دلمان هزار تکه شده.

هر تکه اش بیخ گلویمان را گرفته یک چیز میخواهد. یک غر میزند.

دلمان میخواهد مغزمان میپکید جایش یک هارد میگذاشتیم که میتوانستیم هر روز restart اش کنیم.

دلمان میخواهد کمرنگ بودیم. محو بودیم. کسی ما را نمیدید. کسی ما را نمیخواست.

دلمان میخواهد یک شب که خوابیدیم سقف خانه روی سرمان خراب شود. له شویم آن زیر.

دلمان میخواهد هر وقت دلمان میخواست کور میشدیم. کر میشدیم. نمیدیدیم. نمیشنیدیم.

دلمان میخواهد شیشه ای نبودیم. سنگ بودیم. نمیشکستیم. خرد نمیشدیم.

دلمان میخواهد یک ظرف کریستال 100 کیلویی داشتیم میبردیم پرت میکردیم روی موزاییک های کف حیاط خورد میشد. صدهزار تکه میشد و همه اش میپاشید به قلب ما.

دلمان میخواهد آنقدر زور داشتیم که بتوانیم آن ظرف 100 کیلویی کذایی را بلند کنیم حداقل نیم سانت!

دلمان میخواهد وقتی شبی گریه میکنیم چشمهایمان اینقدر تابلو نمیشد که صبح مجبور باشیم تا ظهر خودمان را در اتاقمان حبس کنیم تا کسی چشمش به ریختمان نیفتد.

دلمان میخواهد میرفتیم. هر کجا که باشد. ولی کسی در آنجا نباشد.

دلمان میخواهد یک روز بیدار شویم ببینیم باران میبارد. روز بعد هم باران ببارد. یک سال باران ببارد. آنقدر باران ببارد که آب از سرمان بگذرد.

دلمان میخواهد یک روز که رفتیم بیرون تصادف کنیم. دردمان نیاید ولی فراموشی بگیریم. هیچ چیز یادمان نیاید. هیچکس یادمان نیاید...

دلمان میخواهد یک بغل بود که مال خودمان بود. فقط مال خودمان. که هر وقت دلمان گرفت برویم تویش گم شویم... محو شویم... آرام شویم...

دلمان میخواهد یکی دوهفته ای برویم جای همزادمان زندگی کنیم. ببینیم او با زندگی اش چه میکند... دل او هم خرده فرمایشات دارد یا نه.

دلمان میخواهد کرم بودیم. پروانه میشدیم. حداکثر عمرمان یک روز بود...

دلمان میخواهد جنبه داشتیم. تحمل داشتیم. خدا داشتیم.

دلمان میخواهد سرمان اینقدر درد نمیکرد. قلبمان اینقدر تند نمیزد. پاهایمان اینقدر سست نبود.

دلمان میخواهد یک کاغذ بزززرگ داشتیم. که انقدر رویش خط خطی کنیم. انقدر رویش خط خطی کنیم تا سیاه سیاه شود... پاره ی پاره شود.

دلمان میخواهد توی یک کویر بودیم امروز. تنها. انقدر جیغ میزدیم. انقدر جیغ میزدیم. انقدر جیغ میزدیم تا حنجره مان دیگر جیغش نیاید.

دلمان میخواهد بخوابیم... صد روز بخوابیم... هزار روز بخوابیم. آنقدر بخوابیم که دیگر یادمان نیاید چگونه باید بیدار شد و باز هم بخوابیم.

دلمان میخواهد برویم روی یک کوه بلند. خودمان را پرت کنیم پایین... ولی به زمین نرسیم. خرد نشویم. له نشویم... معلق باشیم در هوا...

دلمان میخواهد...

 

اصلا میدانی؟ دلمان خیلی پررو شده است. همه ی اینها تقصیر دلمان است...

دلمان میخواهد دل نداشتیم...

 

*دلمان آنقدرها هم غرغرو نیست. آنقدرها هم لوس نیست. دلمان خوشحال هم میشود گاهی. دلمان خوشحال است که چتری هایمان را کوتاه نکردیم. که میتوانیم بریزیمشان روی پیشانیمان. روی چشمهایمان... تا کسی سوالی نپرسد از چشم هایمان که جوابی نداشته باشیم بدهیم. که نتوانیم بگوییم دلمان هزار تکه شده است...

این چشم ها تا غروب  هم خوب شدنی نیستند...

[ دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]