سینوهه تو کتابِ "سینوهه پزشک مخصوص فرعون"، تعریف میکرد که اون موقع ها تو مصر، اونایی که علمِ طبابت میخوندن، یه مقامِ خیلی خاص و عالِم و دانایی محسوب میشدن واسه خودشون، ارج و قرب و این حرفها... بعد برای اون بیماری هایی که هنوز راه درمانی براش نمیشناختن و یا اصلا نمیدونستن چی هست -شاید مثلا خیلی از بیماری های روحی و عصبی ای که این روزها کاملا عادی و شناخته شدست- یه روشِ خاصی داشتن... با مشـ//روب طرف رو بیهوش میکردن و با همون امکانات و لوازم محدودِ آلوده، جمجمه ی اون بیمارِ مفلوک رو سوراخ میکردن -حالا اون بدبخت حس میکرده درد رو ولی نمیتونسته حرف بزنه!- تا بخارهای سمی! و افکارِ پلیدش از سرش خارج بشه... که خوب شه! حالا خودشونم میدونستن که این کار درست نیست و منجر به مرگ میشه ها... ینی تجربه شده بود که هیشکی زنده بیرون نمیاد از زیرِ دستشون! ولی به امید خوب شدنِ اون طرف این کار رو میکردن... بعد یه بار فرعونشون یه همچین مشکلاتی پیدا کرده بود... اینام که فرعونشون خدا بود براشون دیگه... در صددِ حلِ مشکل! بر اومدن و این کارو روش پیاده کردن. مُرد بدبخت! بعد اونقدر توهمِ الهی بودنِ فرعونشون گرفته بودشون، که بعدها اونایی که تو اتاق بودن، میگفتن که خودشون با چشمِ خودشون دیدن که یه پرنده سفید از تو مغزِ فرعون خارج شده! ...

همینجوری گفتم در جریان باشید... محضِ همدردی و اینا. فقط ما تنها نیستیم و نبودیم! همیشه تو هر برهه از زمان یه عده از خواص هستن که فکر میکنن همه چیز دون و عقلِ کل هستن و با کارهاشون گند میزنن به زندگیِ بقیه! آخرش هم به به و چه چه که چه فلانیم و چه بیسار... هی آزمون و خطا میکنن تا بالاخره یه راهی پیدا بشه دیگه! :دی

اصلا همین که تو این دوره زمونه هیشکی با یه افسرده شدنِ خالیِ بی آزار!، نمیاد مته نمیگیره مغزمون رو سوراخ سوراخ کنه خیلیه ها! حالا مانتوی رنگی و لزومِ داشتنِ نسبتِ فامیلی با آقایی که همراهته و اینا یه چیزی! اینا مهم هستن. واسه اینا میشه آدمهارو زد لت و پار کرد. بریم خدارو شکر کنیم، اوضاعمون خیلی هم خوبه اصلا :)) دستشونم درد نکنه واقعا!!

[ سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

گاهی میخوام همه ی سهمم از این دنیای خاکستری، فقط یه جفت چشمِ مهربونِ قهوه ای باشه. یه جفت چشم، مالِ خودِ خودِ خودم. یه جفت چشم که هر وقت دلم خواست، دست بکشم رو پلکها و ابروهاش. یه جفت چشمِ قهوه ای که هر وقت دلم خواست بوسش کنم... که وقتی همه چی سخته، با نگاهش بهم بخنده، باهام حرف بزنه... و بعدش همه جا سفید باشه... حتی بغض هایِ قایمکی ای که قرار نیست هیچوقت بشکنن.

من یه جفت چشمِ قهوه ایِ مهربون میخوام که گاهی نگرانم بشه... که حتی یه شب هایی تو تنهایی هاش برام اشک بریزه و من هیچوقت نفهمم... یه جفت چشم که یه وقت هایی بهم اخم کنه و ازش بترسم حتی... ولی بازم امن باشه برای همه ی دلتنگی هام... یه جفت چشمِ قهوه ایِ مهربون که با همه ی این اوصاف، فقط و فقط منو ببینه...

یه جفت چشمِ قهوه ایِ مهربونِ انحصاری، به نامِ خودم...

یه جفت چشمِ قهوه ایِ همیشگی، قدرِ همه ی آرامشی که ندارم...

[ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

... اینکه من هنوز خیلی خسته ام و پاهام هنوز درد میکنه از کفشِ دیروزم و پیاده رویِ طولانیِ امروز صبحم، دلیل نمیشه که مهمونی های دیروز بهم خوش نگذشته باشه یا برای دور همیِ امروز بعد از ظهر خوشحال نباشم و هی ذوق نکنم... :)

جالبیِ زندگیم اینجاس که همه ی اتفاقهای خوب خوب یهویی باهم می افتن. بعدش مثلا من تو یه روز چند جا مهمونی دعوت میشم. بعد مثلِ همین هفته کلِ صبح و بعد از ظهرام پر میشه از همین دور همی ها و مهمونی هایی که پرِ از خانومهای رنگ و وارنگ و چیتان پیتان. بعد یهویی یه چند هفته ی پشت سرِ هم خبری از هیچ چی نیست! حتی یه بیرون رفتنِ ساده! وای چقدر این روزها قراره که خاله زنک باشه. آخجون.

من عاشقِ جاهایی هستم که یه عالمه دخترِ رنگی رنگی داشته باشه! تنها بدیش اینه که همش همه دارن نگات میکنن و نمیتونی زل بزنی به دخترِ مردم! بعد همیشه هم تو اینجور جاها یه دختری پیدا میشه که دلِ منو ببره. مثلِ دیروز! یه دختره بود... چشماش انقدر خوشگل بود :( بعد عسلی بود... دندوناشم یه اپسیلن خرگوشی بود... بعد که میخندید من دلم میخواست همینجوری نگاهش کنم... براش ضعف کنم. یه کت و شلوارِ قرمز پوشیده بود... موهاشم ممم... چه رنگی بود... یه رنگِ عسلیِ پر رنگ... یا مثلا یه حناییِ خاص...یه عالمه هم مژه داشت :| بعد خیلی هم معمولی بودا... ینی اگه یکی دیگه میدیدش میگفت که خیلی معمولیه... من ولی عاشقش شده بودم. نه که عاشقش بشم از یه جنبه های منحرفانه ای که الان بعضی ها دارن بهش فکر میکننا! ولی مثلا انقدر که بعضی وقتا جذبِ ترکیب یکی میشم دلم میخواد همش نگاش کنم. بعد همش میگم که وای خدا چی آفریده واقعا! ینی اصلا زیباتر از خانومها تو دنیا وجود داره ینی؟ اصلا اینهمه خوشگلیِ چهره و بدن جدا، آدم آخه اینهمه ادا اطوار رو کجای دلش بذاره ینی؟ الانم در گوشی اعتراف میکنم که یکی از لذت بخش ترین کارهای زندگیم هم اینه که خانومها رو تو یک نگاه آنالیز میکنم! ینی با همون سلام احوالپرسیِ اول از مدل و رنگِ مو و جنسِ پوست و رنگ و فرم آرایش و استایل بدن و کفش و لباس! تو سه سوت! بعد خیلی جالبه که اینهمه سلیقه های مختلف وجود داره، اینهمه تنوع تو انتخابِ رنگ و دیزاین و هووووف کلی چیزهای دخترونه ی خوب خوب... چقدر خوبه که دخترم... اینهمه دلخوشیِ کوچولوی رنگی رنگی...

مراسمِ "ن" باعث شده این روزها یا بیرونم برای خرید، یا مهمونی... بعد دورِ همیِ دوستانه امون هم افتاده همین وسط مسطا... امروز ینی... صبح که رفته بودم شال بخرم یه دونه ازین روسری ها.... ازین گنده ها... خنک ها... ازونا دیدم. که بازم منو میخواست! من هیچوقت روسری نمیذارم. ینی نه که دوست نداشته باشما... خیلی هم خوشم میاد. ولی شال بهم بیشتر میاد. بعد ولی ازین خوشم اومده بود... بعد من الان همش خوشحالم که امروز بعد از ظهر که داریم میریم خونه ی "ش" اینا میخوام سرم کنم اون روسری رو! ینی این دلخوشی های مورچه ای ای که دارم واقعا تحسین بر انگیزه! بعد همش ذوق دارم که آرایش کنم... موهامو خوشگل کنم این روسری رو بذارم سرم، ازین مدل شل ها جلوشو گره بزنم و برم اونجا! کلِ کلش هم شاید زیاد طول نکشه پروسه ی بودنِ این روسری روی سرِ من! با ماشین یه ربع راهه تا خونه "ش" اینا... بعدشم که رسیدم هم که برش میدارم... ولی الکی خوشحالم براش!

ممم یه عالمه حرف دارم که هی پشتِ سرِ هم قطار کنم... ولی داره دیر میشه... تا نظرها رو تایید کنم و بعدشم که برم آماده شم واسه دور همی... پاهام درد میکنه... یه کامیون! به خواب احتیاج دارم ولی یه عالمه الکی خوشحالم. امروز خوش میگذره :)

[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیروز که رفته بودم بیرون، یه مغازه ی کوچولوی دوست داشتنی پیدا کردم که همه چیز میفروخت. یه عالمه هم ازین جینگیل پینگیلهای دخترونه داشت... دستبند و گردنبند و این چیزها... از همین معمولی ها... ساده ها... ارزون ها... رنگی رنگی ها... که من دلم میخواد یه عالمه ساعت وایسم فقط نگاهشون کنم... بعد همینجوری که داشتم بهشون نگاه میکردم یه دونه پابند ازون گوشه کنارها هی بهم چشمک میزد! میگفت تو منو میخوای! تو منو میخوای! ... گفته بودم قبلنا؟ که وسایلم رو خودم انتخاب نمیکنم؟ وسیله هام منو انتخاب میکنن :)) واقعی. ینی وقتی میرم کفش بخرم اگه همون اولش یه کفشی دوسم داشته باشه، ینی قراره که منم دوسش داشته باشم. بعدش دیگه به جز اون هیچ مدلِ دیگه ای رو نگاه نمیکنم. دوسشون هم ندارم. آخه اونها از همون اولش بهم نگفتن که دوسم دارن. اصلا لازم نیست وقت تلف کنم تو یه فروشگاهی. همین که رفتم تو و یه نگاه کلی انداختم به وسیله ها، خودشون بهم میگن که قراره که مال من بشن یا نه، که من وایسم بیشتر نگاهشون کنم و انتخاب کنم یا خداحافظی کنم و زود بیام بیرون :))

داشتم میگفتم... من تا حالا یه بارم واسه خودم پابند نخریده بودم. کلا تو سبدِ زیور آلات مصرفیم نبودش! به پابندهای بقیه هم دقت نکرده بودم. اصلا نمیدونم که پابندِ شلوغ پلوغ بهتره یا پابندِ جینگیل جینگیل، پابندِ ساده بهتره یا پابندی که یه عالمه آویزونی داره هی جیرینگ جیرینگ صدا میده :دی بعد ولی من چون دیدم که اون پابنده خودش داره میگه که مالِ منه، مجبور شدم که خریدمش!... خیلی هم ساده و معمولی و یا شاید حتی زشت و ضایع باشه قیافش. ولی گناه داشت دلشو بشکونم اصلا. فقطم عاشقِ این پایِ مهربونی که کنارش آویزونه شدم از اولش. نگاه کن... حتی پنج تا هم انگشت داره :)

بعد الان از دیروز تا حالا این پابنده ارو هی میبندمش به پام، هی راه میرم، هی دوباره بازش میکنم، نگاش میکنم... هی نازش میکنم، بعد دوباره هی میبندمش به پام... اصلا نمیدونستم که انقدر کمبودِ پابند داشتم تو زندگیم! اگه من از بی پابندی میمردم کی پاسخگو بود واقعا؟؟ الان اگه نباشه جای خالیشو حس میکنم به شدت :دی چقدر هم آدم ص ک ص ی میشه... من نی دونستم...  بعد الان تو برنامه هام هست که برم دنبالِ پابندهای بهتر! این که کلا دست گرمی بود! مِن باب آشنایی و این حرفها! :دی ببینم اصلا چی به چیه! کی به کیه! دنیای "پابند بند ها" چه جوریه! اصلا پابند باید چه مدلی باشه تا بهش بگن خوشگل! :)) آره... باید کشف کنم که پابندِ خوب باید جیرینگ جیرینگ صدا بده، یا اگه صدا نده هم قبوله؟ باید ظریف باشه یا ازین گنده ها که نیم کیلو وزنشونه و هزار تا جیگولی ازشون آویزونه و رنگی رنگی ان بهتره... من اصلا احساس میکنم که وارد دنیای جدیدی تو زمینه ی دخترونگی شدم از دیروز، ها ها :))) بله درسته! همچین دخترِ پابند ندیده ای هستم مژه از آشنایی با شما خوشوقتم :)))


ادامه مطلب
[ جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اسمهامون هویت ماهاست دیگه... اینکه دیگران چی صدامون کنن یا خودمون دیگران رو چی صدا کنیم برام خیلی جالبه... یه جور بازیِ کیف دارِ لذت بخش... که آدم میتونه یه عالمه حس رو با نحوه ی صدا کردن به طرف مقابلش بفهمونه... خب کیف داره که ببینم یه نفر کلی فکر کرده که چی صدام کنه که خوشم بیاد... که چه حسی بهم داره... حتی بدونِ استفاده از اسمِ خودم... مامانم مثلا وقتهایی که بخواد نازم کنه بهم میگه "بچه گربه!"، خاله کوچیکم بهم میگه "طلا"، برادره بهم میگه "sis!" (همون مخففِ sister!) یه مدت هم که میخواست مسخره ام کنه بهم میگفت "پرنسس!" ها ها... یکی از دوستهام حتی "خنگول!" صدام میکنه... و من عاشقِ همه ی این اسم هام هستم... خب خیلی زیاد میشه اگه همه ی اسمهامو لیست کنم! همه ی ماها یه عالمه از این اسمها داریم که یه عالمه هم هویتِ خاص بهمون میدن... اصلا میشه خوشحالی یا ناراحتیِ آدمها رو از روی مدلِ صدا زدنشون یا اسم اننخاب کردنشون حس کرد... دوری یا نزدیکیشون رو حتی... عمقِ رابطه ی عاطفیشون رو... و یه عالمه چیزها :)

بیخیال این حرفا اصلا. درسته که شاید خیلی طول بکشه که دوباره یه نفر"مریمم" یا "نفسم" یا "احمقِ دوست داشتنی!" صدام کنه و من از ذوق نفسم بند بیاد... ولی، همین الانش اینو میدونم که اونهایی که "مریمی" صدام میکنن رو خیلی دوست دارم! :دی آخه معلومه که واقعا و واسه همیشه دوسم دارن :دی (حس شیشم ام بهم گفت!) همونایی که باهام خودمونی هستن و راحتن... همونایی که به موقعش باهام میخندن و به موقعش حتی دعوا میکنن باهام. بعد وقتی بهم میگن مریمی یه حسِ دوست داشتنی بودن بهم میدن! بعد من توهم میزنم که به همون اندازه ای که فکر میکنم دوست داشتنی و خوشرنگم لابد :)) بعد هی دلم میخواد که صدام کنن. که من هی حس کنم بیشتر دوست داشتنی ام... یه حسِ صورتیِ پر از نگین های براق به این آدمهایی که اینجوری صدام میکنن دارم اصلا :)) خوب بهش فکر کن... "مریمی"... ببین چقدر کلمه ی نی نیِ مهربونِ قرمزِ گوجه ایِ دوست داشتنی ایه... حتی میشه بغلش کرد دو سه دور چرخید باهاش... نه؟ :)

[ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

صبح که با خوشحالی بیدار شدم هر چی سعی کردم تو نقش خودم فرو برم و بگم که بابا! خودتو کنترل کن! هنوز دو روز هم نشده که تیریپ افسرده ورداشتی! چرا در کارت احـ/هتمام نمیورزی؟ نشد که! ینی آرزو به دلم موند که بتونم یه سه چهار روز قشنگ پر و پیمون، به صورت بدون توقف تو حالت افسرده ی خودم باقی بمونم! این مری لوسِ الکی خوشِ درونم بعدش فعال نشه! هه هه!

هرکاری کردم نتونستم به تیریپ دپ برگردم! هی به خودم تلقین کردم که هی! تو الان خعلی بدبختی! بشین گریه کن بازم خودتو تو اتاقت حبس بنما! حالیته؟! حالیم نبود ولی! هی یه ورکی خوابیدم. هی جنینکی خوابیدم. هی مدلِ خواببدن از خودم اختراع کردم. هی سرمو میذاشتم این ور بالش، هی میذاشتم اون ور بالش! هی یه پامو پرت میکردم پایین! بالشمو بغل میکردم! دماغمو میکردم تو پتوم! نصف خودمو آویزون میکردم! کلا جواب نمیداد! نشد که بازم با حالت افسرده ی گریانم از تختم بلند شم! هیچی دیگه! گفتم به درک! اصلا لیاقتت همینه! :))  چه کنیم دیگه! قابلیتش در ما نیست! اینگونه تعبیه نشدیم که دپرس و گریان و نالان به زندگی ادامه بدیم! چهار تا فحش به خودمون دادیم بلند شدیم. چی دیدم به نظرتون؟! چه اتاق ریخت و پاشِ فلانی! مرتبش کردم و تمیز و اینا. هی آهنگ های روشنفکری هم گوش دادم که یه خورده از فازِ کولی بودنم خارج بشم و این شعرا دیگه :))

بعد یه غلطی هم کردم موقع مرتب کردنِ اتاقم وقتی داشتم این قابِ پشتِ گوشیمو جا مینداختم، حواسم نبود دستم خورد به ریسنت کال هام و اشتباهی به یکی زنگ زدم! بعله! به همونی که نباید زنگ میزدم! ینی همیشه باید یه گندی بزنم! روزم شب نمیشه اصلا! هه هه! سریع قطع کردم و دیگه به روی خودم نیاوردم. بعد بیچاره از اون موقع تا حالا داره هی به هر دو تا گوشیم زنگ میزنه ببینه چی کار داشتم بعد من برنمیدارم! خیلی هم کیف داره :)))) هی خدا. این کرموی درونِ ما رو از ما نگیر! هه هه!

مممم... الان یکی از بزرگترین دغدغه های ذهنیم هم اینه که واسه مراسم "ن" چی بپوشم! نه که خیلی مهم هستم اونجا و رفیق فابریک اینا محسوب میشم! واسه همین میخوام یه تیریپِ خیلی شیک و ساده و خانومانه! و خوشگل بزنم! :)) بعد الان من نمیدونم چیکار کنم... لباس شبِ بلند فکر نمیکنم که بهم بیاد... بعدش میخوام که لباسم هم لخت باشه هم نباشه :دی! ینی مثلا آستینش بلند باشه ولی پشتش تا کمر خالی باشه :دی یا یقه اش کیپِ کیپ باشه تا خرخره! بعد قدش خیلی کوتاه باشه :دی این تیریپی ها. میخوام که درعین این حالتها جلف هم نباشه درضمن! رنگشم نمیدونم هنوز! بهم الهام نشده آخه! اصلا شاید اول برم کفش بگیرم بعد به رنگ و مدل لباس فکر کنم! همیشه آخه اول لباسم آماده میشه بعد در راهِ پیدا کردنِ کفشِ مناسب براش شهید میشم اصلا :)) من واقعا خیلی به خودم افتخار میکنم که دغدغه های بزرگِ فکریم تا این حد پیچیده و سخت و ایناست :)))))

البته تنها کار مفیدی که تا حالا کردم اینه که مدل موهامو انتخاب نمودم ==> کلیک. (اگه ضایعست یا مدش رفته و اینا بهم بگید! البته چتری هامو نمیخوام اینجوری کنم. کج میریزم.) حالا یه روز برم به آرایشگرم نشون بدم ببینم بلده اینجوری دربیاره سه سوته یا نه... ینی اولین باره که میخوام موهامو جمع کنم واسه یه مراسمی... همیشه افشون پریشون بود! هه هه! ریسکه اصلا!

.... برم دیگه... الان خودمو کنترل نکنم میتونم تا سه چهار متر درباره ی دغدغه های مهمم راجع به رنگ و مدل لباس و آرایشم واسه مراسمِ "ن" حرف بزنم! تموم هم نشه! به نتیجه هم نرسم! برم ورزش کنم یه خورده خوشگل بشم. ورزش خوب است. از همین تریبون استفاده میکنم و وصیت میکنم شما را به سه چیز! ورزش کنید! بیشتر ورزش کنید! آب بنوشید! والسلام! :))

[ یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

یکی از کارهایی که خیلی دوسش دارم و واقعا بهم آرامش میده خوندنه :) اصلا یه جور تخلیه انرژی فوق العادست. که هی ترانه هایی رو که دوست داری، واسه خودت بخونی... که هی حس کنی اصلا الان دیگه نوبرشو آوردی و اینا... :)))

نه که حرفه ای بخونم و کلاس آواز رفته باشم و این حرفها... فقط همینجوری... واسه خودم... استرسم رو از بین میبره و حس خوبی بهم میده... یه جور احساس رضایت از خود. هیچوقتم مثل بقیه ی کارهایی که بهشون علاقه دارم حرفه ای دنبالش نکردم... همینجوری، دِلی! (دارم هدر/حدر میرم اصلا! :دی)

چند روز پیشا که داشتم سی دی کتابهای زبان کلاسهای مهد کودکمو چک میکردم که ببینم چی به چیه، ببینید چی پیدا کردم: کلیک :))

اصلا حواسم نبود که کتابهای این سطح پر از شعر و آهنگ و اینام هست :دی

این اولین آوازش بود. جلوتر که میره شعراش سخت تر میشه و طولانی تر...

بعد الان همه ی ذوقم واسه اون روزهاییه که باید تو کلاس باهم شعر بخونیم :))

بعد منو جوگیر تصور کن! بین 10-15 تا بچه کوچولو! داریم باهم شعر میخونیم! بعد من گیر بدم مثلا به تحریرها و اینا! بگم اینجارو فلان خوندی اونجارو فلان :)))))) فکر کن! نه واقعا فکر کن! :)))

[ سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دلم یه تغییر میخواد. یه تغییر ظاهری بزرگ... تو قیافم... یا حتی تو محیطِ دور و برم... تو اتاقم مثلا... نمیدونم چی میخوام دقیقا... پیرسینگ میخوام. تتو میخوام... نگین دندون میخوام. میدونم هر کدوم رو هم اگه انجام بدم بعدش پشیمون میشم... موهامم که کلا رنگ نمیکنم. دردسره. اووووف، دلم تغییر میخوااااااد.

امروز از رو همین کلافگی برداشتم کلِ اتاقمو دارم گردگیری میکنم... یه عالمه آت و آشغالِ اضافی رو ریختم دور... بعد نشستم فکر کردم که چطوره که یه روز بردارم دیوارها رو رنگی رنگی نقاشی کنم :| حالا تا اطلاع ثانوی ابزار رنگ آمیزی رو از جلو دستم دور نگه میدارم! شاید تا فردا حالم خوب شد! الانم از بینِ کلی خرت و پرت و ریخت و پاش در خدمتتون هستم! شاید تغییر دکوراسیون صورت بدم تو اتاقم! ببینم اصلا انرژی برام باقی میمونه یا نه!

اگه جانی در بدن موند شاید غروب برم مغازه ی فامیله... همونی که گفتم فروشگاه لوازم آرایشی بهداشتی داره... شاید این ویرِ تغییر تحول از سرم بیفته! الانم پاشم برم لیست بنویسم که چی لازم دارم و اینا :دی

اخطار! : ینی اگه تا چند ساعت دیگه این حسِ از بین نره، یا یه راه حل پیدا نکنم، همین فردا بلند میشم میرم بقیه ی موهامم کوتاه میکنم ازین لحاظ تغییر تحولی ارضا شم :| تا این حد اوضاع وخیمه ینی! :|

یه مدتی هم هست که دارم فکر میکنم ابروهامو رنگ کنم... قهوه ای تیره مثلا... به موی مشکی میاد؟

 

مخاطب خاص نوشت در دنیای واقعی! : ببین! من خیلی دارم تلاش میکنم که با اینهمه ساکت بودنم و بی علاقگیم به حرف زدن، گاهی، یه بحثی، یه صحبتی به وجود بیارم که حداقل دو کلوم باهات حرف بزنم. که اینهمه دور نباشیم از هم. میدونم/میدونی که هم من کم حرف میزنم و هم تو. پس لطفا، لطفا، لطفا وقتی دارم دست و پا میزنم که یه موضوع مشترک پیدا کنم و با خوشحالی برات تعریف میکنم، اینجوری نزن تو ذوقم که اشک تو چشمام جمع شه بلند شم برم :| من دیگه هیچوقت پیشقدم نمیشم تو حرف زدن. هیچوقت.

[ شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خب من الان خودمو دوست ندارم زور که نیس. من خودمو این شکلی با این موهای خیس که حوصله ی سشوار کردنشون رو ندارم و این تیشرت گشاد و این قیافه ی بی حوصله دوست ندارم. خودِ امروزم رو که تصمیم گرفته کلا پاشو از خونه بیرون نذاره و الکی بشینه خونه وقت تلف کنه ارو دوست ندارم. اصلا هم قصدشو ندارم که چیزی رو تغییر بدم. که مثلا برم همین الان موهامو خوشگل کنم، لباسِ خوشگل بپوشم تا از خودم خوشم بیاد. دلم میخواد الان فقط فانتزی ببافم. هی الکی فکرهای خوشگل کنم واسه خودم...

دلم میخواد که همین امروز مثلا یه جای دیگه بودم. تو کالیفرنیا مثلا! بعد صبح که از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم، موهامو موج دار درست کنم و پخش و پلا... بعد بیام جلو آینه یه رژ سرخابیِ براق بزنم و خیلی خوشگل بشم. با لاکِ سفید... یه سری لباس و وسایل بریزم تو کیفِ چرمیِ سفیدِ بزرگمو یه پیراهن تابستونی گل دارِ خوشرنگ رو بیـ..کیـ..نیِ سرخابیم بپوشم و تند تند بیام تو آشپزخونه چند تا ساندویچ برای خودم درست کنم و یه بطری آب پرتقال بردارم و برم لبِ یه ساحل خیلی خلوت آفتاب بگیرم... از اون ساحل ها که وقتی پا برهنه روش راه میری ماسه های داغش از لای انگشتات سر میخوره... با یه ام پی تری پلیر پر از آهنگ های مارک آنتونی...

ازون ساحل ها که هر وقت دلت خواست، بلند شی بری تو آب... شنا کنی.. خنک شی... که آفتابش انقدر خوب و گرم باشه که تا هنوز برنگشتی کنار وسایلت، کم کم خشک شی دوباره... همممم... که رو پوستت حس کنی آفتابو که لمست میکنه... اینکه میگم ساحل خلوت ینی ساحلِ خلوت! ینی به جز صدای موجهای دریا هیچ صدایی نباشه اونجا... که آسمونش خیلی آبی باشه و همه جا زرد و نارنجی... پشت سرم هم صخره ها و درخت های سبز...

همممم... آره. دلم همینا رو میخواد امروز...

[ جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

خب من معمولا پر توقع نیستم! در جریان هستن همه! :))

ولی! بازندهاز اونجایی که من پرنسس! هستم و همه ی پرنسس ها واسه خودشون شرط و شروطی! دارن! امروز با خودم فکر کردم، گفتم خب! مثلا اگه همین الان شاهزاده با اسب سفید بیاد بگه سوار شو آتیش کنیم بریم قصرِ من!!  چی بگم بهش آخه؟! نباید تابلو بازی دربیارم بدو بدو برم که! اصلا در شان من نیست خب! هیچی نباید ازش بخوام و مورد آزمایش قرارش بدم که ببینم لیاقت منو داره یا نه؟! آخه قبلنا یادمه تو کتابا و اینا نوشته بودن که پرنسس ها مسابقه ی غول کشی و ازین جنگ های گلادیاتوری و اینا راه مینداختن میزان هیجان در جامعه افزایش پیدا کنه! دیدم که بعله! بالاخره باید یه خورده میزان توقعاتمو ببرم بالا و یه خورده سبک سنگینش کنم ببینم اصلا مردِ زندگی هست یا نه! نیشخند

بعد یه چند ثانیه فکر کردم و اینا به ذهنم رسید!

لیستِ کارهایی که شاهزاده های امروز باید انجام بدن ایناست! :

من اینارو میخوام همین الان :

کلیک ( :| میخوام :| )

کلیک (omg! :|)

کلیک (دومیه :|)

کلیک (خُنــــــــــــــــک)

و اینکه همه ی این کفش ها رو هم همین امروز میخوام. شاید تا فردا سیلقه ی کفشیم واسه شاهزاده های بعدی عوض بشه البته! فعلا امروز اینارو هوس کردم! پس کلا تقلب و اینا در کار نیست!

کلیک کلیک کلیک فردا اصلا شاید جای کفش مثلا ماشین اینا بخوام معلوم نیس! :)))

این کیفم دوس دارم فعلا کلیک

اینارو هم بدم نمیاد امروز داشته باشم! :)) کلیک کلیک

این ست رو هم میخوام البته کلیک  این عکس بعدیه جا مونده بود! کلیک

مممم در ضمن! یکی از مهم ترین ملاک های امروز من واسه شاهزاده ی انتخابی اینه که با اینکه من موهامو این رنگی کنم کلیک هیــــــــــچ مشکلی نداشته باشه :دی!

خودش هم تشخیص بده که این لباس کلیک به رنگ موهام میاد و برام کادو بیاره :))))

خب دیگه. واسه امروز کافیه! اصلا نمیخوام شاهزاده ها رو خسته کنم! :))) بالاخره تورم و اینام زیاد شده! باید به فکر جیبِ عجقم!! باشم خب :))) باید پول براش باقی بمونه آشیانه ی عشقمونو بنا کنیم یا نه! تا آخرش که نمیتونیم خونه ی بابا پادشاه زندگی کنیم خب :)))

بعد ولی یه مشکلی که وجود داره و ذهنِ منو از اولِ این پست تا حالا درگیر خودش کرده اینه که من احساس میکنم که امروز خودم و سلیقه ام با همدیگه از دنده ی "خز" بیدار شدیم! شما اینطور فکر نمیکنید؟! :))) هه هه هه!

بالاخره از شانسِ شاهزاده هاست دیگه! امروز کلا توقع خاصی نداشتم نیشخند هر چی به مخم فشار آوردم چلنج های بیشتری پایه ریزی کنم اصلا نشد. گناه داشتن آخه. :)))))

دیگه هرکی امروز دست به کار شه رو شانسه! هه! هه! هه!

+ من احساس میکنم که با این پست الان کاملا معلوم شده که وضعیت ذهنی روحی جسمیم خعلی داغونه نه؟! هه هه هه! غصه نداره خب! خوب میشم!

++ ای خدااااا :))))) من این گربه هه رو هم میخوام به فرزندی قبول کنمش :))) :  کلیک

(فکر کن مثلا واقعی ملاک انتخاب اینا بودن! هی وای مردم از خنده :)))) )

[ پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

روزهایی که انقدر معمولی باشن رو دوست ندارم. خب هوا گرم هست که هست! ولی نباید که من از صبح تو خونه باشم! حالا از صبح هم که تو خونه هستم حتی فیلم هم نمیتونم ببینم :( یه هفته ست که احساس میکنم بیناییم خیلی کم شده و همه جا رو تار میبینم. آخرین باری که واسه چک آپ رفته بودم چشم پزشکی، دکتره گفته بود چشمات خیلی خوبه و هیچ مشکلی نداره... ینی تو کمتر از یه سال یهویی تو یه هفته چرا چشمای من این جوری شد؟ ینی مثلا اگه قبلا ها وضوح تصویر! چشمام 100 بود الان احساس میکنم در حدِ 60 شده و واقعا نمیدونم مشکلم چیه... باید زودتر برم واسه چشمام دکتر... دارم تو نت دنبالِ غذاهایی میگردم که ویتامین A داشته باشن! و امروز خودمو تحریم کردم و کلا فیلم ندیدم و نت هم کمتر اومدم... شاید به همین روند ادامه بدم... دلم نمیخواد عینکی بشم... البته بد نیست، خیلی بهم میاد... ولی چون من چشمام درشته عینک یه جوریم میکنه... مژه هام هی میخوره به شیشه ی عینک :| کلا لنز و اینام نمیتونم بذارم...

