چپ دست نوشته های راست راستکی
لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)
+ من اگه میدونستم که هر چی بگم خدا برعکسشو برام انجام میده تا حالا خیلی کارهای نکرده داشتم که بگم برام ردیفشون کنه و یه سر و سامونی پیدا کنم! صبح یکی از دوستام بهم زنگ زد و بهم یه پیشنهادِ کار داد! قراره باهم دارالترجمه بزنیم! :دی! گفته بودم یه کارِ یَدی! میخوام، یه کارِ فکری و پر از استرس برام جور شد! شکوفه (دوستم) دو ساله که با یه کافی نت خیلی معروف که هر روز داره تعداد شعبه هاشو بیشتر میکنه کار میکنه. چون تعداد سفارشها خیلی زیاد شده تصمیم گرفتن که در کنارِ کافی نت یه دار الترجمه هم باز کنن و دوستم قراره چند تا از شاگرد زرنگای! دوره ی تحصیلمون رو دور هم جمع کنه و این دار الترجمه افتتاح بشه... با اینکه میدونم این کار خیلی استرس فوله و اینا ولی قبول کردم! هوراا! نی دونم چرا! با اینکه خودم هم کارهای ترجمه انجام میدادم تک و توک، ولی میخوام که برم اونجا و باهم کار کنیم. چون اینجوری نمیتونم از زیر کار در برم و هی بهونه بیارم و کارها رو رد کنم... فکر میکنم خیلی برای روحیم خوب باشه. با یه حساب سر انگشتی تخمین زدم که چون اوایل کارمه هفته ای -منهای جمعه ها- حداقل 100 تومن در آمد داره... خیلی عالی نیس ولی خوبه. وقتِ زیادی هم برام نمیمونه که بشینم حرص بخورم و به چیزای بد فکر کنم... احتمالا شنبه میرم که باهم صحبت کنیم. خب اینم از خبرِ خوب. البته اگه بابا خان موافقتشون رو اعلام کنن! چون این بابای ما فکر میکنه که من هر جایی که بخوام کار کنم باید برام کارتِ دعوتِ طلایی بفرستن و بشم مدیر عاملِ فلان شرکت و اینا! فکر میکنه تحفه ام آخه! خب، میخواستم تو این خوشحالیو انگیزه ای که امروز یهو برام جور شد، شما رو هم شریک کنم :) حسِ خوبی به این تصمیمم دارم. + میگن امشب شبِ یلداست احیانا! من که حس خیلی خاصی ندارم بهش، به غیر از خوراکی ها و ایناش! ما معمولا شبهای یلدا رو با خانواده ی پدری و مادری و اینا نمیگذرونیم. چهار تا خانواده هستیم که رفیقِ گرمابه گلستانِ همیم! همیشه هم سی امِ هر ماه خونه ی یه کدومِمون هستیم... شبِ یلدام سی امِ دیگه! شبِ یلداهامون باهمه همیشه. خوش میگذره. امیدوارم شمام امشب هر جا که هستین خوش باشین :) خب... تقریبا دو ماه دیگه به کنکور مونده و من چند روزیه که واقعا از تصمیمی که گرفتم پشیمونم. چون انگیزه های اولیه امو از دست دادم و واقعا احساس میکنم که حتی اگه! مجاز به انتخاب رشته هم بشم (که خیلی بعیده!) وافعا اعصابشو ندارم که دو سال تموم دوباره برم دانشگاه و درس بخونم و این چیزا... دوباره برم زبان بخونم و هی پاور پوینت و لینگویستیک و آواشناسی و روش تدریس و ارائه و دنبال استاد دویدن و پروژه و ... الکی ملت رو مچَلِ خودم کردم هی هر روز میبینن آدمو میپرسن: خب چه میکنی با درسهااااا... پس پیمودن پله های ترقی نمیتونه از انگیزه های من باشه... راستش یکی از انگیزه های جانبی من برای این تصمیم انتحاری این بود که یه تنوعی بشه برام... که برم یه جای دیگه زندگی کنم -حتی اگه به صورت موقت باشه- دیگه واقعا به هیچ عنوان تحمل زندگی با خانواده ارو ندارم... نه که بخوام بگم بهم بد میگذره و تو برزخ هستم...نه. ولی واقعا احساس میکنم که نیاز به استقلال دارم. ینی تنها راه اینکه بتونم مسئولیت خودم رو به دوش بکشم اینه که تنها زندگی کنم... خوشم نمیاد هر تصمیمی که بخوام بگیرم اول خودمو با خانواده مچ کنم. ببینم که آیا مثلا الان شرایطش هست یا نه... اینکه بخوام فکر کنم اجازه ی اینو داشته باشم که تنها زندگی کنم واقعا با شرایط موجود خیلی فکر خنده داریه. چون مطمئنم که مامان اینا هرگز این اجازه ارو بهم نمیدن. ینی اصلا به نظرشون خنده داره این کار. چون دلیلی نمیبینن که من برم یه جای دیگه زندگی کنم... خوشم نمیاد از این وضعیت... اصلا خوشم نمیاد... راستش فعلا حتی فکر ازدواج رو هم به مخیله ام راه نمیدم... آخه خب ازدواج هم اون استقلالی که آدم میخواد نیس. ازدواج فقط استقلال از خانواده ی پدری خودِ آدمه... که حتی بیشتر هم دست و پای آدمو میبنده... البته وقتی میبینم که دوستای خودم ازدواج کردن و بعضیهاشون حتی بچه هم دارن واقعا بهشون حسادت میکنم! واقعا! اینکه یکیو دارن که به خاطر اون زندگی میکنن... ولی حتی یک لحظه هم نمیخوام که جای اونها باشم. با این وضعیت موجودِ اجتماعی، ازدواج کردن برای یکی با افکار من مثل این میمونه که خودم رو از چاله به چاه انداخته باشم... فعلا اصلا تو خودم نمیبینم که بخوام خودم و هدف های خودم رو فدای خواسته های یه مردی کنم که عاشقش نیستم و اون هم با یه خواستگاری فقط به صرف زن گرفتن اومده باشه و منو دیده باشه ... خب... پس نتیجه میگیریم که نه میتونم خونه مجردی بگیرم و نه میخوام که ازدواج کنم! پس پاشم برم خیر سرم درس بخونم حداقل دل بابا و مامان شاد بشه!! ولی اصلا اعصاب درس خوندن ندارم ینی فکرم متمرکز نیس حتی یه اپسیلن. الان دلم میخواد کار کنم... البته نه ترجمه و تدریس و اینا... (اعصاب این کارارو هم ندارم فعلا) کاااااااار! کارِ فیزیکی. انقدر کار کنم انقدر کار کنم در روز و انقدر از جسمم کار بکشم که شب مثل جسد برگردم خونه بگیرم بخوابم. دوباره صبح بشه و دوباره همون وضعیت. فعلا تنها کاری که دوس دارم کنم همینه! یه کاری که حتی فرصت فکر کردن رو بهم نده. کسی کارگر نمیخواد باغچه ی خونشو براش بیل بزنم آیا؟؟ ... الان که فکر میکنیم یادمان می آید که چند ماه پیش هم ناخن میجویدیم... ناخن جویدن های ما دوره ای میباشد گویا... (دفاعیه: ناخن جویدن خیلی هم خوب است، از کندنِ موهایِ سرِمان که بهتر است، نیست؟؟ اواخرِ خرداد بود... رفته بودیم باشگاه... دیدیم گوشه های ناخن هایمان خیلی میسوزد... -بَس که دیشبَش جویده بودیم آنها را- بی خیالش شدیم... بعد از باشگاه در مسیرمان رفتیم به داروخانه ای* که همیشه از آنجا خرید میکنیم... (همیشه 70% پولمان خرجِ خریدن کرم و لوازم بهداشتی میشود خریدمان را کردیم... خواستیم کیف پولمان را در بیاوریم... ناگهان با دیدن انگشتمان شوکه شدیم! پسرِ فروشنده هم چشمانش گرد شد هی به انگشتان ما زُل میزد هی به صورت ما زُل میزد! ... انگشتِ اشاره ی دست چپمان تا نیمه های بند دومش پر از خون بود... ظاهرا در باشگاه انقدر که هرکول بازی در آوردیم و دمبل زدیم این انگشتِ جویده شده! خونریزی کرده بود... گفتیم: " بیشاره از ما بیشتر هول شده بود. تند و تند یک چسب آورد و باز کرد و چسب را دور انگشتمان پیچید... پرسید ضد عفونی کنم برایتان آیا؟ گفتیم ممنون خوب میشود و تشکر کردیم و راهمان را کشیدیم و رفتیم بیرون... قبل تر ها هم میدیدیمش در آن داروخانه... ولی تازه آن روز متوجه شدیم که جنتلمنی است برای خودش! آن روز وقتی به منزل! رسیدیم نگاه به آینه که کردیم (اولین کاری که پس از رسیدن به خانه انجام میدهیم این است که ریختمان را در آینه چِک میکنیم!) اینگونه شدیم: تمام کناره های صورتمان خونی شده بود بس که هی موهایمان را میریختیم تو و این انگشتِ خونینمان به صورتمان اصابت مینمود و ما حواسمان نبود! ... امروز که رفته بودیم برای خریدِ چیزی، باز هم آن جنتلمَن! را دیدیم! داشت با پیرمردِ دوست داشتنیِ صاحبِ داروخانه کوری میخواند! بحثشان درباره ی دو تیم سرخ/آبی و اینها بود... بدبخت تا چشمش به ما افتاد به مانندِ فشنگی که از اسلحه ی کلاشینکَفِ برادران بس/یجی شلیک میشود از داروخانه متواری شد... ما کمی بهمان بر خورد... بعد که به خانه برگشتیم، یادِ آن روزِ کذایی افتادیم! تازه دو زاریمان افتاد که چرا آن بدبختِ مفلوک زل زده بود به صورت و انگشت ما! در آن روز شاید فکر کرده بود در مسیرمان کسی را کشته ایم که اینگونه خینی! شده ایم! یا لاتِ محل میباشیم و از پیکارِ ق/م/ه کشی برمیگردیم و یا حتی یک کابویِ خسته ی تنهاییم که از یک نبردِ سخت با دالتون ها برمیگردیم... کاش شفاف سازی میکردیم برایش!! که امروز اینگونه فراری نشود از ما!! هی جنتلمن! ما پیف پیف و murderer و لوک خوش شانس و مزاحمِ نوامیسِ مردم و نامادریِ سیندرلا و گروهبان گارسیا و اینها نیستیم ها! ما فقط و فقط یک دخترِ مهربانِ ناخون خور هستیم. *ما معمولا از سه عدد داروخانه خرید میکنیم: -یک داروخانه که همیشه شلوغ است و هیچوقت چیزی که ما میخواهیم هم ندارد! -یک داروخانه هم که همیشه خلوت است و همیشه چیز میزهایی که ما خواهیم دارد ولی همه شان گند گرفته هستند! -یک دارو خانه هم که شیک و تر و تمیز و خلوت است و همیشه همه چیز دارد -همین داروخانه ی مذکور! من سوال دارم. از همه ی شما... ازهمه ی شما دوستام و از همه ی شما خاموش ها... نمیدونم شمایی که میاید وبم واقعا منو مطالبمو دوس دارید و میخونید منو آیا؟ یا اینکه فقط گذری میاید و فقط اشتباهی بوده؟ منظورم این نیس که دارم فقط برای مخاطبام مینویسم... از اولشم که اینجا رو درست کردم برای دل خودم بود و پیدا کردن دوستای واقعی که توی دنیای واقعی شاید حتی یه دونه اشو هم نداشته باشم... البته دوست! زیاد دارم تو دنیای واقعی... دوستایی که فقط تو روزِ خوشی هستن شایدم همیشه هستن ولی قابل اعتماد نیستن... به تعدادِ زیاااااد! آدمی نیستم که اهل درد دل کردن باشم... یعنی اصلا بلد نیستم درد دل کنم... از اظهار ضعف و شکست خوشم نمیاد... شاید واسه همینه که چند تا از دوستای وبیم که خیلی باهاشون صمیمی شدم بهم میگن که تو همیشه همه چیو میریزی تو خودت... دست خودم نیس... نمیخوام کسی ازم انرژی منفی بگیره... اصلا درد دل کنم که چی بشه؟ که چه معجزه ای بشه مثلا؟ ... آدم ساکتی هستم... اینروزا خیلی آرومترو ساکت تر شدم... تا وقتی کسی سوالی ازم نپرسه حرفی ندارم که بزنم... حرف زدنو دوس ندارم... ازینکه کسی از حرف زدنم کشف کنه دنیای درونم رو، خوشم نمیاد... ولی اینجا برام فرق میکنه... اینجا برام یه خونست... یه خونه ای که خودم با زحمت درستش کردم... یه خونه ای که هر روز دلم میخواد بیام و یه رد پایی از خودم توش به جا بذارم... من این خونه امو دوس دارم... دلم میخواد مهمون هامم اینجا رو دوس داشته باشن... واسه همین میپرسم ازتون... که واقعا برای خوندنِ من میاید آیا؟ احساس میکنم این روزا با اعصاب داغونم دارم همه ی دوستای وبیمو آزار میدم... نمیخوام منتقل کننده ی انرژی منفی باشم... اگه نوشتنم اینجا اذیتتون میکنه بهم بگید... که یا تو یه دفتری بنویسم احساسمو و یا پست های رمز دار مخصوص خودم بذارم که کسی درگیر افکار منفیم نشه... نمیدونم اصلا اینکه برای فرار از زندگی واقعی پناه میارم به وبم کار درستیه یا نه... اگه دوسم ندارید فقط بهم بگید که دیگه ننویسم... فقط بهم بگید... + اگه میشه اینم بهم بگید که اگه خونه امو دوس دارید کدوم پستم به نظرتون خیلی خوب بوده... بعدا نوشت: مرسی از همه ی دوستای روشن و خاموشم که با نظرای مهربون و امید بخششون حالا چه خصوصی و عمومی، واقعا شرمندم کردن و من الان خیلی شارژم یک بغض بزرگ که راه گلویت را بسته باشد، فرقی نمیکند که قلبت تیر میکشد یا دست چَپَت بی حس شده باشد... فرقی نمیکند که خودت را در کتابهایت غرق کنی یا مثل همیشه سرگرم باشی با موهایت... با آرایشت... فرقی نمیکند که درِ اتاقت را به روی خودت ببندی و با صدای بلند آهنگ گوش بدهی و یا فقط و فقط گوشه ای بنشینی و زانوی غم بغل بگیری... تاثیری ندارد اگر همه ی بستنی های عالم را بخوری... همه ی وبلاگهای دنیا را بخوانی... با همه ی آهنگ های دنیا برقصی... تاثیری ندارد اگر انگشتانت را بگذاری گوشه ی لبهایت و آنقدر آنها به سمت گونه هایت بکشی که منحنیِ ساختگیِ لبخند روی صورتت نقش ببندد... تاثیری ندارد اگر بهترین فیلمها را ببینی... زیباترین لباسها را بپوشی... تاثیری ندارد که هزار هزار شماره ی سیو شده در گوشی ات داشته باشی ولی به هیچ کدام نتوانی زنگ بزنی و بگویی: هی فلانی... دلم گرفته، بغلم میکنی؟ اثر نمیکند اگر دفتر دفتر سیاه کنی از شعرهای ناتمامت... اثر نمیکند اگر چندین روز باران ببارد... خوشحال نمیشوی که مادر برایت شال ببافد، جوراب زمستانی ببافد... خوشحال نمیشوی که کسی از آن دورها سراغت را بگیرد، احوالت را بپرسد... خوشحال نمیشوی از روشن شدنِ چراغِ چشمک زنِ گوشی ات... خوشحال نمیشوی از دیدن صورتکهایِ خندانِ لیستِ مسنجرت... یک بغض بزرگ که راه گلویت را بسته باشد، هیچ چیزی هیچ تاثیری ندارد. یک بغض بزرگ که راه گلویت را بسته باشد، فقط منتظری که شب بشود... آنوقت تو باشی و یک پتو که بکشی روی سرت... یک بالش که محکم بغلش کنی و بی صدا آنقدر اشک بریزی... آنقدر اشک بریزی تا از سر درد و سرگیجه خوابت ببرد... یک بغض بزرگ که راه گلویت را بسته باشد، دلخوشی ات میشود یک اتاقِ تاریک و یک جعبه دستمال کاغذی برای گریه هایت... ( توصیه میکنم همراه با خوندن پست، تو قسمتی که من آهنگو play کردم توام به آهنگی که گذاشتم گوش بدی چشمامو باز میکنم... صبح شده... پتو رو بیشتر میکشم رو شونه هام... چشمام هنوز میسوزه... این یعنی دلم میخواد هنوز بخوابم... چشمامو میبندم... با چشم بسته پتو رو میکشم کنار... بلند میشم رو لبه ی تخت میشینم، سرمو بین دوتا دستام میگیرم... حوصله ندارم... چشمامو باز میکنم... یه نگاه به قیافم تو آینه میندازم... نگاش کن! هیچ وقت صبحا اعصاب نداره! طلبکار! هدفونم کنار تخت افتاده... قبل خواب آهنگ گوش میکردم... برش میدارم... میذارمش روی گوشام... این آهنگو play میکنم... با صدای بلند... از جام بلند میشم... همه ی حواسمو میدم به صدایی که تو گوشم میپیچه... ذهنمو خالی میکنم... از همه چیز... دلم رقص سالسا میخواد... تنهاییِ تنهایی... رقص دیوونه بازی... یه رقص که فقط مخصوص خودم باشه... امروزم باید خوب شروع بشه... باید. ...از اینجایی که من هستم، تموم شهر معلومه کنارم خیلی ها هستن، دلم پیش تو آرومه... ...یه پا جلو... یه پا عقب... شونه ها... ...به من بدبین نشو هرگز، بگو چی بوده تقصیرم به جز آرامش و حسی، که از صدااات میگیرم... ...چشمامو میبندم... با هر تپش آهنگ سرمو به چپ و راست میچرخونم... ...بدبین شدی چرا، باور نمیکنی تنهاییِ منو، کمتر نمیکنی... ...دستامو آروم میبرم کنار شونه هام... پاها جلو... عقب... به سالهایی که گذشت فکر نمیکنم... ...طوفان نشو منو، یک قاصدک نکن من عاشق توام، یک لحظه شک نکن... ...با آهنگ میرقصم... دستهام بالای سرم... موهام تو هوا پخش میشه... می چرخم... به دیروز فکر نمیکنم... ...اگه دلتنگ باشی تو، مثل بارون شروع میشم که با هر قطره ی اشکت، منم که زیر و رو میشم... همیشه ساده رنجیدی، همیشه سخت بخشیدی تو رو میبخشم این لحظه، شاید بازم منو دیدی... ...دستهام کنار سرمه... چشمامو میبندم... به فردا فکر نمیکنم... ...بدبین شدی چرا، باور نمیکنی تنهاییِ منو، کمتر نمیکنی طوفان نشو منو، یک قاصدک نکن من عاشق توام، یک لحظه شک نکن... ...روی نوک انگشتام میچرخم... میچرخم... شونه هام... دستام... موهام... باب اسفنجی رو برمیدارم... دستاشو میگیرم... باهم میرقصیم... میخندیم... بغلش میکنم... باهم میچرخیم... به آینده فکر نمیکنم... ...از اینجایی که من هستم، تموم شهر معلومه کنارم خیلی ها هستن، دلم پیش تو آرومه به من بدبین نشو هرگز، بگو چی بوده تقصیرم به جز آرامش و حسی، که از صدااات میگیرم... با پاهام ضرب میگیرم... همراه آهنگ... باب اسفنجی میخنده... هنوز تو بغلمه... باهم چند قدم میریم عقب... چند قدم میایم جلو... بازم میخندیم... به هیچی فکر نمیکنیم... ...بدبین شدی چرا، باور نمیکنی تنهاییِ منو، کمتر نمیکنی طوفان نشو منو، یک قاصدک نکن من عاشق توام، یک لحظه شک نکن... ...میچرخیم... میچرخیم... میچرخیم... ...آهنگ تموم میشه... همونجا وایمیستم... تو آینه به خودم نگاه میکنم... به دختری که با لباس خواب و موهای سیاه پریشون با عروسکِ تو بغلش، چشماش برق میزنه و بهم میخنده... حتی دندوناشم معلومه! در حالی که هنوز نفس نفس میزنم خودمو میندازم رو تختم که هنوز رد پای خواب آلودگی اول صبح روش جا مونده... به سقف نگاه میکنم... اون لبخنده هنوز رو لبام جا خوش کرده و احتمالا شارژش تا غروب تموم نمیشه دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنم... یه روزِ خوب از همین الان شروع شده + هه! چندتا حرکت پای جدید هم اختراع کردم خدایا؟! میشه به صورت منطقی و با ذکر مثال برام توضیح بدی که هدفت از خلقت من دقیقا چی بوده؟! -خودم هنوز نفهمیدم آخه، فکر میکنم داره دیر میشه!- + راستی! خودت که میدونی، من ازاینکه پرنده آواز بخونه و باد بِوَزه و درخت شکوفه بزنه منظورتو نمیگیرما! یا بیا این پایین با هم چای بنوشیم شفاهی صحبت کنیم! یا اگه سرت خیلی شلوغه call me دیگه فوقش آخر شب بهم میل بزن فردا صبح چِک میکنم! تیریپ سازیمون که یادتون میباشه؟ در اینجا میخوام تیریپ جدیدمو رو کنم! فقط حق دیزاینر محفوظ است! مواد لازم: یک عدد خودتون! یک عدد پتو! (هر نوعی که میپسندید. البته هر چی سبک تر باشه بهتره! - اگه با رنگ لباستون هماهنگی داشته باشه که خیلی بهتره!) طرز تهیه: ابتدا پتو رو به شکل دلخواه تا میکنید، مستعطیل یا مثلث. بعدش دمای خونه یا اتاقتون رو به حداقل میرسونید و وقتی احساس کردید که دارید قندیل میبندید، این پتو رو میندازید روی دوشِتون و دور خودتون میپیچید، مثل شنل. بعدش گرمتون که شد انقده حال میده! مزایا: میتونید با این پتو همه جا برید. اصلا هر کجا که برید میتونید همونجا اتراق کنید! یعنی میتونید همونجایی که نشستید نصفشو بندازید زیرتون، نصف دیگه اشم بکشید روتون! بعدش بخوابید اصلا! یا برید زیرش قایم شید حتی! ضربه گیر خوبی هم هست! برای وقتایی که ممکنه از طرف یک دیوانه ی سادیستیک، چیز میز به طرفتون پرت بشه! برای اقتصاد خانواده هم خیلی خوبه! نه که همه چی یار*انه ای شده! واس خاطرِ اون میگم نکته: اگه اونقدر دستتون باز نبود که کل خونه اتون رو تبدیل به سیبری کنید، میتونید فقط از اتاق خودتون استفاده کنید! اینجوری کسی هم جرات نمیکنه که تو این یخناک بودن هوا، بیاد تو اتاقتون لنگر بندازه معایب: ممکنه که به ناقص العقل بودن متهم بشید. ولی با گذشت زمان عادت میکنید و عادت میکنن نمیدانیم فک بالا و پایین و استخوان بینی و پیشانی و سر، ربطی به هم دارند آیا؟؟ از دیروز که سیم های دندانهایمان دستکاری شده اند تا به اکنون تمام اعضای سرمان و مافیها در ابعاد وسیعی درد میکنند خفن ناک! در حدی که غذا نمیتوانیم بجَویم حتی! این از این طرف! سوزش زخم گونه مان از طرفی دیگر! ... اصلا یک وضعی میگوییم یک وضعی میخوانید! ما هم که تا به اکنون به طور کاملا پیروزمندانه ای از خوردن هر گونه قرص مسکن خود داری نموده ایم. همین نیم ساعت پیش بود که دیدیم تحمل کردن جواب نمیدهد! تصمیم گرفتیم برای ارضای حس مازوخیستیکِ! خود، آدامس بجویم! (توجه مبذول بفرمایید که ما در شرایط دردناکی قرار داشتیم که حتی اگر آب هم می آشامیدیم دادمان در می آمد! پس این تصمیمی بود بس انتحاریک!) یعنی این آدامس را که میجویدیم احساس میکردیم که دندانهایمان در حال ریزش هستند گویا! هی میجویدیم و هی دندانهایمان در حد انفجار درد میگرفت و بعد که نمیجویدیم از احساس اینکه دردمان کمی آرامتر از وقتی میشود که آدامس میجویم لذت میبردیم! همچنین آدمی هستیم ما! از اِ ریزالت، الان از اینکه آدامس نمیجویم و یک درد معمولی را تحمل میکنیم بسی خرسندیم! نتیجه ی اخلاقی: همیشه از بد، بدتر هم میتواند وجود داشته باشد. پس خود را برای بدترین شرایط آماده کنید. (این نتیجه ی اخلاقی کاملا جدی میباشد! دیده ایم که میگوییم!) پ.ن بچه های خوبی باشید مطلب را بگیرید! ما فردا مجبور نشویم بلند شویم بیاییم شفاف سازی کنیم! گفته باشیم! سلام آقای دکتر "ذ" هیچ میدانید امروز که به مطب شما مشرف شدیم دومین سالگردِ گذاشتنِ این سیم های ارتودنسی به دندانهایمان توسط شما بودی! است؟ شاید شما اینها را بدانید ولی ما واقعا نمیدانیم الان که چند ماه است که دندانهایمان ردیف و مرتب شده اند برای چه هی ما را هر ماه به مطب میکِشانید. اصلا همه ی اینها به کنار! اصلا شما هیچ میدانید که ما هر بار که نوبت داریم در خدمت شما باشیم چه عذاب الیمی را متحمل میشویم که با این آرایش مورچه ای و بسسسسیییار اندک قدم به خیابان میگذاریم؟ که نکند دوباره دستکشهای شما با رژلب صورتی شود و بعدش دوباره مالیده شود به صورت خودمان؟! که ما باز هم به صحت این ماجرا پی ببریم که از ماست که بر ماست؟! هیچ میدانید اینقدر خفیف آرایش کردن چقدر زمان بر و سخت میباشد آیا؟! هیچ میدانید که ما از وقتی فهمیدیم که چشمهای* شما را دوست میداریم، هی چشمانمان را درویش میکنیم و به بهانه ی نور آن چراغ گتده که نمیدانیم اسمش چیست و همیشه توی صورت ماست، چشمانمان را محکم میبندیم؟ که مبادا هی محو چشمهای شما شویم؟ هیچ میدانید ما از اینکه آن اولین روزها طاقچه بالا گذاشتیم و شماره ی موبایلتان را که به ما تعارف کرده بودید، نگرفتیم و گفتیم اگر کاری بود با منشی تماس میگیریم چقدر پشیمانیم و به خودمان فحش نثار میکنیم؟! هیچ میدانید ما از اینکه شما اینقدر مراقبمان هستید که دردمان نیاید و هی لبهایمان را که خشک میشود -در اثر نیم ساعت باز بودن دهان به میزان نیم متر!- خیس میکنید که ترک نخورد چقدر خوشحالیم؟ هیچ میدانید که از اینکه... میدانیم که همه چیز را نمیدانید و اصلا هم لازم نیست که بدانید! امروز از همان اول صبح به دلمان بد آمده بود آقای دکتر. از همان اول که مُنشیتان تماس گرفتند با ما و گفتند میتوانید امروز زودتر بیایید، مطب خلوت است و معطل نمیشوید... آمدیم... خلوت بود... نمیدانیم چرا هوس کردید این سیمهای نازک را که به آنها عادت کرده بودیم بردارید کُلفتش را بگذارید اینها هم به کنار. نمیدانیم چرا امروز هزار نفر یادشان آمده بود که با شما تلفنی کار واجب داشته باشند! هی ما با دهان نیمه باز در آن بَرزخ درازکش بودیم هی تلفن مهم پیش می آمد! همه ی اینها قابل تحمل بود ولی گند اصلی را وقتی زدید که نمیدانیم چرا تمرکز نداشتید و با آن چیزِ تیزی که دستتان بود به جای دندانمان جفت پا رفتید توی صورتمان همین یک کلمه، اعتراض ما بود به خراشیده شدن گونه مان... که اینقدر خودمان مواظبش هستیم... که اینقدر هر روز هی کرم های مراقبتی میزنیم... شبها کرم شب میزنیم... هی ویتامین میخوریم... که مبادا لک پیدا کند... که مبادا زشت شود... و آنوقت شما با آن چیزِ تیز... یک خط بزرگ و عمیق انداختید این گوشه... اولش که خودمان نفهمیدیم... فقط حس کردیم خیلی میسوزد... بعد حس کردیم که شما هم دیگر کاری به دندان ما ندارید... جرات پیدا کردیم... چشمهایمان را باز کردیم... به چشمهایتان نگاه کردیم... که دیگر مهربان نبودند... هراسان بودند انگار! مثل چیز! از جایتان پریدید و رفتید به یک اتاق دیگر... لحظه ای بعد یک تکه یخ کوچک را هی آرام آرام روی صورت ما میکشیدید... ما فقط گفتیم: چقدر سرد است! خندیدید فقط... با آن ماسک روی صورتتان که لبخندتان را ندیدیم... چشمهایتان خندید... مثل همان روزی که از بوی عطرمان خوشتان آمد... مثل همان روزی که... چشمانمان را دوباره بستیم... محکمتر از همیشه... نمیخواستیم دوباره چشمهای خندانتان را ببینیم... صدایتان را شنیدیم که گفتید خراش برداشته... این یخ التهابش را کم میکند... میدانید آقای دکتر ذ؟ ما اصلا ناراحت نشدیم از اینکه صورتمان را خراشیدید... هنوز هم صورتمان میسوزد... ولی دلمان میخواست التهاب زخممان کم نمیشد و شما باز هم با صبر و حوصله، تکه یخی را روی صورتمان میکشیدید... با همان ملایمت و با همان چشمهایی که میخندند... *یکی از اصلی ترین نقطه ضعف های ما چشم و نوع نگاه میباشد... گاهی زشت ترین فرد از نظر دیگران به نظر ما جذاب ترین افراد است... فقط و فقط به خاطر نوع و رنگ نگاهش... ساعت 00:00 شده و من الان خیلی خیلی خستم... کلی مهمون داشتیم امشب و خیلی خوش گذشت (مهمونی خاصی نبود یه وقت فکرای بد بد نکنید! خاله ها و دختر خاله ها و اینام بودن!) دلم برای وبلاگم تنگ شده. برای همتون تنگ شده. پستهاتون رو میخونم. به شدت منتظر 16ام هستم تا با فراغ بال! بیام همه ی نظرهای خوشگلتون رو تایید کنم و کلی براشون جواب بنویسم و بیام هر روز پست بذارم و غر بزنم و به قول جاوید چرت و پرت بنویسم. الانم دارم میخوابم و تند تند دلم میخواد همه ی حرفامو بنویسم. من از همینجا حسادت خودم رو به همه ی شما اینترنت دار ها! اعلام میکنم. ایییش! چقدر من ازتون بدم میاد با اون ای دی اس ال های بیریختتون. با اون اینترنتتون. حتی به اون دیال آپتون. اه اه اه. کلا شما که الان اینترنت دارید خیلی چیز بیخودی دارید! اصلا اینترنت تا حالا به درد کی خورده! الان مثلا من که نت ندارم الان مگه چمه!! به این خوبی!!! اصلا شما خیلی بدید فقط من خوبم! ؛ـ) آخیش. همینقدر نوشتنم کلی بهم فاز داد. داشتم میترکیدم جون ریزعلی :) اصلا در شرایط منطقه ی محرومی و بدون تکنولوژی به سر بردن روحیه آدمو تضعیف میکنه اصلا یه وضعی! اوففف! وبلاگ خونم کم شده بود در حد چی! شب به خیر :) پ.ن راستی ترمه جونم اصلا قضیه ازدواج نیس. هر چی با خودم کلنجار میرم میبینم که هنوز آمادگیشو ندارم کسیو به خاک سیاه بنشونم ؛ـ) (اسمایلی مریم نینجای خونه خراب کن!) فدای همه دوستای خوبم بشم. من خوبم. در حال درس خوندن نیستم. بابا امروز صبح برگشته. با یه عالمه سوغاتی غیر صورتی!! نظرای پست قبلو تایید نکردم. مشکل نت دارم دو سه روزه.دارم با خودم کلنجار میرم روی یه موضوعی. زود میام. همین هفته. 16ام نتم درست میشه. واقعا معذرت میخوام که نگرانتون کردم. دلم براتون تنگ شده. خیلی خیلی خیلی زیاد. 16ام یا 17 ام میام بازم پر چونگی میکنم براتون :) این بود خلاصه اخبار :) دیشب داشتیم خواب میدیدیم... یک خوابِ "زندگیِ روزمره-کاملا واقعی!*" به یک مهمانی دعوت شده بودیم... نمیدانیم چرا مقنعه! گذاشته بودیم! یک مقنعه ی رنگ و رو رفته ی داغان! بعد در آن گیر و ویر، همه ی تمرکز و دلمشغولیمان این بود که بگردیم یک آینه بیابیم، ببینیم وضعیت آرایشمان در چه حالیست! (در خواب هم ولمان نمیکند این حس زیبایی دوستی!) در همان حین با یک صحنه های +18 سال مواجه شدیم... در بین جمع! بین یک داماد و خواهر زن که خوب میشناسیمشان.... که در واقعیت هم یک جای کارشان میلنگد... نه که فکر کنید کارِ خیلی بدی بودها... یعنی بد بود... ولی نه آن چیزی که الان شما فکر میکنید! در آن لحظه، این کارها برای همه ی حاضرین عادی بود، ولی ما در آن بین از قبح و زشتی کارشان از خجالت سرخ شده بودیم! اصلا احساس میکردیم خون به گونه هایمان دویده... با خودمان فکر کردیم اصلا چه معنی دارد. واقعا بعضی از روابط بسیار نا متعارف شده است ... همان جا در خوابمان میدانید با خودمان چه گفتیم؟ گفتیم این کارشان را حتما در وبلاگمان مینویسیم! (در خواب این را گفتیم!) فکر میکردیم واقعی است! -کلا خواستیم بگوییم همچنین آدمِ عجین شده با وبلاگی هستیم! *این نوع خواب یعنی خوابی که یک روز از زندگی روزمره به نظر میرسد و بیننده ی خواب، توهم میزند که این حادثه کاملا واقعی است! منبع: MaryPedia! (در این متن اصلا از حرف p فارسی استفاده نشده است! امضاء: مادموازل مریِ خفن!) شفاف سازی نوشت: کلا منظورمان از این متنی که گذاشتیم شرح ماوقع خوابمان نبود. که اگر این بود میتوانستیم بسیار بیشتر حرف بزنیم در باره اش! منظورمان این بود که ما حتی روحمان در خواب نیز به فکر وبلاگمان است و خواب و بیدار را تشخیص نمیدهد! معمولا صبح ها که بیدار میشم کسی خونه نیست. اولین کاری که تو رختخواب انجام میدم چک کردن میل و وبلاگمه... بعدش بلند میشم یه لباسی میپوشم میرم تو آشپزخونه... حوصله ی خوردن صبحانه ندارم، اونم تنهایی... یه قاشق عسل میریزم تو یه لیوان آب ولرم... این میشه صبحانم. یه دوش میگیرم و میام نت... یکی دو ساعت بعد دیگه اختیاریه... هرکاری پیش بیاد طبق برنامه ی همون روز انجام میدم... حسش باشه درس میخونم... ورزش میکنم... خریدامو انجام میدم... ترجمه هامو انجام میدم... اگه لازم باشه ناهار درست میکنم... مامان و بابا دیشب بعد از اینکه از مهمونی برگشتن رفتن سراغ بستن چمدون بابا... کارای مامان خنده دار بود برام... همیشه یه جور خاصی با بابا حرف میزنه... بیشتر کارای بابا رو که خودشم میتونه انجام بده براش انجام میده... نمیدونم... شاید عشق این جوری باشه... تو اتاقم بودم ولی صداشونو میشنیدم: -این لباستو اتو کنم برات؟ -نه همون پیراهنا خوبه. -میوه برات چی بذارم؟ -نه میوه نمیخواد... همون چندتا پرتقال کافیه... -نخ و سوزن!!! لازم نداری؟! -...!! خندم گرفت! چشمامو بستم و خوابیدم... دوباره صداشون می اومد: -شارژرتو برداشتی؟ -آره _لیمو ترش!! نمیخوای؟! ... چشمامو که خوب باز کردم دیدم صبح شده... ساعت 7... نمیدونم کی بیدار شده بودن... از جام بلند شدم... مثل هر روز خوابالو نبودم. لباس پوشیدم رفتم دست و رومو شستم، موهامو ریختم دورم... یه کوچولو آرایش کردم... ادکلن زدم... نمیدونم چرا، ولی همیشه که بابا داره میره سفر دلم میخواد آخرین باری که بغلش میکنم خیلی خوشگل باشم... رفتم کنارشون صبحونه بخورم... داداشمم بود... خیلی کم پیش میاد که هممون باهم صبحونه بخوریم... مامان هنوز داشت حرف میزد: چیز دیگه ای لازم نداری؟! فلان کارو کردی؟ ... من ولی فقط بابامو نگاه میکردم و آب جوش-عسلمو میخوردم... همه حرف میزدن... من ولی ساکته ساکت... بابا یهو ازم پرسید سوغاتی چی بیارم برات؟ ... یه خورده فکر کردم... (آخه چی بگم پدر من... همیشه که میره سفر چیزایی که برام میخره زیاد با سلیقم جور نیس... همیشه هم به نظرش چیزایی که گرونتره بهتره! همیشه هم کیف و کفش و لباسی که برام میاره یا قرمزه یا صورتی کاراش عجیبه! از آفریقا برام از این بلوز سنتی های چینی میخره! از سنگاپور برام کیف فرانسوی میخره! از تو خود ایران برام لباس خارجی میخره! از... کلا چیزایی که ربطی به جایی که رفته نداره میخره! -البته به جز خوراکیها لبخند زدم گفتم: هیچی... داداشم که طبق معمول اصلا پر رو نیست: برای من فلان موبایلو بخر! اینم اسمشه! اگه اینو پیدا نکردی اون یکیو بخر! تو کاغذ نوشتم!! (انگار مثلا موبایل قحط اومده تو خودِ ایران!) من: مامانم که مثل همیشه: سلامتی. خودت سالم باشی از همه چی بهتره... بعد صبحانه برگشتم تو اتاقم... نشستم رو تختم... بالشمو بغل کردم... خیره شدم به کتابام که زیر پنجره رو هم تلنبار کرده بودم... فقط گوش میکردم... به صدای تلفنی حرف زدن بابا و چک کردن با همکاراش... صدای تلویزیون... صدای حرف زدن مامان... نیم ساعت بعد صدام کرد که داره میره... رو بوسی کردیم... خداحافظی... بزنم به تخته... بابا خیلی خوشتیپه هنوز... با اون کت و شلوار جدیدش... فوت فوت فوت! تا دم در باهاش نرفتم... با مامان تنهاشون گذاشتم... گفتم شاید کار خصوصی! داشته باشن! الان ساعت 9 صبحِ چهارشنبست و بابا همین الان رفته... دارم به این فکر میکنم امروز که نیست کی موقع ناهار برام آب میریزه... امروز مثل روزای دیگه شروع نشد... 10 روز آینده هم مثل روزای دیگه شروع نمیشه... خوابی داریم بسیار سبک... از پدرمان* به ارث رسیده گویا... معمولا با کوچکترین حرکت و صدایی از خواب بیدار میشویم... فکر میکنیم به خاطر جان عزیز بودنمان باشد... چند باری در نیمه ی شب، با اولین ثانیه های زمین لرزه مانند فنر از خواب جهیدیم! و همه را بیدار کردیم و دو ثانیه بعد در حیاط قرار داشتیم! یادمان میآید آخرین باری که با لرزش زمین از خواب بیدار شدیم، با اعتماد به نفس کامل و خونسردی، با عجله اهل منزل را به حیاط فرا خواندیم (البته پدرمان همزمان با ما بیدار شده بود) ولی دو ثانیه بعد بر اثر استرسِ وارده آنقدر از ترس لرزیدیم که نمیتوانستیم روی زانوانمان بایستیم... لال هم شده بودیم گویا... مثل این افراد که تازه وحشت یک حادثه ای رویشان اثر میگذارد... که تازه متوجه اوضاع وخیم میشوند... به زور جمع و جورمان کردند، بردندمان به اتاقمان... تابستان بود... همین امسال... آن شب با هر تکان کوچکی مثل جن زده ها از خواب میپریدیم و فکر میکردیم صدای زلزله بوده است... در کل وحشت زیادی از بلایای طبیعی داریم... زلزله... له شدن زیر آوار... سیل... سونامی... آه خدای من وحشتناک ترین منظره ای که دیده ایم امواج چندین متری سونامی کشورهای شرق آسیا بوده است... از شما چه پنهان توهم هم میزنیم نیمه شبها... نه همه ی نیمه شب ها... بعضی از نیمه شب ها.... از خواب که میپریم احساس میکنیم کسی در اتاقمان در آن گوشه هاست... احساس میکنیم افرادی که در خواب دیده ایم وقتی چشمانمان را میبندیم دور تا دور تختمان جمع میشوند... احساس میکنیم کسی به ما نزدیک میشود آرام آرام... نه اینکه فقط فکر کنیم... با تمام وجودمان احساسشان میکنیم... نیمه شب ها همه ی کابوس ها واقعی میشوند... همه جای اتاقمان جان پیدا میکند... حس احمقانه ی کودکانه ای است میدانیم... اما این حس فقط نیمه شب ها گریبانمان را میگیرد... این تصاویر مبهم و سیاه... آن وقت است که از اتاقمان میترسیم... از خودمان میترسیم... پتو و بالشمان را برمیداریم... در نزدیک ترین مکان به در خروجیِ حال میخوابیم... با خیال آسوده.... گویی هیچ وقت شبحی در کار نبوده... هیچ سونامی قرار نیست وحشت به جانمان بیندازد.... هیچ زمینی قرار نیست بلرزد... هیچ جسم مبهمی قرار نیست به ما نزدیک شود... صدایمان کند... انگار وارد محدوده ی امنی شده ایم که هیچ کابوسی به آن راه ندارد... خورشید که طلوع میکند آرام میشویم... دوباره پتو و بالشمان را برمیداریم، میگذاریم روی تختمان و با خیال راحت میخوابیم... دیشب اما، از همان اولِ اول همه ی کابوس ها به ما خیره شده بودند... همه ی زاویه های اتاقمان پر از جسم سیاه بود... همه زودتر آمده بودند گویا... برای خیره شدن به ما... از همان اولِ اول به پناهگاهمان رفتیم... تا صبح بدون کابوس خوابیدیم.... تا خودِ خودِ صبح... کاش شبها تنها نبودیم... پ.ن قبلتر ها بیشتر دوست مبداشتیم شبهایمان را... *پدرمان معمولا همیشه بیدار است... شبها تا 2 یا 3 بامداد پای تلویزیون است و صبح ها ساعت 8 بیدار میشود... در بین این بازه ی زمانی هم بین آشپزخانه، حال و اتاق خواب در رفت و آمد میباشد. کلا ما نمیدانیم آقای پدر 8 ساعت خواب شبانه را چگونه تامین مینمایند. بعدا اضافه شد: اعتراف میکنیم دیگر این زود به زود آپ کردن ها... این سرگرم کردن خودمان با چیزهای مختلف... این الکی خوش بودن ها... دیگر جواب نمیدهد... دیگر این قلبمان کٍش نمی آید که چیز بیشتری در خود جای دهد... دیگر نمیکشیم... دیگر خسته شدیم... برایمان سوال است که مردم برای مرهم دردهایشان چه میکنند که ما نمیکنیم... چرا هیچ چیزی فراموش نمیشود... هیچ دردی درمان نمیشود... هیچ انگیزه ای ایجاد نمیشود... هچ راهی پیدا نمیشود.... ... ... زندگی سخت شده است... سخت... + هر چه دوست دارید صدایم کنید... ماری... مادموازل... مریم... دختر... غرغرو... داغون... هرچه... یافتم. راه حل امروز: ورزش کن، برقص، تحرک کن، بدو... از جسمت کار بکش که به روحت آسیبی نرسونی.
ادامه مطلب
اوووف.


ادامه مطلب
)
)
لطفا یک چسب زخم هم لطف کنید!"



ادامه مطلب
خیلی. واقعی 
)


ادامه مطلب


ادامه مطلب







مگر نگفتید که این دفعه دیگر بَرَش میدارم؟ 

ما که معلوم الحال! جیغ نزدیم... داد و هوار نکردیم... دردمان آمد ولی فقط آرام گفتیم: آی و خودمان را جمع کردیم...


- الان بهش چی بگم؟! از چین برام جینِ ترک! بخر! ... )
(من خوبم)
