دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و داشتم آرشیو یه وبلاگیو میخوندم.

صبح ساعت 10 بیدار شدم. چشمام اما بیدار نمیشدن. به زور خودمو کشوندم تو آشپز خونه مثل هرروز یه قاشق عسل ریختم تو لیوان آب جوشم و برداشتم اومدم وبلاگمو چک کردم. دوباره رفتم تو اون وبلاگه...

الان یه ساعت و نیمه که من فقط دارم وبگردی میکنم و چشمام هنوز میسوزه...

یه هفته ای میشه که همچین لحظات بیخودی رو سپری میکنم.

امشب بازم مهمونیه . من به این فکر میکنم که اصلا حوصله ی آماده شدنو ندارم. دارم فکر میکنم چقدر روزهام تکراری شده و چقد زمان زود میگذره و من تو 24 سالگی اونجایی نیستم که باید میبودم.

کاش یه اتفاق تازه بیفته.

تا حالا اینهمه جدی ننوشته بودم نه؟

*ساعت 2:11pm بالاخره تصمیم گرفتم نت رو ول کنم. اونم فقط به خاطر اینکه چشمام خسته شده ولاغیر. گاوچران

اما میخوام برم با گوشیم وبلاگ بخونم یول

 

آهنگ نوشت در ادامه ی مطلب لبخند

(مرتضی سرمدی)

 


تقریبا یکی دو هفته ای میشه که دارم با این آهنگ خودمو خفه میکنم:

 MORTEZA SARMADI (لینک دانلود)

*ساعت 1:11pm و من هنوز در نت پلاسم.

توصیه: آهنگو تا آخر گوش بدید.

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مادموازل مری ]