چپ دست نوشته های راست راستکی

توضیحِ عکس

پن کیک + قرصِ جوشانِ ویتامین ث!

 

(طرز تهیه پن کیکِ مورد علاقه ی من در ادامه ی مطلب مژه)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

یک پستِ پر از عکس و خاله بازی و اینها!

همه ی کلمه های صورتی حاویِ لینکِ عکس و آهنگ میباشند.

 

لطفا در حینِ خواندنِ این پست به جهتِ همزاد پنداری با نگارنده! به این آهنگ گوش دهید.

(ربطش این است که بنده در هنگامِ نوشتنِ این پست به صورتِ ریپیت وار همین آهنگ را میگوشیدم و میخواندم! بعله.)

 

دیروز بعد از آن حسِ خاکستریِ دپرس کننده تصمیم گرفتیم که روزمان را بسیار خوش بگذرانیم. دهه! اصلا چه معنی دارد که ما ناراحت و افسرده باشیم آیا؟ هیچ معنی ای ندارد. اصلا محال است. برای پوستمان هم خوب نیست! مثلا یک هفته ی دیگر جشنِ عروسیِ فامیلمان است! باید خوشگل باشیم یا نه؟!

بنابراین بعد از نهار به جهتِ تقویتِ روحیه و اینها به صورتِ غیر منتظره جوگیر شدیم و خودمان را خوشگل کردیم و شروع کردیم طبقِ معمول با فیگورهای خفن و ناناز هی از خودمان (عکس حذف شد) عکس بگیریم تا به آرشیوِ عکسهای چند هزارتاییمان اضافه نماییم! (لازم به ذکر است که بگوییم که این عکسمان از فاصله ی دوری بود و مجبور شدیم crop کنیم و با paint حجمش را کم کنیم و برای همین کیفیتش کم شد یا کاملا واضح و مبرهن میباشد؟! نیشخند)

بعد هم لباسهایمان را عوض کردیم و رفتیم پیشِ "ن" ی عزیزمان.

بسیور خوش گذشت. "ف" هم آمده بود. آنجا هم طبق معمول کرکر خنده و لوس بازی و این بساط ها به راه بود...

برای تکمیلِ روزِ خوبمان کلی خرید  هم کردیم و برگشتیم به خانه! (اون صورتیا اینقدر بد رنگ نیستنااا! تو عکس اینجوری افتاده!)

مستقیم رفتیم سراغِ عکسهایی که ظهر از خودمان گرفته بودیم و بعد از هزار بار نگاه کردن به آنها، خوشگل هایش را جدا کردیم و زشت هایش را پاکیدیم...

بعد از شام هم تصمیم گرفتیم که فیلم ببینیم -Knight And Day- بدک نبود. از خونسردیِ تام کروز در تمامیه مراحل خوشمان آمد. بسیار فان بود!

بعد هم آهنگِ مجنونِ معین را گذاشتیم روی ریپیت و دمبل هایمان را برداشتیم و ورزش و اینها! در راستای قابلیت های بالایمان باید اضافه کنیم که در حینِ همین عملیات با یکی از دوستانمان هم میچتیدیم!

...

شب هم وقتی داشتیم میخوابیدم و دیدیم که خوابمان نمیاید، فهمیدیم که music خونِمان کم شده و دلمان آهنگِ جدید میخواهد. شروع کردیم 10-12 عدد آهنگِ خز و خیل دانلود نمودیم (آهنگِ بالا یکی از همان هایی است که دیشب دانلودیدیم! زبان) و تا ساعتِ 1/5-2 و این حوالی آنقدر با هدفون و صدای بلند، آهنگ ها را گوش کردیم تا احساس کردیم که از گوش درد حالمان دیگر دارد به هم میخورد! -بوخودا، اتفاق افتاده ها!- بنابراین -مجبورکی!- بند و بساط را انداختیم پای تخت و سعی کردیم که بخوابیم...

اعتراف میکنیم که از همان وقتی که چشممان را بستیم شروع کردیم این پست را در ذهنمان پیش نویس نمودیم! بعله! اینجوریاست!

این بود خاطره ی تبدیلِ صبحِ خاکستریِ من، به یک عصرِ صورتیِ پر رنگدلقک

 

+ تعجبپناه میبرم به خدا از شرِ شیطانِ رجیم! یکی با سرچ کردنِ این جمله اومده تو وب من:

دعایی مخصوص که محبت من به دل یک نفر بیفته بیاد خواستگاریم

قهقهه


 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

از اون روزایی هس که میری دوش بگیری

با آبِ داغِ داغ. که همه جا پر از بخار شه...

