چپ دست نوشته های راست راستکی

لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه! گذاشتم شرکت کنید :)

بی حوصله بودم. خورده بود تو ذوقم بابتِ یه قضیه ای... رفتم آماده شم برم بیرون.

- کجا میری؟     - نمیدونم...     - ...

تند تند لباسامو پوشیدم. به آرایشِ کمرنگم نگاه کردم تو آینه.

- پس داری برمیگردی میتونی فلان چیزو بخری؟      - اوهوم.

- قلان چیزو فلان چیزو فلان چیز...     -مامان جان وایسا بنویسم یادم میره.     - باشه.

...

- من رفتم.    - خدافظ

...

از در که رفتم بیرون نگاه به کتونی هام کردم. دوباره برگشتم. جورابامو در آوردم. کفش پوشیدم. بهتر شد. یه مدتیه که نمیتونم کتونی بپوشم دیگه... نمیدونم چرا.

... با بی حوصلگی داشتم میرفتم تو یه مغازه ای. یهویی یه دختره اومد بیرون یه چیز تو دستش بود که چسبونده بود به خودش. داشت میرفت سمتِ یه پسره که اون سمتِ خیابون رو موتورش نشسته بود. انگارم که موتورش میخ داشت! اصلا یه جا بند نبود! خریدامو کردم. داشتم حساب میکردم که یهویی دختره دوباره اومد تو. تو دستش چند تا ستِ لباسِ زیر بود... ازون زشتا. از اون بد رنگا... اولش از روی مدلِ کفشهاش فکر کردم که باید خوش سلیقه باشه... اشتباه کرده بودم! دختره ارو با اون لباسهایی که انتخاب کرده بود تصور کردم... ناخودآگاه! ... بهش نمی اومد! معلوم بود! مثلِ دختر بچه ها با خنده به فروشنده گفت - بهم گف سِت نگیر! س.... هم رنگِ این دارید؟! نه خندم گرفت از حرفهاش و حرکاتش نه حسِ خاصی بهم دست داد از اونهمه اشتیاقش و عجله ش واسه رفتن. فقط خدافظی کردم اومدم بیرون. ولی ایندفعه نو چند ثانیه با دقت به پسره نگاه کردم. رو یه موتور نشسته بود... لاغر بود. با یه تیشرت سبز و پوستِ سوخته و موهای فرفری... اونم به من نگاه کرد... خیلی نگاه کرد... خیلی بد نگاه کرد... تند تند راه رفتم که از دیدش دور شم. کفشام اذیتم میکرد. یه جا حتی پام پیچ خورد.

رفتم یه مغازه ی دیگه. آقاهه حتی نگام هم نکرد... حتی وقتی سلام کردم. حتی وقتی پولشو میدادم. حتی وقتی خداحافظی کردم... برعکسِ اون پسرهایی که بیرونِ مغازش وایساده بودن... برعکسِ همه ی مردهایی که تو مسیر دیده بودم. ازش خوشم نیومد. حداقل باید ببینه که کی اومده. یعنی چی که سرتو کردی تو میزت به کارهای خودت میرسی جوابِ سلام آدم رو هم نمیدی؟ :|

رفتم یه مغازه ی دیگه... یه خانومِ بی حوصله. منظورم فروشنده هه ست. داشت قیمتِ وسایلی رو که برداشتم جمع میزد. کارم خیلی طول کشید اونجا. هی سرِ جام وول وول میخوردم! همیشه دوست دارم تو ظاهر یا حتی لباسهای آدمهایی که دارم باهاشون حرف میزنم یه چیزِ خوشگل پیدا کنم و ازشون تعریف کنم. حسِ خوبیه که طرفِ مقابلت بدونه که مثلا چشمای خوشگلی داره یا آرایشِ صورتی بهش میاد و یا مثلا اینکه مدلِ پیراهنشو دوس داری... هم تعریف کردن از این زیبایی ها لذت بخشه و هم دیدنِ چهره ی خوشحالِ اون فردی که ازش تعریف کردی. چیزی از آدم کم نمیشه، باور کنید! به امتحانش می ارزه! تعریفِ الکی هم از کسی نمیکنم. راستشو میگم بهشون. به صورتش نگاه کردم... خسته بود... به دستهاش نگاه کردم... خوشگل نبودن زیاد... راستش یه عالمه مو داشتن. ولی یه انگشتر دستش بود ازینا که چند ردیف پشتِ سرِ هم نگین دارن. ولی یه مدلِ خاصی بود. تا حالا ندیدم این شکلیشو. لبخند زدم بهش گفتم انگشترتون خیلی خوشگله :) یهویی انگار یخِ صورتش باز شد سرشو آورد بالا و به زور لبخند زد... - خیلی ممنون. ولی به زور جلوی خوشحالیشو میگرفت... نمیدونم چرا. یه خورده که گذشت خندید و با تردید گفت اتفاقا منم میخواستم به شما همینو بگم که انگشترتون خیلی خوشگله :) خندیدم گفتم خیلی ممنون قابلتونو نداره :) خندید...

