یه سلام خسته و کوفته!

نوشتنم نمیاد امروز ولی اومدم اینو نشون بدم:



این کجاس به نظرتون؟

یه رودخونه بودش ظاهرا! اونم تو یه جای خیلی دور و بکر! و جایی که مثلا ساکنینش همشون درست حسابی و با فرهنگن (خیر سرشون!)

یه روستا... روستا که نمیشه گفت یه شهرک... نه. یه جاییه! بالای کوه. خیلی بالای کوه. تو مسیر جاده هراز که فرعی میخوره میره بالا. تقریبا هم تموم خونه هاش ویلاییه و ساکنینش برای تفریح و استراحت میان اونجا. اینم یه نما از اونجا:




دوست بابام دعوتمون کرده بود که باهم بریم اونجا. پنج شنبه و جمعه اونجا بودیم. چه هوایی بود. عاااااالللیی. یعنی من موقع برگشتن بغض کرده بودم که باید برگردیم. معرکه بود آب و هواش. جمعه بعد از ظهر رفتیم برای بار شونصدم کوه نوردی؟ کوه پیمایی؟! پیاده روی؟! که همون دوست بابا این رودخونه رو نشونمون داد. یعنی من نزدیک بود بشینم همونجا رو زمین گریه کنم! چرا آخه؟ مگه این طبیعت مال خودمون نیس؟ واقعا خجالت آور نیس یعنی؟ یعنی فرهنگ زباله نریختن اینقدر نا ملموس و سخته که هنوز هم باید یاد یه آدم جا افتاده و میان سال داده بشه هم یاد یه بچه که تازه داره میره پیش دبستانی؟ متاسفم واقعا برای خودمون با این آدما. یعنی تویی که الان داری آشغالاتو خالی میکنی تو این رود خونه (که الان داره خشک میشه بس که توش زباله ریختن و باید بهش بگیم جوب آب) به این فکر نمیکنی که شاید مثلا سال دیگه هم بخوای برگردی باز هم از این محیط لذت ببری؟ چه وضعشه آخه.

اااااه (اگه نغ زدن های من رو دنبال کرده باشید باید الان بدونید که از نغ تک کلمه ای استفاده کردم!)

-بخشید اگه عکسا یه خورده کوچولو هستن. آخه حجمشون خیلی بالا بود هم کمش کردم هم سایزشو کوچولو کردم که بشه گذاش این تو.

[ شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]