در تکرار روزانه های خود مدفونم

عجب باتلاقیست روز مرگی

اما من دست و پا نمیزنم

نجات نمیخواهم

من یک الهه ی زمینی ام که خو کرده ام به عادت هایم

سرخوشم با اینهمه تکرار اینهمه نکرار و اینهمه تکرار...

سرخوشم با میوه ی صبحانه ام

و دیگر نمیترسم از شب هایی که از پنجره ی اتاقم صدای دعوای گربه های خیابانی را میشنوم

من, یک قبر میخواهم

برای دفن چشمانم -که دوست میداشتیشان زمانی-

میخواهم زنده به گور کنم اشک هایم را نیز.

از شرم زمانی که بی اختیار جاری میشوند و

آبرویم را میبرد سادگی چشمانم

میخواهم ذخیره کنم نگاهم را برای دیدارت...

.

.

.

جام بزرگی در دست

لب ساحل تفکر نشسته ام...

و مینوشم و مینوشم و مینوشم... -سیراب نمیشوم گرچه-

من مهمان نوازم مهربان

بفرمایید یک لیوان, بزرگ تنهایی میل کنید.

 

 

خودم

[ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]