پریشب افطار دعوت بودیم خونه ی مادر جون.

از قضا یکی از فامیل ها یه پسری داره که خیلی وروجکه! یعنی باهاش دو کلوم حرف بزنی نمیدونی از دهن جوابیاش شکمتو بگیری بخندی یا بهش اخم کنی که پررو تر نشه! یه موجور فسقلی و ورررررااااج و همچین خفن!

فکر میکنم 4 سالشه ولی انگار از 2 سالگی دیگه رشد قدی و وزنی نکرده حیونی! چیز جالبیه کلا. موهاشم همیشه شکل بستنی قیفیه. ای جان خوشمزه

نشسته بودیم شام میخوردیم. افطار یعنی. این وروجکم رو به روی عمه ام نشسته بود...

عمه ام که داشت حرف میزد و اینا هی فرنی میخورد... هی فرنی میخورد... هی فرنی میخورد!! یعنی دو سه تا کاسه این عمه جونم فرنی خورد بی هوا.

تو پرانتز اینم بگم که عمه ام خیلی حال میکنه سر به یر این بچه فسقلی ها بزاره و باهاشون کل کل کنه (اعصابی داره ها منتظر)

یهو برگشت به این فسقل بچه گف: تو چرا غذا نمیخوری؟ غذا نخوری همینقدری میمونیا!

اونم نه گذاشت نه ورداشت تو یک دهم ثانیه گف: توی فرنی خور! حرف نزن!

(قهقهه) ما بر و بچه های سوژه هم اون دور و بر نمیدونستیم باید از خنده بترکیم یا سر در جبین گذاریم و نخندیم!

بعله بچه های گلم. اینگونه بود که فحش فرنی خور وارد عرصه ی زبان و ادبیات فارسی شد. یول

البته این فحش flexible ه و میتونه در انواع و اقسام جاها استفاده بشه. ولی قبلش شما باید طرفتون رو خوب بشناسید و با سلایقش آشنایی داشته باشید. مثلا اگه از دست من عصبانی شدید میتونید بگید: آهای بستنی خور بسه دیگه چقد حرف میزنی آخه! نیشخند

(حالا هی بگید چقد غر میزنی. بده دارم کار فرهنگی انجام میدم بهتون فحشای مودبانه یاد میدم؟ مژه یعنی بده خداییش؟ هان؟ همچین آدمی هستم من! کار فرهنگی میکنم!)

با تشکر: بستنی خور هستم.

[ شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]