بععله! من خودم غر و نغ داشتم. سرمم درد میکرد. رفتم دیشب اون مهمونی؟ عروسی؟ جشن؟ عقد؟ حموم عمومی؟ حالا هرچی که بشه اسمشو گذاشت... نغم بیشتر شد و اعصابم خوردتر. افسوس

اوووف انگار کسی زورشون کرده که وقتی قراره دو ماه دیگه جشن مفصل بگیرن الانم یه شب کل فک و فامیل رو جمع کنن خونشون تو این گرما. یعنی من ساعت 9 رفتم اونجا ساعت نه و نیم لج کردم که بریم خونه! تا این حد!

دیگه خلاصه اینکه: گرم بود. شلوغ پلوغ بود. موهام همش خراب شد. یه عالمه نی نی زر زرو همه جا پخش و پلا بودکلافه. فریاد های گوش خراش کودکانِ برگ گلی که باهم بازی! میکردن و صدای بلند آهنگ های بری باخ! و ازین خز و خیل ها گوش را نوازش میداد و صحرای محشری بود واسه خودش! نگران

بحث هایی که یک طرفش من بودم هم با این جمله آغاز میشد:

وای چقد خوشگل شدی امشب! مژه

چقدر طلایی بهت میاد! از خود راضی

چرا زودتر نیومدی؟ ابرو

منتظر و با سوال و جواب های نخ نما شده ای با این مضمون ادامه پیدا میکرد:

چیکارا میکنی؟ خنثی

شغل ثابت پیدا نکردی؟ قهر

استخدام نشدی جایی؟ زبان

واسه ارشد میخونی دیگه؟ عصبانی

و بلا استثا به این جمله ختم میشد:

ایشششالله عروسی شما به همین زودیا! (سبز)

یعنی اگه عروسی من این مدلی میشد چهار زانو مینشستم اون وسط و با صدای بلند هاااای هااای گریه میکردم تا شوهرم بیاد منو از اون وسط جمع کنه ببره طلاق بده! تا این حد یعنی! گریه

جالب این بود که عروس خانوم خیلی ریلکس و با آرامش نشسته بود و لبخند میپاشید به صورت حضضضار خیال باطل و من خیلی بهش حسودیم شد که اینهمه با جنبه و با سعه ی صدر برخورد میکنه با حوادث متفکر.

بعله دیگه! منم خونسسسسرررددد! دروغگو

11و نیم اومدیم خونه و من با تمام احساس اتاقمو بغل کردم و قربون صدقش رفتم و تصمیم گرفتم تا 10 سال آینده هیچ مراسمی رو به قدوم خودم گلباران ننمایم!! دروغگو (همینم مونده که بگن فلانی تارک دنیا شده!)

پی نوشت: جا دارد در اینجا برای این دو گل نوشکفته آرزوی خوشبختی کنم.فرشته

[ چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]