میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان یک نان تنوری داغ غ غ میخواهد کنار یک چوب آب نزول اجلال کنیم مثل قحطی زده ها میل کنیم. نان تنوری میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد یکی از دوستانمان بیاید باهم کرکر بخندیم حتی به جرز دیوار. رفیق فابریک میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد مثل چی از آسمان باران ببارد برویم زیرش چهار زانو بنشینیم هی بخورد به سر و صورتمان غش غش بخندیم. هی مادرمان بیاید ما را جمع کند تا آبرو ریزی نکردیم. باران میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد 1 عدد بچه ی 2 سال و سه ماهه داشتیم حوصله اش سر میرفت دستش را میگرفتیم میبردیمش پارک از روی نیکمت بازی کردنش را میدیدیم و پزش را به همه میدادیم که این عسل منه! بچه میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد فیلسوف زبان بودیم و همه چیز را در باره ی زبان شناسی و آوا شناسی و آزمون سازی و نظریه ها و این چیزهای زبان میدانستیم و مجبور نبودیم روزی 5 ساعت درس بخوانیم. میخواهیم پروفسور باشیم. همین الان ن ن ن .

دلمان میخواهد یک باغ گل داشتیم که فقط تویش رز صورتی و نباتی و زرد میکاشتیم و هی میرفتیم بویشان میکردیم و خوشگل هایش را جدا میکردیم و میزدیم به موهایمان. باغ گل رز میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد پرنسس بودیم و از آن لباس های چین چینی و پف دار میپوشیدیم و هر روز موهایمان را فر میکردیم و تاجمان را برق میانداختیم و یک ندیمه ی مخصوص داشتیم که برایمان از پرنس قلمرو همسایه خبر می آورد و باهم نخودی به راه رفتن پر فیس و افاده اش میخندیدیم. دلمان تاج میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد بیل گیتس بودیم و دنیا را میترکاندیم و همه به شرکت! ما حسودی میکردند. مغز میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد کریستن استیوارت بودیم و در توایلایت بازی میکردیم و خون آشام میشدیم و ملت کف میکردند که ما چقدر با ادوارد عشقولانه ایم! دلمان نگاه عاشقانه ی رابرت پتینسون میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد از آن کفشهایی داشتیم که وقتی چشمت را ببندی و تصور کنی میروی به هر کجا که دلت میخواهد و سه سوت بعد میتوانی برگردی سر جای اولت. دلمان کفش جادویی میخواهد (ترجیحا طلایی باشد با نگین های زیاد). همین الان ن ن ن.

دلمان شنل جادویی هم میخواهد. که هر وقت پوشیدیم نامرئی بشویم و هر غلطی که دوس داشتیم (البته دور از جانمان!) انجام دهیم! دلمان شنل جادویی میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد والت دیزنی به افتخار ما یک کارتون انیمیشن جدید و عشقولی و فانتزی درست کند و به ما تقدیم کند. دلمان کارتون جدید میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان یک پیراهن کوتاه و حریر سفید میخواهد که بپوشیم و برویم لب دریا موهایمان را در باد رها کنیم و احساس رمانتیکی بهمان دست بدهد. دلمان ساحل اختصاصی میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد گارسون یک فست فود شویم و هی سرمان شلوغ شود و هی مشتری داشته باشیم و هی کار کنیم و آخر شب آش و لاش به خانه برگردیم. دلمان میخواهد گارسون بودیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد یک نفر بود انقددددر کتکش میزدیم انقققددرر مشت و لگد حواله اش میکردیم تا با فرش زمین یکسان شود. آی حال میداد. دلمان یک عدد کتک خور میخواهد. همین الان ن ن ن.

از همه بیشتر دلمان این کفش را میخواهد. واقعا هم میخواهد. همین مدل و همین رنگ را. همین الان هم میخواد. میخواهیم بپوشیم در اتاقمان راه برویم و کیف کنیم! وای این کفش را میخواهییییممم. همین الااااننننن.

 

 

وای چقدر چیز میز میخواهیم. خسته شدیم از نوشتن وگرنه باز هم میخواستیم. مثلا جیغ جیغ کردن در شهر بازی و آبتنی در استخر توپش و یک عروسک پارچه ای نرم که دوبرابر سایز خودمان باشد و یک ظرف بزرگ ماکارونی و کلی چیزهای دیگر...

[ شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

تا حالا شده یه بشقاب سیب زمینیه سرخ کرده جلوتون باشه که نصفش وقتی رفتید با مادر جون تون سلام و احوال پرسی کنید اونقد سرخ شده که قهوه ای شده (یه وقت فکر نکنید سوخته ها! دروغگو) بعدش با کمال خونسردی و اشتها یه عالمه سس بریزید روش و بخورید؟

واقعا؟ واسه منم پیش نیومده! مژه آخه من دوتا بشفاب ازینا خوردم ابله

[ یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیشب بازم بی خوابی زده بود به سرم. یه ساعتی واسه خودم قلت؟ (غلت؟ قلط؟ ) میزدم و به صداهای اطراف گوش میکردم دلقک. آخه توهم زده بودم که صدای پای سوسک میاد از پشت تختم نیشخند. توهمه دیگه. وقتی هم که شب باشه و همه جا تاریک باشه و تنها هم باشی و از پنجره اتاقت هم یه نور ملایم رویایی بیاد داخل توهم زدن شدت میگیره! صدای پای سوسکه که قطع شد شنیدم که یه صدای بیل زدن یا همچین چیزی به گوش میرسه! خوب گوشامو تیز کردم و دیدم نه! توهم نیس واقعیه! فکر نکنی ترسیدما! دروغگو تعجب کردم که چرا ساعت 2 نیمه شب! یه نفر داره از بیل استفاده میکنه! خیلی نزدیک بود صدا. انگار از حیاط خودمون می اومد... کنجکاوی داشت منو میکشت! یول تصمیم گرفتم یه اینبارو بی خیالی طی نکنم و تنبلی رو بذارم کنار! از جام بلند شدم و پنجره ی اتاقمو به آرومی و یه اپسیلن باز کردم. (البته باید خاطر نشان کنم که اگه تختم کنار پنجره نبود عمرا اگه بلند میشدم! از خود راضی) بعله! پنجره رو باز کردم و دیدم خانوم همسایه (که حیاط خونشون از پنجره ی اتاق من کاملا در معرض دید قرار داره) داره باغچه ی خونشون رو بیل میزنه! تعجب یه مقداری چشمامو مالیدم و دوباره نگاه کردم دیدم که درست مشاهد کردم! پنجره رو آروم بستم و دوباره دراز کشیدم... یه نیم ساعت بعد هم شنیدم که صدای آب میاد. ایندفعه دیگه زحمت خودمو زیاد نکردم و از جام بلند نشدم چون میدونستم که لابد داره به گلهاش آب میده! ... متفکر غرق در افکار خودم در رابطه با فلسفه ی تفاوت بین چگونگی کنار اومدن من با بیخوابی به صورت فکری و چگونگی برخورد عملی خانوم همسایه با بیخوابی بودم که خوابم برد...