یه خورده ول چرخیدم. وقتی برمیگشتم نه اون پسره بود نه اون دختره... رفته بودن، با اون همه عجله ای که داشتن خب معلوم بود که رفتن. ولی پسرها و مردهای هی/ز هنوز با اقتدار! سرِ جاشون بودن... پاهامم درد گرفته بود. هنوزم درد میکنه.

میدونی؟ من اگه فروشنده بودم، همیشه لبخند میزدم. همیشه مرتب بودم. همیشه خوشرنگ بودم. همیشه ی همیشه.

 

+ دقت کردین این روزها چقدر حرفِ الکی دارم برای گفتن؟ یکی از روش های آرام سازی! شاید همین پست نوشتن باشه... که ناخودآگاه هی دارم انجامش میدم... و پست های پیشنویسِ مسخره ای که قرار نیست هیچوقت منتشر بشن هم که جای خود دارن...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

یه عالمه فکر و دغدغه ی جدید تو سرم میچرخن. فکر میکنم دارن اعصابمو خورد میکنن. دلم میخواد مثلِ مرغِ سر کنده هی از این طرف برم اون طرف. هی اتاقو متر کنم... ولی نباید اینجوری باشه.

واسه همین رفتم تو آشپزخونه. یه بشقاب سیب ریز ریز کردم آوردم کنار دوچرخه. هندزفریمو گذاشتم. دلم یه آهنگی میخواست که وقتی صداش زیاد باشه حال بده! ... پیداش کردم. [کلیک]

صداشو تا آخر زیاد کردم، گذاشتمش رو ریپیت. نشستم رو دوچرخه... هی رکاب زدم... هی رکاب زدم... هی رکاب زدم... گذاشتم این فکرهای مزاحم هرچی میخوان واسه خودشون بیان و برن. خیسِ عرق شدم. همه ی سیبها رو خوردم. نمیدونم چقدر رکاب زدم و چند بار به همین یه دونه آهنگ گوش کردم ولی وقتی که بلند شدم نه گوشامو حس میکردم نه پاهامو! با آرامش رفتم دوش گرفتم... برگشتم لوسیون زدم. یه لباسِ خوشرنگ پوشیدم. یه دونه ازینا خوردم (اوغ!). موهامو سشوار کردم. یه ادکلنِ خوشبو زدم. خطِ چشمِ سورمه ای کشیدم. رژِ مات... چتری هامو اتو کشیدم. به هر ضرب و زوری که بود کج ریختمشون رو پیشونیم. خوشگل شدم :) خیلی ریلکس نشستم تو اتاقم، به آهنگِ آرومی که مامان داشت تو اتاقش گوش میکرد گوش دادم... آخیـــــــــــــــــــــــــش... چقدر همه چی بهتر شد...

کلِ امروز گوشیمم میندازم زیرِ تختم، که همه چی بهتر تر بشه :|

 

+ یه نفر میگفت "آدمهای خوب نباید خاطره بشن. آدمهای خوب همیشه باید باشن. به عنوانِ یه آدم. نه به عنوانِ یه خاطره..." نفهمیدم چی گفت ولی فکر میکنم به در گفت که دیوار بشنوه.

 

 ++ Every Single Day :| [کلیک]

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

نتیجه ی یه مکالمه ی یک ساعته بینِ اونی که تو متروئه با اونی که تو اتاق خوابشه

میشه چند تا کارت شارژ واسه اونی که تو متروئه

یه ظرف بستنی آب شده واسه اونی که تو اتاق خوابشه

میشه شنیدنِ یه عالمه سکوت واسه اونی که تو متروئه

شنیدنِ یه عالمه درد دل واسه اونی که تو اتاق خوابشه

میشه یه عالمه امید و انرژی و آرامش واسه اونی که تو متروئه

یه عالمه بغض و تردید و نگرانی واسه اونی که تو اتاق خوابشه...

