چپ دست نوشته های راست راستکی

لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)

اهم اهم. با سلام خدمتِ حضارِ محترم! ازتون خواهش میکنم خونسردیِ خودتون رو حفظ کنید! نترسید! قوی باشید! بالاخره اتفاقیه که افتاده! گندیه که زده شده! من همونم!  همون مریِ سابق! ایناهاش اینم اثرِ انگشت! به دورانِ کودکی برنگشتم فقط اندکی کودک نما شدم! امروز در کمالِ خنگولِیشِن! رفتم چتری هامو به صورتِ کاملا انتحاریک عروسکی کوتاه کردم و الان نمیتونید حدس بزنید ابعاد سوختگیِ بنده تا چه حدی هستش! طبقِ گزارش های رسیده خیلی وسیعه! فقط تا همین اندازه در جریانم! بعله!

از اونجایی که همه میدونید که تا چه حد جوگیر میتونم باشم باید به عرضتون برسونم که نه که خیلی baby face شدم! بعد اومدم موهامم دوگوش -خرگوشی- بستم و تو این لحظه که دارم گزارشِ دسته گلِ امروزم رو خدمتتون تایپ میکنم، به سانِ کودکِ چشم درشتی هستم که انگار الان از مهدِ کودک برگشته! بعله. - تازَشَم! کشِ موهامم عروسک داره. دلِ همه آب! صورتی هم هس :)))

خب دیگه بچه های گلم. دیگه زبان از توصیفِ گندی که زده شده قاصره! پس بیاید همگی دعا کنیم!

"خداوندگارا! معبودا! عاشختم، خب؟ بیا و یه کاری کن تا یه ماهِ دیگه که من به سن و سالِ طبیعیم برگردم هیشکی مهمونی نگیره :( هیشکی عروسی نکنه :( هیشکی منو جایی دعوت نکنه :( . یا اینا یا یه آپشنِ دیگه هم داری البته! اینکه یه کاری کن چتری هام زودتر بلند شه من هم سن و سالِ خودم بشم! قول میدم دیگه ازین جلافتا انجام ندم. قول میدم :( باجه؟ باجه؟ اینم بوس :* آمیـــــــــن!"

 

+ آقا این کارا چیه؟! کودکم مگه من! 24 سالمه ها :| شکلات تعارف میکنه به آدم! دِهه! :|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

دوباره صبح شده! چرا انقدر زود به زود صبح میشه :( یه ساعت واسه خودم وقت تلف کردم هی به زور چشمامو به هم فشار دادم که خوابم ببره دوباره بیدار نشم، نشد... آخه الان مثلا صبح شده که چی؟ الان بیدار شم چیکار کنم؟ واسه امروز نه برنامه ای دارم، نه ترجمه دارم، نه پول دارم، نه کاری هس که فعلا به دردش بخورم، نه کسی قراره بیاد، نه جایی قراره برم. کلا امروز از اون روزهای درِ پیتِ مسخره ی وقت تلف کنیه که فقط باید خوابید :| آقا اصلا اعتراف میکنم من پولم که داره تموم میشه اصلا نه اعصاب دارم نه حوصله دارم نه اعتماد به نفس دارم. بمیرم هم از حسابم برنمیدارم، یه خاکِ سیاه بشینم هم به بابا نمیگم پول بده :| خودش اگه اصرار کنه میگیرم ولی اونجوری نه! 10 تومن بیشتر تو کیفم ندارم الان :|. اعتماد به نفسم هم در حدِ چیز پایینه. اونوقت مامان هر روز که میره بیرون میگه مری فلان چیزو دیدم خوشم اومد برات خریدم! مری از فلان جا رد میشدم فلان چیزِ فلان رنگی دیدم واسه فلان لباست که بهش میاد! برات خریدم! ... محضِ نمونه اینکه یه دستبندِ جینگیلی مستان دارم ازینا که خعلی وقته مد شده بوده، شومصد مدلش هم موجوده، ولی هنوز همیشه بهِم وصله! بعد پریروزا میاد اینو میده بهم میگه مری دیدم ستِ دستبندته برات خریدم هورررا! منم مات و متحیر! یه روز بعدش میگه مری این پارچه خوشگل بود متری فلان قد تومن برات خریدم! این لباسه خوشگل بود گفتم بهت میاد برات خریدم :| ولی کلا بیشتر رو ست کردنِ دستبند گوشواره ها و اینام احتمام/اهتمام میورزه! هی ست پیدا میکنه برام میخره بدونِ اینکه با خودم مشورت کنه :( مامانی، عسیسم، عجقم، قُبونِ اون دل مهربونت بجم من. الهی من پیشمرگت بشم اصلا که اینهمه دوکسم دالی، من یه میلیون تا گوشواره و اینا دارم بسه دیگه باشه؟ جاش بیا مهربونی کن پولشو انفاق کن بده به خودم، بدبختم نیاز دارم جونِ ریزعلی :( منو با این کارها غافلگیر نکن قربونت برم :( خُ؟ ... کجا بودم اصلا؟ از اصلِ موضوع منحرف شدم!

