[ شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

سینوهه تو کتابِ "سینوهه پزشک مخصوص فرعون"، تعریف میکرد که اون موقع ها تو مصر، اونایی که علمِ طبابت میخوندن، یه مقامِ خیلی خاص و عالِم و دانایی محسوب میشدن واسه خودشون، ارج و قرب و این حرفها... بعد برای اون بیماری هایی که هنوز راه درمانی براش نمیشناختن و یا اصلا نمیدونستن چی هست -شاید مثلا خیلی از بیماری های روحی و عصبی ای که این روزها کاملا عادی و شناخته شدست- یه روشِ خاصی داشتن... با مشـ//روب طرف رو بیهوش میکردن و با همون امکانات و لوازم محدودِ آلوده، جمجمه ی اون بیمارِ مفلوک رو سوراخ میکردن -حالا اون بدبخت حس میکرده درد رو ولی نمیتونسته حرف بزنه!- تا بخارهای سمی! و افکارِ پلیدش از سرش خارج بشه... که خوب شه! حالا خودشونم میدونستن که این کار درست نیست و منجر به مرگ میشه ها... ینی تجربه شده بود که هیشکی زنده بیرون نمیاد از زیرِ دستشون! ولی به امید خوب شدنِ اون طرف این کار رو میکردن... بعد یه بار فرعونشون یه همچین مشکلاتی پیدا کرده بود... اینام که فرعونشون خدا بود براشون دیگه... در صددِ حلِ مشکل! بر اومدن و این کارو روش پیاده کردن. مُرد بدبخت! بعد اونقدر توهمِ الهی بودنِ فرعونشون گرفته بودشون، که بعدها اونایی که تو اتاق بودن، میگفتن که خودشون با چشمِ خودشون دیدن که یه پرنده سفید از تو مغزِ فرعون خارج شده! ...

همینجوری گفتم در جریان باشید... محضِ همدردی و اینا. فقط ما تنها نیستیم و نبودیم! همیشه تو هر برهه از زمان یه عده از خواص هستن که فکر میکنن همه چیز دون و عقلِ کل هستن و با کارهاشون گند میزنن به زندگیِ بقیه! آخرش هم به به و چه چه که چه فلانیم و چه بیسار... هی آزمون و خطا میکنن تا بالاخره یه راهی پیدا بشه دیگه! :دی

اصلا همین که تو این دوره زمونه هیشکی با یه افسرده شدنِ خالیِ بی آزار!، نمیاد مته نمیگیره مغزمون رو سوراخ سوراخ کنه خیلیه ها! حالا مانتوی رنگی و لزومِ داشتنِ نسبتِ فامیلی با آقایی که همراهته و اینا یه چیزی! اینا مهم هستن. واسه اینا میشه آدمهارو زد لت و پار کرد. بریم خدارو شکر کنیم، اوضاعمون خیلی هم خوبه اصلا :)) دستشونم درد نکنه واقعا!!

[ سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

[ شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اول: انقدر که تو این یکی دو هفته به خاطرِ مراسمِ دیشب، هی با نفسِ اماره م! مبارزه کردم و چیزهای چرب و شیرین نخوردم که مثلا خدایی نکرده نکنه به عنوانِ رفیق فابریکِ عروس خانوم! ، یه وقت جوش بزنم یا پوستم فلان شه، امروز صبح تا چشمامو باز کردم، حتی قبلِ لباس پوشیدن، حتی قبلِ نگاه کردنِ ریختم تو آینه، به صورتِ کاملا هدفمند، مثلِ آدم آهنی بدو بدو رفتم تو آشپزخونه یه بسته شکلات ورداشتم با یه لیوان آب! نشستم مثلِ این لبِ جوبی ها خوردم! همچین آدمِ معتادی هستم به قهوه و کاکائو و اینا :|

دوم: آقا ما در راستای اعتلای هدفِ غر زدنمون و با پس زمینه ی همین عروسیِ دیشب و اینا، یه سری غرِ دستِ اول داریم که در این پست خدمتتون ارائه میکنیم! :))) ( با لهجه ی طنز بخوندید لطفا!)

به نامِ خدا!

یه شوهرم نداریم!