آخرش اونی که تو متروئه میرسه خونَش و به فردا فکر میکنه

اونی که تو اتاقشه هی به خودش میگه فکر نکن، فکر نکن، فکر نکن... به حرفهاش فکر نکن و بستنیِ آب شده اشو میخوره.

 

به طرزِ بچه گونه ای همه جا زر میزنم که من کاملا موافقِ انتقام و تلافی کردن هستم. ولی پاش که می افته هیچ غلطی نمیکنم. چرا بلد نیستم از کسی متنفر باشم؟ :|

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

صبح خیلی خجسته از خواب بیدار شدم، از راه پله که می اومدم پایین مامانو دیدم رو مبل نشسته تلویزیون نگاه میکنه. از همون وسط پله ها با لحنی کاملا سرخوش و لوس! بلند گفتم ســــــــــــهــــلام :)))) . اصلا حرکت نکرد. همینجوری داشت تلویزیون نگاه میکرد. دوباره گفتم مامان سلــــــــــــــــاـــــــــــــــــــــام :)) . بازم هیچی به هیچی! چند بار محکم دستامو زدم به هم! سرفه کردم. هرکاری کردم سرشو برنگردوند. :( با ترس رفتم طرفش که بگم چرا صدامو نمیشنوه. یهو سرشو برگردوند تازه منو که دیگه داشت گریم میگرفت دید! گفت سلـــــــــــام. خوبی؟ همینجوری که چشمام داشت پرِ اشک میشد گفتم مامان فکر کردم مُردَم که صدامو نمیشنوی :(((((

( ینی همچین آدمِ با آی کیویی هستم من صبحا :))) )

 

 

پ.ن => هنوز هم هستن افرادی که وقتی مستقیم بهشون میگی حسی بهت ندارم و نمیخوام که باهم باشیم، با اعتماد به نفسِ کامل میگن باور نمیکنم، تو منو دوسم داری.

اینجاس که آدم نمیدونه به حسِ خودش شک کنه یا به عقلِ طرفش. :|

 

+ میشه لطفا تو نظر سنجی ای که اون گوشه گذاشتم شرکت کنید؟ مژه

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

معجزه چیزیه که همیشه بهش اعتقاد دارم. خب آخه قرار نیست که آخرِ همه چی تراژدی باشه. همه چی آخرش هپیلی اِوِر افتره. این یه قانونِ! اصلا اگه همه چی خوب تموم نشه یه نشونست واسه اینکه هنوز به آخرش نرسیده. این تزِ منه. همیشه هم جواب میده :)

تو حتی بدترین لحظه های زندگیم امید داشتم به اینکه میتونست خیلی بدتر از این بشه و قرار نیست که این شکلی بمونه. خیلی زود همه چی درست میشه. شاید به خاطرِ همینه که هیچوقت هیچ اتفاقی به نظرم خیلی عالی و یا خیلی ترسناک نیست و معمولا خنثی هستم!

ادای این آدمهای الکی خوش رو در نمیارم! گرچه، واقعیت همینه که سرخوشم. واقعا سرخوشم. اصلا چرا نباید باشم؟! باید اینجوری به زندگی نگاه کرد که هر مشکلی که جلو راهمون سبز میشه، یه چلنجِ جدیده. این بینش خیلی چیزها رو عوض میکنه.

اصلا زندگیِ یکنواختِ دلنشینِ بدونِ پستی و بلندی کجاش جالبه؟! اصلا بالاخره همیشه باید یه بیشعوری باشه که گند بزنه به روزهای آدم دیگه. نه؟!

 

+ هم اکنون به یک مشاوره در باره ی انتخابِ رنگِ لباسِ نامزدی! فراخوانده شدم! خوش به حالتون شد چون از پر حرفی هایی که قرار بود کنم راحت شدید :)))

 

++ گاهی از اینکه واقعا نمیتونم فردی رو که یه روزهایی فکر میکردم خیلی میشناسمش -حتی بهتر از خودش- درک کنم، از اینکه واقعا نمیفهممش، از اینکه تک تکِ کلمه هاش و جمله هاش و ری اکشن هاش و همه چیزش برام غیر قابلِ درکه تعجب میکنم... غریبه شده. غریبه شدیم. غریبه ها نمیشناسن همو. زمان چه کارها که ازش برنمیاد!