آهان. همیجوری که خوابیده بودم گوشامو تیز کردم دیدم سر و صدای کسی هم که نمیاد... کسی خونه نیس. یه کلیپس ورداشتم موهامو جمع کردم، با همون قیافه ی زامبی ای بلند شدم اومدم تو هال دیدم مامان برام نوت گذاشته که من رفتم فلان جا... برادره هم زیرش امضا کرده، رفته بیرون. میدونه حرصم میگیره که از امضام تقلید میکنه، دقیقا شکلِ امضای خودم امضا میزنه بیشهور، جلوش هم یه دونه ازین شکلکها گذاشته ":))" . خندم میگیره. میرم تو آشپزخونه... لیوانمو برمیدارم آبجوش و عسل و لیموترش قاطی پاتی میکنم که بخورم. تلویزیون رو روشن میکنم... هوووف! ما که اون موقع ها جودی آبوت و هاکلبری فین و خانواده دکتر ارنست میدیدیم این شدیم! این بچه های این دوره زمونه که این چیز میزهاو خاله شا/دونه! میبینن خدا به دادشون برسه! خاموشش کردم. اومدم تو آشپزخونه دوباره... اعصاب که ندارم کلا تو آشپز خونه پلاسم و در یخچال رو هم به فنا میدم انقدر که باز و بسته میکنمش :|(وای به روزی هم که هیچی نباشه بخورم! کلا اعصاب تعطیل!) یه لیوان آبمیوه ریختم واسه خودم با یه لقمه نون پنیر اومدم نشستم رو مبل پامو انداختم رو میز. کوفتم شد اصلا. از اول تا آخرش داشتم فکر میکردم الان آب انار با پنیر آیا برای پوست ضرر نداره؟ عسل و پنیر چی؟! الان که آبجوش عسل خوردم با لیموترش نباید نون پنیر بخورم آیا؟! لیوانمو بردم انداختم تو سینک... خدایا اینجا چرا اینجوریه؟! ریخت و پاش. خریدهای دیشبِ بابا رو کابینتها پخش و پلا... میزِ صبحانه جمع نشده... اصلن یه وضعی... اومدم تو هال... همه میزها خاک گرفته... فرشها پرِ آت و آشغال... چرا اینجوریه؟! یه خانومه هس یه هفته درمیون خودش یه روزی میاد خونه ارو کامل گردگیری میکنه... دیروز اومد دمِ در... مامان خونه نبود... منم حوصله نداشتم درو باز نکردم :| خدایا منو ببخش! خودم شروع کردم میوه هارو شستم، ظرفها رو جا به جا کردم، صبحونه ارو جمع کردم، گردو خاک و پاک کردم از همه جا... همه چیو گذاشتم همونجایی که باید باشه... ناهارو گذاشتم رو گاز، آهنگ هم گذاشته بودم در حینِ انجامِ کار حرکاتِ موزون و این جلافتا... بعد کلا فراموش کردم که از صبح اعصاب نداشتم و قرار بود امروز روزِ گندی باشه... تا رسیدم به غولِ اصلی! اتاقِ خودم! به به الان که نگاش میکنم کیف میکنم واقعا! الانم که در خدمتِ شمام اینجا! تو یه صبح تا ظهر چقدرکارها که نمیشه کرد! :))