1. یه شوهرم نداریم وقتی آماده شدیم واسه عروسیِ دوستمون، بیاد هی به به چه چه کنه قربون صدقمون بره حداقل بفهمیم به یه دردی میخوریم و تو یه کاری مفید هستیم!

2. یه شوهرم نداریم هر دفعه کراواتشو بیاره ما براش ببندیم، به خودمون افتخار کنیم!

3. یه شوهرم نداریم رنگِ پیراهنشو با مثلا کفشِ خودمون! ست کنیم دوقلو بشیم همه کف کنن :))

4. یه شوهرم نداریم از مدلِ موهاش موقعِ رفتن خوشمون نیاد هی بخوایم درستش کنیم، قدمون نرسه هی رو نوکِ انگشتمون وایسیم تو دلمون قربون صدقه اش بریم.

5. یه شوهرم نداریم هی الکی عشوه بیایم بگیم رنگِ رژم چطوره و فلان، بعد هی دلش آب شه، ما کرم بریزیم نذاریم بوسمون کنه، بگیم پاک میشه، الان دیر میشه و اینا :دی

6. یه شوهرم نداریم وقتی رسیدیم به سالن، بیاد درِ ماشینو برامون باز کنه، کمکمون کنه با این دامنِ تنگمون بتونیم پیاده شیم!

7. یه شوهرم نداریم تو عروسی هر کی میاد بهمون میگه وای چه خوشگل شدی کیف کنه و قیافش اینجوری شه: از خود راضی و بادی به غب غبش بندازه و تو دلش بگه: thats my girl! :))

8. یه شوهرم نداریم وقتی همه اون وسط دارن جفتی میرقصن بیاد دستِ مارو بگیره دعوتمون کنه بریم برقصیم بترکونیم سالن رو!

9. یه شوهرم نداریم بیاد چشمِ همه پسر هیزا رو از حدقه در بیار دلِ ما خنک شه.

10. یه شوهرم نداریم موقعِ شام تو لیوانش برامون نوشابه بریزه بعدش ما بگیم عزیزم من که نوشابه نمیخورم، بعد فداکاری کنه همه اشو خودش بخوره بعد دوباره تو همون لیوان برامون آب بریزه.

11. یه شوهرم نداریم هی آخرهای عروسی تند تند بگه بریم خونه، بریم خونه :دی

12. یه شوهرم نداریم وقتی برگشتیم، بیاد زیپِ لباسمونو باز کنه، دستمون شکست اینقدر هی به زور سعی کردیم دستمونو برسونیم به زیپمون!

13. یه شوهرم نداریم بیاد کمکمون کنه سنجاق های موهامونو دربیاریم آخرش بشمره بگه هنوز هزار تا نشده؟! :دی

14. یه شوهرم نداریم بیاد با یه حرکتِ ضربتی همه ی لباسها و لوازم آرایش و خرت و پرتها رو از رو تختمون بریزه پایین جا باز شه بتونیم بخوابیم حداقل!

15. یه شوهرم نداریم قبلِ خواب هی خودمونو لوس کنیم تا بیاد پامونو ماساژ بده، هی وسطهاش بگه صد دفعه گفتم این کفش پاشنه یه متری رو نپوش! گوش نمیکنی به حرفام که، آخرش پاهات درد میگیره اینجوری!

16. یه شوهرم نداریم صبح که بیدار میشیم ببینیم نشسته داره به قیافه ی داغونِ دورِ چشم سیاه شده از بقایای آرایشِ دیشبِ ما و موهای داغون ترِمون میخنده!

17. یه شوهرم نداریم وقتی رفتیم حموم داریم به زورِ نرم کننده و آب، این گره های موهامون رو -که آرایشگرمون برامون لطف!! کردن، دستشون هم درد نکنه واقعا!- باز میکنیم و تا دو ساعت بعدشم هنوز نصفِ این گره ها باز نشده، بیاد کمکمون کنه، وسطاشم کاملا جدی، هی بهمون یادآوری کنه که اگه موهامون به خاطرِ این گره های محترم خراب شه، همین فردا میره طلاقمون میده!

