چپ دست نوشته های راست راستکی
لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)
یه نفر بعد از قرنی زنگ میزنه: -سلام چطوری؟ -مرسی شما خوبین؟ چه خبرا؟ -ممنون. راستی! چند صفحه ترجمه دارم برات فکس کنم میتونی تا فردا! برام آماده کنی؟! - یه نفر دیگه بعد از قرنی منو میبینه: -به سلام چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود! -مرسی منم همینطور. -ببین راستی! من تو یه موسسه استخدام شدم واسه تد/ریس زب/ان. وقت داری برام کلاس خصوصی بذاری بیام باهام کار کنی؟! - یکی دیگه بعد از قرنی میل میزنه: -یه دونه از این مقاله هارو به انتخاب خودت برام ترجمه و تلخیص! کن. -دوس ندارم! (آخیش! زورم فقط به همین یکی میرسه آخه!) ... اینا مالِ روزهای معمولیِ سال بود. البته مشکلی هم با این قضیه ندارم. دوس دارم وقتی کاری از دستم برمیاد برای دیگران انجام بدم. به هر حال رشته ایه که خودم انتخابش کردم و به صورت تخصصی ادامه دادم. ولی قسمتِ بدِ قضیه اینجاست که هر سال عید من بی برو برگرد تو همون دید و بازدیدهای اولیه به رشته ی تخصصیم یه ربطی pیدا میکنه. قسمتِ بدترِ قضیه هم اینجاس که طرف داره میاد خونمون عید دیدنی، یا من رفتم خونشون عید دیدنی، بعد یه جزوه ی قطور یا یه کتابی مثلا میده دستم، میگه میتونی اینو تا آخر تعطیلات برام ترجمه کنی؟؟؟ بعدش هم جلوی جمع هی بهت بگه واقعا تعارف نکنیا! اگه نمیتونی یا وقت نداری اشکالی نداره! حالا یه فکری براش میکنم! بعد اونوقت آدم چی باید بگه؟ (حالا شمام تصور کن طرف فامیل نزدیک. کلی هم همیشه بهت لطف داره و هواتو همه جا داشته و اینا، حالام بعدِ عهدی اومده یه کاری ازت خواسته منم که وقتی یه کارِ ترجمه دارم تا تمومش نکنم استرس دارم و باید زودتر جمع و جورش کنم تا خیالم راحت شه. ینی کلا شما تعطیلات عیدِ هر سالِ منو اینجوری تصور کن که همون روز اول کلی ترجمه میدن دستم! منم تموم این چند روز رو جای خوش گذروندن و بی خیالی طی کردن، با استرس و شب دیر خوابیدن و سردرد و جوشِ عصبی -گاها- میگذرونم. حکمِ pیک نوروزی رو داره اساسا. (البته کاملا مفتکی و فی سبیل الله) حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم اصلا نگران نباشید! برای سهمیه ی ترجمه های تعطیلاتِ عید امسالم هم از همین چند روزِ قبل زنبیل گذاشته شده. پریروز با مامان رفته بودیم بیرون واسه خریدن یه سری خرت و پرت برای هفت سین و اینا... بعدش رفتیم یه جایی که فروشندش یه دختری بود... نمیدونم حدودا 25-26 شاید... با یه ظاهر خیلی ساده و بی آزار و کلی کک و مکِ کمرنگ رو صورتش... به مکالمه توجه کنید: مامان: میتونم رومیزی هایی که برای میزهای گِرد دارید رو ببینم؟ دختره کلی با خودش کلنجار رفت و فکر کرد، بعد خیلی جدی گفت: راستش رومیزی گِرد نداریم. ولی دایره و مربع هس، نشونتون بدم؟؟ من کلا از مسخره کردن دیگران خیلی بدم میاد ولی تو اون لحظه با دیدن قیافه مامان که با چشمهای متعجب داشت به من نگاه میکرد و خیلی سعی میکرد نخنده و قیافه ی ساده و جدی دختره که منتظر جوابِ مامان بود، تنها کاری که تونستم کنم این بود که برگردم یه سمت دیگه و مثلا در حالِ نگاه کردن به وسیله ها کلی یواشکی بخندم! کسی فرقِ هندسیِ بینِ گِرد و دایره رو میدونه آیا؟ از دیروز شروع کردم به جمع و جور کردن اتاقم... اسمشو نمیشه گردگیری گذاشت ولی دارم هرچی خرت و پرت اضافه تو کشوها و کمدم دارم میریزم دور... تو این کند و کاو ها جعبه ی آلبوم های قدیمیمون رو پیدا کردم... خیلی زیاد بودن... اون موقعها که مثل الان همه چیز دیجیتال و اینا نبود که آدم هر چی فیلم و عکس داره تو کامپیوتر و لپ تاپ و هارد و سی دی و این چیزا جمع کنه... شما یادتون نمیاد! ولی اون موقعها عکس ها و آلبوم ها بودن و یه عالمه خاطره... غروب نشستم وسط اتاقم. جعبه ارو باز کردم، آلبوم ها و عکس ها رو دور و برم پخش کردم... نمیدونم چقدر طول کشید ولی برای چند ساعت فقط داشتم بهشون نگاه میکردم. گاهی بلند بلند میخندیدم و گاهی هم چشمام خیس میشد از دیدنشون... گاهی تند تند یه عکس رو در میاوردم میبردم به مامان نشون میدادم میگفتم وای مامان اینو... فلانی رو نگاه... چقدر جوون بود... فلانی رو نگاه... چقدر کوچولو بود... مامان، منو نگاه کن... ببین چه زشت بودم! ... بعد از شام همه آلبوم هارو جمع کردم بردم تو حال. پیش بابا اینا... خیلی وقت بود که همه بعد از شام دور هم نبودیم... هر کی میرفت سراغ کار خودش... برادره سراغ درسش، باباهه جلو تلویزیون. مامان هم که یا کنار بابا میشینه یا به کارهای عقب افتادش میرسه... منم که عادت کردم شبها قبل خواب بشینم تو لونه ام -رو تختم یه جای دنجی با بالش اینام درست میکنم! اسمشم هم لونه ست!