کلا کارهای خدا بی حکمت نیستش، دیروز که درو واسه خانومه باز نکردم قرار بود که فرداش ینی امروز خودم مجبور شم که همه جارو تمیز کنم که سرگرم شم به چیزهای چرت و پرت فکر نکنم تا یه خورده اعصابم آروم شه، روزم نارنجی شه. بعدش که مامان میاد اصلا از کیف کردنش من خودم دلم غنج/قنج بره که وای چه مفید بودم امروز حداقل یه کاری کردم مامان خوشحال شد! اسمایلی مری انجل!

+ بعد دیدی میری یه دستمال کاغذی میخری  فقط به خاطرِ اینکه رنگش صورتیه ولی بازش که میکنی جای اینکه صورتی باشه یا حداقل سفید باشه آبیه؟! بابا دمِ شما جیز! اینهمه پزِ اسمتو میدی چیه این آخه؟! الان من کجای اتاقم آبیه که اینو بذارم رو میزم؟! :|

++ پروردگارا! ببین چه خوبم. ببین چه گلم، دارم از دست میرم! آی نیید اِ فول تایم جاب! ارحمنی! زودتر!

+++ مامان عاشختم. عـــــــــــــــــــاشخ :***

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

واسه انتخابِ آهنگ هایی که گوش میدم ملاکِ خاصی ندارم. که مثلا فلان سبکی باشه یا فلانی خونده باشَتِش... همه چی بستگی به حسم داره و صدای خواننده. ولی هی/فا رو از اولشم دوس نداشتم.

چند روزِ پیش که داشتم آهنگ هامو زیر و رو میکردم که یه چیزِ جدید پیدا کنم، دیدم یکی از آلبوم هاش اون گوشه کنارا افتاده! چند تاشو پلی کردم... اعصابم خورد میشه که معنیِ آهنگی که گوش میدم رو متوجه نشم. رو یکی از آهنگاش ولی سوزنم گیر کرد... آهنگش طلایی بود آخه... توش ستاره داشت... فقط کافی بود بذاریش رو ریپیت، صداشو زیاد کنی، تیشرتتو ازین مدلی ها بالای کمرت گره بزنی و با اینکه عربی زیاد بلد نیستی، ولی موهاتو بریزی رو شونه هات و دستاتو کنارِ بدنت حالت بدی و هی باهاش رو یه خطِ صافِ نامرئیِ افقی، آروم دورِ خودت بچرخی و بچرخی و بچرخی... بقیه اش دیگه وقتی یه لبخندِ کمرنگ رو لباته خودش خود به خودی درست میشه :)

یه بعد از ظهرِ اردیبهشتی و تو و این اتاقِ ریخت و پاشِ پر نور و یه آهنگی که چیزِ زیادی ازش نمیفهمی و رقصی که چیزِ زیادی ازش بلد نیستی... میدونی؟ اون لحظه دلت میخواد یکی، یه "عزیزترینی"، همونجا، اون رو به رو، رو تختت لم داده باشه و به خنگول بازی ها و عشوه خرکی هات بخنده و نازت کنه. که مطمئن باشی هرچقدر هم بچرخی و ورجه ورجه کنی و بخندی و خسته شی، یکی هست که آخرش بغلت کنه و بگه "جـــونم". حتی به موهات که به ژولی پولی ترین حالتِ ممکن ریخته تو صورتت، حتی به تیشرتِ احمقانه ی خنده دارت...

دختر که باشی، باید بعضی آهنگ ها رو با یه عزیزترینی گوش بدی، باید وقتی با یه آهنگِ غریبه ی طلایی میرقصی، یکی اون رو به رو، به بالشِ صورتیت لم داده باشه. یکی که چشماشو دوس داشته باشی، که دستهاتو دوس داشته باشه، یکی که نازت کنه. یکی که حتی عاشقِ مسخره ترین حرکاتت باشه. یکی که باشه... یکی که بدونی قراره واسه همیشه باشه...