18. یه شوهرم نداریم کمکمون کنه اتاقمونو مرتب کنیم، که از صبح تا ظهر هی نریم این ور اونور لباس و وسیله جا به جا کنیم از کت و کول بیفتیم.

19. یه شوهرم نداریم نذاره این لاکهای سرخابیِ خیــــــــــــلی جیغ که خیلی به دستامون میادُ از ناخونامون پاک کنیم، بعدش بره شونصد مدل لاکِ سرخابی برامون بخره بگه از این به بعد هفته ای یه دونه اشو برام میزنی! هیچ اعتراضی هم وارد نیست :دی

20. یه شوهرم نداریم بشینیم باهم درباره ی مراسمِ دیشب حرف بزنیم، بگیم به هر حال عروسیِ ما یه چیزِ دیگه بود! و یادش به خیر و اینا! :))

ما از این غرنامه نتیجه میگیریم که شوهر موجودِ کار آمدیه که ما فعلا از داشتنش محرومیم =))

آهنگ نوشت: این آهنگِ خاطره انگیز! از دیشب دیگه واسه من نوستول شده. با شنیدنش عنان از کف میدم اصلا. من وصیت میکنم از الان، که شبِ عروسیِ من همه باید با همین آهنگه برقصن از اول تا آخر. باید ریپیت باشه اصلا. حقِ وتو هم نداره کسی :)) ببین! ینی تا حالا اگه با این آهنگه نرقصیده باشی نصفِ عمرت بر فناست. ها ها! همچین دخترِ جلفِ خزی ام ینی. گاوچران

[ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

گاهی میخوام همه ی سهمم از این دنیای خاکستری، فقط یه جفت چشمِ مهربونِ قهوه ای باشه. یه جفت چشم، مالِ خودِ خودِ خودم. یه جفت چشم که هر وقت دلم خواست، دست بکشم رو پلکها و ابروهاش. یه جفت چشمِ قهوه ای که هر وقت دلم خواست بوسش کنم... که وقتی همه چی سخته، با نگاهش بهم بخنده، باهام حرف بزنه... و بعدش همه جا سفید باشه... حتی بغض هایِ قایمکی ای که قرار نیست هیچوقت بشکنن.

من یه جفت چشمِ قهوه ایِ مهربون میخوام که گاهی نگرانم بشه... که حتی یه شب هایی تو تنهایی هاش برام اشک بریزه و من هیچوقت نفهمم... یه جفت چشم که یه وقت هایی بهم اخم کنه و ازش بترسم حتی... ولی بازم امن باشه برای همه ی دلتنگی هام... یه جفت چشمِ قهوه ایِ مهربون که با همه ی این اوصاف، فقط و فقط منو ببینه...

یه جفت چشمِ قهوه ایِ مهربونِ انحصاری، به نامِ خودم...

یه جفت چشمِ قهوه ایِ همیشگی، قدرِ همه ی آرامشی که ندارم...

[ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

چند وقتیه که احساسِ نا امنی میکنم اینجا... همش فکر میکنم یه چشم های آشنایی منو میخونن... از رو کلمه های سرچ شده ای که رسیدن به وبلاگم و حسِ شیشم ام. خیلی قویه حسِ شیشم ام... این بود که پریروز دوباره نشستم یه سری از پست هامو خصوصی کردم... حالا نه که خیلی مهم باشنا... ولی اینجوری یه خورده خیالم راحت تره.