- فیلم ببینم. ولی ایندفعه چندتا آلبوم عکس و کلی خاطره همه امون رو دور هم جمع کرد و کلی خندیدیم. مخصوصا به برادره! آخه خیلی کوچولو بود اون موقعها با یه عالمه لُپ! ... آلبوم ها رو دوباره آوردم تو اتاقم... دوباره ورق زدم همشو... عکسهای بچگی های خودم... وقتی خیلی با شیطنت میخندیدم... وقتی مامان موهامو خرگوشی میبست و چتری هام میریخت تو چشمام... وقتی بغل بابا بودم... وقتی دستامو حلقه کرده بودم دور گردن مامان و خودمو لوس میکردم... عکس اون روزی که با برادره از رو تاب افتادیم زمین و لباش پاره شد... عکسهای تولدام... عکسهای پدربزرگ مادربزرگهام... عکسهای بچگی های دوستام... که حالا هرکدومشون مادر و همسر شدن و دنیاشون کلی با دنیای اون روزها فرق کرده... عکسهای اون موقعهای بابا که هنوز این موهای سفید رو سرش نبود... عکسهای اون موقعهای مامان که چشماش برق میزد... نشستم یه دونه از آلبوم هامو اون زیر میرهای جعبه آلبوم ها جا سازی کردم که کسی نبینتش! متنفرم از اون سالها... دوره ی راهنمایی و اینام... تقریبا از 12 سالگی تا 15 سالگی... خیلی زشت بودم تو عکسهام. چندتا از عکسها رو هم از بقیه ی آلبومها گلچین کردم و در آوردم. چسبوندمشون کنار بقیه ی عکسهایی که دوسشون دارم و تقریبا یکی دو سالی هست که رو دیوار بالای تختم جا خوش کردن. تو همه ی عکسهایی که قبلا چسبونده بودم به دیوار فقط و فقط خودم بودم. اما ایندفعه تو گلچین عکسها هم مامان هس با من، هم بابا هس با من، هم عزیزجون هس با من، هم مادر جون هس با من، هم برادره ... ولی تو یه عکس فقط و فقط بابا دمر دراز کشیده و عینکشو گذاشته بالای سرش و یه دستش زیر چونه اشه و اون دستش هم رو بالش... داره تو دوربین نگاه میکنه و یه لبخند زده... از اون لبخندهایی که شاید هر چند هفته یه بار میشه رو صورتش دید... معلوم نیس که خیلی بابایی ام نه؟ خوب به عکسها نگاه کردم... به تک تکشون...خوشحالم یه جورایی... که هنوز هیچکدوم از آدمهای تو عکسهامو از دست ندادم. که همشون کنارم هستن. که هنوز وقت هست برای دوس داشتنشون... سال 90 که اینهمه ازش بد گفتم به غیر از بدی هایی که داشته خوبی هایی هم داشته. اینکه هیچکدوم از آدمهایی که واقعا دوسم دارن رو ازم نگرفته... من خیلی خوشبختم. منِ لوسِ بیشعورِ خودخواهِ از خود راضیِ همیشه ناراضی خیلی خوشبختم. -اه. نمیدونم چقدر لوس شدم این روزها. تا تقی به توقی میخوره اشکم در میاد. انقده بدم میاد ازین دخترهای اشکِ دمِ مَشکی- + به ثمینه عزیزم قول داده بودم از بچگی هام عکس میذارم. به نظرم این post بهونه ی خوبیه. ++ نمیدونم چه کرمی گرفته این. هی p فارسی کار میکنه هی کار نیکنه! +++ post قبل خداحافظی نبودااا. فقط گفتم اگه یه وقت نشد که بیام نگرانم نشید ++++ متاسفانه هنوز هم میگم البته! که اینطور! فکر نمیکردم سالِ 90 اینهمه منت کشی بلد باشه! اصلا این روزها همش میخواد اون همه بدی که بهم کرده از دلم در بیاره! منم که بخشنده! این دمِ آخری تازه داره مهربون میشه مثلا! فکر کرده با کودک طرفه! اما من هرگز از تو به خوبی یاد نخواهم کرد! آهای 90 جان! چی فکر کردی با خودت آیا؟ من که نمیخوام یادم بیاد چیکارا با من کردی، ولی این دمِ آخری پسرِ خوبی شدی! ادامه بده. هنوز چند روز وقت داری! ببین بیا یه قراری بذاریم اصلا! اگه من سالِ دیگه ارشد قبول شدم، فراموش میکنم که چقد بدی! اگه قبول نشدم، پس به همون مزخرفی ای که فکر میکنم بودی، هستی! دیگه خود دانی! با داداش کوچیکه (91) هماهنگ کن معجزه بشه! من صلاحِ خودت رو میخوام پسرم! ------------- میخواستم آخرین پستِ 90 ام، یا در واقع اولین پستِ آخرِ اولین سالِ شروعِ کارِ! وبلاگم، یه چیزِ خاص باشه... درباره ی تحلیلِ آنچه بر من گذشت و این حرفها... ولی فکر میکنم تو ذهنم کندوکاو نکنم خیلی بهتره. دلم نمیخواد خیلی چیزها یادم بیاد یا روشون متمرکز بشم. تازه حالم یه خورده خوب شده :) ولی اگه بخوام خلاصه آنالیز کنم، سالِ 90 برام بیشتر بدی داشت تا خوبی. اگه هم بخوام مثبت نگاه کنم، از این بدی ها کلی تجربه بدست آوردم... (کلا نیمه ی پرِ لیوان همیشه جواب میده!) واسه 91 هم یه عالمه امید و آرزو دارم. مطمئنم که بهترین سالِ زندگیم میشه :) مطمئنم. (تلقینِ مثبت!) شمارش معکوس هم که شروع شده... این روزها خیلی سریع میگذره... هیچوقت دوس نداشتم یه تاریخِ خاصی رو الکی بزرگ کنم. ولی خب بالاخره سالِ جدید قراره بیاد و این جنب و جوش رو همه تاثیر میذاره. سر منم این روزها خیلی شلوغ شده. شاید این آخرین پستِ 90 ام باشه. برای همتون آرزوی بهترین روزها رو دارم. خداحافظی نمیکنم آخه هر وقت گفتم تا فلان موقع پست نمیذارم همون روز یا فرداش دلم خواسته یه پستِ جدید بذارم! روزهای آخر حتما از حال و احوالم پست میذارم. یا شایدم همون صبح... (پیشاپیش عذر میخوام اگه شاید نتونم به همه سر بزنم این روزهای آخر - از عواقبِ موکول کردنِ همه ی کارها به دقایق واپسین!) این روزها، از دل برفت او که ما را از یاد برد. بلی! صبح که بیدار شدیم به صورتِ خودجوش در ضمیرِ ناخودآگاهمان احساس کردیم که امروز وظیفه داریم این برادره را از این زندگیِ نکبتی اش در اتاقش نجات دهیم! باید کمی خواهری کنیم برایش! او که خودش دست به کار نمیشود که! ما باید دستش را بگیریم بکشیمش بیرون! کوچکترین اتاقِ خانه را گرفته برای خودش. کلی هم خرت و پرت دورِ خودش جمع کرده، هرگز هم بدونِ اینکه زور بالای سرش باشد هیییچ چیزی را سر جای خودش قرار نمیدهد و اتاقش را مرتب نمیکند، و اینگونه میشود که برای ورود به این پایگاهِ جهنمی باید با یک پارو و قایق وارد اتاق شد چون نیم متر از کفِ زمین تا زانو پر است از لباس و آت و آشغال و جزوه و کتاب و CD و سیم و کابل و باطری و انواعِ شارژر و این کوفتها... رفتیم دمِ درِ اتاقش، یک ابرویمان را انداختیم بالا، با یک ژستِ با ابهت و جذبه گفتیم جیک نمیزنی! کاری هم به کارِ ما نداری! میخواهیم اتاقت را گرد گیری کنیم از این هپلی بودن خارج شوی. حرفی از دهانت خارج شود مبتنی بر اینکه بخواهی نارضایتی خودت را نشانمان بدهی از برادری عاقت میکنیم! ساکت! آن طفلکی هم جزوه اش را گرفت دستش نشست روی تختش هی یک نگاه به ما میکرد یک نگاه به جزوه اش! ما هم نشستیم هر چه آت و آشغال داشت ریختیم دور. البته در آن بین ناگهان با جیغ های بنفشِ برادره مواجه میشدیم که مثلا میگفت! وااای آن جزوه را با آن جزوه قاطی نکن! دیزاین این کاغذ ها را به هم نریز! اینها سورت بای دیت شده اند! وااای! این کتابها را اینگونه نچین! فلان کار را نکن! ما هم کمی تا قسمتی به حرفهایش گوش میکردیم. بقیه را هم نشنیده میگرفتیم! صبح تا ظهر این شد کارِ ما... همه جا خاک گرفته و کثیییف! اصلا یک وضعی... همه جا را تمیز کردیم. کلی انرژی در اتاق جریان پیدا کرد! کلی زباله از اتاق خارج کردیم! هووووووووووووف! الان شما با یک عدد خواهرِ مهربانِ منجیِ زندگی طرف هستید ها! دستِ کم نگیرید مارا فقط یک مشکلِ کوچکی که وجود دارد این است که ظاهرا تا یک هفته ی آینده این برادره هر کدام از وسایلش را که لازم داشت باید جایش را از ما بپرسد + امروز متوجه شدیم که خوب کاری کردیم که برای تولد برادره ادکلن خریدیم! اصلا ما خودمان یک پا روانشناسِ انسان شناسیم!! داشتیم دور و بر آینه ی اتاقش را مرتب میکردیم... گفتیم فلان ادکلنی که الکی گذاشته ای اینجا بوی الکل میدهد! بیندازش دور... بیخود نگهش داشته... بعدش او مثلا به شوخی گفت میگویم برای تولدم برایم ادکلن هم بخری بد نیستها!! ما هم ریختمان اینگونه شد ناگهان: یکی از فانتزی های آدم واسه صبحِ جمعه اینه که بتونه تا هر وقتی که دلش میخواد بخوابه... حداقل من که جدیدا اینجوری شدم... ولی امروز هی با صدای زنگ تلفن بیدار شدم... با صدای روشن شدنِ ماشین بابا دوباره بیدار شدم... (پارکینگ زیرِ اتاقِ منه) بعدشم که نوبتِ مامان بود. من خوابیده بودمااا. اول در زد. منم گفتم: "ممممم!" (مثلا اعلامِ بیداری کردم!) اومد تو. مامان: "این لباس واسه بعد از ظهر خوبه؟" (من معمولا مسئولیت خطیرِ نظر دادن رو به عهده دارم تو خونه!) من: "هوم؟!" درحالی که بالشمو بغل میکنم دوباره چشمامو میبندم: "اوهوم..." مامان میره دو دقیقه دیگه بر میگرده. مامان: "حالا که بیداری اینم ببین! این بهتره یا اون؟!" من در حالی که سعی میکنم موهامو از سر و صورتم بزنم کنار و مامانو ببینم و یه لبخندم بزنم! : "مممم. نه ه ه ه! همون بهتره... این خوب نیس..." دوباره رفتم زیر پتوم... یه دقیقه بعد مامان با چشمهایی که برق میزنه: "اینو نگاه کن. این بهتره نه؟" من با چشمایی که به زور باز نگهشون داشتم: "هوم؟ اوهوم. همین خوبه. آره خعلی خوبه. اوخی... چه خوشگل شدی :)" مامان: "اگه اینقدری که میگی خوبه پس اینو واسه عروسیه سه شنبه بپوشم چطوره؟" من دوباره از زیر پتو در میام: "نه تا اون حد! واسه همین امروز خوبه!" مامان خوشحال و خندان رفت بیرون... دیگه هرکاری کردم خوابم نبرد... اصلا دل کندن از رختخوابِ گرم و نرم، اونم اولِ صبح (ساعتِ 11 ینی!) اونم الان که خوابت میاد خعلی سخته :( ولی خوشحالم که از پسِ این امتحانِ الهی سربلند بیرون اومدم! ینی میخوام بگم من کلا آدم مسئولیت پذیری هستم! خواب و بیداری هم نداره. جمعه و غیرِ جمعه هم نداره! همیشه و در همه حال انجام وظیفه میکنم! + جدیدا احساس میکنم من و مامان خوب همدیگرو نمیفهمیم. یا من خیلی عوض شدم. یا مامان سعی میکنه عوض نشه... به هر حال هرچی که هس امیدوارم زودتر درست شه :( 1- یک از بزرگترین لذت ها برای یک وبلاگ نویس آماتور مثلِ من میدانید چیست؟ اینکه یک شبی از زورِ بی خوابی شروع کند برای چندمین بار به خواندنِ آرشیو وبلاگش و نظرها و لایک ها و تاریخها و لینکها... وخلاصه چک کردنِ خلاصه ی این یک سالی که به سختی گذراند... و در همان گیر و دار ببیند تاریخِ آخرین دانلود برای فلان آهنگی که چند ماهِ پیش لا به لای آنهمه غرغر و چرت و پرت نوشته هایش لینکش را گذاشته بوده برای همین دیروز است. این یعنی هنوز کسی هست که بخواهد -حتی از سر کنجکاوی- مرا بخواند. حسم را در آن لحظه ها درک کند. بشناسد مرا. لا به لای آرشیو نوشته هایم کاوش کند. روزهایم را ورق بزند... و این خیلی عالیست. فوق العاده است. :) (احساس کردم باید اینو رسمی مینوشتم 2- ازین تاپ ها هس که قدش یه سانت کوتاه تر از کمرِ جینِ آدمه. جلوش سادست، پشتش تا کمر لخته... همونا که موهاتو وقتی باز میکنی میتونی از رو شونه هات تا رو کمرت حسشون کنی... با کفش پاشنه بلند... هر وقت میپوشمش احساسِ سوپر مدل بودن بهم دست میده! یه جور بیماریه شاید 3- همین چند ثانیه پیش باز هم گند زدیم آبروی خاندان را بردیم! : رینگ... ریینننگگ... من: بفرمایید... گل پسر: سلام. صبحتون به خیر. آقا ... هستن؟ (منظورش داداشم بود) من: نه فکر نمیکنم!!! (خنگ!) رفته کلاس (فکر کردم دوستشه خُ!) گل پسر: یه لطفی کنید بهش بگید پشتیبانش تماس گرفته بود. من: ok!!! چشم!!! گل پسر با کمی تته پته: خیلی ممنون! خداحافظ من: خدافظ. (okkk! الان چه جای گفتنِ ok و چشم با هم بود آیا؟! 4- فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که به این سطح از درک و آگاهی برسم که حتی اگه هر 5 دقیقه یک بار هم پیج اون میلم رو ریلود کنم قرار نیس که میل جدیدی بهشون اضافه شه چون فقط یه نفر آدرسشو داره که اونم باهاش قهرم! یکی از بزرگترین چلنج های من برای اسفند ماه خریدنِ کادویِ تولدِ داداشِ محترممه! تولدش دقیقا تو اولین روزهای عیدِ! ینی هدیه اشو باید قبل از شروعِ سال جدید خرید... راستش خرید کردن برای آقایون کمی سخته. مخصوصا واسه پسری تو سن و سالِ داداشِ بنده. خب آدم نمیدونه واقعا باید چیزی رو که اون دوس داره براش بخره یا چیزی رو که بهش احتیاج داره! (البته باید وسعِ مالیِ خودِ بوووووق ام رو هم در نظر بگیرم که هفته ی پیش رفتم هرچی پول داشتم واسه خودم کرم و لوسیون خریدم! یه هفته ای هی همش فکر کردم که چی براش بخرم. یه روز رفتم تو اتاقش دیدم ادکلنش خالیِ خالی شده افتاده رو میزش. گفتم ینی تو هر چی عطر و ادکلن و اسپری داشتی تموم کردی دیگه هم نخریدی؟! (آخه واقعا برام عجیبه که کسی بتونه بدونِ اینا زندگی کنه!) کرکر خندید فقط! پسری هم نیس که خیلی حساس باشه که مارکِ عطر و ادکلنش باید حتما فلان باشه یا یه بوی خاصی رو بپسنده. بالاخره امروز تصمیمم رو گرفتم و علیرغم شَکی که داشتم به اینکه براش ادکلن بخرم یا نه -آخه این چیزا خیلی سلیقه ایه و ممکنه طرف خوشش نیاد ازش- رفتم مغازه ی پسر عمم. (سلطانِ انتخابِ عطر و ادکلنه. با سابقه ی بسیار درخشان! ینی این انسان هرچی بهم معرفی کنه من قبول دارم. تا این حد) خیلی وقت بود که نرفته بودم عطرِ پسرونه انتخاب کنم... و بدبختیه من از همین لحظه شروع شد! هی ادکلن میاورد نشونم میداد من هی با چشمای خمار شده این ادکلنارو بو میکرم... هوووووووووووووووووووممممم...! ینی تو اون حالت خودمو جمع و جور کردم به سختی! اصلا مدهوش شده بودم با این بوهای خوب هیچی دیگه، آخرش هم یه ادکلنِ Chanel براش گرفتم و تند تند از اون مکانِ وسوسه برانگیزناک خارج شدم! (واسه خودمم یه ادکلنِ کوچولو جایزه خریدم الان یه موضوعی که خیلی ذهنِ منو به خودش مشغول کرده اینه که من و J.Lo نسبتِ خاصِ فامیلی نداریم با هم احیانا؟! -البته ازون لحاظ که فکر میکنید نه!