 

صبح نوشت: ساعت 6 از صدای رادیوی! خونه ی همون خانوم همسایه بیدار شدم! خمیازهبعدش بر روی نتیجه گیری های دیشبم در مورد خانوم همسایه خط بطلان کشیدم!  و به این نتیجه رسیدم که اگه این خانوم همسایه دیشب بی خواب شده بود با اون همه کار و تلاشی که نصفه شب انجام داده بود باید تا ظهر میخوابید! پس بیخواب نشده بود. این عملیات بخشی از برنامه روزانه اش بوده ظاهرا. یول منم باید یه فکری به حال شبایی که خوابم نمیبره بکنم... به نظرتون اگه یه زمین یه هکتاری بخرم شبا توش گندم و جو بکارم مشکلم حل میشه؟! متفکر

[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

اگه بهم بگن امروز قراره بری یه مهمونی مهم و باید از بین این جینگولهای دخترونه یه دونه اشو انتخاب کنی به نظرتون من کدومو انتخاب میکنم؟

 

1.گوشواره

2.گردنبند

3.دستبند

4.ساعت

5.انگشتر

6.پابند

7.آویز ناخن

خب راستش من از ساعت متنفرم خمیازه. نمیدونم چرا اما دوس ندارم محصور زمان باشممژه. یه جورایی انگار رو دستم سنگین میشه... اما عاشق گوشواره و دستبند و گردنبندم خوشمزه. پابندم دوس دارم خیلی جیگولی پیگولیه...خیال باطل آویز ناخنم خیلی فانتزیه... خب ... کدومو دوس دارم....متفکر  کاملا پر واضحه که هرگز همه اشو باهم نمیندازم به سر و گردنم! خیلی بدم میاد زبان. چون نه تنها آدم خوشگل نمیشه بلکه خیلی مصنوعی میشه...گاوچران خب ولی خیلی ستمه که من بخوام یه دونه انتخاب کنم... مثلا همین الان فقط یه انگشتر دستمه... یا آخرین بار تو یه مهمونی فقط یه جفت گوشواره شیک گذاشته بودم که اگه گردنبند و اینا میذاشتم نمای گوشوارم و مدل موهام از بین میرفت... عینک میخوام بگم همه اش بستگی به مود خودم تو اون لحظه و مدل لباس و جو مهمونی داره... اصلا چرا آدمو تو این شرایط قرار میدین؟! ابرو چرا من باید یکیشو انتخاب کنم؟! من نی دونم. اصلا سوال کم اومده که من باید به این سوال پاسخ دهم؟! منتظر عزیزم یه کم بیشتر فکر کن سوالای مفید تری به ذهنت میرسه ها! تلاش کن تو میتونی! بعد بعضی ها میان میگن چرا اینهمه غر میزنی؟ ابرو خب وقتی اینهمه به آدم زور گفته میشه واقعا میشه غر نزد؟! وقتی شرایط برای غر زدن مهیاست واقعا حیفت نمیاد غر نزنی؟! نیشخند من پرروام؟! کی گفته؟ من غرغروام نیستم. من مریمم. یه مریم متفاوت!! عینک

[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

نمیخواستم امروز آپ کنم...

اما با این بارون قشنگی که از دیروز داره میباره و این هوای عالی... حیفم اومد نیام و چیزی ننویسم... اومدم حداقل یه رد پایی از امروزم بذارم... (وای چقد امروز عاشق سه نقطه شدم... مژه دلم میخواد همش اینجوری کنم:... ... ... ... حال میده ها نیشخند ... ... ... از خود راضی - جهت اطلاع من کاملا سالم هستم مخصوصا از لحاظ فکری و عقلانی ابرو)

... نمیدونم چرا اما یاد روزای اول مهر افتادم و بوی کتاباو دفترای نو...

هوس یه لیوان بزرگ چای کردم که برم رو سالن خونه بشینم و فقط بگیرمش تو دستامو به بخارش نگاه کنم وقتی بارون نم نم میباره... اما نخورمش و وقتی که سرد شد دوباره برم داغشو بریزم تو لیوانم و دوباره به بخارش نگاه کنم... (بدون دوک و کنت و لویی البته دروغگو تنهایی  خیال باطل)

چقد نفس کشیدن خوبه وقتی خدا اینقد مهربونه. قلب

دلم میخواد تا شب کنار پنجره ی اتاقم بشینم و به دونه های لطیف بارون نگاه کنم... (دونه نه قطره! نیشخند- یه اپسیلن رمانتیکم که میشیم این وجدان غلط صرفی و نحوی و املایی ولمون نی کنه منتظر)

م م م ... خب از چی بنویسم... متفکر

یول سوالی که امروز موجبات خارش مغز من رو فراهم کرده اینه که من تاحالا ربط این قضیه رو پیدا نکردم که چرا دقیقا وقتی که ما حیاطمونو میشوریم حتی اگه 15 مرداد و گرمترین روز سال باشه بعدش بارون میباره (نخند بابا راس میگم...) اینو با افراد مختلفی در میون گذاشتم و بعضیهاشون هم تجربیاتی مشابه من داشتند یول مثلا عمه ی من هر وقت لباس میشوره بارون میباره و دوستم اینا هر وقت ماشینشون و میشورن بارون میباره و یه دوست دیگه اینام وقتی پنجره های خونشونو تمیز میکنن (لازمه بازم یاداوری کنم که مشکل عقلانی ندارم؟ ابرو منتظر نه؟ پس اینجوری عاقل اندر سفیه نگاه نکن ابرو) بعدش یه خورده که در این باب! تامل کردم ملتفت شدم که همه ی این حوادث مربوط به شستشو هستن!