دلم میخواست از دیشبِ رو اعصاب بنویسم... از دغدغه هام برای مراسمِ عقدِ امشب و استرسم برای جشنِ اصلیِ فردا شب... به این نتیجه رسیدم که همیشه عروسیِ آدمهایی که خیلی به آدم نزدیکن اصلا خوش نمیگذره... من از این رفت و آمدها و اینهمه دغدغه واسه اینکه چی بپوشم و کی بریم و کیا قراره باشن و اینکه باید در صحنه باشم! و این حرفها، درسته که گاهی خیلی خوشم میاد، ینی همیشه خوشم میاد، ولی اگه اینهمه کش پیدا کنه و تعدادِ مهمونی ها اینهمه زیاد باشه خوشم نمیاد. خب آدم خسته میشه یه جورهایی... دلزده میشه در واقع. بیشتر خوشم میاد از آدمها فاصله داشته باشم... که همه چی همیشه شیک و رسمی باشه. اینجوری که اینهمه مهمونی پشتِ سر هم باشه واسه یه عقدِ ساده، باعث میشه که آدمها خیلی باهم خودمونی بشن! شاید از همینش خوشم نمیاد! از بین رفتنِ رابطه های شیک و محافظه کارانه ارو دوست ندارم. یه وقتهایی با یه آدمهایی همیشه باید رسمی بود. با همه کس نباید خودمونی شد. یه حریم هایی باید حفظ بشه. من همیشه این حریم ها رو واسه خودم نگه میدارم. حالا نه که یه آدمِ نجوشِ غیر اجتماعی باشم و اینا. ولی همیشه یه جوری برخورد میکنم با دیگران که احترامِ خودم حفظ بشه. تا حالا اینهمه از نزدیک شاهد پشتِ پرده های یه مراسمِ عقد و ازدواج نبودم. چقدر رو اعصاب و خسته کننده ست... فکر میکنم که "ن" بیچاره تو این یه هفته ی اخیر چند کیلو لاغر شده و نتونسته باشه یه شبم به موقع بخوابه و یا راحت بخوابه... شبا بعدِ 3 میخوابید... صبحام که ساعت 7 باید بیدار میشد و میرفتن دنبالِ کارهای مراسم... و آخرِ شب برمیگشتن دوباره... تنها جای قابل تحملش اینه که خب پسره خیلی دوسش داره و خودش هم متقابلا پسره ارو دوست داره. ینی اگه من بخوام ازدواج کنم و ازدواجم هم عاشقانه نباشه از اولش -که نیست- اصلا نمیتونم به خاطر جمالِ یه پسره که فقط اومده زن بگیره! اینهمه استرس و کارِ رو اعصاب و حرف ها و رفتارِ آزار دهنده و دخالت های بعضی از اطرافیان رو تحمل کنم. ولی خب این پسره خیلی از لحاظ عاطفی و مالی و همه چی ساپورتش میکنه و چیزی براش کم نمیذاره و سعی میکنه که آرومش کنه یا خودش عمدنی کاری نمیکنه که "ن" اذیت بشه. (الان دقت کردم دیدم چقدر خنده داره که اسمِ بهترین دوستمو اینجوری مینویسم : "ن"! :|) ینی میخوام بگم تو این روزها که آدم کلی استرس داره و اینا، بالاخره اگه همراه آدم پایه باشه و اذیت نکنه و گیرِ الکی به تصمیم های آدم نده، خیلی راحت تر میشه تحمل کرد این چند روزِ پر فشارو. چقدر دارم زر زر میکنم الکی. میبینید؟ الان مثلا حرفهای مهمم ایناست... !

یه جورهایی گیج و منگم و به شدت از رفتارهای بعضی از آدمهای دور و برم دارم آزار میبینم... همیشه وقتی یکی ازدواج میکنه همین بساط برپاست... تا حدی این حرفها و برخوردها آزار دهندست که منی که کلا از چیزی ناراحت نمیشم، ینی میذارم که آدمها در حدِ فهمشون رفتار کنن، رو تا پای بغض کردن پیش میبره... نمیخوام وارد جزییات بشم. ولی دلم میخواد که امروز و فردا، زودتر تموم شه و بگذره. خدایا نمیشد یه خورده به آدمها یاد بدی که تو زندگیِ دیگران دخالت نکنن؟ باور کن دنیا بهشت میشد اصلا.

صبح رفته بودم پیشِ دندون پزشکم برای سفید کردنِ دندونام. بعد یه ویزیت کرد و گفت که خب واسه دندون عقلت هم باید بری عکس بگیری و شاید لازم باشه با جراحی - :( - بکشمش و فلان و بذار این سفید کردن رو هم بعدِ اون انجام بدم... بعد من که هول شده بودم و در اصل واسه مراسمِ امشب و فردا شب میخواستم که اینکارو کنم، گفتم راستش آخرِ هفته عروسی داریم! واسه همین امروز اومدم... بعد دکترم شروع کرد به خندیدن و مبارکــــــــــــــــــه مبارکه گفتن و اینا... یه خورده فکر کردم دیدم جمله ام ایهام داشت! مثلِ خنگا گفتم که عروسیِ خودم نیست! ینی عروسیِ یکی از دوستهامه :))) دکترم هم خودشو جمع کرد و با خوشحالیِ بیشتری گفت بازم مبارکه :))))) از اول تا آخرشم داشت میخندید :| ینی من هر دفعه که میرم اونجا باید سوتی بدم آبروی خاندان رو ببرم! :| احساس میکنم شعورم در حدِ نخود کاهش یافته!

