دیروز که خیلی هوا گرم شده بود یاد زمستون افتاده بودم...

زمستونو خیلی دوس دارم البته بیشتر به خاطر لباساش نیشخند

دستکشای خوشگل. کلاه و شالگردنا و این چیز میزای زمستونی. اینو هم اعتراف کنم که بیشتر دخترا از اول پاییز شلوار تنگها و بوتهای عزیز تر از جونشونو آماده میکنن واسه وقتی که اولین قطره های بارون شروع به باریدن میکنه! یعنی یه خورده هوا سرد و مرطوب شه کافیه تا شما خیل عظیم خانومای چکمه پوش رو تو خیابونا ببینید خوشمزه

از چکمه و بوت که گفتم یاد یه خاطره ای افتادم ننه جون خیال باطل

سال آخر دانشگاه که بودم طبق معمول با دوتا از دوستام رفته بودیم پاتوق همیشگیمون. (یه مغازه ی اسنکی نزدیکای دانشگاهمون بود که سال در دوازده ماه پلاس بودیم اونجا)

سیستم مهندسی ساختمونشم یه جوری بود که خیلی نقلی و جمع و جور بود و تقریبا 15 تا پله میخورد و میرفت بالا. اون بالام که دنج! از خود راضی کلا  4تا میز 4 صندلیه! داشت.

ما هم سوژه! همش اون بالا بودیم. یعنی ماله ما بود اون بالا! غریبه می اومد بهمون بر میخورد!

یه روز زمستونی رفته بودیم اونجا. داشتیم مثل چی (استغفرالله!) اسنکامونو میخوردیم که شنیدیم از اون پایین 15! بار صدای تق! تق! تق! ... (تو دلتون 15 بار بگید تق!) میاد و بعدش یه دختر خانوم با یه بوت با پاشنه ی نمیدونم چند سانتی! متفکر و رژ سرخابی! (کلا حدس بزنید چه مدلی بود دیگه نیشخند - آقایون کمتر حدس بزنن.) اومد بالا. با دوستش.

نشستن و شروع به صحبت از bf اون یکی دوستشون و bf جدید خودشون و اونی که تا دم اینجا! پشت سرشون اومده بود! و اینا.

کلا چیزای ضایعی بودن! من و دوتا از دوستامم چشمامون گرد میشد هی همو نگاه میکردیم هی یه گاز میخوردیم!

بعدش که اسنکاشون آماده شد صداشون کردن از پایین که بیاید غذاتون آمادس (یادم نیس اون روز اون پسر گارسونه کجا بود متفکر) دختر چکمه ای بلند شد از جاش و من منتظر بودم که الان 15 بار صدای تق تق! بشنوم!

ولی با این صدا مواجه شدم: تق! بوم! آی! آخ! بووووم! شالاپ! ببببووووومممممم!

بعله ننه جون. جونم برات بگه که ما قکر کردیم دختره الان با پارکت یکسان شده!

اما نمیدونم واسه چی از جامون جم نخوردیم که ببینیم چه مدلی کتلت شده دختره نیشخند (الانم خیلی نادمم که چطور دلم راضی شد دیدن اون صحنه رو از دست بدم! افسوسشیطان)

برای اون دسته از دوستان که نگرفتن مطلب رو توضیح میدم که پاشنه ی بوت خانوم شکست و از همون ابتدا به انتها سقوط نمودند شیطان

دوستش تند تند رفت پایین ببینه چی شده و اینا.

ما سه تا هم مثل ماست نشسته بودیم و بی خیال به خوردنمون ادامه میدادیم ابله.

دوتا دخترا اومدن بالا و حالا دختره پاشنه شکسته گوشیشو گرفته بود دستشو زنگ میزد به دوستاش:

-الو سلام چطوری؟ مرسی. چه خبرا؟ کجایی؟ ببین میتونی یه جفت کفش برام بیاری؟! من پاشنه کفشم شکسته و ... چی؟ نه؟ باشه. خدافظ.

-الو؟ سلام. کجایی فلانی؟ ببین من تو اسنکی ام. کفشم خراب شده نمیتونم بیام... آره. میتونی برام کفش بیاری؟! ...

یعنی این بیچاره شونصد جا زنگ زد یه دونه از دوستاش قبول نکردن که براش کفش بیارن تعجب دوستم لوتی های قدیم افسوس

دیگه ما گفتیم تا دست به دامن ما نشده که براش پول رو هم بذاریم کفش بخریم بریم دیگه! پا شدیم و میزمون رو که طبق معمول در زیر انبوهی از دستمال کاغذی های مستعمل! پنهان شده بود در کمال آرامش به مقصد دانشگاه ترک کردیم.

(البته من در تمام مدتی که از پله ها میرفتم پایین حواسم به کتونیم! بود که پاشنه اش از کفش (کف اش!) جدا نشه و مجبور نباشم محک بزنم که چندتا دوست واقعی دارم!)

 

نتیجه اخلاقی:

دوست آن است که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی یول

پ.ن: ما هم اندکی شعر سرمان میشود نیشخند

[ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]