یه چندتا سر نخ هم پیدا کردم البته یول نگاه کن: با توجه به چرخه ی آب و همونطور که وقتی کلاس دوم که بودیم یاد گرفتیم و بنا به یکی از قوانین نیوتون که شماره ی قانونش یادم رفته که مفهومش اینه که ماده کم یا زیاد نمیشه فقط از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه و اینکه اگه یه چیزی کم شد باید یه جانشین براش پیدا کرد و نه اینکه همش تولید کرد مثل وزیر ورزش جدید التاسیس که تازه اختراع شده و اینکه یارانه ای شده همه چی و اینا و اینکه ممکنه تو 50 سال آینده (البته اگه تو حادثه ی 2012 جون سالم به در ببریم از دست فراماسونر ها ی پررو ... ) جنگ آب در خواهد بگیره (کی گفته غلط نحوی داشتم؟! زبان ) و ممکنه مجبور بشیم به جای آب نوشابه بخوریم و حیاطمونو با رانی بشوریم و لباسهای یک بار مصرف بپوشیمو صبحا که بیدار میشیم کسی نگه برو دست و روتو بشور از خود راضی و دیگه نریم حموم و مسواکم که تعطیل میشه و هزار جور مساله ی دیگه که زحمت لیست کردنشو میندازم رو دوش خودتونه محترم و اینا به این نتیجه رسیدم که... متفکر ... هنوز به نتیجه ی خاصی نرسیدم راستش نیشخند خجالت حالا فرضیه ی اولیه اینه که یا تا میتونیم حیاط بشوریم که همش بارون بیاد ذوق کنیم... یا تا میتونیم حیاط نشوریم که این آبا ذخیره بشن و 120 سال دیگه هر ماه یه قطره از آسمون بیفته پایین و CIA و موصاد و FBI با گروه ضربتشون بیان برش دارن با قطره چکان لیزری و ببرن بذارنش تو موزه ی محافظت شده تا  شونصد میلیارد دلار بلیط بخریم و بریم با بچه ها و نوه نتیجه هامون ببینیمش و عینکمون و رو دماغ گنده امون جابه جا کنیم و با یه فیگور عاقل اندر سفیه (همون مدلی که شما الان دارید به من نگاه میکنید گاوچران ) بهشون بگیم: ببین ننه جون... یول این چیزی که الان مشاهده میکنی اسمش قطره ی آبه... ما اون موقع ها که جوان بودیم یه چیزی داشتیم به اسم شیر آب بازش که میکردیم یه عالمه ازینا میریخت بیرون و ما هم بازش میذاشتیم و میرفتیم پی کار و زندگیمون تا هر وقت که لازم شد بیایم دستمونو بشوریم و مجبور نباشیم دوباره بازش کنیم و به یه شیلنگ وصلش میکردیم و کل خونه زندگیمون و باهاش میشستیم و یه عالمه کار باهاش میکردیم و تو حموم استخر درست میکردیم و ... ... ... یادش به خیر اونموقع ها... !

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

وقتی رسیدیم که همه اومده بودن. یه عالمه خانوم جور واجور رنگ و وارنگ از همه رنگ! دور تا دور حال و پذیرایی نشسته بودن و باهم حرف میردن چشم. از اون جمع هایی بود که با ورود یه تازه وارد (اونم از نوع خوشگل و نازش:خودم مژه)  همه نگاه ها متوجه اون میشه زبان یه سلام علیک با آشناها کردم و از دور دختر عمه امو دیدم و رفتم کنارش نشستم. مانتومو درآوردم و موهامو مرتب کردم و تو این فرصت یه نگاهی هم به دور و بر انداختم یول  هنوز چند دقیقه نشده بود که یه خانوم میانسال نسبتا جوان! که کنار دختر عمم نشسته بود و قبلش چشمش همش رو دخترا دور میزد شروع کرد باهاش صحبت کردن... بدون مقدمه شزوع کرد:

-شما مجردییین؟!!!!

-نه. یول

-نامزد داریییین؟!!!

-ابرو من ازدواج کردم.

-واقعا؟ تو این دوره زمونه آدم نمیتونه متوجه بشه که کدوم دختر مجرده کدوم ازدواج کرده!!!! دلقک ...

...

(من تو دلم: قربون اون چشمات برم وقتی داشتی همه ارو دید میزدی یه نگاه به حلقه ی تابلوش نکردی؟ قهر)

وسط حرفاشون بد جوری خودمو کنترل میکردم که از خنده منفجر نشم ولی وانمود میکردم که اصلا حواسم بهشون نیس. سخنرانیش که تموم شد دختر عمم سرشو برگردوند سمت من و الکی باهم یه چیزیو بهونه کردیم و کللی خندیدیمقهقهه

دختر عمم گف که این خانومه چهار تا پسر مجرد داره (خدا نگهشون داره) که داره براشون دنبال زن میگرده!! وسط حرفامون بودیم که دیدیم ظاهرا خانومه دس بردار نبود!

پرید وسط کلام گهر بارمون! به دختر عمم گف فکر میکردم مجردی افسوس ! ماشالله خیلی خوشگلم هستی!! ابله (من: قهقهه) (احتمالا تا طلاق نامه ارو امضا نکنه دس ور نمیداره متفکر)

منم این وسط با آرنجم میزدم تو پهلوی دختر عمم. اونم زیر لب میگف اگه شوهرم بفهمه!

خلاصه خواستگار محترم با دلی خونین و مالین (از صنعت اغراق استفاده نمودیم) بالاخره کوتاه اومد! اوه و دید که تیرش به سنگ خورده.

البته بیکار ننشست. بیکاری؟ هرگز! یه خورده این ور اونور و نگاه کرد و... تعجب نه ه ه (به صورت کش دار بخونیدیول) خم شد طرف من نگون بخت! منتظر که باب صحبت رو باز کنه که من در یک حرکت هوشیارانه خودمو با بغل دستیم گرم صحبت نشون دادم! (که یعنی تو باغ نیستم) گاوچران

واه واه واه. بلا به دور.

حتما تا حالا از شونصد نفر خواستگاری کرده که با دختر عمه ی من میشن شونصد و یک نفر! عمرا اگه بذارم بهم نگاه کنه چه برسه به اینکه جواب سوالای صد من یه غازشم بدم. پیف پیف

 

موعظه نوشت: همین امثال این خانومای خاله زنک هستن که نمیذارن تو یه مهمونی آب خوش از گلوی دخترا بره پایین دیگه. زبان

دختر نوشت: میبینید واقعا ما دخترا چقد مشکلات عدیده ای داریم؟!