 

(لینک دانلودِ آهنگ)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

+ درسته که دلم میخواد صبحها که بیدار میشم یکی کنارم باشه و این چیزا، ولی خب وقتی بلند میشم قیافه ی سرِ صبحمو نگاه میکنم تو آینه، کلا نظرم عوض میشه، اصلا چه کاریه! همینجوری تنهایی خوبه :دی

 

به نامِ خدا. آقا ما در راستای تلاش جهتِ آزمون مثلا تافلمون واسه فردا سعی کردیم یه خورده دست به کار شیم یه کارِ مفیدی انجام بدیم. کسی تقلب نرسونه، میخوام آزمونِ آن لاین بدم!

 بعد از آزمون نوشت: تو اولیش که گند زدم (70 درصد) ولی کاملا امیدوارانه بازم بعد از ظهر امتحان میدم :|

 بعد از آزمونِ دوم نوشت: 87 درصد :|

پ.ن1 مثلا امروز قرار بود برم چتری هامو کوتاه کنم :| نه که خیلی درسخون شدم یهو! واس همین وقت ندارم :| دهَه :|

 پ.ن2 من به کسایی که میخوان خیلی سریع گرامر پایه ی زبان رو واسه خودشون یاد آوری کنن بدونِ اینکه حوصله اشون سر بره یا از خوندنِ کتابهای سنگینِ گرامر خسته شدن این کتاب رو پیشنهاد میکنم، خودم هم دارمش، خیلی دوسش دارم : کلیک (این کتاب فارسی-انگلیسیه)

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

حال مادر بزرگم خوب نیس... حال پدر بزرگم هم بدتر از اون... هر دوتا قلبشون اوضاعش وخیم شده... باهم... مادر بزرگمو همین الان دوباره بردن بیمارستان... پدر بزرگم اینجا داره غصه میخوره براش... براشون دعا کنید :(

پ.ن1  از اون موقع که پست رو گذاشتم تا الان پیش پدر بزرگمم. با یکی دوتا از خاله هام و اینا.... ساعت هشت و نیم. مرسی از انرژی های مثبتتون :)

پ.ن 2  ساعت نه و ربعه. مادربزرگمو دارن میارن خونه. حوصلم سر رفته. آی لاو یو پرشین.

 

شب نوشت: صبحونه آب جوش عسل خوردم... ناهار نون و پنیر. اونم یه خورده. تا همین نیم ساعتِ پیشم که خونه بابابزرگ بودم... هیچی نخوردم. -به جز آدامس!- الان من هنوز زندم البته :)))

 + دلم ماساژ میخواد :(

++ آقا من دو ساعته اینجا نشستم پست قبلیه ارو نگاه میکنم، خب من این پست قبلیه ارو دوس نداشتم. اون موقعی که مینوشتمش هم دوسش نداشتم. چند بارم از روش خوندم چند جا تغییرش دادم بازم دوسش نداشتم. اصلا پیشنویسش کردم بره پی کارش :| بعدش پشیمون شدم انداختمش ادامه مطلب :| پستِ مسخره :| ساعت 00:28

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

"س" یکی از بهترین و پایه ترین دوستامه. همیشه تو هر شرایطی میتونم رو کمکش حساب کنم. چند سالی هم ازم بزرگتره ولی از همکلاسی های دوران دانشجوییم بود. از اون آدمهاست که همیشه کلی ایده و برنامه و هدف داره. که برای همه ی هدف هاش هم برنامه ریزی ِ بلند مدت داره و میدونه که از جونِ زندگیش چیا میخواد. کافیه فقط فکرِ یه کاری بیفته تو سرش. به بهترین حالت و کاملا پرفکت انجامش میده. عاشقشم ینی. هر بار که میبینمش یا با هم حرف میزنیم کلی ازش انرژی میگیرم و هدف/مند میشم! قضیه از این قراره که به زودی هم مدرکِ فیلم سازیِ بین المللیشو میگیره و دیروز که با هم صحبت میکردیم از من خواست که تو اولین فیلمِ مستندی که میخواد واسه جشنواره بسازه بازی کنم :))))