مدیر موسسه اولیه بهم زنگ زد که زنگ بزن واسه مدیر موسسه دومیه. احتمالا تاریخ کلاسهاتون معین شده. زنگ زدم... مدیر موسسه دومیه برای بار چندم شماره تماسم رو گرفت و اسم و مشخصات و رشته ی تحصیلیم و گفت باهاتون تماس میگیرم... من وقتهایی که یه مشکلِ جسمی دارم و ذهنم مشغول خودمه، آستانه تحملم کم میشه. خب دلم نمیخواد اینقدر منو سر بدوئونن. اگه واقعا نمیخوان که من تو کلاساشون شرکت کنم چرا اینقدر این پا اون پا میکنن. یه راست بگن نه! زنگ زدم به مدیر موسسه اولیه و گفتم احتمالا ایشون راغب نیستن منو قبول کنن. من دیگه باهاشون تماس نمیگیرم. دلم نمیخواد آویزون باشم. اونم خیلی ناراحت شد و گفت آخه خودش به من گفت که به خانوم فلانی بگو با من تماس بگیره! من خودم غروب بهش زنگ میزنم ببینم قضیه چیه :|

من از اصرار کردنِ بیشتر میترسم. دلم نمیخواد به زور قبولم کنن و من اونقدری که فکر میکنن خوب نباشم... من این روزها از همه ی اتفاقایی که قراره بیفته میترسم. من حتی واسه زنگ زدن به مدیر موسسه دومیه هم میترسیدم. حتی از اولین جلسه ی کلاسهای مهد کودکم هم میترسم. که نکنه به اندازه ی کافی خوب نباشم... من میترسم چشمام ضعیف شن. میترسم اتفاقای بد بیفته. میترسم آرامش زندگیمو از دست بدم. من از این دست دردهای عصبی، از این هوای گرم، از بیرون رفتن، از اشتباه کردن، از خواستن، خواسته شدن، از مسافرت، حتی از  مهمونی رفتن میترسم... راستش من حتی از حرف زدن هم میترسم. تو دنیای واقعی حرف نمیزنم... فقط هی هر روز میام اینجا و مینویسم.

تنهام. دلم میخواد با یکی حرف بزنم. نه ازون حرف زدن های زورکی. دلم میخواد فقط یکی باشه که بدونم اگه دلم حرف زدن خواست، اون هست. هیچ کسی رو ندارم که باهاش غم و شادی هامو درمیون بذارم. که هر اتفاق خوبی که می افته سریع بپرم رو گوشیم و شماره اشو بگیرم و تند تند و با هیجان براش تعریف کنم و مطمئن باشم که اونم خوشحال میشه... دوستهای صمیمیم همه اشون -بدون استثناء- درگیر عشق! یا ازدواج شدن. دلم نمیخواد واسه تک تکِ حس هام مزاحم لحظه های اونا باشم. تنهام ولی همسر نمیخوام. یکیو میخوام به من حسِ مالکیت نداشته باشه که انگار مثلا منو خریده. که به خاطر با اون بودن درگیر کلی مسئولیت و دل نگرانی و یه خانواده ی جدید نشم. دوس پسر هم نمیخوام. که همه اش بترسم که یه روز هست و فردا نیست. من از این رابطه های سطحیِ یه روز دو روز نمیخوام... یه رابطه ی پخته میخوام که براش وقت گذاشته باشم... به ثمر رسونده باشمش... یکی که فقط مالِ من باشه. که با تک تک سلول هام بخوامش. یکی رو میخوام که هم باشه هم نباشه. که خودش بدونه کی باید باشه و کی نه... یکی که مجبور نباشم به خاطر هر کار و تصمیمم بهش جواب پس بدم. که استقلالمو ازم نگیره. که فقط به حرفهام گوش کنه و من رو به خاطر خودم بخواد. یکی که در کنارش، نترسم از تکراری شدنم، یکی که مجبور نباشم به خاطر جلب اعتمادش همه ی زندگیمو براش رو کنم. که چون الان اون با منه و برای من وقت میذاره مجبورم همه ی رازهای زندگیمو بهش بگم... که زندگیِ شخصی نداشته باشم... یکیو میخوام که در ازای هر چی که بهم میده ازم چیزی نخواد... یکی که مجبور نباشم خودمو براش شرح بدم تا بتونه منو درک کنه... یکی باشه که همین که نگاش کنم، همین که با بغض برم تو بغلش، همین که اشکام دونه دونه بیفته رو گونه م و چونه م بلرزه، خودش بفهمه که من نمیخوام حرف بزنم و نباید سوالی بپرسه. که میخوام فقط بغلم کنه... یکی که از اینهمه نق داشتنم و غر زدنم درباره چشمامو اون موسسه های لعنتی و استرسم برای مربی شدن و از دست دادن همه ی دوستهام، خودش بفهمه که فقط دلم تنگ شده... برای خیلی چیزها... برای خیلی حس ها... برای خیلی جاها... و حتی برای خودِ احمقم... همین.

خب. فکر کردن به همه ی اینا دیوونم میکنه، وقتی من این آدمِ آرمانیِ آرامش بخشِ لعنتی رو یه روزی داشتمش...

پ.ن شاید لازم نباشه که هی توضیح بدم، ولی همه ی اینا حس های گذرای یه دخترِ خردادیه که شاید یه ساعتِ دیگه در حالِ قهقهه زدن باشه :)

[ چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

یکی از لباسهایی که ما دخترا اینجا از بچگی باهاش بزرگ میشیم مقنعه ست. :|

از همون ابتدایی که 7 سالمونه تا آخرش دیگه. راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و حتی بعدش محل کار و محیط های اداریِ خاص و غیره.

خب از اونجایی که جزو یکی از لباسهای روزمره محسوب میشه، هر کسی سعی میکنه یه تنوعی بهش بده دیگه... بعضی ها رنگشو عوض میکنن. بعضی ها مدلشو... خیلی هام مدل موهاشونو :))

ولی من تا حالا یه بارم نشده که مثلا بشینم موهامو درست کنم واسه زیرِ مقنعه ام. یا مثلا هی پفش بدم یا فلان مدل چتری هامو کوتاه کنم که از زیر مقنعه خوشگل باشه یا فلان مدل سنجاق بزنم به موهام و اینا. نمیگم کار من درسته یا غلطه ها. هر کسی یه مدلیه دیگه. من تنها کاری که بعد از گذاشتنِ مقنعه میکنم اینه که میکشمش بالا! یه خورده مرتبش میکنم! دیگه حالا هر ریختی که شدم! نمیدونم چرا ولی خب مقنعه پوشیدن به اندازه ی کافی سخت و عذاب آور هست، دیگه من واقعا حوصله ی اینو ندارم که هی حواسم به این باشه که موهام زاویه اشون مناسب باشه یا فلان جاش حرکت نکنه و فلان جور نشه :دی یا فلان جای مقنعه ام چین نخورده باشه و پیچ نخورده باشه و اینا. هووووف. بعد فکر کن چتری بذاری بعد هی باد بزنه :|

خیلی وقت بود که نرفته بودم یه جایی پر از دخترهای مقنعه پوش. امروز رفته بودم دانشگاه واسه گرفتنِ مدرکم. بعد وقتِ امتحانام هست دیگه... شلوغ بود. بعد من همینجوری موهامو با کلیپس بسته بودم مقنعه گذاشته بودم. همینجوری یلخی معمولی. هوایی! بعد این دخترها رو دیدم هر کدوم یه مدل مو :| بعضی ها شینیون حتی :| اصلا یه وضعی. من اصلا این صحنه ها رو میدیدم بیشتر گرمم میشد :| که اینهمه مو ریخته باشه تو صورتِ آدم، بعد مقنعه هم دورش باشه. اوووف... البته قشنگه ها. من ظرفیت ندارم تو این زمینه. به نظر من واسه تابستون آدم موهاشو زیر مقنعه بزنه بالا هم قشنگتره هم ظاهر خنک تری به آدم میده :)) مخصوصا اگه موها حالتِ خیسِ براق هم داشته باشه. از ما گفتن. این نظرِ تخصصی من بود البته :دی امتحانشم اصلا خرجی نداره :))

گاوچران یه پیشنهاد دیگه هم دارم اینکه تو هوای گرم یا اصلا رژ نزنید، یا رژ غلیظ نزنید، یا رژ چرب نزنید، یا اگه رژ مات هم میزنید یه رنگِ خنک استفاده کنید پر رنگم نباشه. یا حداقل اینکه تورو خدا هی حواستون باشه که الان رژتون در چه وضعیه! خعلی چهره آدمو بد میکنه رژِ از گرما ماسیده شده :|

کلا جونِ هرکی دوس دارید آرایش غلیظ نکنید تو تابستون :( اینو منی دارم میگم که بدونِ آرایش تا سرِ کوچه نمیرما! حالا خود دانید :دی

پ.ن البته خاطر نشان میکنم که من اصولا آرایش غلیظ نمیکنم. فقط در حدِ تر و تمیز و دخترونه بودن و تغییر روحیه. ولی خب بدونِ آرایشم هیچ جا نمیرم :| حتی شده یه ریمل فقط :| چیه خب؟ علاقه ی من به آراسته بودن هیچ ربطی به اعتماد به نفس نداشتن و اینا نداره :دی

پ.ن بعدی ینی عنوانِ پستم یه متره ها نیشخند

[ سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

سه تا تلفن رو میذارم جلوم. مطمئن میشم که هیچکدوم رو سایلنت نیستن. نگرانم. سر در گمم. منتظرم. دور و برم پرِ از دفتر و پوشه و مدارک. باید دنبالِ چیزی بگردم. دارم کلافه میشم. به هرکی زنگ میزنم جوابِ درست و حسابی نمیگیرم...

پس اون کاغذه کجاست... یه کشو هست که توش پره از وسایل ممنوعه ی من. تو این کشو یه جعبه داشتم/دارم که توش یه سری چیزهای سری رو گذاشتم... از چند سالِ پیش... یه پوشه داشتم/دارم که توش پرِ از مدارکِ مسخره ی متعفن. یه کیف داشتم/دارم که تو فایل های پلاستیکی داخلش پره از روزهای مسخره ای که گذشته. مجبورم همه اشون رو باز کنم... تو همه اشون رو بگردم... همه ی اون کاغذهای قدیمیِ لعنتی رو زیر و رو کنم واسه پیدا کردنِ یه کاغذِ کوچیک... که نشون بده من تو فلان سال، فلان کارو انجام دادم... اصل و کپیش مهم نیس، فقط باید پیدا بشه. از این همه تقلا داره گرمم میشه...

با جعبه شروع میکنم... شاید باید فکرشو میکردم که این کاغذهای احمقانه اینجوریم میکنه... که اون ته دلم خالی میشه... که دستهام سرد میشن و میلرزن...  چه زندگیِ مخفیِ مسخره ای داشتم/دارم! خب! همین مریمِ ساده ی یه روی بدونِ پیچیدگی شاید خیلی بهتره...

دوباره شروع شد. اشکهای دمِ مشک! میدونی؟ وقتی میخوام که جلوی اشکهامو بگیرم و گریه نکنم، یه جورِ مسخره ای احساس میکنم که همه ی انرژیم داره تحلیل میره و بی وزن میشم... دلم میخواد جیغ بزنم... ولی نمیشه... حس های خنده داری هستن... انگار یه سنگ تو گلومه... یکی قلبمو گرفته تو مشتش و فشارش میده... که هی نفسم بند میاد... البته گریه ها مدل های مختلفی دارن... من دیگه مثلِ بقیه گریه نمیکنم... یه جورِ احمقانه ای از یه سری چیزهای خاص گریه ام میگیره. که مثلا این گریه مالِ وقتیه که دلم شکسته... اون گریه مالِ وقتیه که دلم تنگ شده... اون گریه مالِ وقتیه که دلم واسه خودم میسوزه... از مدلِ گریه ها حتی میشه فهمید چه مرگم شده... ینی فقط خودم میتونم بفهمم... و خنده دار تر از همه اشون اینه که من واقعا گریه نمیکنم! هی بغض میکنم... هی بغضمو قورت میدم... هی به سقف نگاه میکنم که اشکام برگردن سر جاشون! ... فقط حسی که تهِ قلبم دارم متفاوته تو گریه های مختلفم! قلبِ آدم تو تصوراتش خیلی بزرگه... چشماتو که ببندی و به قلبت فکر کنی، این قلبه همه ی احساساتت رو در برمیگیره... مثلِ یه خونه ست. مالِ من صورتیه. یه جاهاییش شکسته، یه جاهاییش زخمیه... یه جاهاییش داره ترمیم میشه... یه جاهاییش آدمهای زندگیت نشستن... یه جاهاییش آرزوهات... یه جاهاییش اونقدر زخمی شده، اونقدر دست خورده که دلت همیشه براش میسوزه... یه جاهاییش حتی عنکبوت تار بسته... قلبِ آدمها خیلی بزرگه... خیلی چیزها توش پیدا میشه... تو قلبت که کنکاش کنی میشی مثلِ الانِ من... فقط دلت میسوزه واسه خودت... که گناه داری... که دلت میخواد خودتو بغل کنی و بگی شششش ... آروم باش... قراره یه روزِ خوب بیاد... دلت میخواد خودتو ببوسی. دست بکشی تو موهات. به خودت فشارت بدی... هرکاری که از دستت برمیاد واسه این خودِ طفلکیت انجام بدی... که فقط از این حالتِ مفلوک خارج شی...

اون جعبه، اون پوشه، اون کیف... همه اشون رو مجبور شدم که خالی کنم... نبشِ قبرِ همه ی روزهای بدی که میخواستم دیگه یادم نیان... اون آدرس ها... جواب آزمایشها... معرفی نامه ها... پوکه های سیمکارت... مدارک... سندها... سونوگرافی ها... کپی ها... رسیدهای پستیِ احمقانه... کاغذ نوشته های یادگاری، کارت ویزیت ها... پاکت ها و چرت و پرت های داخلش... و ... 5-6 سال زندگی ...

پس چرا اون مدرکی که میخواستم تو هیچکدوم نبود؟ چرا هیچ کسی به هیچکدوم از این تلفن ها که رو به روم گذاشتم زنگ نمیزنه؟ رفتم تو جعبه ی زیرِ تختم رو بگردم... خب. پیدا شد. :| چرا اصلا از اول از همینجا شروع نکردم؟ لازم بود واقعا اون کشوی لعنتی رو باز کنم؟؟

چرا اینقدر آشغال نگه میدارم تو کشوم... چیزهایی که باید فراموش بشن خب اصلا نباید نگه داشته بشن... چرا نگهشون میدارم... به چه دردی میخورن اصلا... خب مهم هستن که هستن. به درک که مهمن. وقتی نباید باشن ینی نباید باشن... کِی یه روزی اونقدر قوی میشم که همه ی اون کشو با مدارک و وسایلش و خودِ مفلوکِ شکسته م که تو اون کشو زندونی شده ارو بریزم دور... اینا دیگه مهم نیست. مهم اون چیزی بود که باید پیدا میشد و شد...

دلم میخواد برم دوش بگیرم... ولی منتظرم... چرا کسی به این تلفن های لعنتی زنگ نمیزنه...

به درک... میرم دوش بگیرم.

[ دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

نزدیکهای ظهر خسته و کوفته از این هوای گرمِ بیرون برگشتم خونه. رفتم دوش گرفتم. هنوز موهام خیس بود. یه بستنی از تو یخچال در آوردم که بخورم... تلفن زنگ زد... برداشتم...

از پشتِ خط یه صدای نی نیِ کوچولوی خوردنی گفت: تولدت مبارک خاله مریم :)

یه خورده که باهاش حرف زدم صدای مامانش از اون دورها اومد که بهش گفت حالا که تولد خاله مریمه براش شعر نمیخونی؟ نی نی با تعجب گفت شعر بخونم؟ شعرِ چی بخونم؟ مامانش گفت هر شعری که دوست داری... نی نی با اعتماد به نفس گفت شعرِ تولدت مبارک میخونم. بعد خیلی آهسته و شمرده شمرده و با ناز و ادا شروع کرد به خوندن:

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک...

بیا شمعارو فوت کن...

تا صد سال زنده باشی...

 

...  و من پشت خط داشتم گریه میکردم -از خوشحالی-  :)

-----------------------

از همه ی امروز عصر و گشتنِ کلی مغازه و فروشگاه و خیابون و خریدها و این قضایا، برام فقط یه عالمه خستگی مونده و کلی پا درد و کمر درد... دلم میخواد بخوابم. ولی جشنِ کوچولوی امشب احتمالا فقط و فقط به خاطر خوشحالی من قراره که گرفته بشه و من مجبورم که سر حال باشم... دلم نمیخواد... دلم هیچی نمیخواد... دلم الان کادو و کیک تولد و شمع و این خوشحالی ها رو نمیخواد... دلم فقط تنهایی میخواد امشب... دلم ازین چیز میزهارو نمیخواست... شاید دلم میخواست که امشبو یه جور دیگه بگذرونم... شهر بازی مثلا... با یه دوست... همین. مهم نیست :) غمگین نیستم. افسرده نیستم. فقط خستم شاید... برم یه خورده ریختم رو از این حالتِ ماتم زده ی بدبختِ گریه دار خارج کنم :) شاید قراره که خوش بگذره...


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خب. من احتمالا جمعه یه آزمونِ ورودی و یه اینترویو دارم که در کل نمیدونم باید چی بخونم! و همین این که نمیدونم باید چی بخونم باعث شده که کلا هیچی نخونم! به همین سادگی! به همین راحتی! خب منم یه مدتیه که نه vocab کار کردم و نه مکالمه :)) و الان کلا خیلی اعتماد به نفس هم دارم در کل و راضی ام از خودم :)) البته قراره که باهام تماس بگیرن و خوشبختانه هنوز تماس نگرفتن :)) چون من پارتیم کلفت بوده تو این زمینه! (فحش نده برادر من! فحش نده خواهر من! بالاخره من که خودم نخواستم پارتی داشته باشم! پارتیه خودش منو معرفی کرد! دهه! ینی اون موسسه هه یادتونه که آزمون دادم؟ خب. اون مدیره منو معرفی کرد اینجا! ینی پارتی نیست! معرفه! پارتی با معرف فرق فوکوله! اوکی؟!) داشتم میگفتم! چون معرف داشتم واسه همین اسممو جدا نوشتن! (اسمایلی استرس! شرح در شکلِ روبه رو: استرس) و مطمئنا زنگ میزنن بهم (اسمایلی دابل/دوبل! استرس! شرح در شکلِ رو به رو:استرساسترس)

خداکنه منو یادشون بره، بعد آزمون برگذار بشه، بعد من مثلِ طلبکارها دستمالِ قدرتِ داداش کایکو رو بردارم و راه بیفتم قشون کشی کنم اونجا. بعد دمار از روزگارشون در بیارم که من منتظرِ تماسِ شما بودم و چرا با من تماس نگرفتید و اگه من شرکت میکردم الان قبول میشدم و من خیلی حالیمه و استاد بزرگ و اینا هستم تو رشته ی خودم و این حرفها :))) (الان شما پینوکیو رو در نظر بگیرید که دماغش چه قدری شده بود! مالِ من الان تو همون مایه هاست :دی) خعلی حال میده! بعد اونام خجالت میکشن منو همینجوری بدونِ آزمون اکسپت میکنن و میذارن رو سرشون و من این شکلی میشم: از خود راضی

بعله... بالاخره آدم باید یه فانتزی هایی داشته باشه. کلا فانتزی واسه بقا لازمه اصلا :))

ولی در گوشِ شما اعتراف میکنم که کلا آموزش زبان اونم به یه عالمه آدمِ گنده و اینا با روحیاتم سازگار نیس :( تازه یه بار از دهنمون در رفت جلو مامان خانوم گفتیم که ما برنامه داریم استاد دانشگاه بشیم و اینا... دیگه دست از سرِ ما برنمیداره! :| از اون طرف هم باباهه با یکی از دوستاش هماهنگ کرده و اگه من ارشدمو بگیرم، از همین پارسال تا حالا تو فلان دانشگاه واسه سمتِ استادیِ من زنبیل گذاشته شده! :| ینی یه دخترِ لوسِ کوچولوی ریزه میزه، با ارشدِ زبان! بره استاد دانشگاه بشه :| چرا درِ این دانشگاه ها رو تخته نمیکنندی؟! استاد دانشگاه باید یا دکترا داشته باشه یا پروفسور باشندی! :| موهاشم جو گندمی باشه. تازشم، کت و شلوارم بپوشه. :|

من دوس دارم برم مربی مهد کودک شم... یا مثلا بی بی سیتر بشم... آی دونت کِر. هر کاری که با بچه ها سر و کار داشته باشه! یا مثلا منو استخدام کنن واسه پارکهای کودک! بعد من برم باهاشون بازی کنم، با هم نقاشی بکشیم و اینا... هعی روزگار... مامان شدن هم شغل خوبیه :) دوس دارم اگه اینا نشدم حداقل مامان بشم :)))) البته بچه ی خودم که نه. آخه شرایطشو! ندارم الان (تیریپِ ازین دخترها که میگن ما قصد ازدواج نداریم و اینا :)))) ) دلم میخواد یه بچه ای باشه که من به فرزندی قبولش کنم... بهدش بهم بگه مامان... بعدش من خوشبختش کنم.... (فحش دادی؟ نیشخند)

یکی بیاد این آرزوهای منو بر آورده کنه خب... :((( هیشکی مهد کودک نداره که یه مربیِ مهربونِ نانازِ خوبِ نامبر وانِ بانمکِ جیگر! بخواد؟! من هستما :))) از من گفتن! دیگه اگه منو انتخاب نکنید از دستتون رفته! خودتون ضرر میکنید! (به اون شرایطِ بالا در زمینه ی مربی، اعتماد به سقف رو هم اضافه کنید، فکر کنم جا مونده :)) )

 

پ.ن : ینی واقعا خداییش این نی نیه اگه مالِ شما بود لباشو گاز نمیگرفتید؟ هی محکم بغلش نمیکردید؟ هر روز نمیبردیدش پارک براش بستنی بخرید؟ -نه؟ خب مشکل دارید شاید! باید درمان بشه :)) - بعد میگن چرا والدین کودک آزاری میکنن :|

یا مثلا این اگه همین شکلی جلو روی شما خوابیده بود نمیرفتید هی موهاتونو نمیکشیدید، بالا پایین نمیپریدید، جیغ نمیزدید از ذوق؟! (حالا یه خورد خفیف تر! میخواستم میزانِ ذوق مردگی رو تعریف کنم!)

[ چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

یه زمینِ صاف میخوام... نه. اصلا هر زمینی. یه زمینی که گرم باشه. که محکم باشه. آسمونش لیمویی باشه. تا چندین کیلومتر هم نه آدمی باشه و نه نشونه ای از زندگی... بعد دراز بکشم روش. آفتابم چشمامو اذیت نکنه. دستامو بذارم کنارِ بدنم و خیلی ریلکس چشمامو ببندم. نه تعلقِ خاطری داشته باشم و نه نگرانی ای از چیزی... نه کارِ ناتمومی داشته باشم و نه کسی که منتظرم باشه... نه ترسی داشته باشم و نه اصلا هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیزی... اصلا فقط خودم باشم و خودم. نه گذشته ای، نه حالی و نه آینده ای.

بعد آروم آروم تجزیه شم برم تو خاک... اصلا همینجوری جسمم کم کم متلاشی شه و جذبِ خاک شه... بعدش حس کنم که نیستم. که تموم شدم. خیلی خوب میشه... بعدتَرِش احتمالا قراره احساسِ آرامش کنم :) ازون آرامش های سفید ... ازونا که هیشکی نداره :)

مردن همینجوریه، نه؟ شاید اگه میذاشتن آدمها اینجوری بمیرن خیلی بهتر بود. حداقل یه خاطره ی خوب و آرامش بخش از دنیا براشون میموند. اینکه مثلا یه روزی با همه خداحافظی کنیم و کارهای ناتموممون رو تموم کنیم و هرچی دلبستگی داریم بذاریم پشت سرمون و بریم یه جایی راحت چشمامون رو ببندیم و بعدش دیگه نباشیم... اینکه ماها گاهی از مردن نمیترسیم ولی از قبر میترسیم شاید دلیلش همین باشه. قبر آخه زیرِ زمینه... آدم اون تو دلش میگیره... میترسه... خفه میشه... نباید که آدمو بذارن زیر زمین... باید بذارن رو همون زمین آروم تجزیه شه و بعد بره زیر زمین... فکر کنم اینکه روحِ آدم آزاد بشه خیلی خوب باشه... شاید بیارزه حتی همون زیرِ زمین بودن... روحِ من که داره دست و پا میزنه...

 

+ این پست با سرعتِ 4-5 کلمه در دقیقه تایپ شده... با کند ترین سرعتی که میتونید تصور کنید :) بیشتر از این جون تو تنم نیست :)

++ پستِ قبل رو هزار بار خوندم... اینکه اینهمه فی البداهه و بدونِ از رو خونیِ مجدد نوشتمش ولی خودم تو تک تکِ کلمه ها هستم خیلی برام جالبه... آخه تو همه ی جمله هام میتونم خودم و حسمو روانشناسی کنم... و اینو از رو متنِ پایین فهمیدم که یه بُعدی از من خیلی ترسناکه... و خسته... و تنها... و نفرت انگیز... مثلِ یک سیبِ پوسیده.

+++ بیشتر از این نمیتونم بنویسم. به کامنت های پست قبل بعدا جواب میدم . باشه؟ :)

[ سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

الان میتونم اونقدر حرف بزنم، اونقدر حرف بزنم که سرم گیج بره. اونقدر حرف بزنم که خودم از خودم بدم بیاد. اونقدر حرف بزنم که بعدش فکر کنم نصفِ خودم حرف شده و پخش شده تو هوا... بعدش اونقدر ساکت بشم، اونقدر ساکت بشم که انگار کسی اینجا نیست. انگار هیشکی از اولشم اینجا نبوده... مثلِ مردن. بعدش به همه چی بخندم. بلند بلند. خیلی بخندم. اونقدر بخندم که دلم درد بگیره، مثلِ همیشه دستامو بذارم دو طرفِ گونه هامو فشارشون بدم و بگم وای صورتم درد گرفت و بازم بعدش هی بخندم.... بعدش همون وسطای خندیدنم شروع کنم به گریه کردن. اصلا زار بزنم. مشت بکوبم به در و دیوار. هی گریه کنم هی خودمو تو آینه ببینم از خودم متنفر بشم. بعد بلند شم برم صورتمو بشورم و بیام جلوی آینه آرایش کنم. رژ قرمز بزنم و خطِ چشمِ سیاهِ سیاه... موهامو همشو جمع کنم پشتِ سرم. مغرور ترین قیافه ی دنیارو بگیرم و آرزو کنم کاش یه عالمه ظرفِ کریستال داشتم. که با نفرت تمام همه اشونو پرت کنم، بزنم به کفِ زمین. خورد شن. از صدای شکستنشون لذت ببرم. تموم دست و صورتم از خورده شیشه هایی که پرت میشه طرفم خونی بشه. لذت ببرم از سوزش زخم هام... بعد بدوَم برم یه جای دور. خیلی خیلی خیلی دور. یه جا که هیچی نداشته باشه. فقط زمین باشه. تاریک باشه. مبهم باشه. آسمونش دور باشه. خاکستری باشه. با همون قیافه رو کنم به سمتی که فکر میکنم شاید آخرِ دنیاست. که یه قدرتِ برتر اونجاست... خدا مثلا... بعد جیـــــــــــــــــــــغ بزنم. جیغ بزنم. جیغ بزنم. بلنــــــــــــــــــــــد. اونقدر بلند که با آخرین جیغی که میزنم حنجره ام خون بیاد حتی. که مجبور شم از سوزشش ساکت شم... بعد انگار که همه ی انرژیمو از دست دادم بیفتم پایین... یه نفسِ آسوده بکشم... هوا بوی شکوفه بده... همه جا روشن شه... نارنجیِ کمرنگ شه... از رو رضایت لبخند بزنم... یه لبخندِ خیلی کمرنگ... بعد همونجا بخوابم... آروم بخوابم... هزار سال بخوابم...

فکر میکنم اینجوری خیلی حالم خوب میشه... :)

 

بعدا نوشت: داشتم این وب رو میخوندم. این آهنگ رو لینک کرده بود. بهترین پس زمینه واسه پستِ منه آهنگش.

 

[ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دلخوشی که همیشه نباید یه چیزِ بزرگ و عالی باشه.

دلخوشی شاید اون ویبره موبایل باشه که ساعت 8/5 از خواب بیدارت میکنه. که اونی که پشت خطِ واسه شنیدنِ صدای خوابالوده ت زنگ زده. که بیدارت کنه. که کلی قربون صدقه ی حرف زدنِ احمقانه ی لوست بره. که نذاره بری صبحونه بخوری. که تا ساعت 10 همینجوری اراجیف بگی و آخرش هم از زورِ گرسنگی مجبور شی خداحافظی کنی.

دلخوشی شاید همین ساعتهای طولانی ای باشه که میشینی با دقت بهترین عکسهاتو انتخاب میکنی. همون وقتیه که میگه عاشقِ موهاته. عاشقِ لباته. عاشقِ خندیدنته.

دلخوشی حتی همون دامنِ قرمز جیغیه که قراره فردا برای اولین بار بپوشیش. همون تاپِ سبزه که خوشرنگ ترین لباسِ دنیاست. که از همه ی رنگ ها بیشتر بهت میاد. که عاشقِ سوراخ سوراخهای پشتشی.

همون پارچه ی سورمه ای خوشرنگیه که توش گردالی های مشکی داره... که میخوای بدی به مامان برات مانتو بدوزه... که میخوای براش یه کمربندِ قرمز بخری...

همه ی اون وقتهاییه که باید فکر کنی موهاتو چه مدلی درست کنی، چشماتو چه مدلی آرایش کنی. رژ چه رنگی بهت میاد... همه ی اون وقتهاییه که وقتی آماده شدی هی خودتو تو آینه نگاه میکنی، هی خودتو بیشتر دوست داری... هی دورِ خودت میچرخی. هی الکی واسه خودت ادا درمیاری عشوه خرکی میای تو آینه، عکس میگیری از خودت. :)

دلخوشی همون بستنی قیفی شریکیه... همون آب پرتقاله که آخرِ صبحونه بهت میده... همون کله پاچه ست. همون صبحونه با نونِ تست و مربای به ِ :)))

دلخوشی همه ی اون روزهاییه که دلت میخواد تند تند تموم شن و بالاخره اون روزی بیاد که منتظرشی. که شاید هرگز نیاد. دلخوشی که یکی دوتا نیست. دلخوشی هزارتاست.

دلخوشی همین نوشتنِ. این وبلاگه. اینهمه دوستِ خوبِ. دورِ همیِ فردا بعد از ظهره.

مهمونیِ فردا شبِ که قراره کلِ فامیل جمع شن خونه ی مادرجون... دلخوشی خانوادست. یه عالمه آدمِ مهربون که واقعا دوستت دارن. به خاطرِ خودت دوستت دارن...

دلخوشی صدای شنیدنِ جیغ جیغ های نوه ی همسایست... که میدونی وقتی اون اومده خونه ی مادربزرگش و هی سر و صدا میکنه، حداقل دیگه مادربزرگِ فلجش دیگه تنها نیست. که دیگه گریه نمیکنه. که خوشحال میشی. حتی از اونهمه سر و صدا.

دلخوشی آزمونِ جمعست. که اگه قبول شی خیلی خوش به حالت میشه. که قراره بعدش کلی کارا کنی... دلخوشی یه عالمه اتفاقای خوب خوبِ که هی داره پشتِ سرِ هم برات می افته.

دلخوشی همین برادره ست. همین که هی میاد اذیتت میکنه. هی موهاتو الکی میکشه که حرصت در بیاد. هی مزه میپرونه... که روزی هزار بار میخوای از دستش سرتو بکوبی به دیوار :))) ... که عاشقشی...

دلخوشی همین امروزه. که میخوای بری بیرون... دلخوشی...

دلخوشی های کوچیک و بزرگ خیلی زیادن.... خیلی بیشتر از غصه ها. خیلی بیشتر از همه ی اون چیزهایی که میتونن یه دخترِ ساکتِ افسرده ارو از زندگی و آینده اش دلسرد کنن.

پس چرا نباید دلش خوش باشه؟ حتی الکی. :)

[ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

زنگ آخر که میشد انقدر که عجله داشتیم که زنگ بخوره همه کیفهامونو برداریم فرار کنیم از کلاس، چند دقیقه قبلش همه ی مداد ها و کتاب و دفترهامونو میچپوندیم تو کوله هامون که کلی هم سنگین بودن. دورانِ ابتدایی رو میگم. یادمه همیشه موقع بدو بدو کردن تو راهروها بهمون اخطار! میدادن که آروم برید و اینا. کی گوش میکرد ولی؟!

کیف ها انقدر که سنگین بودن، انقدر که مجبور بودیم واسه هر کتابمون یه دونه دفترِ جدا ببریم و پر از مداد رنگی و جامدادی و لیوانِ شخصی و حوله و اینا... وقتی با هر دو تا بندشون مینداختیم رو دوشمون و میچرخیدیم خیلی حسِ خوبی داشت. انگار اون کیفها داشتن ما رو میچرخوندن. اول اونا میرفتن، ما رو هم دنبالشون میکشیدن! یکی از با حال ترین کارهایی بود که انجام میدادیم. خیلی هم سخت بودا! باید سعی میکردیم تعادلمون حفظ بشه.

زنگ آخر بود. یه عالمه دختر کوچولوی رنگ و وارنگ بعدِ خوردنِ زنگ، از کلاسها رفتن بیرون و جیغ و خنده و بدو بدو. که برسن دمِ درِ حیاطِ مدرسه و برن خونه هاشون... بعد اونوقت یه جایی هم بود که از راه پله ها باید می اومدیم پایین. بچه ها هی همو هُل میدادن. یه جا حتی من زمین هم خوردم. چیزیم نشد ولی. ... خلاصه، رفتم خونه و شلوارِ پاره و زانوی خونیمو که خیلی هم زخمش عمیق بود، -هنوزم یه کوچولو جاش مونده- نشونِ مامان و بابا دادم... گفتم فلانی هُلم داده خوردم زمین (شاگرد تنبل و دماغوی کلاس بود. محبوب نبود در کل) فرداش باباهه بلند شد اومد مدرسه با توپِ پر و کلی دعوا! که چرا شما وقتی مسئولیت بچه های مردم رو به عهده میگیرید درست از پسش برنمیاید؟ که من بچه امو صحیح و سالم میفرستم مدرسه زخمی باید تحویلش بگیرم؟ سرِ همین قضیه خیلی بحث ها شده بود. شاگرد زرنگ مدرسه هم بودم. از اون بچه فعال های مهم! ازونا که هرچی من میگفتم واسه همه حجت بود! بابا خیلی رو من حساس بود. که هیچوقت آسیب نبینم... هنوزم اینجوریه... همش میخواد از آدم مراقبت کنه... کارشو تایید نمیکنم ولی همین قضیه ی زانوی من و هُل دادنِ اون دختره و بی توجهیِ مسئولای مدرسه باعث شده بود همون سال مدرسه امو عوض کنه و این بساط ها... ولی من از ترسم هیچوقت اعتراف نکردم که تو راه برگشت به خونه وقتی داشتم با کیفِ سنگینم میچرخیدم و بازی میکردم خوردم زمین... که اون هم کلاسیِ بیچارم وقتی هُلم داد چیزیم نشده بود... هنوز عذاب وجدان دارم بابت این کارم. :)

+ کلی هم دعواش کرده بودن اون بیچاره ارو :|

[ جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

یه وقتهایی هم هست که تو اوجِ خوشی و خوشبختی، یهو میبینی که همه ی دنیا برات به دو قسمت تقسیم میشه. تبدیل میشه به جاهایی که با "عزیزترین" رفتی و جاهایی که قرار بوده با "عزیزترین" بری.

دیگه نمیری جاهایی که با "عزیزترین" رفته بودی، چون وقتی خودش نیست و تو تنهایی میری اونجا، یا گریه ات میگیره، یا سردت میشه. اصلا مگه بدونِ "عزیزترین" میشه دوباره رفت اونجا؟

دیگه دلت نمیخواد بری جاهایی که قرار بوده یه روز با "عزیزترین" بری، چون تو ذهنت قرار بوده باهم اونجا باشید و واسه همه جاش برنامه ریزی کرده بودی. اصلا مگه آدم تنهایی هم میره اونجاها؟ اصلا مگه بدونِ "عزیزترین" میشه رفت اونجا؟

یه وقتهایی هم هست که یه عالمه حرف داری ولی همه ی حرفهای دنیا برات تبدیل میشه به حرفهایی که به "عزیزترین" زدی و حرفهایی که قرار بوده به "عزیزترین" بزنی.

ناراحتی از خیلی از حرفهایی که بهش زدی و ناراحت تری از خیلی از حرفهایی که هیچوقت فرصت نشده که بهش بزنی و واسه همیشه رو دلت مونده.

یه وقتهایی هم هست که بینِ یه عالمه راه، عزیزترینت یه راه رو انتخاب میکنه... یا هست و میمونه. یا نیست و برمیگرده. یا هست و میره. یا نیست و هیچوقت برنمیگرده.

اگه هست و میمونه... قدرشو بدون... دستشو بگیر، ببرش همه ی جاهای دنیا رو تبدیل کن به جاهای رفته... همه ی حرفهای دنیا رو تبدیل کن به حرفهای گفته... زندگی کوتاهه...

اگه نیست و برمیگرده، منتظرش باش... منتظرِ یه عالمه روزی که قراه بهترین باشه. اون روزی که قراره خوشرنگ ترین لباستو بپوشی، خوشگل ترین عاشقِ دنیا بشی و برش داری بری همه ی جاهایی که قرار بوده یه روز برین و همه ی دوستت دارم های نگفته اتو بهش بگی... اصلا مگه میشه که "عزیزترین" کنارت باشه و تو بهش نگی "دوستت دارم" ؟

اگه هست و میره... شاید از اولشم موندنی نبوده... شاید همون بهتر که بره. کاش زودتر بره... کاش قبلِ اینکه همه ی جاهای دنیا رو برات تبدیل کنه به جاهای رفته و وعده ی یه عالمه جای نرفته ارو بهت بده بره... کاش قبلِ گفتن و شنیدنِ اون همه "دوستت دارم" بره...

ولی اگه عزیزترینت برگشتنی نبود... یا خاطره میشه و نمیتونه برگرده... یا هست ولی برنمیگرده...

اگه خاطره شد، نگهش دار تو بهترین جای قلبت. ولی زندگی کن... نمیر. بمون. محکم باش. عزیزترینت همیشه جاش خوبه...

بدترین نوعش اینه که "عزیزترین" ی داشته باشی و قرار نباشه برگرده... اگه هست و برنمیگرده، اگه دیگه اون عزیزترینی نیست که قرار بوده باهاش بری جاهای نرفته و یه عالمه حرفِ نگفته بهش بزنی، اگه "عزیزترینِت" عوض شده، که شده "عزیزترینِش" ، که دیگه باید به جای "هانی" ، "شما" صداش کنی، که دیگه حتی ...

اصلا همه ی اینها رو ولش کن... بیا چاییتو بخور... بهم بگو من با اینهمه جای نرفته و حرفِ نگفته چیکار کنم....

 

هوس کردیم در بازیِ  "کی تو کیفش چی داره :)) " بازی کنیم. :))

ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

برای چکاپ باید میرفتم دندون پزشکی. یه کارِ حوصله سر بَرهِ بی حوصله کننده! ولی یکی از جالب ترین بازی های زندگیم اینه که وقتی تو یه جمعِ غریبه نشستم -یه جاهایی مثلِ اتاقِ انتظارِ مطب ها و جاهای عمومی که معمولا کسی با کسی خودمونی نمیشه!- شروع میکنم به تجزیه تحلیلِ آدمهای دور و برم از روی حرکات و رفتار و ظاهرشون. البته به صورتِ کاملا نا محسوس! آخه خب اگه محسوس باشه بعدش میگن وا! چه دخترِ ور پریده ای بود! همش زل زده بود به من! گیس بریده ی فلان شده! :)) و این حرفها!

امروزم که رفته بودم به غیر از منشیِ محترم که خیلی هم بهِش/بِهِم/ به هَم ارادت داریم، یه پیرمرده نشسته بود تو اتاق و یه دخترِ 25-26 ساله. البته سنش زیاد معلوم نبود چون مجبور شدم کنارش بشینم و نمیتونستم خوب تحت نظر بگیرمش :))

ای جانم اون پیر مرده میدونی چه شکلی بود؟ انیمیشن بازها احتمالا کارتونِ "Up" رو دیدن. داستانِ اون پیرمرده که با یه عالمه بادکنک که وصل کرده بود به خونه ش میخواست یره ماجراجویی و اینا. اصلا تیپ و قیافه ی این آقاهه پیره که نشسته بود رو به روی من، مو نمیزد با اون پیرمرده ی تو انیمیشن. بعد من هی میخواستم قربونش برم. نمیشد ولی :( .

یه کت و شلوار خیلی تیره پوشیده بود و یه عینک با قابِ کلفتِ مشکی و یه عصای مشکی که در حالی که نشسته بود دو تا دستاشو آورده بود بالا و بهش تکیه داده بود. هیشکی رو هم تحویل نمیگرفت عجقم! ( :))))) ) همینجوری ساکت نشسته بود نگاهش خیره بود به درِ مطب که کی قراره نوبتش بشه... یه خورده رعشه هم داشت. دندون هم زیاد نداشت. احتمالا اومده بود دندوناشو بکشه واسه دندون مصنوعی. خیلی هم با شخصیت و تخس و بد اخلاقِ دوست داشتنی بودش اصلا. کاملا هم معلوم بود که ازوناست که همش غر میزنه و ایراد میگره 3> ای جان. بعد من هی دلم میخواست برم باهاش دوست بشم. نازش کنم و اینا. ولی خب نمیشد که. همه فکر میکردن مجنونم و دچارِ مشکلاتِ خاصی در زمینه ی سلول های خاکستری و صورتی و سفید و اینام هستم :|

از این طرفم این دختره که سمتِ چپِ من نشسته بود از همون بدوِ ورودِ من داشت با تلفنش حرف میزد تا اون آخری که من کارم تموم شد اومدم بیرون و داشتم کلیپسمو میبستم. دستشم گذاشته بود دورِ گوشی و هــــــــــــی پچ پچ میکرد :| "الهام خل و چل! منو نشناختی؟! من سمیرام! حالا زودتر شماره ی خونه اشو بهم بده. حالا تو ببین داری شماره شو! فقط بگو آره یا نه! به موبایلش زنگ میزنم برنمیداره. ... تو نمیدونی با من چیکار داشت؟ آخه خودش به من نگفت که چی شده! تو بهم بگو که چی شده! من میخوام بدونم که چی شده! خودش که نگفته ولی تو بگو که چی میخواست به من بگه که چی شده! ... حالا من باهاش صحبت میکنم بعدا! خیله خب! تو اون مدارکو آماده کن. من خودم درستش میکنم... .... " (همین جمله ها در کل یادم مونده . هنوزم داره تو مغزم ول ول میخوره!) روسری مشکیشو مدل لبنانی درست کرده بود و چادرشو تا روی پیشونیش آورده بود. فکر کنم یه مانتوی سبزِ زیتونی پوشیده بود و کیف اینای قهوه ای و کفشِ فلتِ مشکیِ سوراخ سوراخ دار و جورابِ رنگِ پا. لباش هم خیلی قهوه ای بود. با پوستِ تیره ی چرب. کلا با نمک بود ولی من ازش میترسیدم. خیلی جدی بود آخه، همه ش هم اخم کرده بود. یه بارم نگام کرد چشم غره رفت فقط :( اصلا اعصاب نداشت انگار. فکر کنم همش زیرِ سر اونی بود که قرار بوده یه چیزی بگه و نگفته :)) گوشیش سو/نی ار/یکسون بود و وال پیپرش هم عکسِ شهدا و اینا بود. (ینی توجه کنید که نکته ای نمونده که من بهش توجه نکرده باشم تو این یه ثانیه ای که دیدمش :))) )

یه خورده که گذشت یه پسره هم اومد تو. یه بلوز آستین دارِ سفید پوشیده بود با شلوار پارچه ایِ قهوه ای شکلاتی. (اَاَاَاَآه :| یادم رفت کفششو ببینم ! :|) موهاشو زده بود بالا و کلا قیافه ی مظلومی داشت. بور بود یه خورده. حدودا 19 ساله شاید. همه ش هم میخندید. این منشیه هم کلا گیر داده بود به این پسرِ ساده و دل و قلوه و این قضایا. :|

اون پیرمرده رفته بود تو مطب و بعدش که کارش تموم شد منشیه زنگ زد به پسرِ این پیرمرده که بیاد دنبالش. چند دقیقه بعد پسره اومد. یه قیافه ی آرتیستی! داشت. خیلی لاغر بود و با شخصیت. معلوم بود که در کل به خودش رسیده. یه پیراهن راه راه سفید و طوسی پوشیده بود با کفشِ رسمی و شلوار پارچه ای مشکی. منشیه پرسید شما آتلیه دارید؟ پسره داشت فرمِ باباشو پر میکرد. همینجوری که سرش پایین بود و مینوشت لبخند زد گفت : بله. منشیه هم کرکر خندید گفت آخه قیافتون آشنا بود برام! پسره: :) من : :|

پس حدسم درست بود. آخه وقتی خیلی به جزییات صورتش اهمیت داده بود و مدلِ ریشش اینهمه دقیق بود و موهاشو فلان مدلی درست کرده بود و انگار که همین الان از تو آرایشگاه اومده بیرون خب معلومه که شغلش بی ربط با ظاهر و جزییات نیست.

پیرمرده آروم آروم رفت بیرون. از پله ها که میرفت پایین من نزدیک بود اشکم در بیاد :( دلم تنگ میشد براش خب :( بعد هر پله ای رو هم که میرفت پایین چند ثانیه طول میکشید تا بره پله بعد و من از تق تقِ عصاش میفهمیدم که الان کجاست...

کاش منم که پیر شدم یه نفر باشه که مراقبم باشه و منو ببره این ور و اون ور :( در صورتِ کاملا خوش بینانه اینکه البته اگه عمری باقی باشه! :))

اون دختره رفت بی حسی زد و اومد بیرون و من رفتم تو. دکترم گل از گلش شکفت اصلا یه وضعی! آخه آخرین باری که رفتم قرار بود هر 15 روز یه بار برم چکاپ. بعد الان تقریبا سه ماه شده بود که من نرفته بودم :))) در کل همین بس که کاش مژه های دکترم مالِ من بود :| حاضرم حتی در راهِ داشتنِ همچین مژه های طبیعی ای 20 سانت از موهام رو هم اهدا کنم. حتی حاضرم دو روز دوش نگیرم! یا حتی اینکه یه شب وقتی دارم میخوابم مسواک نزنم! ینی من حاضرم همه ی این فداکاری ها رو انجام بدم ولی همچین مژه هایی داشته باشم:| ینی مژه داره ایــــــــــــــــــــــــــــــن هوا! کلی هم پیچ داره و برگشته بالایی :| انگار مثلا 7 بار فر مژه زده :| خب آخه تو اینهمه مژه میخوای چیکار خب :( بِدش به من دیگه :(( بد :(  -مری لوس میشود :|

القصه اینکه حاصلِ اون همه آنالیز رفتاری و ظاهری و دید زدنِ نوامیسِ مردم و یه ساعت وقت تلف کنی تو یه مطبِ دندون پزشکی، شد یه نوبتِ دیگه واسه 16 خرداد، ساعتِ 9 صبح :)))

خب بچه هــــــــــا، حالا دیگه میتونید پلک بزنید :دی میتونید حتی برید یه چیزی هم بخورید. میدونم الان دیگه ضعف کردید حسابی. بس که من حرف زدم و پر چونگی کردم :))

+ الان یه هفته ست ایرانسل روزی دو سه بار بهم sms میزنه که قراره به زودی 1000 تومن اعتبارِ داخل شبکه به حسابم واریز شه! توهم زده که مثلا داره درصدِ امید به زندگی رو در من افزایش میده! هنوز هم واریز نشده البته. عزیزم! به گدا هم میخوان پول بدن اینهمه منت نمیذارن :| خوبه خودم اینهمه شارژ خریدم، از سرِ همشونم که 100 تومن 100 تومن کم کردید، 10.000 تا ازین 1000 تومنی ها شده. :| هی من میخوام هیچی نگم، خانومی کنم، به روشون نیارم. خودشون نمیذارن :| دِهِه :|

[ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

جواب های ارشد اومد.

نمیدونستم اینقدربرام مهمه. اونقدر که وقتی فهمیدم جوابها اومده انقدر که استرس گرفتم تا برم تو سایت و اینا دستام میلرزید. گریه ام هم گرفته بود همینجوری الکی! خدا رو شکر کسی خونه نیست! صد بار هی کد ها رو زدم تا آخرش تونستم کد خودمو بدونِ لرزش دست درست وارد کنم. ینی آدم اینقدر بی جنبه :|

مجاز به انتخاب رشته شدم. کلا نمیگم رتبه ام چطور بود ولی سه رقمی نبود :|

و اینکه الان با تمام وجود دارم عر میزنم.

احتمالا پیام نور یا غیر انتفاعی قبول بشم. روزانه اینام اگه شانس بیارم :|

و علت عر زدنم هم اینه که منِ بدبخت هیـــــــــــــــــــچ کسیو ندارم که الان بهش زنگ بزنم، گریه کنم، نازم کنه. هییییچ کسیو.

الان حالم خوب نیست. کامنت های پست قبلو بعدا تایید میکنم.

[ شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

یه دخترِ 24-25 ساله ست. با پوستِ برنزه و موهای لختِ بلندِ مشکی. و چشم و ابروی مشکی. زیاد آرایش نمیکنه ولی خیلی با نمکه. معمولا اسپرت میپوشه با کفش های پاشنه بلند. خیلی خاصه. هنوز دقیقا نمیدونم که کجا زندگی میکنه ولی هرجایی که هست، فانوسِ دریایی داره شهرش. (تو ذهنم از مکانِ جغرافیاییش مکزیک و یا یونان هست... )

صبح ها میره میدوِه. تو پارک. نمیدونم چی خونده و رشته اش چی بوده -به احتمالِ خیلی زیاد اقتصاد خونده- ولی به صورتِ نیمه وقت تو یه غذاخوریِ سرِ نبش کار میکنه. حتی پیشبندم میبنده وقتی داره سفارش غذاها رو میاره. صورتیِ کمرنگ.

از دورانِ کالجش چیزِ زیادی نمیدونم ولی ازون مدل ها بود که با اینکه همیشه کیف همراهش بود، کتابهاشو بغل میکرد.

خیلی کم میخنده. شاید زیاد مهربونم نباشه و معمولا به فکرِ خودشه تا دیگران. یه عالمه تاپ های رنگی داره ولی بیشترِ وقتها یا گلبهی میپوشه یا سفید. تو همین مایه ها.

مثلِ خودم بستنی خیلی دوست داره. مخصوصا نسکافه ای.

قبلنا خیلی سیگار میکشید ولی الان تقریبا تو تَرکه. دوستهای صمیمیِ زیادی نداره. فقط میدونم که با یه پسرِ گِ/ی خیلی دوسته و بیشترِ وقتها با هم میرن خرید و باهم فیلم میبینن. حتی گاهی با هم زندگی میکنن. خونه نداره. کلِ داراییش همون نیمچه آپارتمانیه که اجاره کرده و یه دوچرخه. بعضی وقتها چند تا ساندویچ درست میکنه با این پسره میرن لبِ دریا. زیاد دور نیست از آپارتمانش.

یه تتو رو مچِ پاش داره. همیشه ناخوناش کوتاهه و لاک های پر رنگِ جیغ میزنه. که خیلی وقتهام لب پر میشن و حوصله نداره که درستشون کنه. یه دستبندم داره که همیشه تو دستشه. ازین چرمی های نازک. نمیدونم کی بهش داده و یادگاریه یا نه. ولی میدونم که خودش نخریده.

دوس پسر... قبلا چند تا داشت فکر میکنم. محضِ دکور و وقت گذرونی... مطمئن نیستم.

همیشه تنهایی میره سینما. تنهایی میره غذا بخوره. تنهایی میره نمایشگاه. تنهایی میره پارک میشینه کتاب میخونه. کلا تنهاست معمولا.

اطلاعاتی که ازش دارم همیناست. حالا یه خورده کمتر و یه خورده بیشتر شاید.

دوستان! معرفی میکنم: همزادم

زیاد چیزی درباره ش نمیدونم. حتی نمیدونم که اسمش چیه. ولی طبقِ الهاماتی که بهم شده تو اسمش "ش" داره. "اشلی" مثلا. زیاد ازش راضی نیستم البته. آخه با اون همه امکانات! میتونست خیلی بهتر از اینی که الان هست باشه. ولی خب چه میشه کرد! شاید در آینده بهتر بشه. فعلا صبر میکنم ببینم تا کی میخواد تو اون رستورانِ کوچیک کار کنه!

[ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

1. تو یکی از پیج ها ی فیض بوق یه جمله ای خوندم. ازین پیج ها که جمله های تامل برانگیز و اینا میذارن. کاملا حفظ نکردم جمله ارو ولی یه همچین چیزی بود: "زنی که بزرگترین دغدغه اش ست کردنِ رنگ رژ ش با لباسش است برای درکِ دردهای یک مرد کافی نیست. درد یک مرد را فقط یه مرد میفهمد و شاید زنی بی آلایش." جمله بندیش این نبود ولی تو همین مایه ها بود. به نظرم مسخره ترین و سطحی ترین چیزی بود که خوندم. اونی که اینو نوشته نمیدونه که زن ها برای التیام بخشیدن دردهای بزرگشون به دلخوشی های کوچیک رو میارن. -این جمله ی گهر بار ازخودمه :دی حقِ کپی رایت و اینا :)))


2. امروز ظهر باید برم عیادتِ مادربزرگم. بعدشم با عجله بیام خونه و آماده شم واسه دور همیِ بعد از ظهر. این دورِ همیه یه جورایی گاهی رو اعصابمه ولی نمیتونم که نرم متاسفانه، یه جورایی اجباریه. سرگرم کننده ترین قسمتش قبلِ رفتنه! اونجایی که باید فکر کنم چی بپوشم و چه جوری آرایش کنم و اینا :)) بقیه اش همش وقت تلف کنیه در واقع :دی

یه مدت رفته بودم تو فازِ سریال کره ای و این چیزها. سبک و ایناشو تایید نمیکنما ولی به نظرم چون یه فضای فانتزی داره و همه چی آخرش ختم به خیر میشه و همه الکی خوش هستن و هیچیشم به واقعیت نرفته یه جورایی واسه مشغول کردنِ فکر و سرخوشی بخشیدن های یه ساعته خیلی خوبه! یه جور مسکنِ واسه روزهایی که آدم اعصاب نداره. بعد همیشه برام سوال شده بود که آخه چرا این دخترا همیشه سایه ی صورتی میزنن وقتی چشماشون اینقدر بادومیه. آخه سایه ی صورتی به هرکسی نمیاد. گاهی خیلی هم زشت و غیرحرفه ای به نظر میاد اصلا. بعد چند روزِ پیش امتحان کردم دیدم نه! خعلی هم باحال میشه. حق میدم بهشون که استفاده کنن! البته نه صورتیِ پر رنگ. ازون صورتی ها که یه خورده به یاسی میزنه... خلوصه اینکه چند وقتیه ازسبکِ دودیِ خودم فاصله گرفتم دارم یه خورده رو استایلم! ریسک میکنم همه مدل و رنگ رو امتحان میکنم شاید یه خورده روحیه م عوض شه. بچه که بودم خیلی رنگِ آبی رو دوست داشتم. بزرگتر که شدم متنفر هم شدم حتی از این رنگ. ولی الان فکر میکنم که بهم میاد. مخصوصا آبی آبی! امروز یه لباس آبی میپوشم. سایه ی صورتی میزنم. لاکِ بنفش، یه انگشترِ صورتی هم میذارم که هارمونی ایجاد بشه تو ذوق نزنم :)) چتری هام خیلی هم خوبه :)) جینِ مشکی و موهای مشکیم هم که ست میشه خود به خود! :)) خیلی هم خوشگل میشم :)) دلِ همه ی دخترهای تو مهمونی هم آب :))

3. حالا فکر میکنم ربط دادن شماره ی یک و دوِ این پست به هم، زیاد سخت نباشه :)

 

پ.ن به رنگِ شماره ها هم دقت کنید به هم میان، نه؟ :پی

[ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

خب... چیزهای زیادی هست که باید بگم ولی انگاری هیچی نیست که بشه گفت. همین جوری میام اینجا همین حرفهای سر بسته ارو میزنم که حداقل خفه نشم. هیچ چیزِ به درد بخورِ عاقلانه ای نیست تو این روزهام.

مثلِ دیوونه هایی شدم که خودمو زندونی کردم تو خودم. بعد همیشه با خودم فکر میکنم نباید از کسی توقع داشته باشم. تو هیچ زمینه ای. از هیچ کسی هیچ انتظاری ندارم. درستش هم همینه. آدم که نباید از دیگران واسه شادیِ خودش توقع داشته باشه. یه آدمِ سالم همیشه باید به خودش متکی باشه. هم برای فرو خوردنِ دردهاش، هم برای تحملِ سختی هاش و حل کردنِ همه ی پازل هایی که زندگی میندازه جلو پاش. میدونم تزِ مسخره ایه و خیلی ها الان میگن "نه! آدم میتونه با کسی حرف بزنه، مشاوره کنه، درد دل کنه، تکیه گاه داشته باشه." ولی متاسفانه من اینجوری فکر نمیکنم. آدم فقط و فقط باید به خودش متکی باشه. همین. شاید واسه همینه که زیادی ساکتم. که دوست ندارم کسی از مشکلاتم باخبر باشه. که همیشه تو دنیای واقعی -به غیر از یکی دوتا از دوستهای نتیم- همه منو با قیافه ی خندونم میشناسن. که همیشه همه جا پر از انرژی هستم و سرحالم. حالا سرحال بودن به این معنی نیست که میپرم هوا میام زمین! حداقلش اینه که میخندم. گله نمیکنم. درد دل نمیکنم.

تقصیرِ من نیست. تقصیرِ من نیست که نمیتونم بگم ضعف دارم. که میخوام همیشه بهترین باشم. که میخوام خودم مشکلاتمو حل کنم و اگر نتونستم هم به درک! که احتیاجی به کمک کسی ندارم. دوس ندارم درباره مشکلات و شکستهام زیاد با کسی حرف بزنم چون بعد از اون دیگه هر اتفاقی که بیفته و هر مشکلی برام پیش بیاد و هر ناراحتی ای که داشته باشم با خودش فکر میکنه که شاید به خاطرِ فلان مساله ای باشه که به من هم گفته... چرا باید به خاطرِ گندی که خودم زدم دیگران رو هم درگیر کنم و ناراحتشون کنم؟ دوس ندارم قضاوت بشم. منم آدمم خب. گاهی سرحالم. گاهی نیستم. ولی دوس ندارم کسی بی حوصلگی های منو ببینه. ناراحتی های منو ببینه. واسه همینه که هیچوقت از کسی مشاوره نمیگیرم. چون خودم خودم رو بهتر از همه میشناسم و میدونم که چی میخوام. از هر کسی هم که مشاوره بگیرم، آخرش کاریو میکنم که خودم از اولش میخواستم، و برام هم هیچوقت مهم نیست که دیگران درباره ی انتخابم چه فکری میکنن. واقعا برام مهم نیست.

ازینکه درباره ی خیلی از افکارم و اتفاقایی که برام می افته، خیلی از کارهایی که کردم و نباید میکردم، خیلی از اتفاقاتی که افتاده و نباید می افتاده، خیلی از آدمهایی که بودن و نباید میبودن، خیلی از جاهایی که رفتم و نباید میرفتم، خیلی از حرفهایی که زدم و نباید میزدم، و .... خیلی چیزهای دیگه، کسی به غیر از خودم بدونه وحشت دارم. حسِ بدی پیدا میکنم. دوس دارم یه آدمِ سر بسته بمونم تو دنیای واقعیم...

تو دنیای مجازی گاهی حسِ بدی بهم دست میده. ازینکه این همه خودمو شرح میدم. که اینهمه درباره ی افکارم و خودم حرف میزنم. احساس میکنم که ذره های خودم تو صفحه صفحه ی وبم پخش و پلاست... حسِ خوبی نیست واسه یه آدمِ محافظه کار مثلِ من... ولی اگه اینجا هم حرف نزنم، اینجا هم از خودم نگم، حتی اینهمه سربسته و پرت و پلا، شاید دق کنم. واسه همین وبم رو خیلی دوست دارم. یه جور survival شاید باشه برای من، این وب و این همه دوستِ خوب و اینهمه لطفی که بهم دارن...

 

+ خدایا... امروز دخترِ خوبی بودم که کمکم کنی امشب جلو اون همه آدم بغض نکنم... گریم نگیره... deal ؟

 

به قولِ فرگل: کامنت دونیِ بسته، نشونه ی توهین و بی احترامی به هیچکس نیست.

خودم هم اضافه میکنم که: نشونه ی اینه که خستم... خیلی خستم... و دوس ندارم که نظرها رو بدونِ جواب بذارم. همین. (ولی قرار نیست که خسته بمونم :) )

[ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خیلی قبل ترها که بچه بودم، یکی از خودآزاری هایی که داشتم این بود که یه کِش برمیداشتم محـــــــــــــــــــــــکم میپیچیدم دورِ یکی از انگشتام. معمولا انگشتِ اشاره. (آخه انگشتای اشاره مو از همه ی انگشتهام بیشتر دوست دارم) بعد انقدر صبر میکردم، تا اون قسمتِ بالای انگشتم که محکم بسته بودمش کبود بشه. همش هم فکر میکردم که اگه این کش زیادی بمونه دورِ انگشتم و خیلی کبود بشه باید برم انگشتمو قطع کنم و این حرفها! ینی با علمِ به اینکه فکر میکردم اگه بپیچم دورِ انگشتم ممکنه عزیزترین انگشتمو از دست بدم هی سعی میکردم تا آخرین لحظه ای که ممکنه این کشِ رو در نیارم. به نظرِ خودم اون موقع ها با اون مغزِ فندقی ای که داشتم این بازی یه جورایی بازیِ مرگ و زندگی بود! یه جور احساسِ شجاعت و خود قهرمان پنداری بهم دست میداد با این حرکت، که هر بار کش رو برمیداشتم و میدیدم که کاملا به موقع بوده و قرار نیست انگشتم قطع بشه! بعد هی به انگشتِ تقریبا بی حس شده ام نگاه میکردم و بعدش که کاملا رنگش طبیعی میشد به کارم ادامه میدادم. انقدر این کارو میکردم تا به احساسِ رضایت از خود برسم!

الان ولی سالهاست که اینکارو نمیکنم. آدمها که بزرگ میشن خیلی از کارهای گذشته هاشون به نظرشون خنده دار و مضحک میشه. ولی خوب که فکر میکنم میبینم آدم بزرگها هنوزم این کارو میکنن. ولی نه با انگشتهاشون. باهمدیگه... با آدمهایی که بیشتر از همه دوسشون دارن...

عزیزِ زندگیش رو که میدونه خیلی دوسش داره انقدر اذیت میکنه که جونشو به لبش برسونه... آخه میدونه هر بلایی هم که سرش بیاره اون بازم هست، که تنهاش نمیذاره... میخواد هی به خودش ثابت کنه که ببین! هر غلطی هم که کنی اون بازم دوستت داره. بازم مثلِ قبل میشه. بازم فراموش میکنه. بعد یهو ولش میکنه و میره... از دور به اون بدبخت نگاه میکنه که چه جوری داره سعی میکنه خورده های خودشو جمع کنه... که دوباره مثلِ اولش شه... بعد درست موقعی که میبینه طرفش حالش بهتر شده، که داره زندگیشو میکنه، دوباره بر میگرده... دوباره همه چیو مثلِ قبل میخواد...

ولی آدمها شعور دارن. مثلِ انگشتها بدبخت و بی اختیار نیستن. آدمها میتونن بگن "نه". میتونن خیلی جدی بگن "نه" و به خودشون افتخار هم کنن حتی :)

+ البته کاملا معلومه که من ازون عاقلاش نیستم نه؟ :|

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

بی حوصله بودم. خورده بود تو ذوقم بابتِ یه قضیه ای... رفتم آماده شم برم بیرون.

- کجا میری؟     - نمیدونم...     - ...

تند تند لباسامو پوشیدم. به آرایشِ کمرنگم نگاه کردم تو آینه.

- پس داری برمیگردی میتونی فلان چیزو بخری؟      - اوهوم.

- فلان چیزو فلان چیزو فلان چیز...     -مامان جان وایسا بنویسم یادم میره.     - باشه.

...

- من رفتم.    - خدافظ

...

از در که رفتم بیرون نگاه به کتونی هام کردم. دوباره برگشتم. جورابامو در آوردم. کفش پوشیدم. بهتر شد. یه مدتیه که نمیتونم کتونی بپوشم دیگه... نمیدونم چرا.

... با بی حوصلگی داشتم میرفتم تو یه مغازه ای. یهویی یه دختره اومد بیرون یه چیز تو دستش بود که چسبونده بود به خودش. داشت میرفت سمتِ یه پسره که اون سمتِ خیابون رو موتورش نشسته بود. انگارم که موتورش میخ داشت! اصلا یه جا بند نبود! خریدامو کردم. داشتم حساب میکردم که یهویی دختره دوباره اومد تو. تو دستش چند تا ستِ لباسِ زیر بود... خوشگل نبودن... اولش از روی مدلِ کفشهاش فکر کردم که باید خوش سلیقه باشه... اشتباه کرده بودم! دختره ارو با اون لباسهایی که انتخاب کرده بود تصور کردم... ناخودآگاه! ... بهش نمی اومد! معلوم بود! مثلِ دختر بچه ها با خنده به فروشنده گفت - بهم گف سِت نگیر! س.... هم رنگِ این دارید؟! نه خندم گرفت از حرفهاش و حرکاتش نه حسِ خاصی بهم دست داد از اونهمه اشتیاقش و عجله ش واسه رفتن. فقط خدافظی کردم اومدم بیرون. ولی ایندفعه تو چند ثانیه با دقت به پسره نگاه کردم. رو یه موتور نشسته بود... لاغر بود. با یه تیشرت سبز و پوستِ سوخته و موهای فرفری... اونم به من نگاه کرد... خیلی نگاه کرد... خیلی بد نگاه کرد... تند تند راه رفتم که از دیدش دور شم. کفشام اذیتم میکرد. یه جا حتی پام پیچ خورد.

رفتم یه مغازه ی دیگه. آقاهه حتی نگام هم نکرد... حتی وقتی سلام کردم. حتی وقتی پولشو میدادم. حتی وقتی خداحافظی کردم... برعکسِ اون پسرهایی که بیرونِ مغازش وایساده بودن... برعکسِ همه ی مردهایی که تو مسیر دیده بودم. ازش خوشم نیومد. حداقل باید ببینه که کی اومده. یعنی چی که سرتو کردی تو میزت به کارهای خودت میرسی جوابِ سلام آدم رو هم نمیدی؟ :|

رفتم یه مغازه ی دیگه... یه خانومِ بی حوصله. منظورم فروشنده هه ست. داشت قیمتِ وسایلی رو که برداشتم جمع میزد. کارم خیلی طول کشید اونجا. هی سرِ جام وول وول میخوردم! همیشه دوست دارم تو ظاهر یا حتی لباسهای آدمهایی که دارم باهاشون حرف میزنم یه چیزِ خوشگل پیدا کنم و ازشون تعریف کنم. حسِ خوبیه که طرفِ مقابلت بدونه که مثلا چشمای خوشگلی داره یا آرایشِ صورتی بهش میاد و یا مثلا اینکه مدلِ پیراهنشو دوس داری... هم تعریف کردن از این زیبایی ها لذت بخشه و هم دیدنِ چهره ی خوشحالِ اون فردی که ازش تعریف کردی. چیزی از آدم کم نمیشه، باور کنید! به امتحانش می ارزه! تعریفِ الکی هم از کسی نمیکنم. راستشو میگم بهشون. به صورتش نگاه کردم... خسته بود... به دستهاش نگاه کردم... خوشگل نبودن زیاد... راستش یه عالمه مو داشتن. ولی یه انگشتر دستش بود ازینا که چند ردیف پشتِ سرِ هم نگین دارن. ولی یه مدلِ خاصی بود. تا حالا ندیدم این شکلیشو. لبخند زدم بهش گفتم انگشترتون خیلی خوشگله :) یهویی انگار یخِ صورتش باز شد سرشو آورد بالا و به زور لبخند زد... - خیلی ممنون. ولی به زور جلوی خوشحالیشو میگرفت... نمیدونم چرا. یه خورده که گذشت خندید و با تردید گفت اتفاقا منم میخواستم به شما همینو بگم که انگشترتون خیلی خوشگله :) خندیدم گفتم خیلی ممنون قابلتونو نداره :) خندید...

یه خورده ول چرخیدم. وقتی برمیگشتم نه اون پسره بود نه اون دختره... رفته بودن، با اون همه عجله ای که داشتن خب معلوم بود که رفتن. ولی پسرها و مردهای هی/ز هنوز با اقتدار! سرِ جاشون بودن... پاهامم درد گرفته بود. هنوزم درد میکنه.

میدونی؟ من اگه فروشنده بودم، همیشه لبخند میزدم. همیشه مرتب بودم. همیشه خوشرنگ بودم. همیشه ی همیشه.

 

+ دقت کردین این روزها چقدر حرفِ الکی دارم برای گفتن؟ یکی از روش های آرام سازی! شاید همین پست نوشتن باشه... که ناخودآگاه هی دارم انجامش میدم... و پست های پیشنویسِ مسخره ای که قرار نیست هیچوقت منتشر بشن هم که جای خود دارن...

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

یه عالمه فکر و دغدغه ی جدید تو سرم میچرخن. فکر میکنم دارن اعصابمو خورد میکنن. دلم میخواد مثلِ مرغِ سر کنده هی از این طرف برم اون طرف. هی اتاقو متر کنم... ولی نباید اینجوری باشه.

واسه همین رفتم تو آشپزخونه. یه بشقاب سیب ریز ریز کردم آوردم کنار دوچرخه. هندزفریمو گذاشتم. دلم یه آهنگی میخواست که وقتی صداش زیاد باشه حال بده! ... پیداش کردم. [کلیک]

صداشو تا آخر زیاد کردم، گذاشتمش رو ریپیت. نشستم رو دوچرخه... هی رکاب زدم... هی رکاب زدم... هی رکاب زدم... گذاشتم این فکرهای مزاحم هرچی میخوان واسه خودشون بیان و برن. خیسِ عرق شدم. همه ی سیبها رو خوردم. نمیدونم چقدر رکاب زدم و چند بار به همین یه دونه آهنگ گوش کردم ولی وقتی که بلند شدم نه گوشامو حس میکردم نه پاهامو! با آرامش رفتم دوش گرفتم... برگشتم لوسیون زدم. یه لباسِ خوشرنگ پوشیدم. یه دونه ازینا خوردم (اوغ!). موهامو سشوار کردم. یه ادکلنِ خوشبو زدم. خطِ چشمِ سورمه ای کشیدم. رژِ مات... چتری هامو اتو کشیدم. به هر ضرب و زوری که بود کج ریختمشون رو پیشونیم. خوشگل شدم :) خیلی ریلکس نشستم تو اتاقم، به آهنگِ آرومی که مامان داشت تو اتاقش گوش میکرد گوش دادم... آخیـــــــــــــــــــــــــش... چقدر همه چی بهتر شد...

کلِ امروز گوشیمم میندازم زیرِ تختم، که همه چی بهتر تر بشه :|

 

+ یه نفر میگفت "آدمهای خوب نباید خاطره بشن. آدمهای خوب همیشه باید باشن. به عنوانِ یه آدم. نه به عنوانِ یه خاطره..." نفهمیدم چی گفت ولی فکر میکنم به در گفت که دیوار بشنوه.

 

 ++ Every Single Day :| [کلیک]

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

نتیجه ی یه مکالمه ی یک ساعته بینِ اونی که تو متروئه با اونی که تو اتاق خوابشه

میشه چند تا کارت شارژ واسه اونی که تو متروئه

یه ظرف بستنی آب شده واسه اونی که تو اتاق خوابشه

میشه شنیدنِ یه عالمه سکوت واسه اونی که تو متروئه

شنیدنِ یه عالمه درد دل واسه اونی که تو اتاق خوابشه

میشه یه عالمه امید و انرژی و آرامش واسه اونی که تو متروئه

یه عالمه بغض و تردید و نگرانی واسه اونی که تو اتاق خوابشه...

آخرش اونی که تو متروئه میرسه خونَش و به فردا فکر میکنه

اونی که تو اتاقشه هی به خودش میگه فکر نکن، فکر نکن، فکر نکن... به حرفهاش فکر نکن و بستنیِ آب شده اشو میخوره.

 

به طرزِ بچه گونه ای همه جا زر میزنم که من کاملا موافقِ انتقام و تلافی کردن هستم. ولی پاش که می افته هیچ غلطی نمیکنم. چرا بلد نیستم از کسی متنفر باشم؟ :|

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

معجزه چیزیه که همیشه بهش اعتقاد دارم. خب آخه قرار نیست که آخرِ همه چی تراژدی باشه. همه چی آخرش هپیلی اِوِر افتره. این یه قانونِ! اصلا اگه همه چی خوب تموم نشه یه نشونست واسه اینکه هنوز به آخرش نرسیده. این تزِ منه. همیشه هم جواب میده :)

تو حتی بدترین لحظه های زندگیم امید داشتم به اینکه میتونست خیلی بدتر از این بشه و قرار نیست که این شکلی بمونه. خیلی زود همه چی درست میشه. شاید به خاطرِ همینه که هیچوقت هیچ اتفاقی به نظرم خیلی عالی و یا خیلی ترسناک نیست و معمولا خنثی هستم!

ادای این آدمهای الکی خوش رو در نمیارم! گرچه، واقعیت همینه که سرخوشم. واقعا سرخوشم. اصلا چرا نباید باشم؟! باید اینجوری به زندگی نگاه کرد که هر مشکلی که جلو راهمون سبز میشه، یه چلنجِ جدیده. این بینش خیلی چیزها رو عوض میکنه.

اصلا زندگیِ یکنواختِ دلنشینِ بدونِ پستی و بلندی کجاش جالبه؟! اصلا بالاخره همیشه باید یه بیشعوری باشه که گند بزنه به روزهای آدم دیگه. نه؟!

 

+ هم اکنون به یک مشاوره در باره ی انتخابِ رنگِ لباسِ نامزدی! فراخوانده شدم! خوش به حالتون شد چون از پر حرفی هایی که قرار بود کنم راحت شدید :)))

 

++ گاهی از اینکه واقعا نمیتونم فردی رو که یه روزهایی فکر میکردم خیلی میشناسمش -حتی بهتر از خودش- درک کنم، از اینکه واقعا نمیفهممش، از اینکه تک تکِ کلمه هاش و جمله هاش و ری اکشن هاش و همه چیزش برام غیر قابلِ درکه تعجب میکنم... غریبه شده. غریبه شدیم. غریبه ها نمیشناسن همو. زمان چه کارها که ازش برنمیاد!

[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

همین الانِ الان با "ن" خداحافظی کردم. زنگ زده بود که بگه بالاخره همه چی مرتب شد و خانوادش با ازدواجش با کسی که دوسش داره موافقت کردن و امروز رفته بودن گروه خون... با جیغ جیغ و خوشحالی و بالا پایین پریدن با هم حرف زدیم. من از هیجان گریه م گرفت و اون میخندید... دیده بودم آخه چقدر سختی کشیدن... باورم نمیشه :))

خیلی خوشحالم. خیلی خیلی خیلی خوشحالم. "ن" یکی از بهترین دوستامه. ولی نمیدونم چرا اینهمه حساس شدم. اونقدری که از شنیدنِ خبرِ ازدواج و تولدِ نوزاد و برگشتنِ مسافری از سفر و این چیزهای خوب گریه ام میگیره از شنیدنِ بدترین خبرها نمیگیره...-رقیق القلب به امثالِ من میگن؟ :))

 

+ احمقم. با حتی بهترین خبر ها هم اون گوشه ی دلم یه چیزی میشکنه. بغض دارم.

بیشتر که فکر میکنم و اگه بخوام با خودم صادق باشم، مساله اینه که با هر خبرِ به هم رسیدنی، بیشتر برام واضح میشه که کمبودِ عشق و تنهاییِ خود خواسته تو زندگیم، چقدر برام دردناکه. اعتراف میکنم که احتیاج دارم به اینکه کسی به خاطرِ من زندگی کنه و دوستم داشته باشه. یه دوس داشتنِ واقعی. همیشگی. امن.

++ گندشو در آوردم! :|

 

[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیگه از دستش خسته شدم. داره دیگه وقتش میشه. یکی از همین روزها باید برم یکی از چاقوهای یونیکِ مامان و وردارم بیام وایسم جلو آینه. با رضایت از فرقِ سرم بشکافم تا گردنم. خیلی خونسرد و با اشتیاق دوتا دستامو بذارم دو طرفِ شکافی که درست کردم و این جلدمو پاره کنم تا منِ دوم که تو منِ اول زندانی شده بتونه نفس بکشه... بعد اونوقت همینجوری که داره آروم آروم پاهاشو میاره بیرون و خودشو میکشه تو دنیای منِ اول، همه ی زندگی و دنیایِ منِ اول دونه دونه نابود شه و جاشو بده به زندگی و دنیایِ منِ دوم. بعدش منِ دوم میاد دستِ منِ اولِ خونین و مالین رو میگیره و میبره میندازتش تو سطلِ آشغال. مکش مرگِ من نگاش میکنه و میگه جات از اولشم هونجا بود. :| بی عرضه.

 + اصلا از اولشم معلوم بود که منِ دوم خیلی قوی تر و لایق تره واسه زندگی. از همون اولش معلوم بود... از همون وقتی که منِ اول هرچی دلش خواست گند زد به زندگیِ خودش.

داره دیگه وقتش میشه...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

واسه انتخابِ آهنگ هایی که گوش میدم ملاکِ خاصی ندارم. که مثلا فلان سبکی باشه یا فلانی خونده باشَتِش... همه چی بستگی به حسم داره و صدای خواننده. ولی هی/فا رو از اولشم دوس نداشتم.

چند روزِ پیش که داشتم آهنگ هامو زیر و رو میکردم که یه چیزِ جدید پیدا کنم، دیدم یکی از آلبوم هاش اون گوشه کنارا افتاده! چند تاشو پلی کردم... اعصابم خورد میشه که معنیِ آهنگی که گوش میدم رو متوجه نشم. رو یکی از آهنگاش ولی سوزنم گیر کرد... آهنگش طلایی بود آخه... توش ستاره داشت... فقط کافی بود بذاریش رو ریپیت، صداشو زیاد کنی، تیشرتتو ازین مدلی ها بالای کمرت گره بزنی و با اینکه عربی زیاد بلد نیستی، ولی موهاتو بریزی رو شونه هات و دستاتو کنارِ بدنت حالت بدی و هی باهاش رو یه خطِ صافِ نامرئیِ افقی، آروم دورِ خودت بچرخی و بچرخی و بچرخی... بقیه اش دیگه وقتی یه لبخندِ کمرنگ رو لباته خودش خود به خودی درست میشه :)

یه بعد از ظهرِ اردیبهشتی و تو و این اتاقِ ریخت و پاشِ پر نور و یه آهنگی که چیزِ زیادی ازش نمیفهمی و رقصی که چیزِ زیادی ازش بلد نیستی... میدونی؟ اون لحظه دلت میخواد یکی، یه "عزیزترینی"، همونجا، اون رو به رو، رو تختت لم داده باشه و به خنگول بازی ها و عشوه خرکی هات بخنده و نازت کنه. که مطمئن باشی هرچقدر هم بچرخی و ورجه ورجه کنی و بخندی و خسته شی، یکی هست که آخرش بغلت کنه و بگه "جـــونم". حتی به موهات که به ژولی پولی ترین حالتِ ممکن ریخته تو صورتت، حتی به تیشرتِ احمقانه ی خنده دارت...

دختر که باشی، باید بعضی آهنگ ها رو با یه عزیزترینی گوش بدی، باید وقتی با یه آهنگِ غریبه ی طلایی میرقصی، یکی اون رو به رو، به بالشِ صورتیت لم داده باشه. یکی که چشماشو دوس داشته باشی، که دستهاتو دوس داشته باشه، یکی که نازت کنه. یکی که حتی عاشقِ مسخره ترین حرکاتت باشه. یکی که باشه... یکی که بدونی قراره واسه همیشه باشه...

 

(لینک دانلودِ آهنگ)


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

+ درسته که دلم میخواد صبحها که بیدار میشم یکی کنارم باشه و این چیزا، ولی خب وقتی بلند میشم قیافه ی سرِ صبحمو نگاه میکنم تو آینه، کلا نظرم عوض میشه، اصلا چه کاریه! همینجوری تنهایی خوبه :دی

 

به نامِ خدا. آقا ما در راستای تلاش جهتِ آزمون مثلا تافلمون واسه فردا سعی کردیم یه خورده دست به کار شیم یه کارِ مفیدی انجام بدیم. کسی تقلب نرسونه، میخوام آزمونِ آن لاین بدم!

 بعد از آزمون نوشت: تو اولیش که گند زدم (70 درصد) ولی کاملا امیدوارانه بازم بعد از ظهر امتحان میدم :|

 بعد از آزمونِ دوم نوشت: 87 درصد :|

پ.ن1 مثلا امروز قرار بود برم چتری هامو کوتاه کنم :| نه که خیلی درسخون شدم یهو! واس همین وقت ندارم :| دهَه :|

 پ.ن2 من به کسایی که میخوان خیلی سریع گرامر پایه ی زبان رو واسه خودشون یاد آوری کنن بدونِ اینکه حوصله اشون سر بره یا از خوندنِ کتابهای سنگینِ گرامر خسته شدن این کتاب رو پیشنهاد میکنم، خودم هم دارمش، خیلی دوسش دارم : کلیک (این کتاب فارسی-انگلیسیه)

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

"س" یکی از بهترین و پایه ترین دوستامه. همیشه تو هر شرایطی میتونم رو کمکش حساب کنم. چند سالی هم ازم بزرگتره ولی از همکلاسی های دوران دانشجوییم بود. از اون آدمهاست که همیشه کلی ایده و برنامه و هدف داره. که برای همه ی هدف هاش هم برنامه ریزی ِ بلند مدت داره و میدونه که از جونِ زندگیش چیا میخواد. کافیه فقط فکرِ یه کاری بیفته تو سرش. به بهترین حالت و کاملا پرفکت انجامش میده. عاشقشم ینی. هر بار که میبینمش یا با هم حرف میزنیم کلی ازش انرژی میگیرم و هدف/مند میشم! قضیه از این قراره که به زودی هم مدرکِ فیلم سازیِ بین المللیشو میگیره و دیروز که با هم صحبت میکردیم از من خواست که تو اولین فیلمِ مستندی که میخواد واسه جشنواره بسازه بازی کنم :))))

(قهقهه فکر کن) بعد من خندم گرفت گفتم شوخی نکن بابا من جنبه ندارم و این حرفها. یهو لحنش جدی شد و گفت نه جدی میگم! میخوام که تو فیلمم بازی کنی :| روش فکر کن حتما :|

الان گفتم که در جریان باشید یه وقت اگه مشهور! شدم و اینا اصلا قصد کلاس گذاشتن و این بچه بازی هارو ندارم :)))، من به هر موفقیتی که برسم مدیونِ این زمین خاکی های وبلاگم هستم!!!! ، به مجله ها و اینایی که برای مصاحبه میان حتما اینارو میگم! باید به فکر یه مدیر برنامه و یه مدل امضای خفن و اینا باشم lol :))))))))))))))))) (خودم خندم گرفت از این پاراگراف!!)

 

+ الان اینجا 5 تا کارت دعوتِ عروسی برای همین امشب قرار داره! :| ناهارم خونه ی مادر بزرگمیم. کلی اتفاق هم همین امروز قراره بیفته. الان سوالی که وجود داره اینه که واقعا امکانش نیس که مثلا این رخداد ها رو یه جوری تو روزهای هفته پخش کنید که تو یک روز اینهمه اتفاق رو هم تلنبار نشه؟! :|

 

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

بچه که بودم خیلی کتاب میخوندم. خیلی خیلی خیلی زیاد. همه جور کتابی هم میخوندم. اصلا کلا تو این دنیا نبودم در واقع! بعد از یه مدتی کتابهای مربوط به سنم به نظرم خیلی خنده دار بودن و بچه گونه. رفتم سراغِ کتابهای بابام! مثلا این کتاب های بزرگونه ی نمیدونم کلئوپاترا و سینوهه و ماری نا و سفرنامه ی ماژلان و کنت دو مونت کریستو و اینا رو که هر کدوم کلی زیاد بودن رو بین 10 تا 12 سالگی خونده بودم همشو. بابا اون موقع ها خیلی کتاب داشت. خیلی کتاب میخرید. همه ی عشق و امیدِ زندگیم این بود که تابستون بشه یا یک روزِ تعطیل که بیفتم به جونِ کتابهای بابا... اصلا همین که میرفتم انتخاب کنم که چی بخونم و چیارو بخونم کلی کیف داشت.

کتابها باعث شده بودن خیلی قوه ی تخیلم قوی بشه. خیلی میرفتم تو فاتنزی هام و زندگیم رو مقایسه میکردم با زندگی هایی که کلی با سن و سالِ من! و زندگی های معمولیِ خودمون فرق داشت... زندگی های بزرگونه ی حادثه ای... پر از ریسک... دریانوردی، جهانگردی، تلاش واسه زنده موندن در شرایط سخت... نمیدونم جادوگرها... جنگ ها... زندگی تو کوهستان ها و دشت ها و بدونِ امکاناتِ خاص...

بعد اونوقت میدونید چیکار کردم؟ یه صندوقچه داشتم تقریبا پونزده سانت بود طولش. توش رو پر کرده بودم از شکلات و آبنبات و عکسهای خانوادگی و چاقو و کاغذ و خودکار و کلا هرچی که به نظرِ یک دخترِ 10-11 ساله واسه زندگیِ صحرایی لازمه! و گذاشتمش زیرِ تختم، خیلی دمِ دست! که مثلا اگه یه روز یهویی جنگ بشه که مجبور شیم مهاجرت کنیم، یا زلزله بیاد یا کسی بیاد خونمون دزدی که من مجبور شم که از خونه فرار کنم بتونم سریع صندوقچه امو بردارم و تا چند روز بدونِ غذا دووم بیارم! عکسهای خانوادگی هم واسه وقتهایی که دلم واسه مامان اینام تنگ میشه! (خلی بودم واسه خودم!)

بعد که تجهیزاتم مهیا شد یه مدت صبر کردم که یه اتفاقی بیفته مثلِ همونا که واسه قهرمانِ داستان ها می افته... ولی هیچ اتفاقِ خاصی جز مدرسه رفتن و سفرهای معمولی و مهمونی های خیلی معمولی واسه من نمی افتاد اون موقعها! بعد تصمیم گرفتم که خودم دست به کار شم! روشم هم این بود که وقتهایی که میرفتیم بیرون... مثلا پارکی... جنگلی... بیابونی! هرجا... هی دلم میخواست که گم شم! هی مامان اینا که داشتن جمع میکردن که بریم خونه، لفتش میدادم، این پا و اون پا میکردم! که منو جا بذارن برن خونه!! بعد من بتونم از چیزهایی که یاد گرفتم و روشهای زندگی تو طبیعت و اینا استفاده کنم که زنده بمونم و بعد از چند روز خودمو به سختی به خونه برسونم و جریانِ قهرمانی ها و مقاومت هام رو واسه همه تعریف کنم و بعد از چند سال مثلِ بقیه ی نویسنده ها داستانِ زندگیمو بنویسم :)))) ولی نمیدونم چرا مامان اینام هیچوقت منو هیچ جایی جا نذاشتن :))

 

+ درباره ی مصاحبه... مرسی که برام دعا کردید :) یکشنبه باید برم آزمون تافل بدم :)


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

سه چهار روزیه که رو مُخمه برم چتری هامو عروسکی بزنم (هرچی گشتم اون مدلیو که مدِ نظرمه پیدا کنم عکسشو بذارم موفق نشدم. تو این مایه ها: این ، این) خسته شدم از این یکنواختیِ چتری هام، ازین مدلِ کجِ مهربون!

اونوقت مشکل اینجاس که وقتی تصمیم میگیرم یه کاری رو انجام بدم و به نظرم خعلی باحاله، هیچ رقمه راه نداره که هی موکول کنم به روزِ بعد! همون روز باید برم انجام بدم. اصلا شب خوابم نمیبره، یه چیکه آب از گلوم پایین نمیره! تا این حد!

ولی مجبورم هی خودمو به سختی کنترل کنم که نرم تا پنج شنبه دست به این کار نزنم! آخه اون عروسی هایی که دعوتم یه جورایی برام حیثیتی هستن! منم شما تصور کن که همین جوریش هم خعلی نی نی هستم و همه از سنم دچارِ سوء برداشت میشن در حالتِ عادی، بعد برم چتری هامو هم اون شکلی کنم کلا بچه پنج ساله ای بیش به نظر نمیام! اصلا شاید هم بهم نیاد رسوا میشم میره پی کارش :| کلا اینا رو گفتم که بگم در وضعیت خیلی سختی به سر میبرم :)))))

ولی شنبه میرم همون شکلی کوتاهشون میکنم. تحمل کن مری! تو میتونی! ابله

 

+ فردا صبح با یه موسسه مصاحبه دارم... برام دعا کنید حول/هول؟! نشم، خیلی وقته با کسی انگلیسی حرف نزدم :)

[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

چرا که نه؟ اصلا شاید قراره یکی از همین روزها خدا که دستشو گذاشته زیر چونه اشو حوصله ش سر رفته، از اون بالا داد بزنه: "آهــــــــــــــــــــــای! مــــــری!"

من هم که این پایین واسه خودم زانوی غم بغل کردم با چشمهای گرد شده نگاهش کنم و بگم: "با من بودید؟!" بگه: "بله! با شمام! با خودِ شما! معجزه ای، درخواستی، آرزویی، چیزی داری بگو. الان دست و بالم بازه عشقم کشیده یه حالی بهت بدم :)"

اونوقت من همینجوری که نشستم و بغض کردم و نغ دارم و نی نی ام، با چشمهای مظلومِ اشکالو زل بزنم به چشماش و چند تا پلک بزنم -ازین مدل لوسی ها!- بهش بگم: "میشه فقط بغلم کنی؟ خسته شدم..."

 ... آره. یکی از همین روزها حوصله اش سر میره و اینارو بهم میگه :)

باید صبر کنم. بالاخره معجزه میشه :)


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

یه بعد از ظهرِ بهاریِ... هوا خیلی خوبه... یه نورِ خوشرنگ از پنجره اومده تو... کلِ آشپزخونه نارنجی شده... دارم ظرفها رو میشورم... موهامو جمع کردم رو سرم ولی باز هم ریخته رو صورتم. یهویی یکی محکم پاهامو بغل میکنه میگه ماما بلیم پالک. بلیم پــــاااالــک. سرمو برمیگردونم پایینو نگاه میکنم، یه دخترِ 2-3 ساله با اون چشمای خوشگلِ براقش داره نگام میکنه. همه ی صورتشم شکلاتی کرده :) بهش میگم ببین کی اینجاس! کی بیدار شدی مامان؟ محکمتر پاهامو بغل میکنه و میگه بلیم دیگه. خندم میگیره از قیافش. یه نگاه به ظرفهای نشسته میندازم و دستکش و پیشبندمو درمیارم و میذارم رو سینک. بغلش میکنم گردنشو میبوسم. صورتشو میشورم. یه عالمه آب میریزه رو سر و صورتم. آب بازی دوس داره :) میذارمش پایین، باهم میدویم میریم لباسامونو عوض کنیم. هی ادا اصول میاد که میخوام اون لباسمو بپوشم و موهامو اون مدلی برام درست کن و میخوام اون عروسکمو بیارم و ازین لوس بازیها :) بعدش باهم میریم پارک. کلی تاب بازی و بدو بدو... خسته که میشم میرم رو یه نیمکت میشینم و از دور فقط نگاش میکنم که چه جوری این ور و اون ور میره و میخنده و خوشحاله... موهاش مثلِ خودمه. مثلِ همون موقع ها که مامان موهامو برام خرگوشی میبست... از اون دور برام دست تکون میده و بالا و پایین میپره. براش بوس میفرستم. جونم. بعدش بهترین مامانِ دنیا میشم و میبرمش باهم بستنی قیفی میخوریم...

غروب شده... تو بغلم خوابیده و دارم میبرمش خونه. کلی لباسهاشو خاکی کرده. درو به سختی باز میکنم. هوا داره تاریک میشه. ظرفها هنوز تو سینک رو هم تلنبار شدن... چراغ خوابِ اتاقش رو روشن میکنم. یه عالمه لباس ریخته کفِ اتاق... عروسکهاش تو اتاقش ولو شده... میذارمش رو تختش... لباساشو آروم عوض میکنم. شال و مانتوم رو میندازم کف اتاق. همونجا کنارش رو تخت دراز میکشم و موهاشو ناز میکنم و خوابم میبره...

 

+ بهم نخندید، یکی از فانتزی های 27-28 سالگیم بود :)

 

بازی وبلاگی ادامه مطلب :)


ادامه مطلب
[ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

-من این دختره ارو دوس دارم.

-کدوم دختره؟!

-همینی که هدفون رو گوشاشه. تیشرت سورمه ای پوشیده موهاشو ژولی پولی با کلیپس بسته. رو تختش نشسته. مثلِ احمق ها بغض کرده.

-همین که خوابش میاد قیافش مثلِ خنگولهای خوابالو شده؟

-دهه! خنگول دیگه کیه! اصلا من عاشقش میشم وقتی قیافش این شکلی میشه. :|

-تو که امروز دوسش نداشتی... مگه ندیدی خوابیده بود رو تختش پنوشو کشیده بود رو سرش گریه میکرد؟ مگه نگفتی باز هم این دختره خل شده؟ مگه نگفتی خسته شدم از دستش؟

-... خب که چی؟ خودت که بودی، خودت که دیدی یهویی چه جوری سرحال شد. ندیدی الکی رفت انقدر بازیگوشی کرد که تا یه ربع همه داشتن از حرفهاش میخندیدن؟

-که چی؟ این خل بازی ها که دوس داشتنی نیس....

-دوسش دارم. با همه ی خل بازی ها و به درد نخوری هاش. ندیدی چه جوری به چه راحتی ای میتونه باعث شه دیگران بخندن؟ که خوشحال باشن؟ که حالِ خودشو خوب کنه؟ گورِ بابای همه چی...

- ...

(بخشی از مکالمه ی من و من، درباره ی من :| در تاریخِ 27.01.91)

 

آدمها عجیب شدن:

من: :)

اون: متفکر

من: هوم؟ سوال

اون: تو چرا اینقدر آرومی؟ آدم دلش میخواد بِزَنتِت. منتظر

من: خُل :)

اون: قهر

من: :)

اون: کلافه

نتیجه ی اخلاقی: هنوز هستن آدمهایی که از آروم بودنِ افراد حرص! میخورن!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

چند سالِ پیش تو حیاطِ دانشگاه با "م" نشسته بودیم و حرف میزدیم... نمیدونم چی شد که موضوعِ بحث رسید به اینجا که اون ازم پرسید تو اگه بتونی انتخاب کنی که کسی دوستت داشته باشه یا خودت کسی رو دوست داشته باشی کدوم رو انتخاب میکنی؟ تو اون لحظه بدونِ معطلی جواب دادم این که کسی دوستم داشته باشه... ولی اون جواب داد من ترجیح میدم که کسی رو دوست داشته باشم... جوابش برای منِ اون روزهام که نسبت به الان خیلی بی تجربه بودم کمی عجیب بود...

الان ولی یه مدتیه که دارم دوباره از خودم میپرسم که واقعا من ترجیح میدم که دوست داشته باشم یا دوست داشته بشم؟ درسته که وقتی هر دو با هم باشن خیلی بهتره ولی وقتی آدم تو موقعیتی قرار بگیره که باید یک کدومش رو انتخاب کنه کمی تفکر بر انگیز میشه این مساله. تو هر دو موقعیت هم بودم... که کسی دوستم داشته باشه و من دوستش نداشتم و اینکه کسی رو دوستش داشتم که هنوز هم نمیدونم واقعا دوستم داشته یا نه...

به این فکر میکنم که وقتی کسی دوستت داره و به خاطرت هر کاری میکنه و همیشه برای کمک کردن بهت آمادست، همیشه برات فداکاری میکنه در حالی که ممکنه تو هیچ حسی بهش نداشته باشی. خیلی آزار دهندست... آدم همیشه یه جورهایی معذبه. تا سرشو میچرخونه میبینه اون طرف کنارشه... یه جورِ عذاب آوریه... ینی میخوام بگم وقتی احساسی به کسی نداری و اون بیش از حد بهت لطف میکنه تو نه تنها لذت نمیبری، بلکه احساس میکنی چون نمیتونی جواب محبتهاش رو بدی یه جورایی عذاب وجدان داری پیدا میکنی... یه حس های خاصِ بدیه. حداقل برای من اینجوریه. برای بعضی ها هم اصلا ممکنه خیلی جذاب باشه و کیف کنن حتی! ولی اینا موقتیه! چون اون طرف بالاخره خسته میشه از اینهمه محبت کردن و محبت ندیدن.

برعکسش هم هست... وقتی کسی رو دوست داری و اون دوستت نداره آزار میبینی ولی این سختی کشیدن ها یه جورِ لذت بخشیه... تحملِ همه ی سختی ها برات آسون تر میشه... بدی ها رو کمرنگ میبینی. حتی با یک نگاهِ اون طرفِ مقابل! دنیا برات بهشت میشه! و این حرفها. حاضری به خاطرِ اون فرد همیشه از حقِ خودت بگذری. حتی ممکنه با این فداکاری ها احساسِ رضایت از خود هم داشته باشی...

الان ولی فکر میکنم که همیشه تعادل باید رعایت بشه. وقتی کسی دوستت داره و تو دوستش نداری نباید جوری رفتار کنی که با دست پس بزنی، با پا پیش بکشی. باید روشنش کنی. بهش بفهمونی که قرار نیست همون حسی که تو داری، همون کارهایی که تو میکنی برام من هم با دل و جون برات همون کارها رو انجام بدم. باید متوجه بشه که آیا شما واقعا همونقدری که اون دوستتون داره دوستش دارید یا نه. که امیدی به این هست که علاقه ای ایجاد بشه یا که نه، همیشه قراره همین شکلی باشه. سرد و یک طرفه. که بعدا حسِ بدی نداشته باشه به خودش و روزهایی که به خاطر شما سپری کرد. -البته عاشق شدن ها ی یک طرفه بحثش جداست. من فقط دارم چیزهایی که تو ذهنِ خودم میگذره درباره ی روابط رو بیان میکنم. انتظار بحث های بی غلطِ کارشناسی شده که از من ندارید؟ :)) -

وقتی کسی رو دوست داری هم نباید همیشه آویزونش باشی... نباید همیشه جلوی چشمش باشی. همیشه در دسترس باشی... درسته که میگم آدم همیشه باید محبت کنه، ولی نباید تکراری بشه. نباید کاری کنه که فداکاری کردن های همیشگیش باعث شه که طرفش این کارها رو یه جور وظیفه تلقی کنه... -بستگی به درک و فهمِ طرف مقابلش هم داره صد البته- گاهی باید نبود. گاهی باید کمرنگ بود. گاهی باید بد بود حتی. آدمها زود عادت میکنن به راحتی. زود عادت میکنن به داشتنِ خوشی ها و لذت های بدونِ زحمت. زود لطف های افراد رو به پای وظیفه اشون مبنویسن... باید جوری بهش عشق بورزید که از بودنِ شما لذت ببره. وقتی همیشه جلوی چشمِ کسی باشید هیچوقت قدر بودنتون رو نمیدونه. ینی اصلا فرصتی بهش نمیدید که قدر بدونه و بفهمه که با نبودنِ شما چقدر زندگی براش سخت میشه. با این کار حداقل یک لطفی هم به اون میکنید که کمی نفس بکشه! که با خودش فکر کنه که آیا واقعا بودنِ شما رو میخواد یا که فقط براش یه عادت شدید... -هیشکی نمیخواد منو از منبر بیاره پایین؟! :)) -

ولی همیشه همه چیز ممکنه :) ممکنه که شما اصلا به خاطر اونهمه لطفی که کسی که دوستتون داره بهتون میکنه عاشقش بشید و یک عشقِ دو طرفه شکل بگیره. و یا اینکه به خاطر خوبیِ شما کسی که دوستش دارید بهتون علاقه پیدا کنه و باز هم عشقِ دوطرفه شکل بگیره :) که اینجوری یکی بهترین نعمت های دنیا نصیبتون شده :)

ولی همیشه باید عاقلانه عاشق شد. اگه میخواید که آسیب نبینید و آسیب نزنید، باید عاقلانه عاشق بشید. شاید واسه اینه که خیلی از -حالا نه همه! فقط خیلی ها!- ازدواج های قدیمی محکمتر بودن و هنوز هم که هنوزه پیرزن ها و پیرمرد های عاشق پیدا میشن تو هر خانواده ای. چون اونها عاقلانه انتخاب میکردن و بعد از ازدواج کم کم عاشقِ خوبی های همسرشون میشدن... نمیگم حالا این کار رو کنید! این روزها که نمیشه مثلِ قدیمها چشم بسته ازدواج کرد. -منظورِ من اکثریتِ، اقلیت های متفاوت همیشه هستن- خیلی هم دیدیم که دو نفر عاشقِ سینه چاکِ همن ولی بعدِ ازدواج هر روز از عشقشون کم میشه. چون کاملا عاشقانه ی احساسی ازدواج کردن. بدی های همدیگرو ندیدن... -بعله میدونم، همیشه استثنا هست. من دارم کلی میگم:|- اینکه کسی رو نداشته باشی، ازینکه کسی رو به زور داشته باشی خیلی بهتره.

در کل اینکه کسی رو داشته باشی که دوستت داره و تو هم دوستش داری، این زندگیِ یکنواختِ لعنتی رو خیلی شیرین میکنه و صد البته ترسناک :) -ترسِ همیشگیِ از دست دادن...- ولی خب همیشه تو این دنیا همه چیز قابلِ از دست رفتنه. چه خوبه که حداقل این لذت های معنوی! رو بچشیم و ناکام نریم از دنیا :) آمیــــــــــن :))

 

پ.ن => یکی یه لیوان آب بده دستم گلوم خشک شد! :))

 

مهم: تا یک هفته نیستم :)

 

 

[ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

چیه خب؟ جوگیرم دیگه چیکار کنم؟! آقا من اعتراف میکنم که خیلی جوگیرم! اصلا خیلی هم خوبه که آدم به ضعف های خودش اعتراف کنه. البته این جو گیر بودن همیشه یک ضعف نیست! گاهی مثلِ جوگیر شدنِ دیشبِ من خیلی فواید و اینا هم داره! جان؟! نخیرم! این چه فکریه الان به مخیله ات راه داده ای؟! :)) الان شرحِ مبسوط میدم خدمتتون از سوء تفاهم خارج بشیم!

بالاخره دیشب نرفتم مهمونی. ظاهرا خیلی های دیگه هم نرفتن! خوب شد که نرفتم وگرنه خیلی ضایع بود! بگذریم از چرا و چگونگیِ این قضیه! من یه خصوصیتی دارم نمیدونم از کی به ارث بردم! خیلی هم مرتبطه به همین جوگیر بودنِ من. اون خصوصیته اینه که فقط کافیه که مسئولیت یه کاری رو به عهده بگیرم! بعدش هیچی دیگه نمیتونه خللی در برنامه های اجرایی من ایجاد کنه! حتی سونامی! حتی گردباد و زلزله! من به هر صورتی این کاری که به من محول شده رو باید انجام بدم! اون هم به صورتِ کاملا پرفکت. مثلا وقتهایی که مامان خونه نیس من میشم یکِ مادرِ فداکار! اصلا خودمو در راهِ خانواده قربانی میکنم! تا این حد ینی! هی میشورم، میسابم، میذارم، برمیدارم! ینی هر روز دوبار گردگیریِ خونه و مهر و محبت و روشن نگاه داشتنِ چراغِ خانه و نمیدونم غذا به موقع و اصلا یه وضعی میگم یه وضعی میخونید شما... یا مثلا یکی واسه یه مدت بچه اشو بذاره پیش من تا بی بی سیترش بشم... ینی از مربی های مهد کودکِ حرفه ای بیشتر از خودم مایه میذارم! یا خدایی نکرده کسی مریض بشه... صبح ساعت 6 بیدار میشم شب ساعت 3 میخوابم که ازش مراقبت کنم و داروهاشو به موقع بخوره و این قضایا... کلا تو این کارهای مسئولیتی خیلی جو گیر هستم. با درصدِ فداکاریِ بالا!

داشتم از دیشب میگفتم! مامان اینا که شام خونه نبودن... طبقِ این شبهای اخیر که خعلی خواهرِ نمونه شدم و به داداشه میگم یه غذایی انتخاب کنه واسه شام تا درستش کنم! دیشب سفارش ماکارونی و پوره داد -چقدر هم به هم ربط دارن!- ماکارونی رو که مامان درست کرد وقتی من داشتم وبگردی میکردم... ولی پوره ارو خودم درست کردم. موقع شام خیلی با شخصیت طبقِ دستورش جلوی تلویزیون سفره گذاشتیم و سفره آرایی و هوووفففف! ادب و متانت و این حرفها! غذا رو که خوردیم جو گیریِ منم شدت پیدا کرد. ساعت چند بود آیا؟ 10 اینا... پیشبند بستم و بعدِ شستن و خشک کردنِ ظرفها شروع کردم به گردگیریِ آشپز خونه. نه که ازین گردگیری الکی ها! نه جانم! ینی گردگیری کردم خفن! بعد اومدم حال و پذیرایی و کل خونه ارو زیر و رو کردم همه جا رو تمیز کردم، جارو کردم، دستمال کشیدم اصلا یه وضعی! ینی تقریبا تا ساعت 11 و نیم من کلِ خونه ارو برق انداختم اونم با چه سرعتی! بعد که مامان اینا برگشتن با عجله اومد تو اتاقم که مری؟؟ تو آشپزخونه ارو تمیز کردی؟؟ گفتیم بلی! عینک

بعد رفت تو حال و پذیرایی... گفتم اینجاها رو هم تمیز کردمااا از خود راضی .... گف میزارو هم دستمال کشیدی؟ گفتم بلی!! ... یهنی ذوق کردا.... یه خورده شد... گفت فردا پس زود بیدار میشی ظرفهای فلان کابینت رو در بیاریم اون اضافه ها رو فلان کار کنیم و فلان و فلان؟؟؟ نیشخند

من: هوم؟! نیدونم مامان جان من فهلا تا همین حد جو گیر بودم، وسعم همینقدر بود! ببینیم فردا چی پیش میاد!!

[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

کوچیکتر که بودم، فانتزی هام خیلی بیشتر و تخیلی تر از الان بود. الانی که تقریبا هر فانتزی ای که دارم رو میندازم دور فقط به این بهونه که چه خنده دار! اصلا مگه با عقل جور در میاد؟! ...

داشتم میگفتم. فانتزی هام زیاد بودن. یکی از فانتزی هام این بود که فکر میکردم وقتی بیست سالم شد، یا کمی بیشتر و کمتر -اون موقع به نظرم بیست ساله بودن ینی خیلی بزرگ بودن، ینی کاملا مستقل بودن- توی یک جنگلِ خیلی دور، خیلی خیلی دور، مثل جایی که زیبای خفته با اون سه تا پری زندگی میکرد یا همون جایی که سفید برفی هفت کوتولهَ رو پیدا کرد... همون جاهایی که اصلا معلوم نیس کجاست، یه کلبه قراره داشته باشم. منظورم از کلبه یه خونه ی چوبیه. یه خونه ی چوبی که یه شومینه ی واقعی داره با پرده های مخملِ زرشکیِ بلند و میز و صندلی های چوبی. از همونا که وقتی رو کفِش راه میری ترق ترق صدا میده. از پله ها که میخوای بری تو اتاق خوابش صدای جیر جیرِ چوب میاد با هر قدم... قرار بود که هر روز تو کلبه ی چوبیم تو گلدونِ باریکِ چینیِ سفیدی که روی میز ناهار خوریم داشتم گل های تازه ی جنگلی بذارم. شبهاش اصلا ترسناک نبود. یه شنلِ بافتی مینداختم رو دوشم و مینشستم کنارِ شومینه و یه لیوان قهوه ی داغ تو دستام بود و به سوختنِ چوب ها نگاه میکردم. صبح ها  باید زود از خواب بیدار میشدم. با صدای پرنده ها و نورِ خورشید که از لا به لای پرده ی اتاقم می اومد تو. دست و صورتم رو که شستم آماده میشدم و موهامو میریختم رو شونه هام و از اون دامن بلند های پفیِ آبی میپوشیدم و سبدم رو بر میداشتم و میرفتم تو جنگل میوه های جنگلی جمع میکردم. توت فرنگی و تمشک... که باهاشون شربت و مربا درست کنم. از کنارِ رودخونه رد میشدم تا میرسیدم به یه دهکده ی کوچیک. میرفتم خرید میکردم و باز هم برمیگشتم به جنگلِ دوست داشتنیم... وقتی برمیگشتم خونه، دور و برم رو پر میکردم از آرد و تخم مرغ و کره و شیری که خریده بودم و شروع میکردم به درست کردنِ کیک و نون، بعدش میذاشتمشون تو سبدم و روشون یه پارچه ی سفید مینداختم... کیک ها و کلوچه هام رو هر روز صبح وقتی میخواستم برم خرید با خودم میبردم و میفروختم به اون آقای قد کوتاهِ کم موی میانسالی که یه مغازه ی نونوایی داشت و همیشه لبخند میزد. همونی که همیشه پیشبندِ سفید میبست و دیوارهای مغازه ی کوچیکش زرد بود... زردِ پر رنگ... با یه عالمه عطرِ نونِ تازه و نورِ زیاد...

بعد اونوقت همه ی زندگیم همینا بود... قرار نبود از چیزی بترسم. قرار نبود نگرانِ چیزی باشم. قرار نبود هیچ اتفاقِ بدی بیفته. من بودم و کلبه ی دنجم و جنگلِ دوست داشتنیم. من تو این فانتزیم احتیاجی به یک مرد نداشتم که بتونم احساس کنم مفیدم، که همه چی امنِ، که همه بفهمن که من هم هستم، که من مستقلم. که ازم مراقبت کنه. عصر ها میرفتم ماهیگیری. شاید یه کتاب هم با خودم میبردم که همونجا بخونم و سرگرم شم... اصلا شاید با یکی از دختر های اون روستا دوست بودم و برای عصرونه دعوتش میکردم... که رو سالنِ کلبه ی چوبیم با هم بشینیم و کیک و چایی بخوریم... که وقتی داشت برمیگشت خونشون یه شیشه از اون مرباهایی که درست کرده بودم رو میدادم بهش و میگفتم اینو ببر برای مادرت... دوستم موهاش بلوطی بود... با چشمهای عسلی... که وقتی با هم حرف میزدیم و کرکر به همه چی میخندیدیم من خودم موهاشو براش میبافتم... دوستم ساده بود. از همون دوستهایی که همیشه هستن. که تنهات نمیذارن. که بهت خیانت نمیکنن. که حسادت نمیکنن. از همونا که وقتی یه دونه ازشون داشته باشی قوی ترین آدمِ دنیا میشی...

از شما چه پنهون تا مدت ها این فانتزی تو سرم میچرخید... که حتی تا چند سال برای خودم تو بیکاری هام نقشه ی کلبه امو طراحی میکردم. با تک تکِ لوازمش. با همون نیمکت ها و پله ها و حتی رومیزی ها و گلدون ها. که هر چند وقت یک بار هی بازنگری میکردم تو طرح هام جای لوازم و دیوار ها رو تغییر میدادم تا همونی بشه که میخوام بسازم. همونی بشه که تو فانتزی هام دارم. من حتی تعدادِ پله ها، جای تخت خواب، جای کاسه ها، باغچه های کنارِ خونم و گل ها و سبزیجاتی رو که باید توش بکارم رو هم طراحی کرده بودم... که حتی اونقدر فانتزیم قوی بود که یه قلک داشتم و برای خریدنِ اون همه چوب که بشه باهاش کلبه درست کرد پولهامو جمع میکردم. خنده داره ولی برای صرفه جویی و زودتر محقق شدنِ رویاهام چوب های به درد بخوری که سر راهم بود رو هم جمع میکردم... که بعدا باهاشون کاسه و بشقاب و در و دیوار درست کنم...

تو تخیلاتم زیاد زندگی کردم. هنوز هم همینه... هنوز هم یه دنیای دیگه ای دارم برای خودم....قراره یه جای دیگه ای زندگی کنم با یه عالمه آدمهای خوب. که توش نه ترسی از جنگ باشه. نه کسی گرسنه باشه. نه کسی به کسی دروغ بگه. نه دلی بشکنه... قراره یه جایی زندگی کنم که خودم باشم و همه ی اون کارهایی که دوست دارم انجامش بدم...

ولی خیلی وقته هر چی دنبالِ اون نقاشی ها و طرح های کلبه ام میگردم پیداشون نمیکنم... من حتی دیگه قلک هم ندارم. خیلی وقته بزرگ شدم و حتی دیگه یه فانتزیِ غیر ممکن و شجاعانه هم ندارم که شب ها براش نقشه بکشم و بهش فکر کنم و با لبخند خوابم ببره. من شدم اون دختری که شاید بزرگترین فانتزیش پیدا کردنِ کسی باشه که فقط دوسش داشته باشه. همین... حالا هرجای دنیا که باشه... توی هر خونه ای که باشه... اصلا مگه مهمه که من تمشکِ جنگلی جمع کنم یا بشینم تو یه خونه و دکمه ی لباسشویی رو بزنم و لباسهای کثیف رو بشورم؟ مگه مهمه که من دلم بخواد دامنِ بلندِ آبی بپوشم، کلاهِ حصیری بذارم، موهامو بریزم رو شونه هام و برم کنارِ یه دریاچه بشینم یا به این فکر کنم که باید ظرفهای دو نفره ی توی سینک رو بشورم؟ اصلا مگه مهمه که من دلم بخواد کیک بپزم یا اینکه از صبح تو خونه ی یه آدمی فقط بذارم و بردارم و آخرش هم بیاد بهم بگه تو که کار نمیکنی، تو که نمیدونی اون بیرون چه خبره... مگه مهمه که یه زن فانتزی داشته باشه وقتی اون کسی که باید دوسش داشته باشه دوسش نداره؟ ...

شاید خیلی وقته که بهم یاد دادن زندگیِ واقعی نیازی به فانتزی های جنگلی نداره...

[ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

چه دنیای کوچیکیه... چه دنیای لعنتیِ کوچیکیه.

[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اینو غروب کشیدم. احساسیِ که این روزها دارم... یه رنجِ شیرین شاید :)

_____________________

ادامه ی مطلب برای یک مخاطبِ خاصِ که هیچ ربطی به این پست و این نقاشی نداره. فقط مجبور شدم که اینجا بنویسمش. با عرضِ پوزش از همه :|


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

کیک رو گذاشتم تو فر... راستیتش یهویی بهم الهام شد که امروز باید کیک بپزم! از صبح خیلی سرگرم بودم. مادر بزرگها و پدر بزرگهام باهم ناهار اومده بودن خونمون... الان میام... (برم به کیک سر بزنم)

مممم اصلا نمیدونم چی میخواستم بگم! انقدر که هی بلند شدم رفتم دوباره اومدم اصلا یادم رفت که از کجا میخواستم به کجا برسم با این جمله های اولم!

... همین الان کیکم رو در آوردم از تو فر! فکر کن! چقدر واسه نوشتن لفتش دادم که کیکم هم پخته شد!! آهان... میخواستم درباره ی انرژیِ کلمه ها بنویسم... که طبق تحقیقات من! کلمه ها از خودشون انرژی دارن. چیزِ واضح و مبرهنیه در واقع! همه هم میدونن! محضِ یادآوری دارم میگم! که کلمه های منفی انرژیِ منفی دارن و کلمه های مثبت انرژی مثبت. بعضی از کلمه ها هم کلا منفی هستن. مثلِ خسته، مثل بد، مثلِ بدبخت! مثلا اگه ما به جای گفتنِ "جمله ی خسته شدم" بگیم "سرحال نیستم" بار منفیِ جمله امون رو کم کردیم. چون کلمه ی "سرحال" یک کلمه ی مثبته. که با این کار نه تنها انرژی منفی پخش نمیکنیم! بلکه انرژی مثبت هم جذب میکنیم و در کل همینا باعث میشه خستگیمون هم زودتر برطرف شه. در نتیجه انرژی مثبتِ هاله ی اطرافمون پر رنگ تر میشه. خب این یه پیش مقدمه بود در واقع! چون این مبحث! رو زیاد نمیخوام کش بدم.

راستش هدف اصلیم اینه که بگم اگه ما دقت نکنیم تو انتخاب کلمه ها و جمله هامون و تاثیری که میذارن روی شنونده، کم کم انرژی منفی اطرافمون رو زیاد میکنیم. بعد میشیم یه آدمِ منفی. البته خیلی عوامل دخیل هستنا! حالا من دارم اینا رو خیلی کوچولو کوچولو میگم که برسم به اون چیزی که میخوام بگم!

میخوام بگم که این کارهایی که به نظرمون گاهی خیلی جزیی میان، -مثلِ همین انتخابِ کلمه ها تو مکالمه های عادیِ روزمره- و خیلی بی اهمیت تصور میشن، در طولِ زمان جزیی از شخصیتمون میشن. باید سعی کنیم به جزیی ترین کارهامون و حرفهامون توجه کنیم. این میتونه یه هدف باشه اصلا. برای بهترین شدن. که مثلا یه برنامه ای بریزیم که صبح ها که از خواب بیدار میشیم به خودمون بگیم که من از امروز دیگه فلان کارِ اشتباه رو انجام نمیدم. مثلِ تزکیه ی نفس میمونه. بعد از یه مدتی اگه قوی باشیم و استمرار داشته باشیم حتی به چند ماه هم نمیکشه که خیلی آدم بهتری میشیم. (نکته: هر کاری اگه به مدتِ یک ماه و به صورت مستمر انجام بشه تبدیل به یک عادت رفتاری میشه)

آره دیگه ننه جون. داشتم میگفتم...! که مراقبِ کلمه هامون باشیم. واسه خودمون زحمت بکشیم! ما لیاقتشو داریم آخه! دیدید آدم کنارِ یه افرادی بیشتر احساسِ آرامش میکنه؟ خب فکر میکنم این آدمها بیشتر روی حس ها شون کار کردن، روی انرژی درونشون، روی کلمه هاشون، روی هاله ی انرژیشون... اینا همون معدود آدمهایی هستن که باید بچسبیم بهشون و ولشون هم نکنیم! چون کلی چیز بلدن که باید ازشون یاد گرفت. جدی میگما. نخند عزیزم! این پرت و پلاهایی که مینویسم و نمیتونم خوب جمعو جورشون کنم همش حاصلِ تفکراتِ درهم پیچیده ی منه! که هرکاری میکنم خوب تو کلمه ها حلول نمیکنه! چی کار کنم خب! دارم زحمت میکشم رو خودم و افکارم کار میکنم که بتونم خوب با کلمه ها بیانشون کنم! نمیشه دیگه! استطاعتم فعلا همینه! البته قراره بهتر بشه!

پس چی شد؟ کلمه های منفی رو بشناسیم و سعی کنیم تا اونجایی که میشه اصلا به کار نبریم مژه آفلین بچه های گلم! تا یه روزِ دیگه و یه برنامه ی دیگه همه ی شما رو به خدای مهربون میسپارم! برید به کارو زندگیتون برسید ملت معطلن! منم برم کیکمو بخورم ببینم چه آشی پختم!

[ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

صبح زود بیدار شدم خیلی زودتر از همیشه. ینی خودم دارم ساعتِ خوابم رو تنظیم میکنم که شب ها زودتر بخوابم و صبح ها زودتر بیدار شم... پنجره ی اتاقمو باز کردم... یه آفتابِ عالی با این منظره ی فوق العاده... کلی انرژی گرفتم، ذوقمرگ شدم نشستم یه ساعت فیلم تماشا کردم... بعدش حوصله نداشتم بیام تایپ کنم... لم دادم رو تختم تو یه دفتر درباره ی امروز یه متنی نوشتم... درباره ی تولدِ یک سالگی وبلاگم، چرا و چگونگیش! بعدش اومدم با خودم فکر کردم که آیا لازمه که اصلا به روی خودم بیارم این روز رو؟! که به خاطرش یه پست بنویسم؟ مهمه اصلا آیا؟ بعدش گفتم خب معلومه که باید پست بنویسم... نه اون پستی رو که تو دفترم نوشتم... یه پستِ دیگه. اصلا یه پستِ فی البداهه!

اون روز که از روی استیصال و فقط برای سرگرم کردنِ خودم اومدم و این وبلاگ رو -حالا با یه اسمِ دیگه... که چند باری هم عوضش کردم- درست کردم، حتی فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر زندگیم رو عوض کنه. پارسال تو این روز، شاید شکسته بودم، ضعیف بودم، افسرده بودم، ولی الان با اینکه به خیلی از جاهایی که میتونستم برسم و نرسیدم، با اینکه خیلی از کارهایی رو که میتونستم انجام بدم و ندادم، با اینکه کلی برنامه داشتم واسه خیلی از روزهام و همشون رو هی پاس دادم به روزهای بعدی، ولی راضی ام از خودم و به خودم افتخار میکنم. من به این مری که اینجوری لم داده رو تختش، که دوباره سوزنش گیر کرده رو یه آهنگ، که هم میخواد رو نوشتن تمرکز کنه و هم آهنگشو گوش کنه، به همین مری با همین موهای پریشون! که عاشقِ آهنگه شده و کیف میکنه از اینکه دوباره یه آهنگی پیدا کرده که اصلا انگار واسه حال و احوالِ خودش نوشته شده، که همین گوش دادن به این آهنگه باعث شده تمرکز نداشته باشه و چرت و پرت بنویسه، به همین مری که انگشتاش خودکاری شده، هی لاکهاشو با ناخون کنده، همین مریِ دیفونه ی لوسِ از خود راضی، به همین مریِ احمق، افتخار میکنم. و بخشِ خیلی بزرگی از این افتخارات! رو مدیونِ وبلاگم هستم...

این مری که الان اینجاست تو هیچ زمینه ای با اون مری که پارسال اینجا بود قابل مقایسه نیست. قدیمیتر ها میدونن که این مری غرغرو بوده! مادموازل شده! این مری بزرگ شده، قوی شده، عاقل شده. حداقلِ حداقلش اینه که حتی اگه تو زندگی واقعیش درجا زده باشه ولی خودشو شناخته. سعی کرده اگه تنبلی کرده و نتونسته تو این یک سالی که بیکار بوده از فرصتش استفاده کنه و بره هزار جور مدرک و دیپلمِ نمیدونم عکاسی و طراحی و موسیقی و آشپزی و اینا بگیره حداقلش تا تونسته رو اخلاقش، تفکراتش، زندگیش، بینشش کار کرده. هیچ فرصتی رو برای بهتر بودن از دست نداده. مری راضیه از خودش.

شاید چون وقتی احساساتی میشم و انقدر که دوستتون دارم زیاد از کلمه های عزیزم، فدات شم، الهییی، ای جونم و اینا استفاده میکنم الان اگه فقط بگم مرسی که کنارم بودید و این تشکر های ساده، زیاد به چشم نیاد حسی که دارم... قدرتشون رو از دست دادن این کلمه های ساده... ولی دلم میخواد وقتی این جمله ها رو میخونید احساسِ پشتِ همشون رو، احساسی که خیلی دارم سعی میکنم با انگشتهام حینِ تایپ کردن به کلمه هایی که مینویسم منتقل کنم رو حس کنید... دلم میخواد بدونید من واقعا ازتون متشکرم که غرغرهامو، دل تنگیهام رو، چرت و پرت نوشتن هامو، تخس بودن هامو، افسرده بودن هامو تحمل کردید و باز هم کنارم بودید :) نمیخوام لوسش کنم ولی کاش بتونید باور کنید که من چقدر روزهای بدی رو فقط و فقط با انرژی ای که کلمه های شما بهم میداد سپری کردم و امیدوار شدم به بهتر شدنِ اوضاعم...

این وقتِ زیادی رو که برای وبلاگم گذاشتم، برای نوشتن، هیچوقت هدر رفته فرض نمیکنم، چون دوستهایی رو بهم داده که برام خیلی عزیزن. دوستهای وبلاگیم -تک تکشون- برام خیلی عزیزن. مطمئن باشید که قدرتون رو میدونم. :)

 

+ آهنگی که گوش میکردم رو میذارم براتون. سعی کنید به معنی ها هم توجه کنید چون علاوه بر آهنگِ قشنگش، این معنیشه که فوق العادش کرده :)

لینک دانلود

لینکِ Lyrics

[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

حکایتِ بعضی از ما آدمها، حکایتِ همان گلدان است و دانه.

که زمانِ ریشه زدنمان که فرا رسید، راهِ آسمانمان را گم میکنیم، آنقدر در گلدانِ کوچکمان ریشه میزنیم، آنقدر برای یاقتنِ راهِ نجات به اعماقِ گِل ها چنگ میزنیم، که گلدانِ بیچاره تاب نیاورده، میشکند.

بدیهیست اما، که بعدِ آنهمه تلاش، هم دانه میمیرد و هم گلدان...

گاهی اما لازم است که دستی، کمکی کند. ریشه های هرزه را جدا کند. خاک را زیر و رو کند، که روزنه ای پیدا شود... فقط همین کافیست برای رشدِ دوباره. برای رفتن به مسیرِ درست. برای اینکه نه گلدانی بشکند و نه دانه ای در زیرِ هزارها ذره ی شن و گِل، بینِ ریشه های خود مدفون شود.

میدانی؟ گاهی فقط روزنه ی نوری کافیست. قبولِ کمکِ دستی حمایتگر کافیست...

و گرنه تو که میدانی، راهِ آسمان همیشه باز است...

پ.ن : این جدا شدن های ریشه های هرزه، این زیر و رو شدن ها، رو به رو شدن با این حقیقتِ تلخ که راه را اشتباه رفته ای، درد دارد، اما می ارزد.

می ارزد تحملِ همه ی این دردها و سختی ها برای جوانه زدن. برای سبز شدن.

تجربه کرده ام. میدانم. من جوانه زدم. مطمئن باش که می ارزد تحملِ همه ی این سختی ها... می ارزد.

 

[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

حرفِ خاصی ندارم بزنم این روزها. منتظرِ یه اتفاقِ خوبم. نمیدونم چی. فقط میدونم قراره هر روزم بهتر از روزِ قبلم باشه. من مطمئنم. یه دو سه ساعتیه که اومدم تو وبم و هی میخوام همه ی حرفهایی که دلم میخواد رو بنویسم، ولی هی مینویسم هی پاک میکنم... خودم هم مثلِ نوشته هام بلاتکلیفم.

 

+ امروز بعد از ظهر میرم خرید. بالاخره این عیدی هایی که به زور! بهمون دادن رو باید یه جوری در راهِ صحیح خرج کنیم دیگه! چه کنیم!

مامانه اون روزهای اولِ عید به شوخی بهم گف میگم مری این عیدی هاتو بده من برات نگه دارم هر ماه قسطی بهت یه مقدارشو بدم! گفتم وا! چرا؟! خندید گف آخه میترسم یهو بری تو یه لوازم آرایش فروشی هرچی کرم و لوسیون دارن بار بزنی بیاری خونه. از خود راضیخنده  من: یول خنثی (اتفاقا پیشبینی ش درست بود. دقیقا قصد همین کار رو دارم امروزنیشخند)

 

+ این پسره هس... خواننده هه... سا/می ب/یگی. برادره که اصولا تو کارِ کشفِ استعداد و این حرفهاست اسمشو گذاشته آ/دام ل/مبرت ایرانی! البته تو این آهنگی که میخوام ازش بذارم هیچیش به آدام نرفته! فقط اینکه این آهنگه انقده که جیگولیه! خعلی باحاله. گفتم براتون بذارم شما هم مثلِ من شنگول بشید. من که الان شومصدمین باره که هی دارم بهش گوش میدم. بالاخره تنوع هم لازمه تو موسیقی نیشخند

لینک دانلود : ای جووووووووووووووونم

 

(موقعِ انتشارِاین پست کلا ازخودم نا امید گشته بودم. گفتم این دیگه چیه داری پست میکنی؟! از خودم شرمسار گشتم ولی با این حال پستش کردم نیشخند)

[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

داشتنِ دوستی مثلِ "ش" برای منی که مدتهاست زیاده روی تو حرف زدن اذیتم میکنه و معمولا لبخند به لب به گفتنِ جمله های ضروری و کوتاه تو مهمونی ها بسنده میکنم، نعمتِ بزرگیه. آدمِ منزوی و ساکتی نیستم، تو مکالمه ها حضورِ فعال! دارم ولی متنفرم از اینکه مثلِ خیلی از زن ها -تو مهمونی های رسمی مثلا- با زدنِ حرف های بی فایده و اضافی اعصابِ همه ارو خورد کنم. (شاید واسه همینه که تو وبم اینقدر پر چونگی میکنم، چون تو زندگیِ روزمرم اهلِ حرف زدن نیستم زیاد :)) )

بودن کنارِ "ش" برام خیلی خوبه... فقط و فقط کافیه وقتی حرف میزنه تو چشماش نگاه کنی و هر از چند گاهی سرتو به علامتِ تایید تکون بدی و یه لبخند بندازی کنجِ لبات. و اون شروع کنه از استدلال های ذهنی و درگیری های فکری و کلی چیزهای فلسفی -و درست و درمون البته- برات حرف بزنه و تو خسته نشی از شنیدنشون...

احتیاجی نیس حرف بزنی، احتیاجی نیس نظرت رو بگی، احتیاجی نیس دروغ بگی. احتیاجی نیس همدردی کنی. فقط و فقط وسطِ حرفها و جمله هاش گاه و بی گاه ازت میپرسه میدونی که چی میگم؟ و تو هم فقط باید سرتو تکون بدی و بگی اوهوم.

حرفهاش که تموم شد، بلند بلند میخنده و میگه وای چقدر حرف زدم :)

و نمیدونه که تو چقدر احساسِ خوبی داری از اینکه به حرفهاش گوش کردی و تو رو محرمِ همه ی دغدغه هاش میدونه... و کاش بدونه که تو چقدر از شنیدن لذت میبری...