آخرشم هر کاری کردم منشیش ازم نه ویزیت گرفت نه پولِ سفید کردن و اینا... گفت دکتر گفته لازم نیست! :دی ها ها!

 

[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

... اینکه من هنوز خیلی خسته ام و پاهام هنوز درد میکنه از کفشِ دیروزم و پیاده رویِ طولانیِ امروز صبحم، دلیل نمیشه که مهمونی های دیروز بهم خوش نگذشته باشه یا برای دور همیِ امروز بعد از ظهر خوشحال نباشم و هی ذوق نکنم... :)

جالبیِ زندگیم اینجاس که همه ی اتفاقهای خوب خوب یهویی باهم می افتن. بعدش مثلا من تو یه روز چند جا مهمونی دعوت میشم. بعد مثلِ همین هفته کلِ صبح و بعد از ظهرام پر میشه از همین دور همی ها و مهمونی هایی که پرِ از خانومهای رنگ و وارنگ و چیتان پیتان. بعد یهویی یه چند هفته ی پشت سرِ هم خبری از هیچ چی نیست! حتی یه بیرون رفتنِ ساده! وای چقدر این روزها قراره که خاله زنک باشه. آخجون.

من عاشقِ جاهایی هستم که یه عالمه دخترِ رنگی رنگی داشته باشه! تنها بدیش اینه که همش همه دارن نگات میکنن و نمیتونی زل بزنی به دخترِ مردم! بعد همیشه هم تو اینجور جاها یه دختری پیدا میشه که دلِ منو ببره. مثلِ دیروز! یه دختره بود... چشماش انقدر خوشگل بود :( بعد عسلی بود... دندوناشم یه اپسیلن خرگوشی بود... بعد که میخندید من دلم میخواست همینجوری نگاهش کنم... براش ضعف کنم. یه کت و شلوارِ قرمز پوشیده بود... موهاشم ممم... چه رنگی بود... یه رنگِ عسلیِ پر رنگ... یا مثلا یه حناییِ خاص...یه عالمه هم مژه داشت :| بعد خیلی هم معمولی بودا... ینی اگه یکی دیگه میدیدش میگفت که خیلی معمولیه... من ولی عاشقش شده بودم. نه که عاشقش بشم از یه جنبه های منحرفانه ای که الان بعضی ها دارن بهش فکر میکننا! ولی مثلا انقدر که بعضی وقتا جذبِ ترکیب یکی میشم دلم میخواد همش نگاش کنم. بعد همش میگم که وای خدا چی آفریده واقعا! ینی اصلا زیباتر از خانومها تو دنیا وجود داره ینی؟ اصلا اینهمه خوشگلیِ چهره و بدن جدا، آدم آخه اینهمه ادا اطوار رو کجای دلش بذاره ینی؟ الانم در گوشی اعتراف میکنم که یکی از لذت بخش ترین کارهای زندگیم هم اینه که خانومها رو تو یک نگاه آنالیز میکنم! ینی با همون سلام احوالپرسیِ اول از مدل و رنگِ مو و جنسِ پوست و رنگ و فرم آرایش و استایل بدن و کفش و لباس! تو سه سوت! بعد خیلی جالبه که اینهمه سلیقه های مختلف وجود داره، اینهمه تنوع تو انتخابِ رنگ و دیزاین و هووووف کلی چیزهای دخترونه ی خوب خوب... چقدر خوبه که دخترم... اینهمه دلخوشیِ کوچولوی رنگی رنگی...