نتیجه ی اخلاقی: اگه پسرای این خانوم محترم آش دهن سوزی بودن مامانشون مجبور نبود به صورت کاملا نا محسوس! و زیر پوستی تو مهمونی ها براشون دنبال زن بگرده. یول

[ شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

امروز داشتم غصه میخوردم که نکنه مریض شدم... آخه درصد نق داشتگیم اومده پایین متفکر

از اونجایی که من عمرم به نق زدن بنده و اگه نق خونم کم بشه رو به قبله می افتم دروغگودیگه داشتم نگران میشدم که چرا هرچی فکر میکنم یه چیز نق خور پیدا نمیشه! اما بعد اینکه یه خورده به دور وبرم نگریستم و ملتفت شدم که چقدر هوا گرمه... از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم (نویسنده ی مشهور! نوشت: دیدید از این جوجه نویسنده ها از این مدل افعال استفاده میکنن؟! یول) و سرافرازانه عملیات نق زدن رو -بدون معطلی- شروع کردم:

(سعی میکنم درطول مسیر! انواع نق هارو هم بهتون معرفی کنم که یه خورده جنبه آموزشی هم داشته باشه مطلبمنیشخند)

*وااای چقد گرمه (نق ساده)

*ف ف ف ... خفه شدیم از گرما (نق مادربزرگی)

*یعنی الان که گرمه داره تابستون میشه؟! (نق احمقانه)

*یه بستنی میوه ای میچسبه ها متفکر -بعد دیدیم که مادر گرامی زحمتشو کشیدن بستنی خریده بودن -چون من معتادم به بستنی- و در فریزر انباشته! بودن (نق پیام بازرگانی)

(از این به بعد نق ها کم کم پیچیده تر میشنیول)

*خب تو تابستون همه جا پر سوسک و پشه میشه (نق آموزشی)

*نکنه یه شب که خوابیدم یه سوسک سر و کلش پیدا شه از تو این گوشم بره تو از اون گوشم در بیاد؟! (نق وحشت انگیز)

*نکنه یه روز که دارم تو خیابون راه میرم یه دسته پشه برن تو چشم و دماغ (همون بینی!) و دهنم؟ (نق آینده نگرانه)

*وااای! انجمن بچه جیغ جیغوهای کوچه هم که از همین الان رو به شکل گیریه (نق درخواست کمکانه)

*وارد بعضی از اماکن عمومی هم که نمیشه شد (نق این مدلانه: زبان)

*بعدشم اینکه ما از استخر خوشمان نمی آید. همه فک و فامیل و دوست و آشنا هر روز پا میشن میرن استخر. روزی شونصد بار هم تعارف میکنن میگن بیا بریم. من میگم دوس ندارمو بعد اونا میگن بلیط فلان چی دارم! بیا بریم! بعد من دو دستی میزنم به فرق سرم که چرا نی فهمن (نق خاک تو سرانه)

*بدترشم اینکه آدم حوصله اش که سر میره دلش عروسی میخواد اما با کمال وحشت متوجه میشه که دیگه دم بختی جز خودش تو فامیل نمونده نیشخند (نغ ضد ترشیدگی!)

 

... به این قسمت که رسیدم نغ هام فروکش کرد و دیگه به باقی مسائل فکر نکردم... و تصمیم گرفتم تا دیر نشده و کسی پاچه خودمو نگرفته زودتر واسه یکی از ترشیده های فامیل آستین بالا بزنم شیطان

 

نتیجه اخلاقی: در روزهای آفتابی تابستان همه از ضد آفتاب درست و حسابی استفاده میکنند. شما چطور؟!

[ دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

پیش نیاز برای خوندن این پست: آشنایی با دیالوگ های سریال قهوه تلخ نیشخند

پنج شنبه غروب

وضعبت هوا: رمانتیک...

من-ولو روی مبل. با نگاهی مالیخولیایی! از پنجره به ابرهایی که مثل ببعی هستن خیره شدم: امروز چقدر هوا خوبه...خیال باطل

مامان-در حال انجام یک بازی مرگ و زندگی با موبایلش هیپنوتیزم به صورت سرسری جواب میده: اوهوم!

من-هنور با همون نگاه خنگولانه روی صورت: میدونی الان دلم چی میخواست؟خیال باطل

مامان-در حالی که سعی میکنه نشون بده حواسش با منه: بستنی؟!!!

من-ابرو: نچ. (خیال باطل) دلم میخواس الان تو یه مسیر سنگفرش بودم که دو طرفش درختای بلند داره و یه نسیم ملایم میوزه و آروم قدم میزدم... خیال باطل

مامان-در حالی که گوشیشو میذاره کنار و یه نگاه حق به جانبی هم به من انداخته: آره. کنارتم یه دوک بود! کنت بود! لویی بود!

من: هوم؟!!  (تعجب بد بخت شدم! مامانم از دست رفت!)

 

نتیجه اخلاقی: مامان من بالقوه یک مادر زن است.یول

تصمیم نوشت: باید تا دیر نشده مامانمو ببرم مرکز ترک اعتیاد بازی های موبایل!

[ جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

خیال باطل یکی از آرزو های دست نیافتنی من این بود که تو دهه ٢٠ زندگیم مامان بشم که با توجه به اهداف بلند مدت خودم و ملاک های والدین محترم میسر نشدیول (بالاخره آدم دختر گوگولی مگولیشو که دست هر ننه قمری نمیده!)

ولی اگه من مامان بودم اول از همه یه بابای خوب و با شخصیت و با کمالات واسه نی نیم پیدا میکردم (البته من آدم سختگیری نیستم! خیلی کم توقع و بی آلایشم! نیشخند) که عسلم خوب تربیت شه.

یه بابایی که بتونه:

-غذای بچه درست کنه

-روزی 30 بار my baby عوض کنه

-به چند زبان زنده ی دنیا لالایی بخونه

-هزار و یک (1001) عدد داستان باتربیتی کودک بلد باشه!

-قابلیت نخوابیدن به مدت حداقل یک هفته رو داشته باشه (بدون نیاز به شارژ مجدد!)

-ببرتش حموم (بدون سر وصدای اضافه)

-وقتی من خوابم و نی نی گریه میکنه -محض حفظ جون خودشم که شده- سریع ساکتش کنه که بیدار نشم (من کلا اعصاب گریه ی نی نی ندارم. اونم نصفه شب وسط خوابم. یهو دیدی از پنجره جفتشونو پرت کردم بیرون شیطان)

-ببره واکسناشو بزنه

-بهش یاد بده که اول از همه بگه مامان مژه

-بزرگتر که شد روزی 3 وعده ببرتش پارک

-جواب همه ی سوالاشو که با چرا و چگونه شروع میشه بده! یول

-بهش دوچرخه سواری یاد بده (با ضمانت 10 ساله)

-براش اسباب بازیهای استاندارد بخره (اگه استاندارد نباشه تو سرش خورد میکنم همونجا قهر)

-شونصد جور کلاس شنا و زبان و موسیقی و یوگا و ازدواج موفق و چگونه جذابتر شویم و ... اینا ثبت نامش کنه (واسه آیندش خوبه گاوچران)