- ازین لحاظ که یه جایی گفته بوده که "ممکنه یه آقایی اصلا تیپ و ریخت و قیافه ی خاصی نداشته باشه ولی اگه یه عطرِ فوق العاده زده باشه خیلی راحت منو به سمتِ خودش جذب میکنه..." اینم شده داستانِ ما! الان هر چند دقیقه یه بار هی میرم تو کمدم اون ادکلنه ارو در میارم هی بو میکنم! هووووووووووف! + هر کی یه نقطه ضعفهایی داره بالاخره! از خیلی وقت پیشا یه گُلِ زشتِ ساده ی معمولی داشتیم تو خونمون... مامانم گذاشته بودش تو یه ظرفِ آب رو پنجره ی آشپزخونه... اونم واسه خودش هی جوونه میزد هی رشد میکرد... کاری با کسی نداشت... تا اینکه چند ماهِ پیش مامان تصمیم گرفت بندازتش دور... گف جای الکی اشغال میکنه... منم مثلِ سپرِ مدافع اومدم جلو گفتم نه ه ه ه ه... (این صحنه ارو مثلِ فیلم کره ای ها در نظر بگیرید! که من در حالِ دویدنِ اسلو موشن به طرفِ گلدونِ گل هستم!) خلاصه اینکه گفتم من خودم میذارمش تو اتاقم ازش مراقبت میکنم... گناه داره خُ. چند ماهِ اول هر روز بهش آب میدادم و خیلی مراقبش بودم... گلم هم هی سبز تر و تازه تر میشد و من به خودم افتخار میکردم! تنها چیزی که از مراقبتش میدونستم این بود که خیلی به آب احتیاج داره و اینکه چون به صورت رونده رشد میکنه باید هی برگها و شاخه هاشو به هم نزدیک کرد... (البته نمیدونم چرا...) تا دیروز که اصلا دیگه خیلی وقت بود که حواسم بهش نبود و فراموشش کرده بودم... یهو یه نگاه بهش انداختم دیدم خیلی خشک شده... همه برگهاش مچاله شده بودن و خاکِ زیرش کاملا خشک شده بود. اصلا مثلِ کویر شده بود! اصلا انگار غریب بود تو اتاقم! تهنای تهنا... با اینکه اصلا حوصله نداشتم شروع کردم برگهای خشک شده اشو جدا کردن... بهش آب دادم... یه عالمه بی برگ شده بود... هنوز کارم تموم نشده بود که دیدم داره گریم میگیره! آخه چرا من فراموشش کرده بودم؟! یهو به خودم اومدم دیدم دارم واقعا گریه میکنم! اگه گلم میمرد تقصیرِ من بود خُ... (ینی مثلا من خیلی روحیه لطیفی دارم و اینا!) هعی... یه خورده که بهش رسیدم کمی تر و تازه شد... برگهاش از حالتِ پژمرده ای که داشتن در اومدن... ولی باید یه خورده بگذره که مثلِ اولاش بشه... نتیجه ی اخلاقی: شاید آدمهای دور و برمون و کسایی که دوسشون داریم هم همینجوری باشن... اینکه اون اوایل که پیداشون میکنیم خیلی بهشون توجه میکنیم و بهشون میرسیم... یهو به خودمون میایم میبنیم اصلا علاقه ای وجود نداره... همه چی بی معنا شده... همه چی تکراری شده... واسه داشتنِ یه عشق یا دوستیِ با دوام که هی سبز بشه و تازه باشه باید وقت گذاشت... باید بهش رسید... (دیگه ادامه ندم بهتره! رفتم تو فاز شعر وشاعری! -اسمایلی مادموازل مریِ مادر بزرگِ دنیا دیده!) بقیه ی نتیجه گیری به عهده ی خودتون! پ.ن 1: این همون گلِ. کسی میدونه اسمش چیه یا چه جوری باید ازش مراقبت کرد؟ من هیچ سر رشته ای از پرورش گل و گیاه و اینا ندارم. پ.ن 2: امروز بیسکوییت گردویی (تزیینشو! بهدش من خورد تو ذوقم اساسی! الانم منتظرم که بابا بیاد خونه همشو بخوره ... تورو خدا نگاه! مامان خانوم صدام میکنه میگه اینهمه ظرفی که کثیف کردی رو نمیخوای بشوری؟! با اینهمه تشویقی که از من صورت میگیره من میدونم بالاخره یک روز یه سرآشپزِ بزرگ میشم! من میدونم! یکی از بزرگترین لذتهای دنیا اینه که نشسته باشی رو تختت، یهو یه نی نی بدوئه بیاد دستاشو بذاره رو پاهاتو بهت بگه: "خاله مریم ناخونامو بلام لاک میزنی؟" برای مراسمِ دیروز، ساعتِ 5:30 از یه آرایشگاهی که تا حالا نرفتم وقت گرفته بودم. فقط و فقط هم به خاطرِ اینکه خیلی به خونمون نزدیک بود و مجبور نبودم کلی وقت تلف کنم برای رفت و آمد... روزِ قبل بهش زنگ زده بودم و هماهنگ کرده بودم و چون آدمِ حساسی هستم و قبل از هر کاری سعی میکنم براش برنامه ریزیِ دقیق کنم، هزار بار ازش قول گرفتم که به موقع کارمو تموم میکنه. فقطم میخواستم موهامو براشینگ مجلسی کنه و یه طرفشو جمع کنه. همین. شاید نیم ساعتم طول نمیکشید. ساعتِ 5 از حموم اومدم. موهام هنوز خیس بود. هرچی زنگ زدم به گوشیش خاموش بود. با خونمون دو دقیقه هم فاصله نداره. تند تند با ترس و دلهره لباس پوشیدم رفتم دیدم در آرایشگاهشم قفلِ! اومدم خونه. اونقدر که بهم استرس وارد شده بود نشستم رو تختِ مامان اینا مثلِ نی نی ها شروع کردم گریه کردن!!! آخه غروبِ پنج شنبه دیگه من کدوم آرایشگری رو میتونستم پیدا کنم که هم نزدیک باشه هم وقت داشته باشه؟ زنیکه ی فلان فلان شده. هی آدم میخواد فحش نده نمیشه. اصلا به این فکر نمیکنن که وقتی به کسی قول میدن ینی اون طرف رو حرفشون حساب کرده، برنامه ریزی کرده. داشتم از استرس میمردم. سریع زنگ زدم به یکی از دوستام که آرایشگره... اونم خوشبختانه بیکار بود و گفت بیا... ساعت تقریبا 6 بود که رسیدم... بهش گفتم نیم ساعته لطفا سرهمش کن! خوشبختانه هم موهام به موقع آماده شد و هم خودم! دیگه نمیگم تو خودِ عروسی چی شد و همه چیا گفتن و اینا. بازم متهم میشم به خودشیفتگی و این حرفها فقط دلم میخواد اون آرایشگرِ بی فکرِ فلان رو ببینم تک تکِ موهاشو به ناخونای پاهاش گره بزنم. نکرده یه زنگ بهم بزنه من زودتر یه گِلی به سرم بگیرم. چِندِش. نتیجه ی اخلاقی: وقتی داری تلفنی از یه آرایشگری وقت میگیری و بعد از خداحافظی به مامانت میگی: "چقدر بی شخصیت بود، چرا اینجوری حرف میزنه؟" مطمئن باش که واقعا درست برداشت کردی و اون آرایشگره اونقدر پتانسیلِ بی شخصیت بودگی! رو داره که اون روز و ساعتی که بهت وقت داده اصلا نیاد آرایشگاه و گوشیش رو هم خاموش کنه. :| + اصلا من خاله زنک شدم این روزا؟! اصلا معلومه؟؟ ن ه ه ه ه! + خُ اینارو اینجا ننویسم چیکار کنم خُ :( واقعیم اینقدر نق نقو نیس بوخودا :( + اینو: کلیک / اصلا معلوم نیس مشابه جنسِ خارجیشه، نه؟! هفته ی خیلی شلوغی بود. هنوز هم هست. خیلی اتفاقها افتاد و خیلی کارها کردم. ینی اونقدری وقتم پره که دیروز کلا فقط وقت پیدا کردم یه دونه پنکیک بخورم. و صد البته شونصد تا لیوان آب در راستای حفظِ طراوتِ پوست! امروزم که از دیروز بدتر! همون پنکیک رو هم نخوردم! اصلا من تو کار خدا موندم! یهویی یه هفته انقدر بیکارم که میرم واسه اسمم هزارتا آهنگ دانلود میکنم! یه هفته هم اونقدر سرم شلوغ میشه که حتی وقت پیدا نمیکنم که غذا بخورم! (الان اینکه من چه جوری هنوز زنده ام برام سواله واقعا!) خیلی خستم. حتی با اینکه دیشب از خستگی ساعت نه و نیم خوابیدم هنوز چشمام میسوزه. این عروسیِ فامیلمون هم قوز بالا قوز شده. به هزار بهونه ی الکی هر روز باید بلند شیم بریم اونجا. البته خب خوش میگذره ولی من جنبه ی اینهمه خوشی ندارم شاید! خسته شدم بس که هی آرایش کردم. پاک کردم. دوباره آرایش کردم. روزی صد بار دوش گرفتم. روزی صد بار موهامو درست کردم. تموم انگشتای پاهام درد میکنه بس که هی راه رفتم. هی کفش عوض کردم. هی اتاقمو مرتب میکنم بعد از دو ساعت پر از لباسهای به هم ریخته و لوازم آرایش و جینگیل پینگیل و گیره مو و این چیزا میشه. تازه همه ی اینا یه طرف! خودِ مراسمِ اصلی مونده هنوز! نمیدونم خودِ عروس خانوم! رمقی براش میمونه با این رفت و آمدهای خسته کننده آیا؟! چقدر همه چی قاطی پاتی میشه این روزهای قبل از مراسم. من خودم به شخصه ظرفیت اینهمه استرس و بی برنامگی و این طرف اون طرف رفتنِ بدونِ استراحت رو ندارم. چه برسه به اینکه دخالت و اعمالِ نظرِ اطرافیان رو هم بهش اضافه کنیم! دیگه منفجر میشم تو اون لحظه. عطای شوهرم! و مراسم رو به لقاش میبخشم و میگم یکی بیاد منو از تو اینهمه شلوغی نجات بده! پلیز! خُ الان اعصابمم کمی تا قسمتی خورده. از کفشی که برای لباسِ فردا شبم خریدم اصلا راضی نیستم -ینی اصلاِ اصلا که نه! یه خورده راضی نیستم!- اون مدلی رو که میخواستم پیدا نکردم. قهوه ای سوخته و پلنگی با سگک های طلایی میخواستم :( تازه اینی که خریدم پاشنش فقط 10 سانته. من بلندتر میخواستم :( دیگه هول هولکی تو این شلوغ پلوغی رفتم خریدمش. فکر کنم از سرمم زیاد باشه البته :| لیستِ پ.ن ها: 1. کلِ بدنم درد میکنه. دلم ماساژ میخواد 2. :( چشمام میسوزه. 3. ماشالله چقدر نق داشتم! 4. سالِ 90 خیلی سالِ بدی بود برام. میگن سالِ 91 سالِ نهنگ/اژدهاست... سالِ منه! مطمئنم خیلی بهتر از امسال میشه برام. 5. هر سال بدترین اتفاقایی که قراره برام بیفته تو کلِ سال، یهو تو زمستون آوار میشه رو سرم. خدایا؟ نمیشه این سیلِ مصائب رو پخش کنی تو فصل های مختلفِ سال یهو همشون تو زمستون اتفاق نیفتن آیا؟! 6. اینو: کلیک (لطفا پس از ورود به وبلاگ مذکور، روی "پروفایل نویسنده کلیک کنید!) (توضیح: من تو زندگیِ خودم موندم، بعدش این خانوم اینهمه وبلاگ داره همشونم شونصد تا پست دارن! وااااای! ماشالله! اگه روزانه 24 ساعتِ اضافه هم به من اشانتیون بدن از پسِ اینهمه وبلاگ برنمیام!) چندی پیش در راستای ارضایِ حسِ خودشیفتگیِ خود، دچارِ جو گرفتگی شدیم و رفتیم هرچه آهنگ "مریم" در گوشه و کنارِ نت بود دانلود نمودیم. از ایرانی و ترکی و عربی و کردی و جدیدترین ها گرفته تا آن قدیمی هایی که صدای خش خشِ گرامافون میدهند! از بینِ آنها یک آهنگی پیدا کردیم که با گوش کردن به آن، یک فانتزی در ذهنمان نقش بست: برای اولین بار در عمرمان احساس نمودیم که دلمان میخواست پسر بودیم و یک مریم داشتیم، که عاشقش بشویم. بعدش او ما را تنها بگذارد و ما مدتها در فراقش/فراغش بسوزیم و هر شب پشتِ شیشه ی پنجره ی اتاقمان وقتی داریم به قطره های باران نگاه میکنیم و شمعی در کنارِ دستمان روشن کرده ایم و نمِ اشکی چشمهایمان را خیس کرده تا صبح به همان آهنگ هی گوش بدهیم، هی گوش بدهیم و لبخندِ تلخی حواله ی دنیا کنیم! (در این صحنه یک عکسِ محو از مریم در بک گراند ذهنمان نقش میبندد!) بعدها که به مریممان رسیدیم ، یک شب که پشتِ همان پنجره ی اتاقمان با هم نشسته ایم و از داشتنش در کنارمان در پوستِ خود نمیگنجیم (در این لحظه دیگر باران نمیبارد!) این آهنگ را برایش بگذاریم و وقتی حسابی جو رمانتیک شد، بغلش کنیم و آرام در گوشش بگوییم که: "تو از این مریمِ تو آهنگ خیلی مریم تری :)" 1. دو ساعت و نیمه که نشستم اینجا (شایدم بیشتر) یه چیزی بنویسم ولی حرفم نمیاد :| 2. یه وقتهایی هست که دلت یه چیزیو میخواد که نداری. از هیچ راهی هم نمیشه که بدستش بیاری. ینی اصلا راه نداره. اونجاس که بنده به شخصه گزینه ی "سرتو بکوب به دیوار" رو تجویز میکنم. بدونِ در نظر گرفتنِ عوارضِ پوستی و ایناش! 3. این اواخر مکالماتِ درونیِ من با خودم سیرِ صعودی داشته. مکالماتم با اطرافیانم سیرِ نزولی تر از قبل! دارم برای خودم نگران میشم. نگران تر از قبل! 4. دارم یه چک لیست از مردِ ایده آلم تهیه میکنم! یکی از گزینه هاش اینه که همه ی اینا رو برام بخره، بدونِ اینکه خودم حتی اشاره ای بهش کنم یا بگم ازشون خوشم اومده! خودش باید حدس بزنه (لطفا به مارکِ کفش ها دقت شود) 5. امروز باید برم یه سری خرت و پرت و کرم و لوازم آرایشِ تکمیلی! بخرم در راستای آماده شدنِ کافی! دیگه وقت ندارم. آخر هفته عروسیه ایناست: این - این الان قشنگ معلومه که چه حسی دارم دیگه. نه؟ 6. حوصله ندارم آماده شم برم بیرون. نمیشه چیزایی رو که لازم دارم با تستر ها و نمونه های مختلف و ایناش برام بیارن تو اتاقم از بینشون انتخاب کنم آیا؟ 7. هوووووووووووووووووووووووووووفففف 8. اون آهنگ قبلیه از سرم افتاد! از دیشب خودمو با این آهنگ خفه کردم. صداشو بلللند کردم به حدِ گوش کر شدگی. بعدش باهاش میرقصیدم. یه حسِ ریلکس شدگی بهم دس میداد! واقعا با این آهنگه میرقصیدم! چرا آیا؟؟ الانم رو ریپیته. (منظورم رقصِ ایرانی نیستا! نخند بچه جون. نفرینت میکنم توام به این روز دچار بشیااا! 9. از عدد 8 خوشم نمیاد. اینم نوشتم که بشه 9 تا بعدش برم! :دی پن کیک + قرصِ جوشانِ ویتامین ث! (طرز تهیه پن کیکِ مورد علاقه ی من در ادامه ی مطلب لطفا در حینِ خواندنِ این پست به جهتِ همزاد پنداری با نگارنده! به این آهنگ گوش دهید. (ربطش این است که بنده در هنگامِ نوشتنِ این پست به صورتِ ریپیت وار همین آهنگ را میگوشیدم و میخواندم! بعله.) دیروز بعد از آن حسِ خاکستریِ دپرس کننده تصمیم گرفتیم که روزمان را بسیار خوش بگذرانیم. دهه! اصلا چه معنی دارد که ما ناراحت و افسرده باشیم آیا؟ هیچ معنی ای ندارد. اصلا محال است. برای پوستمان هم خوب نیست! مثلا یک هفته ی دیگر جشنِ عروسیِ فامیلمان است! باید خوشگل باشیم یا نه؟! بنابراین بعد از نهار به جهتِ تقویتِ روحیه و اینها به صورتِ غیر منتظره جوگیر شدیم و خودمان را خوشگل کردیم و شروع کردیم طبقِ معمول با فیگورهای خفن و ناناز هی از خودمان عکس بگیریم تا به آرشیوِ عکسهای چند هزارتاییمان اضافه نماییم! بعد هم لباسهایمان را عوض کردیم و رفتیم پیشِ "ن" ی عزیزمان. بسیور خوش گذشت. "ف" هم آمده بود. آنجا هم طبق معمول کرکر خنده و لوس بازی و این بساط ها به راه بود... برای تکمیلِ روزِ خوبمان کلی خرید هم کردیم و برگشتیم به خانه! مستقیم رفتیم سراغِ عکسهایی که ظهر از خودمان گرفته بودیم و بعد از هزار بار نگاه کردن به آنها، خوشگل هایش را جدا کردیم و زشت هایش را پاکیدیم... بعد از شام هم تصمیم گرفتیم که فیلم ببینیم -Knight And Day- بدک نبود. از خونسردیِ تام کروز در تمامیه مراحل خوشمان آمد. بسیار فان بود! بعد هم آهنگِ مجنونِ معین را گذاشتیم روی ریپیت و دمبل هایمان را