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

باور نمیکنید الان گریم گرفته ازینکه چرا مدیریت نظرات وبم باز نمیشه نه؟ یا مثلا اینکه دو ساعته منتظرم یه صفحه باز شه بیام دو کلوم حرف بزنم ولی نمیشه :( یه عالمه انرژی مثبت و حرفهای درست حسابی داشتم که بزنم. ولی الان انقدر که حرص خوردم میترسم تایپ کنم کلا سر درد بگیرید از موجِ منفی ِمن :| الان اونوقت مدیریت مرکزیِ همه مشکل داره یا فقط منم؟

خب. بحث رو سوییچ میکنیم رو یه مساله دیگه اصلا. چند وقتیه که تصمیم گرفتم یه خورده دور و برم و خلوت کنم. چیزهای اضافه ارو بریزم دور. امروز از صبح داشتم فایل ها و فولدرها و فیلم هامو مرتب میکردم... اصلا آشفته بازاری بود واسه خودش! هنوز هم چشمام درد میکنه! طبقِ تخمیناتی که زدم یه دویست، سیصدتایی دی وی دی لازم دارم واسه جمع و جور کردنشون :|

امروز زنگ زدم به موسسه ای که آزمون تافل داده بودم. خانومِ منشی فرمودن که با نمره ی بالایی قبول شدم. گفتم واقعا بعد از یه هفته من خودم باید باهاتون تماس بگیرم که بهم خبر بدید؟ پس اون سه تا شماره تماس رو من واسه چی بهتون دادم واقعا؟! مفتکی که نیومدم امتحان بدم. پولشم ازم گرفتید. مشکلتون چیه واقعا؟ منشیه فقط هار هار خندید. شماره مدیر موسسه ارو داد زنگ زدم، گفت معرفیتون میکنم به فلان جا. انگار مثلا مزاحمش هم شده بودم و خیلی هم داشت بهم لطف میکرد :| خدایا کارِ هیچ کسی رو لنگِ یه مشت آدمِ بی مسئولیت نکن. آمین.

دارم یه کتابی میخونم به اسمِ "قدرت" که خاله م واسه مامانم خریده. ورژنِ تکمیل شده ی کتابِ "رازِ". ازینا که یاد میده چه جوری به هدفمون برسیم و دیدِ مثبت داشته باشیم و  این چیزا. اومده بودم با ذوق و شوق هی انرژی مثبت بدم. هی خوبی جذب کنم! هی خوشبخت بشم! هی خوشبخت بشید! ولی نت گند زد به حالم. الانم خیلی متاسفم که دارم اینهمه کلمه ی منفی پخش میکنم! خودم هم عذاب وجدان دارم واقعا، اصلا شاید شب خوابم هم نبره :))

خب، طبقِ محاسباتی که همین الان تو چند صدم ثانیه انجام دادم معلوم شد که من اگه نتونم شب بخوابم پوستم که داغون میشه! شایدم اصلا جوش هم بزنم! پس اصلا بیا از اول: خدایا، شکرت به خاطرِ اینکه چشمام میبینه که مدیریت وبلاگم باز نمیشه! دستام حرکت میکنه که پشتِ سرِ هم صفحه ارو ریلود کنم! که بلدم چه جوری هم حرص بخورم هم لبخند بزنم! خدایا شکرت که اصلا مدیریت وبلاگم باز نمیشه و نمیتونم نظرای دوستامو بخونم. چون اینجوری فهمیدم که واقعا چقدر برام عزیز و مهمن و وقتی نمیتونم جوابشون رو بدم چقدر ناراحن میجم :) که قدرِ وقتهایی که مدیریت وبلاگم راحت باز میشه ارو میدونم! آخیش چه لحظه های خوبی رو دارم سپری میکنم. چقدر من شکرگزارم. چقدرهمه چی زیباست! چقدر رویایی! خب! چه روزِ خوبی بود واقعا امروز! به به! چقدر من سرِ حالم! برم یه دوش بگیرم شاید بهتر هم شدم! آخه به غیر از این مساله ی ساده ی مدیریت وبلاگ و تافلِ خنده دارم هیـــــــــــــــــــــچ ملالی نیست جز دوریِ شما! تراست می! اصلا بی درد و بی مشکل ترین آدم دنیا منم. باور کنید. همه چی عالیه! من هیچم هیچ مشکلی ندارم این روزها. هار هار هار  :^O