-تو بهترین مدرسه ها ثبت نامش کنه

-ریاضیش خوب باشه

-بهش املا شب بگه

-تو جلسات اولیا و مربیان مدرسش شرکت کنه

-ببره سفر بچه ی نانازمو تا حال و هواش عوض شه

-هر غذایی بچم هوس کرد درست کنه براش (البته منم میخورم یه خورده از خود راضی)

-یه روز درمیون ببرتش خرید

-بزرگتر که شد جواب همه ی سوالاشو که با چرا دخترا... و چرا پسرا... شروع میشه بده

-براش 1 هواپیما و 4تا خرگوش و 1 پارک آبی و 2 تا شهر بازی و 1 کارخونه شکلات سازی (خیال باطل یاد چارلی افتادم) و 1 اسب آبی و یه بچه فیل با داداشش و 1 دریای متلاطم و 7تا آسمون همراه رنگین کمونش (توضیح: بچه ام یه خورده رمانتیکه آخه مژه) بخره و بده 4 تا خیابون و یه بزرگراه رو به اسمش کنن تا گره روحی! پیدا نکنه عسلکم

-یه شوهر خوب که مثل خودش تنبل و بی کار و مفت خور نباشه براش پیدا کنه منتظر

-جهیزیشو تمام و کمال براش بخره (از گوش پاک کن گرفته تا یه در مغازه نقلی تو شانزه لیزه و یه ویلای ساحلی تو جزایر قناری عینک)

-تو جشن عروسیش -به صورت خستگی ناپذیر- براش حرکات موزون انجام بده (هورا)

-اگه شوهرش جیک اضافه زد ببرتش زندان ابوغریب 4 روز تنبیهش کنه آدم که شد برش گردونه شیطان (بچمو از سر راه که نیاوردم. والله ابرو)

-نوه ی خوشگلم (الهی مامانی فداش بشه خوشمزه) که به دنیا اومد براش سیسمونی و اینا آماده کنه (از my baby واسه مصرف دو سالش گرفته تا یه bmw آخرین مدل نا قابل واسه جشن تولد 18 سالگیش)

-و...

خلاصه... از همین کارای پیش پا افتاده ای که هر بابای یه لا قبایی (خمیازه) میتونه از پسش بربیاد دیگه.

البته من  آدم فروتنی هستم مژه. اگه بچم ناخلف عصبانی از آب در اومد اینهمه زحمتی! که براش کشیدم و خون دلی که واسه بزرگ شدنش خوردم (به موارد فوق رجوع کنید) رو به روش نمیارم و نمیگم شیرمو حلالت نمیکنم مامی! میگم تقصیر این بابای مفت خورته که اینقد لوست کرده منتظر

[ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

خمیازه

دو روز و نیمه که نخوابیدم. یه جورایی رو به موتم. از شدت خواب و خستگی دارم میمیرم اما انگار یادم رفته خوابیدن چه مدلی بوده افسوس

بزار بگم قضیه از چه قراره... یول

جونم براتون بگه که من کلا از رمان خوشم نی آد. چونکه تو همه رمانا همه چی آرمانیه. همه آخر خوشگلی و پولداری و خوش تیپی هستن و درون مایه همشون عشقولانست. یه جورایی انگار بیشتر این رمان نویسایی که در پیت هستن و فقط بلدن عشقولانه بنویسن عقده هاشون رو رمان میکنن. (انقد ار کلمه ی عقده بدم میادددد. اما اینجا مترادف نداشت که جاش بذارم. complex عینک)

حالا عشقولانه ای که آخرش خوبه رو میشه تحمل کرد... اما واسه عشقولانه تراژدی باید حداقل یه ساعت و نیم گریه کنینگران حال نوشتن ندارم وگرنه بیشتر موشکافی میکردم این بحثو!یول

بگذرم. هیچی دیگه. من پریروز تو چندتا برنامه که رو گوشیم نصب میکردم یه رمانم بود. همینجوری عشقی نصب کردم و چشمت روز بد نبینه اقدس جون! صفحه اولشو که خوندم (ساعت 8 غروب بود) ساعت 4:45 دقیقه صبح تمومش کردم (لا مصب شروع که میکنی حس فضولی نمیزاره بزاریش زمین کههیپنوتیزم)و تا ساعت 5 هم داشتم واسه دختره گریه میکردم و بعدش دیگه خوابم نبرد... مرضی که دارمم اینه که صبح که میشه وقتی سر و صدای تلفن کردنای مامانو کارای روزانش شروع میشه دیگه نمیتونم بخوابممنتظر

گذشت و گذشت این سر درد من از بیخوابی تا شب شد. (همه چشم امیدمم به این شب بود که شاید بتونم بخوابم) تقریبا 30 ساعت بود که نخوابیده بودم... اوووف داشتم میمردم.

زودتر رفتم بخوابم که این بی خوابیام جبران شه. (علمی نوشت: برای جبران هر یک ساعت بی خوابی بدن ما به 2 ساعت خواب نیاز دارد-یعنی اگه خوش بینانه نگاه کنی من حداقل باید 16 ساعت میخوابیدم)

از ساعت 11 شروع کردم به خوابیدن... اما خوابم نی برد کهنگران ساعت 1 شد... 3... 6...

7... و من همچنان بیدار بیدم!

ساعت 7:30 اینا بود که دیگه یادم نیس چی شد که با صدای زنگ تلفن کوفتی بیدار شدم...

ساعت 8:20 بود. یعنی کی میتونست باشه؟ از ترس مردم. (همیشه از تلفنای آخر شب و اول صبح میترسیدم. فکر میکنم کسی میخواد خبر بد بده-خواهشا روانشناسیم نکن! هیچ پیش زمینه بدی ندارم تو این رابطه. ذاتیه ابرو)

گوشی رو ورداشتم.

من با صدای خواب آلود و چشمای بسته: الو؟ خمیازه

خانوم منشی: سلام. خوبید؟! مریم خانوم؟؟؟؟؟!!!! (پسر خاله هم میشه زود زبان)

من با بی حوصلگی و عصبانیت: بله. بفرمایید عصبانی

خ.م: ئه وا ببخشید خواب بودیییییید؟ (با همون لهجه ی مخصوص تمام منشی های محترم)

من: (زبان درد و بلا به جونت نگیره. جز جیگر نگیری!-من اصولا اهل فحش و اینا نیستم) الان بیدارم! بفرمایید! (معلوم نبود چی میگفتم! شاید فحشم دادم یادم نیس!)

خ.م: دکتر قراره ساعت 10 برن جایی شما میتونید واسه نوبت امروزتون الان! تشریف بیارییییید؟

من: تعجب الااااان؟ (ای مرگ بگیری) اگه نتونم چی؟ نمیشه فردا بیاااام؟ مژه (آخه من یه ساعت و نیم طول میکشه آماده شم!)

خ.م: نه خانوم. نوبتای فردامون پره خنثی

من: باشه. منتظر

خ.م: پس تا بیست دقیقه دیگه!!!!!!!!!!! اینجا باشید مژه

من: ( کلافه ) باشه. خدافظ.

 

ایییییی خداااااا. تازه داشت خوابم میبردنگران

تو یه حرکت ضرب الاجلی (درست نوشتم؟!) آماده شدم رفتم اونجا. وااای. خوب شد بابا منو رسوند. با اون قیافه داغونم. ده دقیقه ای کارم تموم شد.... وای خدا حالا با این قیافه خواب آلو و چشمای قرمز و تلو تلو خوران! چگونه به خانه برگردم؟! با همه سرعتی که میتونستم سرمو انداختم پایین از کوچه پس کوچه برگشتم به منزل!

طبق مرض همیشگیم دیگه خوابم نبرد. رفتم یه دوش بگیرم سر حال شم... نشدم. بعد از ظهرم مهمونی دعوتم... حدود 2 ساعت دیگر! کی حال آماده شدن و اینا رو داره ه نگران

اوووففففففف

خدا کنه امشب خوابم ببره

باید قید باشگاهمو بزنم که فردا بتونم بخوابم....

خواااب.... این آرزوی دست نیافتنی... خیال باطل (متفکر فکر کنم واقعا این بی خوابیا داره روم تاثیر میذاره! زودتر جمعش کنم تا آبرو ریزی نکردم با خل نوشته هامزبان)

دوشنبه نوشت: دیشب یه دو سه ساعتی خوابیدم! اما نچسبیدخمیازه

[ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیشب ازون شبایی بود که تکلیفم با خودم مشخص نبود! یعنی نمی دونستم چه مدلی بخوابم که خوابم ببره! یه ساعت تلاش کردم و انواع مدلها رو امتحان کردم: چپکی! راستکی! دمرکی! قوزکی! جنینکی! بالش بغل! بغل بالش! سر رو بالش! بالش رو سر! ... مخلص کلوم اینکه مدلی نبود که اختراع شده باشه و تستش نکرده بوده باشم! (ماضی بعید!-یادش به خیر همیشه زبان فارسی بیست میشدمخیال باطل)
بالاخره در یک حرکت اختراعی یه مدل تازه کشف کردم که میتونید شرحش رو در ادامه بخونید! :
بالش زیر سر! صاف خوابیدم. پاهامو خم کردم. (البته قبلش با پتوم -دیشب هوا سرد بود- صورتمو قاب گرفته بودم یعنی کاملا پتومو کشیدم روم و آوردمش تا بالای گوشم و فقط صورتم معلوم بود!) انگشت اشاره ی دست چپم پشت گوش چپم و دست راستم روی پای راستم! (بی ادب! من خیلی هم مغزم سالمه!)
نکته: لطفا سعی نکن منو تو این حالت تصور کنی چون تا فردا مجبوری بخندی! نیشخند
یه خورده که تو این وضعیت بودم دیدم نه! داره خوابم میبره! مغروق شادی بودم که بد ترین اتفاقی که میشد بیفته برام افتاد! حدسم نمیتونی بزنی!

... ای روزگار... همیشه با من سر جنگ داری! هیچی دیگه.... دیدم کله ی مبارک میخاره! (هپلی خودتی! من هر روز میرم حمومابرو) بعله دیگه... من که حسابی قفل و زنجیر شده بودم بعد خاروندن نقطه ی مذکور یه مدل دیگه اختراع کردم.... به پهلوی راست خوابیدم. (مدل جنینکی) بازم همونطور که براتون تشریح کردم صورتمو قاب گرفتم و مشت دست چپمو گذاشتم روی لبم. اما این بار محض احتیاط دست راستمو گذاشتم توی موهام! (چی فکر کردی؟ من کلی فیلسوفم!) یه خورده گذشت دیدم نه خیر! خوابی که پرید دیگه پریده! (با اقتباس از یکی از آهنگای یه خواننده ی اون ور آبی!) تصمیم گرفتم فکر کنم یه خورده... (نکته: قبلنا به این کار میگفتن گوسفند شمردن!)  به گذشته که عمرا فکر کنم. تصمیم گرفتم به آینده ی درخشانم بفکرم! شروع کردم ... از قبولی ارشدم و استاد دانشگاه شدن تا شب خواستگاری و چه لباسی بپوشم و عقد و عروسی و مدل لباسم و شوهر خوشبختم و اولین نی نی و .... همینجوری فکر کردم و فکر کردم تا رسیدم به 106 سالگی...! دیدم نه! این خوابه نمیاد! یه چندتا فحش با تربیتی فرشتهتقدیمش کردم و چشامو بستم... چشامو که باز کردم دیدم ساعت ١٠ صبح یک روز دل انگیزهمژه

نتیجه اخلاقی:
1.هیچوقت دمرکیه چپکی نخواب به قلبت فشار میاد.
2.این دفعه نکته اخلاقی همون یکی بود. (عزیزم یه خورده تلاش کن خودت یاد بگیری. تا کی من لقمه رو درسته بذارم تو دهنت؟ اه. پاشو برو درساتو بخون مگه امتحان ترم و اینا نداری؟عصبانی)

تبلیغ نوشت: برای کشف مدل خواب مخصوص خودتان با ما تماس بگیرید! ارائه ی انواع مدل های جدید خوابیدن برای بیخواب های بد بخت!

[ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

اینم از ادامه ی داستان زندگی شیرین تنبل خان و تنبل خانومش:

... تنبل خانم دیگر به فکر کردن ادامه نداد. تنبل خانم اصولا بلد نبود زیاد فکر کند. او اهل عمل بود! بنابراین دوباره مشغول به انجام وظیفه شد و خوابید!

تنبل خان با دیدن این صحنه میخواست حرس (حرص؟ هرص؟ هرس؟!) بخورد ولی تنبلی اش می آمد. تصمیم گرفت حرص؟! نخورد ولی گرسنه بود...

اما با این حرفها نمیشد جواب شکم را داد!

یک تصمیم اساسی گرفت... عزمش را جزم کرد... به انگشتان پایش تکان خفیفی داد... یک جنبش کوچک به دستها... تنبل خان کلی عرق ریخت... خود را تا نیمه از جایش بلند کرد... کلی نفس نفس زد... در این لحظه ی تاریخی دیگر نمیتوانست فکر کند که زندگی چقدر سخت شده! چون در حال انجام ماموریت خطیری بود! نباید انرژی اضافه صرف فکر کردن میکرد! تنبل خان نیمه جان شد تا توانست روی لبه تخت بنشیند...