مراسمِ "ن" باعث شده این روزها یا بیرونم برای خرید، یا مهمونی... بعد دورِ همیِ دوستانه امون هم افتاده همین وسط مسطا... امروز ینی... صبح که رفته بودم شال بخرم یه دونه ازین روسری ها.... ازین گنده ها... خنک ها... ازونا دیدم. که بازم منو میخواست! من هیچوقت روسری نمیذارم. ینی نه که دوست نداشته باشما... خیلی هم خوشم میاد. ولی شال بهم بیشتر میاد. بعد ولی ازین خوشم اومده بود... بعد من الان همش خوشحالم که امروز بعد از ظهر که داریم میریم خونه ی "ش" اینا میخوام سرم کنم اون روسری رو! ینی این دلخوشی های مورچه ای ای که دارم واقعا تحسین بر انگیزه! بعد همش ذوق دارم که آرایش کنم... موهامو خوشگل کنم این روسری رو بذارم سرم، ازین مدل شل ها جلوشو گره بزنم و برم اونجا! کلِ کلش هم شاید زیاد طول نکشه پروسه ی بودنِ این روسری روی سرِ من! با ماشین یه ربع راهه تا خونه "ش" اینا... بعدشم که رسیدم هم که برش میدارم... ولی الکی خوشحالم براش!

ممم یه عالمه حرف دارم که هی پشتِ سرِ هم قطار کنم... ولی داره دیر میشه... تا نظرها رو تایید کنم و بعدشم که برم آماده شم واسه دور همی... پاهام درد میکنه... یه کامیون! به خواب احتیاج دارم ولی یه عالمه الکی خوشحالم. امروز خوش میگذره :)

[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

دیروز که رفته بودم بیرون، یه مغازه ی کوچولوی دوست داشتنی پیدا کردم که همه چیز میفروخت. یه عالمه هم ازین جینگیل پینگیلهای دخترونه داشت... دستبند و گردنبند و این چیزها... از همین معمولی ها... ساده ها... ارزون ها... رنگی رنگی ها... که من دلم میخواد یه عالمه ساعت وایسم فقط نگاهشون کنم... بعد همینجوری که داشتم بهشون نگاه میکردم یه دونه پابند ازون گوشه کنارها هی بهم چشمک میزد! میگفت تو منو میخوای! تو منو میخوای! ... گفته بودم قبلنا؟ که وسایلم رو خودم انتخاب نمیکنم؟ وسیله هام منو انتخاب میکنن :)) واقعی. ینی وقتی میرم کفش بخرم اگه همون اولش یه کفشی دوسم داشته باشه، ینی قراره که منم دوسش داشته باشم. بعدش دیگه به جز اون هیچ مدلِ دیگه ای رو نگاه نمیکنم. دوسشون هم ندارم. آخه اونها از همون اولش بهم نگفتن که دوسم دارن. اصلا لازم نیست وقت تلف کنم تو یه فروشگاهی. همین که رفتم تو و یه نگاه کلی انداختم به وسیله ها، خودشون بهم میگن که قراره که مال من بشن یا نه، که من وایسم بیشتر نگاهشون کنم و انتخاب کنم یا خداحافظی کنم و زود بیام بیرون :))

داشتم میگفتم... من تا حالا یه بارم واسه خودم پابند نخریده بودم. کلا تو سبدِ زیور آلات مصرفیم نبودش! به پابندهای بقیه هم دقت نکرده بودم. اصلا نمیدونم که پابندِ شلوغ پلوغ بهتره یا پابندِ جینگیل جینگیل، پابندِ ساده بهتره یا پابندی که یه عالمه آویزونی داره هی جیرینگ جیرینگ صدا میده :دی بعد ولی من چون دیدم که اون پابنده خودش داره میگه که مالِ منه، مجبور شدم که خریدمش!... خیلی هم ساده و معمولی و یا شاید حتی زشت و ضایع باشه قیافش. ولی گناه داشت دلشو بشکونم اصلا. فقطم عاشقِ این پایِ مهربونی که کنارش آویزونه شدم از اولش. نگاه کن... حتی پنج تا هم انگشت داره :)