(قهقهه فکر کن) بعد من خندم گرفت گفتم شوخی نکن بابا من جنبه ندارم و این حرفها. یهو لحنش جدی شد و گفت نه جدی میگم! میخوام که تو فیلمم بازی کنی :| روش فکر کن حتما :|

الان گفتم که در جریان باشید یه وقت اگه مشهور! شدم و اینا اصلا قصد کلاس گذاشتن و این بچه بازی هارو ندارم :)))، من به هر موفقیتی که برسم مدیونِ این زمین خاکی های وبلاگم هستم!!!! ، به مجله ها و اینایی که برای مصاحبه میان حتما اینارو میگم! باید به فکر یه مدیر برنامه و یه مدل امضای خفن و اینا باشم lol :))))))))))))))))) (خودم خندم گرفت از این پاراگراف!!)

 

+ الان اینجا 5 تا کارت دعوتِ عروسی برای همین امشب قرار داره! :| ناهارم خونه ی عزیز جونیم. کلی اتفاق هم همین امروز قراره بیفته. الان سوالی که وجود داره اینه که واقعا امکانش نیس که مثلا این رخداد ها رو یه جوری تو روزهای هفته پخش کنید که تو یک روز اینهمه اتفاق رو هم تلنبار نشه؟! :|

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

یه وقتهایی هم هست که واسه یه روزی لحظه شماری میکنی، ولی درست تو همون لحظه که فکر میکردی قراره فوق العاده باشه، مجبور میشی با عصبانیت ظرف غذاتو برداری بری جایی که از "اون" بیشترین فاصله ارو داشته باشی که نشنوی حرفهاشو و نبینه چشمهاتو که هر لحظه ممکنه خیس بشه :|

5 دقیقه بعدش به خودت میای میبینی از عصبانیت اونقدر غذا فرو کردی تو حلقت و تند تند داری گاز میزنی که همین الاناست که خفه شی. فکِت هم داغون شده :|

+ اگه قرار باشه که ازدواج کنم فقط میتونم مردی رو تحمل کنم که فوق العاده منطقی باشه و این قابلیت رو داشته باشه که بشه بدونِ تنش باهاش درباره ی هر موضوعی تو صلح و صفا بحث کرد. حتی درباره ی ساندویچ مثلا :|

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

بچه که بودم خیلی کتاب میخوندم. خیلی خیلی خیلی زیاد. همه جور کتابی هم میخوندم. اصلا کلا تو این دنیا نبودم در واقع! بعد از یه مدتی کتابهای مربوط به سنم به نظرم خیلی خنده دار بودن و بچه گونه. رفتم سراغِ کتابهای بابام! مثلا این کتاب های بزرگونه ی نمیدونم کلئوپاترا و سینوهه و ماری نا و سفرنامه ی ماژلان و کنت دو مونت کریستو و اینا رو که هر کدوم کلی زیاد بودن رو بین 10 تا 12 سالگی خونده بودم همشو. بابا اون موقع ها خیلی کتاب داشت. خیلی کتاب میخرید. همه ی عشق و امیدِ زندگیم این بود که تابستون بشه یا یک روزِ تعطیل که بیفتم به جونِ کتابهای بابا... اصلا همین که میرفتم انتخاب کنم که چی بخونم و چیارو بخونم کلی کیف داشت.

کتابها باعث شده بودن خیلی قوه ی تخیلم قوی بشه. خیلی میرفتم تو فاتنزی هام و زندگیم رو مقایسه میکردم با زندگی هایی که کلی با سن و سالِ من! و زندگی های معمولیِ خودمون فرق داشت... زندگی های بزرگونه ی حادثه ای... پر از ریسک... دریانوردی، جهانگردی، تلاش واسه زنده موندن در شرایط سخت... نمیدونم جادوگرها... جنگ ها... زندگی تو کوهستان ها و دشت ها و بدونِ امکاناتِ خاص...