تنبل خانم که با این همه تکان های غیر عادی! نمیتوانست برای خوابیدن تمرکز کند! چشمانش را به سختی باز کرد! با دیدن تنبل خان در این وضعیت! (نشسته) چشمانش از تعجب گرد شد... و مرد! نیشخند (دلیل اصلی مرگ تنبل خانم پس از کالبد شکافی نهایی اینگونه اعلام شد که چون نامبرده سالها بود که شوهرش را در این حالت ندیده بود به نظرش بسیار جذاب آمد و از ذوق فراوان دچار مرگی شده که امروزه پدیده ای بسیار رایج با نام علمی و عملی "ذوق مرگ شدگی" است-مثل حالتی که وقتی قبض موبایلتان زیر صدهزار تومان می آید به شما دست میدهدنیشخند)


از آن طرف تنبل خان که بی خبر از همه جا همه ی توانش را خرج نشستن کرده بود ناگهان به خاطر آورد که مدتهاست کسی برای خانه خرید نکرده و چیزی برای خوردن در یخچال نیست...! لبهای تنبل خان کج و کوله شد... رعشه بر اندامش افتاد و عرق سردی بر پیشانی اش نشست... و اینگونه بود که تنبل خان دق مرگ شد و مردی دیگر از مجموعه ی نادر مردان جذاب از جهان رخت بربست!


نتیحه اخلاقی:

١. ذوق مرگ شدن و دق مرگ شدن دو پدیده ی کاملا متضاد هم هستند که بسیار محتمل است در یک صبح دل انگیز حول و حوش ساعت ٢ بعد از ظهر رخ دهند.

٢.همیشه مقداری خوراکی در خانه داشته باشید (توصیه های ایمنی را جدی بگیرید! دینگ دینگ)

٣.اگر به آن دهستان مشرف شدید از هشت فرسخی خانه تنبل خان و تنبل خانم هم رد نشوید چون کسی نیست که برایتان غذا درست کند!

۴.فحش نده عزیزم! اگه جنبه داستان تراژدی نداری نخون جان دلم! گاوچران

پایان

[ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

یکی بود یکی نبود. در یک دهکوره که خیلی دور بود (حتی دور تر از آن دوری که شما بتوانید فکرش را بکنید و خیلی دورتر از آنجا که اسمش خارج است) زوج خوشبختی به نام تنبل خان و تنبل خانم زندگی میکردند. راستش زندگی که چه عرض کنم! زنده بودند.
جانم برایتان بگوید که یک روز صبح حول و حوش ساعت دو بعد از ظهر که تنبل خان برای کار و تلاش روزانه پلک هایش را از هم گشود متوجه شد که گرسنه است. با خودش فکر کرد که این شکم چه خندق بلایی است!
تنبل خان بیش از این فکر نکرد چون میترسید که انرژی اش تمام شود!
به سختی چشمهایش را در کاسه ی سر چرخاند تا ببیند تنبل خانم در چه حال است.
دید که او با آسودگی تمام دارد به امور روزانه اش میرسد (یعنی خواب است!)
به او حسودی اش شد ولی باز هم زیاد حسودی نکرد تا انرژی اش تمام نشود.
تنبل خان هرچه در خودش انگیزه ایجاد کرد که تبل خانم را صدا بزند که برایش صبحانه آماده کند فایده نداشت. چون خیلی سخت بود که دهانش را باز کند.
در همین احوال بود که تنبل خانم با عشوه چشمانش را باز کرد و مثلا بیدار شد!
تنبل خان نزدیک بود از خوشحالی ذوق مرگ شود ولی باز هم ذوق مرگ نشد چون دیگر انرژی نداشت.
تنبل خان به تنبل خانم نگاه کرد.
(ترجمه: سلام صبح به خیر!)
تنبل خانم به تنبل خان نگاه کرد.
(ترجمه: صبح توام به خیر!)
تنبل خان آهی کشید.
(ترجمه: خانوم گشنمه!)
تنبل خانم غمزه ای آمد.
(ترجمه: کارد بخوره تو شکمت همین یه ماه پیش نبود که غذا خوردی؟!)
تنبل خان که دید ادامه گفتگو فایده ندارد تصمیم گرفت دیگر با زنش حرف نزند تا انرژی باقی مانده اش را صرف خودش کند!
تنبل خانم هم که به پر حرفی! شوهرش عادت داشت با خودش فکر کرد: واه! واه! مردک پر چونه! از اول صبح شروع کرده به نغ زدن! خدا به خیر کنه!

پایان قسمت اول

نویسنده ای که تنبل نیست: خودم

نویسنده نوشت: ادامه ی داستانو تو آپ بعدیم میذارممژه

[ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

سکانس اول

(صبح جمعه-داخلی-مریم روی تختش-خیره به قفسه کتابهایش-در حال فکر کردن با خودش):


دلم بد جوری هوس خوندن یه کتاب جدید به سرش زده -از صنعت ادبی جانبخشی به اشیاء استفاده کردم! احتمالا دیگه دارم نویسنده میشم! یول- (مریم ذوق میکند!)

خیلی وقته کتاب جدیدی به جمع قلیل کتابهام اضافه نشده...

(وجدان مریم) : از وقتی E book و Mobile book  فراوون شده دیگه کی میره سراغ کتاب سنتی؟! (مریم خاطر جمع میشود!)

(مریم دوباره فکر میکند): آخرین کتابی که خریدم همین کتاب روی ماه خداوند را ببوس بود که ترم آخر دانشگاه از تو یه کتاب فروشی زیر زمینی پیداش کردم. البته با دوتا کتاب دیگه که در راستای توسعه ی فرهنگ کتاب خوانی کادو دادم به دوستم! -من خیلی با فرهنگم!-


سکانس دوم

(داخلی-مریم از روی تخت بلند میشود-کتاب را برمیدارد-دوباره با خودش فکر میکند):

روی ماه خداوند را ببوس... -چه اسم با مسمایی... مخصوصا ب و س ی د ن آخرش خیلی به مزاجم؟... مذاقم؟... بذاقم؟... حالا به هرچیم! سازگار اومد!-

(مریم به خواندن ادامه میدهد) :

نویسنده مصطفی مستور... چاپ سی و یکم... برگزیده جشنواره قلم زرین...