که هیچ جا رو نتونی ببینی...

که به هیچ چیز نتونی فکر کنی...

بعدش میخوای همونجا بمونی...

اصلا نمیخوای بیای بیرون با دنیا رو به رو بشی.

از همون روزا.

پ.ن: دلم انقققدر یه بغل میخواد که شاید حتی به خاطر نبودنش گریه هم کنم. :)

(نکته: این یک لبخندِ مصنوعی بود، صرفا برای تزیین :|)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

دیشب "ن" اینجا بود. برام یه شلوار برمودا آورده بود. همین بهونه ای شد تا من مثلِ نی نی ها تند تند بپوشمش و هی لباس عوض کنم، کفشمو عوض کنم، موهامو ببندم و باز کنم... هی ژست های الکی بگیرم و اونم ازم عکس بگیره و هی کرکر بخندیم. از خودمون نظریه صادر کنیم. دیزاین کنیم و بعدش از خنده ریسه بریم... از همین کارهای دخترونه...

وسط اون همه مسخره بازی و ادا اطوار وقتی جلوی آینه وایساده بودم و موهامو میبستم یهو ساکت شدم و یه نگاه بهش کردم گفتم امسال که تموم شه و خرداد بیاد 24 سالم تموم میشه میرم تو 25... همیشه فکر میکردم وقتی 25 سالم بشه همه چی یه جورِ دیگست... زندگیم یه جورِ دیگست... یه جای دیگست...

خیلی جدی نگام کرد و گفت: "تو باید شناسنامتو دستکاری کنی!"

مثلِ علامتِ سوال نگاش کردم.

"آخه اصلا بهت نمیاد سنت اینقدر باشه! مثلا الان که نگات میکنم انگار 21-22 سالته..."

خندم گرفت...

ینی یه جورایی عادت کردم که همه فکر میکنن سنم از اینی که هستم کمتره...

تو باشگاهمون تا 5-6 ماهِ اول همه فکر میکردن 16-17 سالمه!!

... بعد از اونهمه شلوغ بازی و اینور اونور رفتن و عکس گرفتن، نشستم یه گوشه...

با خودم فکر کردم کاش میشد سنِ دلِ آدمها رو هم دستکاری کرد...

شاید اون سنم الان از 120 سال گذشته باشه...

پس اینکه میگن جوونی به دلِ ینی چی؟

ینی الان بالاخره من پیرم یا جوونم؟!

 

پ.ن 1: خیلی دوستت دارم "ن".

پ.ن 2: دیشبُ دوس داشتم.

پ.ن 3: آدرس جدید رهام اینا.

پ.ن 4:  این رو که دیدم یه ربع داشتم میخندیدم! (save ش کنید، بزرگ میشه.)

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

اینایی هستن که تا وقتی مجردی میان میگن:

"قصدِ ازدواج نداری؟ پس کی میخوای ازدواج کنی؟ دیر نشه یه وقت!"

 

همونایی هستن که بعد از ازدواج هر روز میان ازت میپرسن:

"چه خبر از نی نی؟ برنامه ی خاصی ندارین براش؟ دیر نشه یه وقت!"

 خنثی

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

اهم اهم!

به نام خدا.

آنچه امروز بر من گذشت: (نیشخند)

بعدِ اونهمه استرسی که یهویی صبح پیدا کردم و اینا بالاخره آماده شدم بابا منو برسونه... رفتم اونجا قیافه ها رو دیدم از خجالت مردم ینی!

همه صورتها انگار تازه از خواب بیدار شده بودن و لباسها از دم مشکی و دیگه خیلی لطف میکردن دیگه تک و توک سورمه ای و قهوه ای و اینا... کرم و سفید که کلا نادر بود...

همه تیریپ بچه درس خون و تقریبا همشون هم از دم حلقه داشتن... رینگ نه ها! حلقه ی واقعی!

حالا من اون وسط، یک عدد دخترِ چیتان پیتانِ جیگیلیِ کوچک بودم! خعلی خنده دار بود. تصور کنید دیگه خودتون! اصلا از نمای دور و نزدیک بینِ همه قابل مشاهده بودم با این رنگِ آبیِ تابلویی که پوشیده بودم نیشخند

ساختمونِ مورد نظر رو که پیدا کردم و شماره کلاس و اینام رو هم که چک کردم، نوبت به تفتیش میرسید!