بعد الان از دیروز تا حالا این پابنده ارو هی میبندمش به پام، هی راه میرم، هی دوباره بازش میکنم، نگاش میکنم... هی نازش میکنم، بعد دوباره هی میبندمش به پام... اصلا نمیدونستم که انقدر کمبودِ پابند داشتم تو زندگیم! اگه من از بی پابندی میمردم کی پاسخگو بود واقعا؟؟ الان اگه نباشه جای خالیشو حس میکنم به شدت :دی چقدر هم آدم ص ک ص ی میشه... من نی دونستم...  بعد الان تو برنامه هام هست که برم دنبالِ پابندهای بهتر! این که کلا دست گرمی بود! مِن باب آشنایی و این حرفها! :دی ببینم اصلا چی به چیه! کی به کیه! دنیای "پابند بند ها" چه جوریه! اصلا پابند باید چه مدلی باشه تا بهش بگن خوشگل! :)) آره... باید کشف کنم که پابندِ خوب باید جیرینگ جیرینگ صدا بده، یا اگه صدا نده هم قبوله؟ باید ظریف باشه یا ازین گنده ها که نیم کیلو وزنشونه و هزار تا جیگولی ازشون آویزونه و رنگی رنگی ان بهتره... من اصلا احساس میکنم که وارد دنیای جدیدی تو زمینه ی دخترونگی شدم از دیروز، ها ها :))) بله درسته! همچین دخترِ پابند ندیده ای هستم مژه از آشنایی با شما خوشوقتم :)))


ادامه مطلب
[ جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]

اسمهامون هویت ماهاست دیگه... اینکه دیگران چی صدامون کنن یا خودمون دیگران رو چی صدا کنیم برام خیلی جالبه... یه جور بازیِ کیف دارِ لذت بخش... که آدم میتونه یه عالمه حس رو با نحوه ی صدا کردن به طرف مقابلش بفهمونه... خب کیف داره که ببینم یه نفر کلی فکر کرده که چی صدام کنه که خوشم بیاد... که چه حسی بهم داره... حتی بدونِ استفاده از اسمِ خودم... مامانم مثلا وقتهایی که بخواد نازم کنه بهم میگه "بچه گربه!"، خاله کوچیکم بهم میگه "طلا"، برادره بهم میگه "sis!" (همون مخففِ sister!) یه مدت هم که میخواست مسخره ام کنه بهم میگفت "پرنسس!" ها ها... یکی از دوستهام حتی "خنگول!" صدام میکنه... و من عاشقِ همه ی این اسم هام هستم... خب خیلی زیاد میشه اگه همه ی اسمهامو لیست کنم! همه ی ماها یه عالمه از این اسمها داریم که یه عالمه هم هویتِ خاص بهمون میدن... اصلا میشه خوشحالی یا ناراحتیِ آدمها رو از روی مدلِ صدا زدنشون یا اسم اننخاب کردنشون حس کرد... دوری یا نزدیکیشون رو حتی... عمقِ رابطه ی عاطفیشون رو... و یه عالمه چیزها :)

بیخیال این حرفا اصلا. درسته که شاید خیلی طول بکشه که دوباره یه نفر"مریمم" یا "نفسم" یا "احمقِ دوست داشتنی!" صدام کنه و من از ذوق نفسم بند بیاد... ولی، همین الانش اینو میدونم که اونهایی که "مریمی" صدام میکنن رو خیلی دوست دارم! :دی آخه معلومه که واقعا و واسه همیشه دوسم دارن :دی (حس شیشم ام بهم گفت!) همونایی که باهام خودمونی هستن و راحتن... همونایی که به موقعش باهام میخندن و به موقعش حتی دعوا میکنن باهام. بعد وقتی بهم میگن مریمی یه حسِ دوست داشتنی بودن بهم میدن! بعد من توهم میزنم که به همون اندازه ای که فکر میکنم دوست داشتنی و خوشرنگم لابد :)) بعد هی دلم میخواد که صدام کنن. که من هی حس کنم بیشتر دوست داشتنی ام... یه حسِ صورتیِ پر از نگین های براق به این آدمهایی که اینجوری صدام میکنن دارم اصلا :)) خوب بهش فکر کن... "مریمی"... ببین چقدر کلمه ی نی نیِ مهربونِ قرمزِ گوجه ایِ دوست داشتنی ایه... حتی میشه بغلش کرد دو سه دور چرخید باهاش... نه؟ :)

[ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مادموازل مری ]