 

+ چند تا از نظرها رو تونستم تایید کنم بقیه اش گیرکرده. غصه نخوریدا. درست میشه. ببینید! همه چی صورتیه و زندگی چه زیباست! به به! مثبت بیاندیشید! زندگی به شما لبخند خواهد زد! (خب شاید همین الان ناز کنه لبخند نزنه، ولی بالاخره که خواهد زد!)

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

این بچه هایی هستن که تا گریه میکنن یا جیغ میزنن مادرهاشون یا دور و بری هاشون تو سه سوت هر کاری رو که میخوان براشون انجام میدن :|

واقعا چرا خیلی راحت به بچه یاد میدن که وقتی چیزی رو میخوای و لج کنی من برات انجامش میدم، حتی اگه اشتباه باشه؟! ینی بهش میفهمونن که یا خودم اعصابِ شنیدنِ جیغ جیغ های تو رو ندارم یا دلم نمیاد که تو اینجوری خودتو به درو دیوار بزنی :| که در هر دو صورت هم بچه میفهمه که با جیغ و داد میتونه هر چی رو که بخواد به دست بیاره. یکی از بدترین روشهای تربیتی.

من اگه بچه داشته باشم، اولین باری که خواست اینکارو کنه، نمیذارم کسی دخالت کنه، میذارمش تو اتاقش حتی تا یه روز هم گریه زاری کنه، ولی بهش میگم تا مودبانه ازم نخوای برات کاری انجام نمیدم :|

جمعه بعد از ظهر این نوه ی همسایه امون هر پنج دقیقه یه بار جیغ میکشید مامانه هرکاری که میخواست براش انجام میداد، اگه میگفت نه، مادربزرگه دست به کار میشد! مادربزرگه اگه نبود خاله هه گوش به فرمان بود! بعدشم که باباهه :| ینی کلا این بچه هه یاد گرفته بود که اگه دلش بخواد که برهِ تهِ چاه، یکی هست که این کارو براش انجام بده :| یه فرایندِ کاملا رو اعصاب. حاضر بودم تا شب جیغ جیغ کنه و ساکت نشه ولی یه بار، فقط یه بار مادره محکم بگه نه، باید اول درست حرف بزنی. اجازه ی دخالت هم به کسی نده. :|

 

مناسبتی! :

صبح به بابا sms زدم که برای روزِ مادر چی میخواد بخره واسه مامان (که مثلا مشاوره بهش بدم و بگم که من فلان چی خریدم، تو نخر و یا مثلا مامان فلان چی لازم داره و اینا :|)

یه ربع گذشت جواب نداد. بهش زنگ زدم دوباره پرسیدم. ها ها ها داشت میخندید. گفتم چی شده؟ با سرخوشیِ فراوان گفت جوابِ sms تو دادم! برو بخون :)))) منم ذوق کردم تند تند گفتم باشه پس خدافظ.

رفتم گوشیمو برداشتم، دیدم نوشته : سلامتی

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم :)) :|

(البته به غیر از سلامتی، کادو هم براش خرید ولی من نمیدونم الان خیلی فان بود که منو بذاره سر کار آیا؟!)

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

معمولا آدم دلش میخواد که وقتی یه خواسته ای داره سریع و سه سوته بهش برسه. آرزوی بهترین رتبه تو فلان آزمون. بهترین شغل تو فلان شرکت. آرزوی داشتنِ بهترین خونه و بهترین زندگی. بهترین پوست! بهترین اندام! بهترین... بالاترین... عالی ترین... ولی! همیشه برای رسیدن به همه ی چیزهای خوب باید تلاش کرد. مگه اینکه خب ارثِ بابای آدم بهش برسه! یا ژنتیک و این حرفها (که اونم ارث باباست البته!). ولی هیچوقت هیچ خوشبختی ای لذتِ اون دستاوردهایی که به سختی و با زحمتِ خودِ آدم به دست اومدن رو نداره. موافقید دیگه هوم؟