ینی این خانوما یه جوری تفتیش میکردن که اگه یه دونه پرِ مرغ هم تو جیب یا لباست میذاشتی قابلِ کشف بود! تا این حد ینی! سرگیجه گرفتم در اون لحظه حتی!

استرسم همینجوری ادامه داشت و دیگه داشت تبدیل به سردرد میشد... آخه این آزمون ها رو معمولا نیم ساعت دیرتر از موقع مقرر شروع میکنن واسه کسایی که ممکنه دیر برسن...

ساعت یه ربع به دو رفتیم نشستیم... ساعت سه بهمون اجازه دادن بسته ی سوالامونو باز کنیم...

حدس میزنید من کدوم مدادمو در آوردم؟ نیشخند

راستش انقدر که احساسِ تابلو بودگی داشتم تو اون لحظه از اینکه همه چقدر تیریپ مثبت و بچه درسخون هستن اصلا پشیمون شدم که چرا یدونه مدادِ مشکیِ دُم گاز زده با خودم نیاوردم! خیلی پر رنگ تو چشم بودم آخه!

همینجوری دس گذاشتم تو جامدادیم اون مداد صورتیه در اومد! نیشخند

...

اولین باری بود که وقت اضافه نیاوردم...

بعدِ امتحان برخلافِ خیلی های دیگه حسِ سبکی نداشتم...

مثلِ بعضی از این خانومایی که افسردگی بعد از زایمان میگیرن شده بودم... اصلا ناراحت نبودم از امتحان دادنم... ولی گریم گرفته بود... گریه نکردم... انقدر صبر کردم که سوار ماشین شدم بعدش کم کم بغضم از بین رفت... شاید آخرِ شب دوباره گریم بگیره... فعلا هنوز وقت نشده گریه کنم لبخند

پاسخنامه و دفترچه امو که دادم به مراقبمون یهو انگار یه بارِ سنگینی گذاشتن رو دوشم... شاید این بارِ همون اتفاقایی بود که با خودم قرار گذاشته بودم بعد از ارشد بهشون فکر کنم و هی پاسشون میدادم به بعد از امروز... اونام که دیدن امتحانم تموم شده، یهویی اومدن گفتن حالا نوبتِ ماست حالا نوبتِ ماست! نمیدونم به هر حال هرچی هست فکر میکنم که نمیخواد بذاره من امشب بخوابم... حسِ بدی دارم.

 

-ببخشید وسطش مامانم صدام کرد که بیا شام بخور!-

 ... رشته افکارِ آدمو پاره میکننا! هیچی دیگه! یادم رفت دیگه میخواستم چیا بگم.

باور کنید یا نه از همون اولش تا حتی آخرش به یادِ شما بودم مژه انرژی های مثبتتون هم از طریقِ امواجِ مغزی بهم مخابره میشد و همونا باعث شدن که من سردردم تو همون دقیقه های اول خوب شه نیشخند بوخودا.

بچه ها مچکریم! (3 بار) (به صورتِ گروه کُر بخونید اینو!)

اینم محضِ یادگاری (همون کیکِ معروفی که به ما بیچاره ها میدن نیشخند)

نوشته شده در جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

هوووووووف. تقریبا کمتر از یه ساعت دیگه باید شروع کنم به آماده شدن.

اعتراف میکنم که یهویی خیلی استرس پیدا کردم. درسته که اصلا هیچی درس نخوندم ولی امیدوارم این استرسِ بیخودی باعث نشه همونایی رو هم که بلدم فراموش کنم.

کاش استرس داشتنم آهسته و پیوسته بود و مثلا از دیروز استرس داشتم ولی حداقل کم استرس داشتم. اما یهویی یه استرس با حجم خیلی بالایی بهم وارد شده و واقعا همین الان داره گریم میگیره. هرچی تکنیکِ آرام بخش بلدم دارم به کار میگیرم که حالم بهتر شه...

میدونم دیگه زیادی دارم شورشو در میارم و قضیه ارو بزرگ میکنم و پستهای چرت و پرت میذارم ولی امیدوارم با این کار حداقل کمی آروم شم. مثلا من همونی هستم که میگفتم ارشد مهم نیس برام و این حرفها!

ظاهرا اصلا جنبه ی فشارِ روحی ندارم تو این زمینه ها!

هوووووووووف. احساس میکنم تو خالی شدم! فشارم افتاده شاید...

خوبی بدی اگه دیدید از من، با این حال لطفا برام دعا کنید! بسیار محتاجم.

سر جلسه ی آزمون هم با دیدنِ رنگِ مدادهام به یاد همتون هستم لبخند

خدایا کی تموم میشه.

اوکی. من برم الکی سر خودم رو گرم کنم استرسم کم شه.

فهلا.

نوشته شده در جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

+ دیروز بعد از ظهر با عزمی راسخ واسه سرماخوردگیم رفتم پیش دکترمون.

نبض و اینامو گرفت گفت که خیلی خوبی. فقط یه دونه قرص واسه فس فسم! نوشت با یه دونه cold stop و یه کپسول برای اینکه گلوم بدتر نشه...

بعدش من هرچی التماس کردم که دکی! تورو خدا یه آمپول به ما بده! حیفه بوخودا! دکی! روی مارو زمین ننداز، من به امید آمپول اومدم اینجا!

میگف نه! لازم نیس. آمپول واسه چی. تا همین فردا خوب میشی با این قرصا...

ینی هی از من اصرار و از دکی انکار... هعی روزگار... اصلا دلمو شیکوند بدجور!

ولی از مطب که اومدم بیرون در خودم احساسِ شفا یافتگی میکردم! بس که تلقین و اینام قویه! نیشخند

خلاصه این شد که الان من حتی بدونِ آمپول هم خیلی حالم خوبه!

 

 + راستش من زیاد برای فردا استرس ندارم. یکی از دلایلش هم اینه که آزمونم بعد از ظهره. این خیلی خوبه واسه من. صبحا که مجبورم زود از خواب بیدار شم واسه آزمون، همیشه احساس میکنم که یه چیزی کمه یا یه کاری رو فراموش کردم که انجام بدم. اما فردا از صبح فرصت دارم که کارامو انجام بدم.

الان بزرگترین درگیریِ فکریم اینه که واسه آزمون کدوم یکی از این مدادها رو با خودم ببرم که با لباسم ست باشه! هه! ابله

کلهم اجمعین آبی و سورمه ای ام. ینی کفش و جامدادیم سورمه ای سفیدن. پالتوم آبیه. با جین آبی. با مقنعه مشکی البته!! الان که فکر میکنم میبینم اون مداد آبی نفتیه خیلی با خودم سته! یه رنگِ متضاد ببرم بهتر نیس؟ اون سبزه که کلا منتفیه. نارنجی هم با آبی خیلی خوبه. زردم خوبه... ولی تو یه جاهای پالتوم که با چهارخونه کار شده رگه های خیلی کمرنگِ صورتی داره... اون صورتی رو ببرم نه؟! باشه پس اون صورتی رو میبرم با اون آبیه نیشخند چی؟ همشو ببرم؟ باشه. میبرم میچینم کنارِ دستم همچین با رنگی رنگیهاش روحیه بگیرم نیشخند هه هه هه!

 

+ قهقهه این قسمتِ انتخابِ رنگ مداد رو که داشتم مینوشتم خودم از خنده ترکیدم :)))

ینی مشکلاتِ من واقعا خیلی بزرگ و غیر قابل حل هستن زبان

 

بعدا اضافه شد: الان یه خورده فکر کردم... میگم صورتی یه خورده لوس نیس؟ نیشخند (قهقهه)

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

دو ساعتی میشه که اومدم بخوابم. حالم خوب نیس. سرم درد میکنه. مماخم فس فس میکنه! گلوم میسوزه :( گشنمم هس فکر میکنم! دارم سرما میخورم. هیشکدوم از روشهای پیشگیری از سرما خوردگی هم جواب نداد. یه عالمه نغ دارم و لوسم. تبم دارم فکر میکنم. هیشکی هم نیس نازمو بخره :( هیشی دیگه. الان فقط زورم به وبلاگم میرسه! یهنی اگه فردا صبح بیدار شم بعد ببینم تو این مدتی که خواب بودم شومصد نفر اومدن تو وبم و هیشکدومشون هم نازم نکردن و حالمو نپرسیدن بدتر میشمااااا. گفته باشم:( حالا کمپوت اینام اگه نیاوردین اجکال نداله. آی من دالم ملیض میشم. هعععی خداااا

 

صبح اضافه شد: به نام خدا. اینجا ایران است. صدای من رو از هیچ جا نمیشنوید! چون گلوم میخاره نمیتونم حرف بزنم خنثی

 

+ یکی از کارهای بسیار مود علاقم اینه که هر روز که میام سراغِ وبلاگم، میرم کامنت دونی هارو باز میکنم شونصد بار کامنتهارو میخونم، خیلی حالمو خوب میکنه که اینهمه دوستِ خوب دارم. امروز که دوباره باز کردم یه نگاه کردم دیدم وااای! چقد کله ی اسمایلی اینجاس! ینی مردم از خنده! (انقذه دوس دارم این اسمایلی هارو نیشخند)

چهارشنبه نوشت: بعدازظهر میخوام برم دکتر. خوبی بدی دیدید حلال کنید مارو! از دیروز بهترم البته! برم بهش بگم: هی مشتی! یه چی بده ما دوپینگ کنیم فس فسمون قطع شه! کرتیم به مولا گاوچران ( نیشخند )

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

هی سلام!

وای فردا چه روزِ مشمئز کننده ی زیباییه! چه تاریخِ بی مناسبتیه فردا! البته هیچ خبرِ خاصی نیستا! الکی شلوغش کردن!! بی جنبه ها!!

روزِ مزخرف و شادی بخشی برای خودکشی به نظر میرسه! wow خدای من چقدر همه چیز به طرزِ فرح انگیزی بورینگ و آوفوله! چققققدر من از این رمانتیک بازی ها متنفرم! (اوغ!)

من واقعا افسرده نیستم که تو ولنتاین بیست و چهارمین سالِ زندگیم آل الون هستم! خیلی هم خوبم! من چقدر خوشحالم! من چقدر خوشبختم!

آیا معلومه که افسرده نیستم یا بیشتر تلاش کنم واسه نشون دادنش؟!

خب... فردا کجا برم.... تو اتاقم خودمو حبس کنم؟ برم زیر تختم قایم شم به روش های بدونِ دردِ خودکشی فکر کنم؟ با صدای کر کننده ای به آهنگِ "من و خودِ من تا آخرش با همیمِ " امید گوش بدم؟ کلا همه ی رسانه های جمعی رو از دسترس خودم دور کنم و به خودم تلقین کنم که همچین روزی تو تقویم وجود نداره و ولنتاینی در کار نخواهد بوده باشد؟! برم واسه خودم کادو بخرم پست کنم به آدرس خونمون روش بنویسم: "از طرف عاشق دلباخته!" و یه هفته مخ خودمو کار بگیرم که فرستنده ی این کادو ها کی بوده؟! ...

م م م... ببین خدایا! من رو به این روش های نابودگر مورد آزمایش قرار نده پلیز! خودت که میدونی من اصولا جنبه ی این قضایا رو ندارم.

خیله خب. اصلا چه بهتر. اگه امسال ولنتاین داشتم باید کلی پیاده میشدم! اصلا خیلی خوب شد که ندارم!

پس فردا میرم با همه ی پولام واسه خودم یه عالمه کادو میخرم. اوم. دل همه آب قهر

 

+ صبح به مامان گفتم مامان اگه فردا بعد از ظهر کسی با من کاری داشت بگو نمیدونم کجا رفته! بگو یه آقایی اومد دنبالش با هم رفتن بیرون (آره دیگه! آدم باید حفظ ظاهر کنه! اصلا چه معنی میده که دختر بچه تو روز ولنتاین تو خونه باشه! خیلی ضایعست جونِ ریزعلی )

+ البته در گوشی به شما میگم، اگه کاری باهام داشتین میتونید منو فردا زیر تختم پیدا کنید که دارم واسه خودم آهنگ گوش میدم!

+ بله؟ شما عاشقِ منید؟ ای بابا! جدی؟ نمیدونی برام کادو چی بخری؟ کاری نداره که عزیزم! من اصولا خیلی کم توقع هستم. یه دونه از این شکلات ها برام بخر. بذار تو ازین ماشینا سوییچشو بهم هدیه بده مژه (البته چیزِ خیلی گرونی نیست. ماشینش جنسش طلاست فقط نیشخند) بعدش خودت میتونی بری. دیگه باهات کاری ندارم! نیشخند

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مادموازل مری نظرات () |

← صفحه بعد