(مریم کتاب را برمیگرداند-پشت جلد کتاب درباره نویسنده اینطور توضیح داده) :

مصطفی مستور. متولد 1344 اهواز. فارغ التحصیل رشته ی مهندسی عمران و کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی و فلان و بهمان... به اضافه ی لیست کارهای پژوهشی و داستانی و ترجمه های نویسنده... (مریم به کلکسیون افتخارات نویسنده حسودی میکند! افسوس)

(مریم دوباره وسوسه میشود و کتاب را میخواند...)


سکانس پایانی

(داخلی-مریم نشسته روی تخت-کمی گیج میزند-در حال مکالمه با وجدانش است) :

وجدان جان! همونطور که در جریانی چون بنده آلزایمر مزمن؟... مفرط؟... عود کرده؟... دارم کاملا یادم رفته بود که موضوع کتاب چی بود! (مریم لبخند تلخ و جگر خراشی؟...جگر تراشی؟... مداد تراشی؟... میزند) و دقیقا هم بعد خوندنش همون حس احمقانه ای رو تجربه کردم که بار اول بعد خوندنش بهم دست داده بود! حس مبهم خنگ بودن!

جالب اینجاست که اولین بارم که خوندمش و یکی دوهفته نو فاز فلسفه ی این کتاب و افسردگی خنگول بودن خودم رفته بودم تصمیم گرفتم که دیگه نخونم این کتابو خیر سرم! (مریم به جد و آباد آلزایمرش فحش میدهد) الانم دوباره تصمیم کبری گرفتم که درشو تخته کنم! (مریم به یاد خاطرات کلاس دوم دبستانش می افتد!)

همین الان برم یه جایی بنویسم که دیگه نخونم این کتابو واسه بار سوم! یول

(مریم به دنبال خودکار آبی از جایش بلند میشود و از کادر خارج میشود)


نتیجه اخلاقی:

1.مریم آدم با فرهنگی است!

2.مریم کار فرهنگی میکند!

3.مریم باید زودتر یک کتاب جدید بخرد! (آخر از نشانه های آدم های بی فرهنگ این است که یادشان نیست آخرین کتابی که خوانده اند چه بوده! _مستحضر هستید که مریم آدم با فرهنگی است!)

4.مریم وجدان دارد!

5.مریم خودکار آبی دارد!


نکته کلیدی و آموزشی:

برای اینکه یک کتاب بنویسید که خواننده احساس احمق بودن کند و فکر کند که شما فیلسوف هستید اولین و مهمترین کار این است که بروید مهندسی عمران بخوانید و بعد کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی بگیرید. تشویق


بازیگران: مریم و وجدانش

نویسنده و گارگردان: خود با فرهنگم!

با تشکر از مریم و وجدانش!

[ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]


یادمه اون موقعها که جوون تر بودیم! خیال باطل و بعد از انجام دادن تکلیفای مدرسه مینشستیم پای تلویزیون و کارتونای آبکیشو نگاه میکردیم همیشه برام سوال بود که چرا چشمای همه نقش آفرینان! تو کارتونای این کشورای آسیای شرقی نیمی از مساحت کل چهره اشون رو اشغال کرده! یول سوال
در صورتی که خودشون اصلا چشم ندارن متفکر (یعنی یه کوچولو دارن)

بارزترین مثال برای صدق این ادعا همین کارتون فوتبالیستاست که 102 بار از اول تا آخرشو داده و من هیچوقتم نتونستم ببینم بالاخره آخرین قسمتش چه جوریه! ابله(وای که من چقدم دوسش داشتم. نمیدونمم علت این علاقه ی وافرم چی بود واقعا! خجالت مخصوصا از قیافه اون دوستش تارو خیلی خوشم می اومد! یه مدتم جو گیر شده بودم فوتبالیست شم!! عینک)
نصف صورت کاکرو -اون پسر بده!- چشم بود. (اون واکی بایاشی مادر مرده که اصلا چشم نداشت هیچم برهان خلف نیست چون کلاه داشت چشمشم زیر کلاهش بود قهر)
یا همین کارتون ماشینی هایی که الانا میده و مغز کودکان و نونهالان نوشکفته ی باغ زندگی ما رو شستشو میده! خمیازه

خلاصه... داشتم چی میگفتم؟ آهان. واسه خودم که دلیل روانشناسی این ترکیب چهره هنوز مجهوله متفکر.
به نظرم دلیل اصلیش همون ضرب المثل قدیمی خودمونه که احتمالا به فرهنگ اونام نفوذ کرده: "آرزو بر جوانان عیب نیست..."نیشخند
چون اگه از زاویه تخصصی! یول روانشناسی بهش نگاه کنیم کمپلکس های بیشتری کشف میکنیم. اینکه خب اونام تنوع طلبن مثل خیلی های دیگه. خسته شدن بس که سر چرخوندن چشم بادومی دیدن... چشم یه کم تنوع برای آدم خوبه دلقک.

به نظرم همین تنوع بخشی های بی حد و حصراز طرف دولت خدمتگزارشون  در محیط اجتماع باعث شده که چشم بادومی ها اینهمه متحول شن و هی امیدوار شن و اندروفین -اسم این هورمون شادی بخش چی چی فین بود؟! مورفین؟ پارافین؟ باغ فین؟! یول- تولید کنه بدنشون و هی تند تند کار کنن و بازار ما رو پر کنن از کالاهای چینی و همه کاسب های محترم ورشکست شن واینا.

برای جلو گیری از اطناب -بی سواد! عصبانیاطناب یعنی درازگویی. تو که سواد نداری چرا میای این نوشته ی علمی رو میخونی؟!! یول ( نیشخند ) -میرم سر نتیجه اخلاقی که شمام دستتون بیاد چی میخوام بگم:

نتیجه اخلاقی عینک

اگه میخوایم در برنامه 100 ساله آینده یه اپسیلن به جلو حرکت کنیم باید کمپلکس های روانی مردم شریف جامعه کشف بشه.
من خودم به شخصه جان نثاری کرده و برای تولید فیلمی با نام: "من 40 ساله شدم و هنوز از بیکاری و تجرد و تورم نمردم" اعلام آمادگی میکنم.
تا درصد امید به زندگی در جامعه بالا بره. فرشته

در اینجا یادی میکنم از چشم بادومی های ژاپن و ازتون میخوام براشون دعا کنید-یه کمم واسه خودمون دعا کنید که اگه از سانحه رانندگی و آلودگی هوا و سکته قلبی جان سالم به در بردیم از تشعشعات رادیو اکتیو اونا نمیریم که خیلی واسمون افت کلاس داره وقتی اینهمه وسایل داخلی واسه جوون مرگ شدن هست از کمک بیگانگان استفاده کنیم- فرشته
 

[ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]