باران میبارید...

باران شدید شده بود... باران ترسناک شده بود... میترسیدم... قرار بود سقف ها بر سرمان آوار شوند. بیشتر میترسیدم. باران را دوست نداشتم. در خانه بودم. در اتاقم که تاریک شده بود و هراسی که در همه جا پرسه میزد...

از خانه پرت شدم به آسایشگاه... نمیدانم آسایشگاه روانی بود یا سالمندان... زن ها با لباس گشاد صورتی و روسری های سفید... باران میبارید... دو زن میانسال بینی هایشان را با تیغ بریده بودند. میخندیدند... شاد بودند. من اما میترسیدم. از نگاهشان بدی میبارید. همراهم کسی بود... نمیدانم چه کسی. زن بود. دوستم بود. نمیدانم نامش چه بود. زیبا بود اما. کنارم بود. آن دو زن با من حرف زدند. میترسیدم از آنها. اگر حرف بدی میزدم, اگر تاییدشان نمیکردم, میکشتند مرا میدانم. از لبخندهایشان, از چشمهایشان میترسیدم... باران میبارید...

از آسایشگاه پرت شدم به یک ناو دریایی. طوفان شده بود. عشقم در آنجا بود. نمیدانم چه کسی بود ولی تمام قلبم در آنجا بود... روی عرشه به امواج بلند و وحشی دریا نگاه میکرد... زنجیر شده بود گویی به میله ها... زنجیرهایی که نمیدیدمشان. باران میبارید. به اوگفتم برگرد باران میبارد. ناو غرق میشود میدانم... گریه میکردم. شب بود. به حرف هایم گوش نمیکرد. نمیدید مرا. خاکستری بود سرتا پایش... میخندید. میگفت باران که ترس ندارد. قلبم شکست. میدانستم ناو غرق خواهد شد زیر این باران شدید... و او نیز...

از ناو پرت شدم به خانه ی مادربزرگم. همانی که دوستش دارم. همانی که در آنجا کودکی هایم را جا گذاشته ام... قرار بود سقف ها بر سرمان آوار شوند... باز هم باران میبارید. همه بودند... عروسی بود... من پیراهن آبی پوشیده بودم... دست میزدیم برای ورود عروسی که صورتش را نمیدیدم... برای عروسی که زشت بود... خاله ام گریه میکرد از خوشحالی... عروس لاغر بود... خیلی خیلی لاغر و نحیف... برادر داماد با کت و شلوار طوسی اش کودکی در آغوش داشت. رو به روی من به من لبخند میزد... چشمهایش برق میزدند... عجیب شبیه دندانپزشکم بود... فهمیدم داماد دندانپزشک من است... مردی کوتاه با موهایی که در حال ریختن است... باران میبارید...

از عروسی پرت شدم به یک اتاق... باران میبارید. من بودم و پدرم و مادرم. برادرم تلویزیون تماشا میکرد. پدرم گفت قرار است سقف ها برسرمان آوار شوند. آماده شوید برویم. پدرم میدانست شاید...  من هر چه میگشتم شالم را پیدا نمیکردم... لباسهایم ست نبودند. نمیخواستم شلوار قهوه ای بپوشم با شال رنگارنگ... همه چیزم گم شده بود. فرصتی نبود برای آرایش کردن... رنگ پریده بودم گویا... میترسیدم. باران میبارید... شب بود.

از اتاق پرت شدم به خانه ی عمویم... مهمانی بود... من بودم و مادرم و یک دنیا غریبه... باران میبارید... من بودم و مادرم و دختر عموهای کوچکم که همه شان زن شده بودند... زن هایی با آرایش های زیاد.... با رژهای زرشکی... با پیراهن های نقره ای... قرار بود سقف ها بر سرمان آوار شوند... شب بود. میترسیدم... سقف های چوبی آرام پایین می آمدند... قطره های باران از لای درز های سقف بر سر و رویمان میچکید... جیغ میکشیدم. کسی صدایم را نمیشنید... کسی سقف ها را نمیدید... هر چه داد میزدم... هر چه میگشتم خانواده ام را پیدا نمیکردم... جیغ میزدم... سقف ها قرار بود بر سرمان آوار شوند و هیچ کسی آنها را نمیدید...

 

ناگهان از خواب پریدم...

سرد بود...

باران میبارید...

وقتی با هراس بیدار شدم همه جا تاریک بود...

مثل هرشب که باران میبارد...

مثل هر شب که خواب میبینم...

مثل هرشب که تنهایم...

 خواب بدی بود.

پشت پنجره اما باران میبارید...

[ سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]