خب. اینا رو گفتم که بگم ورزش کنید! منظم ورزش کنید. حالا هم که دارید ورزش میکنید درست ورزش کنید. سه چهار ماه بعدش که دیدید وای! بازوهام خط افتاده یا وای عضله های پاهام چه سفت شده و یا وای بووووق! نتیجه ی همون روزهاییه که عشقتون نمیکشیده رختخوابتون رو ول کنید ولی بلند شدید و رفتید ورزش کردید. نتیجه ی اون وقتهاییه که شبا هندز فری به گوش وزنه میزدید! بعله! وقت ندارم و این حرفهام بهانست. ینی واقعا کسی نمیتونه تو یک روز یه ربع واسه خودش وقت بذاره؟ حتی تو محلِ کار؟ حتی تو مسیرِ رفت و آمد؟ حتی موقع درس خوندن؟ یا تو خونه وقتی داره سبزی پاک میکنه مثلا نمیتونه پاهاشو صاف کنه ده ثانیه نگه داره؟ اصلا باشگاه و غیرِ باشگاهم نداره. من خودم الان چند ماهِ که نمیرم باشگاه. تو خونه ورزش میکنم. انقدر حرکتهای نشستنی واسه عضله و اینا هس... آدم فقط باید بره دنبالش و ببینه که مثلا با شریط زندگی و کاریش کدوم حرکت مناسبشه. از من گفتن. همین الانم اگه شروع کنید به ورزش کردن، از دو روزِ دیگه خیلی زودتره! اصلا چرا نباید هرکسی با خودش فکر کنه که من باید بهترین و زیباترین باشم؟ پتانسیلش تو همه هست.

شورشو در آوردم ولی باید در این مورد غر بزنم! نق بزنم! امروز بعد از ظهر مهمونی ام :| از صبح هر کاری کردم نتونستم یه کاری کنم که چتری هام درست شن :( هر لحظه که میگذره انگار کوتاه ترم میشن :( بعد الان که خوب نگاه میکنم میبینم که حتی یه جاهاییشو کوتاه بلندم زده :( خودم اگه میزدم بهتر بود حتی :( خوبیش اینکه که دو سه تا نی نی تو مهمونی هستن امروز. قابلِ تحمل میکنه این جمع رو برام. درسته که گاهی خوشم نمیاد تو بعضی از مهمونی ها و جمع ها دور و برم بچه بپلکه و هی خودشو بهم بچسبونه و رو اعصاب باشه، ولی بچه ها رو خیلی دوس دارم. البته از اون مدلهاش که وقتی باهاشون خوبی پر رو نمیشن و اذیت نمیکنن. آره... اینکه دو سه تا نی نی امروز قراره اونجا باشه خیلی خوبه... خوبه که مجبور نمیشم تو جمعِ انرژی منفی دهنده ی یه سری خانوم بشینم و به حرفهاشون درباره ی اینکه هر کدوم چقدر بدبخت تر از اون یکی هستن گوش بدم! بچه ها خوبن :) بچه ها همیشه انرژی منفی محیط رو برام تعدیل میکنن. هرچی هم که نباشه حداقلش اینه که میتونم وقتی یکی داره غر میزنه یا یه بحثِ مسخره ی تکراری درباره ی چگونگیِ نشان دادنِ خودمان به شکلِ افسرده ترین و بیمار ترین آدمِ دنیا شکل میگیره، یا یه دونه از اون بدجنس ها داره مثلا از مدلِ چتری هام ایراد میگیره، دستِ یه دونه اشون رو بگیرم و بهونه اش کنم و برم باهاش بازی کنم و بگم اصلا تو باغ نیستم. منو وارد بحث نکنید. نظری ندارم اصلا. کلی طول کشید انرژی منفی زدایی کنم از خودم بعد اونوقت تو یه بعد ازظهرِ خنده دار همه اشو میخواید به باد بدید آیا؟! به هیچ جامم نباشه که چقدر موهام زشت شده. اصلا به درک که زشت شده. خیلی هم خوبه که زشت شده. ازین خوشگلترم مگه میشه بود؟! :)))))) (اسمایلی دلداری دادن به خود!)

 

+ دیروز برای چندمین بار داستانِ The Lottery نوشته ی Shirely Jackson رو میخوندم... نمیدونم خوندینش یا نه. یک داستانِ کوتاهِ فوق العاده ست. از اونهایی که تامدت ها آدم تو ذهنش میخواد که تجزیه و تحلیلش کنه و آخرش مجبوره که برگرده و داستان رو با یه دیدِ جدید از اول بخونه...

گشتم لینکِ اینترنتیشو براتون یافتم :) حتما بخونیدش. حتما.

لینک داستان با متن انگلیسی

لینک ترجمه از احمد گلشیری

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

همین الانِ الان با "ن" خداحافظی کردم. زنگ زده بود که بگه بالاخره همه چی مرتب شد و خانوادش با ازدواجش با کسی که دوسش داره موافقت کردن و امروز رفته بودن گروه خون... با جیغ جیغ و خوشحالی و بالا پایین پریدن با هم حرف زدیم. من از هیجان گریه م گرفت و اون میخندید... دیده بودم آخه چقدر سختی کشیدن... باورم نمیشه :))

خیلی خوشحالم. خیلی خیلی خیلی خوشحالم. "ن" یکی از بهترین دوستامه. ولی نمیدونم چرا اینهمه حساس شدم. اونقدری که از شنیدنِ خبرِ ازدواج و تولدِ نوزاد و برگشتنِ مسافری از سفر و این چیزهای خوب گریه ام میگیره از شنیدنِ بدترین خبرها نمیگیره...-رقیق القلب به امثالِ من میگن؟ :))

 

+ احمقم. با حتی بهترین خبر ها هم اون گوشه ی دلم یه چیزی میشکنه. بغض دارم.

بیشتر که فکر میکنم و اگه بخوام با خودم صادق باشم، مساله اینه که با هر خبرِ به هم رسیدنی، بیشتر برام واضح میشه که کمبودِ عشق و تنهاییِ خود خواسته تو زندگیم، چقدر برام دردناکه. اعتراف میکنم که احتیاج دارم به اینکه کسی به خاطرِ من زندگی کنه و دوستم داشته باشه. یه دوس داشتنِ واقعی. همیشگی. امن.

++ گندشو در آوردم! :|

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

دیگه از دستش خسته شدم. داره دیگه وقتش میشه. یکی از همین روزها باید برم یکی از چاقوهای یونیکِ مامان و وردارم بیام وایسم جلو آینه. با رضایت از فرقِ سرم بشکافم تا گردنم. خیلی خونسرد و با اشتیاق دوتا دستامو بذارم دو طرفِ شکافی که درست کردم و این جلدمو پاره کنم تا منِ دوم که تو منِ اول زندانی شده بتونه نفس بکشه... بعد اونوقت همینجوری که داره آروم آروم پاهاشو میاره بیرون و خودشو میکشه تو دنیای منِ اول، همه ی زندگی و دنیایِ منِ اول دونه دونه نابود شه و جاشو بده به زندگی و دنیایِ منِ دوم. بعدش منِ دوم میاد دستِ منِ اولِ خونین و مالین رو میگیره و میبره میندازتش تو سطلِ آشغال. مکش مرگِ من نگاش میکنه و میگه جات از اولشم هونجا بود. :| بی عرضه.

 + اصلا از اولشم معلوم بود که منِ دوم خیلی قوی تر و لایق تره واسه زندگی. از همون اولش معلوم بود... از همون وقتی که منِ اول هرچی دلش خواست گند زد به زندگیِ خودش.

داره دیگه وقتش میشه...

 

 

درهای اتاقِ من و مامان اینا رو به روی همِ... من داشتم پست مینوشتم. مامان داشت خیاطی میکرد. هر دوتامونم یه جایی از اتاقهامون بودیم که تقریبا رو به روی هم بودیم و اگه سرمون رو میچرخوندیم میشد همو ببینیم. پنجره ی اتاقم باز بود... یهو باد زد و درِ اتاقم بسته شد. مامان از اتاقش صدام زد که مری چرا درِ اتاقتو بستی؟ رفتم درِ اتاقمو بازکردم و گفتم من که همیشه درِ اتاقم بستست اینم عادت کرده خودش بسته شده :))

خندید و گفت الان بازش کن. میخوام خسته که میشم نگات کنم خستگیم در بره :)

(اشک تو چشمام جمع شد)

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

? صفحه بعد