برداشتیم و ورزش و اینها! در راستای قابلیت های بالایمان باید اضافه کنیم که در حینِ همین عملیات با یکی از دوستانمان هم میچتیدیم! ... شب هم وقتی داشتیم میخوابیدم و دیدیم که خوابمان نمیاید، فهمیدیم که music خونِمان کم شده و دلمان آهنگِ جدید میخواهد. شروع کردیم 10-12 عدد آهنگِ خز و خیل دانلود نمودیم (آهنگِ بالا یکی از همان هایی است که دیشب دانلودیدیم! اعتراف میکنیم که از همان وقتی که چشممان را بستیم شروع کردیم این پست را در ذهنمان پیش نویس نمودیم! بعله! اینجوریاست! این بود خاطره ی تبدیلِ صبحِ خاکستریِ من، به یک عصرِ صورتیِ پر رنگ + دعایی مخصوص که محبت من به دل یک نفر بیفته بیاد خواستگاریم از اون روزایی هس که میری دوش بگیری با آبِ داغِ داغ. که همه جا پر از بخار شه... که هیچ جا رو نتونی ببینی... که به هیچ چیز نتونی فکر کنی... بعدش میخوای همونجا بمونی... اصلا نمیخوای بیای بیرون با دنیا رو به رو بشی. از همون روزا. پ.ن: دلم انقققدر یه بغل میخواد که شاید حتی به خاطر نبودنش گریه هم کنم. :) (نکته: این یک لبخندِ مصنوعی بود، صرفا برای تزیین :|) دیشب "ن" اینجا بود. برام یه شلوار برمودا آورده بود. همین بهونه ای شد تا من مثلِ نی نی ها تند تند بپوشمش و هی لباس عوض کنم، کفشمو عوض کنم، موهامو ببندم و باز کنم... هی ژست های الکی بگیرم و اونم ازم عکس بگیره و هی کرکر بخندیم. از خودمون نظریه صادر کنیم. دیزاین کنیم و بعدش از خنده ریسه بریم... از همین کارهای دخترونه... وسط اون همه مسخره بازی و ادا اطوار وقتی جلوی آینه وایساده بودم و موهامو میبستم یهو ساکت شدم و یه نگاه بهش کردم گفتم امسال که تموم شه و خرداد بیاد 24 سالم تموم میشه میرم تو 25... همیشه فکر میکردم وقتی 25 سالم بشه همه چی یه جورِ دیگست... زندگیم یه جورِ دیگست... یه جای دیگست... خیلی جدی نگام کرد و گفت: "تو باید شناسنامتو دستکاری کنی!" مثلِ علامتِ سوال نگاش کردم. "آخه اصلا بهت نمیاد سنت اینقدر باشه! مثلا الان که نگات میکنم انگار 21-22 سالته..." خندم گرفت... ینی یه جورایی عادت کردم که همه فکر میکنن سنم از اینی که هستم کمتره... تو باشگاهمون تا 5-6 ماهِ اول همه فکر میکردن 16-17 سالمه!! ... بعد از اونهمه شلوغ بازی و اینور اونور رفتن و عکس گرفتن، نشستم یه گوشه... با خودم فکر کردم کاش میشد سنِ دلِ آدمها رو هم دستکاری کرد... شاید اون سنم الان از 120 سال گذشته باشه... پس اینکه میگن جوونی به دلِ ینی چی؟ ینی الان بالاخره من پیرم یا جوونم؟! پ.ن 1: خیلی دوستت دارم "ن". پ.ن 2: دیشبُ دوس داشتم. پ.ن 3: آدرس جدید رهام اینا. پ.ن 4: این رو که دیدم یه ربع داشتم میخندیدم! (save ش کنید، بزرگ میشه.)
(بلد نیستی چرا میری استخدام شی؟! اعتماد به نفس)
)
ادامه مطلب

ادامه مطلب


واقعا چقدر کار انجام نداده داشتم و خودم خبر نداشتم!
ادامه مطلب



نیشمان تا بناگوش باز شد! ولی به روی خودمان نیاوردیم! اهم اهم.
ادامه مطلب

)
)
)
. من نمیدونم چرا اینکارو با خودم کردم آخه؟ چرا خودمو تو این موقعیت قرار دادم؟! یکی نیس بهم بگه تو که جنبه ی بو کردنِ عطرِ پسرونه ی هات نداری چرا میری عطر انتخاب کنی آیا؟! دهه! ... (اصولا هم سعی میکنم تو خیابون یا مکانی که یه پسری عطرِ خیلی خوبی زده دوری کنم ازش! آدمیه دیگه! یهو میبینی کنترلشو از دست داد! منظورم خودمه!)
اصلا هم نی دونم چیه اسمش فقط چون خوشرنگ بود و بوی علف و خیار میداد خریدم!)![]()
) درست کردم... همین الان پیش پای شما از فر درشون آوردم. ولی قبل از اینا یه شیرینیِ دیگه درست کرده بودم و مامان و داداشم یه عالمه ازش خورده بودن، به عنوانِ عصرونه مثلا. ینی اصلا بعدش این بیسکوییتها رو نگاه هم نکردن! هرچی دس به دامنشون شدم و بهشون تعارف کردم گفتن "وای دیگه شیرینی بهمون نشون نده
" دقیقا به همین صورت! 
همیشه هرچی درست میکنم صبح که بیدار میشم میبینم که انگار اصلا از اولش هم موجود نبوده! این باباهه همشو میخوره یواشکی! 

پ.ن: این نی نی امروز مهمون ماست. بچه ی دختر خالمه 




فوت فوت فوت!

)
توضیحِ عکس
)
ادامه مطلب
) و تا ساعتِ 1/5-2 و این حوالی آنقدر با هدفون و صدای بلند، آهنگ ها را گوش کردیم تا احساس کردیم که از گوش درد حالمان دیگر دارد به هم میخورد! -بوخودا، اتفاق افتاده ها!- بنابراین -مجبورکی!- بند و بساط را انداختیم پای تخت و سعی کردیم که بخوابیم...
پناه میبرم به خدا از شرِ شیطانِ رجیم! یکی با سرچ کردنِ این جمله اومده تو وب من:


