نق داریم در حد ماهواره ی امید 2!

دلمان شیرینی خامه ای میخواهد به اندازه ی قد خودمان (165 سانتی متر!) پر از خاااامه. شیرینی خامه ای میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان یک نان تنوری داغ غ غ میخواهد کنار یک چوب آب نزول اجلال کنیم مثل قحطی زده ها میل کنیم. نان تنوری میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد یکی از دوستانمان بیاید باهم کرکر بخندیم حتی به جرز دیوار. رفیق فابریک میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد مثل چی از آسمان باران ببارد برویم زیرش چهار زانو بنشینیم هی بخورد به سر و صورتمان غش غش بخندیم. هی مادرمان بیاید ما را جمع کند تا آبرو ریزی نکردیم. باران میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد 1 عدد بچه ی 2 سال و سه ماهه داشتیم حوصله اش سر میرفت دستش را میگرفتیم میبردیمش پارک از روی نیکمت بازی کردنش را میدیدیم و پزش را به همه میدادیم که این عسل منه! بچه میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد فیلسوف زبان بودیم و همه چیز را در باره ی زبان شناسی و آوا شناسی و آزمون سازی و نظریه ها و این چیزهای زبان میدانستیم و مجبور نبودیم روزی 5 ساعت درس بخوانیم. میخواهیم پروفسور باشیم. همین الان ن ن ن .

دلمان میخواهد یک باغ گل داشتیم که فقط تویش رز صورتی و نباتی و زرد میکاشتیم و هی میرفتیم بویشان میکردیم و خوشگل هایش را جدا میکردیم و میزدیم به موهایمان. باغ گل رز میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد پرنسس بودیم و از آن لباس های چین چینی و پف دار میپوشیدیم و هر روز موهایمان را فر میکردیم و تاجمان را برق میانداختیم و یک ندیمه ی مخصوص داشتیم که برایمان از پرنس قلمرو همسایه خبر می آورد و باهم نخودی به راه رفتن پر فیس و افاده اش میخندیدیم. دلمان تاج میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد بیل گیتس بودیم و دنیا را میترکاندیم و همه به شرکت! ما حسودی میکردند. مغز میخواهیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد کریستن استیوارت بودیم و در توایلایت بازی میکردیم و خون آشام میشدیم و ملت کف میکردند که ما چقدر با ادوارد عشقولانه ایم! دلمان نگاه عاشقانه ی رابرت پتینسون میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد از آن کفشهایی داشتیم که وقتی چشمت را ببندی و تصور کنی میروی به هر کجا که دلت میخواهد و سه سوت بعد میتوانی برگردی سر جای اولت. دلمان کفش جادویی میخواهد (ترجیحا طلایی باشد با نگین های زیاد). همین الان ن ن ن.

دلمان شنل جادویی هم میخواهد. که هر وقت پوشیدیم نامرئی بشویم و هر غلطی که دوس داشتیم (البته دور از جانمان!) انجام دهیم! دلمان شنل جادویی میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد والت دیزنی به افتخار ما یک کارتون انیمیشن جدید و عشقولی و فانتزی درست کند و به ما تقدیم کند. دلمان کارتون جدید میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان یک پیراهن کوتاه و حریر سفید میخواهد که بپوشیم و برویم لب دریا موهایمان را در باد رها کنیم و احساس رمانتیکی بهمان دست بدهد. دلمان ساحل اختصاصی میخواهد. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد گارسون یک فست فود شویم و هی سرمان شلوغ شود و هی مشتری داشته باشیم و هی کار کنیم و آخر شب آش و لاش به خانه برگردیم. دلمان میخواهد گارسون بودیم. همین الان ن ن ن.

دلمان میخواهد یک نفر بود انقددددر کتکش میزدیم انقققددرر مشت و لگد حواله اش میکردیم تا با فرش زمین یکسان شود. آی حال میداد. دلمان یک عدد کتک خور میخواهد. همین الان ن ن ن.

از همه بیشتر دلمان این کفش را میخواهد. واقعا هم میخواهد. همین مدل و همین رنگ را. همین الان هم میخواد. میخواهیم بپوشیم در اتاقمان راه برویم و کیف کنیم! وای این کفش را میخواهییییممم. همین الااااننننن.

 

 

وای چقدر چیز میز میخواهیم. خسته شدیم از نوشتن وگرنه باز هم میخواستیم. مثلا جیغ جیغ کردن در شهر بازی و آبتنی در استخر توپش و یک عروسک پارچه ای نرم که دوبرابر سایز خودمان باشد و یک ظرف بزرگ ماکارونی و کلی چیزهای دیگر...

[ شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]