برای بعضی از آدمها فقط باید گوش بود...

دلم براش تنگ شده.

___________

پ.ن1 => دوسش دارم : کلیک / گوش کردن بهش حسِ یه عصرِ نارنجی تابستونی رو بهم میده که با یه کتاب تو بغلم، روی سالنِ یه خونه ی چوبیِ کِرِم ، تو یه مزرعه ی بزرگ، (یه چیزی تو مایه های خونه ی آن شرلی اینا) روی یه صندلیِ راحت نشستم و به درختها نگاه میکنم و بوی کیکِ خونگی همه جا پیچیده. :)

پ.ن2 => منطقِ یک دخترِ 11 ساله: وای مامااان! این دختره به این خوشگلی پس چرا شوهر نداره؟!

نتیجه اخلاقیِ پ.ن2 => وقتی پشتِ سرِ کسی حرف میزنید توجه کنید! ممکنه اون ناخواسته حرفهاتون رو بشنوهخنثی

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

چند وقتیه که به صورتِ بیمار گونه ای هر وبلاگِ جدیدی رو که کشف میکنم و با خوندنِ چند تا از پستهاش احساس میکنم که کمی با شخصیت نویسندش آشنا شدم و ازش خوشم میاد، سریع میرم به آرشیوش نگاه میکنم ببینم که طولانی هست آیا؟ منظورم از طولانی بودن اینه که از فروردینِ 90 شروع بشه... مثلِ خودم... بعد میرم سریع نگاه میکنم که ببینم اون تو 18 فروردینش چیکار کرده؟ به اندازه ی من بدبخت بوده؟ تو 21 خردادش کجا بوده؟ تو 30 مرداد مثلِ من یه پتکِ خیلی محکمی خورده تو کلِ باورهاش؟ یا حتی چه بهتر که آرشیوش خیلی بیشتر باشه. اسفند 85 مثلا...

نمیدونم چرا منی که اصلا آدمِ حفظ کردنِ تاریخها نیستم و یادم نمیمونه که مثلا تو فلان تاریخ و فلان روز، فلان اتفاق افتاده، چرا بعضی از تاریخها مثلِ چی! حک شدن تو ذهنم. ممکنه دیگه حتی حسی به اون روزِ خاص و خاطره ای که ازش دارم برام نمونده باشه، ولی اون تاریخِ لعنتی برام هایلایت میشه. حتی گاهی میرم تو تقویمِ سالِ جدید نگاه میکنم که مثلا ببینم چند شنبست اون روز... همش فکر میکنم که قراره یه اتفاقِ مهم تو اون روز بیفته... دوباره اون لحظه ها تکرار شه... و این خیلی آزار دهندست...

خب این واسه من که همیشه وقتی یه اتفاقی تموم میشه و میره پی کارش اولین کسی هستم که یادم میره چندم بوده و چند شنبه بوده، یه خورده عجیبه. ینی زمان برای من فقط و فقط به سه بخش تقسیم میشه. "گذشته" ای که گذشته و از همین یک ثانیه ی پیش شروع میشه تا همه ی زمان های قبل ترش. "حال". که کلا همین الانِ! و "آینده" که معمولا هیچوقت نمیاد و الکی فقط موجبِ امید بخشی به آدمهای نا امیدیِ که از "حال" راضی نیستن.

القصه اینکه، با اینکه کمی نگرانم و از 18 و 30 فروردین، از 2 اردیبهشت، از 21 خرداد، از 30 و 31 مرداد، از کلِ آبان، از 23 دی، و 27 بهمن میترسم، ولی خیلی امیدوارم که 91 روزی نداشته باشه که باعث شه دلم بخواد برم تو وبلاگها بگردم و ببینم که دیگران هم مثلِ من روزِ هایلایتِ ترسناکی رو تجربه کردن یا نه...

خیلی امیدوارم...

[ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

 

کلاسِ نقاشی نرفتم. خیلی وقت هم هست که نقاشی نکشیدم... ینی از دانشگاه به بعد دیگه خیلی کم رفتم سراغِ کارهایی که یه مدتی دوس داشتم...

نقاشیم هم اصلا خوب نیس... ولی دیشب احساس کردم باید حسم رو بکشم...

[ پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

بعد از ظهر مادرجون زنگ زد و گفت دفترچه بیمه ام گم شده، نمیدونم کجاست... حالم خوب نیس، میخوام زنگ بزنم فلانی بیاد دنبالم ببرتم دکتر، ولی دفترچه امو پیدا نمیکنم. مامان خونست که بیاد برام بگرده ببینه کجاست؟ (مادر جونم سواد نداره. واسه همین نمیتونه بخونه) مامان خونه نبود. گفتم خودم میام با هم دنبالش بگردیم.

با اینکه خونمون خیلی به هم نزدیکه ولی من خیلی کم وقت پیدا میکنم که برم بهش سر بزنم. خیلی خیلی کم... رفتم پیشش. کلی با هم همه جارو گشتیم... الهی دورش بگردم همه جارو دو سه بار میگشت. اصلا حواسش نبود که مثلا همین الان اونجارو گشته یا مثلا یه دفترچه ی به اون بزرگی لا به لای برگه های یه کتابِ نازک جا نمیشه... پیداش نکردیم... نشسته بودم به صورتش نگاه میکردم که با اینکه اینهمه حالش بد بود بازم از بودنِ من چشماش برق میزد و خوشحال بود...

تو همین لحظه ها زنگِ درِ خونشون رو زدن... اوه نه!!! لابد کسی اومده بود واسه عید دیدنی! و فکر میکنید من چه شکلی بودم؟! با عجله رفته بودم پیشش و فکر میکردم حالش خیلی بده، با همون شلوارِ تو خونه و یه مانتو چهارخونه که فقط دوتا دکمه اشو بسته بودم و یه شالِ ساده ی مشکی! بدونِ حتی یک کرمِ مرطوب کننده. بدونِ حتی یه فرِ مژه! -تازه از خواب بیدار شده بودم خب!- بالاخره هر آدمی لحظه های وحشتناک تو زندگیش داره! و اینم یکی از این لحظه ها بود واسه من! از فامیل های دورِ بابام اینا بودن. از اونها که شاید سالی یک بار هم نمیشه دیدشون... یه زن و شوهرِ مهربون. بدونِ اینکه حتی به لباسهام نگاه کنن یا حتی تعجب کنن از ریخت و قیافه ای که داشتم نشستن و کلی تحویلم گرفتن و کلی با هم حرف زدیم... و من احساس میکردم مادرجون از بودنِ من تو اون لحظه خیلی خوشحاله...

بعدِ رفتنشون بازم پیشِ مادر جون موندم... کلی درد و دل کرد برام... از همه چیز. که وسطهاش کمی چشماش هم خیس شد از غصه هایی که تو دلش داشت... از بی وفاییِ بچه ها... از...

همه ی اون مدتی که باهام حرف میزد به دستهای پیرش نگاه میکردم که هنوز هم میشه دستهای سفید و خسته ی یک زنِ جوون رو توشون پیدا کرد... از تهِ تهِ دلم میخواستم که کاش میتونستم دستهاشو ببوسم. همینجوری. بی دلیل. فقط دلم میخواست برم دستهاشو ببوسم... نتونستم... میترسیدم گریه اش بگیره... نمیدونم حرف زدنهامون چقدر طول کشید ولی وقتی به خودم اومدم غروب شده بود.

قبلِ خداحافظی با نگرانی ازش پرسیدم حالتون بهتر شده؟ انگار که تازه یادش اومده باشه که واسه چی اونجام، با لبخند گفت اصلا یادم رفته بود :)

وقتی داشتم برمیگشتم با خودم فکر کردم آدم که پیر میشه مگه به غیر از دوست داشته شدن و آرامش داشتن آرزوی دیگه ای داره؟ اینکه بتونی راحت بشینی و به حاصلِ زحمت های یک عمرت نگاه کنی و از بودنِ بچه ها و نوه هات کنارت لذت ببری مگه آرزوی بزرگیه؟ ... از خودم خجالت کشیدم که با اینکه اینهمه وقتِ آزاد دارم چرا گاه به گاه بهش سر نمیزنم... چرا وقتی با بودنم میتونم اونقدر بهش آرامش بدم و حالشو خوب کنم که یادش بره خیلی مریض بوده و میخواسته بره دکتر، نمیرم و بهش سر نمیزنم؟

از این به بعد زود به زود بهش سر میزنم. زود به زود...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اینجا خونه ی ماست.

بابا درازکشیده رو مبل، سلکشنِ آهنگای سنتیِ موردِ علاقه اش رو گذاشته و چشماشو بسته و داره استراحت میکنه.

مامان همش هی میره تو آشپزخونه هی میاد کنارِ بابا میشینه.

برادره تو اتاقشه فکر میکنم داره درس میخونه.

امشب برای شام مهمون داریم و بوی غذایی که مامان تا الان مشغولِ درست کردنش بود همه جا پخش شده. منم تا همین نیم ساعتِ پیش داشتم سالاد درست میکردم :))

الان همه جا ساکته و من اینجا تو اتاقم که درش بازه فقط صدای آهنگی که بابا گذاشته ارو میشنوم و صدای تایپ کردنِ خودم...

طبقِ معمول که همزمان هم ترجمه میکنم و هم به وبگردی مشغولم، مدادم -این مداد آبیه!- تو دهنمه و انگشتام دارن تایپ میکنن...

یه آرامشِ لذت بخشی همه جا هست...

آممما! لذتبخش تر از همه ی این حس های خوب، در این لحظه ی تاریخی، هیچ لذتی برای من، بالاتر از جواب ندادن به sms فردِ خاصی که قصدِ منت کشی داره و بعد از یه ماه و خورده ای یادِ من افتاده نیست. بسیار حسِ خوبی دارم! شیطان جای همه ی شما خالی نیشخند دارم از ثانیه به ثانیه اش لذت میبرم.

 

+ کی گفته انتقام بده؟ انتقام از آدمهای خودخواهی که فکر میکنن خیلی زرنگن، خیلی هم خوبه. خیلی هم آرامش بخش تر از سکوت و صدایِ آرومِ موسیقی سنتی و بوی غذا و نورِ ملایم و ایناست. خعلی لذت بخش تره.

[ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

اومدم از این چند دقیقه وقتِ آزادم استفاده کنم اولین post سال 91 رو افتتاح کنم با یه عالمه حرف و اینا. ولی یه موضوع خنده داری الان در کنار من درجریانه گفتم بهتون بگم شما هم مستفیذ بشید شبِ عیدی ثواب دارهیول

یه مدتِ خیلی طولانی ایه که بنا به دلایلی سیم کارت اصلیمو خاموش کردم و به جز برای بعضی کارها ازش استفاده نمیکنم. شماره این خطِ ایرا/نس/ل م رو که الان روشنه، فقط به یه تعداد محدودی دادم و خوشبختانه زنگ خورم خیلی خیلی کمه. بعد از یه سری اتفاقهایی که برام افتاد یکی از چیزهایی که بهش حساسیت خیلی زیادی pیدا کردم گوشیه. ینی به شدت اعصابم خط خطی میشه وقتی یه شماره ی سیو نشده بهم زنگ بزنه یا sms بده. متنفرم از چشمک زدنِ گوشیم. حالا اینهمه نمیخوام حاشیه برم.

الان اصلِ مطلب اینه که یه بابایی که شماره اش یه رقم از شماره ی خط من بیشتره -ینی آخرین رقمِ شماره سیمکارت من 7 ِ. مالِ این 8 ِ- از چند وقت pیشا هی به این خطِ من با شماره های مختلف زنگ و sms میزنه و خب طبیعتا منم از وقتی متوجه شدم که مزاحمه واکنشِ خاصی نشون ندادم تا خسته شه بیخیال شه! که اینطور هم شد!

حالا از یک ساعت pیش تا حالا به صورتِ خودجوش! شروع کرده هی زنگ میزنه جواب نمیدم. هی sms میزنه من میخندم فقط بهش! گوشیمم انداختم یه گوشه اینقدر رو اعصابم نباشه. حالا توجهتون رو به چند عدد از شاهکارهای ارسالیش جلب میکنم:

سلام به این شماره ... زنگ بزن

-----------

سن هاردا سن منم جیگرم؟ (فکر میکنم ترکیِ، متوجه نشدم...)

-----------

تا فردا که به من (!!!)

-----------

شما به من اس بده هر جی بخواهی من در خدمتم امشب (تعجب)

----------

جی شد قش کردی (یول چه اعتماد به نفسی هم دارن ملت! والله!)

---------

بعدش هم یه mms گل فرستاد!

(pیوستگی موضوعی رو حال کن جونِ داداش! :)) )

ما هم که الان بی صبرانه!! منتظرِ sms بعدی هستیم ببینیم این خود درگیریِ ایشون تا به کی ادامه داره! آخه قبلا ها هم که شروع میکرد به sms دادن هی سوتی میداد. اصلا حتی جمله بندی هم بلد نیس. بعد آخرش که خسته میشد خداحافظی میکرد میگفت مثلا خداحافظ تا فردا بعد از ظهر ساعت 5! یا میگفت دیگه تا دو روز دیگه به این شماره زنگ نزن! -نه که خیلی میزدم! یول-

البته خاطر نشان میکنم که بین هر کدوم از ین شاهکارهاش شونصد بار زنگ هم میزد!

الان سوالی که ذهن منو به شدت درگیر خودش کرده اینه که واقعا اینقققدر بیکاره امشب؟ که میشینه به شماره ی یه دخترِ ناشناس، که فقط یه بار صداشو شنیده یه بارم sms فحش! ازش دریافت کرده، هی با یه لندلاین و دو خطِ سیم کارت، زنگ و sms میزنه آیا؟!

-----------------------------------------------

1. عنوانِ post ام خودش یه کتاب شده ها! :))

2. چند روزیه که یه حسِ خیلی خاص دارم. انگار قراره یه اتفاقی بیفته. یه خبری بشه. یه سورpرایز مثلا... انگار تموم مولکولهای اطرافم به طورِ بالقوه حاوی مقادیر زیادی اتفاقهای مختلف و غیر منتظره هستن... یه جور pیش آگاهی شاید... نمیدونم چه جوری بگم ولی دوسش دارم این حس رو. با اینکه خیلی ترسناکه و نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته که من اینهمه دلم شور میزنه، و متنفرم از سورpرایز، ولی فکرمیکنم انرژی مثبتی که قراره با خودش بیاره و منو از این یکنواختی نجات بده خیلی درصدش بیشتره از بارِ منفی که بهم منتقل میکنه...

3. الان من خیلی بی جنبه هستم که از غروب تا الان دارم به کسی که تا حالا دو بار ازدواج کرده و طلاق گرفته، امروز هم با سومین نامزدش اومده بود خونه ی عمه ام، از من هم کوچیکتره، خیلی هم هی/زه، از مامانش هم متنفرم، فکر میکنم؟ فقط هم به خاطرِ اینکه "خیلی" خوش style شده بود هیپنوتیزم و با اون چشم و ابروی مشکی یه جورِ خعلی خاصی نگام میکرد، بی جنبم، نه؟ میدونم خودم. یول

چرا اینجوری نگاه میکنی خُ؟ خودم میدونم دیگه! اعتراف کردم به بی جنبه بودنم خُ!

4. امروز post های همه ارو خوندم. منظورم از همه، هم دوستهای لینکیم هستن و هم اونهایی که همیشه بهشون سر میزنم. ولی حسِ کامنتم نیس... خیلی تو ذهنم شلوغه. :*

 

مهم: ببین عزیزم، تو تو این وبلاگ حرفه ای نمینویسی که! فقط میای روزانه هات رو مینویسی و افکارِ حاشیه ایت. اوکی؟ همه خودشون میدونن که تو از هر انگشتت ده تا سبک و مدل استعدادِ نویسندگی تراوش میکنه! خب؟ ریلکس باش! (مخاطبِ خاص: خودم! برای جلوگیری از عذابِ وجدان جهت نوشتن اینهمه چرندیاتِ بی سر و ته!)

[ سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

که اینطور!

فکر نمیکردم سالِ 90 اینهمه منت کشی بلد باشه! اصلا این روزها همش میخواد اون همه بدی که بهم کرده از دلم در بیاره! منم که بخشنده!

این دمِ آخری تازه داره مهربون میشه مثلا! فکر کرده با کودک طرفه! اما من هرگز از تو به خوبی یاد نخواهم کرد!

آهای 90 جان! چی فکر کردی با خودت آیا؟ من که نمیخوام یادم بیاد چیکارا با من کردی، ولی این دمِ آخری پسرِ خوبی شدی! ادامه بده. هنوز چند روز وقت داری!

ببین بیا یه قراری بذاریم اصلا! اگه من سالِ دیگه ارشد قبول شدم، فراموش میکنم که چقد بدی! اگه قبول نشدم، پس به همون مزخرفی ای که فکر میکنم بودی، هستی! دیگه خود دانی! با داداش کوچیکه (91) هماهنگ کن معجزه بشه! من صلاحِ خودت رو میخوام پسرم!

-------------

میخواستم آخرین پستِ 90 ام، یا در واقع اولین پستِ آخرِ اولین سالِ شروعِ کارِ! وبلاگم، یه چیزِ خاص باشه... درباره ی تحلیلِ آنچه بر من گذشت و این حرفها...

ولی فکر میکنم تو ذهنم کندوکاو نکنم خیلی بهتره. دلم نمیخواد خیلی چیزها یادم بیاد یا روشون متمرکز بشم. تازه حالم یه خورده خوب شده :)

ولی اگه بخوام خلاصه آنالیز کنم، سالِ 90 برام بیشتر بدی داشت تا خوبی. اگه هم بخوام مثبت نگاه کنم، از این بدی ها کلی تجربه بدست آوردم... (کلا نیمه ی پرِ لیوان همیشه جواب میده!)

واسه 91 هم یه عالمه امید و آرزو دارم. مطمئنم که بهترین سالِ زندگیم میشه :) مطمئنم. (تلقینِ مثبت!)

شمارش معکوس هم که شروع شده... این روزها خیلی سریع میگذره... هیچوقت دوس نداشتم یه تاریخِ خاصی رو الکی بزرگ کنم. ولی خب بالاخره سالِ جدید قراره بیاد و این جنب و جوش رو همه تاثیر میذاره. سر منم این روزها خیلی شلوغ شده. شاید این آخرین پستِ 90 ام باشه. برای همتون آرزوی بهترین روزها رو دارم.

خداحافظی نمیکنم آخه هر وقت گفتم تا فلان موقع پست نمیذارم همون روز یا فرداش دلم خواسته یه پستِ جدید بذارم! روزهای آخر حتما از حال و احوالم پست میذارم. یا شایدم همون صبح...

 

(پیشاپیش عذر میخوام اگه شاید نتونم به همه سر بزنم این روزهای آخر - از عواقبِ موکول کردنِ همه ی کارها به دقایق واپسین!)

[ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

این روزها، از دل برفت او که ما را از یاد برد.

[ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

1- یک از بزرگترین لذت ها برای یک وبلاگ نویس آماتور مثلِ من میدانید چیست؟

اینکه یک شبی از زورِ بی خوابی شروع کند برای چندمین بار به خواندنِ  آرشیو وبلاگش و نظرها و لایک ها و تاریخها و لینکها... وخلاصه چک کردنِ خلاصه ی این یک سالی که به سختی گذراند... و در همان گیر و دار ببیند تاریخِ آخرین دانلود برای فلان آهنگی که چند ماهِ پیش لا به لای آنهمه غرغر و چرت و پرت نوشته هایش لینکش را گذاشته بوده برای همین دیروز است.

این یعنی هنوز کسی هست که بخواهد -حتی از سر کنجکاوی- مرا بخواند. حسم را در آن لحظه ها درک کند. بشناسد مرا. لا به لای آرشیو نوشته هایم کاوش کند. روزهایم را ورق بزند...

و این خیلی عالیست. فوق العاده است. :)

(احساس کردم باید اینو رسمی مینوشتم نیشخند)

 

2- ازین تاپ ها هس که قدش یه سانت کوتاه تر از کمرِ جینِ آدمه. جلوش سادست، پشتش تا کمر لخته... همونا که موهاتو وقتی باز میکنی میتونی از رو شونه هات تا رو کمرت حسشون کنی... با کفش پاشنه بلند... هر وقت میپوشمش احساسِ سوپر مدل بودن بهم دست میده!

یه جور بیماریه شاید خنثی

 

3- همین چند ثانیه پیش باز هم گند زدیم آبروی خاندان را بردیم! :

رینگ...

ریینننگگ...

من: بفرمایید...

گل پسر: سلام. صبحتون به خیر. آقا ... هستن؟ (منظورش داداشم بود)

من: نه فکر نمیکنم!!! (خنگ!) رفته کلاس (فکر کردم دوستشه خُ!)

گل پسر: یه لطفی کنید بهش بگید پشتیبانش تماس گرفته بود.

من: ok!!! چشم!!!

گل پسر با کمی تته پته: خیلی ممنون! خداحافظ

من: خدافظ.

(okkk! الان چه جای گفتنِ ok و چشم با هم بود آیا؟! منتظر)

 

4- فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که به این سطح از درک و آگاهی برسم که حتی اگه هر 5 دقیقه یک بار هم پیج اون میلم رو ریلود کنم قرار نیس که میل جدیدی بهشون اضافه شه چون فقط یه نفر آدرسشو داره که اونم باهاش قهرم!  نیشخند

[ پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

از اون روزایی هس که میری دوش بگیری

با آبِ داغِ داغ. که همه جا پر از بخار شه...

که هیچ جا رو نتونی ببینی...

که به هیچ چیز نتونی فکر کنی...

بعدش میخوای همونجا بمونی...

اصلا نمیخوای بیای بیرون با دنیا رو به رو بشی.

از همون روزا.

پ.ن: دلم انقققدر یه بغل میخواد که شاید حتی به خاطر نبودنش گریه هم کنم. :)

(نکته: این یک لبخندِ مصنوعی بود، صرفا برای تزیین :|)

[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اهم اهم!

به نام خدا.

آنچه امروز بر من گذشت: (نیشخند)

بعدِ اونهمه استرسی که یهویی صبح پیدا کردم و اینا بالاخره آماده شدم بابا منو برسونه... رفتم اونجا قیافه ها رو دیدم از خجالت مردم ینی!

همه صورتها انگار تازه از خواب بیدار شده بودن و لباسها از دم مشکی و دیگه خیلی لطف میکردن دیگه تک و توک سورمه ای و قهوه ای و اینا... کرم و سفید که کلا نادر بود...

همه تیریپ بچه درس خون و تقریبا همشون هم از دم حلقه داشتن... رینگ نه ها! حلقه ی واقعی!

حالا من اون وسط، یک عدد دخترِ چیتان پیتانِ جیگیلیِ کوچک بودم! خعلی خنده دار بود. تصور کنید دیگه خودتون! اصلا از نمای دور و نزدیک بینِ همه قابل مشاهده بودم با این رنگِ آبیِ تابلویی که پوشیده بودم نیشخند

ساختمونِ مورد نظر رو که پیدا کردم و شماره کلاس و اینام رو هم که چک کردم، نوبت به تفتیش میرسید!

ینی این خانوما یه جوری تفتیش میکردن که اگه یه دونه پرِ مرغ هم تو جیب یا لباست میذاشتی قابلِ کشف بود! تا این حد ینی! سرگیجه گرفتم در اون لحظه حتی!

استرسم همینجوری ادامه داشت و دیگه داشت تبدیل به سردرد میشد... آخه این آزمون ها رو معمولا نیم ساعت دیرتر از موقع مقرر شروع میکنن واسه کسایی که ممکنه دیر برسن...

ساعت یه ربع به دو رفتیم نشستیم... ساعت سه بهمون اجازه دادن بسته ی سوالامونو باز کنیم...

حدس میزنید من کدوم مدادمو در آوردم؟ نیشخند

راستش انقدر که احساسِ تابلو بودگی داشتم تو اون لحظه از اینکه همه چقدر تیریپ مثبت و بچه درسخون هستن اصلا پشیمون شدم که چرا یدونه مدادِ مشکیِ دُم گاز زده با خودم نیاوردم! خیلی پر رنگ تو چشم بودم آخه!

همینجوری دس گذاشتم تو جامدادیم اون مداد صورتیه در اومد! نیشخند

...

اولین باری بود که وقت اضافه نیاوردم...

بعدِ امتحان برخلافِ خیلی های دیگه حسِ سبکی نداشتم...

مثلِ بعضی از این خانومایی که افسردگی بعد از زایمان میگیرن شده بودم... اصلا ناراحت نبودم از امتحان دادنم... ولی گریم گرفته بود... گریه نکردم... انقدر صبر کردم که سوار ماشین شدم بعدش کم کم بغضم از بین رفت... شاید آخرِ شب دوباره گریم بگیره... فعلا هنوز وقت نشده گریه کنم لبخند

پاسخنامه و دفترچه امو که دادم به مراقبمون یهو انگار یه بارِ سنگینی گذاشتن رو دوشم... شاید این بارِ همون اتفاقایی بود که با خودم قرار گذاشته بودم بعد از ارشد بهشون فکر کنم و هی پاسشون میدادم به بعد از امروز... اونام که دیدن امتحانم تموم شده، یهویی اومدن گفتن حالا نوبتِ ماست حالا نوبتِ ماست! نمیدونم به هر حال هرچی هست فکر میکنم که نمیخواد بذاره من امشب بخوابم... حسِ بدی دارم.

 

-ببخشید وسطش مامانم صدام کرد که بیا شام بخور!-

 ... رشته افکارِ آدمو پاره میکننا! هیچی دیگه! یادم رفت دیگه میخواستم چیا بگم.

باور کنید یا نه از همون اولش تا حتی آخرش به یادِ شما بودم مژه انرژی های مثبتتون هم از طریقِ امواجِ مغزی بهم مخابره میشد و همونا باعث شدن که من سردردم تو همون دقیقه های اول خوب شه نیشخند بوخودا.

بچه ها مچکریم! (3 بار) (به صورتِ گروه کُر بخونید اینو!)

اینم محضِ یادگاری (همون کیکِ معروفی که به ما بیچاره ها میدن نیشخند)

[ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

هوووووووف. تقریبا کمتر از یه ساعت دیگه باید شروع کنم به آماده شدن.

اعتراف میکنم که یهویی خیلی استرس پیدا کردم. درسته که اصلا هیچی درس نخوندم ولی امیدوارم این استرسِ بیخودی باعث نشه همونایی رو هم که بلدم فراموش کنم.

کاش استرس داشتنم آهسته و پیوسته بود و مثلا از دیروز استرس داشتم ولی حداقل کم استرس داشتم. اما یهویی یه استرس با حجم خیلی بالایی بهم وارد شده و واقعا همین الان داره گریم میگیره. هرچی تکنیکِ آرام بخش بلدم دارم به کار میگیرم که حالم بهتر شه...

میدونم دیگه زیادی دارم شورشو در میارم و قضیه ارو بزرگ میکنم و پستهای چرت و پرت میذارم ولی امیدوارم با این کار حداقل کمی آروم شم. مثلا من همونی هستم که میگفتم ارشد مهم نیس برام و این حرفها!

ظاهرا اصلا جنبه ی فشارِ روحی ندارم تو این زمینه ها!

هوووووووووف. احساس میکنم تو خالی شدم! فشارم افتاده شاید...

خوبی بدی اگه دیدید از من، با این حال لطفا برام دعا کنید! بسیار محتاجم.

سر جلسه ی آزمون هم با دیدنِ رنگِ مدادهام به یاد همتون هستم لبخند

خدایا کی تموم میشه.

اوکی. من برم الکی سر خودم رو گرم کنم استرسم کم شه.

فهلا.

[ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

...در بسته شد... مامان رفت بیرون... پس امروز صبح کسی خونه نیس... من و خودم تنهاییم... صبحِ خوبی میشه... بدونِ حرف و زنگِ تلفن و سر و صدای ظرف و تلویزیون و باز و بسته شدنِ در کابینتها و اتاقها و سلکشنِ آهنگای شادِ مامان و هودِ آشپز خونه!

چشمامو به سختی باز میکنم... ساعت چنده ینی؟ گوشیمو برمیدارم... 09:10... باید شبا زودتر بخوابم، صبحا زودتر بیدار شم...

دلم میخواد اصلا شبا ساعتِ ده بخوابم و صبحا ساعتِ شیش بیدار شم و خوابم هم نیاد... میدونم کلا آرزویِ محالی بیش نیست!

پتومو همینجوری ول میکنم رو تختم... اصلا هیچوقت تختمو بعد از بیدار شدن مرتب نمیکنم...

امروز بعد از ظهر چی بپوشم؟ دیروز همه ازم درباره ی درس خوندنم و امتحانم میپرسیدن... ش بهم گفت چقد لاغر شدی... درس زیاد میخونی یا استرس داری؟! شاید به خاطرِ لباسم بود که لاغر نشونم میداد... بهش گفتم یه مدتِ نمیرم باشگاه پفم خوابیده! واقعا چرا نمیرم باشگاه؟ بذار بعدِ کنکور... اصلا مگه درس میخونم که نگرانِ گرفته شدنِ وقتم باشم؟ کتونیِ باشگامم خراب شده... اگه بخوام برم باید یه کتونی دیگه بخرم... چه خوب شد که همه ی کتابهامو از جلو چشمم جمع کردم... نه دیگه اون باشگاهو دوس ندارم... ف میره اونجا... مجبورم برگشتنی با اون بیام... مثلِ دلقکا آرایش میکنه... با رنگهای خیلی تند... خوشم نمیاد... اصلا امروز خودم بیشتر ورزش میکنم... خب چی بپوشم امروز بعد از ظهر؟ ...

آبجوش-عسل درست میکنم، لیوانمو بر میدارم میام بنا به عادتِ هر روز الکی تلویزیون رو روشن میکنم میشینم جلوش انقد این کانال و اون کانال میکنم تا آبجوش-عسلم تموم شه... خاموشش میکنم... کلا پنج دقیقه طول میکشه این پروسه!

شروع میکنم به ورزش کردن... چی بپوشم امروز... امروز باید خوش بگذره...

بعدِ ورزش وقتی دارم صورتمو بخور میدم آهنگای چرت و پرت گوش میدم... مهمترین مساله ی امروز فقط باید این باشه که چی بپوشم بعد از ظهر! به چیزای بد فکر نمیکنم...

دوش میگیرم... لوسیونم... بغل

خشک کردنِ موهام... رقصیدن جلوی آینه...

سالادِ میوه...

...امروز از صبح برای خودم بودم... لازم نیست زیرِ چتری هام قایم شم... لازم نیس دلم تنهایی بخواد... واسه دورِ همیِ بعد از ظهر چتری هامو جمع میکنم... ش میگفت اینجوری صورتت پُر تر نشون میده... نمیخوام دختر عمه هام هم امروز بهم بگن چقدر لاغر شدی... نمیخوام فکر کنن خیلی درس میخونم... نمیخوام ازم انتظار داشته باشن که حتما قبول شم تو ارشد... اصلا نمیخوام وقتی نگام میکنن یادِ درس و امتحان بیفتن... نمیخوام هی هر پنج دقیقه یه بار یه نفر ازم بپرسه چطوری با درسا؟! میخوام امروز همه یادشون بره که من همون احمقی هستم که قراره یکی دو هفته ی دیگه برای بارِ سوم امتحانِ ارشد بده ولی هنوز حالیش نیس که اگه میخواد قبول شه باید درس بخونه... چی بپوشم...

یه رژِ ملایمِ براق و دخترونه با چشمایی که دورش رو سیاهِ سیاه کردم، تاپِ بلندِ قرمز و جینِ طوسی و موهایی که کاملا جمع شده، با دستایی که پر از دستبند و انگشترِ نقره ای کردم و گوشواره های بزرگ و صد البته گردنبندِ ستاره ایم این ظاهر رو بهم میده؟ ...

 

[ دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیشب هوا خیلی سرد بود و خیابونها پر از مه...

همش منتظر بودم که زودتر برسم خونه و گرم شم...

وقتی رسیدم خونه و مامانمو دیدم که خودشو خوشگل کرده و با لبخند نگام میکنه و بوی غذا تو خونه پیچیده پر از آرامش شدم... داداشمم همون دور و برا نشسته بود و خیلی مهربون بهم سلام کرد... هر دو سرحال و خوشحال بودن...

خیلی حسِ خوبی بود... که کسی منتظرم باشه یا وقتی میرسم خونه همه جا آروم باشه و همه چی خوب و آرامش بخش... که همه همدیگرو دوست داشته باشن...

تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم... تا حالا اونقدر تو خودم و خواسته هام غرق بودم که اصلا این خوشی ها رو نمیدیدم... تا حالا ندیده بودم که خانوادم چقدر دوسم دارن... که چقدر به بودنِ من کنارشون اهمیت میدن... خودمو غرق کرده بودم تو یه دنیای دیگه...

