اینجا

مترسکی در آینه میخندد

مترسک, خاک میروبد از قلب کاغذی اش

وصله میزند ترکهای عمیقش را...

در سرش پوشالی بیش نیست

مترسک بدی ها را فراموش میکند

مترسک خیانت بلد نیست...

نگاهش میکنم

اشک میریزم برای مترسکی که فقط قلب دارد...

مترسک باز هم میخندد...

مترسک, دستهایش را

تکیه گاه کلاغ ها میکند

جانش را, جان پناه پرندگان مسافر...

با اینهمه, مترسک استوار است

مترسک فقط قلب دارد...

مترسک نقابش را برمیدارد

مترسک در آینه نگاه میکند...

خودم را میبینم که با چشم های خیس, قلب وصله ای ام را به لباسم میدوزم

و لبخندم را روی نقابم پر رنگ تر نقاشی میکنم.

 

من

مترسکی هستم که فقط قلب دارد.

من

اینجا -با قلبی هزار تکه-

بدون نقاب

در آینه میگریم.

 

23.06.90

20:45

خودم

[ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]