بعد از شعر کوچه ی فریدون مشیری این شعر دومین شعر مورد علاقه ی من از شعرهای فریدونه خیال باطل که معین هم خیلی وقت پیشا خونده بود این شعرو:

آخرین جرعه ی این جام


همه میپرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید,

روی این آبی آرام بلند,

که تورا میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت,

مات و مبهوت به آن می نگری؟!


-نه به ابر,

نه به آب,

نه به برگ,

نه به این آبی آرام بلند,

نه به این خلوت خاموش کبوترها,

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام,

من به این جمله نمی اندیشم.

*

من مناجات درختان را, هنگام سحر,

رقص عطر گل یخ را با باد,

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,

صحبت چلچله ها را با صبح,

نبض پاینده ی هستی را در گندمزار,

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل,

همه را میشنوم,

میبینم...

من به این جمله نمی اندیشم!

*

(نقطه اوج شعر از اینجاست...مژه)

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی,

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت

همه جا

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم,

تو بدان این را, تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من, تنها تو بمان!

*

(وای ازینجا دیگه دیوونه کنندست!)

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو, به جای همه گل ها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز,

تو بگیر,

توببند!

*

توبخواه

پاسخ چلچله ها را, تو بگو!

قصه ی ابر هوا را, تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش,

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست,

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش! ( گریه )


فوق العاده بود, نه؟ خیال باطل افسوس

آدم میخواد با این شعر خودکشی کنه! گریه

این شعر خیلی خوب شروع شده و پرداخته شده و به پایان رسیده. همه چیزش به جاست. حتی تناقض بین عبارتهای کوتاه و بلندشم آدمو اذیت نمیکنه  که فکر میکنم به خاطر وزن هماهنگ و درون مایه ی عشقولانه اش باشه...یول

محشره تشویق

[ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]