اگه خونه مجردی داشتم هیچوقت این حس رو نمیتونستم تجربه کنم. خوشحالم که با خانوادم زندگی میکنم.

که مامانم هست که هر روز براش غرغر کنم. که نقشه هامو باهاش در میون بذارم. که مشورت کنم باهاش. که همیشه با هم درباره ی فک و فامیل حرف بزنیم و بخندیم! که همیشه مراقب باشه که مریض نشم. که هر روز ازم بپرسه امروز دوس داری ناهار چی درست کنم. که کم و کسر نداشته باشم. که...

خوشحالم که بابام هست که مراقبم باشه. که بعضی وقتا برام خطِ قرمز بکشه که نذاره یه کارایی رو انجام بدم. که همیشه دلم به بودنش قرص باشه که هیچوقت هیچ کسی جرات نداره بهم بگه بالای چشمت ابروئه. که همیشه نگاهش نگرانِ این باشه که نکنه یه حرفی بزنه و من خوشم نیاد و ناراحتم کنه. که شبایی که هوا سرد میشه روم یه پتوی دیگه بندازه. که...

خوشحالم که داداشم هست که همیشه باعث شه بخندم... که همیشه بیاد با من مشورت کنه و من هم احساس کنم که بزرگ شدم. که همیشه برام آب پرتقال بگیره! که وقتایی که تنهاست بهم بگه بیا باهم غذا بخوریم. که حتی درد دل کنه گاهی باهام. که...

اینهمه خوشبختی کنارم بود و هر روز غر میزدم... اینهمه خوشی داشتم و نیمه ی خالیه لیوانو نگاه میکردم...

...

الان دارم به این فکر میکنم که من اگه روزی ازدواج کردم (البته یه روزِ خیلی خیلی دور!) دلم میخواد همسرم هم همون حسی رو تجربه کنه که من دیشب داشتم... که من هر روز دارم... دلم میخواد مثلِ مامانم آرامش بخشِ خونه باشم براش لبخند

(البته امیدوارم لیاقتشو داشته باشه وگرنه پرتش میکنم از پنجره تو خیابون گاوچران)

 

میدونم کلِ این پاراگراف هایی که نوشتم این شکلی بود: سبز . نوشتنم نمیاد یکی دو روزه... فقط خواستم احساسمو بگم لبخند




ادامه مطلب
[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خب... تقریبا دو ماه دیگه به کنکور مونده و من چند روزیه که واقعا از تصمیمی که گرفتم پشیمونم. چون انگیزه های اولیه امو از دست دادم و واقعا احساس میکنم که حتی اگه! مجاز به انتخاب رشته هم بشم (که خیلی بعیده!) وافعا اعصابشو ندارم که دو سال تموم دوباره برم دانشگاه و درس بخونم و این چیزا... دوباره برم زبان بخونم و هی پاور پوینت و لینگویستیک و آواشناسی و روش تدریس و ارائه و دنبال استاد دویدن و پروژه و ... زبان اوووف.

الکی ملت رو مچَلِ خودم کردم هی هر روز میبینن آدمو میپرسن: خب چه میکنی با درسهااااا... زبان

پس پیمودن پله های ترقی نمیتونه از انگیزه های من باشه...

راستش یکی از انگیزه های جانبی من برای این تصمیم انتحاری این بود که یه تنوعی بشه برام... که برم یه جای دیگه زندگی کنم -حتی اگه به صورت موقت باشه- دیگه واقعا به هیچ عنوان تحمل زندگی با خانواده ارو ندارم... نه که بخوام بگم بهم بد میگذره و تو برزخ هستم...نه. ولی واقعا احساس میکنم که نیاز به استقلال دارم. ینی تنها راه اینکه بتونم مسئولیت خودم رو به دوش بکشم اینه که تنها زندگی کنم... خوشم نمیاد هر تصمیمی که بخوام بگیرم اول خودمو با خانواده مچ کنم. ببینم که آیا مثلا الان شرایطش هست یا نه...

اینکه بخوام فکر کنم اجازه ی اینو داشته باشم که تنها زندگی کنم واقعا با شرایط موجود خیلی فکر خنده داریه. چون مطمئنم که مامان اینا هرگز این اجازه ارو بهم نمیدن. ینی اصلا به نظرشون خنده داره این کار. چون دلیلی نمیبینن که من برم یه جای دیگه زندگی کنم...

خوشم نمیاد از این وضعیت... اصلا خوشم نمیاد... راستش فعلا حتی فکر ازدواج رو هم به مخیله ام راه نمیدم... آخه خب ازدواج هم اون استقلالی که آدم میخواد نیس. ازدواج فقط استقلال از خانواده ی پدری خودِ آدمه... که حتی بیشتر هم دست و پای آدمو میبنده...

البته وقتی میبینم که دوستای خودم ازدواج کردن و بعضیهاشون حتی بچه هم دارن واقعا بهشون حسادت میکنم! واقعا! اینکه یکیو دارن که به خاطر اون زندگی میکنن...

ولی حتی یک لحظه هم نمیخوام که جای اونها باشم.

با این وضعیت موجودِ اجتماعی، ازدواج کردن برای یکی با افکار من مثل این میمونه که خودم رو از چاله به چاه انداخته باشم... فعلا اصلا تو خودم نمیبینم که بخوام خودم و هدف های خودم رو فدای خواسته های یه مردی کنم که عاشقش نیستم و اون هم با یه خواستگاری فقط به صرف زن گرفتن اومده باشه و منو دیده باشه سبز

...

خب... پس نتیجه میگیریم که نه میتونم خونه مجردی بگیرم و نه میخوام که ازدواج کنم! پس پاشم برم خیر سرم درس بخونم حداقل دل بابا و مامان شاد بشه!!

ولی اصلا اعصاب درس خوندن ندارم ینی فکرم متمرکز نیس حتی یه اپسیلن. الان دلم میخواد کار کنم...

البته نه ترجمه و تدریس و اینا... (اعصاب این کارارو هم ندارم فعلا)

کاااااااار! کارِ فیزیکی. انقدر کار کنم انقدر کار کنم در روز و انقدر از جسمم کار بکشم که شب مثل جسد برگردم خونه بگیرم بخوابم. دوباره صبح بشه و دوباره همون وضعیت. فعلا تنها کاری که دوس دارم کنم همینه! یه کاری که حتی فرصت فکر کردن رو بهم نده.

کسی کارگر نمیخواد باغچه ی خونشو براش بیل بزنم آیا؟؟ نیشخند

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

من سوال دارم. از همه ی شما... ازهمه ی شما دوستام و از همه ی شما خاموش ها...

نمیدونم شمایی که میاید وبم واقعا منو مطالبمو دوس دارید و میخونید منو آیا؟

یا اینکه فقط گذری میاید و فقط اشتباهی بوده؟

منظورم این نیس که دارم فقط برای مخاطبام مینویسم... از اولشم که اینجا رو درست کردم برای دل خودم بود و پیدا کردن دوستای واقعی که توی دنیای واقعی شاید حتی یه دونه اشو هم نداشته باشم... البته دوست! زیاد دارم تو دنیای واقعی... دوستایی که فقط تو روزِ خوشی هستن شایدم همیشه هستن ولی قابل اعتماد نیستن... به تعدادِ زیاااااد!

آدمی نیستم که اهل درد دل کردن باشم... یعنی اصلا بلد نیستم درد دل کنم... از اظهار ضعف و شکست خوشم نمیاد... شاید واسه همینه که چند تا از دوستای وبیم که خیلی باهاشون صمیمی شدم بهم میگن که تو همیشه همه چیو میریزی تو خودت... دست خودم نیس... نمیخوام کسی ازم انرژی منفی بگیره...

اصلا درد دل کنم که چی بشه؟ که چه معجزه ای بشه مثلا؟ ...

آدم ساکتی هستم... اینروزا خیلی آرومترو ساکت تر شدم...

تا وقتی کسی سوالی ازم نپرسه حرفی ندارم که بزنم...

حرف زدنو دوس ندارم... ازینکه کسی از حرف زدنم کشف کنه دنیای درونم رو، خوشم نمیاد...

ولی اینجا برام فرق میکنه... اینجا برام یه خونست...

یه خونه ای که خودم با زحمت درستش کردم...

یه خونه ای که هر روز دلم میخواد بیام و یه رد پایی از خودم توش به جا بذارم...

من این خونه امو دوس دارم...

دلم میخواد مهمون هامم اینجا رو دوس داشته باشن...

واسه همین میپرسم ازتون... که واقعا برای خوندنِ من میاید آیا؟

احساس میکنم این روزا با اعصاب داغونم دارم همه ی دوستای وبیمو آزار میدم...

نمیخوام منتقل کننده ی انرژی منفی باشم...

اگه نوشتنم اینجا اذیتتون میکنه بهم بگید...

که یا تو یه دفتری بنویسم احساسمو و یا پست های رمز دار مخصوص خودم بذارم که کسی درگیر افکار منفیم نشه...

نمیدونم اصلا اینکه برای فرار از زندگی واقعی پناه میارم به وبم کار درستیه یا نه...

اگه دوسم ندارید فقط بهم بگید که دیگه ننویسم... فقط بهم بگید...

 

+ اگه میشه اینم بهم بگید که اگه خونه امو دوس دارید کدوم پستم به نظرتون خیلی خوب بوده...

 

بعدا نوشت: مرسی از همه ی دوستای روشن و خاموشم که با نظرای مهربون و امید بخششون حالا چه خصوصی و عمومی، واقعا شرمندم کردن و من الان خیلی شارژم مژه خیلی. واقعی لبخند

 

[ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

معمولا صبح ها که بیدار میشم کسی خونه نیست. اولین کاری که تو رختخواب انجام میدم چک کردن میل و وبلاگمه... بعدش بلند میشم یه لباسی میپوشم میرم تو آشپزخونه... حوصله ی خوردن صبحانه ندارم، اونم تنهایی... یه قاشق عسل میریزم تو یه لیوان آب ولرم... این میشه صبحانم. یه دوش میگیرم و میام نت...

یکی دو ساعت بعد دیگه اختیاریه... هرکاری پیش بیاد طبق برنامه ی همون روز انجام میدم... حسش باشه درس میخونم... ورزش میکنم... خریدامو انجام میدم... ترجمه هامو انجام میدم... اگه لازم باشه ناهار درست میکنم...

مامان و بابا دیشب بعد از اینکه از مهمونی برگشتن رفتن سراغ بستن چمدون بابا...

کارای مامان خنده دار بود برام... همیشه یه جور خاصی با بابا حرف میزنه... بیشتر کارای بابا رو که خودشم میتونه انجام بده براش انجام میده... نمیدونم... شاید عشق این جوری باشه...

تو اتاقم بودم ولی صداشونو میشنیدم:

-این لباستو اتو کنم برات؟

-نه همون پیراهنا خوبه.

-میوه برات چی بذارم؟

-نه میوه نمیخواد... همون چندتا پرتقال کافیه...

-نخ و سوزن!!! لازم نداری؟!

-...!!

خندم گرفت! چشمامو بستم و خوابیدم...

دوباره صداشون می اومد:

-شارژرتو برداشتی؟

-آره

_لیمو ترش!! نمیخوای؟!

...

چشمامو که خوب باز کردم دیدم صبح شده... ساعت 7...

نمیدونم کی بیدار شده بودن...

از جام بلند شدم... مثل هر روز خوابالو نبودم. لباس پوشیدم رفتم دست و رومو شستم، موهامو ریختم دورم... یه کوچولو آرایش کردم... ادکلن زدم... نمیدونم چرا، ولی همیشه که بابا داره میره سفر دلم میخواد آخرین باری که بغلش میکنم خیلی خوشگل باشم... رفتم کنارشون صبحونه بخورم... برادره هم بود... خیلی کم پیش میاد که هممون باهم صبحونه بخوریم...

مامان هنوز داشت حرف میزد:

چیز دیگه ای لازم نداری؟!

فلان کارو کردی؟

...

من ولی فقط بابامو نگاه میکردم و آب جوش-عسلمو میخوردم...

همه حرف میزدن... من ولی ساکته ساکت...

بابا یهو ازم پرسید سوغاتی چی بیارم برات؟ ...

یه خورده فکر کردم... (آخه چی بگم پدر من... همیشه که میره سفر چیزایی که برام میخره زیاد با سلیقم جور نیس... همیشه هم به نظرش چیزایی که گرونتره بهتره! همیشه هم کیف و کفش و لباسی که برام میاره یا قرمزه یا صورتی خنده

کاراش عجیبه! از آفریقا برام از این بلوز سنتی های چینی میخره! از سنگاپور برام کیف فرانسوی میخره! از تو خود ایران برام لباس خارجی میخره! از... کلا چیزایی که ربطی به جایی که رفته نداره میخره! -البته به جز خوراکیها!- الان بهش چی بگم؟! از چین برام جینِ ترک! بخر! ... )

لبخند زدم گفتم: هیچی...

داداشم که طبق معمول اصلا پر رو نیست: برای من فلان موبایلو بخر! اینم اسمشه! اگه اینو پیدا نکردی اون یکیو بخر! تو کاغذ نوشتم!! (انگار مثلا موبایل قحط اومده تو خودِ ایران!)

من: تعجب

مامانم که مثل همیشه: سلامتی. خودت سالم باشی از همه چی بهتره...

بعد صبحانه برگشتم تو اتاقم... نشستم رو تختم... بالشمو بغل کردم... خیره شدم به کتابام که زیر پنجره رو هم تلنبار کرده بودم... فقط گوش میکردم... به صدای تلفنی حرف زدن بابا و چک کردن با همکاراش... صدای تلویزیون... صدای حرف زدن مامان...

نیم ساعت بعد صدام کرد که داره میره...

رو بوسی کردیم... خداحافظی... بزنم به تخته... بابا خیلی خوشتیپه هنوز... با اون کت و شلوار جدیدش... فوت فوت فوت!

تا دم در باهاش نرفتم... با مامان تنهاشون گذاشتم... گفتم شاید کار خصوصی! داشته باشن!

الان ساعت 9 صبحِ چهارشنبست و بابا همین الان رفته...

دارم به این فکر میکنم امروز که نیست کی موقع ناهار برام آب میریزه...

امروز مثل روزای دیگه شروع نشد...

10 روز آینده هم مثل روزای دیگه شروع نمیشه...

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

خوابی داریم بسیار سبک... از پدرمان* به ارث رسیده گویا...

معمولا با کوچکترین حرکت و صدایی از خواب بیدار میشویم...

فکر میکنیم به خاطر جان عزیز بودنمان باشد... چند باری در نیمه ی شب، با اولین ثانیه های زمین لرزه مانند فنر از خواب جهیدیم! و همه را بیدار کردیم و دو ثانیه بعد در حیاط قرار داشتیم!

یادمان میآید آخرین باری که با لرزش زمین از خواب بیدار شدیم، با اعتماد به نفس کامل و خونسردی، با عجله اهل منزل را به حیاط فرا خواندیم (البته پدرمان همزمان با ما بیدار شده بود) ولی دو ثانیه بعد بر اثر استرسِ وارده آنقدر از ترس لرزیدیم که نمیتوانستیم روی زانوانمان بایستیم... لال هم شده بودیم گویا... مثل این افراد که تازه وحشت یک حادثه ای رویشان اثر میگذارد... که تازه متوجه اوضاع وخیم میشوند... به زور جمع و جورمان کردند، بردندمان به اتاقمان... تابستان بود... همین امسال...

آن شب با هر تکان کوچکی مثل جن زده ها از خواب میپریدیم و فکر میکردیم صدای زلزله بوده است... در کل وحشت زیادی از بلایای طبیعی داریم... زلزله... له شدن زیر آوار... سیل... سونامی... آه خدای من وحشتناک ترین منظره ای که دیده ایم امواج چندین متری سونامی کشورهای شرق آسیا بوده است...

از شما چه پنهان توهم هم میزنیم نیمه شبها... نه همه ی نیمه شب ها... بعضی از نیمه شب ها....

از خواب که میپریم احساس میکنیم کسی در اتاقمان در آن گوشه هاست... احساس میکنیم افرادی که در خواب دیده ایم وقتی چشمانمان را میبندیم دور تا دور تختمان جمع میشوند... احساس میکنیم کسی به ما نزدیک میشود آرام آرام... نه اینکه فقط فکر کنیم... با تمام وجودمان احساسشان میکنیم... نیمه شب ها همه ی کابوس ها واقعی میشوند... همه جای اتاقمان جان پیدا میکند...

حس احمقانه ی کودکانه ای است میدانیم... اما این حس فقط نیمه شب ها گریبانمان را میگیرد... این تصاویر مبهم و سیاه... آن وقت است که از اتاقمان میترسیم... از خودمان میترسیم... پتو و بالشمان را برمیداریم... در نزدیک ترین مکان به در خروجیِ حال میخوابیم... با خیال آسوده.... گویی هیچ وقت شبحی در کار نبوده... هیچ سونامی قرار نیست وحشت به جانمان بیندازد.... هیچ زمینی قرار نیست بلرزد... هیچ جسم مبهمی قرار نیست به ما نزدیک شود... صدایمان کند...

انگار وارد محدوده ی امنی شده ایم که هیچ کابوسی به آن راه ندارد...

خورشید که طلوع میکند آرام میشویم... دوباره پتو و بالشمان را برمیداریم، میگذاریم روی تختمان و با خیال راحت میخوابیم...

دیشب اما، از همان اولِ اول همه ی کابوس ها به ما خیره شده بودند... همه ی زاویه های اتاقمان پر از جسم سیاه بود... همه زودتر آمده بودند گویا... برای خیره شدن به ما...

از همان اولِ اول به پناهگاهمان رفتیم... تا صبح بدون کابوس خوابیدیم....

تا خودِ خودِ صبح...

کاش شبها تنها نبودیم...

پ.ن قبلتر ها بیشتر دوست مبداشتیم شبهایمان را...

 

*پدرمان معمولا همیشه بیدار است... شبها تا 2 یا 3 بامداد پای تلویزیون است و صبح ها ساعت 8 بیدار میشود... در بین این بازه ی زمانی هم بین آشپزخانه، حال و اتاق خواب در رفت و آمد میباشد. کلا ما نمیدانیم آقای پدر 8 ساعت خواب شبانه را چگونه تامین مینمایند.

 

بعدا اضافه شد: اعتراف میکنیم دیگر این زود به زود آپ کردن ها... این سرگرم کردن خودمان با چیزهای مختلف... این الکی خوش بودن ها... دیگر جواب نمیدهد... دیگر این قلبمان کٍش نمی آید که چیز بیشتری در خود جای دهد... دیگر نمیکشیم... دیگر خسته شدیم... برایمان سوال است که مردم برای مرهم دردهایشان چه میکنند که ما نمیکنیم... چرا هیچ چیزی فراموش نمیشود... هیچ دردی درمان نمیشود... هیچ انگیزه ای ایجاد نمیشود... هچ راهی پیدا نمیشود.... ... ...

زندگی سخت شده است... سخت...

+ هر چه دوست دارید صدایم کنید... ماری... مادموازل... مریم... دختر... غرغرو... داغون... هرچه...

یافتم. راه حل امروز: ورزش کن، برقص، تحرک کن، بدو... از جسمت کار بکش که به روحت آسیبی نرسونی. لبخند (من خوبم)

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

در حال حاضر از همه چی حالم به هم میخوره. از اولین ثانیه ی امروزم تا به حال. از تک تک مولکولهای اطرافم متنفرم. از همه ی صداهایی که میشنوم. از همه ی وابستگی هایی که دارم. از همه ی ذررررات هستی گله مندم.

صبحم با دیسترکشن شروع شد. با افرادی که چشم دیدنشون رو ندارم مزین شد. با تماسهای تلفنی طولانیه حال به هم زن و نقش بازی کن ادامه پیدا کرد و ...

مخلص کلوم اینکه من الان کاملا هیستریک هستم.

در این لحظه ی احمقانه ای که دارم، کسی نباید بهم گیر بده. کسی نباید باهام حرف بزنه. کسی نباید بهم امر و نهی کنه. کسی نباید بیاد تو اتاقم. کسی نباید وقتمو بگیره. کسی نباید ازم چیزی بخواد. کسی نباید بهم زنگ بزنه. کسی نباید منو قضاوت کنه. کسی نباید بر خلاف میلم عمل کنه. کسی نباید صدام کنه حتی. کسی نباید وجود داشته باشه.

فقط نیاز به یه جرقه ی کوچیک دارم برای منفجر شدن، از خشم، از حرس، از بغض، از ناراحتی، از یه دلیل گنگ که خودمم نمیدونم چیه... شایدم میدونم... خیلی خوب هم میدونم... ولی نمیخوام به روی خودم بیارم... آره همینه. بازم دارم فرار میکنم. از هرچی آدمه متنفففرم.

از هر چی که همین دور و برمه حالم بد میشه.

از اتاقم. از گوشیم. از ریزعلی که چشم دیدنشو ندارم و پشت و رو گذاشتمش که چشمم به ریختش نیفته. از این کتابای مسخره ی مزخرفه به درد سطل آشغال خور. از این دیکشنری های عذاب آور. از این دفترچه ی تنظیم ساعتهای درسیم که روز به روز کاهش بازدهیمو نشون میده. از این لباسام. از این سویشرتم. از این دوتا روفرشی که باهم پوشیدمشون. از این موهام. از این انگشتای سرد با لاک بی رنگ، که دارن تند تند بدون فکر تایپ میکنن. از این شمع ها... از همه ی این چیزای مسخره ای که دارم باهاشون زندگی میکنم.

من امروز یه جزیره ی تاریک تنهایی میخوام با یه عالمه پفک و کیک شکلاتی و یه لیوان بزرگ قهوه با یه LCD بززززرررگ که بشینم از صبح تا شب فقططط فیلم های مزخرفه فانتزی نگاه کنم و به همه ی دنیا بخندم.

اعتراف میکنم. یکی از احمقانه ترین تصمیمهای زندگیم بعد از اون 30-40 تای قبلی، تصمیم برای شرکت کردن تو ارشد 90 بوده - است - خواهد بود.

[ شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

مینویسم تا فراموش نکنم که چه روزهای مزخرفی رو سپری میکنم.

که دیروز چه روز بدی بود. که هرچی قرص خواب آور بلد بودم خوردم تا بیدار نشم. تا با فراموشیه خواب کمی آروم شم.

مینویسم تا همه بدونن من یک دختر بی خیال دنیا نیستم. که بزرگترین مشکل زندگیم پیدا نشدن رژ مورد علاقه ام یا کم شدن یکی از مژه هام باشه. که من فقط با خندیدن فرار میکنم از هرچی فکر آزار دهنده که از گذشته و آینده به سرم میرسه. که هرچی احمقانه تر مینویسم یعنی تحملم کمتر شده. که زندگی فقط اون چیزایی نیس که همه فکر میکنن با داشتنش خوشبختی. که خوشبختی اون زمانی نیس که همه با دیدنت آرزو میکنن کاش جات بودن. که خیلی ها فکر میکنن میشناسنت ولی تو حتی یه ذره هم به اونی که اونا فکر میکنن شباهت نداری. که اونقدر رازهای بزرگ داری که حتی خودتم باور نمیکنی. که اونقدر لایه های پنهان داری که خودتم گاهی نمیشناسی خودتو... که زندگی کردن خیلی عجیبه...

زندگی جریان نداره. همه چی شعاره. اینکه "چشماتو هر روز صبح وا کن و با طلوع خورشید توام زندگیتو دوباره شروع کن" ... مسخره ترین شعارهاییه که تو زندگیم شنیدم. اینکه خودتو بزنی به نفهمیدن، به شاد بودن، به سرخوش بودن... اینا فقط بهونست برای ندیدن همه ی اون چیزایی که یه عمری از دیدنش فرار میکردی. آره. اینا فقط وسیلست. وبم فقط وسیلست. که تاریخ تولد وبم مال بدترین دوران زندگیمه. که وبم وقتی به دنیا اومد که من برای ادامه ی زندگیم دنبال دلیل میگشتم... اینه دلیل پا برجا بودن وبم. که من هنوز زخمی ام. که من هنوز به امید احتیاج دارم. که من هنوز میخوام زندگی کنم.

وقتی امیدت رو از دست بدی زندگیت هم از دست رفته. مطمئن باش.

پس من قوی میمونم. من هنوزم میخندم. من بازم طنزهای روزمره مینویسم. من هر روز چشمامو رو همه چی میبندم و باز هم نیمه ی پر لیوان رو میبینم و ایمان دارم که هنوزم اونقدر خوبی تو وجودم مونده که خدا بازم دوسم داشته باشه.

یه زخمهایی نه با گذر زمان ترمیم میشه و نه با مرهم... که باید عادت کنی به وجودشون. که با هر نشونه ای سر باز میکنن این لعنتی ها. این سرباز کردن های هر روزه و هر روزه و هر روزه... این زخم های همیشه تازه ی گزنده.

*کسی که گریه میکند ضعیف نیست، بلکه او مدت زیادی قوی بوده است.

[ سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اعتراف میکنم یکی از احمقانه ترین تصورات من از دوران راهنماییم تا به اکنون! این بوده که فکر میکردم بابام میتونه فکر منو بخونه! ابله

مخصوصا وقتی داریم با مامان اینام میریم جایی و من پشت صندلی بابام تو ماشین میشینم. یول

اولین بار وقتی این فکر به مخیله ام راه پیدا کرد که تو ماشین داشتم به یه موضوع خاصی فکر میکردم و دقیقا وقتی فکرم به جاهای حساسش میرسید بابام از تو آینه ی جلو به من نگاه میکرد! خجالت

اوایل این تصور در حد تئوری بود ولی چند بار دیگه هم امتحان کردم یعنی به یه موضوعی فکر میکردم و تو لحظه های اصلی میدیدم که بابام از تو آینه به من نگاه میکنه! متفکر

گاهی وقتی به یه موضوعی فکر میکردم و خیلی دور از تصور بود بابام دقیقا در مورد همون موضوع شروع به صحبت میکرد!

همیشه فکر میکردم من و بابام یه تله پاتی هایی باهم داریم. انگار یه وقتایی یه رشته ی نامرئی مغز من و بابامو به هم وصل میکنه! و این بعضی وقتا خیلی وحشتناکه. مخصوصا اگه یه موضوع کاملا شخصی ذهنتو درگیر کرده و نتونی وقتی دارید خانوادگی میرید سفر بهش فکر کنی! (اما وقتایی که من هوس بستنی میکنم و بابام دقیقا جلوی یه بستنی فروشی نگه میداره خیلی خوبه! از خود راضی)

یه روشی هم اختراع کرده بودم برای خودم که وقتی کنار بابا بودم اول یه خورده از افکارم رو تو ذهنم play میکردم و اگه واکنش خاصی نشون نمیداد خیالم راحت میشد که امروز اون رشته ی نامریی وصل نشده بحمدلله! و بعدش با فراغ بال! تو افکارم سیر و سیاحت میکردم خیال باطل

البته اینم بگم که من یک موجود با قابلیت پنهان کاری بسیار بالایی هستم! از خود راضی

مثلا اگه تو دلم رخت بشورن و یه بلبشویی برپا باشه یا در آرامش مطلق به سر ببرم تا خودم نخوام کسی نمیتونه از رو ظاهرم متوجه بشه. و این قابلیت بسیار بسیار تا به حال به دردم خورده و به همین خاطر به level های خیلی بالا ارتقاش دادم!

(اینو گفتم که بگم نگاه کردن های بابا از روی تغییر ظاهر من در هنگام فکر کردن نمیتونست باشه! نیشخند)

حالا بگذریم از قابلیتهای انکار ناپذیر من تو زمینه های مختلف! گاوچران

یه خورده که بزرگتر شدم خودمو راضی میکردم که: نه بابا! اگه بابا میتونست فکر منو بخونه که تا حالا صد دفعه از خونه بیرونم میکرد! (بس که پاک نهاد و فرشته سیرت هستم زبان)

هنوزم که هنوزه وقتی با بابا جایی نشستم به شدت افکارم رو کنترل میکنم و این برای مریمی که فکر کردن یکی از بزرگترین لذت های زندگیشه بسی دشواره! 

پ.ن اول مدیونی اگه به سلامت عقلی من شک کنی. گاوچران

پ.ن دوییم از صبح هرچی آب میخورم زود تشنه ام میشه بازم. ناراحت

پ.ن سییم دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه. متفکر

پ.ن چهارم به پ.ن اول رجوع کنید. زبان

[ جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

به نام خدای جهان آفرین

حکیم سخن بر ذبان آفرین

 

خانوم معلم! اسمت را بر بخار شیشه نوشتم قتره اشکی جاری شد. پرسیدم تو کیستی؟ به زبان آمد و گفت: عشششق!

انسان ها سه وعده غذا میخورند: صبحانه-ناهار-شام

در خانه ی ما هرکسی برای خودش صبحانه میخورد. همه زود بیدار میشوند و میروند سراق کار و زندگیشان. و ما از همه دیرتر بیدار میشویم و باید کل میز را جمع کنیم. ناراحت

با اینکه بسیار به مادرمان گفتیم که ما صبحانه نان نمیخوریم حداقل نان ها را جمع کنید هیف است نان بدون یارانه! مملکت خشک میشود! ولی مادرمان همیشه میز صبحانه را جمع نمیکند تا ما که بیدار شدیم بیاییم صبحانه بخوریم. ولی ما هیچوقت صبحانه نان نمیخوریم و نان ها هم سه سوت بعد خشک میشوند. خنثی

در خانه ی ما التزام عملی (خانوم معلم ما این عبارت را از روزنامه یاد گرفتیم) وجود دارد که برای ناهار و شام همه باید باهم غذا بخورند. اگر در خانه باشی و بگویی غذا نمیخورم پدرمان میپرسد: "چرا مریم غذا نمیخورد؟ مگر مریز شده است؟!"

اگر من یا برادرم برای ناهار بدون هماهنگی بیرون باشیم از خانه به ما زنگ میزنند و میپرسند: "چرا نیامدی خانه؟ میخواهیم ناهار بخوریم!" و ما هم میگوییم: "منتظر نباشید دیر تر می آییم خانه." و آنها هم میگویند: "باشد! زودتر بیا خانه!"

غروب که برمیگردیم اولین سوالی که مادرمان از ما میپرسد این است که: "ناهار خورده ای؟!"

و ما متوجه میشویم که ناهار موضوع خیلی مهمی است. یول

اگر ما به برادرمان در چیدن میز ناهار کمک نکنیم او در جمع کردن به ما کمک نمیکند و میگوید من گذاشتم تو جمع کن! ولی اگر او در چیدن به ما کمک نکند و موغع جمع کردن همین جمله را به او بگوییم قیافه ی مزلوم و خاهر کشی به خودش میگیرد و میگوید: چقدر تنبلی! یعنی به خاطر من 4 عدد لیوان بیشتر نمیتوانی جمع کنی؟! و اگر بیشتر به او گیر بدهیم بعد از اینکه کمکمان کرد یک عالمه رویمان آب میپاشد و کرکر میخندد و هی موهایمان را خراب میکند تا کلیپسمان شل شود و حرص بخوریم و او باز هم بخندد منتظر

خانواده ی ما در موقع غذا خوردن بسیار کم هرف میزنند. معمولا بیشترین کسی که حرف میزند مادرمان میباشد که هی خودش را برای پدرمان لوس میکند و ما هی میخندیم. زبان

مادرمان حرص برادرمان را در می آورد و هی به او میگوید بیشتر بخور.

برادرمان حرص مارا در می آورد چون همه اش قاشق و چنگالش را محکم میزند به بشقابش.

پدرمان اصولا حرص کسی را در نمی آورد چون اصلا نه حرف میزند نه سر و سدا میکند!

اما من از همه بیشتر حرص همه را در می آورم چون همیشه در حال تکان تکان خوردن هستم و هی بلند میشوم هی برمیگردم هی تلویزیون نگاه میکنم و همیشه نفر آخر هستم و همه باید نیم ساعت منتظر تمام شدن غذای من بمانند! نیشخند

ما پدرمان را بسیار دوست میداریم. فکر میکنیم که او هم ما را بسیار دوست میدارد. زیرا همیشه وقتی ما غذا اختراع! میکنیم حتی اگر ته گرفته و بی نمک باشد پدرمان تا ته ظرف غذا را نخورد دست بر نمیدارد! عینک

اما برادرمان همیشه به ما میگوید باز هم تو غذا درست کردی؟! طبق معمول بی نمک است از خود راضی. (کرم دارد برادرمان) و مادرمان به او میگوید نمک زیادی برای سلامتی خوب نیست. و ما زوق میکنیم.

