دیروز

نشسته رو مبل. پاشو انداخته رو پاش. چشمام به چشماشه که همیشه از مدل آرایشش خوشم می اومد خیال باطل.

داره از تربیت بچه هاش حرف میزنه عینک. میگه: "اصلا نمیتونم به بچه هام بگم اینکارو نکن اون کارو نکن. دلم میخواد هر کاری دلشون خواست انجام بدن. دوس ندارم محدودشون کنم...." ابله

***

امروز

نشسته رو مبل. پاشو انداخته رو پاش. به بچه ی 4 ساله اش نگاه میکنم که داره به وسائل تزئینی خونمون دس میزنه و من حرص میخوردم که با چه وسواسی چیده بودمشون منتظر. هرچقدرم بهش بگی بیا اینجا و خرش کنی ! و فلان و بهمان بدتر میکنه.

چشمام به چشماشه که بی تفاوت با لبخند میگه: "نمیدونم چیکار کنم! اصلا به حرفام گوش نمیکنه!" با همون آرامشی که نشسته فقط یه بار بهش میگه: "عزیزم بیا بغل مامان بشین!" دیدم الانه که هرچی رو میزه بریزه رو سرش. بلند شدم با یه لبخند مصنوعی براش توضیح دادم که اگه دست بزنه وسایل میریزه رو سرش - اومد کنار با یه میز دیگه سرگرم شد که خطرش کمتر بود...!!

تو دلم خدا خدا میکردم که زودتر برن از خونمون... همین.

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]