خمیازه

دو روز و نیمه که نخوابیدم. یه جورایی رو به موتم. از شدت خواب و خستگی دارم میمیرم اما انگار یادم رفته خوابیدن چه مدلی بوده افسوس

بزار بگم قضیه از چه قراره... یول

جونم براتون بگه که من کلا از رمان خوشم نی آد. چونکه تو همه رمانا همه چی آرمانیه. همه آخر خوشگلی و پولداری و خوش تیپی هستن و درون مایه همشون عشقولانست. یه جورایی انگار بیشتر این رمان نویسایی که در پیت هستن و فقط بلدن عشقولانه بنویسن عقده هاشون رو رمان میکنن. (انقد ار کلمه ی عقده بدم میادددد. اما اینجا مترادف نداشت که جاش بذارم. complex عینک)

حالا عشقولانه ای که آخرش خوبه رو میشه تحمل کرد... اما واسه عشقولانه تراژدی باید حداقل یه ساعت و نیم گریه کنینگران حال نوشتن ندارم وگرنه بیشتر موشکافی میکردم این بحثو!یول

بگذرم. هیچی دیگه. من پریروز تو چندتا برنامه که رو گوشیم نصب میکردم یه رمانم بود. همینجوری عشقی نصب کردم و چشمت روز بد نبینه اقدس جون! صفحه اولشو که خوندم (ساعت 8 غروب بود) ساعت 4:45 دقیقه صبح تمومش کردم (لا مصب شروع که میکنی حس فضولی نمیزاره بزاریش زمین کههیپنوتیزم)و تا ساعت 5 هم داشتم واسه دختره گریه میکردم و بعدش دیگه خوابم نبرد... مرضی که دارمم اینه که صبح که میشه وقتی سر و صدای تلفن کردنای مامانو کارای روزانش شروع میشه دیگه نمیتونم بخوابممنتظر

گذشت و گذشت این سر درد من از بیخوابی تا شب شد. (همه چشم امیدمم به این شب بود که شاید بتونم بخوابم) تقریبا 30 ساعت بود که نخوابیده بودم... اوووف داشتم میمردم.

زودتر رفتم بخوابم که این بی خوابیام جبران شه. (علمی نوشت: برای جبران هر یک ساعت بی خوابی بدن ما به 2 ساعت خواب نیاز دارد-یعنی اگه خوش بینانه نگاه کنی من حداقل باید 16 ساعت میخوابیدم)

از ساعت 11 شروع کردم به خوابیدن... اما خوابم نی برد کهنگران ساعت 1 شد... 3... 6...

7... و من همچنان بیدار بیدم!

ساعت 7:30 اینا بود که دیگه یادم نیس چی شد که با صدای زنگ تلفن کوفتی بیدار شدم...

ساعت 8:20 بود. یعنی کی میتونست باشه؟ از ترس مردم. (همیشه از تلفنای آخر شب و اول صبح میترسیدم. فکر میکنم کسی میخواد خبر بد بده-خواهشا روانشناسیم نکن! هیچ پیش زمینه بدی ندارم تو این رابطه. ذاتیه ابرو)

گوشی رو ورداشتم.

من با صدای خواب آلود و چشمای بسته: الو؟ خمیازه

خانوم منشی: سلام. خوبید؟! مریم خانوم؟؟؟؟؟!!!! (پسر خاله هم میشه زود زبان)

من با بی حوصلگی و عصبانیت: بله. بفرمایید عصبانی

خ.م: ئه وا ببخشید خواب بودیییییید؟ (با همون لهجه ی مخصوص تمام منشی های محترم)

من: (زبان درد و بلا به جونت نگیره. جز جیگر نگیری!-من اصولا اهل فحش و اینا نیستم) الان بیدارم! بفرمایید! (معلوم نبود چی میگفتم! شاید فحشم دادم یادم نیس!)

خ.م: دکتر قراره ساعت 10 برن جایی شما میتونید واسه نوبت امروزتون الان! تشریف بیارییییید؟

من: تعجب الااااان؟ (ای مرگ بگیری) اگه نتونم چی؟ نمیشه فردا بیاااام؟ مژه (آخه من یه ساعت و نیم طول میکشه آماده شم!)

خ.م: نه خانوم. نوبتای فردامون پره خنثی

من: باشه. منتظر

خ.م: پس تا بیست دقیقه دیگه!!!!!!!!!!! اینجا باشید مژه

من: ( کلافه ) باشه. خدافظ.

 

ایییییی خداااااا. تازه داشت خوابم میبردنگران

تو یه حرکت ضرب الاجلی (درست نوشتم؟!) آماده شدم رفتم اونجا. وااای. خوب شد بابا منو رسوند. با اون قیافه داغونم. ده دقیقه ای کارم تموم شد.... وای خدا حالا با این قیافه خواب آلو و چشمای قرمز و تلو تلو خوران! چگونه به خانه برگردم؟! با همه سرعتی که میتونستم سرمو انداختم پایین از کوچه پس کوچه برگشتم به منزل!

طبق مرض همیشگیم دیگه خوابم نبرد. رفتم یه دوش بگیرم سر حال شم... نشدم. بعد از ظهرم مهمونی دعوتم... حدود 2 ساعت دیگر! کی حال آماده شدن و اینا رو داره ه نگران

اوووففففففف

خدا کنه امشب خوابم ببره

باید قید باشگاهمو بزنم که فردا بتونم بخوابم....

خواااب.... این آرزوی دست نیافتنی... خیال باطل (متفکر فکر کنم واقعا این بی خوابیا داره روم تاثیر میذاره! زودتر جمعش کنم تا آبرو ریزی نکردم با خل نوشته هامزبان)

دوشنبه نوشت: دیشب یه دو سه ساعتی خوابیدم! اما نچسبیدخمیازه

[ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]