بعله خانوم معلم. ما چون دختر خوبی هستیم (با خانوم ناظم در باره ی انزبات! ما سحبت کنید لطفن) با مادرمان قرار گذاشتیم که ظرفهای ناهار را ما بشوئیم تا او خسته نشود و ما هم اینهمه فقط نخوریم و نخوابیم. او هم قبول کرد ولی بعضی وقتها خودش یواشکی ظرفها را میشوید و ما میفهمیم که مادرمان خیلی مهربان است. فرشته

ما یک عدد دستکش ظرفشویی داریم که بسیار دوستش داریم. چون سرخابی است.

به پدرمان گفتیم: "بابا از این به بعد دیگر دستکش سبژ و نارنچی و اینها نخر. سرخابی بخر خیلی ناناز است. سرخابی دوست میداریم."

پدرمان هم تبق معمول گفت: "باشد."

ولی برادرمان گفت: "همه خواهر دارند ماهم خواهر داریم! تو چقدر لوس میباشی!" و کرکر خندید.

و ما فهمیدیم که هر کسی که از رنگ سرخابی خوشش می آید لوس میباشد.

ما خیلی خوشحال هستیم که در خانه ی ما این قانون است که هر روز با مادر و پدر و برادرمان غذا بخوریم. چون بعضی روزها که مجبور میشویم تنهایی غذا بخوریم اثلن غذا به ما نمیچسبد چون هیچکس نیست که مثل مادرمان برای ما غذا بکشد و حرف بزند. مثل پدرمان دقیقا به همان اندازه ای که همیشه آب میخوریم در لیوانمان آب بریزد و قبل از اینکه بخواهیم, بگذارد جلویمان. مثل برادرمان هی تیکه بارمان کند و ازیت کند و هی قاشق و چنگالش را بکوبد به بشقابش تا سرمان سوت بکشد از سر و سدایش. منتظر

ما از این انشاع نتیجه میگیریم که اگر در جمع کسانی که دوستشان داری غذا بخوری شاید چاق شوی.

گل سرخ و سفید و ارقوانی

فراموشم نکن تا میتوانی

پایان

زبان

*خانوم معلم ما میخاهیم فردا مادرمان را برای شما بیاوریم مدرثه. چون شما نمره ی املاع ما را کم میدهید مینا محبی از ما بیشتر میشود.

با تشکر: مریم قرقرو.

[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و داشتم آرشیو یه وبلاگیو میخوندم.

صبح ساعت 10 بیدار شدم. چشمام اما بیدار نمیشدن. به زور خودمو کشوندم تو آشپز خونه مثل هرروز یه قاشق عسل ریختم تو لیوان آب جوشم و برداشتم اومدم وبلاگمو چک کردم. دوباره رفتم تو اون وبلاگه...

الان یه ساعت و نیمه که من فقط دارم وبگردی میکنم و چشمام هنوز میسوزه...

یه هفته ای میشه که همچین لحظات بیخودی رو سپری میکنم.

امشب بازم مهمونیه . من به این فکر میکنم که اصلا حوصله ی آماده شدنو ندارم. دارم فکر میکنم چقدر روزهام تکراری شده و چقد زمان زود میگذره و من تو 24 سالگی اونجایی نیستم که باید میبودم.

کاش یه اتفاق تازه بیفته.

تا حالا اینهمه جدی ننوشته بودم نه؟

*ساعت 2:11pm بالاخره تصمیم گرفتم نت رو ول کنم. اونم فقط به خاطر اینکه چشمام خسته شده ولاغیر. گاوچران

اما میخوام برم با گوشیم وبلاگ بخونم یول

 

آهنگ نوشت در ادامه ی مطلب لبخند

(مرتضی سرمدی)

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیروز که خیلی هوا گرم شده بود یاد زمستون افتاده بودم...

زمستونو خیلی دوس دارم البته بیشتر به خاطر لباساش نیشخند

دستکشای خوشگل. کلاه و شالگردنا و این چیز میزای زمستونی. اینو هم اعتراف کنم که بیشتر دخترا از اول پاییز شلوار تنگها و بوتهای عزیز تر از جونشونو آماده میکنن واسه وقتی که اولین قطره های بارون شروع به باریدن میکنه! یعنی یه خورده هوا سرد و مرطوب شه کافیه تا شما خیل عظیم خانومای چکمه پوش رو تو خیابونا ببینید خوشمزه

از چکمه و بوت که گفتم یاد یه خاطره ای افتادم ننه جون خیال باطل

سال آخر دانشگاه که بودم طبق معمول با دوتا از دوستام رفته بودیم پاتوق همیشگیمون. (یه مغازه ی اسنکی نزدیکای دانشگاهمون بود که سال در دوازده ماه پلاس بودیم اونجا)

سیستم مهندسی ساختمونشم یه جوری بود که خیلی نقلی و جمع و جور بود و تقریبا 15 تا پله میخورد و میرفت بالا. اون بالام که دنج! از خود راضی کلا  4تا میز 4 صندلیه! داشت.

ما هم سوژه! همش اون بالا بودیم. یعنی ماله ما بود اون بالا! غریبه می اومد بهمون بر میخورد!

یه روز زمستونی رفته بودیم اونجا. داشتیم مثل چی (استغفرالله!) اسنکامونو میخوردیم که شنیدیم از اون پایین 15! بار صدای تق! تق! تق! ... (تو دلتون 15 بار بگید تق!) میاد و بعدش یه دختر خانوم با یه بوت با پاشنه ی نمیدونم چند سانتی! متفکر و رژ سرخابی! (کلا حدس بزنید چه مدلی بود دیگه نیشخند - آقایون کمتر حدس بزنن.) اومد بالا. با دوستش.

نشستن و شروع به صحبت از bf اون یکی دوستشون و bf جدید خودشون و اونی که تا دم اینجا! پشت سرشون اومده بود! و اینا.

کلا چیزای ضایعی بودن! من و دوتا از دوستامم چشمامون گرد میشد هی همو نگاه میکردیم هی یه گاز میخوردیم!

بعدش که اسنکاشون آماده شد صداشون کردن از پایین که بیاید غذاتون آمادس (یادم نیس اون روز اون پسر گارسونه کجا بود متفکر) دختر چکمه ای بلند شد از جاش و من منتظر بودم که الان 15 بار صدای تق تق! بشنوم!

ولی با این صدا مواجه شدم: تق! بوم! آی! آخ! بووووم! شالاپ! ببببووووومممممم!

بعله ننه جون. جونم برات بگه که ما قکر کردیم دختره الان با پارکت یکسان شده!

اما نمیدونم واسه چی از جامون جم نخوردیم که ببینیم چه مدلی کتلت شده دختره نیشخند (الانم خیلی نادمم که چطور دلم راضی شد دیدن اون صحنه رو از دست بدم! افسوسشیطان)

برای اون دسته از دوستان که نگرفتن مطلب رو توضیح میدم که پاشنه ی بوت خانوم شکست و از همون ابتدا به انتها سقوط نمودند شیطان

دوستش تند تند رفت پایین ببینه چی شده و اینا.

ما سه تا هم مثل ماست نشسته بودیم و بی خیال به خوردنمون ادامه میدادیم ابله.

دوتا دخترا اومدن بالا و حالا دختره پاشنه شکسته گوشیشو گرفته بود دستشو زنگ میزد به دوستاش:

-الو سلام چطوری؟ مرسی. چه خبرا؟ کجایی؟ ببین میتونی یه جفت کفش برام بیاری؟! من پاشنه کفشم شکسته و ... چی؟ نه؟ باشه. خدافظ.

-الو؟ سلام. کجایی فلانی؟ ببین من تو اسنکی ام. کفشم خراب شده نمیتونم بیام... آره. میتونی برام کفش بیاری؟! ...

یعنی این بیچاره شونصد جا زنگ زد یه دونه از دوستاش قبول نکردن که براش کفش بیارن تعجب دوستم لوتی های قدیم افسوس

دیگه ما گفتیم تا دست به دامن ما نشده که براش پول رو هم بذاریم کفش بخریم بریم دیگه! پا شدیم و میزمون رو که طبق معمول در زیر انبوهی از دستمال کاغذی های مستعمل! پنهان شده بود در کمال آرامش به مقصد دانشگاه ترک کردیم.

(البته من در تمام مدتی که از پله ها میرفتم پایین حواسم به کتونیم! بود که پاشنه اش از کفش (کف اش!) جدا نشه و مجبور نباشم محک بزنم که چندتا دوست واقعی دارم!)

 

نتیجه اخلاقی:

دوست آن است که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی یول

پ.ن: ما هم اندکی شعر سرمان میشود نیشخند

[ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خنده یاد یک خاطره ای افتادیم امروز قهقهه

بگم؟

مژه

شونصد سال پیش که 16-17 سالم بود (یادش به خیر اون روزا! خیال باطل) یه روز بعد از ظهر رفته بودم موسسه زبانمون. (اون موقع هام میخواستم مترجم بشم! قربون شکل ماهم برم)

منتظر بودم بچه های قبل ما کلاسشون تموم شه برم داخل کلاس. نه اینکه خیلی منظبت؟! منضبت؟! منذبت؟!! بودم! یه ربع زودتر از همه میرفتم کلاس!

جونم براتون بگه!  نشسته بودم رو صندلی تو اتاق انتظار! دیدم در یکی از کلاسا بازه و توش یه عالمه پسر بچه ی شیطون بلا نشسته بودن و بعضی هاشونم از در و دیوار بالا میرفتن.... ما هم که عاشق نی نی! خوشمزه

همینجوری داشتیم سیر و سیاحت میکردیم که دیدیم یکیشون داره ما رو نگاه میکنه... شیطنتمون گل کرد و براش زبون در آوردیم و چشمک زدیم! این شکلی: زبان چشمک (البته یه خورده جمع و جور تر و خوشگلتر!) بعععله.

سیم ثانیه بعد دیدیم یک پسر دیلاق! از اون کلاس اومده بیرون و واسه ما عشوه میاد و از اون نگاه های چیز میکنه به ما! (استغفرالله!) دقیق شدیم دیدیم بععله! همون نی نیه که ما براش زبون درازیدیم استرس خاک عالم. من از کجا میدونستم با این قیافه ی غلط انداز بچه گونه اش (که الان یادم نیس چه شکلی بود) اینهمه بزرگه... تعجب

حالا طرفم ذوق کرده یکی تحویلش گرفته هی چپ و راست میرفت می اومد! فکر کن! یعنی اینجوری شده بودم: سبز

یکهو نگاش گردم یکی از اون چشم غره های اساسی زدم تو کارش موش شد رفت سر کلاسش نشست.

قهر بی تربیته بی جنبه. حالا من فکر کردم تو نی نی هستی خودت نفهمیدی که من اشتباه فکر کردم؟! والله!

نتیجه ی اخلاقی: از آن به بعد دیگر برای هیچ کودکی تا زمانی که هویت و سن دقیق شناسنامه ای اش را کشف نکردم ادا و اصول در نیاوردم!

از من به تو نصیحت نوشت: عزیزم همیشه به یاد داشته باش که ممکنه تو یه کلاس زبان همه ی بچه ها از نظر درسی تو یه سطح باشن ولی از نظر سنی نه! یول

روزای جمعه هیشکی درس نمیخونه. شما چطور؟

 

با تشکر از آقای مهیار جهت اصلاح: منضبط درست میباشد.

[ جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

نمیخواستم امروز آپ کنم...

اما با این بارون قشنگی که از دیروز داره میباره و این هوای عالی... حیفم اومد نیام و چیزی ننویسم... اومدم حداقل یه رد پایی از امروزم بذارم... (وای چقد امروز عاشق سه نقطه شدم... مژه دلم میخواد همش اینجوری کنم:... ... ... ... حال میده ها نیشخند ... ... ... از خود راضی - جهت اطلاع من کاملا سالم هستم مخصوصا از لحاظ فکری و عقلانی ابرو)

... نمیدونم چرا اما یاد روزای اول مهر افتادم و بوی کتاباو دفترای نو...

هوس یه لیوان بزرگ چای کردم که برم رو سالن خونه بشینم و فقط بگیرمش تو دستامو به بخارش نگاه کنم وقتی بارون نم نم میباره... اما نخورمش و وقتی که سرد شد دوباره برم داغشو بریزم تو لیوانم و دوباره به بخارش نگاه کنم... (بدون دوک و کنت و لویی البته دروغگو تنهایی  خیال باطل)

چقد نفس کشیدن خوبه وقتی خدا اینقد مهربونه. قلب

دلم میخواد تا شب کنار پنجره ی اتاقم بشینم و به دونه های لطیف بارون نگاه کنم... (دونه نه قطره! نیشخند- یه اپسیلن رمانتیکم که میشیم این وجدان غلط صرفی و نحوی و املایی ولمون نی کنه منتظر)

م م م ... خب از چی بنویسم... متفکر

یول سوالی که امروز موجبات خارش مغز من رو فراهم کرده اینه که من تاحالا ربط این قضیه رو پیدا نکردم که چرا دقیقا وقتی که ما حیاطمونو میشوریم حتی اگه 15 مرداد و گرمترین روز سال باشه بعدش بارون میباره (نخند بابا راس میگم...) اینو با افراد مختلفی در میون گذاشتم و بعضیهاشون هم تجربیاتی مشابه من داشتند یول مثلا عمه ی من هر وقت لباس میشوره بارون میباره و دوستم اینا هر وقت ماشینشون و میشورن بارون میباره و یه دوست دیگه اینام وقتی پنجره های خونشونو تمیز میکنن (لازمه بازم یاداوری کنم که مشکل عقلانی ندارم؟ ابرو منتظر نه؟ پس اینجوری عاقل اندر سفیه نگاه نکن ابرو) بعدش یه خورده که در این باب! تامل کردم ملتفت شدم که همه ی این حوادث مربوط به شستشو هستن!

یه چندتا سر نخ هم پیدا کردم البته یول نگاه کن: با توجه به چرخه ی آب و همونطور که وقتی کلاس دوم که بودیم یاد گرفتیم و بنا به یکی از قوانین نیوتون که شماره ی قانونش یادم رفته که مفهومش اینه که ماده کم یا زیاد نمیشه فقط از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه و اینکه اگه یه چیزی کم شد باید یه جانشین براش پیدا کرد و نه اینکه همش تولید کرد مثل وزیر ورزش جدید التاسیس که تازه اختراع شده و اینکه یارانه ای شده همه چی و اینا و اینکه ممکنه تو 50 سال آینده (البته اگه تو حادثه ی 2012 جون سالم به در ببریم از دست فراماسونر ها ی پررو ... ) جنگ آب در خواهد بگیره (کی گفته غلط نحوی داشتم؟! زبان ) و ممکنه مجبور بشیم به جای آب نوشابه بخوریم و حیاطمونو با رانی بشوریم و لباسهای یک بار مصرف بپوشیمو صبحا که بیدار میشیم کسی نگه برو دست و روتو بشور از خود راضی و دیگه نریم حموم و مسواکم که تعطیل میشه و هزار جور مساله ی دیگه که زحمت لیست کردنشو میندازم رو دوش خودتونه محترم و اینا به این نتیجه رسیدم که... متفکر ... هنوز به نتیجه ی خاصی نرسیدم راستش نیشخند خجالت حالا فرضیه ی اولیه اینه که یا تا میتونیم حیاط بشوریم که همش بارون بیاد ذوق کنیم... یا تا میتونیم حیاط نشوریم که این آبا ذخیره بشن و 120 سال دیگه هر ماه یه قطره از آسمون بیفته پایین و CIA و موصاد و FBI با گروه ضربتشون بیان برش دارن با قطره چکان لیزری و ببرن بذارنش تو موزه ی محافظت شده تا  شونصد میلیارد دلار بلیط بخریم و بریم با بچه ها و نوه نتیجه هامون ببینیمش و عینکمون و رو دماغ گنده امون جابه جا کنیم و با یه فیگور عاقل اندر سفیه (همون مدلی که شما الان دارید به من نگاه میکنید گاوچران ) بهشون بگیم: ببین ننه جون... یول این چیزی که الان مشاهده میکنی اسمش قطره ی آبه... ما اون موقع ها که جوان بودیم یه چیزی داشتیم به اسم شیر آب بازش که میکردیم یه عالمه ازینا میریخت بیرون و ما هم بازش میذاشتیم و میرفتیم پی کار و زندگیمون تا هر وقت که لازم شد بیایم دستمونو بشوریم و مجبور نباشیم دوباره بازش کنیم و به یه شیلنگ وصلش میکردیم و کل خونه زندگیمون و باهاش میشستیم و یه عالمه کار باهاش میکردیم و تو حموم استخر درست میکردیم و ... ... ... یادش به خیر اونموقع ها... !

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

امروز وارد ٢۴ سالگی میشم ساعت ۵ بعد از ظهر. احساس خیلی خاصی ندارم. بیشتر ناراحتم تا خوشحال... نمی دونم. همش فکر میکنم میتونستم تو اینهمه سال کارای زیادی انجام بدم که ندادم.

[ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

یادش به خیر... افسوس
امروز داشتم فکر میکردم پارسال اینموقعها چقد سخت میگذشت... دلم میخواست بخوابم تو این هوای خواب آور بهاری خمیازه اما کلی ترجمه و تحقیق نیمه کاره داشتم منتظر. کتابای باز نکرده... یه عالمه داستان و روزنامه که باید ترجمه میشد و میدادیم دست استاد ... مون تا اگه حال داشت یه نگاهی کنه و یه نمره ی قبولی! مرحمت کنه بهمون. خیال باطل ترم آخر هم حس و حال خوبی داره هم یه جورایی حس غربت به آدم میده... بچه بزرگتر دانشگاهی اما دیگه موندنی نیستی! از همه جای دانشگاه خاطره داری مخصوصا از آینه ی توالت! از خود راضی به ترم اولیا حسودیت میشه به اونایی که تو محوطه کرکر میخندن بیخیال همه چی.
اما الان  دلم میخواد زمان بره عقب.
دلم تنگ شده واسه قدیمام. واسه خود قدیمیم.

دلم میخواد برم عقب...
اولین روز دانشگام... وقتی...

نه عقبتر.. روز انتخاب رشته. آره کاش میرفتم روزی که میخواستم انتخاب رشته کنم یه دانشگاه بهترو انتخاب میکردم و میذاشتم برامم مهم نباشه که اگه برم مثلا سمنان درس بخونم شاید دلم واسه مامانم تنگ شه...

نه. اصلا میرفتم روز کنکور و وقتی دیدم  دوست دبیرستانم که اونهمه بهم نارو زده بود و اونهمه نامرد بود رو صندلی پشت سرم نشسته میزدم تو گوشش و دلم خنک میشدشیطان(اما تنها کاری که کردم این بود که نگاهش نکردم... ابله-بس که مهربون و بخشندم!)

چرا روز کنکور؟ کاش میرفتم اون صبح مسخره که دوستم "س" تو حیاط مدرسه صدام کرد تا یه چیزی بهم بگه و من باید بلند جوابشو میدادم و میگفتم: نه!

باید دوستامو عوض میکردم. باید قویتر میبودم! (چه فعلی!)
نباید میذاشتم خیلی چیزا کش پیدا کنه. نباید میترسیدم.
کاش مهربون نبودم (از خود راضی هم نبودم!)

نه کاش میرفتم عقبتر. میرفتم سال دوم راهنماییم...
کاش هرچی رو که میدیدم و میشنیدم باور نمیکردم. هرچی میکشم از دوست نابابه. هنوزم که بهشون فکر میکنم حالم به هم میخوره. از اونا که اینقد بد بخت بودن که جلوی پیشرفت دوست صمیمیشونو میگرفتن حتی با دزدیدن کتاباش... کاش چشمامو باز میکردم.
کاش عقلم به چشمم نبود. بدم میاد از خودم که بازم باهاشون بودم حتی تا دبیرستان... یول
الان که 6 ساله ازشون فاصله گرفتم هنوزم شبا کابوسشونو میبینم...! (فکرکن!) هنوز...گاهی فکر میکنم دوست خوب فقط یه افسانه ست که آدما واسه گول زدن خودشون سر هم کردن... افسوس
اما بازم دمشون گرم. آدم شناسیم خوب شده. گاوچران

کاش بازم میرفتم عقب.

کاش میرفتم عقب تر... کلاس پنجم... کاش به معلمم دروغ نمیگفتم... (عجب روزی بوداقهقهه)
هنوز یادمه اونروز. شاگرد اول کلاس بودم. اما یادم رفته بود که اونروز امتحان داشتیم و به جای 20! شدم 19/25. خانوممون ازم پرسید مریم؟ چرا سوال به این راحتیو اشتباه نوشتی؟
منم مثل فرفره یه دروغ سرهم کردم . گفتم: خانوم دیشب مهمون داشتیم من باید کمک مامانم میکردم فرصت نشد که درسامو بخونم!! دروغ شاخدار! مهمونی در کار نبود اصلا... اون موقعها کارای خود منم مامانم انجام میداد چه برسه به اینکه من بخوام کمک مامانم کنم وقتی مهمون داریم!...
(توضیح: کلا من استعداد سرشاری تو دروغ گفتن دارم. مخصوصا دروغ فی البداهه! همچین دروغ میگم که خودمم کاملا باور میکنم که اینی که میگم واقعیه! اما سوء تفاهم نشه ها. من اصلا ازین استعداد خدا دادیم استفاده نمیکنم. افتاده ور دلم داره خاک میخوره! من همون اندازه که از دروغ شنیدن بدم میاد از دروغ گفتنم بدم میاد. باور کن)
کجا بودیم.. آهان خلاصه کل اون زنگ قیافه ی مامانم تو ذهنم بود که داره کارای منو انجام میده و منم دروغکی به خانوممون گفتم که داشتم واسه مامانم کار میکردم... همچین بغض کردم که نگو (منم دل رحم و احساساتی!) زنگ تفریح که خورد تند پریدم جلو در کلاس پیش خانوممون اعتراف کردم که دروغ گفتم و در مقابل کلاس اولی هاو دومی هاو... همه بچه های مدرسه که از کلاساشون می اومدن بیرون و من براشون مثل الگو بودم (نخند بابا! من اونموقعها کسی بودم واسه خودم) گوله گوله اشک ریختم... یادش به خیر. چقد پاک بودیم تو بچگی...

دیگه حوصله ندارم برم عقبتر و بازم از سادگیام بنویسم... اما دوران بچگیمو دوس دارم... خیلی شیرین بود... الانم شیرینه. زندگی پره از تصمیمایی که باعث میشن راهت کج و کوله شه. کلا چیز جالبیه زندگی...مژه

اینا غرغر نبودنا! فقط دلم میخواست این حرفا رو اینجا بنویسم. همینجوری. محض الکی شاید. شایدم کرم دارمو نمیدونم نیشخند

نمیدونم چی شده که دارم نبش خاطرات میکنم امروز. دلم تنگ شده واسه خودم. واسه اونی که باید میشدم اما نشدم. واسه مریمی که آرزو داشتم باشم ولی ازش فاصله گرفتم... به اندازه ی سالهای عمرم...
یعنی چقد راه تا آخر زندگی مونده؟ یعنی مریم ٢-٣ سال دیگه بازم اینهمه اشتباه میکنه؟

آش نوشت: چه آشی شده این پست! از همه چی نوشتم!

دلم نوشت: دلم میخواد خودمو محکم بغل کنم...

[ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

خمیازه

دو روز و نیمه که نخوابیدم. یه جورایی رو به موتم. از شدت خواب و خستگی دارم میمیرم اما انگار یادم رفته خوابیدن چه مدلی بوده افسوس

بزار بگم قضیه از چه قراره... یول

جونم براتون بگه که من کلا از رمان خوشم نی آد. چونکه تو همه رمانا همه چی آرمانیه. همه آخر خوشگلی و پولداری و خوش تیپی هستن و درون مایه همشون عشقولانست. یه جورایی انگار بیشتر این رمان نویسایی که در پیت هستن و فقط بلدن عشقولانه بنویسن عقده هاشون رو رمان میکنن. (انقد ار کلمه ی عقده بدم میادددد. اما اینجا مترادف نداشت که جاش بذارم. complex عینک)

حالا عشقولانه ای که آخرش خوبه رو میشه تحمل کرد... اما واسه عشقولانه تراژدی باید حداقل یه ساعت و نیم گریه کنینگران حال نوشتن ندارم وگرنه بیشتر موشکافی میکردم این بحثو!یول

بگذرم. هیچی دیگه. من پریروز تو چندتا برنامه که رو گوشیم نصب میکردم یه رمانم بود. همینجوری عشقی نصب کردم و چشمت روز بد نبینه اقدس جون! صفحه اولشو که خوندم (ساعت 8 غروب بود) ساعت 4:45 دقیقه صبح تمومش کردم (لا مصب شروع که میکنی حس فضولی نمیزاره بزاریش زمین کههیپنوتیزم)و تا ساعت 5 هم داشتم واسه دختره گریه میکردم و بعدش دیگه خوابم نبرد... مرضی که دارمم اینه که صبح که میشه وقتی سر و صدای تلفن کردنای مامانو کارای روزانش شروع میشه دیگه نمیتونم بخوابممنتظر

گذشت و گذشت این سر درد من از بیخوابی تا شب شد. (همه چشم امیدمم به این شب بود که شاید بتونم بخوابم) تقریبا 30 ساعت بود که نخوابیده بودم... اوووف داشتم میمردم.

زودتر رفتم بخوابم که این بی خوابیام جبران شه. (علمی نوشت: برای جبران هر یک ساعت بی خوابی بدن ما به 2 ساعت خواب نیاز دارد-یعنی اگه خوش بینانه نگاه کنی من حداقل باید 16 ساعت میخوابیدم)

از ساعت 11 شروع کردم به خوابیدن... اما خوابم نی برد کهنگران ساعت 1 شد... 3... 6...

7... و من همچنان بیدار بیدم!

ساعت 7:30 اینا بود که دیگه یادم نیس چی شد که با صدای زنگ تلفن کوفتی بیدار شدم...

ساعت 8:20 بود. یعنی کی میتونست باشه؟ از ترس مردم. (همیشه از تلفنای آخر شب و اول صبح میترسیدم. فکر میکنم کسی میخواد خبر بد بده-خواهشا روانشناسیم نکن! هیچ پیش زمینه بدی ندارم تو این رابطه. ذاتیه ابرو)

گوشی رو ورداشتم.

من با صدای خواب آلود و چشمای بسته: الو؟ خمیازه

خانوم منشی: سلام. خوبید؟! مریم خانوم؟؟؟؟؟!!!! (پسر خاله هم میشه زود زبان)

من با بی حوصلگی و عصبانیت: بله. بفرمایید عصبانی

خ.م: ئه وا ببخشید خواب بودیییییید؟ (با همون لهجه ی مخصوص تمام منشی های محترم)

من: (زبان درد و بلا به جونت نگیره. جز جیگر نگیری!-من اصولا اهل فحش و اینا نیستم) الان بیدارم! بفرمایید! (معلوم نبود چی میگفتم! شاید فحشم دادم یادم نیس!)

خ.م: دکتر قراره ساعت 10 برن جایی شما میتونید واسه نوبت امروزتون الان! تشریف بیارییییید؟

من: تعجب الااااان؟ (ای مرگ بگیری) اگه نتونم چی؟ نمیشه فردا بیاااام؟ مژه (آخه من یه ساعت و نیم طول میکشه آماده شم!)

خ.م: نه خانوم. نوبتای فردامون پره خنثی

من: باشه. منتظر

خ.م: پس تا بیست دقیقه دیگه!!!!!!!!!!! اینجا باشید مژه

من: ( کلافه ) باشه. خدافظ.

 

ایییییی خداااااا. تازه داشت خوابم میبردنگران

تو یه حرکت ضرب الاجلی (درست نوشتم؟!) آماده شدم رفتم اونجا. وااای. خوب شد بابا منو رسوند. با اون قیافه داغونم. ده دقیقه ای کارم تموم شد.... وای خدا حالا با این قیافه خواب آلو و چشمای قرمز و تلو تلو خوران! چگونه به خانه برگردم؟! با همه سرعتی که میتونستم سرمو انداختم پایین از کوچه پس کوچه برگشتم به منزل!

طبق مرض همیشگیم دیگه خوابم نبرد. رفتم یه دوش بگیرم سر حال شم... نشدم. بعد از ظهرم مهمونی دعوتم... حدود 2 ساعت دیگر! کی حال آماده شدن و اینا رو داره ه نگران

اوووففففففف

خدا کنه امشب خوابم ببره

باید قید باشگاهمو بزنم که فردا بتونم بخوابم....

خواااب.... این آرزوی دست نیافتنی... خیال باطل (متفکر فکر کنم واقعا این بی خوابیا داره روم تاثیر میذاره! زودتر جمعش کنم تا آبرو ریزی نکردم با خل نوشته هامزبان)

دوشنبه نوشت: دیشب یه دو سه ساعتی خوابیدم! اما نچسبیدخمیازه

[ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیشب ازون شبایی بود که تکلیفم با خودم مشخص نبود! یعنی نمی دونستم چه مدلی بخوابم که خوابم ببره! یه ساعت تلاش کردم و انواع مدلها رو امتحان کردم: چپکی! راستکی! دمرکی! قوزکی! جنینکی! بالش بغل! بغل بالش! سر رو بالش! بالش رو سر! ... مخلص کلوم اینکه مدلی نبود که اختراع شده باشه و تستش نکرده بوده باشم! (ماضی بعید!-یادش به خیر همیشه زبان فارسی بیست میشدمخیال باطل)
بالاخره در یک حرکت اختراعی یه مدل تازه کشف کردم که میتونید شرحش رو در ادامه بخونید! :
بالش زیر سر! صاف خوابیدم. پاهامو خم کردم. (البته قبلش با پتوم -دیشب هوا سرد بود- صورتمو قاب گرفته بودم یعنی کاملا پتومو کشیدم روم و آوردمش تا بالای گوشم و فقط صورتم معلوم بود!) انگشت اشاره ی دست چپم پشت گوش چپم و دست راستم روی پای راستم! (بی ادب! من خیلی هم مغزم سالمه!)
نکته: لطفا سعی نکن منو تو این حالت تصور کنی چون تا فردا مجبوری بخندی! نیشخند
یه خورده که تو این وضعیت بودم دیدم نه! داره خوابم میبره! مغروق شادی بودم که بد ترین اتفاقی که میشد بیفته برام افتاد! حدسم نمیتونی بزنی!

... ای روزگار... همیشه با من سر جنگ داری! هیچی دیگه.... دیدم کله ی مبارک میخاره! (هپلی خودتی! من هر روز میرم حمومابرو) بعله دیگه... من که حسابی قفل و زنجیر شده بودم بعد خاروندن نقطه ی مذکور یه مدل دیگه اختراع کردم.... به پهلوی راست خوابیدم. (مدل جنینکی) بازم همونطور که براتون تشریح کردم صورتمو قاب گرفتم و مشت دست چپمو گذاشتم روی لبم. اما این بار محض احتیاط دست راستمو گذاشتم توی موهام! (چی فکر کردی؟ من کلی فیلسوفم!) یه خورده گذشت دیدم نه خیر! خوابی که پرید دیگه پریده! (با اقتباس از یکی از آهنگای یه خواننده ی اون ور آبی!) تصمیم گرفتم فکر کنم یه خورده... (نکته: قبلنا به این کار میگفتن گوسفند شمردن!)  به گذشته که عمرا فکر کنم. تصمیم گرفتم به آینده ی درخشانم بفکرم! شروع کردم ... از قبولی ارشدم و استاد دانشگاه شدن تا شب خواستگاری و چه لباسی بپوشم و عقد و عروسی و مدل لباسم و شوهر خوشبختم و اولین نی نی و .... همینجوری فکر کردم و فکر کردم تا رسیدم به 106 سالگی...! دیدم نه! این خوابه نمیاد! یه چندتا فحش با تربیتی فرشتهتقدیمش کردم و چشامو بستم... چشامو که باز کردم دیدم ساعت ١٠ صبح یک روز دل انگیزهمژه

نتیجه اخلاقی:
1.هیچوقت دمرکیه چپکی نخواب به قلبت فشار میاد.
2.این دفعه نکته اخلاقی همون یکی بود. (عزیزم یه خورده تلاش کن خودت یاد بگیری. تا کی من لقمه رو درسته بذارم تو دهنت؟ اه. پاشو برو درساتو بخون مگه امتحان ترم و اینا نداری؟عصبانی)

تبلیغ نوشت: برای کشف مدل خواب مخصوص خودتان با ما تماس بگیرید! ارائه ی انواع مدل های جدید خوابیدن برای بیخواب های بد بخت!

[ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]

I want to be kissed in the rain.
I want to watch the sunset with someone I love.
I want to receive a call at 3 am
and hear the person on
the other line saying “I love you.”
I want to watch a fireworks display with someone special.
I want to receive flowers on the most unexpected time.
I want to be serenaded with a romantic love song.
I want surprise visits when I’m sick.
I want a peaceful walk along the beach.
I want to just lie on the grass and stargaze.

I want to slow dance under the moonlit sky.

[ دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]