بعد اونوقت میدونید چیکار کردم؟ یه صندوقچه داشتم تقریبا پونزده سانت بود طولش. توش رو پر کرده بودم از شکلات و آبنبات و عکسهای خانوادگی و چاقو و کاغذ و خودکار و کلا هرچی که به نظرِ یک دخترِ 10-11 ساله واسه زندگیِ صحرایی لازمه! و گذاشتمش زیرِ تختم، خیلی دمِ دست! که مثلا اگه یه روز یهویی جنگ بشه که مجبور شیم مهاجرت کنیم، یا زلزله بیاد یا کسی بیاد خونمون دزدی که من مجبور شم که از خونه فرار کنم بتونم سریع صندوقچه امو بردارم و تا چند روز بدونِ غذا دووم بیارم! عکسهای خانوادگی هم واسه وقتهایی که دلم واسه مامان اینام تنگ میشه! (خلی بودم واسه خودم!)

بعد که تجهیزاتم مهیا شد یه مدت صبر کردم که یه اتفاقی بیفته مثلِ همونا که واسه قهرمانِ داستان ها می افته... ولی هیچ اتفاقِ خاصی جز مدرسه رفتن و سفرهای معمولی و مهمونی های خیلی معمولی واسه من نمی افتاد اون موقعها! بعد تصمیم گرفتم که خودم دست به کار شم! روشم هم این بود که وقتهایی که میرفتیم بیرون... مثلا پارکی... جنگلی... بیابونی! هرجا... هی دلم میخواست که گم شم! هی مامان اینا که داشتن جمع میکردن که بریم خونه، لفتش میدادم، این پا و اون پا میکردم! که منو جا بذارن برن خونه!! بعد من بتونم از چیزهایی که یاد گرفتم و روشهای زندگی تو طبیعت و اینا استفاده کنم که زنده بمونم و بعد از چند روز خودمو به سختی به خونه برسونم و جریانِ قهرمانی ها و مقاومت هام رو واسه همه تعریف کنم و بعد از چند سال مثلِ بقیه ی نویسنده ها داستانِ زندگیمو بنویسم :)))) ولی نمیدونم چرا مامان اینام هیچوقت منو هیچ جایی جا نذاشتن :))

 

+ درباره ی مصاحبه... مرسی که برام دعا کردید :) یکشنبه باید برم آزمون تافل بدم :)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

سه چهار روزیه که رو مُخمه برم چتری هامو عروسکی بزنم (هرچی گشتم اون مدلیو که مدِ نظرمه پیدا کنم عکسشو بذارم موفق نشدم. تو این مایه ها: این ، این) خسته شدم از این یکنواختیِ چتری هام، ازین مدلِ کجِ مهربون!

اونوقت مشکل اینجاس که وقتی تصمیم میگیرم یه کاری رو انجام بدم و به نظرم خعلی باحاله، هیچ رقمه راه نداره که هی موکول کنم به روزِ بعد! همون روز باید برم انجام بدم. اصلا شب خوابم نمیبره، یه چیکه آب از گلوم پایین نمیره! تا این حد!

ولی مجبورم هی خودمو به سختی کنترل کنم که نرم تا پنج شنبه دست به این کار نزنم! آخه اون عروسی هایی که دعوتم یه جورایی برام حیثیتی هستن! منم شما تصور کن که همین جوریش هم خعلی نی نی هستم و همه از سنم دچارِ سوء برداشت میشن در حالتِ عادی، بعد برم چتری هامو هم اون شکلی کنم کلا بچه پنج ساله ای بیش به نظر نمیام! اصلا شاید هم بهم نیاد رسوا میشم میره پی کارش :| کلا اینا رو گفتم که بگم در وضعیت خیلی سختی به سر میبرم :)))))

ولی شنبه میرم همون شکلی کوتاهشون میکنم. تحمل کن مری! تو میتونی! ابله

 

+ فردا صبح با یه موسسه مصاحبه دارم... برام دعا کنید حول/هول؟! نشم، خیلی وقته با کسی انگلیسی حرف نزدم :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

? صفحه بعد صفحه قبل ?