صبح

خونه ی خودمون

ریییینگ...

ریییینگ....

ریییییییینگ....

(صدای زنگ تلفنه!)

برمیدارم: الو؟ خمیازه

مادرجون: سلام مادر خوبی؟

من: مرسی شما خوبین؟ صبحتون به خیر

م ج: مریم جان مامان که خونه نیس. خسته شدی اینهمه تو خونه. بابا اینام که میرن سر کار. بیشتر کارای خونه هم که با شماست. پس امشب شام بیاین خونه ی ما حال و هواتون عوض شه.

من (از اونجایی که میدونم مادرجون اونقد تعارف میکنه که باید تسلیم شم همون اولش قبول کردم!): چشم. پس شمام زیاد خودتونو خسته نکنید من خودم غروب میام کمکتون.

م ج: کاری که نمیکنم. یه غذای حاضری دور هم میخوریم.

من: دستتون درد نکنه پس شب مزاحم میشیم. ابله

....

غروب

خونه ی مادرجون

من رو به روی مادرجون نشستم. من مادرجونمو نگاه میکنم مادرجون منو خمیازه

شونصد بار در مورد یه موضوع صحبت میکنیم و شونصد بار جمله های تکراری.

مادر جون حرف میزنه و من تو فکر اینم که اگه خونه مونده بودم میتونستم کلی کار انجام بدم...

مثل اقدس خانوم و زری خانوم تو فیلما من سالاد درست کردم و مادر جون سیب زمینی پوست میکرد. من غذا رو هم میزدم و مادر جون نمک میریخت تو غذا... دلقک


شب

خونه ی مادر جون

وای بابا اینا چقد دیر کردن. حوصله ام سر نرفت اما من و مادر جونم حداقل 50 سال اختلاف سنی داریم خب در باره ی چی حرف بزنیم...

بابا اینا ساعت 10/5 اومدن.

بعدشم من و برادره شامو آماده کردیم. من و برادره سفره رو جمع کردیم. من ظرفارو شستم! آشپز خونه رو تمیز کردم اومدم کنار بابا اینا نشستم بعدشم که میوه آوردم! و ... کلا حسابی اون شب استراحت کردم دروغگو. موقع خدافظی مادر جون گفت مریم جان هروقت حوصله ات سر رفت بیا پیش من فردام ناهار بیاین اینجا! من (تعجب): دستتون درد نکنه امشب حسابی بهتون زحمت دادیم!!!!

آخر شب

خونه ی خودمون

من جنازه رو تختم.

توضیحات:

اصلا من غر زدم؟! ابرو

[ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]